‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا أباالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن إلی قیام یوم الدین.
اوصاف این برادر عزیزمان که جانباز بودند و سال ۹۰ عمل جراحی داشتند و میگویند که آخرین مراحل عمل طی شد و یکباره همه چیز عوض شد تا وضعیتی که برایشان پیش میآید و از اینجا در واقع داستان ایشان شروع میشود. احساس کردم آنها کار را به خوبی انجام میدهند و دیگر هیچ مشکلی نیست. آرام و سبک شدم. چقدر حس زیبایی بود. درد از تمام بدنم جدا شد مثل خواب که یکباره اتفاق میافتد. هیچکس متوجه این نمیشود که خوابید.
یکی از شباهتهای مرگ و خواب، همین است. یکهو میروی و صحنهی دیگری را داری میبینی. تو خواب همینطور است دیگر. مشغول حرف زدن با کسی هستی، آدم خوابش میبرد. سر کلاس مثلاً آدم چُرتش میگیرد و معلم دارد درس میدهد و بامزگیاش به این است که گاهی ترکیب هم میشود؛ آن صدایی که دارد میشنود را مثلاً تصور میکند که این بهحالتی رفته دم رودخانه و بعد تصور میکند که او دارد میگوید: «انتگرال، انتگرال رودخانه را حساب میکنم.» و مثلاً شخص در انتگرال است و واژههای اینجا را میشنود و آنطرف هی قوه خیال، صورتسازی میکند. برای آن کسی که بالاتر است، این در واقع الان در یک مرتبهی بالاتری حضور دارد و قرار گرفته است. این صداها و اینها آثاری دارد. حالا این در خواب است؛ بالاخره خواب، طرف هنوز رشته تعلقاتش بریده نشده.
ولی در مورد مرگ و تجربههای نزدیک به مرگ، در مورد مرگ که خب، کامل است. تجربه نزدیک به مرگ هم غلبه با آن طرف است و بازگشت دارد به این سمت؛ یعنی بیشتر آنور برمیگردد. از آن طرف کامل برمیگردد، سیر صعودیش به آن سمت شروع شده. در مورد خواب نه، در مورد خواب تعلق به این طرف است و بیشتر تابع وضعیت جسمانی اوست. نظام صفراویها، دمویها، خوابهایشان سرخ است؛ خون چون غلبه دارد در دریشان. بلغمیها خوابهای سفید میبینند. رنگ خود اینها در عالم خواب اثری که در تن اینها هست، آن طرف هم خود را نشان میدهد در عالم خواب. قوه خیال - تا بسته به وضعیت جسمانی - به هر حال چطور یکهو، آنی، یکهو میخوابد. هیچکس که دارد میخوابد، متوجه نمیشود که خب، من خوابیدم، بروم ساعت ۱۲:۰۰؟ اینجوری نیست.
مرگ و خروج روح از بدن، به این نحو است. صحنه یکهو طوفانی میشود، بعد یک درهایی دارد وا میشود و اینها. هالیوودی نیست. یک کسی اینجا نشسته، گفتگو با هم میشنوند و میگوید که: «خب، آمادهای بریم؟» شخص میگوید: «کجا بریم؟» ملک نشان میدهد آن بالا. «دوست داری اینجا بری؟ اینجا کجاست؟ خانهات.» بعد مثلاً خدمت شما عرض کنم که حضرات معصومین را مثلاً میبیند، دوستانش را میبیند، شهدا را میبیند، اموات را میبیند؛ بستگی به درجات و وضعیت شخص. همین که هست، همین که الان من و شما با هم هستیم و داریم گفتگو میکنیم، همین تمام میشود. میرود، یک جسدی از او مانده. لاشه. این وضعیت مرگ است.
روایات در مورد نحوه مردن، روایت خاصی است که انشاالله اگر بشود، میخوانیم روایاتش را. که در هنگام مرگ چه وضعی پیدا میکند و چه چیزهایی میبیند. تمثلاتی که پیدا میشود، بحث تمثل و تجسم یکی از مباحث بسیار مهم است. موقع مرگ مثلاً سه تا تمثل هست: تمثل اعمالش را میبیند، تمثل اموالش را میبیند و تمثل اولادش را. و با اینها گفتگو میکند. با تمثل اینها گفتگو میکند؛ یعنی صورت مثالی به او میگوید که «من اموالت هستم.» یک صورت مثالی هم به او میگوید: «من اولادتم.» نه اینکه هر کدام از بچههایش را، صورت مثالی میبیند. یک صورت مثالی دارد که این همه بچههایش است. به هر حال اینها وضعیتی است که موقع مرگ حاصل میشود، شخص اینها را میبیند.
دقیقاً مثل خواب که یکهویی است و شخص وارد عالم دیگر میشود، یعنی هیچکس از وقت خوابش باخبر نمیشود. منتقل میشود بدون اینکه از اصل انتقال باخبر بشود. در مرگ هم، مگر اینکه آنقدر انسان قدرت پیدا کند که همانطور که خوابش به اختیار خودش قرار میگیرد، مرگش هم در اختیار خودش قرار بگیرد و با اختیار خودش برود و بیاید. خوابش هم اختیاری بشود. «نام اختیاری». مرحوم آقا حاج حسن اوایلی که میخواسته روح از تن جدا کند، ۴۵ دقیقه طول میکشیده، الان نه، دو سه دقیقه، چون وقت کمتر، تمرین و مراقبه شدیدتر و قویتر بوده.
تمسلات هم که انسان وقتی میرود، بستگی به درجاتش مختلف است. باز ایشان مرحوم علامه طباطبایی نقل میکند. علامه طباطبایی فرموده بودند که: «شبهایی که روزش مراقبهی بهتری داشتم، تمسلاتم دقیقتر بود. تمسلات که برایم پیش میآمد هر شب، تمثل با ارادهام بوده و تمسلات رقیقتر و تَر و عالیتر.» حقیقت را انسان ممکن است در چندین صورت ببیند. هر چقدر که مراقبه دقیقتر باشد، این صورت دقیقتر است.
علم را ممکن است انسان در قالبها و چهرههای مختلفی ببیند. مثلاً به سگ دارند آموزش میدهند، میفهمد یک چیزی یاد میگیرد. یک وقتی هم نه، کاسه شیرین میدهند. میاندازد تو دریاچه شیر. یک وقت خود معصوم را میبینند. یک وقت سینه به سینه از معصوم چیزی میدهند. یک وقت دهان از دهان معصوم مثلاً چیزی را میگیرد و میقاپد. یک وقتی هم شاید از این باز بالاتر: سیبی میگذارند در سینه او. مختلف است. صورتهای مختلف است. اینها تمسلات مختلف از یک حقیقت، یک ولایت است.
حقایق و حقیقت ولایت، صورتهای فراوانی دارد. از صورت شیر گرفته، انسان خواب میبیند، این هم نماد ولایت است. خود اهل بیت، خود امیرالمؤمنین، گاهی مثلاً امام خمینی، رهبر انقلاب، این هم نماد ولایت است. انگشتری را در انگشتری عقیق میبیند در خواب، این هم نماد ولایت است. و همینطور این صورتها که بستگی به انسان دارد. تمسلات هنگام مرگ هم همینطور.
ببینید آقا جان عزیزان، اینجا این داستانی که گفته میشود، تمسلات مال این آقاست، ولی حقیقت یکسان است. حسابرسی بعد از جدا شدن، بالا رفتن و حاضر بودن اعمال، اینها همه حقایق مشترکی است برای همه ما. بعد از مرگ، بعد از مفارقت روح، همه اینها برای ما رخ میدهد. ولی تمسلات و جلوهها مختلف است. شاید بشود ادعا کرد که هیچ دو نفری مثل هم نیستند، هیچ دو نفری را پیدا نمیکنیم که تمسلاتشان عین هم باشد.
