تفسیر سوره اسرا

جلسه دوازدهم

00:44:18
40

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
اللهم اجل ثواب مجلسی و منطقی رضاک الا رحمت من ربک ان فضله کان علیک کبیر.
این استثنا، از جمله‌ای است که به خاطر دلالت سیاق حذف شده و تقدیر آن این بوده: «تو به آنچه اختصاص یافتی، اختصاص نیافتی.» موهبتی که به تو عطا شد – که روح نازل شد و با تو ملازم است – به تو اختصاص پیدا نکرد، مگر به عنوان رحمتی از پروردگار. ولی رحمت را تحلیل نموده، می‌فرماید: «ان فضله کان علیک کبیرا؛ فضل او بر تو بسیار بزرگ است.» این می‌شود مقام منت گذاشتن بر پیغمبر.
«قل ان اجتمعت الانس والجن الا ان یأتوا بمثل هذا القرآن لایأتون بمثله ظهیرا.» «ظهیر» به معنای کمک‌کار از «زهر» می‌آید؛ مثل «رئیس» که از «رأس» می‌آید. «به مثل» هم از باب به کار بردن اسم ظاهر در جای مضمر است. ضمیرش به قرآن برمی‌گردد. همه خصوصیات قرآن و صفات کمالی‌اش – چه لفظ، چه معنا – همه‌اش مورد تحدی قرار گرفته؛ نه فقط فصاحت و بلاغت لفظش. چون اگر منظور از معجزه بودن، لفظش باشد، دیگر معنا ندارد که همه جن و انس دخالت پیدا کنند. فقط عرب‌ها باید بیاورند؛ عرب می‌تواند لفظ قرآن را بیاورد، دیگر رومی و عبری که نمی‌تواند عربی بیاورد. «همه رو بردار بیار، برات کمک می‌کنم که تحدی بشه.» فقط لفظش نیست، در جهت معنایش هم هست. در زبان‌های دیگر هم، زبان با این معانی را می‌رساند.
با لهجه فارسی "فارسی حرف بزن." بحث‌های تحدی ما را اگر کسی حال و حوصله داشت، گوش کرد. بحث‌های شاید خوبی باشد؛ چون یک سری از نکات، یک سری زیادی از نکات را برای اولین بار شبهاتش طرح شده و به پاسخ‌هایش مفصل بحث شده. این تحدی هم مدت معینی ندارد. البته اصل نکات از علامه جریانی است که هر عصری هم این مسئله رایج است و فقها و علمای آن روز اثری ازشان نمانده که قرآن بخواهد بر آن‌ها تحدی کند. بلکه همین الان هم قرآن دارد تحدی می‌کند و همه را به مبارزه می‌طلبد.
«صرفنا فی هذا القرآن من کل مثل.» "تصریف امثال." تصریف را قبلاً گفتیم. هی مثل می‌کنی، هی می‌چرخونیم در اسلوب‌های گوناگون می‌آوریم. مثل هم به معنای توصیف مقصود است به چیزی که او را مجسم و متمثل کند، ذهن شنونده را بهش نزدیک کند؛ یعنی معقول را به محسوس بیاورد. این می‌شود «مثل». درست شد؟ یعنی آنچه که برای شما قابل درک است؛ یک حقیقتی که بدواً قابل درک نیست، ابتدائاً به سادگی نمی‌شود باهاش تماس پیدا کرد، به واسطه یک حقیقتی که بدواً قابل درک است، این را برات با آن، آن را برات با این شبیه‌سازی می‌کنی. مثل ماهی، مثل می‌آوریم از آنچه که می‌شود فهمید. این‌ها دیگر تکنیک‌های رسانه‌ای قرآن است و بحث‌های بسیار مهمی، یکی از مفاهیم بسیار مهم در فضای رسانه است که قرآن می‌فرماید همین بحث "مثل‌سازی" و "محسوس‌سازی معقول" است که یکی از تیترهای ما تو این کتاب است که باید معقول را محسوس کرد.
بحث که بحث بسیار مفصلی است، آقای دینانی کتاب خوبی دارد: «معقول و محسوس». ۴۰۰ صفحه باشد. آثار خوبی دارد دینانی. خود ایشان تلویزیون و این‌ها بحث‌های خوبی داشتند. مرحوم علامه طباطبایی بوده و هم‌حجره‌ای بودن با حضرت آقا. شیخ حسین ابراهیمی دینانی (دکتر ابراهیمی دینانی)؛ خدمت شما عرض کنم که آثار فلسفی خیلی خوبی دارد، مخصوصاً نسبت به فلسفه ایران. چون می‌گوید: «فلسفه ایران و فلسفه یونان، اصل فلسفه این دو تاست.» و می‌گوید: «همه فلسفه یونان را جدی نمی‌گیرند، ولی فلسفه ایران هم فلسفه ایران قبل از اسلام، فلسفه خیلی جدی است.» مسلط به بحث معقول و محسوس از کتاب خوبشان. این بحث‌های مسئله و این‌ها را با آن بحث‌های فلسفی می‌شود بهتر فهمید.
