تفسیر سوره اسرا

جلسه یازدهم

00:44:41
41

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم.
«اللهم اجعَل ثَوابَ مَجلِسی هذا و مَنطِقَ رضا و انکادو لِیستَفزّونَکَ مِنَ الاَرضِ»؛ تو همین آیه باز تکرار شد. «استفزاز» یعنی سوق دادن و تحریک خفیف، آسان، آرام‌آرام سوق دادن و به‌تدریج و آرام‌آرام به یک جهتی بردن. «استفزاز»؛ این‌ها نزدیک بود تو را وادار به «استفزاز» کنند از زمین تا کم‌کم اصلاً خارج بشی. باید با طرحی و برنامه‌ای می‌آمدند که «اصلاً از زمین خودت بیرونت می‌کنم».
که اگر این کار را می‌کردند «لا یَلْبثُونَ خِلَافَکَ الّا قلیلا». اگر این کار را می‌کردند ــ مقصود از «ارض» تمام زمین مکه است ــ «خِلافَکَ» یعنی بعد از تو. در اینجا یعنی بعد از تو مدت اندکی بیشتر نمی‌ماندند. جالبش به این است که طرح شیطان اگر پیاده می‌شد، تو اگر عمل می‌کردی، جدا از اینکه تو بیچاره می‌شدی، آن‌ها هم بیچاره می‌شدند. اگر بیرونت می‌کردند، خودشان هم دیگر عمری در آنجا غصه نمی‌خورند، چون خودشان بیچاره می‌شوند.
بعد می‌فرماید که: «سُنَّتَ مَن قَد ارسَلنا قَبْلَکَ رُسُلَنَا. این سنت کسی است که...»، می‌فرماید که: «ی» لامی در تقدیر است، یعنی منصوب به حافظت. «لسُنَنتَ مَن قَد ارسَلنا قَبْلَکَ رُسُلَنَا». ما به سنت قبلی عمل کرده باشیم. «تحویل» هم به‌معنای تغییر از حالی به حال دیگر است. «رسالت کسی را که فرستادیم». که این جار و مجرور متعلق به «لَا یَلْبثُونَ» است. همه‌اش مکی است، سوره.
البته «استفزاز» با «اخراج» فرق می‌کند، ولی اخراج اونجاش بحث در مورد این است که «نکردند». که «اخراج الرسول» با این بحث چه شکلی حل بشه. «و مابَدَعوا» چی؟ این «اولُ» «مُهرمه»؛ برای اخراج... برای اخراج آخر خودشون رفتند، می‌خواستند پیامبر را بگیرند، بیرون کنند، تبعید کنند. نه. خب! باشه. یعنی اینکه آن‌ها زمینه‌ساز بودند. بحث این است که بگیرند، دست‌وپا بسته بفرستندت جایی. اگر این کار را می‌کردند، مهلت بهشان نمی‌داد. «۱۰ سال دیگر عذاب، مثل قوم ثمود و عاد و این‌ها می‌فرستاده.» بنابر سنت قبلی‌ها برای سنت ما تحویلی نمی‌یابی.
«اَقِمِ الصَلاهَ لِدُلوکِ الشَمسِ». دولوک به‌معنای زوال آفتاب، رسیدن به حد ظهر. گفتند که «دلک» به‌معنای مالیدن است. «دلاک» را می‌گویند می‌مالد. «دلوک» را گفتند که چون آفتاب اینقدر شدید می‌شود، چشمت را بمالی؛ غروب آفتاب را می‌گویند باز «دلوک»، چون باز باید چشمش را بمالد تا درست ببینه که آفتاب کجاست. «غَسَقُ الّیل» را گفتند وقتی که تاریکی شب پدید می‌آید.
«غَسَقَ القُرحَهُ» را، معنایش این است که زخم و جراحت. «غَسَقَ القُرحَهُ»؛ زخم و جراحت دهن باز کرد، داخلش نمودار شد. اونی که توشه، می‌زنه بیرون. میشه «غَسَقُ». «غَسَقِ الّیل»؛ انگار اون دل شب. در دل شب. «غَسَقُ الّیل» همان فارسی اش می‌شود «در دل شب». شدت ظلم.
«دلوکِ شَمسِ» را که ما ظهر گرفتیم، «غَسَقِ الّیل» را هم نصف شب گرفت. اقامه‌ی صلات کن متناسب با «دلوکِ شمس» که می‌شود وقت زوال. بعد می‌فهمیم که این آیه از اول ظهر تا نصف شب شامل می‌شود. نمازهای واجب یومیه که تو این قسمت شبانه‌روز باید خوانده بشه. چهار تا نماز: ظهر و عصر، مغرب و عشا.
