‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
**بسم الله الرحمن الرحیم**
بحث «ذاتی» را در برهان پی میگرفتیم و عرض شد که ذاتی چند درجه و مراتب و درجاتی دارد. چهار درجه ذاتی که بحث مهمی است و باید انشاءالله با دقت روی آن کار بکنیم و وقتی این تمام بشود، دیگر تقریباً ما از بحث برهان چیزی نداریم. همین تکه اصلی بحث ذاتی است. بحث مهم، بحث اولی هم که ذاتی اولی بودنش ساده است، خیلی چیز خاصی ندارد.
بحث ذاتی که خیلی مهم است، درجهبندی دارد. در ذاتی، اولین نوع ذاتی، درجه اولی است که ما داریم. موضوعش اخذ شود در حدش؛ این سادهترین حالتش است. یعنی موضوعِ عرض ذاتی اخذ شود در حد آن عرض ذاتی. مثل «در حد فتوست». فتوست یعنی چه؟ فتوست یعنی بینیپهنی، مصدر پهن بودن بینی. شما الان اینجا فتوستی دارید. این فتوست میگویید: «الأنف أفطس». عبارتی که از فرزندان امام صادق (علیه السلام) داریم، عبدالله افطس. نگفتم امام صادق (علیه السلام) وصیت میکنند به پنج نفر، بین پنج نفر گفتم حضرت وصیت میکنند به منصور دوانیقی و همسرشان و بعد موسی بن جعفر و عبدالله بن افطس. منصور دستور میدهد به آن وزیرش، میگوید: «تو میروی وصی جعفر بن محمد را پیدا میکنی، هرکه او تو نوشته بود، گردن میزنی و میآوری.» ایشان وصیت کرده بودند بعد از خودشان به موسی بن جعفر و عبدالله افطس. میگوید: «بله»، نفر بعدی همسر، نفر بعدی «عبدالله افطس». عبدالله افطس بینی پهنی داشته و یکخورده مثلاً وضعیت جسمانیاش روبهراهی نبود. و موسی بن جعفر (علیه السلام) را شیعیان میفهمیدند منظورش کیست، چیست. پرت میکند و پا میشود میرود پیش منصور. حربه شکست عبدالله افطس بود. او یک مکتبی خودش داشت بعد از امام صادق. دستگاهی راه میاندازد و مردم برخی وجوهات میآوردند، برخی سؤالها را از او میپرسند که اصلاً او ابتدائیات احکام را هم بلد نبود. «أفطس» به معنای بینی پهن است.
حالا شما میگویید: «الأنف أفطس». «الأنف أفطس» خیلی مهم است؛ این را با دقت همین تکه را اگر حل بشود، تمام مبحث حل میشود.
اولاً اینکه این از نوع عرض ذاتی است. عرض ذاتی در برابر چی بود؟ غریب. بعد خودش زیرمجموعه همهی چیها بود؟ عرضیات، نه ذاتی ذات. یادش میآید ذاتیات باب کلیات در برابر او همه عرضیات. خود عرضیات ذاتیاتی داشت، ذاتیات در عرضیات. یعنی بدون واسطه است. اگر واسطه بخورد، میشود غریب. «الأنف أفطس» این حمل محمول بر انف یعنی چه؟ «أفطس» یعنی چه؟ «بینی پهن است». درست است؟ «أفطس» هر نوع فتوست، هر نوع پهنایی نیست دیگه. پهنای بینی است. فقط پهنای بینی را فتوست میگویند. نه هر پهنایی. «الأنف أفطس» حمل أفطس است بر انف. چه نوع حملی است؟ ذاتی؟ عرضی؟ فتوست برای بینی، فتوست در حد در تعریف بینی اخذ میشود؟ یعنی شما وقتی میخواهی انف را تعریف کنی، باید فتوست را توش بیاوری؟ نخیر، پس ذاتیاش نیست، جزو آن است؟ عرضیات این عرضی وقتی میخواهد بر آن حمل بشود، واسطه میخواهد؟
یعنی اول وصف چیز دیگری است با واسطه، وصف بینی میشود یا مستقیماً وصف خود بینی است؟ پس میشود عرض ذاتی. کدام درجه از عرض ذاتی است؟ درجه اولی. درجه اولی چی میگوید؟ محمول را وقتی میخواهی تعریف کنی در حدش، در تعریف محمول، موضوع را باید بیاوری. الان شما أفطس را میخواهی تعریف کنی، أفطس میشود چی؟ میشود «فطوسة الأنف»، میشود پهنای بینی. یعنی در تعریف خود محمول الا و لابد خود همین موضوع باید بیاید. این درجه اولی از عرض ذاتی است. یعنی مرحله به مرحله چهار قسم، چهار درجه به شدت و ضعفش هی مرحله مرحله ضعیف میشود. احسنتم، احسن، هی فاصله میگیرد، مرحله به مرحله از موضوع. این الان خود او که دیگر لب است. یعنی موضوع انگار در محمول در هم تنیده است. هی مرحله مرحله سبک میشود، جدا میشود از هم. واسطه نمیخواهد ولی بستگی دارد اینکه واسطه نمیخواهد، چقدر بهش چسبیده باشد. انشاءالله روشن میشود کی.
حالا اصل بحث همین تکه بود مثل انف در حد فتوست. وقتی گفته میشود «الأنف أفطس»، خوب محمولات ذاتی چند قسم؟ چهار قسم. قسم اولش همین بود. این یک حمل ذاتی داشتیم، یک محمول ذاتی داشتیم. تفاوت اینها چی بود؟ دومی از ذاتیات ذاتی در باب حمل و عروض. ذاتی در باب حمل و عروض در برابر غریب. چهار درجه دارد. این درجه اول. سیر گم نشود. اصلش هم همینها است. اصلش هم چون تو برهان ما با دو تا ذاتی کار داریم: یکی ذاتی باب کلیات، یکی هم ذاتی حمل و عروض. با همین دو تا ذاتی کار داریم. حمل عروض هم، عروض دوت، نه حمل عروس، حمل عروج. عروض را داریم حمل میکنیم. حمل عرو، جعل اصطلاح. خوب، محمول ذاتی فرقش با حمل ذاتی چیست؟ دیروز یک اشاره کردم فرق بین حمل و محمول، حمل ذاتی و محمول ذاتی. پایتخت هم نوشتم. حمل ذاتی همان است که تو کلیات داریم. حمل ذاتی است. اینجا محمولمان ذاتی است، حمل ذاتی نیست. یعنی این حمل در حد موضوع نهفته نیست. شما چیزی را حمل میکنی، حملت ذاتی نیست. یعنی اینی که حمل میکنی در حد ذات نیست ولی محمول وابستگی دارد به محمول ذاتی است، محمول عرض ذاتی ولی حمل ذاتی نیست. در ذاتش این حمل نهفته نیست ولی وقتی حمل ذاتی باشد، یعنی در ذاتش، یعنی در حدش اخذ میشود. فرق بین حمل ذاتی و محمول ذاتی است. اینهایی که داریم میگوییم درجات عرض ذاتی است. در واقع همان محمول ذاتی است. یعنی میتوانیم جلویش بنویسیم درجات محمول ذاتی.
قسم اول همین است که موضوع اخذ بشود در تعریف محمول. شما أفطس را که میخواهی تعریف بکنی، أنف را درش میآوری. موضوعش اخذ شود در حدش، یعنی موضوع محمول اخذ بشود در حد محمول، در تعریف محمول. وقتی میخواهی تعریف کنی، موضوع را در تعریفش میآوری. چند بار این را تکرار کردم که خوب جا بیفتد. گل بحث همین تکه بود. این اگر حل بشود، سه تای دیگر حل میشود. این سه تای دیگر هم حل بشود، ذاتی حل میشود. ذاتی حل بشود، ذاتی باب برهان حل میشود. ذاتی باب برهان، انشاءالله در تمام مباحث فلسفی میشود با قوت وارد شد. چون فلسفه وابسته به برهان است. کسی بدون باب برهان فلسفه را نمیفهمد. همه فلسفه رو دوش کتاب برهان است. باب برهان اینجا ممنوعاتی نیست. چه شد؟ محمول اینجا عرض محمول ذاتی است، این قسم اول؟ نه.
قسم اول، ارسطو جزو عضو ذات یا تمام الذات. این نه جزو ذات است نه تمام ذات ولی وابسته به ذات است، وابسته به ذات. از ذات جدا نمیشود، عرض ذاتی است ولی عرض به ذات چسبیده ولی ذاتی نیست. لذا حملش ذاتی نیست ولی محمولش ذاتی است. حالا این محمول ذاتی یک وقت یک جوری است که محمول وقتی مثلاً میخواهی تعریف بکنی، موضوع را باید بیاوری تو تعریفش. این قسم اول. مثلاً شما أفطس را میگوید: «الأنف العریض». أفطس، الأنف العریض، بینی پهن در حالی که خود فتوست یعنی «الأنف و أفطس». شما أفطس را داری بر انف حمل میکنی. خود أفطس تو تعریفش أنف نهفته است. تعریف أفطس تو که میخواهی بگویی باید بگویی: «الأنف العریض». همان أنفی که تو موضوع آورده بودی تو تعریف محمول باید چی؟ میشود «الأنف عریض». دیگر اینجوری نیست ها. الان شکلی ولی أفطس ذاتی است که وابستگی به کدام دارد. لذا وقتی که أفطس حمل بشود بر بینی، این تو تعریفش خود بینی هم به کار میرود، تو تعریف أفطس.