«ما تصریف امثال می‌کنیم.» هی مثل می‌آوریم، هی نشان می‌دهیم، هی مسئله را توی قالب نموداری برای این‌ها جلوه می‌دهیم. «ولی فقط با اکثر الناس الا کفراً.» پس معلوم می‌شود که آن کفری که قبل از تصریف امثال باشد، این کفر خیلی در نگاه قرآن کفر مذمومی نیست. حالا کفر مذموم است، ولی انگار ما هم کم گذاشتیم، ما باید تصویب امثالمان را بکنیم. «یهدی من یشا یضل من یشا.» چرا تصریف «من کل مثل» دارد؟ اگر بنا به جبر، قرآن دستش باشد، واضح است مسئله. اگر خدا قرار است هر که دلش می‌خواهد گمراه کند، هر که هم دلش می‌خواهد هدایت می‌کند، تو هم هیچ کاره‌ای. اگر طرف آدم باشد، جذب می‌شود؛ نطفه حلال داشته باشد، لقمه حرام نخورده باشد، جذب می‌شود. خب پس دیگر تصریف امثال برای چیست؟ می‌گوید: «من هی این را تو مثل‌های مختلفی می‌آورم.» برای چه می‌آورد؟ دیگر نقض غرض می‌شود. خدایا، نمی‌خواهد بیاوری! اگر حلال‌خور باشد، می‌آید خودش. اصلاً تو در بدترین بیان بگو، مگر حلال‌زاده باشد که جذب می‌شود. این است یا نه، شما باید حجت را تمام کنی؟
اتمام حجت مکانیسمی دارد. یکی از این‌ها استفاده از شگردهای هنری، استفاده از رسانه، ابزارهای رسانه است که خبر به او برسد، به طرز خوبی برسد، قانعش بکند. وجوه نفرت‌انگیز نداشته باشد. اگر نفرت‌انگیز داشته باشد، اونی که متنفر می‌شود، او می‌شود عامل دوری او. بگذار تو بحث روایت فوق‌العاده‌ای که حالا اگر دوستان بیاورند، «من کسر مؤمناً فعلیه جبره.» تو بحث درجات ایمان کافیه، می‌فرماید: «کسی که پله دوم ایمان است، نباید به اونی که در پله اول ایمان است فشار بیاورد.» اگر فشار بیاورد، او را بشکند، همه بی‌دینی او به گردن این است که شکسته. تحمیل کردن؛ با مدارا، با رفق، با آرامش می‌شود. همان داستان‌هایی که ما خیلی شنیدیم. «اخرجه من الذی ادخلته فیه.» همچنین خارجش کرده از آن چیزی که خودش داخلش کرده بود. «فتکسره.» اگر ما به طاقتش حمله کنیم، می‌شکند. بدبختی ما همین‌جاست، اینجا باشد. اگر بیش از طاقت بگیری، طرف بشکند، دیگر گردن توست. توقع داشته باشم شما انجام بدهید.
با مدارا؛ طرف بعضی چیزها را مثلاً تو بحث پوشش، اکثر خانم‌های متدین و چادری ما حجاب‌شان مشکل دارد. مثل اکثر مشکل ابروی اصلاح‌شده‌ای که بیرون می‌ماند، انگشتر عروسی دستشان دیده می‌شود، کلیپسشان دیده می‌شود، روسری از زیر چادر دیده می‌شود. همه‌اش مصداق «زینت» است. بگوییم، نگوییم؟ چطور بگوییم؟ فشار بیاوریم به اکثر همسر طلبه بگوییم: «همین، بابا! دیگر خیلی شماها دیگر شورش را درآورده‌اید.» متن رساله را عمل کنیم دیگر. خب، این حالا تا اینجاش آمده، قدم بعدی‌اش را ما برایش بیندازیم، ببریمش. بله، ماجرای برچسب، تو کتاب پیامبر. پیامبرم بود، کی فرموده بودن؟ طرف رفته بود یک جایی این‌ها نماز نمی‌خوانند، گفته بود: «سالی یک بار نماز بخوان.» بچه‌های محل گفتند: «تو از خدا نترسیدی؟ این‌ها را ول کردی بقیه نماز که نمی‌خوندند.» گفت: «مگر من بی‌نماز کُنشان کرده بودم؟ این‌ها کلاً نمی‌خواندند، من سالی یک بار گفتم بخوانند.» این مدلی باید کار کرد، با این روش تدریجی. طرف کلاً نمی‌خواند، یکی‌اش را بخواند. نه اینکه الان دارد غضب می‌شود. وای، خدایا من چی جواب بدهم؟ آقا، نه! تو بهش بگو نمی‌خواهد بخوانی، بگو حالا ظهرت را بخوان. قضای صبحت را، ظهرت را دو رکعت بخوان. کار سخت است. کسی بخواهد تشخیص بدهد، تشخیصش خیلی سخت است. بصیرتی می‌خواهد. با مدارا. بله، کار سخت است، کار کلاً، ولی راهش مداراست. اگر بشکند، از همان هم دربیاید، به عهده ما نمی‌شود. که یکهو بخواهیم «سوپرمن» که نمی‌شود، طرف اگر بزند همه را درست کند. آرام آرام. یک قدم اینجوری درست کن، این را چطور کن، چادر فعلاً نیفتد. از خبر بعدی، اقتضائات زندگی ما، از اقتصاد بیرونی‌مان کارمان را سخت می‌کند و خیلی وقت‌ها روند تربیتی ما را دچار مسائل بیرونی می‌کند. بچه دارد مدارا می‌کند، آرام آرام بیاورد و یکی بیرون می‌گوید: «این چه وضعش است؟ این بچه فلانی اینجوری است.» خودش هزار تا مشکل دارد. با این دارد آرام آرام می‌آورد. این هم هست دیگر. بالاخره کلنا تو این عالم، کاری سخت‌تر از طلبگی نداریم. کلی بهتر از طلبگی، خیالتان راحت!