«و قُرآنَ الفَجْرِ» که آن‌وَر بهش ملحق می‌کند. «قُرآنَ» عطف به «الصّلاه» است. یعنی «اَقِم قُرآنَ الفجرِ». چون «مَشُدِ» قرآن بودش. می‌گویند قرآن صبح. قرآن فجر. «و کَانَ مَشُهودا». گفتند از این باب که دو شیفت ملائکه هستند، آنجا ملائکه شب که می‌خواهند (وقتی) روز می‌خواهند بیایند، این دو شیفت نماز صبحت را می‌بینند. که «کانَ مَشُهوداً». انگار بیشتر از همه محل توجه است.
«و مِنَ‌ الَّلیلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَه لَکَ عَسیٰ اَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَامًا مَحْمودًا». از شب تهجد کن. «تهجد» در اصل به‌معنای خواب است. «تهجد» به‌معنای بیداری بعد از خواب. «بهی» به قرآن برمی‌گردد یا به کلمه «بعث» برمی‌گردد که از «مِنَ الّیْلِ» استفاده می‌شود. «نافله لک»؛ «نافله» از «نفل»، به‌معنای زیادی است. «مِنَ الّیْلِ» از قبیل اقرا تحریک و تهیّج. مثل «علیک بالله»، حرف فام که منو سرِ فتح حجت.
نظیر «فا» در «ایا» یا «فَرحَبون»؛ یه قسمتی از شب را بعد از خوابیدن بیدار باش. به قرآن مشغول شو. یعنی نماز؛ نمازی که زیادی بر مقدار واجب توست. «نافله»؛ اسحاق را بهش دادیم، یعقوب را «نافله». یعنی هم بچه می‌خواست بهش بچه دادیم. نوش هم تازه دید که یعقوب.
ممکنه ایام انتخابات پوستر کرده بودم «اسحاق کلاً جَعَلْنَا صالِحِی». قسمتی از شب را بعد از «خُذَّت» بیدار باش. در مورد «مقام محمود» گفتند که ممکنه مصدر میمی باشه. معنای بعث. «تو را مبعوث کند به بعث پسند». اسم مکان باشه. محل اقامه. معنای اقامه. احتمال معنای آیه میشه که باشد که پروردگارت تو را به مقام محمود بپا دارد. یا درحالی‌که مُعطی توست، به مقامی محمود بعث فرماید. یا عطا کند تو را درحالی‌که بس‌کننده توست مقامی محمود.
«محمود» بودنش یعنی هرکس اون مقام را ببینه، حمد بکنه. وقتی حمد می‌کنند که خوششان بیاید، همه ازش منتفع بشوند. چقدر قشنگ علامه استفاده می‌کنند. «مقام محمود» فرع بر این است که حامد داشته باشد. حامدش کیست؟ مردم. مردم چه چیزی را حمد می‌کنند؟ چیزی را که ازش نفع ببرند.
روز قیامت همه می‌فهمند که از پیغمبر منتفع بودند و منتفع می‌شوند از شفاعت پیغمبر. زیارت عاشورا اینجا می‌گوید نافله را به جا بیاور. «عَسیٰ اَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَامًا مَحْمودًا» با نافله شاید به مقام محمود برسی با تهجد در شب. تو زیارت عاشورا می‌گوید: «که من از تو می‌خواهم به‌واسطه من مقام محمود برسونه.» دیگه «عَسیٰ» و شاید این‌ها ندارد.
در بین مستحبات بالاتر از نماز شب و گریه بر سیدالشهدا نداریم. و گریه بر سیدالشهدا از نماز شب بالاتر است. چون عمل قلب است. عمل جوان است. از جوارح بالاتر. و اگر آنجا محتمل است به مقام محمود برساند، اینجا حتماً به مقام محمود و صاحب شفاعت می‌شود. همه حمد خواهند کرد کسی را که در وادی اباعبدالله قدم گذاشته و در این مسیر سیر کرد. مقام شفاعت کبراست روز قیامت در آن مقام قرار می‌گیرد.
تو آن حدیث فوق‌العاده و عجیب‌غریب که در احتجاج محمود طبرسی نقل کرده، که گفتگوی یهودی با امیرالمومنین، که گفت: «چی است که شما هر فضیلتی هر پیغمبری داشته، پیغمبر خودتون چسباندید؟» یکی‌یکی مقایسه می‌کند. می‌گوید: «پیغمبر شما از آدم بالاتره. از امتحان، از یونس بالاتره. از چی بالاتر، از چی بالاتره؟ و اما فع آدم مثلاً» اینجوری از کلماتش یادم می‌آید. خیلی یک حدیث طولانی، شاید ۲۰ صفحه باشه تو احتجاج طبرسی. ما این را بخش‌های زیادش را شرح کردیم، مفصل بحث کردیم بخش‌های اولش فقط که مثلاً «صلاه مسابقه: ان الله و ملائکته یصلون علی النبی» را تو احتجاج طبرسی می‌پرسه که یعنی پیامبر شما... آخرش هم مسلمان میشه، آخرش هم یهودی مسلمان میشه.
