‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. بحث سر این بود که اگر حد وسطِ ما علت مادی باشد، آیا این علت تامه است، یعنی حاکی و کاشف هر چهار علت است یا نه، خودش تنهایی جزو علت میشود و خلاصه علم به وجود او مساوی با علم به معلول نیست؟
ما بحث از استعداد کردیم و گفتیم که اگر مراد از ماده، استعداد باشد و استعداد بهحسب اصطلاح فلسفی، وقتی که ماده استعدادی داشته باشد که قبول صورت بکند، آنجا صورت فلفل حاصل میشود، یعنی قابلیت تامه در برابر فاعلیت تام. در ماده هم فاعلیت فاعل لازم است و هم قابلیت قابل لازم است. اینکه این قابل هم قابلیت داشته باشد و بتواند خلاصه فاعلیت را دریافت کند. تا حدی اینها را توضیح دادیم و عرض کردیم که به چه معناست.
بحث «وجوب علی الله» و «وجوب عن الله» را مطرح کردیم که یک چیزی وقتی شرایطش بود و موانع را نداشت، این اقتضای این را دارد که به آن نتیجه برسد و قابلیتش را دارد و از جانب خدای متعال افاضه میشود به او. از آن فاعل افاضه میشود بهش، و این افاضه هم واجب نیست بر آن فاعل، یعنی واجب علیه نیست، بلکه واجب عنه است. از او فهمیده میشود، از صفات او، که وقتی او این را دید، شرایط کمال با او در شیعی، به او افاضه میکند.
حالا اینجا فاعل، قوه طبیعی است در جوهر ماده، و علت مادی به اعتبار اینکه فاعل قوه طبیعی است در جوهر ماده است. کی؟ حالا اینجا ممکن نیست، مگر اینکه صادر شود از این قوه طبیعی، فعلش هنگام حصول استعداد تام، به خاطر اینکه ماده طلب شده است هنگام استعدادش. به لسان حالش طلب کرده، در واقع طلب کرده ماده به لسان حالش اینکه «بار الها، کرامات بر او وجود افاضه کن». همینکه عرض کردیم، یعنی در واقع، زبان حالی دارد ماده، وقتی که شرایط در او بود و موانع در او نبود. زبان حالش این است که فاعل در او افاضه بکند، همان قابلیت تامه را با زبان استعداد. زبان حالش نشان میدهد که من قابلیت دارم برای اینکه به من افاضه بشود.
حالا اینجا دو نظریه است درباره مسئله فاعل غریب، فاعل قدیمی برای آثار؛ یکی اینکه آثاری که صادر میشود از انواع، یعنی هر نوعی آثاری دارد، این آثار، فاعل غریبش - نظریه اول - این است که طبیعت و صورت نوعی است. مثلاً آثار انسان؛ آثار انسان مثل تحصیل علم، مثل حرکت، مثل قیام، مثل جلوس و مانند اینها. آن مبدَعش و فاعل غریبش صورت نوعیه در انسان است. الان انسان یک نوع است، یک آثاری دارد. این نوعِ انسان یکی از آثاری که بر او بار میشود، جلوس است، حرکت است، قیام است. مبدأ این قیام، این اثر، فاعل این اثر، فاعل غریبش کیست؟ خود انسان. یعنی چه؟ یعنی صورت نوعیه انسان.
این قول مشائی است که یکی از مشائیون کیست؟ شیخ المشائین است. در فلسفه سه تا نحله داریم، سه تا مکتب داریم: یکی اشراقی که شیخشان مرحوم سهروردی است، یکی مشائیون که طیف ارسطو است، و یکی هم حکمت متعالیه که طیف بله صدرایی است. گاهی مشائیون و سینوی هم میگویند، یعنی مکتب ابن سینا. حالا هر کدام ادلهای دارند، مباحثی دارند، ولی خب آنی که الان خیلی دست برتر رو دارد در مباحث و معارف، حکمت صدرایی است، طرفدار دارد. بله، حالا مکمّل است که تفاوتهایی با هم دارد، گرایشهای متفاوتی. تفاوتها از باب اینکه هنوز نتوانستند زبان همدیگر را پیدا کنند، تضاد ندارند. چرا، از برخی جهات بعضی اصالت الماهیتیاند، بعضی اصالت الوجودی. طیف اشراقی که اصلاً کلاً فازش فرق میکند، یک فاز دیگر. خیلی عرفانی، توی فضاهای خاص ملکوتی. خیلی نه نه، یک جاهایی با همدیگر سرشاخ میشوند قشنگ. فلسفه مشاء یک جاهایی فلسفه اش درگیر ارسطو در حال حرکت یاد میداده، شاگردانش از او میپرسیدند و اینها. این را گفتند فلسفه مشاء، راه میرفتند و اینها. مشاء، پلهپله به هم وصل بودند. شاید قدمبهقدم.