قسم دوم این است که اینجا دیگر اصطلاحات هی سخت میشود. سه تای بعدی هی سخت و سختتر میشود. تو مرحله اول موضوعش اخذ بشود در حدش. تو درجه دوم موضوع **معروضٌ له** اخذ شود در حدش. مثل حمل مرفوع بر فاعل. اینجاها دیگر مظفر منطق همچین ترکانده است. دیگر فلسفی آمده. قشنگ سختترین جای منطق مظفر تقریباً میشود گفت اینجاست. سختترین یعنی مطلب چغل و بد بدن. «مرفوع» بر «فاعل». ذاتی به اعتبار لغت عربی، یعنی فاعل در تعریفش مرفوعیت اخذ شد. نسبت مرفوع با فاعل. درست است؟ مرفوع ذاتی فاعل. شما وقتی میخواهی فاعل را تعریف کنی، مرفوعیت را میآوری. «اسمی است که مرفوع است و مثلاً بعد فعل میآید و اینها.» در تعریفش مرفوعیت است. پس مرفوع برای فاعل میشود چی؟ ذاتی. ذاتی، نه آتیش. در تعریف شخص میشود آیا جنس شیء یا فصل شیء؟ چون فاعل بدون مرفوع ندارید، اصلاً نمیشود تصور کرد. چون فاعل بدون فاعل، انجامدهنده کار در زبان عرب، شما فاعل بدون مرفوع و مرفوعیت دارید؟ توقف باشه، باشه. ببینید، چیزی که بشود از چیزی منفکاش کرد، بشود معقول باشد انفکاکش، این میشود عرض. انسان را از ضحک میشود جدا کرد. یعنی انسان تعریفش وابسته به ضحک نیست. حالا یک وقت از تعریفش وابسته نیست ولی آن موضوع اخذ میشود تو محمول مثل همین الان أفطس. أفطس وابستگی به أنف ندارد در تعریف خودش. یعنی أنف وابستگی و چیز ندارد، أفطس ندارد در تعریف. یعنی محمول ذاتی موضوع نیست. بحثمان همان است.
فاعل با مرفوع و مرفوع با فاعل، دو طرفه میخواهیم بررسی کنیم. فاعل را وقتی لحاظ کنیم، مرفوع ذاتیاش است. باشه، باشه. انسان هم حیوان است. کلاغ هم حیوان است. باشه، جنسش است. مرفوعی است که فاعل قرار گرفته است. مرفوعی جنسش است. مرفوعیت جنسش است. جنسی است با یک فصل. چون فصلش چیست؟ که حالت فعل، حالت یا کُننده فعل را نشان میدهد. درست است؟ فصلش، جنس با فصل جزو عضو ذات شما نمیتوانی جدا کنی. فقط همان را بگویی کفایت نمیکند. در زبان عربی و در زبان فارسی بله. چون اعراب جایگاهی ندارد ولی تو عربی، اعراب جایگاه اصلی را دارد. اعرابش چیست؟ یعنی اعراب جزو ذاتیات است. اعراب جزو عرضیات نیست در زبان عربی. خوب، جنسش مرفوعیت است. دیگر حالا اسم میشود مثلاً اسم میشود جنسش. باشه، جنسش باشد. این مثلاً فصلش باشد. در هر صورت، مرفوع با فاعل، مرفوعیت میشود ذاتی فاعل. مختص حیوان، ذاتی انسان، مختص نیست. بله آن فصلش است دیگر. فصل مختص، فصل نمیگیرد. همان جنس بگیریم بهتر است. آن جسم، جنس چیز میشود. جنس عالی میشود یا جنس متوسط میشود. فصل، همین که کُننده کار را نشان میدهد. اسم مرفوع. خوب این هر دو تاییشان حذف میشود. جنس میشود همین کُننده کار یا اسم. در واقع جنس متوسطش است. اسم بودن جنس متوسط. کلمه میشود جنس عالی. اولی کلمه چند نوع است؟ یکیش اسم. اسم چند نوع است؟ که مرفوع، مرفوع چند نوع است؟ آها، که این دیگر مرفوع چند نوع است؟ یکیش فاعل. آن دیگر آنهایی که زیرش است، جنس نیست، میشود نوعش. آنهایی که زیر این است، انواعش نه، آنهایی که زیر این جنس است، میشود انواعش. لذا اینجا دیگر فصل میخواهد، غریبه. جنس، قواعد، کلمه، اسم، مرفوع. اینها هر کدامشان جنسند. میشود جنس عالی. این جنس متوسط. متوسط جنس غریبه. بله، بعد از این دیگر هرچی بیاید، میشود پس کُننده یا دارنده حالت. این دو تا میشود فصل.
این نسبت چی بود؟ فاعل، مرفوعیت، نسبت به فاعل. حالا میخواهیم برعکسش را بررسی کنیم. فاعل نسبت به مرفوعیت. فاعل معلوم بود مرفوعیت چیست؟ فاعل بود. جنسش بود. مرفوعیت جنس فاعل بود. درست است؟ جنسش که بود، چیش بود؟ آها، یعنی ذاتیاش بود. پس مرفوعیت نسبتش با فاعل چی بود؟ ذاتیاش. حالا فاعل با مرفوعیت نسبتش چیست؟ فاعل ذاتی مرفوعیت یا عرضی مرفوعیت است؟ خوب، حالا وقتی شما میخواهی مرفوع را تعریف کنی، فاعل را اخذ نمیکنی در تعریفش. چون هر مرفوعی که فاعل نیست. درست است؟ گاهی مبتداست، گاهی چیزهای دیگر. گاهی مبتدا، گاهی خبر. فاعل مرفوع چهار نوع دیگر. همین چهارتا را مخصوص قسمت مخصوص مدح و ذم. حالا آن هم برمیگردد به همین فاعل و اینها برگشتنش به نحو اعراب طبعی میشود. عطف بیان و اینها نیست. هیچ کدام. معروفش این است که چهارتاست. حالا بر روش تحمل کرد که میشود ما یک قسم پنجمی کنار اینها ذکر کنیم یا نه. فاعل، مبتدا، خبر. پس گفت که به حساب نماز جماعت میخواندند پشت سید هاشم حداد. بعد یکی از آقایان اقتدا میکرد به مرحوم آقای استاد محمد حسین آقای تهرانی. همه هم اقتدا میکردند برای تهرانی. یکی وایمیستاد میگفتش که نه من اقتدا میکنم به سید هاشم حداد. گفتند: «ایشان خودش اقتدا کرده به آقای تهرانی.» گفت: «نه، من اقتدا کردم به ایشان. من از ایشان تنزل نمیکنم.» آقا رضا کریم از قواعد صرف و نحو و اینها. نه، خوب است، خیلی خوب است، خیلی خوب است. خلاصه عدم تنزل است، تنزل نمیکند.
عرض کنم که پس شما در تعریف مرفوع، فاعل را اخذ نمیکنید. در تعریف فاعل، مرفوع را اخذ میکنید. چرا؟ چون مرفوع فقط فاعل نیست. فاعل فقط مرفوع است. ببینید، نسبتها را. وقتی چیزی ذاتیاش میشود، میگویی فاعل فقط مرفوع است. انسان فقط حیوان است. یعنی ذات انسان، غیر حیوان نداریم. یعنی جزو ذاتش است، جنس جزو ذات. فاعل غیر مرفوع نداریم. جزئیاتش است. از آنور مرفوع غیر فاعل داریم یا نداریم؟ داریم. پس جزو ذاتش نیست. پس ذاتیاش نیست. پس نمیشود این را اخذ کرد در تعریف. پس موضوع اخذ نمیشود در تعریف محمول. فاعلیت اخذ نمیشود در تعریف مرفوع. مرفوعیت اخذ میشود در تعریف کدام مخزن؟ بله. حالا همین که شما فاعل را عارض کنی بر مرفوع میشود عرض ذاتی. بعض المرفوع فاعل. چرا؟ مثل حمل فاعل، مثل حمل مرفوع بر نه، مفهوم محمول است، مفهوم. جلوتر. فاعل کلمه است. کلمه هم حتماً اخذ میشود در تعریف مرفوع. ببینید، فاعل با مرفوع یک نقطه اشتراکی با همدیگر دارند. آن نقطه اشتراکیشان چیست؟ تو کلمه است. موضوع معروضٌ له اخذ میشود. تکه تکه جویدنش همین است دیگر. من دو بار خودم این را پیش مطالعه کردم. باز الان دارم میخواهم تغییرش کنم، یکخورده مطلب برایم قاطی میشود. باید خوب دقت کرد.