«پیامبر شما از سلیمان بالاتر بود؟» می‌گوید: «چطور؟» حضرت می‌فرمایند که کاخ و تخت تشکیلات سلیمان داشت. مقام شفاعتی که پیغمبر در قیامت دارد، ۷۰ یا ۷۰ هزار مرتبه از مقام، از کاخ دنیایی سلیمان بالاتر است. شفاعت کبرا که همان مقام محمود است. حالا یا ۷۰ یا ۷۰ هزار مرتبه تسری داد. حضرت معصومه مقام شفاعت دارند. بعد مومن معمولی مقام شفاعت دارد. از ملک سلیمان بالاتر است.
«آقا ربَت خیلی متخل صدق و اخرج مخرج صدق و اجعلی ملدون که سلطان نصیرا». ادخال و اخراج باید «متخل» و «مخرج صدق» باشه. نه مثل ما با توهم می‌رویم، با توهم برمی‌گردیم. با صدق انسان برود، با صدق هم بیاید. استاد فرمود که در نماز شب، دو رکعت اول این را تو قنوت بگید. این آیه را. دو رکعت اول نماز شب را با این شروع بکنید. «متخل» مربوط به امام زمان میشه. آیه «جاءَ الحَقُّ» که آیه‌ای است که بر کتف حضرت حک شده بود وقتی به دنیا آمد.
یهودی پیدا کردم سلیمان رو هم بزنید. «خود تو متن جاریش اگه سرچ بکنین سلیمان رو». «مدخل» مصدر میمی به‌معنای داخل کردن است. «مخرج» هم همان به‌معنای خارج کردن است. ادخال و اخراج به صدق اضافه کرده به عنایت که دخول و خروج در هر امری، دخول و خروجی بشه که متصل به صدق و دارای حقیقت باشد. جذابیت یعنی اینکه با جذابیت نره بیاد، با واقعیت بره بیاد. هرجا می‌رود با واقعیت برود، با واقعیت بیاید. نه با جذابیت برود، با جذابیت بیاید. این میشه «متخل» و «مخرج». اگر آدم اینطور باشد، به سلطان نصیر می‌رسد، سلطنت می‌رسد.
کارش پیش می‌رود. بویی از واقعیت می‌برد. خودش واقعی می‌شود. آدم واقعی می‌شود. آدم واقعی حرف که می‌زند، محقق می‌شود. آدم واقعی این شکلی است. آقای بهاءالدین فرمودند: «ما بچه که بودیم، خدا همه حرف‌های ما رو جدی می‌گرفت.» مثلاً به یکی می‌گفتیم: «برو بمیر!» می‌رفت می‌مرد. آدم واقعی این شکلی است. آدم وقتی واقعی شد، به یکی می‌گوید: «برو بمیر!» می‌رود می‌میرد. درست شد؟ این آدم واقعی «متخل» و «مخرج صدقه».
بحث «خونه» نیست. تو هر کاری می‌خواهد وارد بشود، با صدق وارد می‌شود. از هر کاری می‌خواهد خارج بشود، یعنی طلبه می‌شود با صدق طلبه می‌شود. وارد حوزه می‌شود، با صدق وارد حوزه می‌شود. وارد این مدرسه می‌شود، واسه... وارد می‌شود. از مدرسه می‌رود با صدق می‌رود. وارد نماز می‌شود با صدق وارد می‌شود. از نماز در می‌آید با صدق در می‌آید. حرم می‌رود با صدق می‌رود.
مطابقت با واقعیت، مطابقت با حقیقت. یعنی تو توهم نیست. تو جهالت نیست. توی فریفتگی و غرور نیست که کار شیطان «لا يَغُرَّنَّکُمْ بِاللهِ الْغَرُورُ»، «لا تَغُرَنَّکُمْ الْحَياةُ الدُّنْيا». نگارش فریبِ دیگه. اعتباریات دنیا فریب می‌دهد. اگر آدم رو مبنای اعتباریات اومد، رو مبنای اعتباریات رفت، این هم مدخلش فریب و دغل و دروغ بود، هم مخرجش. رئیس‌جمهور می‌شود برای اینکه بچاپد، از ریاستش هم درمی‌آید. مدخل و مخرج فریب و دروغ و دغل و هیچ‌کدامش صدق نیست.
مثل ابلیس. مدخلش صدق بود، مخرجش کذب. اول به‌خاطر خدا رفتم، از تو آب درآوردم، بچه را نجات دادم. «انسان دهی». خیلی خوشحال شدم. مصاحبه تمام. مخرجشون شد دیگه. خروجیش به مصاحبه شد. ما فرستادیم مصاحبه. عمل بود. گاهی تدریجی به چند عمل. قدم‌به‌قدم. یکی تله بوده، ۵ سال زحمت کشیده. اگر چند تا باشه انجام داده. ۱۰۰ تا نماز خونده با صدق. از یه جای دیگه بریده. بنده خدایی که اون پیام اولش چی بود؟ پیام آخرش چی؟ این به بند کشیدن... با «روحی له الفدا» شروع کرد، با ارتداد خارج شد.
