تفسیر سوره اسرا

جلسه سیزدهم

00:52:31
43

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

**بسم الله الرحمن الرحیم**
و اما صفحه آخر سوره مبارکه اسراء: **"وَ لَقَد آتَيْنا مُوسىٰ تِسعَ آياتٍ بَيِّناتٍ فَسَلْ بَني إسرائيلَ إذ جاءَهُمْ فَقالَ لَهُ فِرعَوْنُ إنّي لَأَظُنُّكَ يا مُوسىٰ مَسْحوراً."**
قرآن کلاً (گروه) بنی‌اسرائیل و قریش را در یک ردیف کنار هم قرار داده بود و وضعیت این‌ها را یکسان‌سازی کرده است. همان اشکالاتی که در قریش نسبت به معجزات پیغمبر وجود داشت، بنی‌اسرائیل نیز نسبت به حضرت موسی داشتند. لذا قرآن پیامبر، محل دعوا از جنس معجزات و «تسع آیاتی» بود که حضرت موسی داشت و مورد اعتنا به آن نبود. چون انبیای سابق، کتابشان غیر از اعجازشان بود. تنها پیغمبری که اعجاز و کتابش یکی است، پیامبر اکرم است.
لذا آن‌ها یک کتاب داشتند و یک اعجاز داشتند. اعجازشان هم حسی بود (جاهای مختلف در المیزان بحث می‌کند). اعجاز حسی هم زمان‌بر است؛ یعنی زمان‌دار و تاریخ‌مصرف‌دار است. عصای موسی فقط برای کسانی معجزه بود که عصا را می‌دیدند؛ برای همان منطقه جغرافیایی. اعجاز در مورد خود نبوت این‌ها هم که جهانی بوده یا محدود به جغرافیای خاصی بوده، محل بحث است.
ولی پیامبر اکرم، اولاً که نبوتشان ممتد است، هم در طول تاریخ و هم در عرض تاریخ و جغرافیا. از طرفی هم باید چیزی باشد که ماندگار باشد که می‌شود اعجاز عقلی. از طرفی هم کتابی دارند که باید حفظ شود. لذا اعجازشان می‌آید روی خود کتابشان. معجزه عین کتاب است.
حضرت موسی ۹ تا آیه داشتند، در مورد ۹ تا معجزاتی بوده که در برابر فرعون بوده وگرنه معجزات حضرت موسی بیش از ۹ تا بوده است. ماجرای کوه طور و فلان و این‌ها که مسائل از این قبیل است، ولی معجزه در برابر فرعون ۹ تا است: «دَستِ بِیدِ بیضا، طوفان، ملخ، قورباغه، سوسم، خون، قحطی، کمبود میوه.» قحطی جزو معجزات حضرت موسی برای بنی‌اسرائیل و فرعون نبود. در برابر فرعون همان آیه‌هایی است که گفته شده. «طوفان، ملخ، قورباغه، شپش (قمّل)، خون». این‌ها صفاتی از قورباغه و شپش و اینهاست. حالا آنجا انواع مختلف آیات مفصلات می‌فرمایند (علامه) که با در نظر گرفتن اینکه فرعون حکایت کرده (و نقل می‌کند): **"لَقَدْ عَلِمْتَ ما أَنْزَلَ هاءُلا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ بَصائِرَ."**
بقیه معجزات، مثل شکاف دریا و جریان آب از سنگ و زنده کردن کشته به وسیله گاو و زنده کردن با صاعقه و سایه کردن کوه بالای سر اینها، اینها همه خارج از معجزات ۹ گانه است. اینها برای امت بوده نه برای فرعون. آیا ناظر به مخاصمات فرعون با موسی در طول مدت دعوتش در تورات ۹ تای دیگر است: "عصا، خون، سوسمار، قورباغه، مرگ چهارپایان، سرمای سوزان که مثل آتش از همه جا عبور و نابود می‌کرد، ملخ، ظلمت، مرگ عمومی بزرگسالان و حیوانات." که می‌فرماید این تطبیق با قرآن ندارد. برای همین هم نگفته از بنی‌اسرائیل بپرسید که ۹ تا چیست. **"إنّي لَأَظُنُّكَ يا مُوسىٰ مَسْحوراً."**
«ظن» وقتی بحث داشتیم (پیش از این در درس) که «ظن» در قرآن به معنای همان ادراک ذهنی است. «علم» را در قرآن هر وقت می‌گوید، منظورش تصدیق قلب است. قرآن با قرآن تفسیر می‌شود. المیزان هم با المیزان تفسیر می‌شود. نکته عجیبی است. خیلی وقت‌ها نکاتی از علامه تراوش می‌کند که جاهای دیگر آدم احساس می‌کند ملتفت به این بحث نبوده‌اند. الهامی بوده، چیزی بوده که این یهو کولاک یک نکته یک‌خطی است. بعد باید دوباره المیزان را از نو نشست و آن را ویرایش کرد. المیزان را کسی بتواند این‌جوری کار کند، این نکات این شکلی درمی‌آید. کلاً مباحث دیگر تحت‌الشعاع بحث علم و ظن است. خیلی جاها علامه ظن را در همین فضای مرسوم تعریف می‌کند، ولی یه جاهایی یهو بحث علم و این‌ها را می‌برد به سمت تصدیق، که آن کلاً فضای تفسیر قرآن و اینها را عوض می‌کند. از این جملات یک‌خطی زیاد دارد. دیروز هم یکی از این‌ها را گفتم. این لابه‌لای این بحث‌ها از این‌ها زیاد دارد که یهو در یک بحث غیرمرتبط، «ناس» بودن اینها (یعنی کفور بودن ناس)، یهو یک جایی می‌آید می‌اندازد. این همه استعمال «ناس» در قرآن دارد و یهو فضا عوض می‌شود. یعنی وصف را مُشْعر به علیت می‌بیند در خود کلمه «ناس» که نکته خیلی زیبایی است.