لذا حضرت علی اکبر علیه السلام مثلاً هنگام شهادت: «یا جدّی رسول الله» را میبینند. برخی دیگر موقع شهادت چیزهای دیگری را میبینند. امیرالمؤمنین هنگام شهادت فرمود که همه انبیا اینجا آمدند و میگویند که: «علی جان، سمت ما بیا. عمامت خیر، کفش جلوی پای تو بهتر است.» از آنجایی که پیغمبر اکرم موقع رحلتشان فرمودند: «رفیق الاعلی.» آخرین جملهی پیغمبر که با این جمله تمام کرد. امیرالمؤمنین: «لا اله الا الله.» تفاوت حالات را میرساند. بله، «رفیق الاعلی» گویی حکایت از این دارد که انگار پیغمبر را مخیّر کردهاند که میروی یا میمانی؟ پیامبر فرمود: «بل رفیق الاعلی.» نه، بلکه رفیق میخواهم بروم به رفیق اعلا، عالیترین درجهی رفیق است. آنجا این حالات در این بزرگان مختلف است.
مرحوم قاضی به نحوی بودند، مرحوم آیت الله عظمی بهجت به نحوی بودند، علامه به نحوی بودند. دیگر خدمتتان عرض کنم، در خود شهدا این تمسلات جلوهها. امام حسین را میبینند در کدام جلوه، در کدام صورت، با کدام اسم؟ اسم رفیق را میبینند، اسم عطوف را میبینند، اسم رئوف را میبینند، اسم کریم را میبینند، اسم بارع را میبینند، اسم متعالی را میبینند. امیرالمؤمنین را همه میبینند هنگام مرگ. «من یموت یرنی»، کدام اسم امیرالمؤمنین را دیدن، مهم است.
خیلیها امیرالمؤمنین را موقع مرگ اسم منتقم را میبینند. اسم شدید العقاب را میبینند. اسم اشد المعاقبین را میبینند. اسم نکال الظالمین را میبینند. یا میتوانند اسامی ذو القوه را بببینند. یکی هم اسم او را در پدر بودنش میبینند، چون از امت بوده. پدرانگی امیرالمؤمنین را، ابوت امیرالمؤمنین را، محبت پدری امیرالمؤمنین را. شهید حاج قاسم: «من در عملیات والفجر بودم، مادرانگی حضرت زهرا، حس مادری او را دیدم در آن عملیات سه. مادری او را دیدم.» خب، این «حس مادری او را دیدم». این «حس پدری امیرالمؤمنین را هنگام مرگ میبیند». ارث پدر است.
به هر حال این کدام امیرالمؤمنین را ببیند، مهم است. کدام جلوه، کدام مرتبه؟ همانطور که مثلاً خود حاج قاسم سلیمانی که حالا در یک سطح پایینتری یاس است. حاج قاسم، فرزند او توی خانهی پدری او را میبیند. همسر او، همسری او را میبیند. نوهی او، یک درجه بالاتر، تو پدری او را میبیند. تو پدرانگیام نسبت به فرزند، مثلاً محبتهای پدری که نسبت به نوه، بیشتر از محبتهای پدری نسبت به فرزند است. باز مثلاً سختگیریهای پدری که نسبت به فرزند، بیشتر از سختگیریهای پدری است که نسبت به نوه است. حکایتی دارد، چرا اینطور میشود؟ دلیل دارد. آن هم فطری است. و حاج قاسم سلیمانی را یادم است در ابعاد مختلف. این فرزند شهید یک درجه از محبت را میبیند، نوهی خودش یک درجه میبیند. وصیتنامه میگوید که: «من علاقهام به ملت ایران بیش از علاقه به خانواده خودم است.» فرزندان شهدا را بیشتر از فرزندان خودش دوست داشت.
یک جلوهاش هم آن جلوهای است که با ترامپ دارد. دیشب یک متنی را از ایشان میخواندم دوباره، چه جالب بود، خیلی رسانهای نشد، آن صحبتی که با ترامپ میکند. آخرش میگوید که: «یک دختر ولگرد برداشتید از این تلویزیون، تلویزیون میبرید؟» اشاره به یکی از دخترکهایی که بعد از شهادت ایشان هم خیلی ابراز خوشحالی کرد. «فکر کردین که کاری میتوانی بکنی؟ شما انقدر ذلیل شدید؟» حاج قاسمع در مورد دختری که حالا نمیخواهم اسم بیاورم، فلان زن، فلان زن بیآبرو. تعبیر این شکلی میکند. خب، این هم یک جلوه حاج قاسم است. او با چه جلوهای از حاج قاسم مواجه میشود؟ آن جلوهای که یتیم با او مواجه میشود؟ نه، جلوهی آن یتیم با او مواجه میشود، یک چیز خاص قاسم. یکی آن زن علیه حجابی که دارد کار میکند، او با تعبیر «دختر ولگرد» مواجه میشود از حاج قاسم. ترامپ با تعبیر «قمارباز محصول کابارهها» مواجه میشود. داعشیها یک مواجهه دارند با او. شهید ابومهدی مهندس هم یک مواجهه دیگر. عماد مغنیه مواجهه دیگر. سید حسن نصرالله مواجهه دیگری دارد. تو دیدار آخر گفته بود که دوربین بیاورید. خیلی عجیب بود که هیچ وقت حاج قاسم این را نمیگفت. دو سه روز قبل از شهادت گفت: «دوربینتان کو؟» کلی هم عکس گرفت. «نماز خواندیم با هم. گفتیم، خندیدیم. غذا خوردیم. همه را گفت عکس بگیر.» خیلی صمیمیت. من تعجب کردم از این رفتار او. برایم عجیب بود.
خب اینها همه جلوات مختلف است دیگر. کدام سید حسن نصرالله که همیشه محبت میدیده از حاج قاسم، هیچ وقت این درجه از محبت را ندیده بوده. حاج قاسم هنوز یک دوز از محبت داشته که رو نکرده برای سید حسن نصرالله. مهربانی هم درجه دارد دیگر. مهربانی را میبیند از امیرالمؤمنین. اما کدام درجه از مهربانی؟ خیلی شدید، خیلی ضعیف؟ آن مهربانی که ابا عبدا... موقع شهادت از امیرالمؤمنین میبیند، آن که قابل قیاس نیست اصلاً، احدی به آن مرتبه نمیرسد. خود شهدای کربلا همه دیدند رسول الله را، امیرالمؤمنین را و اینها مختلف است.
این صورتها چند بار عرض شد اینجا، چون دیگر تو متن داستان آمده، میخواهم تطبیق بدهم. برمیگردد به درجه وجودی و حیثیت وجودی انسان. به صورتها مختلف میشود. در ماجرا هم عرض کردم مشهد قوچانی مثلاً به نحو تلفن، مثلاً توی تلفن زنگ زد. این همین است. این صورتها و اُنسی است که انسان دارد. سؤالی بود که: «اینکه شما میگویید تو بهشت هواپیما داریم، خنده نمیشود؟» دستگاه خنده نمیشود. خنده بشود؟ این هم که میگوییم بال دارم، خندهدار است ولی بال چون از اول عکسهایش را دیدیم، پذیرش دارد. آدم میکشند دو تا بال دارد، حضرت عباس بال دارد. صورت است دیگر. بال با هواپیما، با دوچرخه، با کایت. سوار کایت شدی؟ کایت چیست؟ شخصی پاسخ میدهد: «نه.» کایت این است که سوار میشوند. بال دارد، باهاش میپرند. آره، باز میشود. اینها. خب، اینکه بالا میرود. مثلاً بالون، بادبادک. بالا. صورتهای مختلف از یک حقیقت از بالا رفتن. (بالا رفتن چندین صورت دارد.) به صورت بالون دارد، یک صورت جت دارد. یک صورت دارد. هر چقدر هم صورتش ارتقا پیدا میکند، وضعیت انسان بهتر است.