این به‌ بَند کشیدن، این عمل، یعنی یه جورایی برات می‌ماند که اگر یه وقتی هم یه جایی از دستت در رفت، یه برکاتی از اون عمل بهت برسه. تفکر درسته. من بیام مثلاً بگم این عملی که انجام دادم، چند عمل؟ چرا شما کارِیم؟ وقتی دیگری را شریک می‌کنی، کارت که از دستت نمی‌رود که. شما هم خودت تکثیر می‌کنی. یعنی به‌خاطر نیتت اون میشه صورت نیت، نه صورت کار. صورت کار که یه چیز بیشتر نیست. با نیتت مثل این را داری هی تولید می‌کنی.
شما نیت می‌کنی: «من دوست دارم که پنجاه سال درس تفسیر آیت‌الله جوادی آملی تمام». پنجاه سال برات می‌نویسم. تازه تو برخی روایات دارد که ملکه خلق میشه برای تو. می‌رود ثوابش را می‌نویسد. یه ملکه خلق میشه. این دوست در طول این سال‌ها نمی‌تواند در درس باشد، ملکه است برایش. همه قدمهامو پیاده‌روی کردم. همه چی برایش حساب میشه. اون دیگه اجر عمل نیست، اجر نیت است. که اتفاقاً نیت از عمل بالاتر است. این هم همین است. بابت نیتی که کرده، برای دیگری او بهره‌اش را برد. این بنده دچار عُجب شد، خودش، عمل خودش منتفی شد. ولی دیگری بهره برد. دیگه مگر اینکه دوباره از نو نیت بکند یا اصلاحش بکند حالا رحمت الهی قاعدتاً اقتضا دارد که اگر کسی توبه کرد از عُجبش، دوباره همان عمل را بهش بدهند. یا دوباره به‌خاطر نیت، صورت همان عمل برایش تولید بشود. حالا این‌ها دیگه هست.
خلاصه اینکه دخول و خروج به، «ثقنه» که صدق و واقعیت در تمامی دخول و خروج‌هایش ببیند. صدق سراپای وجودش را بگیرد. چیزی بگوید که عمل هم بکند. عملی بکند که همان را بگوید. چنان نباشد که بگوید آن‌چه را که عمل نمی‌کند. عملی انجام نده مگر اینکه ایمان دارد و بهش معتقد است. این مقام، مقام صدیقین است. پس برگشت کلام به این است که می‌گوید: «خدایا امور مرا آنچنان سرپرستی کن که صدیقین را سرپرستی می‌کند.» می‌گوید: «مدخل و مخرج صدق» میشه مقام صدّیقین. بعد از طرف خودت هم سلطان نصیر به من بده. به این معنا که من را در همه مهماتم و در هر کاری که مشغول می‌شوم یاری کن. اگر مردم را به دین تو دعوت می‌کنم مغلوب نشوم. حجت‌های من را مغلوب نکند. به فتنه و مکری از ناحیه دشمنان دچار نشوم، گمراه نشوم.
مکانی هم می‌تونه باشه با اون عنوان عاملی که گفتیم ذیل او تعریف بشه. نه اینکه لزوماً ظهور به‌معنای هلاکت و بطلان به پیغمبر امر می‌کند به اینکه ظهور حق را به همه اعلام بکند. چون آیه شریفه در سیاق آیات قبلی «عَسیٰ اَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَامًا مَحْمودًا» و این‌ها از این استفاده میشه که منظورش این است که مشرکین و دلسرد کند، اعلام کند که برای همیشه از آن مأیوس شوند. فوق‌العاده است.
سوره مبارکه ابراهیم. «مالها من قرار». بنا ندارد. بنیان ندارد. به جای بند نیست. باطل چیزی غیر از تعیین توهمی نیست. تعیین توهمی وجود ندارد. ماهیت... ماهیت تازه‌تر. آن ماهیت هم توهمی. باطل. مثلاً ریاست‌جمهوری. رئیس مملکت هم که ریاست که اعتبار است، خود ریاست چیست؟ اعتباری است. بعد ریاست‌جمهوری چیست؟ اعتبار در اعتبار. به ناحق هم آدم گیرش بیاد. با دروغ و دغل. بعد تو اون دوره هم خیانتم بکند. بعد افتخار هم بکند به این عنوانه. این دیگه کجای کار و ماجراست. ترامپ، السالوادور. سلفی گرفته بودند سازمان ملل.