خب، «فقط با اکثر الناس کفر.» «اکثر الناس» نکته قشنگی است که ما تو سوره ناس گفته بودیم؛ بعضی وقت‌ها نکته‌هایش گاه جاهای دیگر پیدا می‌شود. «کیشا» می‌فرماید که جهت این تعبیر این بوده که خواسته اشاره به این کند که سرّ کفار ایشان همین است که ناس‌اند. چون ناس‌اند، کفران می‌کنند. «‌کان الانسان کفورا.» کفران خاصیت انسان بودن. ناس معمولاً تو قرآن خیلی ازشان تمجید و تعریفی نشده. اگر تعریفی شده، با کلمه «عباد» آمده. به ندرت واژه ناس در معنای مثبت به کار رفته. اسم آن بحث‌های سینا، رهایی از نوسان، چون ناس از «نوسان» می‌آید. نوسان همه بحث سوره ناس و نوسان این‌ها از نوسانات خلق. «قل اعوذ برب الناس، ملک الناس، اله الناس، من شر الوسواس الخناس.» بخشی از نوسان، از وسواس خناس است. «الذی یوسوس فی صدور الناس من الجنة و الناس.» و تأثیر وسواس خناس در نوسان و ربط رب و اله و ملک در رفع نوسان. آره، به لطف خدا، بیش از چهار ساعت، به نظرم چهار پنج ساعت بحث بود. به خودمان چسبید. حالا اگر خدا راضی هست، نمی‌دانم. به خودمان چسبید. جمع، جمع نخبه‌ای.
مازندران: «اقالوا لن نومن لک حتی تفجر لنا من الارض ینبوعا او تکون لک جنة من نخیل و اعناب فتفجر الانهار خلالها تفجیرا.» گفتند: «ما به تو ایمان نمی‌آوریم مگر اینکه از زمین برای ما چشمه‌ای دربیاوری.» فجر به معنای باز کردن، شکافتن. «تفجیر» مبالغه را می‌رساند و بسیاری. نه اینکه فقط یکم بشکافد، قشنگ کامل بشکافد، یک رود درست و حسابی دربیاور. چشمه‌ای که آبش خشک نمی‌شود. «خلال» به معنای وسط و اثنای هر چیزی. جمع کسره؛ همان‌جور که «قطعه» جمع «قطعات» است. «قبول» به معنای مقابل، «عشیر» به معنای معاشره، «زخرف» به معنای طلا، «رقی» به معنای صعود و بالا رفتن، ترقی. «او ترقی فی السماء.» از ترقی. «اقرا و ارتق.» بخوان، بالا برو، ترقی کن. معلوم می‌شود که رمز ترقی آدمیزاد، قرآن می‌داند که ترقی می‌کند. «قالوا قریش گفتند.» این تیکه‌اش بامزه است. تو المیزان من تیپی ندیدم تا حالا.
اینجا برای اولین بار کلمه کلمه مدل تقسیم می‌کند مرحوم علامه این آیه را، این دو سه آیه. «قالوا قریش گفتند لن نومن لک ای محمد! به تو ایمان نمی‌آوریم حتی تفجّر؛ تا آن را بشکافی لنا من الارض برای ما از زمین مکه با همه کم‌آبی‌اش ینبوعا؛ چشمه آبی که آبش خشک نشود. او تکون اعجازا لک؛ تا اینکه به عنوان معجزه برای تو باشد. جنة من نخیل و اعناب فتفجر الانهار؛ باغ از خرما و انگور که در آن نهرها جاری سازی خلالها؛ در وسط آن بهشت تفجیرا. او تسقط السماء کما زعمت؛ یا اینکه آسمان را فرو ریزی همان‌طور که خودت در سخنانت ادعا کردی.» اشاره به این دارد که آن آیه ۹ سوره سبأ: «نسقط علیهم کسفا من السماء.» معلوم می‌شود که سوره اسرا قبل سوره سبأ نازل شده. «علینا کسفا» آسمان را بر سر ما قطعه قطعه بریزی. «او تأتی بالله و الملائکة قبیلا؛ خدا و ملائکه را در مقابل چشمانمان حاضر کن، این‌ها را ببینیم.» «او یکون لک بیت من زخرف؛ کلاً همه‌اش حس و حسیات. واقعیت، جذابیت. هر آنچه که در عالم حس جذابیت دارد. او یکون لک بیت من زخرف؛ خانه‌ای از طلا داشته باشی. او ترقا فی السماء؛ بالا پرواز کنی.» بال بزنی، بره بالا. آره آره، حرکات ژانگلری. تازه بالا هم بری، ایمان نمی‌آوریم. «حتی تنزل علینا کتابا نَقْرَؤُهُ؛ خودمان بخوانیم.» تا اینجوری نکنی من ایمان نمی‌آورم.
