‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
در بحث "جدل" بودیم. چهار مطلب از یازده مطلب را گفتیم. به مطلب پنجم میرسیم: «فواید جدل». اینجا در مورد منافع صحبت میشود. فواید جدل کلاً دو نوع است: یک فایده اصلی دارد و یک سری فواید جنبی. فایده اصلی، مقصود به ذات است و فواید جنبی، مقصود بالعرض. فایده اصلی این است که صاحب این صنعت تمکن پیدا میکند تا بتواند حرفهای خودش را، رأی خودش را، که به آن اعتقاد دارد یا به آن ملتزم است، با استدلال جدلی تقویت کند، تأیید کند و به کرسی بنشاند. حرفِ شیادرسوا را مردم به سمت خود جذب کنند و در مناظرههای تلویزیونی پیروز شوند.
یک سری از منافع جنبی هم هست. آقای موسوی، بنده به شما علاقهمندم. شما نبودید آن موقع که فلان شد؟ شما چرا وقتی که جریان برانداز به سمت مرکز نظام حرکت میکرد، آنجا احساس خطر نکردید؟ چرا فلان موقع احساس خطر نکردید؟ الان چه شده که احساس خطر میکنید؟ جدل در نظر مردم هم خوب است. همه میگویند: دلوجرئتش را برم، راست میگوید. همین که مردم میگویند: راست میگوید، تمام است دیگر. جدول و منافع جنبیاش هم خب فواید زیادی دارد که مرحوم مظفر شش تا را آنجا اشاره کرد. مهمترین آنها این است که جدل باعث میشود ذهن ریاضت بکشد تا در اکتساب مقدمات صغری و کبری تقویت شود. کسی که صنعت جدل را دارد و ملکه جدل را دارا است، در هر رشتهای، در هر فنی، در هر علمی، در هر مطلبی که دلش میخواهد، چند تا مقدمه مشهور و مسلمه را که برایش مفید است، بیاورد و از آن استفاده کند. همینطور هم هست! یعنی شما میبینید کسی مثلاً مغازه دارد و با بهاییها زیاد درگیر است و زیاد بحث میکند. وقتی میآید یک جای دیگر، در یک موضوع دیگر، حالا مثلاً آنجا دارد در مورد اصل اسلام صحبت میکند، میآید در بحث فرعی یا بحث سیاسی، باز هم قوت دارد. چون آنجا ذهن فعال شده و در فضای جدل، اینور هم قوی است. یا اینور وقتی قوی است، آنور هم قوی است. بعضیها اینور بخار ندارند و آنور هم بیبخارند. وقتی عرض کردم، گاهی آدم احساس میکند کسی این طرف وقتی خیلی چیزی دستش نیست، آنور هم احتمالاً چیزی دستش نباشد. آدم گاهی بعضی تحلیلهای سیاسی را که از بعضی حضرات میبیند، احساس میکند که احتمالاً تحلیلهای فقهیشان هم باید همینطور باشد. وقتی اینجا عمقی نیست، اینجا "ما لیس بذات" را "ما لیس بالعله" علت فرض میکند، "لیس بذات" را ذاتی فرض میکند، "ما لیس یقینی" را یقینی فرض میکند، اینجا اینجوری است، آنجا اگر بخواهد اینجوری باشد دیگر واویلا است! با مصیبت اجماع حاصل میشود و سریع فتوا حاصل میشود. نه، نه، تخصیص علتیابی میکنیم، با اینکه از او میبینیم علتیابی میکنیم که انگار خیلی تبیینی نیست. اینی که اینجا در مسئله سیاسی کسی تبیین نمیکند و نظر میدهد، خیلی اطراف را مثلاً نگاه نمیکند، خیلی تالیفاسدها را در نظر نمیگیرد، قدمهای بعدی را و آثار و عوارض را خیلی حساب ندارد. خب، لابد مسائل فقهی هم همینطور است. اگر کسی بخواهد تالیفاسد حرفش را در نظر نگیرد، دیگر با مصیبت است دیگر! چقدر ما فتوای باطل داریم، فتوای غلط. عمدهاش به خاطر این است که طرف تالیفاسد حرفش را در نظر نمیگیرد. نه، تالیفاسد اصطلاح کلی نیست، یعنی همیشه قضایای شرطی است. مقدم و تالی دارد. تالیفاسد یعنی این حرف یک عوارضی دارد. بله، چاره این یک وقتهایی شما اگر آن عوارض را در نظر بگیرید، نمیگوید چاره؛ نمیتواند این را بگوید چون نتیجهاش آن میشود. بله، شما وقتی سطحی نگاه میکنید، همین است. نگاه میکنی، بله، دقیقاً همین است. دقیقاً همین. چرا امام وظیفه فتوایشان عوض شد؟ بحث گمرک، فتوای امامی بود که گمرک داشتن حرام است. بعد آمد در مسند ریاست و حکومت، گمرک. چرا عوض میشود؟ شما یک وقتی یک فتوایی میدهی، عوارضش را مدنظر نداری. نه اینکه این مال امام مصداق این است که عمق دید ایشان کم بوده، نه. ایشان در جایگاه بالاتر نشست با یک نگاه عمیقتری. حال آن موقع که ایشان بحث و بررسی میکرد، نبود. خیلی از مباحثی که در اول دوره خودش یک بساطتی دارد، جلوتر که میآید هی عمق پیدا میکند بعد اصلاً مبنا عوض میشود. به مرور زمان، قائل اول دیگر رویش نمیشود حرفش را بگوید، سرش را بالا بگیرد، در حالی که حرفِ آن اولی که زدی، حرف نویی بوده. بعداً هی میآید جلو، هی عوارض را در نظر میگیرد. این اگر بخواهیم جور شود، نتیجهاش حقوق پیدا میکند، مرتب میشود، تر و تمیز میشود. آن حرف من، تالیفاسدش این است که هرچه جنس بخواهد وارد شود، قاچاق بخواهد وارد شود، که نمیشود که. ولو شاید چهار تا روایت داشته باشیم که زیر آب گمرک و گمرکی و بنوف بکال میفرمایند- خدا همه را اشعار چیست؟ - یک تعبیری هست. گمرک چیست غیر از گمرک؟ روایت اینجوری است. ولی شما وقتی فتوا را و عوارض را در نظر بگیرید، یعنی قاچاق بیاید، قاچاق بیاید یعنی مملکت اسلامی را فلج کند. قاچاق بیاید، چه اتفاقی میافتد؟ بیاید، نیاید، اینها میخواهند بخورند، آنها میخواهند بخورند، چه فرقی میکند؟ دولت میخواهد بخورد، مردم میخواهند بخورند. وقتی حکومت اسلامی شد، نه این، نه دولت میخورد، نه مردم سودجو میخورند. خلاصه، حالا در هر صورت گاهی اینطوری است. خود مرحوم شیخ هم در مکاسب، مفصل. حمل مکاسب، هم لمعه اینجوری است. شما میگوید: آقا، اگر بخواهی معتقد به این مطلب باشی، این لازمش آن است. باید ملتزم به فلان چیز هم باشی. هستی؟ نیست؟ لازمِ حرف این است. در صورت کسی اگر اهل جدل باشد، اهل جدل یعنی قوه برایش ملکه حاصل شود، این در ساحتهای گوناگون است.
لذا، این چیزی است که شما در یک بعد هم اگر فعالش بکنید، مثل برهان، برهان هم چون صنعت است، صنعت اینطوری است. کسی نمیگوید: برو ماشین را مثلاً شما الان تا حالا پشت پراید نشستهای. یک دور برو پشت پژو بنشین. پژو سواری را یاد بگیر. پراید سواری یاد گرفتی، ماشین سواری یاد گرفتی. پشت پراید، البته وقتی داری ماشین سواری یاد میگیری، رانندگی یاد میگیری. هرچه ماشینت بهتر باشد، پیچیدهتر باشد، برای خودت بهتر است. ماشینهای پیچیدهتر، شما ماشینهای سختتر را پشت پیکان، آدم راننده بشود، رانندهتر تا پشت ماکسیما که هیچی دنده ندارد و فلان و این هست. ولی اصل قوه وقتی حاصل شود، حاصل شده دیگر. چه فرقی برای شما میکند؟ اصل قوه برهان، اصل قوه جدل، این صناعت حاصل.
یکی دیگر از فوایدش این است که حق و یقین در مسئله حاصل میشود، در مطالب علمی و غیرعلمی. رشته علمی نمیخواهد باشد. در محسوسات، فضا، فضای بحث علمی نیست. شما الان با این بابایی که طرفی، در دادگاه بحث شما بحث علمی نیست، بحث حقوقی نیست. لزوماً شارلاتانبازی و فلان و چیز، اینها دیگر بحث حقوقی نیست. خب، پس یکی از فواید این بود که حق و یقین حاصل میشود در مسئله. کسی که برهان میآورد، میخواهد به حق و یقین برساند. ولی کسی که جدل میکند، لزوماً نمیخواهد به حق و یقین برساند، میخواهد خصم را در برابر مردم ملزم کند. ولی گاهی بعد از این، به آن هدف برهان هم میرسد. چون این با جدل یک سری مقدمات فراوان آورد دیگر برای نفی یا اثبات یک وضعی. به هدفش رسیده. اما بعد از این، یک تأمل و تعمقی هم هست. با زاویه عمیق وقتی به اینها نگاه بکند، یک خورده عمق که پیدا کند. ببینید دلایلی که شما برای یک خورده با تأمل نگاه کنی، ممکن است همانجا برایش برهان حاصل شود. این برود علتش را کشف کند. یعنی اول شما یک دلیل میآوری، فضای جدل، یک چیزی گفتیم بر زبانمان جاری شد، برهانش را پیدا کردیم. در مورد فیلتر حضرت والا دیدید گفتند که فیلتر لازم نیست و من به این گاردریلهای بغل جاده مسیری که من میرفتم برای اینکه سخنرانی کنم در شمال، یک مسیری بود که گاردریلها خراب بود و جاده جاهایی ریزش داشت. وسط کوه بود، آن بالا منادیان حکمت و رفقای دانشجو، از آن فضا آمدم، رفتم آنجا سخنرانی داشتم. مثال زدم، مثال زدم گفتم: شما گاردریل را برای چه دور جاده میگذارید؟ برای اینکه اختیار مردم را محدود کنید؟ یک کسی دوست دارد برود خودکشی کند، شما این را میگذارید که کسی نپرد در دره، خودکشی نکند؟ گاردریل برای چیست؟ برای اینکه اگر یک کسی سر خورد، ماشینش، زمین نمناک بود، ترمزس نگرفت، او را نگه دارد. مگر نه، کسی بخواهد خودش را پرت بکند که شما با گاردریل هم نمیتواند، واسه خودش پیدا میکند، یک جوری میزند که گاردریل را رد کند. خاصیت گاردریل این است. فیلتر هم این شکلی است. مسلمات است دیگر. شما در این که شک ندارید برای گاردریل دور جاده باشد. قیاس نمیکند؟ اگر قیاس هم مشکل ندارد، باشد، جدل قیاسی، قیاس تمثیلی. شما وقتی این را میگذارید برای اینکه کسی سر نخورد، یک کسی حواسش یک دفعه پرت نشود، پرت نشود برای اینکه جلوی سهویات را بگیری، لغزشها را بگیری. هرکه لغزید، پرت نشود یا خواه ناخواه، یا یک خورده متمایلم اگر بود، یک خورده اصلاً دارد سمت دره میرود، میخواهد دره را نگاه کند چه خبر است، یک لحظه، یک لحظه چپ است. این خاصیت گاردریل است. خاصیت فیلتر هم برای این است. شما نگو که ما این همه فیلتر گذاشتیم، این همه مردم باز میروند دانلود میکنند. این حکم همان دارد که ما این همه گاردریل گذاشتیم، این همه میروند خودکشی میکنند. ما با آنها کاری نداریم. ما فیلتر میگذاریم که جوان من، نوجوان من دنبال یک مطلب علمی میگردد، سر نخورد یک دفعه برود در آن صفحهای که نباید برود، در آن سایتی که نباید برود. سر میخورد دیگر. فضا، سر جادهای که سر است، روی ده تا گاردریل میگذارند. یک دانه هم بغلش از این لرزانها میگذارند. طرف خوابش نبرد، گاردریل هم میگذارند، شانه هم میگذارند. شانه راه هم میگذارند بغلش. ده تا چیز میگذارند. جاده، جادهای که سر است. جاده، جادهای که خوابآور است. جاده، جادهای که غفلت بر او عارض میشود. گفتیم و جدلی بود، آن هم که مخاطب بود. پذی، یک خورده رویش فکر کردم، علتیابی کردم. قیاس برهانیش میکند.
فیلتر را علتش چیست؟ مسلمات. علت اینکه این مسلم را شما پذیرفتی چیست؟ آن میشود علت اینکه این برهان است. مثلاً یکیاش لازم است دیگر. حالا علت عقلی، علتش این است که ما نسبت به همدیگر مسئولیت داریم. بنده مسئولیت دارم، ندارم. شما سر به من چه؟ حالا سرم بخورد به من؟ من خودم بلد باشم بروم؟ من که جاده را بلدم، من که میدانم این جاده را نباید با سرعت بروم، من که میدانم نباید بروم سمت دره. آموزش بدهیم، آگاهی بدهیم. کسی نمیگوید آگاهی بدهیم، چطور اینجا نمیگوید آگاهی بدهیم؟ نام مردم. هرکه دارد وارد جاده میشود، بهش یک بروشور بده، بگو این جاده فلان است. اله برود سمت جاده. نرو. مسئولیت شما بیش از آگاهی دادن است. مسئولیت شما یک نفر. تکوین هم تویش هست. یعنی تکوینیت هم باید دخالتهایی بکنی برای اینکه دیگران سر نخورند، نلغزند، آسیب نبینند. فقط ارشاد و گفتن و اینها نیست. این میشود همین که مسئول اینکه به طریق اولی آن عقلیه، این هم عقلیه، هم شرعیه، هم قانونیه، هم قانون بهت گفته، هم دین بهت گفته، هم مردم میخواهند، هم بیدینِ خودت نمیگذارد این کار را بکنی، تنبلت نمیگذارد این کار را بکنی. هزار و یک مشکل رسالتی که داری. بله، پس این علتیابی هم شد. پس ما با جدل هم میتوانیم به برهان برسیم. میتوانی به یقین برسی. تعمق بکنیم، راه را باز میکند برای اینکه به آن علت برسیم، به برهان برسیم.
سومین فایدهاش این است که تسهیل امر میشود برای مبتدی. مبتدی یک وقت نیاز است که اول یک سری قضایا را یاد بگیرد. اینها فعلاً همهاش مصادره است، یعنی مقدمه نتیجه یکی. شما استدلالی نداری، فقط حرف را داری میزنی. اولی که منطق شروع میشود، میگوید: آقا، ما قضیه داریم، تصور داریم، تصدیق داریم، معرف داریم، تعریف داریم، تقسیم داریم. در تعریف باید اینها باشد. دیگر نمیگوید: آقا، چرا؟ چرا این باشد؟ چرا آن نباشد؟ چه گفته این را؟ با چرا اینها کاری نداریم. دلیل و نتیجه یکی. مصادره است. الان توانایی برهان و ایهام در متعلم نیست. صبر کند. کم کم که آمد یاد بگیرد. خب، این یکی از فواید جنبی جدل میشود. شما با جدل میتوانی فعلاً طرف را روی دارو مسکن بهش بدهی، آرامش بکنی، در فرصت مناسب معالجه کنیم. این مقدمات جدلی همین آرامش میکند، صبر میکند تا برسد به آن بحثهایی که بخواهد یقینی و برهانی با مسائل مواجه بشود. خودش استنباط بکند، استنتاج بکند. شرکتهای ناحیه قاعده بدن، یک دارویی میدهیم، یک درگیری ایجاد میکنیم با میکروب، ساکتش میکنیم که بعد بدن بتواند بیاید قشنگ سیستمش را جمع کند به صورت پایهای حلش کند. برام روحی روانی، عقلت کار نمیکند که بخواهی آنقدر که خودت را برسانی به یک مکانیکی، مکانیکی بروی اصل مشکلت را حل بکنی. فایده اینجا احسنت.