اشراقیون که میگویند باید اشراق صورت بگیرد. معرفت در پرتو اشراق، یک عملیاتی که بخواهیم طی بکنیم تا به علم برسیم و اینها نداریم. بله، همهاش اشراقی است و از آنور. ولی از ملکوت خلاصه تابشی، انسان چیزی گیرش میآید. یک جوری جمع این دو تاست با رویکرد متفاوت، با محوریت اصالت الوجود. اصل را روی وجود قرار داده. از آنور مشائیون، اصالت الماهیتی، فازشان نوعیت است. نوع را اینجا، آثار نوع مال در قول مشائیون، مال صورت نوعی است که همان ناطقیت است. اوست که نوعیت نوع را محقق میکند.
نظریه دیگر در مورد فاعل غریب برای آثار، این است که مبدأ همان خدای متعال است. به اعتبار اینکه خالق و موجِد و مؤثری غیر او نیست. صورت نوعیه پس چی میشود؟ میشود مجرای فیض، واسطه در وصول رحمت و ایجاد از جانب خدا. خودش هیچ کاره است. خدا از این کانال دارد. فاعل آثار خدای متعال است، از کانال صورت نوعیه. دست به جبر تمایل زیادی دارد، ولی نه لزوماً جبر نیست. ببینید صورت فعلیه، بهخودیخود آثار را درست میکند یا خودش هیچ کاره است؟ ببینید الان صورت مثلاً فلان بازیگر را این تلویزیون صورتسازی میکند، به شما نشان میدهد؛ یا یک جایی این صورت دارد ساخته میشود، تصویرگری و تصویرسازی صورت میگیرد، از مجرای این تلویزیون دارد به شما نشان داده میشود. خود این دارد صورتسازی میکند؟ این میشود همان. از مجرای آن دارد دیده میشود. این صورت جای دیگری دارد تولید میشود.
این نظریهای که میگوید "خدا"، حالا اینکه جبر است یا فلان و اینها. خیلی صورت نوعیه خودش دارد ایجاد صورت میکند یا خود ایجاد صورت نمیکند، به واسطه او دارد صورت نشان داده میشود. میگوییم تمایل به جبر دارد، ولی خب ممنون. بینالامرین یکخورده جبر هم هست. خلاصه در هر فاعل، قوه طبیعی است در جوهر ماده. این تعبیر از مرحوم مظفر است: «فاعل قوه طبیعی است.» اینکه میگوید «فاعل قوه طبیعی» یعنی چی؟ یعنی همان صورت نوعی میشود که ایشان هم نظرش اینجا متمایل به مشائی است.
پس ممکن نیست، مگر اینکه صادر شود از آن فعلش، یعنی از آن قوه طبیعی است که فعلش صورت میگیرد. الا بلا، مثل نبات و شجریت و آثار دیگر. کی؟ وقتی که استعداد تام حاصل بشود. استعداد تام یعنی چی؟ یعنی موانع نباشد، شرایط همه باشد. به خاطر اینکه وقتی ماده طلب میشود – ماده اینجا چه بود؟ تو مثال ما آن بذری بود که میکاشتیم که همه شرایط درش بود و موانع نبود و استعداد تام هم دارد – اینجا با زبان حالش دارد از خدای متعال میخواهد که او به او وجود بدهد. چون مقتضی را دارد و مانع هم نیست. خدا هم که جواد است. خود آن بحث با زبان حالش، با زبان استعداد، درخواست میکند. به همه موجودات با لسان حال تکوین، چه میشود که یک چیزی به وجود میآید؟ «یَسْأَلُهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي سَأْنٍ.» سوال، سوال استعدادی است. یعنی هرکس، هر موجودی با استعدادی که دارد، زبان حالی دارد و از خدای متعال درخواستی دارد. لسان حال و لسان استعداد. موانعی ندارم. میگوید: «من موانع را ندارم و شرایط را دارم، به من افاضه کن.» پس خدا افاضه میکند برای وجود را. کلاً لمبده، کلاً عطاء ربک محظوراً. چون خدای متعال بَخلی در ساحتش نیست، پس ناچار افاضه میکند بر او وجودی را که او لیاقتش را دارد.