«قل سبحان ربی هل کنت الا بشرا رسولا.» یکی زنگ زده، می‌گوید: «در یک مشکلی گیر افتادم.» شماره معرفی می‌کند و می‌گوید که: «من به یک کسی بوش فروختم، ۲۰۰ میلیون. ۱۰۰ میلیون پولش می‌شده. طرف چک داده، چک مال یکی دیگر بوده، دزدی هم بوده. بعد امضا هم نداشته و طرف هم کلاً دررفته. اعتماد کردم دیگر.» گفتم: «حالا چی می‌خواهی؟» گفت: «یک کسی عرفاً بیاید یک کاری بکند.» گفتم: «من بهت معرفی بکنم، دو تا فحش می‌دهند. عارف، اگر عارف باشد، یک نگاه می‌کند، درستش می‌کند.» گفتم: «پیغمبرهم از این کارها نمی‌کرد.» عارف این کارها را بکند؟ چی تصورت است نسبت به امیرالمؤمنین؟ زین اسبش را طرف برداشت، رفت تو دادگاه. دادگاه حکومت خودش. شورای قاضی دادم به یک یهودی‌ای، سر جایش. توهمات این، آن لایه‌های نسبت به پیغمبرش. انگار برای ما حل شده. حالا معلوم نیست، ولی معلوم بشود. عارفی تو این کتاب خیلی قشنگش همین بود که کم‌کم داشتم بازی می‌کردم، خب این عدد هم در آن عدد ضرب کن. گفت: «بسه دیگر. مسخره‌بازی.» اسباب این هم بزن ببین چی میشه. این‌ها دیگر مسخره کردن، لوس کردن ماجراست. اسم من به فلانی بگو نظرش چیست؟ از بوعلی بپرسد مثلاً: «من چکار بکنم؟!» تو این ماجراها بودند و به ما علاقه داشتند و در دسترس بودند و خیلی وقت‌ها آن‌ها زنگ می‌زدند، یک چیزی می‌گفتند. یک بار از این کلمه‌ای درخواست نکرد. خیلی قشنگ و منطقی زد تو دهن ما. گفتم که: «آقا استاد باید از احوال شاگرد خبر داشته باشد یا نه؟» گفتم که: «خب، مثلاً اگر یک جایی شاگرد دارد اشتباه می‌رود، استاد باید بهش بگوید.» ایشان فرمودند که: «اگر شاگرد شعور دارد، می‌آید می‌پرسد.» گفتم که: «خب، استاد احاطه دارد یا ندارد؟» ما در تمام عمرمان یک بار از استاد این سؤال‌ها را نکردیم. «خُفّه.» بعد سر وقتش مشهد آمدنمان ماجرای از این قبیل بود که مشروط کرده بود به اینکه اول من باید ببینم این کاره است یا نیست. دنبال آخه اکثر کسایی که می‌آیند سمت عرفا و این دم‌ودستگاه، دنبال آدم شدن نیستند، یک امر واضح است. لذا بنده در نیت من بر این است هر که می‌آید تو این وادی حرف می‌زند، یک جوری سفت و سخت باهاش برخورد می‌کنم.
مدرسه را یکی از رفقا پاپیش ما کرد. شروع شب، نصف شب پیام. معمولاً با این رفقا یک جوری برخورد می‌کنم که دیگر حتی درد سلام علیک هم نمی‌آید. حالا همین سلام علیک هم دیگر ارتباطی نیست. ماجرا اینجوری نیست؛ یعنی اگر بنا به استفاده این حرف‌ها باشد، یک کسی کاری بکند. امشب اول دستور خصوصی خاصی که آقای قاضی تو زیرزمین با آقای بهجت روز آخر فرمودند، آن‌ها را به من بگو. روز اول خبر داری یا نداری از آدمیت به کجا رسیده؟ بعد به همان میزانی که او رتبه از آدمیت دارد، استفاده کن. خاطراتی دارم می‌خواهم برایتان بگویم.