خب، چهارمین فایده این است که هر آدمی به طور فطری غریزی میخواهد غلبه کند، میخواهد پیروز بشود. چه حرفش حق باشد، چه با مردم باشد، چه دو به دو. مطلبی داشتند حضرت استاد آیتالله جوادی میفرمودند: گاهی یک طلبه با همصنفش در حجره هیچ کس هم نیست. این خودش و خدا. حرفی را دارد میزند در جدل. میدانم که حرف طرف مقابلش درست است. این نفسِ لجاجت. میفهمم. دارد طرف درست. نمیخواهد چون بچهتر از من است، چون شاگرد من است، چون هزار مسئله. فرمودند: این، خدا الا رؤوس الاشهاد ضایعش میکند. مبتلا به فضاحت میشود. جلو مردم. تو در خلوت زیر بار حق نرفتی. جلو چشم مردم خدا نشان میدهد. و آن هم که قبول میکند، این هم در خلوت بود. ولی رؤوس الاشهاد. خدا بهش عزت میدهد جلو چشم مردم. با اینکه توی خلوت هیچ کس هم نفهمید. تسلیم. خاصیت تسلیم و جحود در برابر حق است. خدا عزت و ذلت. این جدلی که حرام است، مراء است. مراء یک جای دیگر. حرف نیست، رؤیت مطلب شما نیست، خودتی. میخواهد دیده بشوی. مراء، جدال داری. مراء، ببینید مفصل مرحوم شهید ثانی در بنیاد المرید غوغا میکند. این روایت مفصل میآورد. در آداب متعلم، اهل جدال نباشد، اهل مراء نباشد. چه میکند مرحوم شهید؟ مراء میشود همین حالتی که من میخواهم خودی نشان بدهم در گفتگو، همان مناظره است. مفهوم همهاش یکی است. وجهش فرق میکند. رؤیت تویش است، دیده بشم. اینها دیگر از جدال احسن، جدل احسن نیست.
بله، مرحوم محقق بود ظاهراً، محقق اردبیلی. مقدس اردبیلی ظاهراً با شیخ بها. مردم شیخ بها چیزی میگویند، محقق سکوت میکند. مردم همه میگویند که شیخ ما برد. مقدس اردبیلی. صاحب جواهر میفرمایند که اگر حد اعلا تعریف بکنیم، دربر نمیگیرد او را مگر مقدس اردبیلی. عدالت فقط برای یک نفر میماند. دیگر کسی عادل نمیشود. ایشان سکوت میکند. میآیند بیرون. شروع میکند صفر تا صد با استدلال میزند. کلامت شیخ، نه، شائبه داشت. جلو مردم ممکن بود که من دیده بشوم، ممکن بود من مطرح بشوم، ممکن بود شما تضعیف بشوید. به هزار و یک مسئله. اینجا میگویم مگر مهم نیست که به حق برسیم؟ این حق یقین، استدلالش خیلی خیلی هنر میخواهد. واقعاً من که اینجوری نیستم. آدم بنایش بر این است که اول خودش را نشان بدهد. یعنی اگر شما با صد تا مسئله مواجه باشی، اول نگاه کدام مسائل دارد دامن شما را میگیرد. آنها را جواب مردم. به فکر مردم آسیب میزند. خیلی حرفها. کدامش تیکه و تعریض و کنایه به من دارد؟ آقا، صد تا شبهه آمده. آها، این، این چون آن حرفی که آن روز فکر مردم اثر معکوسی نداشته، خیلی اثری نداشته. پناه بر صنعت جدل، صاحبش این قوت را میدهد که به این آرزو برسد. شخصی که اهل جدل است، اهل محاوره از اهل مخاصمه است. زبانباز ماهر میشود، مثل شمشیرباز ماهر. خلاصه در هر میدانی که برود، غلبه میکند.
پنجمین فایدهاش هم این است که رهبران هر مذهبی، اینها آن مرامشان را میتوانند حفظ بکنند، عقاید پیروانشان را حفظ بکنند از بدعت، از تحریف. خود امیرالمؤمنین در خطبه شقشقیه چه تعابیر جدلی فوقالعادهای دارند. حضرت میفرمایند که چطور سر یکی میگفتید که صحابه است، واسه همین خلیفهاش کردید. سر یکی دیگر میگفتید که طرف داماد پیغمبر است، خلیفهاش. منی که هم صحابهام، هم دامادم، نداشتم؟ با هر کدام از این علتها. یک وقتی شما یکی را خلیفه کردی، من که تمام علت دستم است، چطور در هیچ دورهای من نشدم؟ اولی و دومی گفتی: این صحابه است. خب، من هم صحابه بودم، دامادم بودم. من را زدند کنار. در سومی گفتی داماد است. بله، داماد پیغمبر، زجرکش کرد دختر پیغمبر رقیه. ماجرا خیلی جالب است. اصلاً تاریخ. این زجرکش کرد دختر پیغمبر. در مراسم ختم، زنها آمدند بنشینند گریه بکنند. خلیفه دوم آمد تازیانه گرفت. زنان را شروع کرد زدن. بچه گریه میکند. تاریخ یک جاهایی خیلی راهگشاست. جلو پیغمبر؟ مجلس پیغمبر؟ این آقا وقتی کافر بود، شکنجه زنانانی که اسلام میآوردند، دست این آقا عجب است. یک سری چیزها را اینها خیلی در مقام جدل به ما کمک میکند. طرف میگوید: آقا، شما برای چه میگویی؟ مگر میشود یک صحابی پیغمبر دست به دختر پیغمبر؟ فضای جدل کمک میکند. بله، دست بلند کرد. بله، بله. وقتی ما فضامون نمیره، همین است. وقتی فضامون جدلی نیست، یعنی مطالعه است. ما تاریخ میخوانیم که بدانیم، مطالعه میشود. وقتی تاریخ میخوانیم، چه جدل کنیم؟ چرا بند عرض میکنم در فضای سیاست ما فضامون جدلی با اسلام آمریکایی نیست. تهش این است که ما در حد اخبار کار نمیکنیم. برای اینکه جدل بکنیم، مبانی الان ما با اهل سنت دفاعی نیست، هجومی است. من نباید بنشینم جواب بدهم. ما حتی وهابیها و دیگران که چرا ما مشرکیم، ما باید اصلاً سؤال بکنیم. یعنی ما الان کتاب چند تا داریم که سؤال بکنید چرا شما مشرکید؟ نظرات اینها در مورد خدا، در مورد توحید، تجسم، تجسیم. چه میگویند؟ خدا را جسم میدانند. خدا را دارای ابعاد ثلاثه میدانند. رؤیت الجسمانی میدانند. این هزار تا مشکل در بحث. جواب بدهیم؟ توسل شرک نیست به این دلیل. من نباید جواب بدهم. محمد، سؤال کنم.