بزرگان میگویند مثلاً تو خواب پرواز میکردید، این خیلی خوب است. علامت این است که کم کم دارد ترقیات برای انسان حاصل میشود. هر چقدر این پروازه، سرعتش و عمودی بودنش بیشتر میشود، این علامت ارتقای شدیدتر و صافتر است. دارد میرود و پرواز میکند تو یک خط ثابتی تو آسمان. عرض دارد حرکت میکند، افقی، عمودی نیست. علامت این است که به نقطهای که هنوز نقطه بالایی نرسیده. رسیده به آن نقطهی بالایی ولی ثابت دارد میرود، رشدی ندارد. ولی اینی که میآید یک کمی شیب برمیدارد، با یک شیبی، با زاویه میرود بالا. علامت این است که دارد ارتقا پیدا میکند. سرعتش بیشتر میشود. شدیدتر میشود. تو خواب. اوایل تو خواب است، بعد در مکاشفه و این؛ اینها صورتهای درجات مختلف است.
«یکباره احساس راحتی کردم. سبک شدم. با خودم گفتم: خدا را شکر از این همه درد چشم و سردرد راحت شدم. چقدر عمل خوبی انجام شد با اینکه کلی دستگاه به سر و صورتم بسته بود اما روی تخت جراحی بلند شدم و نشستم. برای یک لحظه زمانی که نوزاد و در آغوش مادر بودم را دیدم.»
کل اعمال حاضر. یک دور مرور میکند هر آنچه که رخ داده. مرور هم به این نحو است که هرچی بخواهد حاضر است. دیگر این را قبلاً توضیحش را تو بحث گفتیم. «از وقتی نوزادیش را میبیند. اولین نقطهای که در اعمال او، در پرونده او.» البته شخصیت او، چون اثر عمل نیست. اینکه میبیند، این خودش را میبیند. این در واقع شاکله و آن شخصیت و آن هویت را مییابد. با همه اعمال و فروعش. نه اینکه لزوماً هر عملی که اثر داشته را بخواهد ببیند که بگوییم خب تا قبل از بلوغ که عمل اثر ندارد، نوزادیش را میبیند. نه، این بحث این نیست. بحث این است که خودش را نسبت به خودش احاطه کامل پیدا کرده. «از لحظه کودکی تا لحظهای که وارد بیمارستان شدم برای لحظاتی با همه جزئیات در مقابل من قرار گرفت.» کامل روبروی او حاضر شد. به چه نحو حاضر شد؟ صورت ملکوتی، صورت مثالی عمل حاضر شد که اینها قبلاً توضیحاتش داده شد.
«چقدر حس و حال شیرینی داشتم. در یک لحظه تمام زندگی و اعمالم را دیدم. در همین حال و هوا بودم که جوانی بسیار زیبا با لباس سفید و نورانی در سمت راست خودم دیدم.» این بحث ملائکه که شش هفت ساعت شاید طول کشید توضیح دادیم برای این بود که اینجاها قاطی نکنیم. «جوان زیبا دیدم.» با این سریالها و ماجراها و هالیوودیها و اینها گم و گور نشویم که مثلاً همهاش همین از جنس بشری میشود و بعد مثلاً نر بود یا ماده بود و بحث ملائکه. نه، نه ماده دارند. جنسیت در ملائکه مطرح نیست. جنسیت از حیث مادی.
جنسیت باید یک وقتی صحبت بکنیم، نمیدانم وقت بشود یا نشود. جنسیت در عالم برزخ، چون ابزار مادی که نیست آنجا. ما اینجا جنسیت را به حسب ابزار مادیش مطرح میکنیم. مرد بودن و زن بودن از حیث کارکرد مادیش معنا پیدا میکند. جنسیت که تو روحیات و خلقیات البته تفاوتهایی هست ولی وضعیت مادی این است، چون میتواند قبر مادر باشد، چون زایمان دارد، چون دستگاه بدنی او به نحوی است که میتواند بچهدار شود، میتواند مادر باشد، احساسات رقیقشدهای دارد. مرد چون قویتر است، چون باید مدیر باشد، مدیر اداره خانواده با او باشد، قویتر است از حیث مجلس عقلی و روحی و قلبی و اینها مادی چون قویتر است، مسئولیتی به او میخواهم بسپارم. روحیه مردانه مستحکم زمختی دارد، کمتر تحت تأثیر عواطف و احساسات قرار میگیرد. این صورت برزخی ملکوتی اینها چی میشود؟ جنسیتش چگونه است؟
خلاصه در مورد ملائکه به این نحو جنسیت نداریم. البته در ملائکه بالاخره حوریها هستند که ما این حوریان را ملحق میکنیم به زنها، زنهای بهشتی. ازواج مطهره، زن بهشتی حوری. حوری را زن میدانیم. آخر ملائکه جنسیت ندارند. به چه حسب زن میدانیم؟ به حسب آن روحیات و خلقیاتی که شما در زنها میبینید. نه اینکه خودش دستگاه زنانه و زایمانی دارد. زن و روحیات ما تابع مادهمان است دیگر. انسان: «جسمانی الحدوث و روحانیة البقاء». حدوثش با جسمش است، بقایش با روح. آنی که این را نگه میدارد روح است و روح در او باقی میماند. جسم و هی لایه به لایه عوض میشود. و آنی که روح را تحت تأثیر قرار میدهد، اول وضعیت جسمانی اوست. تفاوتها برمیگردد به تفاوتهای جسمانی. تفاوتهای جسمانی تفاوتهای روحی ایجاد میکند. به حسب این تفاوتهای جسمی و مادی که بعضیها مردند، بعضیها زنند، روحیات مردانه و زنانه شکل میگیرد. تو ملائکه هم روحیات مردانه و زنانه داریم ولی جنسیت مردانه و زنانه ندارند.
تو عالم برزخ هم جنسیت مردانه و زنانه به حسب ماده نداریم، به حسب روحیات و خلقیات. لذا امیرالمؤمنین با مردم کوفه صحبت میکرد و به اینها میفرمود که: «شما شبه مردید ولی مرد نیستید.» «یا اشباح رجال ولا رجال». این جنسیت دیگر مطرح نیست اینجا. مردانگی و زنانگی. تو قرآن میفرماید: «رِجَالٌ لَا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ» دیروز من رفتم روز مرد، آمدیم بگوییم شما مردید و ما نامرد؟ آمدیم نامرده را مرد کنیم. «رِجَالٌ لَا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ». اینها مرد. حضرت زهرا سلام الله علیها هم جز این رجال است. این هم جز این رجال است. حضرت زهرا هم مرد بودند. یعنی چه مرد بودن؟ بامزگیاش این است که وقتی میگویی مردانگی، اینهایی که هویتشان در حد حیوانیت و ماده است بهشان برمیخورد. زنهای مثلاً تیم ملی والیبالمان «مثل مرد جنگیدن». زن جنگید. قدرت نسبت به کشش درک عالم بالاتر کلاً ندارد، هیچ ادراکی از عالم بالاتر ندارد، نمیفهمد این ویژگی مال جنسیت مردانه و زنانه نیست که مثلاً کسی که این کروموزومهای مردانه را دارد و کروموزومهای زنانه را دارد این شاخصش است. مثلاً منظور این است که این زن که حاوی کروموزومهای زنانه بود رفتاری انجام داد که شبیه کسانی است که کروموزومهای مردانه دارند و خصلتهای مردانه.