کتاب‌هایی در این زمینه نوشته می‌شود. یک بنده خدایی آمد گفت: «ماجرای مفصلی دارم.» بدبختی اش این بود که من یک آقایی را تو مشهد دیدم و یکی از رفقای من این کار احضار روح می‌کرد. «روح شمس را ما احضار کردیم. شمس تبریزی به من گفت: همین الان برو حرم، یک آقایی با این چهره می‌بینی.» و گرفتیم و گفتند این جایش فلان جاست. رفت و رفت نجف و گفت: «من دنبال شاه افتادم برم نجف. مرز من را گرفتند، برگرداندند. دوباره برگشتم مشهد. سه بار رفتم تا به نجف رسیدم. سه بار از مشهد رفتم آنجا.» نجف رسیدیم با چه وضعیتی. پیدایش کردم. به من گفتش که: «استاد تو کسی است که مثلاً با اینجوری می‌شود و این ویژگی را دارد.» مثلاً به دلت اینجوری می‌افتاد: «فلانی کمکت می‌کند. فلانی استفاده کن.» یعنی معلوم می‌شود همین را بپرستد. آقا، سجده بکنم برایت؟ به جای سجده بر آدم. من می‌گویم: «تو انجام بدهی. استادی که تو پیدا کنی، به درد خودت می‌خورد.» به تعبیر قشنگ‌تر: «تو سرت بخورد استاد و او واژه‌ت بگذارد و تو هم هی ببینی که با نفست جور درنمی‌آید، که حرف از این گوش بدهی.» این استاد توهمات، خیالات. بعدش هم الی‌ماشاءالله ماجراها داریم که بعداً پدر و پیر ما را درمی‌آورند. همین‌ها از این‌ها الی‌ماشاءالله داریم الان تهمت‌هایی که به ما زدند و ما را بی‌دین کردند و فاسق کردند و مفسد اقتصادی‌مان کردند و از این‌هایی که شب نمی‌خوابیدند مگر اینکه ما باید پیام دهیم و رو عکس ما دست به صورت می‌مالیدند و این‌ها که چه تهمت‌هایی که نزدند.
یکی از اساتید گفت: در مناسبت این شرورهای بنی‌اسرائیل و قریش، بعضی از این‌ها را می‌شود طرح کرد. مطالعه صفحه امروز چون مطلب ندارد. یکی از رفقا که طلب خوبی هم هست، حالا با ما درس داشته. یک بار آمد گفتش که: «استاد بزرگوار ما پیشینه‌ای از شاگردی داشت.» بعداً به جای دکان فروشگاه باز کردیم، بزرگوار. بعد بعضی شاگرداش رفتند مخفی شدند که: «این بابا را نجات بدهیم.» و این‌ها. قدم به قدم بنر زدند. یکی از آن‌ها پهلوانی بود و به دستور مرحوم آیت‌الله پهلوانی، که پهلوانی همه شاگردانشان را بعد از خودشان سپردند به این استاد. جلسات هفتگی استاد. نگفتیم استاد ما جلسات را رتبه‌بندی کردند و شنبه، یکشنبه، دوشنبه یک جلسه، سه‌شنبه هم داشتند که آن خاص بود برای بچه‌های مدرسه امام خمینی بود. تعطیل. شنبه یا یکشنبه یا دوشنبه‌ها. نمی‌شناختم. فضا، فضای خیلی خاص و ویژه‌ای بود. این بابا، جلسه دوشنبه استاد که قدیمی‌ها مثلاً محسوب می‌شوند. استاد خیلی هم از اهل این جلسه آن‌چنان رضایتی هم نداشتند.
اگر بعضی‌ها تک و توک، عرض کنم که این جلسه ادامه داشت. استاد ما سال ۸۶، سن ۵۰ و خرده‌ای سالگی، خدا به ایشان یک بچه‌ای داد. این ابتلا سنگینی برای استاد ما. ایشون مثلاً شش هفت تا نوه خدا بهش داده بود. رفقای آن جلسه، رفقا، یکی از جلسات گفتند که یک روز از این جلسات منزل استاد بود. دو روزش منزل مرحوم آیت الله پهلوانی. آن جلسه‌ای که منزل استاد بود، گفتند که: «ما تو اسرا بودیم، همه غروب.» بعد گفتم: «دم غروب، استاد فرمودند که رفقا قبل اینکه بروند، یک دو دقیقه صبر کنند من بروم از پشت چیزی بیاورم. پذیرایی.» گفتند که: «گفتند این هم بنده‌زاده‌ای است که خدا تازگی نصیب ما کرده.» رفقا می‌گفتند: «ما اصلاً کرک و پر و هرچی بود از خوشحالی ریخت. خوشحال شدند، تبریک گفتند.»