واقعاً المیزان تفسیری است برای اینکه روش را یاد بدهد. ابداً نباید در المیزان متوقف شویم. حالا الان مشکل! دیروز به عزیزی (مجموعه مدرسه دانشجویی قرآن هجرت که مشهد آمده – البته تهرانی‌اند، خانم دکتری از قبل وقت گرفته بودند – از شاگردان آقای اخوت، مجموعه شکل شریف. مثلاً بحث تدبرشان را اینها داشتند. محبت ما را که خیلی داشتند) بعد گفتند که من اینجا خیلی غصه‌ام شد. گفت: دیگر به عصر رسیدم. ما کلی امید دادیم. این گفت که من فلان جا رفتم، اسم علامه را آوردم، خود من و علامه و همه را با هم تکفیر کردند. مشهد (که فکر می‌کردم اینها دیگر روشنفکرند)، فلان جا هم رفتم ناامید شدم، سرخورده شدم. آنجا هم رفتم سرخورده شدم. الان هیچ امیدی ندارم. گفتم که: «ولی من کاملاً امیدوارم.» گفتم: «من هم اول حس شما را داشتم با اینکه آمده‌ام، ولی الان اشتیاقی که می‌بینم در فضاهای مختلف طلبه‌ها، اگر بفهمند مثلاً یک خط و ربطی با علامه طباطبایی داریم...»
گفتم: «این فضای دوقطبی که الان روی المیزان در مشهد است ولی جای دیگر نیست، باعث شده که فضا به شدت به نفع علامه طباطبایی باشد در مشهد.»
گفتم: «استعدادی که الان در مشهد هست برای المیزان، در تهران هنوز...» (ایشان خودش تهرانی بود، من در تهران سال‌ها منبر داشتم، قم سال‌ها منبر داشتم، کرج سال‌ها. بعد هیچ جا فضایش مثل مشهد آماده نیست.) البته فحشی هم که می‌خوری در مشهد می‌خوری، تکفیری هم که می‌شوی در مشهد است. ولی یک طایفه‌ای که حالا سنگ‌اندیش‌اند و تحجر دارند، اینها در اقلیت‌اند. هی هم دارند رو به زوال می‌روند. ولی آن جریان پویا و نواندیش و آماده و قبراق، این اتفاق می‌افتد.
حرفش را قطع کردم، گفتم: «این در تهران این‌جوری نیست، در قم این‌جوری نیست.» گفتم: «فربسته‌های (فرهنگ بسته‌ای) فضای قم نسبت به علامه و المیزان بیشتر است، ولی در مشهد این‌جوری نیست. مشهد فضا خیلی باز است.» که گفتند: «جیزه و اخ و تفه و فلان و این‌ها. حساس شدند که چی می‌گوید که این‌قدر اسم علامه طباطبایی از دهانشان نمی‌افتد؟ اینها در موضع‌گیری نسبت به انقلاب و مسائل روز و اینها، خیلی روشن‌ترند، شفاف‌ترند، واضح‌ترند، شجاع‌ترند. آن طیفی که مثلاً این حرف‌ها خیلی تویشان نیست، شاید همه را یک‌کاسه می‌کنم (یا: می‌توانند همه را یک‌کاسه کنند) دفاع از انقلاب بکند که با همین حرف‌های علامه است و همین مبانی المیزان. این فضا را به شدت آماده کرده.» لذا تماس گرفته بود، همین را گفت: «بیا، شعبه مشهدش را با هم راه‌اندازی کنیم و کارش دست تو باشد.» که البته ما وقت کار اجرای اینها را نداریم.
من با ماهی‌چیچیان هم‌درس بودم و مثلاً همکلاس بودم، هیچ فرقی نداری. یعنی یک نفر که بعد گفتش که: «بیا همین کارها را اینجا شروع کنیم.» حالا یک طرحی شروع کردیم. انشاالله از دانشگاه بحث المیزان و تدبر. اگر خدا توفیق بدهد و فرصتی بشود و حوصله‌ای باشد خیلی دوست دارم که آثار علامه را یک دور از نو بنشینیم و مقایسه بکنیم. رسالة الانسانشان (که خب مثلاً مقایسه‌اش احتمالاً یک سال وقت می‌برد)، سوره؟ توحید یک سال وقت می‌برد، الولایه مثلاً سه چهار ماه وقت می‌برد. المیزان (المیزان موضوعی)، موضوعات مشخصی برایش کار بکنیم به سمت تولید، چون اصلاً مدرسه قرآن فازش فاز تولید است. اصلاً فاز علامه «علامه‌دهانی» نیست، فاز تولید است. سبک و روش و سیاق را می‌گیرند، مسئله را تحویل می‌دهند، با این روش پاسخ می‌گیرند. غوغا کرده‌اند واقعاً در حوزه‌های مختلف که وارد شده‌اند در مسائل تربیتی، حوزه‌های نظامی، از وزارت دفاع طرح گرفته‌اند برای قدرت نرم و جنگ نرم و اینها. بهترین آثاری که نوشته شده، همین بچه‌ها با مبانی علامه نوشته‌اند.
اینی که عرض می‌کنم همین است. شما روش‌ها و فکت‌های دقیق علامه باید دستتان بیاید. در حین این نکاتی که در بحث المیزان گفته می‌شود، اینها محکمات حرف‌های علامه است و روش علامه است و کلاً زاویه دید را عوض می‌کند: «علم ذهنی، علم قلبی.» علم ذهنی را قرآن می‌برد به سمت ظن. «ظنی» که در قرآن می‌گوید، همان علم ذهنی است. یعنی یک مجموعه مبهمی که در ذهن وارد شده، انسان تصدیق ذهنی می‌تواند بکند، ولی هنوز برای قلب حل نشده. چون قلب مسئله‌ای را می‌پذیرد که کامل برایش شفاف بشود، با آن تماس پیدا بکند، عین معلوم بشود، عالم عین معلوم بشود، اتحاد عقل با معلوم. باید با من یکی بشود. لذا در قرآن ظن خوب داریم، ظن بد داریم. نکته خیلی مهمی است. خب این خیلی از تفاسیر در این نکات چیزی عرضه نکرده‌اند، مطلب حل نشده است. اینها ظن این را دارند که خدا را ملاقات می‌کنند. خب! **"أَلا إِنَّهُمْ في ظَنٍّ يَلعَبون."** (یا: **"أَلا إِنَّهُمْ في ظَنٍّ يَعْدِلون"**). مگر جای دیگر نمی‌گوید ظن ملاقات رب دارند؛ چطور به خشوع رسیده‌اند؟
قرآن این شکلی نیست که معنای کلماتش یک بیس کلمه را ممکن است حالا یک فروعاتی نسبت به مردم عوض بشود، نه اینکه یک کلمه دیگر بگوید و یک معنای دیگر را اراده بکند. مبانی تجاوز و استبداد و این‌ها را نداریم در قرآن که یک واژه بگوید یک معنای دیگر را اراده بکند. اینجا «ظن» به معنای «علم» آمده، آنجا «علم» به معنای «ظن». «تضمین» و «اشراب» یک بحث دیگری دارد؛ از باب تفنن در عبارتی است که در ضمن معنایی که خود کلمه دارد، فروع کلمه جایگزین را هم می‌رساند. آن اتفاق اوج هنرمندی کلیپ‌های حسن برف سیاهی است (یا: اوج هنرمندی قرآن است)، نه اینکه بگوییم که یک کلمه دیگر الان دستم بند بود، این را گفتم. قرآن این نیست. خالق کلمات است. اونی که شما می‌گویید «مصطفی»، در مقدمه تحقیق هم نمی‌گوید، می‌گوید: «کلمه دیگر می‌گوید.» آن از ندانستن و از غفلت و از نبود کلمه و «الان نمی‌آید به ذهنم» و از این‌هاست. خدا که این‌جوری حرف نمی‌زند که الان کم آورده، می‌خواهد علم را بگیرد. الان چی؟ یک چیزی.