ببینید، اعراب هستش که ذیل اسم فاعل مرفوع. فاعل مرفوع است. حمل آن الان اینجا چیزی ندارد. «الفاعل کلمة کذا و...». بخوانیم دقیقاً چه حملی میخواهد صورت بگیرد. «فاعل کلمه مرفوعیت از کجاست؟» اعراب کجاست؟ تو کلمه است دیگر. اعراب ذیل کلمه است. یک عارضی بر کلمه است دیگر. فاعل کلمه است. کلمه هم حتماً باید اخذ بشود در تعریف مرفوع. شما وقتی مرفوع را میخواهی تعریف کنی، بدون کلمه میتوانی تعریفش کنی؟ در تعریف مرفوع، «کلمهای که ضمه دارد». این تعریف چیست؟ مرفوع. شما تعریف مرفوع. پس شما میگوید: «المرفوع کلمه». حالا کلمة کذا و کذا و کذاش را حذف کند. «المرفوع کلمه». درست است یا نه؟ در تعریفش این را میگویید دیگر.
کلمه را در تعریفش اخذ میکنیم. فاعل هم معروضش همان کلمه است. فاعل عارض و معروض. ببینید، فاعل یک عارضی دارد، یک معروضی دارد. معروض فاعل چیست؟ عارض فاعل که اعراب است. آنی که عارض میشود بر فاعل، اعراب است. آنی که معروضش است، کلمه بودن است. درست است؟ معروض فاعل کلمه است. یعنی فاعل یا عارضی دارد، یک معروضی دارد. معروض فاعل کلمه است. اینجا کلمه ذاتی مرفوع بود. معروض فاعل کلمه، دو تا نقش داشت. ذاتی فاعل، فاعل مرفوع. دو تا کلمه داریم: فاعل، مرفوع. نسبت کلمه با این دو تا چیست؟ فاعل نسبتش با کلمه چیست؟ مرفوع نسبتش با کلمه چیست؟
کلمه ذاتی مرفوع است. کلمه ذاتی مرفوع است و معروض فاعل. یعنی فاعل عارض میشود بر کلمه. درست است؟ فاعل یک حالتی است دیگر. حالتی که عارض میشود بر کلمه. ما با عارض شدن و رفع کاری نداریم ها. نگاه کنید، ما فاعل داریم، یک مرفوع. نسبت این دو تا با کلمه چیست؟ این برای مرفوع ذاتی. برای فاعل معروضه. یعنی فاعل عارض میشود بر کلمه. از آنور کلمه خودش ذاتی مرفوع است. پس شما الفاعل و مرفوع را که حمل میکنی، الفاعل مرفوع. در واقع چی را به چی حمل کردی؟ چیزی را حمل کردی که موضوع معروضٌ له اخذ میشود در تعریفش. معروضٌ له، معروضٌ له چیست؟ اینجا فاعل. با دوبله فارسی. کلمه اخذ میشود در تعریف مرفوع. موضوع معروض. چی بود؟ فاعل. فاعل موضوعٌ له چی بود؟ کلمه که کلمه اخذ میشد در تعریف محمول. که محمول چی بود؟ مرفوع. حمل مرفوع بر فاعل. مرفوع چیست؟ فاعل عرض ذاتیاش است. چه نوع عرض ذاتی؟ عرض ذاتی که موضوع فاعل اخذ شده در تعریف مرفوع. الحمدلله. «الفاعل مرفوع». چرا ذاتی است ها؟ فاعل مرفوعیت گرفتیم اشکال دارد؟ شاید درجاتِ لهو درجات مرفوع را ما گرفتیم. ذات فاعل لهو. یعنی موضوعی که بحث میشود از عوارض ذاتیاش، درجاتی دارد. لهو، برمیگردد به موضوعی که بحث میشود از عوارض ذاتیاش. باشه. در هر صورت، حالا بخوانیم. پس اخذ میشود موضوع معروض برای محمول در حد محمول. یک مثال از فاعل و کلمه، دیگر شفافتر من سراغ ندارم. اگر دارید بفرمایید استفاده کنیم. اینها بحثهای ذهنی است. مثال از درخت و گنجشک و اینها نداریم. بحث انتزاعی. بعد یک چیزی انتظارش از چیزی. خوب، مرفوع محمول است و معروضش که همان فاعل و معروضٌ علیهش کلمه است. مرفوع محمول است. معروض مرفوع چیست؟ چی عارض شده بر مرفوع؟ مرفوع برای چی عارض شده؟ معروضٌ علیه. معروض و معروضٌ علیه. معروض فاعل، معروضٌ علیه کلمه. معروضٌ علیه عارض شده بر آن. دیگر بر کلمه عارض میشود دیگر. معروضٌ علیه، چیزی که عرض شده. عارض شده یک چیزی بر چیزی. عارض شده در بستر چیزی. در بستر کلمه، فاعل عارض کلمه. فاعل، معروض. فاعل، معروض مرفوع عارض کلمه معروض. اینجا مرفوع عارض فاعل میشود. معروضٌ علیه. پس وقتی که موضوع معروض برای محمول اخذ بشود در حد محمول، محمول میشود ذاتی موضوع. فاعل اخذ نمیشود در تعریف مرفوع. فاعل در تعریف مرفوع اخذ نمیشود ولاکن کلمهای که معروض فاعل است، آن اخذ میشود در تعریفش. ببینید، الان در تعریف مرفوع، در تعریف مرفوع چی اخذ میشود؟ کلمه اخذ میشود، فاعل اخذ نمیشود. درست؟ کلمه چیست؟ کلمه معروض فاعل است. یعنی خود فاعل اخذ نمیشود در تعریف مرفوع. معروض فاعل اخذ میشود. معروض موضوع اخذ میشود. نه.
ببینید «الفاعل مرفوع». چی دارد اخذ میشود در تعریف؟ در تعریف مرفوع دارد فاعل اخذ میشود یا دارد کلمه اخذ میشود؟ خوب نسبت کلمه با فاعل چیست؟ معروض. باشد. در هر صورت ما معروض موضوع را داریم در تعریف محمول اخذ میکنیم. همین که عرض کردیم موضوع معروضٌ له، معروضٌ له اخذ میشود در تعریف محمول. الفاعل مرفوع. فاعل اخذ نمیشود در تعریف مرفوع. کلمه اخذ میشود در تعریف مرفوع محمول. بله، بله. گفته میشود فاعل کلمه است. کلمه فاعل است و فاعل مرفوع است. کلمه اخذ میشود. وقتی کلمه اخذ بشود در تعریف مرفوع، حمل مرفوع بر فاعل میشود ذاتی عرض. پس اینجا گفته میشود کلمه فاعل است میشود ذاتی برای او. چون ما تعریف کردیم فاعل را به اینکه «کلمهای است صادر میشود از آن فعل در زمان معین». آها، این خیلی اینجا کمک میکند. تعریف فاعل. «الفاعل مرفوع». میخواهیم ببینیم که مرفوع. ما قبلاً یک جور دیگر تعریف کردیم، باز آتش گرفتیم ولی این تعریفی که نحویشان گرفتهاند، توش نیاوردم. با این تعریف، طبق این تعریف کردن نحویون از فاعل چیست؟ گفتند: «فاعل کلمة صدر عنه فعل فی زمان معین». اینجور تعریف کردند. طبق این تعریف، فعل در زمان معین از او صادر شده. اینجا تو این تعریف ما اصلاً مرفوعیت را نداریم. میشود عرضی. چه نسبتی دارد این عرضی با او؟ آن هم در واقع همان چیز شد. «الفاعل مرفوع» شد. حملاً آنجا شد «الفاعل مرفوع». الو، آقا، آقای کریمی، که انشاءالله حل بشود. سلامت! یک مباحثه بشود، حل است.