و آخرین فایدهاش هم این است که صنعت جدل برای وکلا خیلی به درد میخورد که از طرف مدعی یا منکر وکیل میشوند، در محکمه از حقوق موکل دفاع میکند. اصلاً جدل یک جزئی از حرفشان است، جزئی از شغلشان.
مطلب ششمی که مطرح است، یک سؤال و یک جواب است. یک نکته. گفتیم، گفتیم برهان قائم به دو شخص نیست. یک نفر خودش با خودش حدیث نفس میکند، برهان میآورد. جدل قوامش به دو نفر است. همیشه باید جدل دو شخصی باشد. یکی باید حامی باشد و مدافع باشد و سعی میکند که روی آن طرف دیگری که آن خصم است، افهام انجام دهد و جلو مردم خلاصه به چالش بکشد. یکی هم که خوب مخالف او میخواهد. بنیادگرا که گفته میشود، یعنی همین حامی، مدافع. بنیادگرایی یعنی نسبت به این بنیاد، نسبت به وضع، وضع موجود را قبول دارد. اداره دفاع، آن طرف مقابل میشود اصلاحگرایان. اصطلاحات علوم سیاسی. ببین چقدر بار دارد. یکی بنیادگرا است، یکی رفرمیست. یکی بنیاد را میخواهد حفظ بکند، یکی میخواهد بنیاد را تغییر بدهد. اصلاحطلب هیچ فرقی با اصولگرا ندارد، غیر از اینکه شما خیلی به حقوق شهروندی قائل نیستیم، ما قائلیم. در مناظره آمد در تلویزیون گفت: قبول داریم. همه چیز را قبول داریم. ما فقط یک چیزی میگوییم، حقوق شهروندی را جدی بگیریم که شما نمیگیرید. کلش را بکند توی دیگ آب داغداغ. معنای اصلاحطلب درباره بنیادگرا است. یعنی شما واژه برداری اصلاحطلب نیست. تغییر بدهید وضع موجود. یعنی در این جدل مخالفید نسبت به این مسلماتی که مدافع انقلاب دارد. شما این مسلمات را برنمیتابید. همین میشود منِ اصلاحطلب. مدافع انقلاب، مدافع وضع موجود، مسلماتی دارد برای حفظ انقلاب. شما این را قبول ندارید.
خب، اولی را میگویند مجیب، دومی را میگویند سائل. مجیب فقط حق دارد از مشهورات استفاده بکند؛ عامه یا مطلقه یا مشهورات خاصه و محدوده. سائل هم مقدماتی را استفاده بکند نزد مجیب مسلمه. هر چند که از مسلمات مشهور نباشد. جدلی بودن باید روی حساب قواعد باشد دیگر. یعنی هرکه با یکی بحث میکند، نمیگویند جدلی. نمیگویند دارد جدل میکند. روی حساب قاعده است، روی حساب ضابطه است.