وعده میدهند که «طولانی میشود و مثلاً اگر در مورد زنها بدگویی کسی میکند، نهجالبلاغه بعضی را نخواندهاند، رفتهاند چهار تا اصطلاح پیدا کردهاند، گشتهایم و شنیدهایم آن را یک جای دیگری.» ملاصدرا مثلاً در مورد زنها بعضی تعابیر مثلاً به کار برده است. بیماری دیگر از بیسوادی اول. که ادبیات او را که اصلاً نمیداند آن چه ادبیاتی دارد، ادبیات ملاصدرا را اصلاً نمیشناسد. کسی ادبیاتی دارد مثلاً از نیچه، از پوکو. این که خودش ادبیات دارد، از صادق هدایت ادبیاتی دارد. صفایی حائری ادبیات دیگری دارد. شما این کلمه را، این جمله را بگیر، ببین چه میگوید؟ بابا، آن ادبیات او یک چیز دیگر است. با این کلماتی که مطابق عرفی دارد و دلالت عرفی دارد، نباید قیاس کرد. مردانگی، زنانگی، حیوانیت. ادبیات ملاصدرا یک ادبیات متفاوتی است.
حیوانیت یعنی به عالم مادهاش نزدیک است، یعنی روح الحیات دارد، روح الایمان در او شکل نگرفته. وقتی میگوید زنها گرفتار یک سری خلقیات هستند که باعث میشود به حیوانات نزدیکتر باشند، ربطی به زن و مرد ندارد. یک سری رفتارهای حیوانی در مدل خاصی مخصوص زنهاست. یک سری رفتارهای حیوانی در مدل خاصی مخصوص مردها. کلاً که قرآن حیثیت برای انسان نگذاشته. از انسان تعریف کرده، از انسان بد گفته. «کَانَ أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلًا»، «خُلِقَ الْإِنْسَانُ مِنْ عَجَلٍ»، «قُتِلَ الْإِنْسَانُ مَا أَكْفَرَهُ»، «مَرَضَ بَادَ الْإِنْسَانُ»، «چقدر کافر است!». از آنور: «تَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ». خلق کرده خدا، تبریک گفته. فقط: «وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ». تکریم. «وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِی». از روح خودم دمیدم. این کدام انسان است؟ انسان تو ارتباط با خدا. انسان تو ارتباط با ماده. تحقیر زن تو ارتباط با ماده تحقیر شده. روایتی که میگوید: «این بهترین ابزار برای شیطان و دام شیطان است.» و شیطان آنقدری که با اینها صید میکند، با کسی دیگر صید نمیکند. منظور آن انسان تربیتنشدهای است که جنسیت مادیش زنانه است. اگر مردانه باشد، آن هم باز معضلات دیگر دارد. آن قلدری و زورگویی و آن هم انسان تربیتنشدهای است که مرد است، و آن خلقیاتی که مثلاً قدرتمند متعهد انجام وظیفه میکند مردانگی. اگر زنی همین خلقیات را داشت، این هم میشود خلقیات مردانه. نه مردانگی جنسیتی مادی. مردانگی خلقی. اینجا دیگر مردانه و زنانه جنسیتی اصلاً ملاک نیست. اینها خلقیات مثبت روح.
حالا یک وقتی عاطفه میشود، عاطفه زنانه. به تعبیر حضرت استاد آیتالله جوادی آملی فرمودند که: «من خودم به عین بهش رسیدم، باور کردم. وقتهایی که مادر مدرسهی مروی تهران درس میخواندیم، مثالهایی که تهران بودیم میدیدیم، این مردم شریف تهران برای مصیبت امام حسین در محرم و صفر مردانه خرج میکنند و زنانه گریه میکنند.» دو تا خصلت روحیه یا مادی؟ دو تا خصلت روحی. پس ملائکه خصال مردانه دارند، خصال زنانه دارند ولی جنسیت مردانه و زنانه ندارند. حالا آن خصلت زنانه: عشوه گری، دلبری، جذابیت، کشش. اینها را این حوریان دارند در اعلا درجه. آن زورگویی، قلدری، استحکام در مردها هست. ملائکه مسئول عذاب یک جور مردانگی را دارند. ملائکه رحمت یک جور دیگر مردانگی را دارند. بعد ملائکه بهشتی، حوریانشان یک جور زنانگیها دارند. ملائکه غضب جهنم یک جور دیگر زنانگی دارند. عظیم. کلید شما حیله و فریب و مکر. البته این ملائکه اینها را به عنوان صفت ذاتی خودشان ندارند، این را باز توجه کنیم. نه اینکه ملک «ملکه مکار و کدیس» کید میکند، مکر میکند. این چون انسان اقتضای وجودیش به کید است ٫این ملک جلوه میکند کید الهی را برای او بروز میدهد، مکر الهی را بروز میدهد. چطور یک زن وقتی میخواهد یک مرد را تو دام بیندازد چقدر حیله و فریب و روشها و برنامهها و طراحیهای مختلف دارد. ملائکه عذاب جهنمی اینجور زنانگیهایی برای جهنمیان دارند، اینجور. آنقدر و طرف گرفتار میشود. ظاهراً جنسیت در ملائکه این شکلی است. البته جنسیت در شیاطین، جنسیت واقعی است چون ماده دارند. شیاطین جنی، جنها واقعاً جنسیت دارند، مرد و زن دارند و تولد دارند، زایمان دارند. ملائکه این شکلی.
«جوان زیبایی را کنار خودم دیدم.» این ملک بوده. جوان بودن. توضیحاتی که دادیم معلوم است. صورتی است که خود شخص با لباس سفید و نورانی، لباس سفیدش، نورانی بودنش. توضیحاتش. «سمت راست خودم دیدم.» سمت راست. دیروز معلوم میشود ملک زیبا و نورانی سمت راستم بوده. خب ببینید اینها را اگر میخواستم بخوانم و توضیح بدهم، هر یک کلمه را باید میخواستم بگویم. «ملک با لباس سفید و نورانی» در سمت راست خودم. این را هر یک کلمهاش را سه جلسه توضیح میدادم. اینکه طول کشید مقدماتمان از این باب بود. اول بحث آنجا توضیح بدهیم که اینجا میخوانیم بفهمیم چه میگوییم. نه اینکه بخوانیم، با دو ساعت توضیح بدهیم.
«او بسیار زیبا و دوست داشتنی بود. نمیدانم چرا اینقدر او را دوست میداشتم.» محبوبیت به خاطر چیست؟ این کشش و علاقه اصلاً از سنخیت انسان است. انسان به کسی تعلق دارد که از فطرت اوست. این عالِم این شکلی است که موجودات همگن و همگون همدیگر را جذب میکنند، به سمت هم میکشند. «المرء مع من احبّه». این یک روایت. «یَمِیْلُ الْإِلَى شَکْلِه». هر موجودی به هم شکل خودش متمایل میشود. هم شکل فرم خودش. اصلاً هر علاقهای حکایت از یک تشابهاتی دارد. مثلاً اگر کسی رفت پیوی کسی، بهش گفتش که: «من برنامههات را دنبال میکنم تو خیلی قلب پاکی داری.» من با نظامم خودمان مشکل دارم، برادرمم اینجور بود ولی مثلاً اینجوریم و اینها. البته بعداً معلوم میشود که مثلاً او داشته توهین میکرده به این. این رفته مثلاً جوابش را بدهد، خیلی مستحکم گفته: «بده بینم واتساپت را که من جوابتو بدم ولی همه برنامههات را دنبال میکنم.» شخص مشکلات طرف را فهمیده میشود. بانک او چطور؟ جنس آن خبیث، آن، آن یکی که مثلاً این به آن پیام داده، با این علاقه.
