جلسه بیست و چهارم : قرآن؛ کتاب تذکر نه اثبات
در این مجموعه جلسات، قرآن بهعنوان معجزه زنده الهی معرفی میشود؛ کتابی منسجم، بیتناقض و فراتر از توان بشر. با روشی عمیق و عقلانی میآموزید چگونه قرآن را درست بفهمید، شبهات را پاسخ دهید و از تفسیر به رأی عبور کنید. مسیر انس با قرآن، از قرائت و تدبر تا شفا و هدایت قلبی، بهصورت کاربردی ترسیم میشود. این جلسات شما را از خداشناسی ذهنی عبور میدهد و به توحید زنده، خداپرستی واقعی و معنای تازهای از زندگی میرساند
* علت اصلی نیاز، «محدودیت» است؛ هر مخلوقی محدود است و هر محدودیتی، نیازمند یک تعیینکننده نامحدود است. [06:16]
* چالش با آتئیستها؛ حتی نظریه «بیگبنگ» نیز سرشار از محدودیتها و نیازمند یک تعیینکننده نامحدود است. [10:00]
* ریشه تفکر اومانیستی غرب: توهم مالکیت بر بدن، مال و سرنوشت خود. [21:35]
* ربوبیت الهی، تجلی عشق اوست؛ حافظ فرمود: ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود. [29:18]
* خداشناسی حضوری: درک اینکه حتی یک لقمه غذا را هم ما پایین نمیبریم، بلکه اوست که اطعام میکند. [34:14]
* از آیات الهی در قرآن: خلقت همسر برای شما؛ چگونه دو انسان غریبه با یک عقد، عمیقترین وابستگی را پیدا میکنند؟ [36:10]
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.»
آقا مطلبی که گفتیم این بود. گفتیم اولین چیزی که انسان درک میکند، خودش و نیازهایش است. این را علامه در جلد ۸ فرمودهاند.
انسان در قدم بعدی، این نیاز را در مورد بقیه اشیا هم میبیند. میبینی آقا، غذایی که میخورد، خودش نیاز دارد به زمینههای دیگری. غذا نیاز دارد به زمین، به آب، به نور، به هوا، به اکسیژن، به باغبان. آبی که میخورد، نیاز دارد به اسبابی، به باران، به سد، به رودخانه، به دریایی تصفیهشده که اینها را پدید میآورد و نگهداری میکند.
در نتیجه، بعد از مشاهده خودش و احتیاجاتش میفهمد که اسباب اطراف او هم نیازمند به موجود دیگری هستند که نیازشان را برآورده میکند. علامه در جلد ۲، صفحه ۳۵؛ جلد ۶، صفحه ۲۴۱؛ و جلد ۸، صفحه ۲۶۶ این را فرمودهاند.
حالا این سیر تا کجا ادامه دارد؟ ممکن است پایان نداشته باشد؛ همینجور الیالدوام لایزال، همه موجودات محتاج؟ که نمیشود! اصلاً وجودی شکل نمیگیرد، اگر یک مبدأیی نباشد که او غنی باشد، احتیاج نداشته باشد، مستقل باشد، وابسته نباشد. اصلاً موجودات شکل نمیگرفتند.
مثال تسلسل، مثال مسابقهای است که -یک مثال از مرحوم آیت الله مصباح، مثال قشنگی است- فرض کنید یک مسابقهای را که ۱۰۰ نفر میخواهند در یک ماراتن شرکت کنند. به نفر دوم میگویند: «بدون!» میگوید: «تا اولی ندود، من نمیدوم.» به نفر سومی میگویند: «بدون!» میگوید: «تا دومی ندود...» سومی به چهارمی، پنجاهمی به پنجاهویکمی، و... تا نودونهمی؛ به صدمی میگویند: «بدون!» میگوید: «تا اولی ندود، من نمیدوم.» اینجا هیچوقت مسابقه در آن شکل نمیگیرد. بالاخره یکی باید شروع کند. تسلسل این است. تسلسل، همه چیز به همدیگر...
این هم حالا مثال دورهای است. هم تسلسل، همه چیز به همدیگر وابسته است؛ و یک سلسله پایانناپذیر. حالا البته بحث تسلسل، بحث مفصلی است. بحثهای جدی در موردش هستند. جای بحث جدی دارد؛ یعنی شاید اشکالاتی هم باشد که حالا جای خودش باید بهش پرداخت. ولی به هر حال اصل قضیه واضح است که به هر حال، تا یک جایی، یک کسی نباشد که او خودش دیگر بینیاز باشد. این یک استدلال است.