آن تعریف با آن، طبق آن تعریف فاعل مرفوعیت. آن تعریف که از فاعل کرده بودیم، نه. طبق آن تعریف ما معروفیت را آورده بودیم. آتش گرفته بودیم. آنی که ما ذاتی گرفته بودیم اصلاً بحث ذاتیات، جنسش. ولی اینجا گرفتیم «کلمة اسم مرفوع معین». تعریف را گرفته بودیم. این تعریف، این غلط است. حالا ما تو تعریف فاعل، کلمه را داریم. تو تعریف مرفوع هم این نقطه اشتراک حمله. خوب، «الفاعل مرفوع». الان مرفوع عرض ذاتیاش است. نه. عرض ذاتیاش است. عرض ذاتی چیست؟ عرض ذاتی چیست؟ مرفوع ذاتی چیست؟ فاعل. این عرض ذاتی چی باعث شده که چی وابستگی را ایجاد کرده؟ وابستگیشان تو کجاست؟ تو کلمه است. کلمه چیست؟ موضوع معروضٌ له. اخذ شده در تعریف محمول. موضوع، معروض موضوع اخذ شده در تعریف. این معروض، معروضٌ له است دیگر. یعنی مرفوع عارض ذاتیاش است دیگر. چیزی که این برایش عرضه شده. درست؟ موضوع معروضٌ له کلمه است. اخذ شده در تعریف محمول. به قول استادمان دیروز بحث المیزان میگفتش که خدا چهار ماه به کفار وقت داده برای تحقیق و بررسی و اینها. «فسیحوا فی الارض اربعة اشهر». کسی تو چهار ماه اگر برایش حل نشود، تا آخر عمر دیگر حل نمیشود. تشبیه بعد قضیه. نهادینه میشود. حل میشود. انشاءالله بعد از ظهرها مینشینیم حلش میکنیم. آن روزی که چراغ آبی بود، پنج، باز بود. این را گفتیم ها. شوخی میکنیم که بخندیم. فضا تمام عرضیات و غیر عرضیاتش هم یادش میماند. گاهی دنبال خیلی مثالهای خیلی شفاف بعضی مباحث اصلاً ندارد. حالا اگر ذهن بخواهد عادت بکند به مثال شفاف، اصلاً تو فلسفه نمیتواند وارد بشود. بحث عقلی، یک بحث جدایی است. بخواهی از صرف تصور تصدیق بیاوری بیرون، بخواهی تو خارج بگردی. امور اعتباریه بیشتر تو اعتباریات، آنی که شما میگویید تو حقایق خارجی است، لیوان و فلان. این نمیخورد به اینها. مباحث فلسفه هم بیشتر به جنبههای اعتباری و اینها نظر دارد. این است که سخت است فلسفه. بعد از کلام علم، فلسفه سنگینتر از کلام است. علم کلام بالاتر از فلسفه است. چون تو کلام جدل و اینها راه دارد ولی تو فلسفه فقط برهان است. هیچی دیگر راه برهان هم با ذاتی کار دارد. ذاتی هم با اینها کار دارد. ذاتی هم عرض ذاتی هم توش ملاک است. عرض ذاتی هم این چهار تا توش ملاک است. این است که بحث عمیق میکند. شما بیا تو بحث. چرا خیلیا میآیند دچار شک میشوند تو بحثهای فلسفی که وارد میشوند تو بحث وجود و ماهیت و فلان و اینها؟ چون بحث، یعنی باید عادت کنیم. ذهن را باید عادت بدهیم به اینکه فراتر از محسوسات. این خیلی نکته مهمی است که عرض کردم ها. اینکه یک وقتهایی من هی نمیآیم پا نمیدهم، شما میگویید یک مثال دیگر، یکخورده توضیح دیگر. برای اینکه باید مسئله همینجا تو همین فضا حل بشود. بخواهد جزئیتر باشد، دیگر بعداً هیچی حل نمیشود. اصرار من برای همین است. باید تمرین کرد، مباحثه کرد. این را تو همین امر.
ببینید مثلاً ما بحث عدد و معدود را داریم. ابتدای کار آدم هر وقت عدد میگوید، یک معدودی هم لحاظ میکند. درست است؟ هر وقت میگوییم پنج، یک معدودی هم. پنج تا سیب، پنج تا گلابی، پنج تا کتاب. بعد دیگر ذهن قوی بشود، دیگر معدود میگوید و عدد میگوید. دیگر معدودی لحاظ نمیکند. بعد تازه قویتر از اینکه میشود، قویتر اعتباریاتی را عدد فکر میکند. تانژانت و کتانژانت و بعد مثلاً مثلاً جذر این عدد و بعد مثلاً رادیکال و توان و... یعنی شما عدد را میآیی میرسانی به توان مثلاً صد هزار بدون اینکه اگر بخواهد محدود بشود روی معدود فکر بکنی که اصلاً ذهن میترکد. یعنی دو تا سیب، دو تا سیب بخواهد برود در توان صد هزار اصلاً دیگر هیچی. ذهن اصلاً ذهن باید عادت کرده باشد به اینکه تو همین فضای خلأ. آدم میگوید یک خروار، پر شد. یک خروار. خود میشود محمول. ما موضوع، معروض. محمول، معروض موضوع. الان چی به چه حمل شده؟ الان اینجا کدامش عارض کدام معروضه؟ مرفوع را گفته شما کردید؟ پس میشود معروض خودش و فاعل نگرفته. این تو این الان به این صورت است. این مرفوع معروض که ما عرضه کردیم، خودش عرضه نشده. فاعل معروضٌ له. یک مقدار توی گفتار، یعنی خودش آمده خودش را عرضه کرده ولی اینطوری که تو این تعریف آمده، اینطوری باید در نظر عرضه کردیم. فاعل معروضٌ له، چیزی که عرضه بهش صورت گرفته. مطلب شما درست است. فقط نکته تو این است که وقتی میگوییم عرض، دیگر کاری نداریم که کی و کی عارض کرده کی. یعنی خود عرض، نسبتش با این موضوع، نسبت عرضه. لذا موضوع میشود معروضٌ له. ذاتی است دیگر. آموزش کدام کلمه است؟ نه دیگر، خودش موضوع است. «الفاعل» خودش موضوع است. مرد موضوع. موضوع تو کلام خودش دوباره یک موضوعی دارد. فاعل خودش موضوع. همه سه تا کلمه. این کل این میشود کلمه. احسنت.
این هم قسمت دوم. برویم سراغ قسمت سوم. اینکه حل شد، دیگر بقیهاش ساده است. دومی که حل شد، به بقیه. کلمه چیست؟ موضوع خود چیز هم میشد. موضوع کلمه، موضوع مرفوع. بله دیگر. همین نقطه اشتراک مهمه. میخواهم این را کجا به هم وصل کنیم؟ یکیاش موضوع، موضوع عرض موضوع. فاعل و موضوع، موضوع. حالا سومیش دیگر بقیهاش ساده است. سومی این است که جنس معروضٌ له اخذ بشود در تعریف محمول. در حد محمول. جنسش دیگر. موضوع، جنس معروضٌ له اخذ بشود در حد محمول. هی دارد عقب میآید دیگر. اولی اصلاً خود این اخذ میشد تو محمول. دومی موضوعشان با هم یکی است. سومی جنسشان با هم یکی است. اولین نوع بود. اولی آره، اصلاً این خود این، نوع اخذ میشد در تعریف تمام ذات. دومی موضوعهای یک نقطه اشتراک متوسط خرید. استراحت. کلمه جنس. فاعل جنس پری. چه اسم باشد. میگوییم اسمی که کلمهای که صادر میشود از آن. اینجا گفته اسم، جابجا با هم به جای هم. یعنی اسم منظور همان کلمه است. مثل حمل مبنی بر فعل ماضی. تازه میفهمم استاد حیدری واقعاً چقدر زحمت میکشید. خدا حفظش کند. خدا بهش سلامتی بدهد. پنج تا در، شش تا درس را همینجوری پایتخت یک نفس از حفظ. انرژی که دارد. در عمرم استادی ندیدم به دلسوزی خودم. مثل منی گیر نمیآوری که بخواهد دل بسوزاند. یعنی میگفت جیگرم خون شد. فهمیدیم یا نه؟ یک نفر گفت. یک نفر از یک گوشهای بگوید نفهمیدم. درس ششصد نفر هفتصد نفر. یک نفر یک گوشه نفهمید. دوباره همه را از اول ده دقیقه توضیح میدهد. دوباره آخرش میگفتش که فهمیدیم. تکرار کن. یکی شب خوابم نمیبرد. اگر سه بار تکرار نکنم، شب خوابم نمیبرد. آره. یعنی واقعاً واقعاً استاد ما مد نیست. اصل جمله «الفعل الماضی مبنی». «الفعل الماضی مبنی» اح. این حمل ما چیه؟ به به به، مبارکه. از این جایگاه بگویم انشاءالله حل میشود تا شما بفهمید که من چی میکشم. جایتان هم خوب است آقا. منظره خوب دارد. آسمان دارد. «الفعل الماضی». «الفعل الماضی الماضی». آها، «الفعل الماضی». حالا اینجا موضوع چیست؟ محمول چیست؟ نسبتش با هم چیست؟ مبنی. جفتش را اول ببینیم که ذاتی است یا عرضی. اولین عرضی دیگر. نسبت محمول بر موضوع چیست؟ مبنی. تعریف کنیم فعل ماضی را. تعریف بفرمایید فعل الماضی. «علی صدور فی ضمن فعلی که زمان گذشته انجام». نوشتیم بهتر بود؟ «حدث فی زمان سابق». جابجا نمیخواهد بکنیم.
تعریف مبنی چیست؟ مبنی. تعریف اسپیک مبنی. «مبنی اسم است. هم حرف. دو کلمه است. کلمة لا یقبل الاعراب، لا تقبل الاعراب». اعرابش تغییر. نه اعراب نمیگیرد. بنا در برابر اعراب است. اعراب و بنا. درباره اعرابش تغییر نمیکند. نه اصلاً اعراب ندارد. کلمه یا معرب یا مبنی. نه اینکه مبنی معربی است که اعرابش تغییر نمیکند. تعریف «لا تقبل الاعراب» فعل ماضی تعریف مبنا. حالا به ترتیب میخواهیم بیاییم جلو. «الفعل الماضی مبنی» از نوع اول است. یعنی «الفعل الماضی» در تعریف مبنی اخذ میشود؟ نسبت مبنی با فعل ماضی مشخص است که ذاتیاش نیست. همین که عرض است، کفایت میکند که بیاوریم تو این تقسیمات درجات عرض ذاتی. مرحله اول که موضوع، معروضٌ له در تعریف مبنی اخذ میشود. چرا تعریف؟ چون معروض فعل ماضی، فعل است. نه کلمه. معروضش فعل است. فعل. فعل هم نمیآید در تعریف مبنی. درست شد؟ فعل تقسیم میشود به ماضی و مضارع و امر. دیگر مبنی نیست توی افعال. جنس فعل ماضی اخذ میشود در تعریف مبنی؟ آها، یعنی جنس فعل ماضی چیست؟ فعل. کلمه. آن کلمه اخذ میشود در تعریف. پس کلمه به منزله جنس است. مثل اینکه میگوییم حیوان یا انسان یا بقره یا قلم و اینها. کلمه یا اسم یا فعل یا حرف. کلمه که جنس فعل است. اخذ شده در تعریف مبنی. جنس موضوع اخذ شده در تعریف محمول. جنس فعل ماضی. جنس فعل ماضی، جنس فعل ماضی. خیلی خوب. بازی. جنسش چیست؟ جنس موضوع اخذ شده در تعریف محمول. المبنی و کلمة... فلان. نوشتن: «کلمه لا تقبل الاعراب». این کلمهای که تو تعریف مبنی آوردید چیست؟ چیست؟ فعل ماضی است. جنسش است. پس جنس موضوع در تعریف محمول اخذ شد. اصلاً قرار نیست بیاوری. بحث آورده نمیشود. کلاً جنس معروض اخذ میشود در تعریف محمول. معروض است دیگر. آنجا موضوعش بود، اینجا جنسش. کلمه تو بالا کلمه جنس نبود؟ الفاعل مرفوع. کلمه جنس فاعل است.