خلاصه این می‌شود باطل. این ذات باطل. ظهور به‌محض اینکه اندکی حق بتابد، این اصلاً نیست. چون نیست. واقعاً نیست. فقط توهم و اعتبار است. یه لولویی که از این ترساندند. با توهم و با فریب هی ازش صورت‌سازی کردند. یه همچین چیزی وجود ندارد. این سلف تعیین توهمی در ذهن شماست. اصلاً نداریم. بتی در عالم نیست. رازقی غیر او نیست. خالقی غیر او نیست. شافعی غیر او نیست. خودمان برای خودمان اعتبار کردیم شافی بودن دکتر را. و تو همین توهم افتادیم. و اصلاً او شافی است. انگار خدا ادای این را درمی‌آورد. شافی تویی، بقیه ادایت را درمی‌آورند که انگار مثلاً خدا هم شافی است. از آن کارهای دکتر می‌کند. نه اینکه خدا در دست دکتر جلوه کرد، شفا داد. این می‌شود حق. حق این است. مدخل و مخرج سر ِ کسی بهش می‌رسد که اینجوری زندگی کند.
یعنی وقتی رفت دکتر برای رفع بیماری، دکتر را مظهر اسم شافی دید. از اول تا آخر صادقانه رفت و صادقانه برگشت. ولی اگر دکتر را شافی دانست، با دروغ رفت، با دروغ برگشت. بله! حله! ربط این‌ها این است. حق و صدق این دو تا همیشه با هم است. که البته ما یه بحث مفصلی کردیم در مورد صدق، بحث‌های اعتباریات و این‌ها تو نظام تدبیر. بحث مفصلی بود که ختم شد به اون بحث کتاب آن سوی متن خوب.
«وَ نُنَزِّلُ مِنَ القُرآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَة». نصف سفر را خواندیم تا الان. بله! ای جانم! خوب باورم نمی‌شود. همیشه خسته بیایم پس جون نداشته باشیم. آرام آرام. «رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لا يَزيدُ الظَّالِمينَ إِلّا خَسارا.» بحث معجزه بودن قرآن برای چندمین بار داره یادآوری می‌شود. بعد جای دیگه داشت که «اِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهدي لِلَّتي هِيَ أَقْوَمُ». باز فرمود: «صَرَفْنا فی هذَا الْقُرْآنِ». سوره مبارکه اسرا خیلی از بحث نزول قرآن یاد کرد. این را هم که دیگه باز اوجش است که قرآن را اصلاً به‌عنوان شفا، نه دوا. شفا با دوا فرق دارد. دوا موجب شفاست. شفا محصول دواست. بعد دوا ممکنه مصرف بشه به شفا برسه یا نرسه. ولی شفا خودش دیگه خود حاصل است. عین چیزی است که حاصل می‌شود. قرآن دوا نیست. قرآن شفا. دوا نیست که لعل اثر بکند. اثر شفا. خود اثر خوب.
«اگه اثر پس چرا در ما اثر نمی‌کنه؟» به‌خاطر اینکه ظلم مانع می‌شود. «فَلا يَزيدُ الظَّالِمينَ إِلّا خَسارا». به هر میزان ظلم، در هر درجه ظلم. اقسام ظلم چقدر فراوان است. تو ظلمت می‌آید، ظلم ظلمت می‌آورد. قرآن هم نور است. این حجاب می‌شود برای ادراک و بهره‌وری. از آن ظالم نباشه. همان‌جور که اون آیه فوق‌العاده که اصلاً اون آیه را خیلی روش کم تمرکز می‌کنیم. حضرت ابراهیم از خدا چه چیزی خواست؟ وقتی بهش گفتند: «امامت بهت می‌دهیم». خدا بهش چه چیزی فرمود؟ یعنی چی؟ یعنی سوال او رو کلاً منتفی کردی؟ چیز دیگه فرمود؟ یا سوال او را تخصیص زد؟ یعنی گفت: «بذاریم بده.» گفت: «به ذریه نمی‌دهم، چون توشون ظالمه.» یا گفت: «نه، به هرکدام از ذریه‌تون که ظالم نباشد، می‌دهم.» ابراهیم باشد که همه ما هستیم. مزایا ابراهیم محسوب میشه. اسحاق و اسماعیل و این‌ها عموماً ایرانی‌ها و خاورمیانه عمدتاً. هرکدام از ما که ظالم نباشد، امام مجید جان عزیزم. امامت فرمود به کی می‌دهم؟ این‌ها اولاً که موضوع بحث امام، غیر از حجت مسافت لرز مال حجت مال امام بحث بودنش تعین در ابراز با یه نفر امام شدن. اماما چیه؟ تازه مال امام متقی قرار بده. نه امام خالی. امام متقی.
