‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
در مبحث برهان، عرضی که داشتیم این بود که مقدّمات برهان هفت شرط دارد. شش شرط آن را گفتیم و شرط ششم این بود که «ضروریه» باشد؛ ضروری هم اعم از اینکه «ضروریه ذاتیه» باشد یا «ضروریه وصفیه». این دو را هم قبلاً در مباحث بحث ضرورت و اینها داشتیم. دیگر ضرورت ذاتیه و وصفیه را میدانیم. ضرورت ذاتی که خوب است؛ «الانسان حیوانٌ بالضروره» است. ضرورت وصفیه یا به آن «مشروطه عامه» میگوییم؛ میگوییم: «زیدٌ کاتبٌ بالضروره مادام کاتبًا». این میشود مشروطه عامه. «زیدٌ کاتبٌ بالضروره مادام کاتبًا». پس ضرورت باید داشته باشد حمل محمول برای موضوع در مقدّمات برهان؛ این هم شرط ششم.
شرط هفتم این است که «کلیه» باشد مقدّمات و کلی باشد. قبلاً گفتیم که اقسام قضیه (به اعتبار موضوع، یعنی موضوع قضیه وقتی لحاظ بشود)، قضیه چند نوع است: یکی «شخصیه» است، «طبیعیه» است، «مهمله» است و «محصوره» است. محصوره اونیه که کمیّت افراد حکم درش بیان بشود و اوقاتش بیان بشود، حالا یا کلّاً یا بعضاً. اینکه خلاصه تعداد مشخص شده: «کلّ فلان فلان»، «بعض و فلان فلان». این میشود «محصوره». حالا خود محصوره هم «کلیه» بود و «جزئیه». قضیه محصول در قبال شخصیه و طبیعیه بود و مهمله. اینجا ما شرطمان این است که مقدّمات برهان کلی باشد. این «کلی» منظور ما از «کلی» اونی که مخسمش «محصوره» است نیستا! کلیهای که در برابر جزئیه بود؛ یعنی محصول دو نوع است: کلیه و جزئیه. این کلیهای که تو محصوله بود منظور نیست؛ بلکه مرادمان این است که قضیه شخصیه نباشد. حاج آقای پایتخت را بنویسم. کریمی همیشه استقبال میکنند از نوشتن پایتخته. بله! در شخصی بودن خارج و اعتبار موضوع میگیم چی؟ مفاهیمی که در بحثهای کلامی از آن استفاده میکنیم نگیم: شخصیه، مهمله، طبیعیه، محصوره، محصوره کلیه است، جزئیه. اینی که میگوید مقدّمات برهان کلی باشد منظورمان این نیست، بلکه منظور این است که شخصیه نباشد. این میشود منظور کلیه بودن مقدّمات برهان. ساده است مطلب، چیز خاصی ندارد.
خوب، پس وقتی که شخصیه بود، دیگر نمیشود برهان رو برش اقامه کرد. میگوید مثلاً: «آقا این زنها زودباورند. هر کس هم که زود باور است گُل میخورد. پس زنها زود گُل میخورند». مقدّمات و نتیجه را ببینید. الان مقدمه چه مشکلی دارد؟ «زنها زودباورند». قضیه چیست؟ شخصیه. یک زنی را یک جا دیده است. قضیه کلیّت ندارد، مگر اینکه به نحوی باشد، حالا یا با استقلال یا با هر چیزی که باشد: «زید فلان است». ولی قضیه شخصیه لزوماً اینجوری نیست. قضیه شخصیه گاهی اینجوری است که شما (یعنی یک مغالطه هم همین است) که یک فرد را میبینی، آن یک فرد را میآیی تعمیم میدهی و منظورت از آن تعمیم باز همان یک فرد است. یعنی یک زن را دیدی که اینجوری بوده، بعد میآیی میگویی: «زنها این شکلیاند». بعد وقتی میپرسم میگوید: «زنها مثل کی؟» میگوید: «مثل همین فلانی». نه، «وضع آن برای خاص»، که اولاً اشکالی ندارد. از نظر حضرت امام خمینی (ره) سوم است، میفهمند که تمام آن اقسام چهارگانه، اونی که فقط درست است همین «وضع آن برای خاص» است. تنها همونی که همه میگویند محال است. امام میفرماید: «فقط همین یک دانه درست است. بقیهاش اگر احتمال محال هم باشد». این از این نکته. این مثل تیکههای حیدری فسایی است که میافتم که دو سه تایش را الان اینجا بندازم بحث کفایه میکنی. عرض کنم که اینجا ربط به وضع عام و خاص ندارد. اینجا یک فرد شخص را دیده، تعمیم داده به نوع. بعد آنجا منظورش از آن نوع دوباره همین فرد است که میداند که منظورش همین است. میگوید مثلاً با زنش دعوا شده، میگوید: «زنها این شکلین». منظورش هم زن خودش است.