برویم سراغ قسم چهارم. قسم چهارم: معروض جنس درصد موضوع. نه فعل که فصل نیست. خوب، یک مرحله فاصله بیشتر افتاد. جنس و موضوع گرفتیم. هر دو تاییشان با جنس تعریف شدند. نقطه اشتراکشان بلافاصله بود ولی اینجا یکیشان یک پله عقبتر است. یکی هم توی مرحله یکسان نیستند. یکی باید برود از جنسش بیاوری. یکی هم یکی از نو. آنجا توی هر دو تاییشان از مرحله چهارم. مثل مثلاً عمو، عمو با پسرعمو و چهار. معروض جنس اخذ بشود در حد محمول. پس معروض جنس اخذ میشود، نه موضوعش. مثل قسم اول. نه معروضش. روز موضوع. سه قسم دوم. نه جنس موضوع قسم سوم. معروض جنس موضوع. یک موضوع داریم، یک محمول داریم. این یک جنس دارد، این جنسش. یک معروض دارد. خود موضوع اگر میآمد تو تعریف محمول، میشد قسم چندم؟ اول. موضوع، معروض اگر میآمد، قسمت دوم. جنس، قسم سوم. روز موضوع وقتی میآید، میشود قسمت چهارم. معروض جنس موضوع در تعریف شده. سلام. معروض کلمه را کلمه کلمه. مثال بگویم، روی مثال کار کنید. مثال این است: المفعول المطلق منصوب. تعریف کلمه. اول صمدی. تعریف مقدمات نیست اینجا. همین نحو. قرآن، دست شما درد نکند. رمز تعریف کلمه، لفظ مفردی که دلالت بر معنا بکند. آهنگ مهمل. بعد میشود کلمه. پرورش مهمل یعنی موضوعٌ له داشته باشد. لفظ. لفظی که وضع شده برای مردان معنایی را هم. مفرد کلام نیست. هم مفید معناست. مهمل نیست. حالا به لفظی عرض بخواهیم بدهیم. روز جنس. جنس چیز. جنس کلمه. به کلمه الان بخواهیم یک معروض بدهیم. ذاتیاش میشود لفظ. کلمه تعریفش میشود این. «لفظی که معنایی نفس مفردی که بر معنای دلالت». حالا وصف مفردم بیاید. «الکلم تو لفظ مفرد یدل علی معنا له معنی، لها معنی». الان این شد. لفظ میشود جنسش درست؟ مفرد میشود چی؟ آن جنس متوسط. متوسط جنس غریبه. فصلش انفعالی است. عقود. عق چیزی با چیزی ارتباط داشته باشد. صرف ارتباط جوهر و اینها هم که میشود سلسله اجناس. فصلش الان اینها شد. که این دو تا شد. حالا برای جنسش قرار است چکار کنیم؟ نه، ما برای کلمه میخواهیم یک چیز پیدا کنیم. با کلمه کار میکردیم دیگر. در کلمه الان ما یک عرضی میخواهیم بیاوریم. این را که بیاوریم، ارضای ذات. درست است؟ این ذاتی است. نصب. رفت. مبنی بودن معروض جنس. گرفتن. پخش شود در حد محمول. خیلی زحمت کشید.
حشرهای که روی گلها مینشیند، شهد گل میآورد، عسل تولید میکند. به آن حشره چی میگویید؟ ما میگوییم خسته نباشی. خسته نباشی. تو همین دامنه کلمه که پیش آمدیم، خوب میشود. الان کفایت کاملاً فهم. روز جنس معروض جنس. این روز جنس، جنس چی؟ معروف جنس موضوع. موضوع اخذ شود در حد محمول. پس معروض جنس اخذ میشود. نه موضوعش. مثل قسم اول. نه معروضش. روز موضوع قسم دوم. نه جنس موضوع قسم سوم. معروض جنس موضوع. یه موضوع داریم، یک محمول داریم. این یک جنس دارد، این جنسش. یک معروض دارد. خود موضوع اگر میآمد تو تعریف محمول، میشد قسم چندم؟ اول. موضوع، معروض اگر میآمد، قسمت دوم. جنس، قسم سوم. روز موضوع وقتی میآید، میشود قسمت چهارم. معروض جنس موضوع در تعریف شده. سلام. معروض کلمه را کلمه کلمه. مثال بگویم، روی مثال کار کنید. مثال این است: «المفعول المطلق منصوب». تعریف کلمه. اول صمدی. تعریف مقدمات نیست اینجا. همین نحو. قرآن، دست شما درد نکند.
رمز تعریف کلمه، لفظ مفردی که دلالت بر معنا بکند. آهنگ مهمل. بعد میشود کلمه. پرورش مهمل یعنی موضوعٌ له داشته باشد. لفظ. لفظی که وضع شده برای مردان معنایی را هم. مفرد کلام نیست. هم مفید معناست. مهمل نیست. حالا به لفظی عرض بخواهیم بدهیم. روز جنس. جنس چیز. جنس کلمه. به کلمه الان بخواهیم یک معروض بدهیم. ذاتیاش میشود لفظ. کلمه تعریفش میشود این. «لفظی که معنایی نفس مفردی که بر معنای دلالت». حالا وصف مفردم بیاید. «الکلم تو لفظ مفرد یدل علی معنا له معنی، لها معنی». الان این شد. لفظ میشود جنسش درست؟ مفرد میشود چی؟ آن جنس متوسط. متوسط جنس غریبه. فصلش انفعالی است. عقود. عق چیزی با چیزی ارتباط داشته باشد. صرف ارتباط جوهر و اینها هم که میشود سلسله اجناس. فصلش الان اینها شد. که این دو تا شد. حالا برای جنسش قرار است چکار کنیم؟ نه، ما برای کلمه میخواهیم یک چیز پیدا کنیم. با کلمه کار میکردیم دیگر. در کلمه الان ما یک عرضی میخواهیم بیاوریم. این را که بیاوریم، ارضای ذات. درست است؟ این ذاتی است. نصب. رفت. مبنی بودن معروض جنس. گرفتن. پخش شود در حد محمول. خیلی زحمت کشید. حشرهای که روی گلها مینشیند، شهد گل میآورد، عسل تولید میکند. به آن حشره چی میگویید؟ ما میگوییم خسته نباشی. خسته نباشی.
تو همین دامنه کلمه که پیش آمدیم، خوب میشود. الان کفایت کاملاً فهم. روز جنس معروض جنس. این روز جنس، جنس چی؟ معروف جنس موضوع. موضوع اخذ شود در حد محمول. پس معروض جنس اخذ میشود. نه موضوعش. مثل قسم اول. نه معروضش. روز موضوع قسم دوم. نه جنس موضوع قسم سوم. معروض جنس موضوع. یک موضوع داریم، یک محمول داریم. این یک جنس دارد، این جنسش. یک معروض دارد. خود موضوع اگر میآمد تو تعریف محمول، میشد قسم چندم؟ اول. موضوع، معروض اگر میآمد، قسمت دوم. جنس، قسم سوم. روز موضوع وقتی میآید، میشود قسمت چهارم. معروض جنس موضوع در تعریف شده. سلام. معروض کلمه را کلمه کلمه. مثال بگویم، روی مثال کار کنید. مثال این است: المفعول المطلق منصوب. تعریف کلمه. اول صمدی. تعریف مقدمات نیست اینجا. همین نحو. قرآن، دست شما درد نکند. رمز تعریف کلمه، لفظ مفردی که دلالت بر معنا بکند. آهنگ مهمل. بعد میشود کلمه. پرورش مهمل یعنی موضوعٌ له داشته باشد. لفظ. لفظی که وضع شده برای مردان معنایی را هم. مفرد کلام نیست. هم مفید معناست. مهمل نیست. حالا به لفظی عرض بخواهیم بدهیم. روز جنس. جنس چیز. جنس کلمه. به کلمه الان بخواهیم یک معروض بدهیم. ذاتیاش میشود لفظ. کلمه تعریفش میشود این. «لفظی که معنایی نفس مفردی که بر معنای دلالت». حالا وصف مفردم بیاید. «الکلم تو لفظ مفرد یدل علی معنا له معنی، لها معنی». الان این شد. لفظ میشود جنسش درست؟ مفرد میشود چی؟ آن جنس متوسط. متوسط جنس غریبه. فصلش انفعالی است. عقود. عق چیزی با چیزی ارتباط داشته باشد. صرف ارتباط جوهر و اینها هم که میشود سلسله اجناس. فصلش الان اینها شد. که این دو تا شد. حالا برای جنسش قرار است چکار کنیم؟ نه، ما برای کلمه میخواهیم یک چیز پیدا کنیم. با کلمه کار میکردیم دیگر. در کلمه الان ما یک عرضی میخواهیم بیاوریم. این را که بیاوریم، ارضای ذات. درست است؟ این ذاتی است. نصب. رفت. مبنی بودن معروض جنس. گرفتن. پخش شود در حد محمول. خیلی زحمت کشید.