دعا این است که «مال امام کن». امامت تشکیکی مراتبی دارد. به مراتبش. مراتب ظلم است. به هر میزان که از ظلم خارج بشود، به همان میزان امام. اگر کامل از ظلم خارج شد، بشود عصمت. امامت تکوینی پیدا می‌کند. مثل میرزای شیرازی. طرف دارد می‌رود نجف. تو راه زنش را می‌زند. این بار و بانه دستش بوده، تو بیابون پرت می‌کند. می‌گوید: «یا امین‌الله، خُذ امانَتَ امیرالمومنینه!» «امیر شما، امین‌الله. امینی که خدا امانت را بهت داده، من هم امانت را به شما تحویل می‌دهم.» «خوز امانت!» می‌رود نجف. می‌آید قم. آدرس می‌گیرد. می‌آید می‌نشیند. می‌گوید: «میرزا! دست می‌کند زیر پتو، یوخذ امانتک! بگیرمت!» قفقاز بوده. مرد نادان! تو بیا همچین مردی رسیدی، ولش کردی، اومدی. میرزا از دنیا رفته و خادم حرمش می‌شود و همانجا هم دفنش می‌کند. ولایت تکوینی امامت. معمولاً مثال ولایت تکوین همین داستان را می‌گویند. چند مصداق ولایت تکوینی تو باطن عالم، عالم در اختیار توست. چون ظالم نیستی، ولایت پیدا و ولایتش هم به‌واسطه قرآن است. شفایش دیگه. ترکیب او سالم است، در اوج اعتدال. تکویناً به‌واسطه امام. امام در عرض امام و رحمت للمومنین. شفا برای مومنین رحمه است ولی برای ظالمین و جالب است. مومنه درباره ظالمین قرار. ایمان درباره ظلم. «لا يَزيدُ الظَّالِمينَ إِلّا خَسارا».
یه بحث خیلی قشنگ مرحوم علامه در مورد مرض دارند. مطالعه بکنند. خیلی نکات خوبی دارد. مرض قلب، چه جاهای دیگه فرمودند که مرض قلب غیر از نفاق است. تو سوره احزاب و سوره مائده و این‌ها بحثش را دارم. بعد شک و شبهه و این‌ها که می‌افتد، این‌ها میشه مرض قلب. بنده خدا که پیام داده: «من چی به خدای شما دیگه چی ندارم!» جواب داد. خیلی اعصابم از صبح ریخت به هم. بنده خدا نفت خرابکاری‌ها را کرده، توش مونده. بنده خدا! «۲۰ جلسه سخنرانی‌ات را نصب کردم، تایپ کنم!» به آقای فلانی: «روحی له الفدا». بگید طرز حرف زدن چیه. «فلانی بخار بلند نمیشه!» حاجی! واقعاً آدمیزاد یک ثانیه ببین از کجا به کجا کمک بکنه. دستش را بگیرد که گیر افتاده. ماجرای سنگینی نیست. اول فکر می‌کرد راه در رو دارد، بعد می‌بیند که راه در رو ندارد. بدم توش گیر کرده. بله! یه پرونده باید واسش باز کرد. یعنی بحث مفصل است. باید در مورد این بنده خدا بشه که یه دهه سخنرانی. حالا امروز سر کلاس کلام شاید یکم در موردش صحبت بکنم. ماجرا تحلیل بشه که این چیه.
خوب بحث بعدی می‌فرماید که: «وَ اِذا اَنعَمنا عَلَی الاِنسانِ اَعرَضَ وَ نَاٰبَ بِجانِبِه». وقتی نعمت بهش می‌دهیم، اعراض می‌کند. «ارز» در مقابل تو. تو «ارز» قرار می‌گیرد. تو پهلو، بغل خودش را نشان نمی‌دهد. خودش را نشان نمی‌دهد، خوش به رو ی خودش نمی‌آورد. این‌ها معنای «احراز» فارسی. «و نَآب بِجانِبِه»؛ بغلش را اینجوری می‌کند. اصلاً رخ‌به‌رخ نشم. نه! «اعراض» به‌معنای دوری است. «نَآب بِجانِبِه» معنایش این است که برای خود جهت دوری از ما را انتخاب می‌کند. قطع رابطه می‌کند. اصلاً کار دیگه ندارد. انگار نه انگار. سلام نمی‌کند. جواب سلام نمی‌دهد.
«اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ کانَ یَؤُسا». آدم فلک‌زده، بدبخت، ضعیف. کلاً ضعیف است. می‌دهیم ضعیف، نمی‌دهیم ضعیف. نماز شب می‌خوانی، بیماری. نمی‌خوانی، بیماری. می‌خوانی، نمی‌خوانی؟ یاس برت می‌دهد. گفت: «کلاً بیماری زیاد می‌خوانی، کم می‌خوانی. اصلاً نمی‌خوانی. کلاً آدمیزاد این است.» کلاً ضعف و فقر و بدبختی و فلاکت است. همه وجودش. هرچی هم از کمال باشه، خدای متعال دارد نگهش می‌دارد. امثال بنده روزی کنه، حالیم بشه. بخش عمده را رفتیم. یعنی همین که بفهمیم آقا این‌ها از ما نیست. ما کاره‌ای نیستیم. و هرچی که شر از ماست، هرچی خیر از اوست. معنای تسبیح همین است. تثبیت سوره اسرا، سوره «سُبْحانَه». هرچی خوبی از تو. هرچی بدی از من. معمولاً امثال من دقیقاً حالشان برعکس. هرچی خوبی از من. هرچی بدی از خدا. «بی‌آبرویی را خدا داده، عفت را من داشتم!» که بنده خدا من دنبال عفت بودم. او آخرش به من بی‌آبرویی داد. بعد اون ۱۰۰ تا المان دیگه‌ای که آدم کار پیش برد، به اینجا رسیده. اصلاً بهش کار ندارد.