«ظن» یعنی علم ذهنی. علم ذهنی اگر آمد تو کانال تصدیق قلبی، این می‌شود ظن، **"إنَّهُمْ يَغْفَلونَ"** (یا: **"إِنَّهُمْ يَعْلَمُونَ"**). شِیاً (شایان) مطرح می‌شود که ظن، آخر حجت نیست. این همه دعوایی که سر ظن است، به نظرم با این مباحث قرآنی خیلی جهت‌گیری‌اش خوب حل می‌شود. علم اصول باید یک دور کلامش اصلاح بشود. همین‌هاست. اگر کلام و مبانی تفسیری اصول حل بشود، یک چیز دیگری ساخته می‌شود. این همه دعوایی که ما داریم در مورد عقاب. مثلاً خیلی زحمت کشیده، ولی به نظرم خیلی کار دارد. نقطه اتصال و خاستگاه و نقطه عزیمت آن هم باید المیزان باشد، با این روشی که علامه دارد و عرضه می‌کند.
قرآن یک بحث خوبی دارد در مورد از کجا بفهمیم مکی و مدنی بودن قرآن را. آخر همین فصل ایشان (علامه) می‌فرمایند که با روایات نمی‌شود تشخیص داد، چون خبر واحده و معارض دارد. تنها راهش کشف از طریق خود سیاق آیه است. روش علامه در قرآن این است که مکی و مدنی بودن را از خود سوره (و سیاق آن) می‌فهمد. دسته‌بندی‌اش را در نقل‌های تاریخی می‌شود کمک گرفت که اول کدام بود، بعد کدام بود. ولی اصل مکی و مدنی بودن را از خود سیاق (سوره) می‌گوید. یعنی آخر می‌گوید: «ما هیچ سؤالی از قرآن نداریم که خود قرآن کفالتش را کفایت نکند.» حتی مکی و مدنی بودنش. چون اگر این نباشد، دیگر **"تِبْيانٌ لِكُلِّ شَيْءٍ"** نمی‌شود. **"تِبْيانٌ لِكُلِّ شَيْءٍ"** حتی مکی و مدنی بودنش. خودش است، از بیرون هیچ نیازی نیست. مگر در بحث فروع و حواشی نزول. و آن می‌شود سیاق نزول. به قرآن ربطی ندارد در چه واقعه‌ای نازل شد. مصداق بیرونی و فلان و تطبیق همان بحث مصداقش است. تعلق بیرونیش را می‌خواهد کشف بکند. بحثی هست که آن را اقامه کند.
آن صلاتی که در بیرون محقق می‌شود چه شروطی دارد؟ چه شرایطی دارد؟ چه ضوابطی دارد؟ آن دیگر... و البته یک نکته دیگر هم داریم که خود قرآن برای اهل بیت شأن تبیینی قائل شده: **"فَسْئَلوا أَهْلَ الذِّكرِ لِتُبَيِّنوا لِلنّاسِ."** آن را هم باز خود قرآن دارد تعریف می‌کند. از بیرون قرآن نیست. خود قرآن می‌گوید: «نسبت به این سؤال اول من می‌گویم، یک چیزی از آن می‌فهمی. یک لایه‌اش را. بیشتر سؤال داری، برو پیش اینها.» ما با قرآن به اهل بیت می‌رسیم، نه با اهل بیت پیدایش بکنم. خیلی تعبیر قشنگی است. می‌فرماید که: «این چه جرأتی است که بعضی‌ها دارند؟» می‌گوید: «سبحان الله از این نمی‌دانم بلنداندیشی و فلان و اینها که آمده‌اند به خاطر یک روایت دست از محتوای قرآن کشیده‌اند.» خیلی تعبیر ایشان تعبیر بامزه‌ای است. علامه خیلی بهش برخورده، چون: «روایت این داریم، باید قرآن را ببریم تو آن معنا.» برعکس! قرآن نگفت توضیحات دارد. **"ضَرْبٌ بِالْجِدار"** نه **"ضَرْبٌ بَلِ الْجِدارَ"**. **"ضَرْبٌ عَلَى الْجِدار"**. این را هم باز مرحوم علامه یک نکته لطیفی ازش دارند: گاهی **"ضَرْبٌ بِالْجِدار"** یعنی بزن روی دیوار، جلو چشمت باشد، عقلت زیاد بشود، بفهمیش. نه که پرتش کن تو دیوار. الان تا روایت می‌خوانی، طرف یک آیه می‌چسباند و حالا حلاجی این آیه و روایت را نمی‌تواند. بعد ختمش می‌کند به اینکه: «این باید **"ضَرْبٌ بِالْجِدار"** باشد.» سریع! چه فقاهتی شد! اکثر روایات ما جدار نمی‌خواهد به آن معنا که پرتش کنیم. مگر اینکه خلاف بدیهیات ومحکَمات باشد: شرک نبی مثلاً فلان معصیت را انجام داد. ولی جزو محسوسات، موضوعات و اسرائیلیات و این... در فضائل اهل بیت نوعاً همین‌طور است.