اینجا چهار مرحله دارد. سؤال و جواب در این فن. یعنی سائل و مجیب. سه مرحلهاش مربوط به سائل است، یک مرحلهاش مربوط به مجیب است. مرحله اول این است، اونی که سائل است، سائل یعنی چه؟ سائل کیست؟ یعنی کسی که وضع موجود را قبول ندارد. رفرمیست، اصلاحطلب. پس ما مجیب داریم که همان بنیادگرا است، اصولگرا است و یک ناقض داریم، سائل داریم که همان اصلاحطلب است. این سائل یک سری سؤالات را ردیف کرده با استفهام انکاری یا تقریری. استفهام انکاری یعنی در استفهام شما انکار است. استفهام تقریری یعنی در استفهام شما اقرار است. من استعفا میکنم که اقرار بگیرم. وقتی استفهام میگیر انکار میکند. چون مشخص است که قبول نداری اقرار بکنیم مشخص بشود که قبول. استفهام انکاری یا تقریری. این تیرها را خلاصه روانه میکند سمت مجیب. شروع میکند هی میآید به مقصود نزدیک میشود. مثل ماجرایی که هشام با آن دانشمند شامی انجام داده بود. از رفتار پرسیده بود که چشم داری شنیدی؟ دیگر میرود در مجلس مینشیند. عالم شامی امامت و فلان. خب شام اصلاً مکتب شام مکتب تو است دیگر. مکتب تربیت میکنند نیرو برای ضد انقلاب و ضد تشیع. این نشست و گوش داد و گفت: آقا ببخشید من بچهام بود، گفت: میشود من یک سؤالی بکنم؟ گفت: بفرما. شما چشم داری؟ بله. میبینم. اینهایی که دیدنی. گوش داری چه کار میکنی؟ قلب داری چه کار میکنی؟ گفت: با قلبم تشخیص میدهم که اونی که دیدم درست است یا نه. بحث را آورد روی امامت. گفت: امام حکم قلب را دارد، قسمتی دارد. او باید تشخیص بدهد که همه این قضایا درست است یا غلط. شما قلب اینجا کنایه از آن فهم وجدانی یقینی است. در فرهنگ قرآن قلب است که میفهمد. یعنی علوم حضوری مال قلب است. مال عقل نیست. عقل تشخیص میدهد، فهم مال قلب است. بگذار قلب حجاب میگیرد، آن وقت نمیفهمد. «لهم قلوب لایفقهون بها». فقه مال قلب است. قلب فقیه میشود نه عقل. کسی با عقلش فقیه نمیشود، با قلبش فقیه. همان وجدانیات، ارتکازات، بدیهیات. اینها را قلب پذیرفته. با او تشخیص میدهد. این عقل میپذیرد. شما مثل همان صحنهای که در این کتاب مغالطات بود. هر چهار تا دارند میروند بالا. چشم من دارد اشتباه میبیند چون فهم ارتکازی من و وجدانی من و بدیهی من نمیپذیرد که این چهار تا حرف همه دارند بروند بالا. پس چشم دارد خطای بصر را قلب تشخیص میدهد. خطای جامعه را معصوم تشخیص میدهد. خطای عرف را، خطای فکر را، خطای هرچه. خوب میآید خورخو پس میآید جلو، جواب سؤال میکند تا مجیب هم آرامآرام باهاش بیاید. چون از همان اول اگر نقشهاش را رو بکنیم که آرامآرام چشم را میگوید همه را میگوید.
مرحله اول، مرحله دوم هدف سائل است که چیست؟ میخواهد اعتراف بگیرد. یک اعترافی بگیرد که طرف دانسته و ندانسته تسلیمش بشود. یکی از این انقلابیون ما تکن دانشگاه وصل بوده در مورد عربستان بود به نظرم. یک بحث اینجوری بود. یک متنی را میخواند از رو. خیلی متن تند و تیز. همه میگویند این افراطی است، اینها تندروی در دانشگاه. ایشان میگوید: خب بگویم این متن مال کی بود؟ مال فلان شخصیت شماها بود، فلان شخصیت سیاسیتان چند روز پیش این حرف را زده. اول اگر میگفت میخواهم یک حرفی از آقای فلانی بگویم، آنها اول سروصداشان بلند میشد. آقا دروغ است، سند ندارد. تا این شروع میکرد خواندن، سروصدا و فلان، این شروع کرد حرفها را زدن. گفتند افراطی تندرو، مال آقای فلانی که شما همه نوع چشید. اینجوری باید وارد شد در جدل. خوب، پس اعتراف میگیرد. میآید حالا قیاس جدلیاش را یا اقترانی یا استثنایی، حملی، شرطی، اینها بیان میکند و نتیجه دلخواهش را در مرحله سوم میگیرد. مرحله چهارم هم از اینجا عملیات مجیب شروع میشود. حالا باید جواب بدهد. باید خلاص. میآید از مشهورات استدلال میکند و سؤال کرده. هم مردم خلاصه تسلیم بشوند، جمعیت. تکتک سؤالاتی که از اول سائل کرده بود تا آخر نتیجه دلخواهش را گرفته بود، تکتک سؤالها را میآید زیرآبش را میزند که دیگر عملاً نتیجه نمونه.
تا اینجا بحث در مورد سؤال و جواب. حالا داریم بحث را توسعه میدهیم. میگوییم: آقا، میشود اصلاً سؤال و جواب مستقیم نباشد. قیاس جدلی باشد، از مسلمات مشهورات استفاده کند ولی سؤال و جواب نباشد. مثلاً رهبر یک گروهی، حزبی، جمعیتی میآید در اجتماع خصوصی. مطالبی بیان میکند. یک سری استدلالات جدلی را میآورد. اعتراضات مخالفین را یکییکی میآید پاسخ میدهد یا با خصم خلاصه معارضه میکند، گفتگو میکند ولی صورت سؤال و جواب نیست. سؤال جوابی نیست. میگوید: این، این را شما مذاکره میدانید؟ اسلام را اینجور تاریخ را اینجور تحلیل میکنید؟ اسلام را اینجوری میفهمید؟ خیلی حرف، خیلی حرف. نگرفتن بچههای ما چی میخواهد بگوید؟ آقا، اسلامشناسی. اینها، اینها اصطلاحاً حرف را یدک میکشند. ما آیتالله، مجتهد، شیخ فلان. اینجا کار میلنگد. این نیست، این مایع نیست. این را دست بگذارید مشغول کنید خودتان را. هی با این شاخ و حرف اسلام را، حرف انگلیسی کن. خلاصه، آقا آنجا سؤال جوابی که بحث نکرد. آمد یک سری واضحات را گرفت از تاریخ و امیرالمؤمنین. مذاکره کرده. چی گفت؟ امام حسین (ع) مذاکره کرد ولی چی گفت؟ امام حسین (ع) داد و ستد کرد؟ نصیحت کرد؟ رفت؟ داد زد: نمیخوری از گندم ری. این میشود مذاکره. جدل، خب این جدل است ولی جدل سؤال جوابی نیست. مقدماتی هم دارد. مسلمات، مشهورات.