با هم رفیق بودیم. بازیگر بودیم. اینجا مثلاً ما با هم گفتگو داشتیم. مثلاً الان ما هم باید بگوییم که مثلاً ما با رضا پهلوی رفیقیم. بالاخره بچه محل است. بچه تهران است. ما بچه تهرانیم. بچه تهران، بچه تهران نباید ارتباط داشته باشد؟ چندین سال اینجا بوده. با رضا پهلوی و با داعشیهایی که رفتند آنور ایران، رفتند آنور دارن میجنگند. بالاخره ما همشهری بودیم. خیلی از آنها بچه محل ما بودند. این سنخیتش است دیگر. سنخیتش را الکی به اسم هممحلی بودن و اینها، سنخیتها با هممحلی، محلی و هممحلی بودن، سنخیت برای آنها شکل نمیگیرد. سنخیتها مال شاکله است، مال فطرت است. هرکه به هر که علاقه دارد، شاکلهای از جنس او دارد. حشرشم با همانها است.
«احبه» او در صورت اگر نورانی است، در صورتهای نورانی بهش نشان داده میشود. اگر ناری است، در صورتهای ناری بهش نشان داده میشود. محبوبش را مییابد. هنگام مرگ عالمی است که شما آنچه هر آنچه که باهات است را میبینی. مهمتر از همه آنهایی که باهات است: علاقهها. علاقهها و نفرتها. این اساسیترین چیزی است که با انسان است که اصلاً ذات ما را شکل میدهد. به قول فلاسفه میشود فصل مقوم ما، فصل اخیر ما. انسان انسان بودنش، چون گفتیم انسان جنس است، انسان نوع نیست. نوع انسان چی را شکل میدهد؟ علاقهها و اعمال او. البته علاقهها مهمتر از اعمال است. اول میبیند تابع علاقههای اوست. اینکه: «چرا اینقدر دوستش داشتی، علاقه بهش داشتی، وابستگی داشتی؟» تو اصلاً از پایین تو عالم ماده هم که بود در واقع متصل به عالم ملائکه بودی. تو مدافع حرم بودی، رزمنده بودی، دلاور بودی، سلحشور بودی. مظهر اسم نصیر خدا بودی. ملائکه نصیر خدا را به سمت خودت جذب کردی. تعلق ملائکه.
بعد از مرگ ملائکه نصیر را میبینی. وقتی میبینی علاقه شدیدی که داری. علاقهها اینجا اعتباری و توهمی نیست. اینجا آدم یکی را دوست دارد، فکر میکند مثلاً آدم دانایی است. دو کلمه طرف حرف میزند، از چشمت افتاد. سه کلمه مثلاً اول فکر میکنی که هیچی بارش نیست. اینجا وهمی است دیگر. حقیقت که معلوم نیست. آنجا علاقهها حقیقی است. تعلق واقعی خودش را مییابد به آنچه که واقعاً دوست داشت. البته اگر غیر خدا را دوست داشته باشد، علاقه او آن طرف تبدیل به نفرت و تبری میشود. «سوره بقره: الذین تَبعُ من الذین تَبعُو.» تبری میکنند کسانی که تبعیت شدند از کسانی که تبعیت کردند. شیطان هم از اونی که تبعیت کرده میگوید که: «مسعود است، بیزار است، حالم از تو به هم میخورد.» این در دنیا واقعاً شیطان را دوست داشت، دوست داشت یعنی وجودی داشت ولی تو عالم ملکوت که وارد میشویم، الگوی وجودیاش، چون اثری و خاصیتی برایش نبوده، علقه را دارد، علاقه را ندارد. علقه را دارد، علاقه را ندارد. اتصال دارد. بعد آرزو میکند که ای کاش بین ما فاصله بیفتد. «بعد المشرقین» آیه جالبی سوره مبارکه زخرف آیه ۳۸: «حَتَّىٰ إِذَا ذَكَرَ الرَّحْمَٰنَ» هرکه ذکر خدا را برگردانی کند و فراموش کند، «شَيْطَانٌ فَهُوَ» یک شیطانی را همنشینش میکنیم، باهاش متصل میکنیم. یکی میشوند با آن شیطان. از حیث علقه متصل میشود. وجودش، این و تعلقش از چی میآید؟ «سنخیت میاد». و «وَمَا يُغْنِي عَنْهُمْ شَيْطَانُهُمْ مِنْ شَيْءٍ أُخَرَجُوهُمْ عَشَرَةً». چیزهایی به ذهنش میآید، به دلش میآید. این فکر میکند الهامات، ابتکارات، خلاقیت. کار کنیم ماسکها را مخفی کنیم. عالم ظلمت شده. همسنخ با شیاطین شده. همشکل شیاطین شده. شیطانی با وجود او اتصال پیدا کرده. او دارد به این خط میدهد. شیطان است. «حَتَّىٰ إِذَا جَاءَنَا» تا اینکه میآید پیش ما. یعنی از دنیا میرود. «قَالَ یَا لَیْتَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ». ای کاش بین من و تو فاصلهی دو تا مشرق باشد. یعنی دو سَری که خورشید طلوع میکند، این سر و آن سر عالم. «فَبِئْسَ الْقَرِینُ» این آیه میگوید: ولی جدا نمیشوند. مگر این قرین بد نیست؟ علقه هست، علاقه نیست.
«میخواستم بلند شوم و او را در آغوش بگیرم.» حالا این در آغوش گرفتن میشود صورت علاقه. رهبر انقلاب فرمودند که: «شهدا آمدند حاج قاسم را در آغوش گرفتند.» علاقه داشت. هم آنها به این علاقه داشتند. علاقه به صورت. حالا در آغوش گرفتن. کرونا، از دور. الان که پا میزنند به همدیگر، با پا. الان صورت ابراز علاقه پا کوبیدن است، یا مشت به هم میزنند مثلاً. خب، این صورتهایش عوض میشود. روشهای ابراز علاقه. اگر ما غربی بودیم، احتمالاً رهبر انقلاب تو پیام میگفتند که: «شهدا به احترام حاج قاسم کلاه سر برداشتند، یک دقیقه سکوت کردند.» صورتهای ابراز علاقه. صورتها مال عالم ماده است، صورتهای مادیش. «در آغوش بگیرم» نحوهی ابراز علاقه است. یعنی شدت اتصال. میخواستم یک جوری بهش بفهمانم که من خیلی به تو متصلم، خیلی بنده آن هستم.
بزرگوار، تالش که اینطور بوده، انشاالله مسیر همین است. این ماجرا همین است. زندگی دنیا و بودن در اینجا باعث رشد ماست و باید اینها را تحمل بکنیم. هرکه تو این وادی میافتد از این زخمها دارد. نباید هراس. عالم واقعیت و حرکت به سمت واقعیت و حقیقت این شکلی است. مولوی مثال قشنگی میزند. میگوید که: «اولیای خدا مثل آن مستانی هستند که شب از کاباره میآیند بیرون، و بچهها ناز سنگ باران. حالا شعر یادم نمیآید به جزئیات.» «خلق کودکانند، جزء مست خدا» نیست. بالغ جز رهیده از هوا. پیدا کنم... پیدا کنم. خیلی قشنگ. بله. «خلق اطفالند، جز مستان خدا. نیست بالغ جز رهیده از هوا.»
شخص خطاب به مخاطب پیدا کنیم. «بله خدا اولیای خدا مثل آن مستانی هستند که شب از کاباره میآیند بیرون و بچهها سنگباران شان میکنند.» کابارند، مستند! چیزهایی دیدهاند، چیزهایی فهمیدهاند. «حالَتُهُم أمرٌ عظیم.» به قول امیرالمؤمنین، خیلی اینها به هم ریخته، قاطی کردهاند. قاطی پاتی شدهاند. خدایا کمک کن که تو این مسیر باشیم.