حشرهای که روی گلها مینشیند، شهد گل میآورد، عسل تولید میکند. به آن حشره چی میگویید؟ ما میگوییم خسته نباشی. خسته نباشی. تو همین دامنه کلمه که پیش آمدیم، خوب میشود. الان کفایت کاملاً فهم. روز جنس معروض جنس. این روز جنس، جنس چی؟ معروف جنس موضوع. موضوع اخذ شود در حد محمول. پس معروض جنس اخذ میشود. نه موضوعش. مثل قسم اول. نه معروضش. روز موضوع قسم دوم. نه جنس موضوع قسم سوم. معروض جنس موضوع. یک موضوع داریم، یک محمول داریم. این یک جنس دارد، این جنسش. یک معروض دارد. خود موضوع اگر میآمد تو تعریف محمول، میشد قسم چندم؟
**پاسخ:**
**بسم الله الرحمن الرحیم**
مدرسه تعالی برگزار میکند: سلسله دروس حوزوی با موضوع «علم منطق»، صنعت خمس، فصل دوم: «برهان»، جلسه سی و ششم.
**بسم الله الرحمن الرحیم**
بحث «ذاتی» را در برهان پی میگرفتیم و عرض شد که ذاتی چند درجه و مراتب و درجاتی دارد: چهار درجه ذاتی. این بحث مهمی است و باید انشاءالله با دقت روی آن کار بکنیم؛ وقتی این تمام بشود، دیگر تقریباً ما از بحث برهان چیزی نداریم. همین تکه اصلی بحث ذاتی است. بحث مهم، بحث اولی هم که ذاتی اولی بودنش ساده است، خیلی چیز خاصی ندارد.
بحث ذاتی که خیلی مهم است، درجهبندی دارد. در ذاتی، اولین نوع ذاتی، درجه اولی است که ما داریم. موضوعش اخذ شود در حدش؛ این سادهترین حالتش است؛ یعنی موضوعِ عرض ذاتی اخذ شود در حد آن عرض ذاتی، مثل «در حد فتوست». فتوست یعنی چه؟ فتوست یعنی بینیپهنی، مصدر پهن بودن بینی. شما الان اینجا فتوستی دارید. این فتوست، میگویید: «الأنف أفطس». عبارتی داریم از فرزندان امام صادق (علیه السلام)، عبدالله افطس. نگفتم امام صادق (علیه السلام) وصیت میکنند به پنج نفر، بین پنج نفر. گفتم حضرت وصیت میکنند به منصور دوانیقی و همسرشان و بعد موسی بن جعفر و عبدالله بن افطس. منصور دستور میدهد به وزیرش، میگوید: «تو میروی وصی جعفر بن محمد را پیدا میکنی، هرکه او تو نوشته بود، گردن میزنی و میآوری.» ایشان وصیت کرده بودند بعد از خودشان به موسی بن جعفر و عبدالله افطس. میگوید: «بله»، نفر بعدی همسر، نفر بعدی «عبدالله افطس». عبدالله افطس بینی پهنی داشته و یکخورده مثلاً وضعیت جسمانیاش روبهراهی نبود. موسی بن جعفر (علیه السلام) را هم که شیعیان میفهمیدند منظورش کیست، چیست، منصور به کناری میزند و عبدالله افطس پا میشود میرود پیش منصور. حربه شکست عبدالله افطس بود. او یک مکتبی خودش داشت بعد از امام صادق (علیه السلام). دستگاهی راه میاندازد و مردم برخی وجوهات میآوردند، برخی سؤالها را از او میپرسند که اصلاً او ابتدائیات احکام را هم بلد نبود. «أفطس» به معنای بینی پهن است.
حالا شما میگویید: «الأنف أفطس». «الأنف أفطس» خیلی مهم است؛ این را با دقت همین تکه را اگر حل بشود، تمام مبحث حل میشود.
اولاً اینکه این از نوع عرض ذاتی است. عرض ذاتی در برابر چی بود؟ غریب. بعد خودش زیرمجموعه همه چیها بود؟ عرضیات، نه ذاتی ذات. یادش میآید ذاتیات باب کلیات در برابر او همه عرضیات. خود عرضیات ذاتیاتی داشت، ذاتیات در عرضیات. یعنی بدون واسطه است. اگر واسطه بخورد، میشود غریب. «الأنف أفطس» این حمل محمول بر انف یعنی چه؟ «أفطس» یعنی چه؟ «بینی پهن است». درست است؟ «أفطس» هر نوع فتوست، هر نوع پهنایی نیست دیگه. پهنای بینی است. فقط پهنای بینی را فتوست میگویند. نه هر پهنایی. «الأنف أفطس» حمل أفطس است بر انف. چه نوع حملی است؟ ذاتی؟ عرضی؟ فتوست برای بینی، فتوست در حد در تعریف بینی اخذ میشود؟ یعنی شما وقتی میخواهی انف را تعریف کنی، باید فتوست را توش بیاوری؟ نخیر، پس ذاتیاش نیست، جزو آن نیست؟ عرضیات. این عرضی وقتی میخواهد بر آن حمل بشود، واسطه میخواهد؟
یعنی اول وصف چیز دیگری است با واسطه، وصف بینی میشود یا مستقیماً وصف خود بینی است؟ پس میشود عرض ذاتی. کدام درجه از عرض ذاتی است؟ درجه اولی. درجه اولی چی میگوید؟ محمول را وقتی میخواهی تعریف کنی در حدش، در تعریف محمول، موضوع را باید بیاوری. الان شما أفطس را میخواهی تعریف کنی، أفطس میشود چی؟ میشود «فطوسة الأنف»، میشود پهنای بینی. یعنی در تعریف خود محمول، الا و لابد خود همین موضوع باید بیاید. این درجه اولی از عرض ذاتی است؛ یعنی مرحله به مرحله چهار قسم، چهار درجه به شدت و ضعفش هی مرحله به مرحله ضعیف میشود. احسنتم، احسن، هی فاصله میگیرد، مرحله به مرحله از موضوع. این الان خود او که دیگر لب است؛ یعنی موضوع انگار در محمول در هم تنیده است. هی مرحله به مرحله سبک میشود، جدا میشود از هم. واسطه نمیخواهد ولی بستگی دارد اینکه واسطه نمیخواهد، چقدر بهش چسبیده باشد. انشاءالله روشن میشود کی.
حالا اصل بحث همین تکه بود مثل انف در حد فتوست. وقتی گفته میشود «الأنف أفطس»، خوب محمولات ذاتی چند قسم؟ چهار قسم. قسم اولش همین بود. اینها یک حمل ذاتی داشتیم، یک محمول ذاتی داشتیم. تفاوت اینها چی بود؟ دومی از ذاتیات ذاتی در باب حمل و عروض. ذاتی در باب حمل و عروض در برابر غریب. چهار درجه دارد. این درجه اول. سیر گم نشود. اصلش هم همینها است. اصلش هم چون تو برهان ما با دو تا ذاتی کار داریم: یکی ذاتی باب کلیات، یکی هم ذاتی حمل و عروض. با همین دو تا ذاتی کار داریم. حمل و عروض هم، عروض، نه حمل عروس، حمل عروج. عروض را داریم حمل میکنیم. حمل عرو، جعل اصطلاح. خوب، محمول ذاتی فرقش با حمل ذاتی چیست؟ دیروز یک اشاره کردم فرق بین حمل و محمول، حمل ذاتی و محمول ذاتی. پای تخته هم نوشتم. حمل ذاتی همان است که تو کلیات داریم. حمل ذاتی است. اینجا محمولمان ذاتی است، حمل ذاتی نیست. یعنی این حمل در حد موضوع نهفته نیست. شما چیزی را حمل میکنی، حملت ذاتی نیست؛ یعنی اینی که حمل میکنی در حد ذات نیست ولی محمول وابستگی دارد به محمول ذاتی است، محمول عرض ذاتی ولی حمل ذاتی نیست. در ذاتش این حمل نهفته نیست ولی وقتی حمل ذاتی باشد، یعنی در ذاتش، یعنی در حدش اخذ میشود. فرق بین حمل ذاتی و محمول ذاتی است. اینهایی که داریم میگوییم درجات عرض ذاتی است. در واقع همان محمول ذاتی است؛ یعنی میتوانیم جلویش بنویسیم درجات محمول ذاتی.