حالا مثال یک خورده چون پیچیده شد، همین مثال «زید و بکر» و اینها را بزنیم. میگویی که «زید فلان است و کلّ فلان بیسار میشود». یاد بگیرید خانم فلان را. مقدّمات کلی نیست، دیگر. یکیش شخصی است. درست است؟ بله. حالا اینجا شاید منظور اینکه هر جفتش شخصیه باشد. دکتر شمسی باشد که جفتش شاید شخصی باید باشد. حالا اینجا الان چیزی اشاره نشده. حالا تا تهش بخوان ببینیم شاید لابهلای نکتهای باشد، حل بشود.
خوب، منظور از قضیه شخصیه را قبلاً گفتیم، همونیه که درش «حکم به اتصال یا تنافی یا نفی اتصال و تنافی بشود در یک زمان معیّن شخصی یا حال معیّن شخصی». حکم به «اتصال یا تنافی یا نفی این دوتا در زمان معیّن شخصی یا حال معیّن شخصی». زمان معیّن شخصی ولی اونی که قبلاً میخواندیم شخصیه را موضوعش جزئی از بحث ماست. مراد از قضیه کلیهای که شرط است که مقدّمه برهان باشد، یکی از دو قسم قضیه محصوره نیست. مراد همین است که شخصیه نباشد، هرچند جزئیه یا مهمله باشد. یعنی حتی اگر مهمله هم باشد یا جزئیه هم باشد، درست است. جزئیه خودمان درست است. اتم جزئیه محصوره است. منظوره مال من جزئیه محصوره نبود. جزئیه محصول، میگوید «بعض و فلان فلان». ولی شخصیه میگوید «فلان». بله دیگر، محصوره. ولی اینکه ما الان داریم میگوییم شخصی، شخصی اگر باشد، مقدم برهان نمیشود. چیست؟ و طبیعیه. طبیعیه میشود شکل اول بود. درست بود. منظور چیست؟ آنجا اگر بحث زمان باشد، شخصیه نسبت به... و از اینجا میگوییم که مقدّمه کلیه در برهان در قبالش قضیه شخصی است، نه جزئیه. برای همین گفتند که مراد از کلیه معنای مراد در قیاس نیست؛ بلکه مراد این است که «محمول قضیه مقوّل بر همه اشخاص موضوع باشد». محمول قضیه بر این موضوع شخصی نیست، دیگر. اشخاصی دارد به جای اینکه یک شخص داشته باشد. اشخاصی دارد. آن محمول هم بر تمام این اشخاص موضوع ... حمل میشود. شما میگویی «بعض و فلان فلان». پیمانه انسان. این الان درست است یا درست نیست در بحث مقدّمات برهان؟ درست است. چرا؟ چون انسان بر تمام «بعض الحیوان» حمل میشود. در تمام «بعض الحیوان». تمام این بد اینجا آمده. همین موضوع برای موضوع؛ یعنی محمول بر تمام این موضوع، همین قضیه حمل میشود. خب، وقتی که مراد از کلیه کلیهای درباره جزئیه باشد، همه افراد تحتش میآیند، بلکه حتی اگر فرض بشود جزئی بودنش، بعضی افراد زیرش میآید. پس این شخصیه نیست. پس فرض نمیشود که تحت افرادی باشد و همچنین اگر مهمل فرض بشود، باز زیرش اشخاصی است. چون مهمله در قوه جزئی است و فرق بین جزئی و شخصی هم واضح است. شخصی موضوعش جزئی است به خلاف قضیه محصولی جزئیهای که موضوعش کلی است. بعض الافراد موضوعش کلی است. مصادیقش بیشتر است. یعنی همین که بیش از یکی باشد، دیگر از جزئی بودن و شخصی بودن در بیش از یک فرد گفته شده که محمول در آن بعض، آن چیزی است که موضوع برش صدق میکند. مثل اینکه بگوییم: «بعض الانسان ضاحکٌ». این موجبه جزئیه است. جزئیاتش هم در درون خودش این را دارد که محمول در آن (که همان ضاحک است) حمل شده بر بعضی از آنچه که موضوع برش (موضوع کلی برش) صادق است. موضوع کلی چیست؟ انسان. درست است. شما «بعض الانسان» آوردید، دیگر. ضاحک را بر «بعض الانسان» حمل کردید. این ضاحک بر خود انسان حمل میشود در تمام ازمنه، به نحو «قول اولی»؛ یعنی محمول ثابت برای موضوع بدون احتیاج به واسطه در ثبوت و واسطه در عروض ذاتی در باب برهان و اولی در باب برهان. همین واسطه در ثبوت و واسطه در عروض است که عرض خواهیم کرد.
خوب، هرچند موضوع جزئی یا مهمل باشد چون مهمله در قوه جزئیه است و روشن شد که کلیّت به معنای اینکه موضوعش کلی است در برابر جزئی نیست و در برابر شخصی است؛ یا بگو مراد از اونی که «محصوره» باشد. پس بنابراین یکی از شروط مقدّمات برهان این است که مقدّمات «محصوره» باشند، اعم از اینکه کلی باشند یا جزئی یا مهمله. کلی اینجا سگ مثال آن است که در برابر شخصیه بیاید. مقصود از معنای کلیه در قیاس این است که محمول مقوّل بر هر یکی باشد. همون تکرار. ولی شرط نیست که آن اینجوری باشد که در همه احوال و ازمان باشد و «و إن لم یکن فی کلّ زمان و لم یکن الحمل اوّلیاً». حتی اگر تو هر زمانی اینجور نباشد یا حملش حمل اولی نباشد، به معنای اینکه شرط نیست در قضیه کلیه در قیاس اینکه حمل محمول بر موضوع اولی باشد. تو قیاس محمول بر موضوع حمل میشود، ولی لزومی ندارد که حمل محمول بر موضوع اولی باشد. تو برهان باید به نحوی باشد که حملش اولی باشد. تفاوت قیاس و برهان پس اینجا نمایان میشود. پس اینجا در کلیه در برابر قضیه جزئیه و مهمله است. خلاصه اینکه تا اینجا اینی که گفتیم این است که کلیه در قیاس در برابر جزئیه و مهمله است. درست است. کلیهای که تو قیاس میگویی، از جهت اینکه محصور است، روبروش میشود مهمله و جزئیه. در قیاس محصور است، دیگر. محصورم ضد چی بود؟ مهمله. قسیم همه به اعتبار اینکه او صور ندارد، این صور دارد. درست. ضد او. کلیه در قیاس در برابر جزئیه و مهمله است. کلیه، کلیه یکی در برابر این جزئیات است، یکی در برابر اون مهمله است. درست است. محصوره. خب، همین دیگر. کلیه به اعتبار اینکه محصور است در برابر مهمله است. به اعتبار اینکه کلیه است جزئیه محصوره است. پس یکی در برابر مهمله است، یکی در برابر جزئی. کلیه در مقدّمات برهان در برابر شخصیه است. این همین که شخصیه نبود، میشود کلیه؛ هرچند موضوع قضیه جزئی یا مهمل باشد. پس توی برهان ما حتی اگر موضوعمان مهمل باشد یا موضوعمان جزء محصوره باشد، جزئی محصوره باشد. تو برهان و تو قیاس چی؟