خلاصه این شاکله شأن رسالت او، شأن مشرّع بودن او، نماز تشریع، یعنی به او شأن می‌دهد. شأن مشروعیت، شأن مشروعیتش. هرچه که پیغمبر فرمود: **"فَخُذوهُ"**. نهی ازش کرد. شأن ولایت می‌دهد، شأن تشریعی می‌دهد. خود چهار رکعت بودن نماز ظهر را قرآن می‌گوید: «برو از پیغمبر بپرس.» نه می‌گوید: «نمازی هست.» بقیه سوره اسراء کلاً فضایش فضای قرآن بود. لذا آخرش هم مرحوم علامه بحث علوم قرآنی قشنگی می‌کنند در مورد سوره و آیه و بحث‌های این شکلی که نکات خوبی هم دارد.
یک بحث جدی ما عرض کردیم، ما قم دو سال شاید بیشتر شد، یک بحثی داشتیم، اسمش هم المیزان. حالا فایل‌هایش هم منتشر نشده، شایدم منتشر نشده. جلسه خیلی دیگر خصوصی بود. بعد عرض کنم که آنجا یک بحث مفصلی داشتیم در مورد همین بحث شاکله صور. اینجا مطرح کردم یا نه. نظر علامه است که هر سوره شاکله‌ای دارد. توی هوش مقطع. مطلب یکی از نظریات علامه است که رویش کار جدی نشده و خیلی بعضی تفاسیر دیگر، برخی اساتید بزرگوار، تا به اینستا فرمودند توی پاراگراف که نظر علامه است و استدلالی ندارد. بریم بعدی.
علامه می‌فرماید: «من ۱۸ جلد المیزان نوشتم. خدا این قلم را اهل بکند که حروف مقطعه را بهش بفهاند.» اول نمی‌نویسد. در سوره بقره آخر سوره شورا می‌گوید: «جلد ۱۸ المیزان.» بعد از اینکه همه نظریات را مطرح می‌کند، بله، در یک پاراگراف می‌گوید: «هر حرفی حاکی از معارف آن سوره است.» بعد کلمات سوره، مفاهیم و محتوای سوره، حروف سوره‌ها همدیگر را تفسیر می‌کنند. استدلال دارد یا ندارد؟ که این یک اصل جمله را اینجا آورده‌اند. آخر همین سوره مبارکه اسراء، که آدم خودکشی بکند در کل المیزان این یک خط گیرش بیاید که اصلاً فکر نمی‌کنی اینجا نصیبت بشود. می‌فرمایند که: «این سوره‌ها مجموعه‌ای از کلام الهی است که هر یک با بسم الله آغاز شده. غرضی را بیان می‌کند. آن غرض معرف سوره است.» در هیچ یک از… و در هیچ یک این قاعده تخلف نپذیرفته، مگر در سوره برائت. کمی نکته‌ای است که ایشان خیلی بهش اصرار دارد که یک غرض واحد دارد سوره. آن روح حاکم بر آن سوره است. همه این کلمات تحت ولایت آن غرض واحد است. لذا این روح بین دو تا سوره مشترک می‌شود. حروفش با هم شبیه می‌شود. حروف مقطعش با هم شبیه. انگار حروف مقطعه می‌شود (حالا ما بحثی که آنجا داشتیم می‌گفتیم که کلمه‌اش را اگر یادم بیاید) سلول‌های بنیادین. حروف مقطعه سلول‌های بنیادین سوره است. بعد این سلول‌های بنیادین از یک طیفه‌ی معارف سوره، یکی می‌شود.
سوره صاد مثلاً سوره مریم. ۵ تا سلول بنیادین دارد که یکیش (صاد، کاف، ها، یا، عین، صاد). همه معارف سوره صاد می‌شود یک پنجم سوره مریم. بعد باز آن‌ور مثلاً «عین» دارد. «ها، میم، عین، سین، قاف». یک «عین» اش با هم مشترک است. باز یک پنجم سوره شورا با سوره مریم. «الف لام میم‌ها» که مشخص است، «طاسین میم» مشخص. بعد مثلاً «ها» حرف منحصر به فرد است. باز مثلاً «حی میم» منحصر به «حا، میم». مثلاً «سین را میم» داریم. بله. «طاسین قاف را» هم که آن‌ور داریم. یا مثلاً با جای دیگر آیا باز «یاسین یا» اش را از این سوره مریم دارد. یک چیز عجیب غریب می‌شود. کسی بخواهد یک قرآن را بنشیند این شکلی... چون عرض کردم نشسته، امتداد این، یکی از آن بحث‌هایی است که ۲۰ سال، ۳۰ سال، ۵۰ سال لااقل کار می‌طلبد. یک طلبه‌ای بنشیند روی همین فقط کار بکند.
آیت الله جاودان نقل کردند از آیت الله پهلوانی تهرانی که فرمود: دو نفر بشریت (یعنی حالا تعبیر دقیق ایشان اگر یادم بیاید که مثلاً انگار بشریت به یک قله‌ای رسید که این دو نفر آمدند در را به اینها باز کردند) علامه و امام. سفره معارف را رو به بشریت گشودند. بشر تا یک جایی باید می‌رسید. در المیزان را باز کرد به تقسیم‌بندی. باربندی از کجا شروع شد؟ این یک ترکیبی از جاهای مختلف است. ولی اصل اشاره در سوره شورا (همان تیکه، پدر ما درآمد) بحث اسماءالله، بحث حروف، وضع کلمات. سرمایه طلبگی داری و نداری، وسط بعد می‌بینی که اینجا دیگر سرمایه کفاف نمی‌دهد. باید یک دو سال تخصصی مطالعه کنی. جعفر و رمل و چه می‌دانم علم وضع و قافیه و عروض و همه را باید بریزی وسط که اصلاً حروف چیست. روایت عجیب غریبی است. روایت خودش چند دسته است. عمدتاً برمی‌گردد به اسماءالله. رسم‌الله چیست؟ بحث مفصل دو سه سال بحث که از هر اسمی، از یک حرفی درآمده. یک حرف را چند تا اسم بهش تطبیق می‌دهند. فقاهت کفاف نمی‌دهد برای این روش مرسوم حوزه. بنا به قرآن نبوده. بنا این بوده که من الان چند بار بشویم؟ همه فقه برای این آمده اصول و همه ضوابط و اینها، آخر ش من می‌رسم چند بار بشویم؟ الحمدلله خدا را شکر این هم حل نشد. اصول عملیه. قرائت سه سال تمام.