بخش دوم، خود استاد برای بنده شاید دو سه بار تعریف کرد. گفتند که: «تو جلسه دوشنبه اعلام کردیم که مثلاً اینجوری شده.» این بابا که الان این فرقه انحرافی را راه انداخت. بعد از این، رفقای ساده‌ی ما افتادند جریان کلاً منتفی شد. چند تا سر و صدا کرد. آن بابا که رئیس این‌ها بود، جلسه وقتی استاد این را گفتند: «سر پیری و معرکه‌گیری، من دلم شکست.» برخوردی که می‌کرد. فرمودند که: «سرآغاز ماجرای این بابا از اینجا بود.» گفتند: «این کسی بود که از شدت علاقه به ما رفته بود علیه یکی دیگر از آقایون که آقای رجایی است.» گفت: «علیه این صحبت کرده بود. در حمایت از ما کلی علیه او حرف زده بود. باز می‌کرد، صلوات بر ما می‌گرفت، فلان می‌کرد.» و این، آن بود تا اینجا رفت که بالا منبر برود. وضعیت داغون است. این جنجال‌ها، بعد از مرگ، تقسیم ماتَرَک بشود به هر کی یک چیزی برسد.
عرض کنم که یکی از رفقای خوب ما که به ما درس داشت، که این پاپیش استاد بود؛ یعنی ۲۴ ساعته. از بعد درس، مثلاً تو ماشین استاد نشسته، مثلاً با استاد می‌رود، با تو راه دارند، با هم می‌آیند. که: «حاج آقا، پَرپَرم کرد!» چرا سوار ماشین شدم؟ عقب نشستم. حاج آقا خیلی یک سبک فوق‌العاده‌ای دارند؛ یعنی ما خودمان واقعاً حالا تو بحث دافعه خیلی قوی و فوق‌العاده و همین دافعه، جاذبه اصلی‌شان است. من بعد از حضرت آقا نمی‌دانم واقعاً به کسی محبت کنم. حتی مرددم که بین آقا و ایشان کدام یکی را بیشتر دوست دارم. علاقه به ایشان زیاد است. ببر نکات و مسائلی را گفتند که فرمودند: «این طالب، به احدی نگفتم.» بعد عرض کنم که یکی از رفقا آمد گفت که: «من نشستم تو ماشین و حاج آقا تا نشستن جلو بدون اینکه نگاه بکنن.» کسی سؤال می‌کرد، گفتند که پسرشون، آقازاده‌شون، اسمش محمود. گفتند که: «محمود، بهت گفتم رفقا به این نتیجه رسیدند شما کلاً نباشی پیش ما. جلسات عمومی‌مان هم نیا. کلاً منم نمی‌شناسی، منم نمی‌شناسمت. مصلحت نیست.» این بنده خدا حالا باز آدم خوبی بود؛ یعنی واقعاً سلامت نفسش من را به تعجب واداشت. گفت: «می‌شود شما واسطه بشی پیش استاد ما را قبول بکنن؟» مثلاً اینجوری رد شبش شد، می‌بریم دکتر. باز کردید. لحن خیلی مهربانانه و با لبخند و محبت و این‌ها. «این را که می‌بینم، یاد فلانی می‌افتم.» آره، باورت نمی‌شود این به من چسبیده، آن از این شدیدتر بود. و با خودم می‌گویم این هم می‌شود یکی مثل آن. ۱۰ تا علیه ما می‌گوید و ماجرا اینجوری درست می‌شود. غیر از اینکه اینجور روابط این شکلی بند به این حرف‌ها نیست.
استفاده از استاد. ببینم لبخند بزنم. این کار را بکند. نگاه نکرد و این‌وری نگاه کردم. اگر کسی می‌خواهد آدم بشود، شرطش این است که اول باید از استاد یک هفت هشت ده تا فحش «ریچارد» درست و حسابی بشنود. یعنی بابا و ننه‌اش را بیاورد جلو چشمش. اگر ماند، معلوم می‌شود. می‌خواهد آدم بشود. می‌خواهد آدم اول من را یک فوت بکن، بروم بالا ببینم چی می‌شود. و رقیه‌ای که: «حتی تنزل علینا کتابا.» من خودم را اصلاً! من را ببر پیش امام زمان. خود حضرت به من نشان بده. این شر و ورها نیست. مسیر سلوک هم این نیست. اگر هم استادی از این شر و ورها پاسخ مثبت می‌دهد، آن «برزخ» نمی‌دانم کیو ببینم، آن هم یک چیزی به این می‌گوید. این بابا هیچی سر در نمی‌آورد. «عدل دلیل حق الناس را صاف کن.» فعلاً حالا نمی‌خواهد خودمان را که نباید اسکول کنیم. یادم نمی‌رود آن صحنه‌ای که استاد فرمود: «یک بابایی که خیلی از این دستگاه‌ها داشت که رفاقتی هم داشت با همین بابایی که الان نماینده دستگاه را دارد.» یادم است من سمت چپ استاد نشسته بودم. صحنه، فضا، شب، موقعیت، همه چیزش برایم واضح است. من مرده، شما زنده، خواهی دید روزی را که شاگردان این بابا یا سرخورده می‌شوند یا سرگشته. دو سال به نظرم بعدش بود. دو سه سال بعد آن بابا از دنیا رفت و این جماعتی ویلون و سیلون، آواره. دیگر نه راه پس دارند نه راه پیش. این‌ها نیست به این ماجرا که یکی اینجوری به ما گفته. یکی بیاید اینجوری بگوید: «من با آقام.» گفتم: «هر که حرف اینجوری، هر که پیام این شکلی می‌دهد، طی‌الارض، چشم برزخی و فلانی را ببینم و یکی به ما یک چیزی بگوید و یک نگاه بکنید، مریض حل می‌شود و یکی بیاید بگوید دقیقاً مشکلم به چیست.» خودت باید بروی پیدا کنی دقیقاً مشکلت به چیست. هزار تا مشکل را خودم می‌دانم دقیقاً به چیست. محل به چی نذاشتی بهش؟ هزار و یکی را می‌رود اعتنا کند، آن یکی مال کسی است که هزار تا را اعتنا کرده، نشانم داده. یکی دیگر می‌خواهد. لازم هم نیست بگوید. جدی بگیرد. وقتش بشود، لازم بشود، بهش می‌گویند: «این هزار و یکی.»