باید مهمله نباشد. کلیه در قیاس بر مهمله نباشد. اگر هم محصول محصوره است، جزئیه نباشد. تو قیاس اگر میخواهد کلی باشد، کلی باشد. یکی باید مهمله نباشد، محصوره نیست. اگر محصوره است، باید جزئیه نباشد. کلیه در قیاس روبهرو دو تا چیز است: یکی مهمله، یکی جزئیه محصوره. ولی کلیه در برهان در برابر شخصی است، حتی اگر مهمله باشد، حتی اگر جزئیه محصوره. روشن است، دیگر. یعنی الان اون جمله که ما گفتیم مثلاً «زیداً حسّاس حسّاس» مثلاً «عصبی». بعد این جفتش یقینی است. حالا یک مسئلهای که هست. نکته، نکته، نکته خیلی خوب. نکته خیلی خیلی خوب! شرط ششم و هفتم کلیّت ندارد تو همه مباحث برهانی. اول بحث گفتیم. گفتیم بعضیاش برای همه مباحث برهانی شرط است، مثل شرط اول که باید همه مقدّمات یقینی باشد. برخیش برای بعضی است، دونهبهدونه. بس. شرط ششم و هفتم این شکلی مال همه مباحث برهان نیست. نکته خیلی مهم! کلیتش که لازم است. یک جاهایی مباحث برهان، مقدّمهمان باید کلیه باشد. برهان کلیّت ندارد. بعضی جاها تو مثال ما الان برهانی است. چرا؟ چون مقدّمات یقینی: «زید حسّاسه» به تجربه یا بالمشاهده. درست. یا جزء محسوسات یا جزء مجربات و «کلّ حسّاساً فلان». اینها به تجربه یا بالمشاهده. حالا به تجربه بهتر است. قبّت جمع میشود یقینی و برهانی. خب، اون جزء یوم مناظره مصباح رو خواستم پیام بدهم یادم رفت. جانم. باشد انشاءالله روش یک تمرینی بکنیم. یکی دو جلسه به نظرم تمرین بکنیم، خوب بشود. اگر موافق باشید بخشی که تمام کردیم، یکی دو جلسه هم تمرین کنیم برهان. بله.
و واضح شد همچنین که مقدّمات برهان ضروریه و کلیه است و شرط نیست در هر استدلالی که مقدّماتش این شکلی باشد. چون یافت نمیشود دلیلی بر اینکه هر کلّ علوم باید مقدّمات ضروری و کلی باشد. چون معنای ضرورت همان وجوب. وجوب در برابر امکان. برای همین گفتند که این دو شرط اخیر (یعنی شرط ششم و هفتم که مقدّمات ضروری و کلی باشد) اختصاص دارد به نتایج ضروریه. پس کجا لازم است؟ نتایج ضروریه کلیه. اگر نتیجه شما ضروری است، مقدّمات باید ضروریه باشد، ضروریه کلیه. اگر نتیجهتان هم کلیه است، باید مقدّماتتان کلیه باشد. کشور که درآوردن قانونهای کلی نیاز به قانونهای کلی که میخواهیم متصدّی بدهیم به یک جمعی «فزیدون فلان». قانونی دربیاریم که اینجا بشود اطلاق بکنیم به کلّ جمع. حالا این جمع مهمله باشد، جزئی باشد، کلی، کلی باشد. بله. مقدّمات الان شما میگویی «زیدون خجولٌ و کلّ خجولن مثلاً ضعیفٌ فزیدون ضعیفٌ». نتیجه شما الان چیست؟ شخصیه. نتیجه وقتی شخصی است، لزومی ندارد مقدّماتش کلیه باشد. کلیه باشد برهانی. اصل. چرا؟ چون وقتی مقدّمات بر کلیه باشد که نتیجه کلیه است. دوباره پس برگرد و دو سه بار دیگر بگویم. نتیجه شما الان چیست؟ شخصی است. وقتی شخصی است، یعنی کلیه نیست. کلیه چون کلیه در برهان درباره چی بود؟ شخصیه. ما کی مقدّماتمان لازم است که کلیه باشد؟ وقتی نتیجهمان کلی است. اینجا نتیجه چیست؟ شخصی است. پس لزومی ندارد که مقدّمات کلیه باشد. الح یعنی ال جامعهای میماند که کلی یک مشکلی داشته باشد یا یک چیزی احتیاج داشته باشد. کلیه. اگر یک نفر یک فرد باشد یا یک کلاس باشد یک نفر باشد. توضیح: وقتی که ما اراده کردیم که نتایج ضروریه کلیه باشد، باید مقدّمات هم ضروریه باشد، ممکنه و کلیه. در برابر چیست؟ شخصیه. حالا ما بحثمان برهان است. پس کی باید نتایج، کی باید مقدّمات ضروریه باشد؟ وقتی نتیجه ضروری است. ضروریه در برابر ممکنه. کی باید مقدّمات کلیه باشد؟ وقتی که نتیجه ما کلی است. کلیه در برابر شخصیه. اما وقتی که اینجوری نبود، لزومی ندارد که مقدّماتمان ضروریه کلیه باشد. اگر ما تجویز کردیم که نتیجه برهان غیر ضروریه باشد و غیر کلیه باشد، اینجا دیگر اشکالی ندارد که یکی از مقدّمات ممکنه باشد، یکی از مقدّمات غیر کلیه باشد. همین که الان توضیح دادم. مقدّماتمان و نتیجهمان شخصی است. مقدّماتمان هم یکی شخص زید الخجور. یا نتیجهمان ممکنه بود، یکی از مقدّماتمان هم ممکنه کرد. آن ضرورت یعنی ضروریه که گفتیم ضروری اعم از چیست؟ ضروری ذاتی و وصفی. آن مال کجاست؟ وقتی که نتیجهمان ضروریه ذاتی یا وصفی باشد، آن وقتی است که باید مقدّمات ضروری باشد، یا ضروری ذاتی یا ضروری وصفی. حل است، دیگر؟ انشاءالله. با آرزو ی به دلم ماندن یک بار تو بحث منطق آقای کریمی بگویم: «حل است!».
ذاتی وصفی. ضرورت ذاتی شما نسبت محمول به موضوع بدون توجه و لحاظ چیز دیگری ضروری است. چرا؟ چون ضرورت در ذات اوست. حیوان بودن انسان ذاتی است. چرا؟ چون جنسش است. درست شد؟ پس ضرورت دارد که انسان حیوان باشد. چه ضرورتی؟ ضرورتی که جنس اوست، یعنی ذات او اقتضا دارد. این میشود ضروریه ذاتی. ولی یک وقت هست داخل در ذات او نیست؛ نه جنس اوست، نه فصل اوست، هیچی نیست. میگوییم: «انسان کاتب است». این کاتب بودن هم ضرورت دارد برش؟ تا کی؟ تا وقتی که دارد مینویسد. میشود ضرورت وصفی. کاتب بودن نه جنس اوست، نه فصل او. مشروطه عامه. یک چیزی الان مشروط به اوست. اینی که بر او حمل شده مشروط به اینکه او الان متصف به این باشد. تا وقتی متصف به این هست، ضرورت دارد که باشد. مشروط نباشد، نه. مشروط یعنی چی؟ یعنی اینکه شما وقتی این را داری حمل میکنی و این حمل را ضروری میکنی، مشروط به اینکه این هم باشد ها. متصف باشد به این. من دارم آب را میخورم. من نوشاننده آبم به ضرورت. تا کی به ضرورت است؟ وقتی که آب بخورم. آب بخورم. اگر آب نخورم که دیگر من نوشاننده نیستم. به ضرورت نوشاننده هستم، ولی ضرورتی ندارد که نوش... . ضرورت میآوری برای نوشاننده بودن من به خاطر اینکه من تا وقتی که بخورم، این نوشیدن برای من ضرورت دارد. مشروطه. جواب: ضروری. اون ضرورت چیست؟ جواب: ذاتی. عقل انسان با عقل حیوان. انسان چون عقل دارد، حق اکثریت دارد. پس این یک درجه بالاتر است. اون چیز دیگر است. اینجا هم یک خاص دیگر. بله. اون ذاتیاش است. اون مثلاً «الشّمس سیّارۀٌ بالضّروره مادام سیّارًا». میشود خورشید باشد که حرکت نکند. جزء ذاتش نیست حرکت. تا وقتی حرکت میکند، حرکت برایش ضرورت دارد. آها. کتابت برای من یا تحرک برای دست من ضرورتی ندارد. ضرورتش وابسته است به وقتی ضرورت وابسته میشود، میشود مشروطه عامه. ولی وقتی ضرورت وابسته نبود، ضرورت دائمی باشد، «مادام»ه را نخواهد. بله. عرض ؟ خواسته اینجوری است، دیگر. «مادام» نمیخواهد. اگر ضروری باشد، ضروری میشود دیگر. اگر نتیجه این شکلی بود. خوب.