قسم اول همین است که موضوع اخذ بشود در تعریف محمول. شما أفطس را که میخواهی تعریف بکنی، أنف را درش میآوری. موضوعش اخذ شود در حدش؛ یعنی موضوع محمول اخذ بشود در حد محمول، در تعریف محمول. وقتی میخواهی تعریف کنی، موضوع را در تعریفش میآوری. چند بار این را تکرار کردم که خوب جا بیفتد. گل بحث همین تکه بود. این اگر حل بشود، سه تای دیگر حل میشود. این سه تای دیگر هم حل بشود، ذاتی حل میشود. ذاتی حل بشود، ذاتی باب برهان حل میشود. ذاتی باب برهان، انشاءالله در تمام مباحث فلسفی میشود با قوت وارد شد. چون فلسفه وابسته به برهان است. کسی بدون باب برهان فلسفه را نمیفهمد. همه فلسفه روی دوش کتاب برهان است. باب برهان اینجا ممنوعاتی نیست. چه شد؟ محمول اینجا عرض محمول ذاتی است، این قسم اول؟ نه.
قسم اول، ارسطو جزو عضو ذات یا تمام الذات. این نه جزو ذات است نه تمام ذات ولی وابسته به ذات است، وابسته به ذات. از ذات جدا نمیشود، عرض ذاتی است ولی عرض به ذات چسبیده ولی ذاتی نیست. لذا حملش ذاتی نیست ولی محمولش ذاتی است. حالا این محمول ذاتی یک وقت یک جوری است که محمول وقتی مثلاً میخواهی تعریف بکنی، موضوع را باید بیاوری تو تعریفش. این قسم اول. مثلاً شما أفطس را میگوید: «الأنف العریض». أفطس، الأنف العریض، بینی پهن در حالی که خود فتوست یعنی «الأنف و أفطس». شما أفطس را داری بر انف حمل میکنی. خود أفطس تو تعریفش أنف نهفته است. تعریف أفطس تو که میخواهی بگویی باید بگویی: «الأنف العریض». همان أنفی که تو موضوع آورده بودی تو تعریف محمول باید چی؟ میشود «الأنف عریض». دیگر اینجوری نیست ها. الان شکلی ولی أفطس ذاتی است که وابستگی به کدام دارد. لذا وقتی که أفطس حمل بشود بر بینی، این تو تعریفش خود بینی هم به کار میرود، تو تعریف أفطس.
قسم دوم این است که اینجا دیگر اصطلاحات هی سخت میشود. سه تای بعدی هی سخت و سختتر میشود. تو مرحله اول موضوعش اخذ بشود در حدش. تو درجه دوم موضوع **معروضٌ له** اخذ شود در حدش. مثل حمل مرفوع بر فاعل. اینجاها دیگر مظفر منطق همچین ترکانده است. دیگر فلسفی آمده. قشنگ سختترین جای منطق مظفر تقریباً میشود گفت اینجاست. سختترین یعنی مطلب چغل و بد بدن. «مرفوع» بر «فاعل». ذاتی به اعتبار لغت عربی، یعنی فاعل در تعریفش مرفوعیت اخذ شد. نسبت مرفوع با فاعل. درست است؟ مرفوع ذاتی فاعل. شما وقتی میخواهی فاعل را تعریف کنی، مرفوعیت را میآوری. «اسمی است که مرفوع است و مثلاً بعد فعل میآید و اینها.» در تعریفش مرفوعیت است. پس مرفوع برای فاعل میشود چی؟ ذاتی. ذاتی، نه آتیش. در تعریف شخص میشود آیا جنس شیء یا فصل شیء؟ چون فاعل بدون مرفوع ندارید، اصلاً نمیشود تصور کرد. چون فاعل بدون فاعل، انجامدهنده کار در زبان عرب، شما فاعل بدون مرفوع و مرفوعیت دارید؟ توقف باشد، باشد. ببینید، چیزی که بشود از چیزی منفکاش کرد، بشود معقول باشد انفکاکش، این میشود عرض. انسان را از ضحک میشود جدا کرد. یعنی انسان تعریفش وابسته به ضحک نیست. حالا یک وقت از تعریفش وابسته نیست ولی آن موضوع اخذ میشود تو محمول مثل همین الان أفطس. أفطس وابستگی به أنف ندارد در تعریف خودش. یعنی أنف وابستگی و چیز ندارد، أفطس ندارد در تعریف. یعنی محمول ذاتی موضوع نیست. بحثمان همان است.
فاعل با مرفوع و مرفوع با فاعل، دو طرفه میخواهیم بررسی کنیم. فاعل را وقتی لحاظ کنیم، مرفوع ذاتیاش است. باشد، باشد. انسان هم حیوان است. کلاغ هم حیوان است. باشد، جنسش است. مرفوعی است که فاعل قرار گرفته است. مرفوعی جنسش است. مرفوعیت جنسش است. جنسی است با یک فصل. چون فصلش چیست؟ که حالت فعل، حالت یا کُننده فعل را نشان میدهد. درست است؟ فصلش، جنس با فصل جزو عضو ذات شما نمیتوانی جدا کنی. فقط همان را بگویی کفایت نمیکند. در زبان عربی و در زبان فارسی بله. چون اعراب جایگاهی ندارد ولی تو عربی، اعراب جایگاه اصلی را دارد. اعرابش چیست؟ یعنی اعراب جزو ذاتیات است. اعراب جزو عرضیات نیست در زبان عربی. خوب، جنسش مرفوعیت است. دیگر حالا اسم میشود مثلاً اسم میشود جنسش. باشد، جنسش باشد. این مثلاً فصلش باشد. در هر صورت، مرفوع با فاعل، مرفوعیت میشود ذاتی فاعل. مختص حیوان، ذاتی انسان، مختص نیست. بله آن فصلش است دیگر. فصل مختص، فصل نمیگیرد. همان جنس بگیریم بهتر است. آن جسم، جنس چیز میشود. جنس عالی میشود یا جنس متوسط میشود. فصل، همین که کُننده کار را نشان میدهد. اسم مرفوع. خوب این هر دو تاییشان حذف میشود. جنس میشود همین کُننده کار یا اسم. در واقع جنس متوسطش است. اسم بودن جنس متوسط. کلمه میشود جنس عالی. اولی کلمه چند نوع است؟ یکیش اسم. اسم چند نوع است؟ که مرفوع، مرفوع چند نوع است؟ آها، که این دیگر مرفوع چند نوع است؟ یکیش فاعل. آن دیگر آنهایی که زیرش است، جنس نیست، میشود نوعش. آنهایی که زیر این است، انواعش نه، آنهایی که زیر این جنس است، میشود انواعش. لذا اینجا دیگر فصل میخواهد، غریبه. جنس، قواعد، کلمه، اسم، مرفوع. اینها هر کدامشان جنسند. میشود جنس عالی. این جنس متوسط. متوسط جنس غریبه. بله، بعد از این دیگر هرچی بیاید، میشود پس کُننده یا دارنده حالت. این دو تا میشود فصل.
این نسبت چی بود؟ فاعل، مرفوعیت، نسبت به فاعل. حالا میخواهیم برعکسش را بررسی کنیم. فاعل نسبت به مرفوعیت. فاعل معلوم بود مرفوعیت چیست؟ فاعل بود. جنسش بود. مرفوعیت جنس فاعل بود. درست است؟ جنسش که بود، چیش بود؟ آها، یعنی ذاتیاش بود. پس مرفوعیت نسبتش با فاعل چی بود؟ ذاتیاش. حالا فاعل با مرفوعیت نسبتش چیست؟ فاعل ذاتی مرفوعیت یا عرضی مرفوعیت است؟ خوب، حالا وقتی شما میخواهی مرفوع را تعریف کنی، فاعل را اخذ نمیکنی در تعریفش. چون هر مرفوعی که فاعل نیست. درست است؟ گاهی مبتداست، گاهی چیزهای دیگر. گاهی مبتدا، گاهی خبر. فاعل مرفوع چهار نوع دیگر. همین چهارتا را مخصوص قسمت مخصوص مدح و ذم. حالا آن هم برمیگردد به همین فاعل و اینها برگشتنش به نحو اعراب طبعی میشود. عطف بیان و اینها نیست. هیچ کدام. معروفش این است که چهارتاست. حالا بر روش تحمل کرد که میشود ما یک قسم پنجمی کنار اینها ذکر کنیم یا نه. فاعل، مبتدا، خبر. پس گفت که به حساب نماز جماعت میخواندند پشت سید هاشم حداد. بعد یکی از آقایان اقتدا میکرد به مرحوم آقای استاد محمد حسین آقای تهرانی. همه هم اقتدا میکردند برای تهرانی. یکی وایمیستاد میگفتش که نه من اقتدا میکنم به سید هاشم حداد. گفتند: «ایشان خودش اقتدا کرده به آقای تهرانی.» گفت: «نه، من اقتدا کردم به ایشان. من از ایشان تنزل نمیکنم.» آقا رضا کریم از قواعد صرف و نحو و اینها. نه، خوب است، خیلی خوب است، خیلی خوب است. خلاصه عدم تنزل است، تنزل نمیکند.