این تکیه‌اش با این مشکل داری. عوض کنیم. یک بخشش نسبت به نبوت است. حالا ما سیر در تاریخ که میاید. توحید حل شد. از بت درآمدند. نبوت هم حل شد. الان سیر و سلوک توهمی‌اش روشن است. این اول تو حوزه توحید بود. بعد آمدیم توهمات و این اختراعات تو حوزه نبوت. الان نسبت به نبوت تقریباً حل است. آن هم من مطمئن نیستم، ولی احتمالاً حل است. مسائلی مطرح می‌شود. اصل نبوت هم درست و حسابی مطرح نیست. متن روایت این است که آقا ازت این را فرمودند: «بین دنیا و آخرت مخیر شدم و دنیا را ترجیح دادم.» نمی‌شود ازت دنیا را ترجیح داد. نبوت و امامت هم خیلی وقت‌ها توهم می‌زنیم توش. حضرت آمدند دنبال بچه‌شان می‌گردند. جمعی نشسته بودند و فکر می‌کردند: «چی می‌گویند ملت؟ ما علم غیب داریم، بچه‌ام گُم شده، نمی‌دانم کجاست.» قطعاً اگر من بودم، همانجا از اسلام درمی‌آمدم. می‌گفتم: «این هم شد امام ما! برو بابا.»
اینجوری است. جلسه می‌نشیند، تو ذهنش می‌آورد که: «من الان این سؤالم را می‌کنم. این بابا که آن بالا نشسته اگر اهل باشد، جواب می‌گیرد.» که احتمالاً می‌گیرد. حالیش نیست. جواب نمی‌گیرد. پا می‌شود، می‌رود و فکر هم می‌کند آن بابا نفهمید. نمی‌دانم. اگر کسی هم فهمید، نمی‌گوید معرکه‌گیری بکند. طرف همین ده تایی هم که می‌آید، هر کی آمد پیش ما به اسم چشم داشتن سراغ پیرزن را از ما می‌گرفت. «دنیا، ازدواجم، خانه‌ام را کجا بخرم؟ و کجا رشد اقتصادی دارد؟ و بعداً این چی می‌شود؟ و فلانی رأی می‌آورد یا نمی‌آید؟ و آنجا سرمایه‌گذاری روی این بکنیم یا نکنیم؟» هر ۱۰۰ سالی یک نفر پیدا بشود که می‌خواهد آدم بشود و واقعاً هم جدی است و واقعاً هم حرف گوش می‌دهد، خرابش می‌کنند. و واقعاً می‌آید ادامه می‌دهد. «شما اگر می‌خواهی تو این مسیر قدم برداری، باید با عبا و عمامه بروی تو خیابان شیر بفروشی.» «مُلکی» ماجرای معروفی است دیگر. که مرحوم غروی پولی داده بود، حالا شاید خود مولا حسین گلی در این باب چند ماجراست. مُلکی، مُلکه تبریزی. اصلاً باباش دیگر کارخانه‌دار تبریز بوده. تو آن دوران کمپانی این‌ها سرمایه‌دارای درست و حسابی بودند. پدرشان بهش می‌گوید مثلاً به پول الان ۵۰ تا تک تومنی: «سبزی بخر.» باباش میلیاردر بوده. بعد مثلاً ۵۰ تومان از در می‌آید بیرون، می‌گوید: «من بروم ۵۰ تومان بگذارم آنجا بگویم سبزی بده؟ بچه کیم؟» نوکرشان زیر ۱۰ هزار تومان سبزی نمی‌خریده. «سبزی بده.» یک دو سه بار می‌رود، هی برمی‌گردد و: «نکنیم استاد نیست و این بازی است» و فلان. و آخر سر می‌رود می‌گیرد می‌آید. که: «رفتی و گرفتی، ولی چرا سعی بین صفا و مروه کردی؟»
یک تسبیح یاقوت داشتم. یکی از اساتید بودیم. یادم نیست چی بود. از دست من ریخت و ارزشی بود. ارزش ندارد. گفت: «ماجرای کمپانی نشه.» یاقوت داشتم تو حرم امیرالمؤمنین پاره شد، ریخت. «من پسر فلانی، دولا شوم یاقوت از رو زمین جمع کنم؟» یاقوت گفته بود که: «این از چند نفر بود.» این‌ها را بشنوند، می‌مانند. اجداد و آبا و اقوام و خویشان و همه دولا نشدند این را برداری. «صفر می‌زنم، پدر طرف را در می‌آورم.» شروع می‌شود از آنجا ماجرای آقای قاضی و خیلی