«او کنار من ایستاده و به صورت من لبخند میزد.» لبخند هم باز معنایش معلوم است. «محو چهره او بودم. با خودم میگفتم چقدر چهرهاش زیباست؟ چقدر آشناست؟ من او را کجا دیدم؟» سمت چپم را نگاه کردم، عمو و پسر عمو و آقا جان سید و غیره ایستاده بودند. عمویم مدتی قبل از دنیا رفته بود. اصحاب شمال بودند. چپش را نگاه کرده. یعنی از این عالم خودش منتقل به آن عالم دیگری که در واقع سمت چپ بوده. البته به نظرم حکایت هم نمیکند که اینها وضعیتشان چطور بوده. به هر حال این چپ اینجا به معنای عالم چپ و جهان جهنم نیست. «پسر عمویم هم از شهدای دوران دفاع مقدس.»
«از اینکه بعد از سالها آنها را میدیدم خیلی خوشحال شدم. زیر چشمی به جوان زیبارویی که در کنارم بود دوباره نگاه کردم. من چقدر او را دوست دارم. چقدر چهرهاش برایم آشناست.» البته آشناییش به خاطر آن اتفاقات جوانیش هم بوده که ایشان یک بار دیده بود که قبلاً خواندیم. «یکباره یادم آمد حدود ۲۵ سال پیش شب قبل از سفر مشهد.» عالم خواب. «حضرت عزرائیل. با ادب سلام کردم. حضرت عزرائیل جواب داد.» «محو جمال ایشان بودم که با لبخندی بر لب به من گفتند: برویم، برویم.» با تعجب گفتم: «کجا؟» بعد دوباره نگاهی به اطراف انداختم. «دکتر جراح ماسک روی صورتش را برداشت. تیم جراحی گفت: مریض از دست رفت، دیگر فایده ندارد.» تا گفت: «بروید.» این هم گفت که از آن کار. بعد گفت: «خسته نباشید شما تلاش خودتان را کردید اما بیمار نتوانست تحمل کند.» یکی دیگر از پزشکها گفت: «دستگاه شوک را بیاورید.»
«نگاهی به دستگاه مانیتور اتاق عمل کردم. همه از حرکت ایستاده بودند.» عجیب بود که دکتر جراح من پشت به من قرار داشت اما من میتوانستم صورتش را ببینم. حتی میفهمیدم که در فکرش چی میگذرد. پشت بهش بود. پشت مال ماده است دیگر. وقتی شما یک عالم بالاتر بودی، دیگر پشت و جلو اینها ندارد. «میتوانستم صورتش را ببینم»، چون اشراف به وجودش داشتم. پشتش بود یعنی به آن جهتی که بدن مثالی من بود، پشتش بود. بدن مثالی من مثلاً از آن کنج اتاق. بدنم، بدن مثالیم مثالی، جهت دارد. مقولات عشره در عالم مثال هست. این اگر لازم شد و فرصت شد یک بحث مفصلی است. باید عرض شود. نمیدانم کی وقتش میشود، فرصت بکنیم چون ده تا مقوله داریم: کم و کیف و مَتی و اَین و اینها میشود مقولات عشره. همه اینها تو عالم برزخ هست. ما جهت داریم، وضع و جِدّه و اینها همه داریم. ایستاده، نشسته و مثلاً اَینَه: جابجایی. اینها را داریم. برزخ بگذار. بدن مثالی ما این را دارد که جهت را دارد، سمت راست، سمت چپ، ولی در عین حال احاطه دارد. یعنی اگر سمت راست چیزی ایستاده بود، به خاطر احاطهی وجودی بهشت آن را میبیند. اینور و آنور هم میبیند. فرقی برایش ممکن است جهت مثالیش بالاتر باشد ولی جهت عالم او چون اشراف دارد، عالم برتر است. با اینکه جهت مثالی سمت بالاست، فقط همین را ببیند. آن سحر هم شش جهت و جسد خودم زیر تختم را میبینم. این قانون همین است، به خاطر اشراف بر این عالم است. جهت وجود جهت مثالیش نیست.
«حتی میفهمیدم که در فکرش چی میگذرد.» خبر به خاطر اشراف. تا چه حد از فکر و شاکله و باطن او را کشف میکنم دیگر مراتبش. «من افکار افرادی که داخل اتاق بودند را هم میفهمیدم.» با آن بسته ی ملائکه هم خوب نفهمیده میشود. حتی ملک هم از هر چیزی باخبر نمیشود. دیروز خواندیم که اگر چیزی خیلی خالص بود، حتی ملک هم باخبر نمیشود، چه برسد به این کسی که از دنیا رفته که بخواهد اشراف داشته باشد.
«همان لحظه نگاهم به بیرون از اتاق عمل افتاد. من پشت در اتاق را میدیدم. برادرم با یک تسبیح در دست کنار درب اتاق عمل و ذکر میگفت. خوب به یاد دارم که چه ذکری میگفت اما از آن عجیبتر اینکه ذهن او را میتوانستم بخوانم. خدا کند که برادرم برگردد. او دو فرزند کوچک دارد و سومی هم در راه است. اگر اتفاقی برایش بیفتد، ما با بچههایش چه کنیم؟» یعنی بیشتر ناراحت خودش بود که با بچههای من چه کنم. اساساً کسی اینجا به فکر خود واقعی ما نیست. اصلاً به فکر ما. «لَا تَکُونُ خَازِنًا لِغَیْرِک». خزانهدار غیر خودت نباش. امیرالمؤمنین: «جمع میکنیم برای غیر.» «در زمین دیگری خانه مکن، کار خود کن، کار بیگانه مکن. کیست بیگانه؟ تن خاکی تو کاو برای اوست غمناکی تو.» این از مولوی. «در زمین دیگری خانه مکن.» چقدر زیباست! میگوید اینکه برای بدنت کار میکنی، زمین دیگری است، زمین دشمن است، زمین حریف است. زمین حریف هر گلی، چند تا به حساب میآید. زمین هجوم میآورد. اینجا خانه تو مال اینجا نیستی. و بقیه هم با تن تو کار دارند که دیروز یا پریروز عرض کردم. یعنی غصهشان به این است که این برود. کار منافع مادی است. که برود نان بخرد، کی مرا دکتر ببرد؟ گردن من. این مامان را تا حالا میبرد دکتر، حالا من باید از این به بعد ببرم. گردن من. اینها غصه خوردنهای ماست. غصه خودمان را بخوریم.