پس اگر حالا بذر حنظل باشد، خدا ازش حنظل میرویاند. اگر بذر انگور باشد، خدا از او درخت انگور در به حساب استعدادش. «أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا.» که گفتیم این لابدیت چیست؟ لابدیت انه لا لابدیت علیه. اینجا کسی خدا را امر نمیکند به جود و سخا، بلکه ارادهاش اقتضا دارد که خب، وقتی صورت وجود پیدا کرد، این فرض وجود معلول در خارج و تحقق، یعنی بقیه علل هم محقق میشود. چون معنای حصول صورت، همانطور که گذشت، حصول معلول بالفعل است. گفتیم وقتی بالفعل بشود، یعنی بقیه هم پس علت مادیه وقتی شرایط بود و موانع نبود، اگر به عنوان حد وسط اخذ بشود، مفید حصول نتیجه است.
علت ماده کی میتواند علت تامه باشد و حاکی از همه علل باشد؟ با توجه به قابلیت تامه. پس در علت مادی، قابلیت تامه شرط است برای اینکه علت بخواهد بشود. پس علت مادی با قید قابلیت تامه میتواند حاکی از همه علل باشد، وگرنه هیچ وقت چوب نمیتواند حاکی از تخت بشود. درست؟ لَأنَّهُ خَشَبٌ لِمَا صَارَ كُرْسِيّاً. چرا کرسی شد؟ چون چوب است. نه، چون چوب است به قابلیت تامه! وضعیت مادیات میتواند، قابلیت تامه میتواند به عنوان حد وسط اخذ بشود.
بله، در بعضی امور طبیعی لازم نمیآید از حصول استعداد ماده، حصول صورت بالفعل. این طبیعی است دیگر. صرف اینکه حالا ماده استعداد دارد، دلیل نمیشود که بگوییم صورتم بالفعل باید حاصل بشود. خیلی وقتها اینجوری است، در بعضی امور طبیعی این شکلی است. وقتی که حدوث آن صورت متوقف باشد بر حرکت از علت محرِکه خارجه. یک وقت هست یک چیزی خودش به تنهایی استعداد تام که داشته باشد، استعداد تام او مساوی با صورت بالفعل است. اینجا میشود علت مادی را به عنوان حد وسط اخذ کرد. ولی یک وقت استعداد تام دارد، ولی استعداد تام او مساوی نیست با صورت بالفعل. چرا؟ چون یک محرک خارجی. الان درخت نخل. درخت نخل میدانی که بدون وساطت شخصی که آن «مربّیِ نَخل» باشد، هیچ خرما نمیدهد. در جریان هستی؟ بله، گردهافشانی، عملیات لقاح لازم دارد. نر و مغزن و فلان، مادینگی و فلان و اینها. عملیات مفصلی.
استعداد تام دارد، ولی خرما. استعداد تام این مساوی نیست با خرما دادن. چرا؟ چون یک علت خارجی لازم دارد. اگر علت خارجی لازم نبود استعداد تام و قابلیت تامه مساوی بود با صورت بالفعل. ماده فاعلیت را هم باید داشته باشد از بیرون. از بیرون خودش. این قسمت دومش اینطوری است. قسمت اول که باید استعداد تام داشته باشد، میتوانیم بیاوریمش به عنوان علت خودش فاعل باشد. بله دیگر. یعنی فاعلیتم جزو این استعدادش باشد، فاعلی از بیرون نیاید. بریم بخواهد کاری بکند. فاعل نگوییم، بگوییم یک محرک و علت. نه خودش محرک خودش باشد. فاعل. علی ای حال چون نمیتواند چیزی خودش فاعل خودش باشد، یک محرک خودش محرک خودش است. یعنی خودش خودش را میرساند به آن نتیجه. یعنی استعداد خودش را میتواند از آن در بیاورد. مثل گیاهی که بدون اینکه کسی از بیرون بهش دست بزند، فقط اگر شرایط باشد و موانع نباشد، خودش میآید بیرون، خودش رشد میکند.