ذاتی یعنی ضرورت ذاتی میشود گفت آن را یا نه؟ همین «الانسان ضاحکٌ به ضرورت ذات». احمد ؟ چیز است. ذاتیات و عرضیات. عرضی. حالا شاید با تسامح اینجا عرضیات را هم تو بحث ذاتی بگیریم. تساوی توش باشد. کلیات خمس هستا. بله. پس در همه علوم، در همه مطالب علوم واجب نیست که مقدّمات ضروری و کلی باشد و نتایج ضروری و کلی باشد، مگر اینکه ما ضروریه را تفسیر کنیم نه به معنای وجوب در برابر امکان، بلکه معنای ضرورت حکم؛ یعنی «یقین». از این جهت که اراده بشود از ضروریه، ضرورت حکم که همان اعتقاد دوم که قبلاً در بحث معنای یقین، «معنی الاخص» گفتیم که ایجاد بشود اعتقاد به چیزی و منظّم بشود به او اعتقاد اینکه زوالش ممکن نیست. اعتقاد دوم این ضرورت بشود. ضرورت به این معنا را بگیریم؛ «جزء این نیست»، «ضرورت اینکه جزء این نباشد». آن میتواند تو قضایای ممکنه هم باشد و نتیجه هم لازم باشد که ضروری باشد. حتی تو قضیه ممکنه هم نتیجه ضروری باشد به این معنا. بنابر تفسیرش برای ضروریه که قبلاً گذشت. ضروریه معنای وجوب در برابر امکان. وقتی مراد از «ضروری»، «واجب القبول» باشد، اعم از اینکه ضروریه باشد یا ممکنه. نه به معنای وجوب. مثلاً شما ایمانت به اینکه معاد موجود است. یک قضیه ممکنه. واجب القبوله. ولی مثل ایمان شما به وجود الله سبحان و تعالی نیست. چون ثبوت محمول برای موضوع در مثل این قضیه، وجود الله تبارک و تعالی «موجود بالضروره». ضرورت ذاتی در برابر امکان. ولی «إنّ المعاد موجود به ضروره» نخیر. بل امکان. میتواند باشد، میتواند نباشد. ضرورتی ندارد وجود برای معاد. خدا بهش وجود داده. «بالامکان». انسان موجوده. خب، حالا ما میگیریم. بله. قبل از وجود یعنی نسبت خود وجود، نسبت معاد با وجود یا عدم یکسان است. ولی نسبت خدا با وجود یا عدم که یکسان نیست. همانقدر که میتواند باشد، همانقدر میتواند نباشد. نخیر. فقط باید باشد. اصلاً نمیتواند نباشد. بله. دیگر. حالا یک چیزی وجودش امکان نیست مثل انسان، مثل معاد. ولی واجب القبوله، یعنی ضروریه اعتقادیه. باید قبولش داشت، ولو در عالم امکان. و وجوب چیست؟ ممکنه. پس ما دو تا ضروری داریم: یکی «ضروریه اعتقادیه»، یکی «ضروریه در برابر امکان». پس ثبوت محمول برای موضوع در مثل این قضیه وجوب است به خلاف ثبوت محمول برای موضوع در واجبات. جهت قضیه در آن امکان است و با این حال درش یقین است به ثبوت محمول برای موضوع و انفکاکش از او.