اصل اولی در جدل این است که همان گفتگویی باشد، طرفینی باشد، رودررو باشد، شفاهی باشد. من منحصر به این نیست. میتواند روزنامهای باشد، نامه باشد، مکاتبه باشد. غرض این باشد که همدیگر را ملزم بکنند که باز اسمش میشود استدلال جدلی. نمونه کتاب شهید مطهری، حقوق زن در اسلام. کتاب حجاب، کتاب حجاب خیلی جالب است، تازگی خواندم این را. شهید مطهری شروع میکند یک سری مقالات را که در روزنامهای که باباییها چاپ میکرده، باباهایی که طرفدار بیحجابی و ولانگاری و اینها بوده. جدیدترین متن را مینویسد، میدهد به اینها. میگوید: این را چاپ کنید. آنها هم قبل انقلاب. آخه بیایند از یک آخوند چاپ کنند. آنها میگویند که ما چاپ میکنیم، آخوند خیط بشود، بخندیم. چاپ میکند. برعکس میشود. ادامه پیدا میکند. شهید مطهری مینویسد. آن مستشکل اولی که داشت غلط میمیرد، وسط کار. یعنی شهید مطهری نقد مقالات او بوده. او میافتد میمیرد. شهید مطهری مقالاتش را میدهد. فقط شهید مطهری میماند دیگر. آثارش را، کتابهایش را، حرفهایش را. یک چیزی بوده کتاب حقوق زن شهید مطهری با سلاح قلم مخالف خودش را ترور کرده. اینجا حجاب ترورش کرد.
خب، ما اگر فرصت باشد، بخوانیم مبادی جدل. مبادی قضایا و تصدیقات بدیهی باشد یا غیربدیهی. بدیهیات در برهان. اینجا در جدل ما مقدماتمان که حالا یا باید خودش نباشد یا به اینها منتهی بشود. مشهورات با همه اقسامش و مسلمات همه اقسامش. مشهورات مسلم عرض کردیم شخص مجیب میتواند از مشهورات استفاده کند، سائل هم میتواند از مشهورات استفاده کند هم از مسلمات. پس مجیب فقط باید از مشهورات استفاده کند. مشهورات مشترکه، مسلمات مخصوص کیست؟ سائل. سائل همان کی بود؟ اصلاحطلب. قبلاً هم گفتیم که قضیه مشهور مسلمه ممکن است صد درصد مشهور باشد. یعنی اصلاً مشهورات صرفه. لاوالا علی اصلاحطلب. من با اصلاحطلب اصولگرا کار ندارم. من انقلابی کار دارم. من تعریفم این است، انقلابی. غیر بین اینها چیز را انتخاب کرد. اتفاقاً اصولگرای اصلاح، شخص ایده واقع. یعنی ورایِش دیگر هیچی نبود. بیش از آرای عقلاییه چیزی نداشت. یک وقت هم ممکن است که مشهور باشد و حق واقعی هم باشد. پس یک وقت مشهور صرفه بود، فقط مشهور است. هیچ پشتوانهای ندارد. یک وقت هم هم مشهور است و هم حق است. فقط از حیث مشهور بودنش حق دارد نه از حیث حق بودنش. برهان. حالا اگر از یک مقدمهای که حق است ولی مشهور نیست، این هم باز مغالطه است. جالب است. مقدمه حق است ولی مشهور نیست. در مقام جواب، این وضع مغالطه است. این جدل مغالطه. چرا؟ چون وضع شیء در غیر موضعش. هرچند در برهان درست است، در مقام جدل درست نیست. در مقام جدل مغالطه است. این جایش در برهان است. خب، شما الان نباید دیگر جدل کنی، باید برهان بیاوری. پس در جدل اگر هست، باید از مشهور استفاده کند. حتی حیثیت حقش هم، من متن عربیاش را ندارم. متن حالت سومش را ملاحظه فرمودید. بله.
در باب مشهورات در مقدمه صنعت خمس گفتیم شهرتها یا اسبابی دارد، عواملی دارد. مثل حق جلی باشد. مصلحت و مفسده عامه داشته باشد. خلق انسانی، انفعالات نفسانی، عادات. حالا در بحث شهرت هم اینها اقسامی دارد. شش قسمش قبلاً ذکر شد. واجبات القبول، تأدیبات، صلاحیه، خلقیات، انفعالیات، عادیات، استقرائیات. این شش تا اقسام مشهوراتند. حالا سؤال این است که چرا شهرت نیازمند اسباب است؟ بدون اسباب مگر شهرت درست نمیشود؟ قضیه مگر مشهور نمیشود؟ شهرت یک عامل خارجی باید داشته باشد. مثل خلق انسانی، عادت و اینها که قبلاً در بحث مشهورات توضیح. سرش این است که شهرت مشهور ذاتی نداریم ما. یعنی یک قضیهای نیست که شهرتش ذاتی باشد، ذاتاً از خود شهرتش جوشیده باشد. از روز اول که بوده، شهرت داشته، مشهور بوده. شهرت عارضی است خارج از ذات. روزات عارض میشود. وقتی هم که عارض شد، عارض چی میخواهد؟ سبب میخواهد، علت میخواهد. ولی حقیقت حق این ذاتی است. این دیگر تابع علت خارجی نیست. سبب خارجی نمیخواهد. یعنی از ذاتی لایعلل. ذاتی علتبردار نیست. کل ماجرا از ذاتی لا عرض. شهرت هم از عارضیات. برای همین علت میخواهد. ذات یا جعل بسیط دارند، عارضیات جعل مرکب دارد.