یک نگاهی روش انجام بده. یک محرک از بیرون، آن دیگر نمیشود علت بشود. وقتی یک لقاحی از بیرونی است، علتی از بیرون میخواهد دیگر. شما چرا این درخت رویید؟ چون همه شرایط را داشت. تمام مصالح ساختمان در نظر بگیریم. نمیتوانیم علت ساختمان. علت، چرا؟ چون محرک از خارج. پس اینجا احتیاج دارد. بعضی شرایطی که آن بعداً مفقود است و به فقدان بعضی موانعی که موجود است. یعنی یک سری شرایط باید باشد که نیست. یک سری شرایط نباید باشد که هست. مشکل پیدا میکند تو این مورد دوم. وقتی که ما علت مادی را به عنوان حد وسط اخذ کنیم، دیگر علت برای نتیجه نیست به خاطر فرض عدم تحقق علت تامه. چون بعضی شرایط نیست و بعضی موانع هست. مثل اینکه نخل استعداد دارد که میوه بدهد، ولی کی میوه میدهد؟ بالفعل بعد از عملیات لقاح، تلقیح. یک حرکتی از فاعل محرک خارجی است که همان مُلَقِه. قرآن خدای متعال نامیده و «وَ أَرْسَلَ الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ» خداست که آن بادهای لواقه را، لقاح، بادهایی که عملیات لقاح را انجام میدهد، خدا میفرستد. یعنی این درخت خودش وایساده. الان نمیتواند ثمر بدهد. یک بادهای لواقه لازم دارد بیاید این عملیات لقاح را روی اینها، گردهافشانی کند. پس خدا همانطور که زارعه، مُلَقِه هم است. پس از این بابت عبور سنایی است. پس مجرد استعداد خشب برای اینکه کرسی بشود. او را کرسی، کرسی، کرسیا. بگو: «لَأنَّهُ خَشَبٌ»، امن! تمام نیست. چرا؟ چون خشب یک محرکی از بیرون هم لازم دارد. صرف استعداد تامه در چوب. او را به استعداد تام نمیخواهد. با یک نجار! یک نجار میخورد تا به کرسی بودن. تا وقتی که صانع کار نکرده روی بریدن و ترکیب و اینها به نحو مناسب. این بنابراین برهان لِمّی واقع نمیشود در امثال این موادی که شرایط در آن تمام نیست و موانع از او منتفی نیست. پس هر مادهای به عنوان حد وسط قرار نمیگیرد.
ولی صورت و غایت چطور؟ هر صورتی و هر غایتی به عنوان حد وسط قرار میگیرد. بنابراین صحیح نیست که تعلیل شود کرسی بودن چیزی. بگوییم: «چرا این چیز کرسی است؟» بگوییم: «لَأَنَّهُ خَشَبٌ»، چون بعضی وقتها خشبی است که کرسی است، بعضی وقتها هم خشبی که کرسی نیست. و همچنین معلَّل نمیشود اینکه یک چیزی درخت سیب باشد. بگوییم: «چرا این درخت سیب است؟» بگوییم: «لَأَنَّهُ بَذْرُ التُفاحِ»، چون بذر بذر سیب بودن لزوماً مساوی نیست با سیب داشتن. چون یک عملیاتی روی این بذر باید انجام شود. بذر که به خودی خود درخت نمیشود که، یک واسطه خارجی میخواهد. این بذر الان بذر شما بروید توی عطاریها. پر بذر است این مغازه باغ وامی. پنجاه سال دیگر مغازه تبدیل به باغ میشود. چون اینجا سرتاسر بذر است. نه، یک عملیات وساطتی لازم داریم وسط که یک کسی دخالت کند اینها را بیاید بگذارد. این حد وسط نمیشود که. چرا اینجا باغ است؟ چون بذر است! علت مادی نشدن یک علت خارجی میخواهد. چی؟ صرف استعدادش مساوی باشد با صورت بالفعل. شاید بشود تصور کرد. یعنی خودش باشد و خودش. یعنی یک فاعلی فقط ایجاد کرد او را. همین ایجاد که شد، دیگر به بعدش با خودش. من که به آن غرض برسم. چیز خارجی استعداد که در او هست، او را میرساند به آن نتیجه. به ذهنم نمیآید باید یک بویی درون، فاعلی داشته باشد. این خودش جهش کند.