حروف مقطعه جزو متشابهات. یک سری: «خدا و پیغمبر چه داند آنکه اشتر می‌چراند؟» به ما حرف خصوصی بچه‌نشین ها (بچه نشستگان). برای چی «الف لام میم»؟ البته دلش می‌خواهد «الف لام میم» چیست. «تبیان» بودنش چی می‌شود؟ بعد یک بحث فوق‌العاده متشابهات. این را مفصل بحث کردیم که نمی‌تواند از متشابهات باشد. چون «متشابهات فتنه می‌شود ازش». در طول تاریخ هیچ فتنه‌ای سراغ نداریم که از حروف مقطعه نشأت گرفته باشد. قرآن می‌گوید متشابهات آنهایی که ازش فتنه دربیاید. مطلب فوق‌العاده است. این مرد عظیم، دیوانه! ایشان هم غوغا کرده. بله، بریم جلوتر.
**"قالَ لَقَدْ عَلِمْتَ"** پس ظن چی بود؟ آن فضای ذهنی. علم قلبی بود. من ظن به این دارم، یعنی فضای ذهنی من این است. تو ذهن من این است که تو... این فضای شبهه‌افکنی. خیلی کار رسانه فرعون فوق‌العاده است. یعنی در قرآن یکی از موضوعاتی که برایش کار بشود (ما بحث مهندسی افکار عمومی، یک سری مباحث گفتیم)، چندین موضوع مفصل دارد: مهندسی افکار عمومی در سیره فرعون. غوغاست. تو قطعاً سحر زده‌ای. خیلی بهت می‌خورد سحر زده باشی. اصلاً من ذهنم فضا این‌جوری است. یعنی می‌خواهد کاف را برساند که انگار مثلاً من یک سری ادله دارم. چون هنوز برایم کامل نیست، نمی‌گویم که مخاطب فکر کند من خیلی مثلاً متکی به علم و سند و ادله دارم حرف می‌زنم. در آن نتیجه‌ای که می‌خواهم که این تو ذهن مردم بشکند، حاصل می‌شود. فوق‌العاده است. می‌گوید مسحوری. آن هم «اذا». یعنی شگرد پاتکی که می‌زند تو فضای رسانه‌ای این را می‌زند و نابودش می‌کند. خلاصه و این نحوه پاسخگویی که مباحث بسیار دقیق فقه رسانه، بعد ۵۰۰ ۶۰۰ سال انشاالله در حوزه جدی گرفته بشود به عنوان یک ماده. کارتان انذار است. از لوازم انذار، مخاطب شناسی، شناخت محتوا، شناخت پکیج رسانه‌ای. اصل کار طلبگی رسانه است. بعدش محتواست که حالا تو این قالب انذار چه بگوییم. چون قرآن می‌گوید یک‌جوری بگو که به حذر برسد. اصلاً به محتوا کار ندارد **"لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ"**. از آن کیفیت گفتن است. یعنی چه؟ یعنی همه اینها خلاصه می‌شود در رسانه. یاد می‌دهد فرعون این‌جوری می‌زند. جوابش هم این است. خاطره تعریف بکند. دور هم باشیم. مسافران، بگویم صفا کنید. وقتی آن را می‌گویی پاسخش چیست؟ بعد فرمولش کشف بشود.
بله، علم یعنی یک حالت تصدیق قلبی است. حضرت موسی دارد خطاب... تو می‌دانی و اقرار می‌کرد. من فلان... اصلاً کسی نیست که تصدیق قلب (نداشته باشد). اصلاً کسی نیست در عالم که نسبت به ربوبیت حق تعالی تصدیق قلبی نداشته باشد. همه دارند. توجه به توجه. **"معروفٌ عند كل جاهلٍ"**. عکس حدیث قدسی که نیست. حدیث کافی است. **"معلومٌ عند كل جاهلٍ"**. این را هم بیاور. این را هم. **"معلومٌ عند كل جاهلٍ"**. فکر مال فطرت است. شما هر آنچه را که می‌خواهید حق تعالی را، اولاً و به ذات خودت. سر خودت چیره مالی. می‌گوید من ماژیک می‌خواهم. الان من ماژیک می‌خواهم برای اینکه پای تخته برای شما بنویسم. شما منتقل به مطلب بشوید. من اسم الدال را می‌خواهم. الدال که یکی از اسماءالله است. این اسم الدال تو این ماژیک بروز پیدا کرده. من فکر کردم ماژیک می‌خواهم. ماژیک نمی‌خواهم. من دل را می‌خواهم. اباعبدالله علیه السلام. نسبت الله الی خلقه **"أَحَدٌ صَمَدٌ أَزَلِيٌّ صَمَدِيٌّ أَبَدِيٌّ"** (به جای أَزَلِيٌّ صَمَدِيٌّ). فردان نیت. **"لا خَلَقه خَلْقَهُ غَيْر مَحْسُوسَة"**. ترجمه تو حوزه علمیه قم، مشهد، اصفهان، نجف. دو نفر حدیث را ترجمه کنید. ترجمه تولید صدوق و دو نفر بیایید از رو بتوانند یک دور بخوانند. کلاً باید جمع کنیم. فضایی که داریم. علاف کرده‌ایم خودمان را. خلق الله و شهریه می‌خوریم و همه هم توحیدیند. همه مال همین اباعبدالله است. ولی دارد از امام حسین هم تو همین آن معلوم است. خیلی خوب است. پس دیدید آقا همه علم به حق دارند. **"معروفٌ عند كل جاهلٍ"**. همه می‌دانند. جهلش به چیست؟ جهلش تو توجه ثانویه است. تو توجه ارادی. تو خودت می‌دانی. کسی غیر از رب نازل نکرد. بصائر. آن هم به عنوان بصیرت نازل کرده. و **"إِنِّي لَأَظُنُّكَ يا فِرْعَوْنُ مَفْکُوراً"** (یا: **"مَعْسُوراً"**) من فکر می‌کنم، به گمانم مسحوری. جادوت کرده‌اند. یک مرضی داری، نمی‌گذارد علم به علمت پیدا کنی.