بهتر به نظر ما این بود که لیوان چای هم نمیخوره نامفهوم. شما ما همین بحث را بهجای تسلسل، در بحث برهان حد مطرح کردیم، در آن دوره.
جانم خدمت شما عرض کنم که بهجای حالا تسلسل، میشود این را گفت، بگوییم که آقا، کلاً نیاز حکایت از ترکیب است. تا موجودی مرکب نباشد، محتاج نمیشود. هر موجودی که مرکب باشد، محتاج میشود. اگر محتاج است، مرکب است. ترکیب دارد. الان ما چرا به چایی نیاز داریم؟ چون مرکبیم، ترکیبی هستیم. و اختیار من دست ترکیبم است. اختیار ترکیبم دست من نیست. معده، روده، کبد و اینها با همدیگر و گردش اینها و تنظیمات اینها برای من تعیین تکلیف میکند که الان باید آب بخوری، الان باید چایی بخوری، الان باید بخوابی.
روشن است؛ مسئله عمیقی است. رویش دقت بکنیم. چرا احتیاج دارم؟ چون ترکیب دارم. ترکیب از چی میآید؟ ترکیب از محدودیت میآید. ترکیب حد دارد، حد محدودیت. حالا این ترکیبی هم که میگوییم، فعلاً ترکیب مادی مد نظرمان است. ترکیب عقلی هم -فلسفه خواندهاید- ترکیب وجود و ماهیت، آن هم یک ترکیب است. حالا آن ترکیب باز جای دیگر به درد میخورد که خود روح هم مرکب است، ملائکه هم مرکباند. بحثم سخت میشود.
فعلاً همین ترکیب مادی... آنها مرکباند. چرا ترکیباند؟ ترکیب مادی که ندارند. اصلاً ماده... ترکیبشان، ترکیب وجود و ماهیت.
خلاصه آقا، وقتی که پای ترکیب میآید وسط، محدودیت میآید وسط. و حکایت از محدودیت است. یک محدودیتی هست. و الا و لابد، هر محدودی یک هادی دارد؛ یک کسی است که دارد تعیین تکلیف میکند برای این مرکب. چرا محدود میشود؟ برای اینکه تقدیر اینها و اندازهگیری اینها، و اینکه این چه چیزهایی باشد، ترکیب چه چیزهایی باشد. این محدودیت شما.
میگویی: «آقا، "H2O"». وقتی میخواهی یک چیزی را آب کنی، بین این عناصر جدول مندلیف... میخواهی از جدول مندلیف آب تولید کنی، میگویی: «آقا، دو تا هیدروژن بده، یک دانه اکسیژن بده.» من از این عناصر جدول مندلیف آب تولید کردم. خب، اگر این H بشود C، اکسیژن بشود هلیوم، بشود کربن، عرض کنم خدمت شما فسفر، هرچی. اگر آن دو تا هیدروژن بشود سه تا هیدروژن، بشود یک دانه هیدروژن، عوض میشود این ترکیب. دو تا هیدروژن با یک دانه اکسیژن، خود این ترکیب بر اساس محدودیت است. چرا هیدروژن؟ چرا اکسیژن؟ چرا یک دانه اکسیژن؟ چرا بیشتر نه؟ چرا دو تا هیدروژن؟ بیشتر نه، کمتر نه. میشود محدودیت.
حتی در ترکیب عقلی هم این هست. ماهیتش؟ چرا ماهیت روح؟ چرا ماهیت ملائکه؟ چرا ماهیت جبرائیل؟ چرا ماهیت عزرائیل؟ ماهیت به هر حال دارند دیگر. خود همان تعیین تکلیف و محدودیت. این جبرائیل، عزرائیل نیست. آن عزرائیل، اسرافیل نیست. آن اسرافیل، میکائیل نیست. با آنکه ترکیب مادی ندارد.
هرجا که ترکیب میآید وسط، محدودیت میآید وسط. اصلاً هر مخلوقی محدود است. اصلاً محدود اگر نمیشد، مخلوق نمیشد. هر معلولی محدود است. هر مخلوقی محدود است. هر مرکبی محدود است. عنوان اصلی آن چیزی که علت نیاز است: محدودیت. چرا محتاجیم؟ چون محدودیم. چه کسی احتیاج ندارد؟ آنی که محدودیت ندارد. چه کسی محدودیت ندارد؟ آنی که محدودیتها را ایجاد کرده.