عزیز من. آقا، واسه خودمان تا حالا برای خود خود خودمان از عمق دل گریه کردهایم؟ برای خود خود خودمان بعد از مرگ برای خود خود خودمان از عمق دل گریه میکنیم اگر وضعمان به راه نباشد. ببینیم که اینجوری است. برای خود خود خودمان. برای این آدم کم گریه. «إِنِّي عَلَى الْبُكَا إِلَّا نَفْسِي» کمکم کن به خودم گریه کنم. کمکم به من کمک کن که برای خودم گریه کنم. بر خود خود واقعی. اینکه محجوب است، اونی که بدبخت است. نه تنها بقیه خودم به فکر این نیستم تو مثل بقیه. «من دلم برای این نسوخته.» بقیه چه دلسوزی نسبت به این میتوانند داشته باشند؟ من خودم به فکر این نیستم. «یَعلَمُ مَا جَرَّحْتُهُ بِالنَّهَارِ». جراحت بهش میدهم. هر روز زخمش میکنم. پدرش را درآوردم. خستهاش کردم. زندانیش کردم. حبسش کردم. شکنجه اش. پدر آن خود واقعی را درآوردم. سرش را کلاه گذاشتم. «وَمَا يُخْفِبُونُكَ مَنْ يُخْفِ مِنَ الدُّنْيَا». خودش میکند. بدبخت. حیله کرده، در رفته. توجیه درست کرده. به خودش ظلم کرده. خودش را عقب انداخته. گفت که آقا ما دروغ میگوییم کارمان جلو میافتد. حکیم جوابش را داد: «کارت جلو میافتد، خودت عقب.» کارت جلو، خودت عقب. کدام خودت؟ خود واقعی؟ خاک. خود واقعیات کارش جلو نمیافتد. عقب. «مَا ظَفِرَ مَنْ ظَفَرَتْ عَلَیْهِ الْخَطِیئَةُ». پیروز نشده کسی که گناه بر او چیره شده. کسی که از گناه شکست خورده، بر هیچکس پیروز نیست. چون مرتبه وجودی گناه پایین است. قیمتهای وجودیاش میآید پایین با گناه. هیچ تفوقی، هیچ برتری پیدا نمیکند. اینکه میفرماید: «الْحَسُودُ لَا یَسُودُ». معنایش همین است. «حسود هرگز نیاسود». ترجمهی «حسود هرگز نیاسود». نیاسود ترجمه آن نیست. یا «بازی تجربه دیگر که سود نمیکند». حکایت منبرهای آن آدم حسود سود نمیکند. سید شدن مرتبه وجودی آدم است. نه سید فرزندان حضرت زهرا منظور نیست. سید وجودی. که در مورد یحیی میفرماید: «سَيِّدًا وَحَصُورًا». یحیی سید بود نه یعنی از ذریه حضرت زهرا بود. سید بود یعنی آقا بود. مرتبه وجودیش بالا بود. «سید شباب اهل الجنه». یعنی این. یعنی تو بهشت اونی که بالا دست همه اینهاست. مرتبه وجودیش از همه اینها بالاتر است. امام حسن، امام حسین. از امیرالمؤمنین چرا اسم نیاورده؟ صاحبخانه بهشت است. مالک بهشت است. اونایی که تو بهشت هستند که مملوکند نه مالک. در اوجشان حسن و حسین. «وَأَبُوهمَا خَيْرٌ مِنْهُمَا». ادامه روایت این است. سید جوانان اهل بهشت. پدرشان بهتر از این دو سید.
خلاصه آقا جان، موقع مرگ میبینیم که همه، هیچکس به فکر ما نیست. هیچکس با ما کار نداشت. همه غصه خودشان را میخورند. چقدر الکی غصه خودمان را هم خوردیم که جز اینها بودیم. هرچی که بین اینها میگذاریم: ساعت و لپتاپ و تبلت. برای تبلتم چقدر غصه خوردیم! برای اینها غصه میخوریم. برای اینهایی که قرار است بین اینها بگذاریم برویم. برای اونی که خودمان هستیم و قرار است برود. عجیب نیست این قبری که این جنازهای که الان من این تنم را دارم. این تن بدبخت، مریض، بیمار، رنجور است، مریض هستم. همان مریضی چیز کرونا ندارم الحمدلله. معلوم نیست حالا کرونای قلبی ندارم. چقدر برای این دل میسوزانم. اینی که قرار است بین شماها بگذارم تو خاک. جنازه به شما برسد یا نرسد. تازه همان هم معلوم نیست پودر بشود. تو آسمان. نهنگ بخورد. همان هم که قرار است آخرش تازه اگر خیلی خوب بشود بین شما باشد. چقدر غصه این را خوردم. اونی که قرار است خودم باشم و بروم، به فکرش نیستم.
«کمی آن طرفتر داخل یکی از اتاقهای بخش یک نفر در مورد من با خدا حرف میزد.» دعای کسی را در مورد خودش، اثرات دعا در مورد دیگران را هم ببینیم که آثار فوقالعادهای دارد. و یکی از اقسام دعاهای مستجاب، دعای در حق دیگران است. دعا کنیم که خدا انشاالله هیچ ایرانی، هیچ شیعه، هیچ مؤمن، هیچ مسلمان، هیچ انسان خوب، مفید، حقطلب، بیآزاری را تو این عالم دچار کرونا، بیماری، بلا، عقوبت نکند. خدا انشاالله به این واسطه این را از ما هم قبول کند. بهترین راه استجابت دعا، دعا برای خودم است. گفت: «تو ماشین نشسته بودیم داشتیم میگفتیم که چیکار کنیم خانهدار بشویم؟» و اینها. «داشتیم میرفتیم دیدار آقای بهجت رسیدیم خدمت آیت الله العظمی بهجت. آقای بهجت گفتند که یکی از بهترین راههای دعا برای اینکه خانهدار بشوید این است که دعا کنید اونی که خانه ندارد، خانهدار بشود مستجاب میشود.» من میگویم: خدایا، میدانی من دارم دیگر. خودت حواست هست. من آن را میگویم که جعفر خانهدار بشود. آن که تو سرش بخورد. آن که خانه! نه. منظورم این است که از طریق این دعا خانه من را به من بدهی. منظور من این است. آن که برود کوفتش را بخورد، گورخواب بشود.
«من او را هم میدیدم. داخل بخش آقایان یک جانباز بود که روی تخت خوابیده و برایم دعا میکرد.» وقتی اتاق عمل رفتم با او خداحافظی کردم و گفتم که: «شاید برنگردم.» این جانباز خالصانه گفت: «خدایا مرا ببر، عمو را شفا بده. او زن و بچه دارد اما من نه.» «یکباره احساس کردم که باطن تمام افراد را متوجه میشوم. نیتها و اعمال آنها را میدیدم.» این بحثهایی که جلسات قبل شد معلوم میشود دیگر. دانستن نیتها، اعمال، این را به چه نحو فهمیدند؟.
«بار دیگر جوان خوشسیما به من گفت: بریم.» از وضعیت به وجود آمده و راحت شدن از درد و بیماری خوشحال بودم. فهمیدم که شرایط خیلی بهتر شده اما گفتم: «نه.» خیلی زود فهمیدم منظور ایشان مرگ من و انتقال به آن جهان است. مکث کردم. به پسر عمویم اشاره کردم. گفتم: «من آرزوی شهادت دارم. من سالها به دنبال جهاد و شهادت بودم. حالا اینجا با این وضع بروم؟» اما انگار اصرارهای من بیفایده بود. باید میرفتم. همان لحظه دو جوان دیگر ظاهر شدند و در چپ و راست من قرار گرفتند و گفتند: «بریم.» ملائکه ثبت اعمال. بیاختیار همراه با آنها حرکت کردم.
«لحظه بعد خود را همراه با این دو نفر در یک بیابان دیدم.» باز بیابان. یعنی بیابان دنیا. مثلاً بردن صحرای قم و مثلاً آنجاها را و نه این محیطی که هنوز هیچ محصولی در آن نیست. قرار است در آن بکاری. صورت است دیگر. چیزهایی بکاری، نتایج و محصولات و ثمرات برایش حاصل بشود.
این را هم بگویم که: «زمان اصلاً مانند اینجا نبود. من در یک لحظه صدها موضوع را میفهمیدم و صدها نفر را میدیدم.» شاید بشود بعداً در مورد زمان یک مقداری صحبت بکنیم. نمیدانم. قولش را هم احتمالاً نمیدهم. این کتاب آخرین کتابی باشد که در بحث مرگ و بعد مرگ و اینها. بحث آن زمان. «کاملاً متوجه بودم که مرگ به سراغم آمده اما احساس خیلی خوبی داشتم. از آن درد شدید چشم راحت شده بودم. فهمیدم دیگر مرگ آمده و دردم نداشتم. پسر عمو و عمویم در کنارم حضور داشتند و شرایط خیلی عالی بود.»
«در روایت شنیده بودم که دو ملک از سوی خدا همیشه با ما هستند.» حالا داشتم. ملک خواندیم که چندین ملک همیشه با ما هستند. قواعد وقتی دستمان است چقدر برایمان بهتر است. مطالب فهمیده میشود. دو تاست. متن را داریم تطبیق میدهیم به آن قاعده، این است. نه اینکه چون اینجا گفته دو تا، پس ما باید یک جوری توجیه کنیم. «چقدر چهره آنها زیبا و دوست داشتنی بود. دوست داشتم همیشه با آنها باشم.» خب، اینها دیگر بحث دوست داشتن.