«مسحور» را گفته‌اند: هلاکت تو به خاطر عناد و انکارَت. آخرش هلاک می‌شوی. حالا که علائم ظن در مورد یقین در پاره موارد احتمالَش جایز است. خود مطلب علامه در جاهای دیگر رد می‌شود. یعنی یک جاهایی فطرتاً علامه بحث را پیش می‌برد، همان می‌شود که اینجاها را کمک می‌کند، حل می‌کند. مشخص اینجا روشن است که علامه فضای مردد کردن، یعنی برای خودش تردید است. مبهم است. این‌جوری هم گاهی گفته می‌شود. یعنی دیگر تفنن در مسئله ندارد. فطرت آیه و سیاق آیه دارد می‌رود. کامل، کلمه دارد. واژه «استفزاز» از واژه‌های مهم سوره اسراء بود که سه بار تکرار شد و فکر نمی‌کنم در قرآن جای دیگر ما داشته باشیم که سه بار، اصلاً جای دیگر، در یک سوره دیگر این واژه به کار رفته باشد. نمی‌دانم، باید بررسی کنید و قطعاً جای دیگر نداریم که سه بار کلمه «استفزاز» به کار رفته باشد. پس انگار همان‌جور که ما «اسراء» داریم، «استفزاز» هم داریم. کار خدا اسراء است. ولایت الله به سمت سیر دادن از زمین به آسمان. ولایت طاغوت و ولایت شیطان استفزاز است؛ از آسمان به زمین. آن یکی دارد که قریش می‌خواستند سازش کنند، تو را بیاورند پایین. از این عقاید درَت بیاورند. به معنای بیرون کردن از مکه را هم اینجا می‌فرماید که فرعون. و جالب است سه تا نمونه دارد مثال می‌زند: یکی شیطان، یکی فرعون، یکی قریش. اینها همه حقیقتاً معاندند. شیطان، کار همه‌شان چیست؟ اشتراک همه‌شان در استفزاز است. هر که در مسیر استفزاز حرکت می‌کند، بداند یا نداند طاغوت است، شیطان است. ولایت شیطان یعنی برآورد مدیریت عملکرد. این می‌شود که آخر معدل دینداری مردم می‌آید پایین. این هم خود شیطان است، هم کارش استفزاز.
**" أَنْ يَسْتَفِزَّكَ مِنْ الْأَرْضِ"** اراده کرد که اینها را از ارض بیرون کند. **"أَغْرَقْنَاهُ وَ مَنْ معه جَمِيعاً"**. هرکه که بنی‌اسرائیل بعدش به بنی‌اسرائیل، **"إِنَّكُمْ تَسْكُنُونَ الْأَرْضَ"** (یا: **"تَسْكُنُونَ الْجَنَّةَ"**) ساکن زمین بشوید. فضا وعده آخرت. اول با وعده آخرت شروع کرد. آخرت دارد تمام می‌شود. وقتی وعده آخرت آمد، **"جَعَلْنا بِكُمْ لَفِيفاً"**. «لَفّی، لَفِیف، مَفْرُوغ، و لَفیفٌ مَغْنُونَ». اینها یادتان است دیگر. یا وعده بار دوم منظور است، یا همان وعده زندگی آخرت که ما همان اول ... ولی می‌فرمایند که احتمالاً همان وعده آخرت به معنی وعده دوم باشد، هرچند معنای قیامت هم می‌تواند بدهد. **"لَفِیفاً"** هم که به معنای ملفوفه دسته جمعی و به هم پیچیده. یک دستتان می‌کنیم، جمع می‌کنیم، بسته‌بندی، گره، پرتتان می‌کنیم. همه را یکجا درست. به بنی‌اسرائیل بعد از غرق فرعون گفتیم: «تو سرزمین مقدس سکونت کن.» بانک (برعکس نظر) فرعون می‌خواست اینها را به زور از آنجا بیرون کند. موشک بسازم. به زور می‌آید تو دست ما. شما را هم با هم برای حساب و داوری محشور می‌کنم. **"جَعَلْنا بِكُمْ لَفِيفاً"**. شما را برمی‌داریم، می‌آوریم. قروقاتی شما جانشین بنی- جانشین فرعونیان بودید.
**"بِالْحَقِّ أَنْزَلْنَاهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ"**. خرید (یا: قرآن)... آیه‌های فوق‌العاده است. انزال و نزولش به حق است. قرآن با مصاحبت حق نازل شده. مصونیت از باطل دارد. نه از ناحیه کسی که نازلش کرده چیزی از باطل و لغو همراهش شده، نه داخلش چیزی است که ممکن است باشد، روزی فاسدش کند. نه غیر خدا کسی با خدا درش شراکت داشته که روزی از روزها تصمیم بگیرد آن را نصب کند و باطل کند. نه رسول خدا می‌تواند تویش دخل و تصرف کند، کم و زیادش کند. فقط کارش ابلاغ است. هیچ مأموریتی نسبت به غیر ابلاغ ندارد. هیچ دخل و تصرفی هم ندارد. بعد هم انزال ما به حق است و نزول او به حق است. چون گاهی انزال هست، ولی خدای متعال انزال که می‌کند اراده آن مُنْزِل را دخیل می‌کند. می‌گوید: «حالا خودت از خودت محافظت کن.» یا: «شما از این محافظت کنید.» **"بِالْحَقِّ أَنْزَلْنَاهُ"** بود، ولی **"بِالْحَبِّ نَزَلَ"** نبود که وقتی به نزول رسید، هم این حق مصاحبت باهاش بکند، همه‌اش را تحت پوشش قرار... واگذار به بنی اسرائیل کتاب. به قوه (یا: باید) کتاب را سفت بگیرید، نگهش دارید، مواظبت بکنید. آنها هم نکردند.
دخالت احدی (یعنی از حوزه تشریع بیرونه). چون حوزه تشریع حوزه‌ای است که اراده شما را خدا دخالت می‌دهد. می‌فرستم. حکم اقامه صلات است. تو باید صلات را اقامه کنی. اینجا خود خدا صدر و ذیل نزول قرآن را به عهده گرفته: «ما نازلش کردیم و **"إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ"**. خودمان هم محافظتش تا ابد داریم.» هیچ احدی دخالت ندارد در مواظبت او، نزول او، نگهداری از او. رضا کامل با حق است. **"وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلّا مُبَشِّراً وَ نَذِيراً."** تو هم فقط دلالت به قرآن می‌دهی. مبشر و نذیری. دخالت در قرآن نداری. دلالت به قرآن داری. نزن. نزولش هم به حق است پایین. یعنی یک قوس نزول داریم. یک قوس صعود داریم. یک قوس نزول. تو قوس صعودش که ملائکه‌اند، چون ذهن ما درگیر زمان است. در قوس صعودش **"مَلْدونُ عَلِيمٍ حَكِيمٍ"**. در قوس نزولش هم که کلمات و حروف پیش شماست، این هم به حق است. این هم مواظبت است. نه کلمه‌اش جابه‌جا می‌شود.