اگر هم بی آبرو بوده خب شاید قبلاً یکی رو بی‌آبرو کردی، حواست رو جمع نکردی، هوس را کنترل نکردی. ۱۰۰ تا مسئله این شکلی. یه خوبی از خودش پیدا می‌کنه، اون رو می‌گیرد. یه وجهی هم که انگار مثلاً خدا یه جنبه تقصیر و امرش را پنهان کون که متشابه پیدا می‌کنه، این را به معادل می‌کنه. «من خوب بودم تو بد.» «خیرک الینا نازل بِشَرُّنا الیک». ساعد همه ماجرا رابطه من و تو از تو به من خیر، از من به تو شر است. مفصل بحث می‌کند. شر خودش به خودش می‌رسد. بحث عالی می‌کند مرحوم علامه بحث فلسفی در مورد شر که حتماً دوستان مطالعه بکنند. ما تو این بحث‌های این شب‌ها تو دانشگاه شب اول نکات را یه توضیحی دادیم که برمی‌گردد. یعنی چی؟ صفحه خیلی صفحه مهمی بود. چرا این باید همه آیات تو این صفحه بیفته؟ بحث روح را دارد.
«۲۰ جلسه سخنرانی لاغَّرَ كُلٌّ یَعْمَلْ عَلىٰ شَاکِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ اَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ اَهْدىٰ سَبیلا». شاکله معنای خوب و اخلاق. بهش می‌گویند شکل می‌دهد به رفتارت. محدود و مقیدت می‌کند. نمی‌گذارد هر کاری که می‌خواهی انجام بدهی. وادارت می‌کنم همان ملکات. البته جبر نیست. خودت برای خودت یه وضعیت ثابت و پیش فرض و قالب می‌سازی که دیگه از اون قالب چیزی غیر از این در نمی‌آید. یعنی تو قالب ساخت اختیاری است ولی محصول قالب دیگه جبری. بله. بله. احسان استعداد شخصیت معادل فارسی‌اش. البته این آیه نصرالله حکمت یک کتاب خیلی خوبی دارد. کتاب «ایمان درمانی». خیلی کتاب عالی است و غصه هم میشه. کتاب خوب نوشته میشه. کتاب بسیار عالی. همه فلسفه را خرد کرده تو زمان زبان رمان. محشر. کتاب خیلی خوب است. خیلی خیلی خوب است. کتاب می‌گوید: «درمان همه دردها درمان شاکله است.» شاکله چیست؟ بعد می‌گوید: «شاکله نه شخصیت است نه چیست نه چیست؟» بعد می‌گوید: «درمان ما به کودک شدنمونه و کودک بشیم.» کودک شدنم به آزادی از تعینات و تعلقات و به برساخت‌های ذهنی و علمی. می‌گوید: «تا از علمت نجات پیدا نکنی، آدم نمی‌شی.» بچه‌ها حالشون خوبه، چون در قیدوبند علمشون نیستند. هیچی نیستند راحت. طرحی را ایشون درانداخته که خیلی میشه روش کار کرد. دریچه خوبی به روی بحث گشود.
این هم از شاکله. بحث علامه بحث مفصلی است. خیلی نکته دارد. یه کتابم که رفقا نوشتن: هانیه چیچیان. مجموع اونو زنگ زده. حالا مشهد یه کارهایی دارم می‌کنم. این مجموعه خوبی شاکله نوشتن. این‌ها مبانی علامه و بحث‌های قرآنی و این‌ها. خیلی کتاب قابل استفاده و خوبی است. تدبر ناسا. کلاً کارشون تدبر است. هر فاز علمی هم که می‌روند، رو مبنای تدبر بحث شاکرند. پس ان‌شاءالله مطالعه می‌فرمایید. سه دقیقه داریم و چند آیه.