نکته بعدی این است که اونی که سبب شهرت مشهورات میشود، باید امری باشد که ذهن با آن انس داشته باشد. عقل بشری بتواند بفهمد تا همه بتوانند بهش حکم بکنند. قضیه شهرت پیدا نمیکند. الفتی با آن حاصل نمیشود. با این توضیحاتی که دادیم، میگوییم که آقا شما مشهورات را از یک طرف آوردید روی مبادی تصدیقی قیاس، قیاس جدلی. از یک طرف دیگر مبادی را در همان اول امر گفتیم که به تصدیقات بدیهی که محتاج به اکتساب نیستند، به اینها میگوییم مبادی. شهرت مشهورات علت میخواهد. پس حالا شما چطور مشهورات را از جمله مبادی اولیه میدانید که محتاج به اکتساب نیستند؟ مشهور جزء مبادی اولیه هم هست. اکتسابی هم نیست. شما که گفتی علت میخواهد. مبادی اولیه علت نمیخواهد. اکتسابی نیست.
جواب: تجربیات چطور؟ میگفتیم که یقینآور است چون یک قیاس خفی توی آن بود. آن هم قیاس بسیط نبود. یک قیاس مرکب، یعنی حدسیات هم میآمد به تجربیات ملحق میشد. فطریات هم که میگفتیم قضایا، قیاساتها معها. با این حال اینها را میگفتند که آقا بدیهیات یقینی است چون استدلال قیاسی که توی اینها بود مغفول عنه است. دیگر تو وقتی این داشت به ذهن منتقل میشد، ما توجه به آن استدلاله نداشتیم. هرچند وقتی تجزیه و تحلیل میکردیم، یک استدلالی پشت توی مشهوراتم از آن جهت که سبب شهرتش یک امر مأنوس و معهود و معروف و مغفول عنه است. دیگر وقتی داریم حکم تصویب میکنیم، سبب را دیگر بهش توجهی نداریم. اصلاً انگار سبب آنجا. چطور توی مثلاً تجربیات انگار دیگر ما قیاس نداشتیم. قیاس بود. یک قیاسی بوده، توجه بهش اینجا هم یک عاملی هست، یک علتی هست ولی علت بس که واضح است دیگر انگار نیست. توجه امر اکتسابی. شهرت هم مثل حقیقت حق ذاتی میشود یک جورهایی. البته این را هم باید بگوییم که هر قضیه مشهورهای از مبادی جدل میشود یا مشهورات خاصه اینطوری است؟ اینجا میگوییم که نه. هر قضیهای که در ظاهر در اسم مشهور باشد، میشود از مبادی تصدیقی جدل.
مشهورات هم که سه قسم بودند. اختلافشان به حسب اختلاف اسباب شهرتش بود. بعضیها حقیقی بودند، حقیقتاً شهرت داشتند. شما وقتی تأمل میکردی، تعمق میکردی، باز هم شهرتش باقی بود. شهرتش از بین نمیرفت. که آن مشهورات ششگانهای که گفتیم واجبات القبول و تأدیب الصلاحیه و اینها. همه جا بود، مال همه حالات بود، مال همه ازمنه و امکنه بود، شهرت داشت. مال یک حالتی. یک سری مشهورات ظاهریه بودند. در ظاهر امر اینها جزو مشهورات بودند ولی وقتی با دقت نگاه میکردیم، میدیدیم که خود این قضایا مشهوره نیستند. مقولهاش مشهور. مثلاً میگوید: «انصر اخاک ظالماً او مظلوماً». ولی وقتی ما میآمدیم در محل عمل مراجعه میکردیم، میدیدیم که این قضیهای که مشهور است، در واقع این است که «لا تنصر الظالم و ان کان اخاک». یعنی خودش مشهور است ولی آن جنبه عقلیش نقلیه بود، ضدش بود که عقلی بود. یعنی یک قضایایی مشهور شده به خاطر اینکه ضدش نقلی است. و یک سری قضایا هم شبیه مشهورات بود که اینها شهرت بعضی عامل خارجی عارضی میگرفت. عارض مفارق هم بود. شهرتش مخصوص یک زمانی بود، در یک دورهای بود، در یک دورهای نیست. در یک جایی هست، در یک شهری هست، در یک شهر نیست. مثل ضربالمثلها، شماره ضربالمثلی دارم برای خودشان. جنوبیها ندارند، شرقیها دارند، غربیها ندارند. آمریکاییها دارند، انگلیسیها ندارند.
خب، یک سری تقلیدهایی داشتند، یک سری کارهایی میکردند، یک سری مدلهایی میآید، مد میآید. اینها همه میشود شبیه مشهورات. از این سه تا، آنهایی که فقط میشود مقدمات قیاس جدلی باشد، که مشهورات حقیقی باشند. آن دو قسم دیگر را در خطابه میآوری. مشهورات ظاهریه را در خطابه میآوریم. شبیه به مشهورات هم که اصلاً میرود در مغالطه. این هم از مطلب هفتم که گفتیم. مطلب هشتم انشاءالله فردا عرض خواهیم کرد.
الحمدلله رب العالمین.
در حال بارگذاری نظرات...