**"وَ قُرْآناً فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النّاسِ عَلَى مُكْثٍ"** (یا **"مَكافٍ"**). من و به حق نازل کردیم. آیه آیه کردیم. با مکث هم فرستادیم. آرام آرام. تدریجی. همه کتاب‌های دیگر دفعی نازل شد. خب اگر قرآن هم دفعی نازل می‌شد، مقابله باهاش راحت‌تر بود. دیگر یکهو ۵۰۰ صفحه آمد. ولی هی آیه به آیه. هی تو موقعیت‌های مختلف. شرایط مختلف. هی یکهو انرژی می‌دهد در یک جنگی. بعد همه چشم به راه‌اند. اگر قبلاً بود، دیگر کسی امید به آیه جدید و پیام جدید و اینها نبود. ولی وقتی می‌آید **"فُؤَادَكَ تَثْبِيتُ فُؤَادَكَ"** می‌کند. آرام آرام که و **"نَزَّلْنَاهُ تَنْزِيلاً"**.
نزولش هم تنزیلی بود. نکته خیلی قشنگ مرحوم علامه می‌گویند. می‌گویند که استعداد مردم می‌خواست هی آرام آرام رشد بکند در تلقی معارف و مقتضای مصالحی بوده که برای بشر در نظر گرفته. می‌خواسته اینها همان که می‌گیرند عمل بکنند. روش قرآنی: یک کلمه می‌گویم. برو عمل بکن. ظرفیت عمومی ایجاد بشود برای آیه بعدی. و حالا بحث تفریق را هم نکاتی در موردش دارند. در مورد تفصیل هم نکاتی دارند.
**"قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لَا تُؤْمِنُوا"**. می‌خواهید ایمان بیاورید؟ می‌خواهید ایمان نیاورید. **"إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ إِذَا يُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّداً"**. اینهایی که قلباً تصدیق کرده‌اند، باور اتحاد دارند با این آیات. نه تو ذهنشان است، تو قلبشان است. این آیات، این حقایق را به دل راه داده‌اند. اینها وقتی این آیات را می‌شنوند با گریبان و با چانه به زمین می‌خورند. دست و گردن و اینها کنایه بود. در عمرم ندیده‌ام کسی به این آیه عمل کرده. سراغ نداریم با صورت بیاید. نه این چانه است. دارم می‌خوانم. اینجا می‌فرماید که: «می‌خواهید ایمان بیاورید، می‌خواهید نیاورید.» آنهایی که به علم رسیده‌اند (که حالا بحث سر این است که اینها کیا بودند. طایفه معینی نبودند. از یهود و نصارا هرکه. هرکه به قلبش راه داده این معارف را) بعد از آن **"زَغَنٌ"** به معنای چانه است. محل اجتماع دو طرف صورت. خر کردن **"زَغَنٌ"** به معنای به خاک افتادن برای سجده است. که سجده هم همین معنا را می‌دهد. چرا از پیشانی و گونه و چانه فقط چانه را ذکر کرده؟ برای اینکه چانه از دیگر جهات صورت به زمین نزدیک‌تر است. انگار به خاک افتادن زودتر به زدن می‌رسد. یک معنای دیگرش هم این است که چانه، ابزار به کار گرفتن زبان است. یعنی تا چانه فعالیت نکند، زبان هم نمی‌تواند فعالیت بکند. **"يَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّداً"**. اینها چونَه‌شان را می‌دهند به این آیات روشن. یعنی دیگر از خودش حرفی ندارد. این چونه که می‌جنباند. می‌گویم پرچونه. فک زیاد می‌زند. این فکش، این چونَش در اختیار قرآن است.
**"أُوتُوا الْعِلْمَ"** وقتی بشود، این شکلی می‌شود. فک و چونه‌اش در اختیار قرآن است. حرف از خودش ندارد. هیچ جنبشی از فکش نیست که دیگر حرفی غیر از آنچه از معارف الهی فهمیده... این **"أُوتُوا الْعِلْمَ"** نامش چیست؟ اختصاص. گفته آنجا **"الْأَوّلُ"** تعدیه منع نمی‌دهد. **"الأذْقَانِ"** را به حالت **"سُجَّداً"** خلق می‌کند. خرم کننده **"سُبْحَانَ رَبِّنَا إِن كَانَ وَعْدُ رَبِّنَا مَفْعُولاً"**. تسبیح اول شروع کرد. اونی که در سیر عوالم. چون علم اصلاً کارش این است که رفعت می‌دهد. عوالم کندن. **"وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ"**. **"إِنَّ اللَّهَ يَرْفَعُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ"**. همین است. **"وَ اللَّهُ يَرْفَعُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ"**. یعنی مؤمنین را درجه درجه بالا می‌بریم. علما را درجات درجات بالا می‌بریم. در حال در سیر در درجات. خب یکی علامت کسی که دارد سیر می‌کند چیست؟ تسبیح. هی دارد از خود و توهمات خود و تعینات خود و مسائل این شکلی هی دارد در می‌آید. آرام آرام پرده، پرده. علامت رشد را هم در سیر و سلوک همین گفتند. بزرگان گفتند: «وقتی به پارسال خودت نگاه می‌کنی، پارسال من یک مشت توهم و کثافت...» یک پرده رشد کرد. برعکس: «پارسال چقدر خوب بودم.» چوب ترقی معکوس کردی. تغییر معکوس. ولی اگر در مسیر اصلاح الی الله باشد، تسبیح است. **"سُبْحَانَ رَبِّنَا"** علامتش این است. حرف اینها این است. **"إِن كَانَ وَعْدُ رَبِّنَا لَمَفْعُولاً"**.