از شاگردانشان هم همین. حالا حرف تو این زمینه زیاد است چون خیلی مراجعه و سؤال و این‌ها هست. بخشی از این‌ها را دیگر مجبور شدیم که درد دلی با رفقا بکنیم. و اگر کسی بخواهد با این شاغول نگاه بکند، اهل سلوک و استاد و این‌ها بسیار نادر. بسیار نادر. تو یک استادی که ۵۰۰ تا شاگرد دارد، شاید ۵ تا شاگرد این شکلی پیدا نشود که جدی باشند و آماده باشند برای هر کتک و هر ضربه‌ای. مسیر سیر و سلوک مسیر صدمه خوردن است. قدم به قدم هی صدمه بیشتر می‌شود. «صدمه خودمان را یک قالب فانتزی گرفتم کسی به این دست نزند و نگهش دارم فابریک.» یکی بیاید این هم باز بشود و الان که کلی به خودم می‌بالم که علم و این‌ها دارم، یکم فقط نگرانم چرا چشم برزخی ندارم، آن هم اضافه بشود. اول می‌آید علمت را ازت می‌گیرد. این‌ها را نداری. بلکه اصلاً درس هم نمی‌خواهد بخوانی. یک مدت بگذار کنار. «زیاد باد کردی، آقا استاد نباش.» تو فلان جا منبرت گرفته، دیگر نرو. فلان کار را داری می‌کنی؟ «این دیگر نمی‌خواهد از این به بعد دیگر حرام است.» حالا مَردَش را پا بگذاری می‌توانی ول کنی؟ بعد تهمت بخوری؟ پایش وایسی؟ صدمات اقتصادی برایت دارد؟ صدمات اجتماعی دارد؟ هزار تا مسئله دارد. چند نفر پیدا می‌شود؟
«قل سبحان ربی. هل کنت الا بشراً رسولا.» من فقط بشر رسولم. از خودم هیچی ندارم. هر چه او اراده بکند و هر چه او بر من جاری بکند، جاری می‌شود. به من نیست که من خودم اراده بکنم. مبدأ این‌ها نیستم که خودم اراده بکنم. فعال بشود. نکات خوبی را مرحوم علامه اینجا دارند در مورد اینکه این از چند فرض خارج نیست و هر کدام اراده کردند پاسخی دارد. که چی مانع مردم می‌شود وقتی که خدا برایشان می‌آید ایمان نمی‌آورند؟ همه گیرشان به این است: «چرا یکی از جنس من؟» یعنی باید علائم و نشانه‌هایی در طرف باشد. معلوم بشود که این مادی نیست. طعام خیلی جالب بود. دیشب یک روایتی دیدم، خیلی بهم چسبید. صفا. «چرا مریم و مسیح را این‌ها اینجوری تصور کردند که اله دانستند؟» مریم و مسیح را این‌ها دیدند که غذا می‌خوردند. لازمه آن را گفته، ملزوم آن را هم اراده کرده که گفته: «کانا یأکلان طعام.» یعنی یتقوّتان. سرویس بهداشتی می‌رفتند. مدفوع ازشان در می‌آمد. قرآن ادب کرد، این شکلی گفته. کسی اینجوری نباشد، عبد نمی‌شود. این‌هایش هم لحاظ کن.
رفته بود پشت مرجع بزرگوار. رفته بود توی سروصدا بلند شده بود. این هم می‌خواسته خم شده بگذارد، رفته بود مربوط به همان احوال. گوله گوله برگ بهشتی می‌افتد تو سرویس بهداشتی. توهمات ماست. ملزومات بشری و عالم ماده درآمده باشد، نمی‌شود. همین به همین‌هاست. این می‌خواهد خواب بماند، اینجوری می‌شود، آنجور می‌شود. یادش می‌رود. گرسنه می‌شود. غذا می‌خواهد. پیر می‌شود. چی چی می‌گیرد؟ از این بیماری‌های نه آن یکی تو ادرار و این پروستات می‌گیرد و قطره قطره می‌چکد. بعد نمی‌تواند امام جماعت وایسد. بعد پوشک می‌شود. لوازم زندگی بشری است. همه مشکل این‌ها هم همین است.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات تفسیر سوره اسرا

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00