بر این اساس اگر ما ضرورت را تفسیر کردیم به معنای وجوب در همه علوم یافت نمیشود. بله، همه علوممان ضروریه نیست. نتایج ضروریه نیست. ضرورت در برابر امکان. ولی ضرورت اعتقادی چطور؟ واجبات القبول چطور؟ در آن همه ضروری میشود. اگر ضرورت به معنای وجوب گرفتیم در برابر امکان، بعضی مقدّمات قید ضروری است و ممکن است. ولی اگر معنای واجب القبول گرفتیم، کاری هم دیگر نداریم که ممکن است یا ممکن. ممکنه یا واجبه. همه مقدّمات علوم در این یکسان است و نتیجه این است که برای اینکه یقینی باشد، باید مقدّمات واجب القبول باشد، هرچند جهتش امکان. ولی اگر ما تفسیر کردیم آن را به این تفسیر، دیگر شرط ششم شرط مستقلی نیست و برمیگردد به شرط اول که همان بود که مقدّمات یقینیه باشد، به اعتباری که ما یقین را تفسیر کردیم به ثبوت محمول برای موضوع و استحاله انفکاکش از او. ضرورت را دیگر ما از شرط ششم برمیداریم. ضرورت میشود معنای همان شرط اول، یعنی یقینیه بودن. درست شد. خوب. نتیجه این است که اگر ما ضرورت به معنای اول گرفتیم، شرط این است که مقدّمات برهان ضروریه باشد. اگر معنای دوم گرفتیم، معنای دوم چی بود؟ واجب القبول. دیگر شرط اضافی بیش از آنکه مقدّمات یقینی باشد، ما نداریم. ضروری معنای واجب القبول برمیگردد به شرط اول. ضروری به معنای در برابر امکان برمیگردد به شرط ششم. اگر جهت قضیه امکان باشد، یقین همانجور که گذشت، واجب است که اعتقاد ثانی باشد که درش امکان نیست و این شرط میشود عین شرط یقینی بودن مقدّمات که همان شرط اول بود. دیگر شرط اضافی نمیشود. برای همین علامه طباطبایی در حاشیهشان بر اسفار فرمودند که: «مقدّمات برهان چهار تا چیز است». محمدرضا طباطبایی. مقدّمات برهان چهار تا چیز دارد. حاشیه اسفار. ۱. ضروریه باشد. ضروریه معنای واجب القبول. همان یک یقینی بودن. ۲. دائمه باشد. نسبت به شرط دوم چندم بود؟ کلیه باشد. ذاتیت محمول برای موضوع ذاتی باشد. شرط چندم بودن؟ طباطبایی از این هفت تا چند تاش را قبول دارد؟ یکی اولی را قبول دارند. یکی ۲-۳. یکی اینکه یقینیه باشد مقدّمات. ۲. اقدم باشد به طبع نسبت به نتیجه. یا لام قبل نسبت به نتیجه. اینکه اقدم عند العقل باشد به حسب زمان. ۴. اعرف عند العقل باشد. ۵. مناسب با نتیجه باشد. ۶. ضروریه باشد. کلیه باشد. طیب الله. ضروریه را قبول دارد. شرط اول میشود. یکی دائمه بودن را قبول دارند که به نظرم دوم و سومی با هم میشود. حالا دائمه را و تو ادبیات ایشان دید که ایشان یکی کلیه را قبول دارم. هفتم. یکم. ذاتیت محمول برای موضوع. مناسب با نتیجه. حساسی محمول برای موضوع. نه، همان که گفتیم مناسبتش این است که معنا مناسبتها «اَن تکون محمولاتها ذاتیه». مناسبت یعنی اینکه ذاتی اولیه باشد. مناسب نتیجه. ذاتی اولیه ؟ ها، بر موضوع. دائمی باشد. بحث مناسب با نتیجه بود، دیگر. محمولها برای موضوع نباید یکی باشد. حالا دائمیه را باید تو ببینیم که ایشان چی میفهمد. این سه تایش که اینها در آمد. یک دائمیه میماند.
در حال بارگذاری نظرات...