عرض کنم که پس شما در تعریف مرفوع، فاعل را اخذ نمیکنید. در تعریف فاعل، مرفوع را اخذ میکنید. چرا؟ چون مرفوع فقط فاعل نیست. فاعل فقط مرفوع است. ببینید، نسبتها را. وقتی چیزی ذاتیاش میشود، میگویی فاعل فقط مرفوع است. انسان فقط حیوان است. یعنی ذات انسان، غیر حیوان نداریم. یعنی جزو ذاتش است، جنس جزو ذات. فاعل غیر مرفوع نداریم. جزئیاتش است. از آنور مرفوع غیر فاعل داریم یا نداریم؟ داریم. پس جزو ذاتش نیست. پس ذاتیاش نیست. پس نمیشود این را اخذ کرد در تعریف. پس موضوع اخذ نمیشود در تعریف محمول. فاعلیت اخذ نمیشود در تعریف مرفوع. مرفوعیت اخذ میشود در تعریف کدام مخزن؟ بله. حالا همین که شما فاعل را عارض کنی بر مرفوع میشود عرض ذاتی. بعض المرفوع فاعل. چرا؟ مثل حمل فاعل، مثل حمل مرفوع بر نه، مفهوم محمول است، مفهوم. جلوتر. فاعل کلمه است. کلمه هم حتماً اخذ میشود در تعریف مرفوع. ببینید، فاعل با مرفوع یک نقطه اشتراکی با همدیگر دارند. آن نقطه اشتراکیشان چیست؟ تو کلمه است. موضوع معروضٌ له اخذ میشود. تکه تکه جویدنش همین است دیگر. من دو بار خودم این را پیش مطالعه کردم. باز الان دارم میخواهم تغییرش کنم، یکخورده مطلب برایم قاطی میشود. باید خوب دقت کرد.
ببینید، اعراب هستش که ذیل اسم فاعل مرفوع. فاعل مرفوع است. حمل آن الان اینجا چیزی ندارد. «الفاعل کلمة کذا و...». بخوانیم دقیقاً چه حملی میخواهد صورت بگیرد. «فاعل کلمه مرفوعیت از کجاست؟» اعراب کجاست؟ تو کلمه است دیگر. اعراب ذیل کلمه است. یک عارضی بر کلمه است دیگر. فاعل کلمه است. کلمه هم حتماً باید اخذ بشود در تعریف مرفوع. شما وقتی مرفوع را میخواهی تعریف کنی، بدون کلمه میتوانی تعریفش کنی؟ در تعریف مرفوع، «کلمهای که ضمه دارد». این تعریف چیست؟ مرفوع. شما تعریف مرفوع. پس شما میگوید: «المرفوع کلمه». حالا کلمة کذا و کذا و کذاش را حذف کند. «المرفوع کلمه». درست است یا نه؟ در تعریفش این را میگویید دیگر.
کلمه را در تعریفش اخذ میکنیم. فاعل هم معروضش همان کلمه است. فاعل عارض و معروض. ببینید، فاعل یک عارضی دارد، یک معروضی دارد. معروض فاعل چیست؟ عارض فاعل که اعراب است. آنی که عارض میشود بر فاعل، اعراب است. آنی که معروضش است، کلمه بودن است. درست است؟ معروض فاعل کلمه است. یعنی فاعل یا عارضی دارد، یک معروضی دارد. معروض فاعل کلمه است. اینجا کلمه ذاتی مرفوع بود. معروض فاعل کلمه، دو تا نقش داشت. ذاتی فاعل، فاعل مرفوع. دو تا کلمه داریم: فاعل، مرفوع. نسبت کلمه با این دو تا چیست؟ فاعل نسبتش با کلمه چیست؟ مرفوع نسبتش با کلمه چیست؟
کلمه ذاتی مرفوع است. کلمه ذاتی مرفوع است و معروض فاعل. یعنی فاعل عارض میشود بر کلمه. درست است؟ فاعل یک حالتی است دیگر. حالتی که عارض میشود بر کلمه. ما با عارض شدن و رفع کاری نداریم ها. نگاه کنید، ما فاعل داریم، یک مرفوع. نسبت این دو تا با کلمه چیست؟ این برای مرفوع ذاتی. برای فاعل معروضه. یعنی فاعل عارض میشود بر کلمه. از آنور کلمه خودش ذاتی مرفوع است. پس شما الفاعل و مرفوع را که حمل میکنی، الفاعل مرفوع. در واقع چی را به چی حمل کردی؟ چیزی را حمل کردی که موضوع معروضٌ له اخذ میشود در تعریفش. معروضٌ له، معروضٌ له چیست؟ اینجا فاعل. با دوبله فارسی. کلمه اخذ میشود در تعریف مرفوع. موضوع معروض. چی بود؟ فاعل. فاعل موضوعٌ له چی بود؟ کلمه که کلمه اخذ میشد در تعریف محمول. که محمول چی بود؟ مرفوع. حمل مرفوع بر فاعل. مرفوع چیست؟ فاعل عرض ذاتیاش است. چه نوع عرض ذاتی؟ عرض ذاتی که موضوع فاعل اخذ شده در تعریف مرفوع. الحمدلله. «الفاعل مرفوع». چرا ذاتی است ها؟ فاعل مرفوعیت گرفتیم اشکال دارد؟ شاید درجاتِ لهو درجات مرفوع را ما گرفتیم. ذات فاعل لهو. یعنی موضوعی که بحث میشود از عوارض ذاتیاش، درجاتی دارد. لهو، برمیگردد به موضوعی که بحث میشود از عوارض ذاتیاش. باشد. در هر صورت، حالا بخوانیم. پس اخذ میشود موضوع معروض برای محمول در حد محمول. یک مثال از فاعل و کلمه، دیگر شفافتر من سراغ ندارم. اگر دارید بفرمایید استفاده کنیم. اینها بحثهای ذهنی است. مثال از درخت و گنجشک و اینها نداریم. بحث انتزاعی. بعد یک چیزی انتظارش از چیزی. خوب، مرفوع محمول است و معروضش که همان فاعل و معروضٌ علیهش کلمه است. مرفوع محمول است. معروض مرفوع چیست؟ چی عارض شده بر مرفوع؟ مرفوع برای چی عارض شده؟ معروضٌ علیه. معروض و معروضٌ علیه. معروض فاعل، معروضٌ علیه کلمه. معروضٌ علیه عارض شده بر آن. دیگر بر کلمه عارض میشود دیگر. معروضٌ علیه، چیزی که عرض شده. عارض شده یک چیزی بر چیزی. عارض شده در بستر چیزی. در بستر کلمه، فاعل عارض کلمه. فاعل، معروض. فاعل، معروض مرفوع عارض کلمه معروض. اینجا مرفوع عارض فاعل میشود. معروضٌ علیه. پس وقتی که موضوع معروض برای محمول اخذ بشود در حد محمول، محمول میشود ذاتی موضوع. فاعل اخذ نمیشود در تعریف مرفوع. فاعل در تعریف مرفوع اخذ نمیشود ولاکن کلمهای که معروض فاعل است، آن اخذ میشود در تعریفش. ببینید، الان در تعریف مرفوع، در تعریف مرفوع چی اخذ میشود؟ کلمه اخذ میشود، فاعل اخذ نمیشود. درست؟ کلمه چیست؟ کلمه معروض فاعل است. یعنی خود فاعل اخذ نمیشود در تعریف مرفوع. معروض فاعل اخذ میشود. معروض موضوع اخذ میشود. نه.
تا اینجا درست. قسم چهارم: **معروض جنس موضوع** اخذ شود در حد محمول.
مثال میزنم: **«المفعول المطلق منصوب»**.
اکنون باید تعریف «منصوب» را در نظر بگیریم. تعریف «منصوب» چیست؟ «کلمة یقبل النصب».
نسبت «مفعول مطلق» با «منصوب» در این حالت، از نوع چهارم است.
جنس «مفعول مطلق» چیست؟ «مفعول». این «مفعول» خود ذات نیست، بلکه عرضی است.
«مفعول» برای چه چیزی عارض میشود؟ بر «کلمه». پس «کلمه» معروض «مفعول» است.
حال، «کلمه» در تعریف «منصوب» اخذ میشود.
بنابراین، «معروض جنس موضوع» اخذ شده در تعریف محمول.
تمام این چهار حالت محمول ذاتی، در برابر غریب قرار میگیرند. محمول ذاتی در معنای دوم بدین معناست که موضوع یا یکی از مقومات موضوع، در تعریف و حدش اخذ شود. ذاتی در باب حمل و عروض این است که موضوع یا یکی از مقومات موضوع در تعریف محمول اخذ شود. محمول ذاتی به معنای دوم، آنی است که موضوع یا یکی از مقومات موضوع، در تعریف محمول اخذ شود.
ذاتی بودن جنس موضوع، مقوم آن است و همچنین معروضش. یعنی معروض موضوع بهخاطر همین در حد معروض جنسش داخل میشود. همه اینها مقوم هستند؛ یعنی جنس موضوع، موضوع و معروض جنس موضوع، همه اینها مقوم هستند.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سی و یکم
منطق
جلسه سی و دوم
منطق
جلسه سی و سوم
منطق
جلسه سی و چهارم
منطق
جلسه سی و پنجم
منطق
جلسه سی و هفتم
منطق
جلسه سی و هشتم
منطق
جلسه سی و نهم
منطق
جلسه اول
منطق
جلسه دوم
منطق
در حال بارگذاری نظرات...