وعده خدا را مفعول می‌بیند. همین الان **"مَفْعُولاً"** است. نه بعداً محقق می‌شود. **"وَعْدُ رَبِّنَا لَمَفْعُولاً"**. الان هست. هرچه بالاتر بروی، وعده را عینی‌تر می‌بینی. اصلاً همین الان هست. محقق می‌شود. دوباره از آن رو می‌گوید **"يَبْكُونَ"**. گریه می‌کنند. که اینجا بکاء علامت علم است. در ماشین نشسته بودم. روایت را خواندم که می‌فرماید که پیغمبر فرمود: «ابوذر، علامت عالم شدن کسی که اهل بکاست.» حالا اختلافات مبنایی داریم، با حاج آقا زیاد دعوا کردیم. خیلی فوق‌العاده است. تواضع و ادب و محبت و محبت اهل بیت. معروف بود. از اوایل طلبگی. یک طلبه‌ای است. می‌آید. عبا و عمامه و لباس همه را می‌کند. آقایان، دو نفر را خیلی دیده‌ام اهل بکا بودند. یکی مرحوم سید منیر هاشمی، یکم حاج شیخ علی. فرمود: «من هم دو نفر را خیلی اهل بکا دیده‌ام.» اینها ضجه می‌زدند. یکی مرحوم ابی‌شأن شیخ محمود، یکی هم محمود پهلوان تهرانی – پدر ایشان عاشق تحریری. فرمود: «مغزم آسیب دید، ضجه زدم.» بعد پسرشان گفته بود که... **"رضوان الله علیهم اجمعین"**. و يزيدهم خشوعا. خشوع اینها بیشتر می‌شود. علمی علم است که خشوع بیشتر بیاورد.
**"قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَنَ"**. امروز بنا به رسمی که امروز بنا نهاده شد و همه کلاس‌ها طول کشید. طولش بدهیم. آیه را نداریم. هر اسم حسنی مال خداست. هر اسم با این بحث که اگر تو هر چیزی را خوب بدانی، آن خود آن خداست. چه بدانی، چه ندانی. هرکه هم حمد بکنی، دارد خدا را حمد می‌کند. چه بدانی، چه ندانی. کمال فقط مال اوست. **"لِلَّهِ الْحَمْدُ"**. **"لِلَّهِ الْمُقَدَّمُ"**. **"لِلَّهِ الْحَمْدُ"**. خدا همه حمدها را. هرکه را تو عالم بابت هر کمالی داری ستایش می‌کنی، خدا را داری ستایش می‌کنی. فقط نمی‌دانی. توجه به توجه. عدم التفات "چرکه". آها! التفات کردن می‌شود تسبیح. می‌گوید اینها کمال نداشتند. من تازه می‌فهمم. هرچی خورشید نور نداشت. بله، بله، بله.
**"سَبِيلاً"**. صلات. تو جهل نکن. اخفات هم نکن. خیلی داد نزن. خیلی هم آرام نخوان. ولی شاید منظور تو مجموع صلات‌ها باشد. این بهتر است: اعتدال را رعایت کن. **"سَبِيلاً"**.
**"وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً"**. آخرش با هم می‌کند. چون تسبیح حمد را می‌رساند. **"يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ"**. حمد برای اللهی است که حالا آن بحثی که آخر کلام بهشتی‌ها با هم حمد است. بحث مفصلی در سوره **"أَعْرَاف"** بحث خوبی دارد. **"قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً"**. هم مقصود خداست که فرزند نگرفته. یعنی خدا هیچ کدام از مخلوقاتش از جنس ایجادی نیست که از او در بیاید. حاوی کمالات. مثلاً چیزهایی باشد که در او هست، می‌آید بیرون. این خیلی بحث مهمی است. زایمان نکرده. بچّه ندارد. اصلاً بحث نیست. یعنی می‌خواهد بگوید تناسب خلق با او تناسب ایجادی نیست. مثل از جنس بچّه و پدر نیست که بچّه از پدر درآمده ولی منفک است (نه که دو تا). بعد بابایی می‌میرد، بچّه هست. از این جنس نیست که از خدا در بیاید. مثل شفا. خدا شفا را بدهد، بعد دیگر شما شفا را داشته باشی، چه خدا از این به بعد بخواهد، چه نخواهد، دیگر شفا را داری. دیگر از او جدا شد. شفا از او درآمد. نه. شفا را که می‌دهد علی الدوام دارد هی در شفا می‌دمد. شفا را می‌گیرد. از این جنس وجود ربطی. هر آنچه که با او ربط دارد. شریکی هم ندارد در اعداد. نه در جنس ایجاد. نه اشراک در اعداد که دو تایی با هم یک ولی که بخواهد به او دستور بدهد ندارد.
**"وَ كَبِّرْ"**. تکبیر مطلق. تکبیر کن از هر آنچه که به ذهنت می‌رسد و ظن و گمان است و علم. خدا را بیرون بیاور! به قول یکی از اساتید می‌گفت که خیلی جمله قشنگی است: انبیا با مردم در حرف مشترکند. در کلمه «ناخدا» نیست (یا: «به خدا نیست»?). تو کلمه «خدا نیست». مردم می‌گفتند: «خدا نیست.» انبیا می‌گویند: «درست است. اینهایی که تو فکر می‌کنی می‌تواند خدا باشد، خدا نیست. آن خدایی که تو تصوّر کردی به عنوان موضوع، بعد محمودَت (محمولت) را سالبه آوردی برایش، آن واقعاً نیست. من هم می‌گویم اونی که تو موضوع آوردی، آن نیست. ما می‌گوییم یک تصوری از خدا داریم، نیست. آن نیست.» لذا خدا هر که در مورد او چیزی می‌گوید، می‌گوید: «این نیست.» **"سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ"**. فقط یک حرف خدا را تسبیح نمی‌کند، آن هم مخلصین. تا کسی مخلص نشده، حرف از خدا که می‌زند، خدا می‌گوید: «من نیستم.» سبحان الله از اینکه این دارد... چون همه‌اش محصول ذهن است. مخلصین هم از ذهن درآمدند. وارد وادی شهود شدند. وصف او. خدا را وصف او نیست، وصف خداست. خدا را سوره صافات داریم، امسال با هم بهش می‌رسیم یا نه. حساب کتاب ندارند. مثلاً مخلصین حساب کتاب ندارند. چرا؟ چون فعل اولاً دیگر فعل آنها نیست، فعل خداست. مثل اونی که خدا از فعل خودش حساب بکشد. خیلی لطیفه. اینها کولاک است. اینها معارف المیزان است. سوره مبارکه **"صَافّات"** که خدا از فعل خودش حساب نمیکشد، از فعل مخلصین هم حساب نمی‌کشد. از وصف خودشان تصفیه نمی‌کند، از وصف مخلصین هم تسبیح مخلصین قرار بدهد.
**و صلی الله علی سیدنا محمد**
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات تفسیر سوره اسرا

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00