کاسه سنگ و تو دل کوه در نظر بگیریم. چرا درست شده؟ چون یک سر آب. آن دیگر امور طبیعی است. همهاش. آره دیگر. اینقدر بخواهیم ریز برویم که شما هم دست را تکان میدهی تا خدا به شما ندهد. آنها را نخوری، نمیشود. اگر بخواهیم علت العلل را هم - فاعل قریب - آنجا آب جاری است. خودش و خودش دارد نقشآفرینی میکند. فکر کنم بشود این را بیاوریم برایش. ها. برای چی؟ برای اینکه سنگ چی بشود؟ سنگی که مثلاً سوراخ شده. کاسه مسیر آب چال شده. چرا این سنگ چال شده؟ جریان آب روی این دائم وجود دارد. یعنی آب اینجا فاعل است. خب، این علت مادی ثابت، علت مادی چاله. جریان آب به محرک خارجی نه. تو سلسله علل آره. ما همان علت همان لحظه. برف، گیاه سبز میشود. چی میشود اینجا؟ علت چی است؟ مثلاً سوال چی است؟ که ما سوال سوال نسبت لِمَا صَارَ چیست؟ باران علت مادی است.
کوهها زیرش. یا مثلاً کسی بازی امیر. باران میآید کرده. تخمش ریخته زمین. آنجا خودبهخود منتظر باران بهاری است. باران بهاری که میآید، بذر آن یک محرک خارجی میخواهد، قبلش بوده. کاسهای چیزی است، فقط آن آب است. چیز دیگر نیست که این کار را انجام. کار نداریم. باران از آب اقیانوس. نه، این از ازش را کار نداریم. خود همانجا کار داریم. الوجود چی میشد؟ علت فاعلی. علت مادی چی میشد؟ مَا فِیهِ الوجود خلط نشود با مَا فِیهِ الوجود. خلط نشود. باز دوباره خود سنگ هم باید باشد. قمصورت علت. صورتش، سنگ. خود سنگه هنوز نقش نخورده باشد. استعداد این را داشته باشد که یواشیواش شکل بگیرد. یکی هم آب باشد. آهان، خودش پیدا کرد ثبوتن. ممکن است حالا پیدا. پس بسیاری از این بذرها، درخت نیست. چون شرایط درونی است و موانع از او منتفی نیست. پس هر مادهای به عنوان حد وسط در برهان لِمّی قرار نمیگیرد.
این حرف را دقیقاً ما در علت فاعلیه هم داریم. واجب نیست از اینکه از فرض فاعل در بسیاری از اشیا، وجود معلول. یعنی صرف اینکه شما فاعل را علم به او پیدا کردی، بخواهی وجود معلول. یعنی الان یک چیزی فاعل است. یک انسان لمثل وجود فاعل. یک علت فاعلی ذکر کنی شما. علت یک نقاش. علت تصویر درست است؟ از تصور یک نقاش لزوماً تصور یک نقاشی لازم میآید؟ پس آن هم وسط میخورد. بچهی اینجا باشد. آهای پدر. بلکه به عنوان حد وسط اخذ نمیشود مگر وقتی که فاعل تام باشد. یعنی وجود ماده و صورت و غایت باشد. به معنای اینکه این حد وسط مشتمل بر تمام جهات تأثیرش باشد. مثل وقتی که دلالت کند بر استعداد ماده و وجود جمیع شرایط. آن وقتی که معلول از امور طبیعی مادیه باشد. مثل فرض وجود حرارت در آهنی که لازم میآید از آن به ضرر وجود تمدد. فاعل بدون موضوع قابل، فاعل تام نیست. همانگونه که قابل بدون فاعل، قابل بالفعل نیست. بنابراین نمیشود فاعل را حد وسط قرار داد در برهان اِلْمِی دائماً. بلکه گاهی قرار داده میشود وقتی مشتمل بر باقی علل باشد. گاهی هم قرار داده نمیشود وقتی مشتمل بر آنها نباشد.