«ما با هم در وسط یک بیابان کبیر و خشک و بی آب و علف حرکت میکردیم. کمی جلوتر چیزی را دیدم.» یک میز قرار داشت که یک نفر پشت میز نشسته بود. «آهسته آهسته به میز نزدیک شدیم.» میز دید. خب، چرا میز دید؟ ۵٠٠ سال بعد به جای میز نمیدانم مثلاً چی چی میآید. ربات مثلاً گذاشتهاند. میزهای الان دیگر آن موقع نیست. مثلاً این صورتی را که باهاش مأنوس است، دارد میبیند. نه اینکه آنجا واقعاً میز است. در حد ادراک خود آدم صورتها برایش معنا پیدا میکند. محاکمه. محاکمت بخواهیم برای صورت درست بکنیم، جلوه درست بکنیم، میشود میز و تشکیلات. «میکوبند پای میز محاکمه.» مثلاً هر محاکمهای که الان مثلاً یکی را تو فضای مجازی به محاکمه میکشند. هیچ نه میزی است نه فلانی. هی همه کامنت میگذارند تو پیجش: «چرا این را گفتی؟ چرا این را گفتی؟ چرا این را گفتی؟» انگار هر کسی یک میزی دارد و پشت میز نشسته و این هم یک مدلش است دیگر. این با کامنت است و پشت گوشیش است. این الان پشت گوشی دارد تاچ میکند، دیسلایک میکند یا لایک میکند. دارد تشویق میکند. دارد تأیید میکند. فضای مجازی خصوصاً اینستاگرام، همه در حال حَکمند دیگر. هی دارند محاکمه میکنند یا در تأیید یا در نفی. این هم میزی است و نه پشت میزی است و نه صندلی اینور میز است و نه قاضی، نه شاهدی. درست است؟ اگر همین را هم بخواهیم بگوییم صورتسازی کنیم، بگوییم در فضای مجازی یک دادگاهی است. افکار عمومی. این و میز نشسته پشت میز. شما آنور میز و باید نسبت به افکار عمومی پاسخگو باشید. افکار عمومی کیست؟ اصلاً نشانش بده. افکار عمومی. نشانش بده. حالا این افکار عمومی میخواهیم صورت کنیم، تبدیل به یک کسی که پشت میز نشسته.
«به اطراف نگاه کردم. سمت چپ من در دوردستها چیزی شبیه سراب دیده میشد.» این چپ دیگر آن چپ جهتی است. چپ عالمی نیست. عالم چپ و جهنم را نمیبینی. جهت چپش. اشتباه. همان که میدیدم سراب نبود، شعلههای آتش بود. چپ و راستش اینجا چپ و راست عالمی است. «حرارتش را از راه دور حس میکردم.» قشنگ همین بود. «اصحاب شمال یا اصحاب مشئمه.» دو تا تعبیر قرآنی داریم. «أصحاب المشئمه» این را دارد نگاه میکند که سمت چپش. «به سمت راست خیره شدم. در دوردستها یک باغ بزرگ و زیبا یا چیزی شبیه جنگلهای شمال ایران پیدا بود.» آنجا هم شما بهشت را میبینی. دیگر اصلاً فرار از کرونا برای اینکه آدم برود بهشت. تو بهشت باشد و به جهنم کرونا گرفتار نشود. بهشت که دیگر نسیم خنکی از آن سو احساس میکردم.
«به شخص پشت میز سلام کردم. با ادب جواب داد. منتظر بودم. میخواستم ببینم چه کار دارد؟» این دو جوان که در کنار من بودند هیچ عکسالعملی نشان ندادند. حالا من بودم و همان دو جوان که در کنارم قرار داشتند. «جوان پشت میز یک کتاب بزرگ و قطور را در مقابل من قرار داد.» جوان پشت میز که ملک به صورت جوان دیده. محاکمه را به صورت میز دیده. بهش کتاب دادهاند، کتاب بزرگ دادهاند. این کتاب بزرگ اعمال است، پرونده اعمال است. هرآنچه از اعمال ثبت و ضبط شده، همهاش صورت است. حقایقی است که دارد در یک صورت دیده میشود. روشن است دیگر.
وقتی توجه مرا دید، گفت: «کتاب خودت هست. بخوان.» کتاب خودت است. نه یعنی خودت یک چیزی. کتابت یک چیز. الان کتابهایی که مال من است و اینجا میبینید، اینها کتاب غیر از من است. اگر با من بود که اگر همه اینها را من بلد بودم. این کتاب غیر از من است، بیرون از من است. ولی این صحبتهایی که میشود شما میگویی: «اینها کتاب مثلاً فلانی است.» من کتابم. اینها با من است. درست شد؟ در من بروز پیدا میکند، ظهور پیدا میکند. در بیرون مکتوب میشود، جزوه میشود، چیزی میشود. میخوانید. اونی که از خودم درآمده. نه کتابی که یعنی ملکیتش مال من است. کتاب مثلاً آقای فلانی نوشته، علامه طباطبایی نوشته. من مالک کتاب شدم که علامه طباطبایی نوشته. نه. کتابی که خودم از خودم بروز دادم، کتاب من. «بخوان کتابت را.» از این جنس است، نه از آن جنسی که یک سری کتاب داشتی، تألیفات فلان که از تو بیرون است. الان من میروم این کتابها میماند. من نبودم، کتابم بوده. المیزان وقتی علامه نوشته، من به دنیا نیامده بودم. من میروم، این کتاب با من نیست. هیچ ربطی به من ندارد. آنقدری که المیزان را خواندم و فهمیدم و عمل کردم، آن بخش دیگر با من است. اونی که از من بیرون ریخته، آن میشود کتاب من. درست شد؟ من بعد از مرگ چه میبینم؟ کتاب خودم را میبینم.
«امروز برای حسابرسی همین که خودت آن را ببینی کافیست.» برای محاسبه هم همین که انسان این کتاب را میبیند. هیچ حسابرسی دیگر. تفهیم و اینها هم نمیخواهد. خیلی وقتها هم آدم نمیفهمد چه کرده. یعنی با جزئیاتش خبر ندارد. من مثلاً اینجا را شعلهور کردم و رفتم. نمیدانم چه کسانی مردند. ندیدم. بابت کاری که کردم میدانم کردم. نمیدانم چیکار کردم. چوبش را میخورم ولی آنجا خود آدم با خود است. کار با خود. حساب کار با خود. نتایج با همه جزئیات حاضر است. و برای حسابرسی کس دیگری حساب نمیکشد که بگویند آقا تو آنقدر آدم کشتی پس حالا باید اعدام بشوی. حسابش را یکی دیگر دارد میکند که مثلاً اینجا اینقدر لطمه وارد کردی، این مقدار جراحت وارد کردی. من هم تعبداً قبول میکنم که یک مقدار جراحت وارد شده. دست را قطع کردم. اینجوری شده. این استخوان قطع شده. این رگ فلان شده. بیایند رگ مرا فلان کنند. الان اینجا یکی دیگر حساب میکشد. من تحمل میکنم حسابرسی او را. بعد از مرگ این شکلی نیست. خودم حساب میکشم. خودم تحمل میکنم حسابی که خودم کشیدم. خودم آن نتیجه را از خودم. همهاش خودم. هرچه هست خودمم. کدام خودم؟ خود حقیقی واقعی تو مرتبه عالیتر.
داستان بعدی دو سه خطش را خواندم تا این سر که بحث حسابرسی و بحث بلوغش مطرح میشود که انشاالله جلسه بعد با هم میخوانیم ببینیم که با ایشان چه کردند. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهر.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه سوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه چهارم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه پنجم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه هفتم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه سوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه سوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه چهارم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
در حال بارگذاری نظرات...