«رُوحٌ مِنْ اَمْرِ رَبِّی». بله. این آیه را به یه عدد خاصی اگر خوانده بشه خلع روح رخ می‌دهد برای آدم. «قُلِ الرُّوحُ مِن اَمْرِ رَبّی وَ ما اُوتیتُم مِنَ الْعِلْمِ اِلّا قَلیلاً». در لغت معرفی شده به‌معنای مبدا حیات. همه حیات برمی‌گردد. حیات متفرع از روح است. حالا ما در مورد روح امشب یه بحثی داریم. ان‌شاءالله تو دانشگاه توکاتی رو عرض می‌کنیم که اگه دوستان دوست داشتن، می‌تونن به گوش بدهند. ان‌شاءالله بحث روح را از عالم «ربّ»، از عالم امر ربّ می‌داند. بعضی فکر کردن اینجا خدا پیچونده جواب را. خیلی از بعضی مفسرین باحال، «روح» سوال می‌کنند: «بگو به شما چه؟ قُلِ الرُّوحُ مِن اَمْرِ رَبّی». به نمی‌فهمی. بعد نفهمی اون می‌چسباند به قرآن. خیلی درد است دیگه.
امر داریم. یه عالم خلق داریم. عالم خلق عالم ماده است. عالم تدریج. عالم امر. عالم «کُنْ فَیَکُونُ». روح از عالم امر است. یعنی روح مجرد است. تمامش را از تو دل قرآن درمی‌آورد. تجرد روح را از قرآن اثبات واضحات است. حالا برخی عزیزان و این‌ها توی مکاتب مختلفی که حالا مشهد و جاهای دیگه هستند کلاً زیر آبش را می‌زند. مجرد اخباری، تفکیکی، این‌ها معمولاً قبول ندارند تجرد روح را. تو حاشیه‌های علامه بحار ذیل حدیث تولید مفضل، آخر حدیث یه عبارتی دارد. من مجلسی با اینکه اخباری‌ام، تو پاورقی می‌نویسد که تو تزئیناتش می‌نویسد که: «این خیلی شبیه حرف صوفی است که می‌گویند روح مجرد است.» «والله العالم». صوفی اولاً نیست. این هر منضبط اهل بیت است. کلاً هم همه آیت روایات همینو می‌گوید. دستش را نگرفته اینجا می‌خواهی چی کنی؟
یکم قلم علامه تند است. به سختی پیدا میشه. خیلی مطلب دارد. خیلی قابل استفاده است. مشکل کتاب خروس. خب این هم معنای روح که حالا روح‌القدس و روح‌الامین و این‌ها را می‌گویند. و بعد یه آقایی اومده رد علامه نوشته رد این آقا علامه است. بعد مجموعه آثار علامه این را چاپ کرده. کتاب نبوده. رد اون آقا به علامه. چون متن علامه را آورده این را به اسم علامه چاپ کردن. یه خواستگار دختر علامه بوده، بعد علامه نمی‌دهد دختر را. یعنی دختر قبول نمی‌کند. این پا میشه می‌آید مشهد، چند جلد کتاب علیه علامه می‌نویسد. یکی از غربای عالم رمضانی، شیخ حسن، ایشون می‌گفت که: «من این خاطره را وقتی شنیدم گریه کردم.» که علامه رو یه مشهدی از این فضای تفکیکی و اینا سوار کرده. طرقبه مثل اینکه برنامه برمی‌گرده. می‌گوید که: «شما منو اهل نجات می‌دونی؟» برای چی ندونم؟ «شما محب امیرالمومنینی. شیعه امیرالمومنینی. من خاک پاتم هستم.» می‌گوید: «ولی من شما را اهل نجات نمی‌دانم. فیلسوفی، تو اهل عرفانی. تو جا تو جهنمی.» گریه کردم از مظلومیت و غربت علامه. هیچی نگفته بود. لبخند زده بود. خدا به‌خیر کند. این‌ها مشکلشون این است که در حد این دنیا نبودند. دیگه ۵۰ سال، ۱۰۰ سال، ۲۰۰ سال، ۵۰۰ سال. برود تا اندازه بشود. برای علامه طباطبایی جواب جا نبودن اینجا جا نمی‌شود. اذیت همه خلق‌الله اذیت بودن از زیادی بزرگی را برای این عالم. «ملکوت السماوات عظیم». بله. اینجا بحث‌هایی که می‌آورد ببینید چه غوغایی می‌کند این مرد با این آیات قرآن در مورد روح و چه بحث خوبی.
«بِالَّذی اَوحَیْنا اِلَیْکَ». اگر بخواهیم همه این‌ها را می‌بریم. همان را که بهت وحی کردیم که بهشون می‌گویم روح‌القدس. معارف. «ثُمَّ لا تَجدوا». فکر نکنید ما مجبوریم که این روح را به تو بدهیم. با اختیار ماست. با افاضه ماست. نخواهیم هم نمی‌دهیم. آن وقت تو هم تو خماریش می‌مانی. تو همه بهره را از روح، تو حد روح‌القدس داری. یه آن قطع بکنیم، تو هم بی‌ وکیل می‌شی. «لاتَجِدْ لَکَ بِهی عَلَیْنا وَکیلاً». دستت به هیچ جا بند نیست.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات تفسیر سوره اسرا

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00