پس ما کجا میتوانستیم این را به عنوان حد وسط قرار بدهیم؟ وقتی که فاعل تام باشد. یعنی همه شرایط دیگر جور است، فقط یک فاعل میخواهد. فقط یک فاعل میخواهد. آنجا فاعل که آمد، دیگر تمام. خب، فاعل را میتوانیم حد وسط بیاوریم. چرا؟ چون اینجا فاعل حاکی از سایر علل است. همه شرایط جور بود، فقط علت، فقط فاعل میخواست. الان یک تصویر. همه عللش جور است. علت غایی و صوری و مادی و همهچیزش جور است. این بوم آماده است. میگویم: «لِمَا صَارَ هَذَا النَّقْشُ؟» بگویم: «لَأَنَّ فُلانِيّاً فاعل است.» بگویم: «لَأَنَّ فُلانِيّاً نَقَاشٌ.» اگر همه عوامل بود و این نقاش بودن هم حاکی از سایر علل بود، این میتواند فاعل تام باشد. این فاعل تام میتواند حد وسط قرار بگیرد. چرا این نقش، نقش است؟ چون فلانی نقاش است. حد وسط باشد. چون فاعل تام نیست. اگر همه علل کنار هم جمع نشده، فاعل بدون موضوع قابل، فاعل تام نیست. پس کی حد وسط واقع میشود؟ وقتی که فاعل تام باشد. کی فاعل تام نیست؟ وقتی که فاعل موضوع قابل نداشته باشد. نقاش هست ولی تو چی نقاشی کند؟ متقابل میخواهد. این مادی و فاعلی مشروط. آن دو تا دیگر بدون شرط هر وقت بود. بیشتر حد وسطی که ما میآوریم همان است. یا صوری یا غایی است. برای اینکه سیر بشوم. علت حد وسط چیست؟ فاعل تام. فاعل تام میتواند حد وسط باشد.
کی فاعل؟ فاعل تام کی است؟ وقتی قابلی باشد. موضوعی باشد. موضوع قابلی باشد. اگر موضوع قابل نباشد، فاعل دیگر فاعل تام نیست. همانگونه که قابل بدون فاعل هم قابل بالفعل نیست. یک قابلی داریم، فاعل ندارد. مقابل. دو تاش با همدیگر. هم قابل لازم است و هم فاعل. با هم. اینها با هم که بیایند بالفعل چیزی صورت میگیرد. فاعل باشد ولی قابلی، همین نقاش نقاشی باشد، بوم نباشد. بومی هم باشد، نقاشی نباشد. خب. و از این کلام دانسته میشود و واضح است که نیست بر مطلوب واحد – یعنی نتیجه واحد – در حقیقت مگر برهان لِمِّی. برهان واحد مشتمل بر همه علل بالفعل یا بالقوه. پس برای اینکه برهان لِمّی باشد، حتماً باید حد وسط در آن علت تامه باشد. این جان کلام بود تا اینجا. همه توضیحاتی که دادیم. حد وسط باید چی باشد در برهان لِمّی؟ باید علت تامه باشد.
خب، حالا اینجا یک سوال است اینکه حد وسط، علت تامه منحصر است؟ جواب این است که طبق بعضی مبانی، لازم است که علت تامه منحصر باشد. بر اثر بعضی مبانی، لازم نیست. حالا یکی از آن مبانی که مبنای سنگینی است، مبنای فلسفی چغلی. جا داشت که ما با همان سیاق قبلی خودمان که وارد مباحث میشدیم و میرفتیم، یکدفعه مثلاً یک ماه وقت به اینجا که رسیدیم، جا داشت که یک ماهی روی این تیکه کار بکنیم. الا جهت ضیق وقت و اینکه این بحث هم بحث فلسفی است و انشاءالله تو فلسفه مفصل روی این صحبت خواهیم کرد. وقت روی این قاعده نمیگذاریم. اگر نه، بحث، بحث مفصلی است. وقتی شما قائل به این قاعده باشی، قاعده الواحد. ما یک قاعدهای داریم در فلسفه به اسم قاعده الواحد، کمال الواحد. میگوید: «الواحد لا یصدر الا من واحد.» یکی. «لا یصدر الا واحد.» یکی. «لا یصدر الا من واحد.» یک وقت میگوییم واحد صادر نمیشود مگر از واحد. یک وقت میگوییم از واحد صادر نمیشود جز واحد. این دومی خیلی این اصل است. یک قاعده برهانی. و یکی از جاهایی که مخالفین فلسفه، یکی از علل دشمنی با فلسفه همین قاعده است. یکی از علل اینکه برخی متشرعین با فلسفه پدرکشتگی دارند، قاعده الواحد، کفر الواحد.
کجاش کفر است؟ ببین دو تا بود دیگر. یکی اینکه واحد جز از واحد صادر نمیشود. این را با این واحد صادر نمیشود مشکل ندارند. یعنی چی؟ اشکال نه، اشکال ندارد، یعنی پذیرفتن. گفتند درست است. درست است. «الواحد لا یصدر عنه الا واحد.» واحد از او صادر نمیشود جز واحد. یعنی خدا واحد است و از خدا واحد صادر میشود. تمام عالم میشود واحد. یک تمام عالم یک چیز نیست، چند تا چیز است. القاعده فلسفی میگوید همه عالم باید بشود یک چیز. چون از واحد متکثر صادر نمیشود. از واحد واحد صادر. با توضیحاتشان و استدلالشان و اینها. حالا اینجا آنی که داریم میگوییم چی است؟ میگوییم: «الواحد لا یصدر الا من واحد.» کار نداریم ازش چی صادر میشود. بحث این است که از چی صادر. واحد از چی صادر میشود؟ از واحد صادر. اگر شما این مبنا را پذیرفتی، حد وسط حتماً باید چی باشد؟ علت تامه منحصر به همین یکی. و غیر از این هم چیزی نیست. از یکی واحد باید از یکی صادر بشود دیگر. اگر شما مبنایت مبنای قاعده الواحد باشد، حد وسط همیشه باید چی باشد؟ علت تامه منحصر.
علت تامه یک وقت چیزی علت تامه چیزی است، ولی منحصر نیست. حالا مثالش. مثلاً چاقو برای خرد کردن گوشت. چاقو برای خرد کردن گوشت، علت تامه است یا نیست؟ مثلاً برای خرد کردن گوشت. خرد کردن، چاک دادن، مثلاً علت تامه است، یعنی خودش به تنهایی به علت دیگری نیاز ندارد. چاقو باشد، گوشت. این چاقو چک. درست است؟ مرکز باشد. مثال مادی. یوسف. مثال فاعلی بزنیم. یک چیزی علت تامه باشد برای نقاش. علت تامه نقاشی. علت تامه فاعلی، علت تامه منحصر است. یکی دیگر هم میتواند. یک چیزی غیر نقاشی. اصل مطلب میخواستم روشن بشود. ها، حالا خیلی گیر مثالها. یک وقت یک چیزی علت تامه چیزی هست، ولی علت تامه منحصره نیست. منحصراً. باز دوباره هرچی میخواهی بگردی دیگر پیدا. تمام ماده. الان شما مثلاً طبابت پزشک میکند. عمّه من هم - من عمّه ندارم - وقتی کلمه منحصره بیاید روی این، این خیلی دیگر قضیه دوباره شادمهر. آره. یعنی هرچی میخواهی بگردی میبینی منحصر نیست. داروخانه هم نشسته طبابت میکند. نمیشود دیگر جمعش کنی. در صورت این مبنا مطلب حل بشود. حالا سر تا سقمش را خیلی کار.
پس چی شد؟ اینی که حد وسط همیشه باید علت تامه منحصره باشد یا نباشد، به مبنا برمیگردد. روی چه مبنایی علت تامه منحصر لازم است؟ مثلاً روی مبنای قاعده الو. میگوید واحد باید از واحد صادر بشود. اینی که شما میگویی واحدی که از متکثر صادر میشود. یک وقت از این صادر میشود، یک وقت از او صادر میشود. از منحصره. چون معلول واحد صادر نمیشود مگر از یک. مگر اینکه تشخص را ما تو این ترس بگیریم. مثلاً ما بگوییم بوعلی تو مستا. بوعلی تشخصش به طبابت است. آهنگ فلسفی از این جهت شاید مثلاً بشود بگوییم که این منحصرش بکند. درست است که یک سری کسهای دیگر هم این کار را دارند انجام میدهند، ولی تشخص این قضیه تو این است. از این جهت را نسبت به لوگو انحصار است. یک قید تشخصی برای اینکه بقیه مجازی بشوند. یعنی بگوییم که آقا اینها دارند دخالت میکنند در ادای طبابت، نیست این دخالت در طبابت. یعنی من خط به من خطاطم. مثلاً میرزا چی بود چیچی قزوینی خطاط. او خطاط. یعنی او باشد و قلم باشد، یک خط نستعلیق میآید بیرون. اینکه من مینویسم مثل خط نستعلیق است، دارم ورود به این قضیه پیدا میکنم. وگرنه من خطاط نیستم. کمالالملک باشد و بوم. یک نقاشی میآید بیرون. من دارم نقاشی میکنم. من دارم ادای نقاشی کردن. اینطوری شاید مثلاً بشود آن انحصارات را جمعش بکنید که بشود مثال بیاوریم دیگر. که حالا هرچی خدایی فقط خدایی به وقتی گفتیم که این قاعده مختص بعضی موارد است، اما بعضی موارد دیگر گاهی معلول واحد صادر میشود از علل متعدده. پس شرط نیست در آن اینکه علت تامه منحصره باشد، بلکه ممکن است که علت تامه غیر منحصره باشد.
مصنف اینجا تعبیر میکند به برهان لِمِّی واحد که اشاره دارد به اینکه «الواحد لا یصدر الا من واحد.» برهان لِمّی واحد به خاطر تصدیق برای همین قاعده است که او میبیند که علت در برهان لِمّی ناچار است از اینکه علت تامه منحصره بالفعل باشد. یعنی لابد از اینکه ذکر بشود علت تامه که تألیف میشود از علل اربعه. در یا بالقوه. یعنی ذکر بشود یکی از اجزا که مستلزم بقیه علتها باشد. به اینکه ذکر بشود علت صوری و باقی علل مفروض باشد. آسیا بالفعل فلفلش این ست که همه اینها هست، تألیف میشود. بالقوهاش این است که یکی میآید و مستلزم. حالا اگر براهین متعدد باشد به حسب ظاهر، اما در واقع یکی باشد، ما چندین برهان داریم. «لَأَنَّهُ فلان.» «لَأَنَّهُ فلان.» «لَأَنَّهُ فلان.» که اینها همه در واقع یکی است. چند تا برهانی که همه در واقع یک به حسب تعدد علل، به حسب ظاهر متعدد به تعدد علل چهارگانه. به حسب اختلافش. یک وقت علت، علت غایی ذکر میشود و نتیجه گرفته میشود. همان نتیجه گرفته میشود. پس برهان متعدد و نتیجه واحد. آن به خاطر این است که شما وقتی فرض بر این میگیری که حد وسط علت صوریه، بقیه علل دیگر مفروضات و تحقق میشود. همچنین از وقتی که فرض کنید علت غایی است که بقیه علل مفروضات تحقق میشود. به حسب ظاهر اینجا تعدد است ولی برهان در واقع یکی است. و غایت امنه که شما یک وقت علت فاعلی ذکر میکنی، یک وقت مادی را، یک وقت صوری را، یک وقت برای طلب معرفت، علت تام.
پس برهان لِمّی در جواب سوال «لِمَ؟» از وقتی شما جواب را به علت ناقصه بیاوری، سوال «لِمَ؟» قطع نمیشود. و هرچی شرط یا جزء از علت باشد که ذکر نشود، سوال باقی است تا اینکه همه علتهایی که ازش علت تامه تعریف میشود را شما کشف کنی. اینجاست که سوال «لِمَ؟» قطع میشود یا ساقط میشود. لِمَ را میپرسند برای اینکه به چی برسند؟ به علت تامه برسند. وگرنه چرا این دماغش خون میآید؟ بگوییم چون هوا گرم است. علت تامه میتواند مجموع پنج تا علت باشد، پنج تا علت باشد. میگویم: «چرا دماغش خون میآید؟» میگوید: «چون هوا گرم است، چون مثلاً این بلغمی است، مثلاً هوای گرم روز دختر.» دختر ده بار سوالش را اینقدر میرود تا به علت تامه برسد. چرا وقتی اینجوری بشود اینجوری میشود؟ وقتی این اینجوری تو اینجوری بشود اینجوری میشود؟ به علت تامه برسد.
خلاصه، الحمدلله رب العالمین.
در حال بارگذاری نظرات...