آخرش این سلسله محدودیتها باید برسد به یک نامحدودی که او ایجاد محدودیت کرده. این قشنگتر است. اتفاقاً بنده آن آتئیست را با همین حرف... بنده خدا نبود، ولی خیلی متأثر شده بود از آتئیستها. آره، بعد چیز بود، از فضای توحید فاصله گرفته بود. محکم آمده بود. دانشجو بود. گفتش که: «من خدا را قبول ندارم. چهجوری میخواهی برای من اثبات کنی؟» گفت: «نمیتوانی اثبات کنی. پدرم هم مثل شما مذهبی است و فلان و اینها نتوانسته و اینها. و زیر بار هیچی نمیروم. من قائل به بیگبنگم و هیچی دیگری را قبول ندارم و فلان. با من هم هیچ برهان عقلی نیاورید. من اصلاً فراتر از حس و ماده و اینها را قبول ندارم. با حس برای من خدا را اثبات کن.»
دیگر ما یک لحظه جا خوردیم که من چی به این بگویم دیگر؟ هرچی در حوزه خوانده بودیم، پرید. رفتم روی بیگبنگ. حالا اشکال ندارد، ولی با همان حس میشود؛ یعنی محسوس بود روی چیز مخصوصی باهاش بحث کردم. آوردمش روی بیگبنگ. گفتم که: «به هر حال در بیگبنگ ما ترکیب داشتیم یا نداشتیم؟ انفجار اولیه اینکه آن لحظه انفجار کی باشد، شدت انفجار چقدر باشد، ماده انفجار چی باشد، مورد انفجار چی باشد؛ همه اینها رویش یک تعیینی صورت گرفته. همه اینها حاکی از محدودیت است.
هر محدودی اولاً ترکیب دارد و محدودیت دارد. هر محدودیتی یک نامحدودی میخواهد که برای آن تعیین محدودیت بکند؛ باشد که تعیین بکند که اینقدر انفجار در این درصد باشد، در این شدت باشد، در این لحظه باشد. لحظه داشته دیگر. لحظه قبلی نباشد. لحظه بعدی نباشد. این شدتش ۹۰ درصد باشد، ۹۲ درصد نباشد. مواد انفجاری این باشد. نقطه انفجار این باشد. مورد انفجار این باشد.»
این نکته مهم. همان اتفاقش هم، حتی خود اتفاق هم یک قاعده دارد. اصلاً اگر شما این را قبول نکنی، جهت... حتی اتفاق هم قاعده دارد. اساساً منکر علیت میشود. از رأس، از ریشه. علیت دیگر بالاخره اشکالاتی ما علیت را قبول نداریم. بحث علیت بحث مهمی است. در فلسفه غرب هم یک عدهای در این فضا وارد شدهاند که آقا، ما اصلاً چیزی به نام علیت نداریم. خیلی بحث مهمی است. درس درست نمیکنیم در حوزه؛ یعنی درسها را کاربردی نمیخوانیم. نمیفهمیم کجاهاش چقدر مهم است. کجاهاش ریشهای.
دیشب یک بحثی بود. تعدادی از دوستانی که مسئولیت دارند جاهایی و اینها. بحث سر این بود که آقا، درسهای حوزه کاربردی خوانده نمیشود. علت و معلول و امکان و وجوب و فلان و... کجا میخورد؟ چه گرهای را باز میکند؟ چه چالشی را حل میکند؟
آن وقتی که ما فلسفه میخوانیم، اگر به ما میگفتند: «آقا، علیت به درد کجا میخورد؟» کلاً همان موقع یک چیز دیگر میفهمیدیم، یکجور دیگر میخواندیم؛ که اگر علیت ثابت بشود، تمام مبنای فلسفه غرب میرود روی هوا. بنیاد آتئیستها میرود روی هوا. اصل چالش علوم، بحث علیت است. علیت خیلی مهم است.
چی میگویند؟ بهجای علیت چی میگذارند؟ «الف علت ب نباشد» را قبول نمیکنند. میگوید: «مقارنت دارند، الف و ب.» داستان معروف که یکی از این فیلسوفهایشان -الان اسمش یادم رفته- «پوپر» بوده، یکی دیگرشان گفتش که: «ما من و داداشم در ترن داشتیم میرفتیم. ترن وارد تونل شد. تا وارد تونل شد، داداش من هم چیز کن... موز میخواست بخورد. تا موز خورد، وارد تونل شدیم، تاریک شد.» این فکر کرد که بین موز خوردن و تاریک شدن، نسبتی است. فکر کرد موز که میخورد، تاریک میشود. در حالی که این ربطی به آن... میگفت: «شماها میگویید این علت آن است.»
حالا من کاری به این ندارم که آیا هر چیزی علت در علیتش درست است یا نه، که بحث معرفتشناسی میخواهد. ولی مسئله این است که اگر شما بخواهید نظام علیت را انکار بکنید، کلاً گفتگو نمیشود کرد. اصلاً خود همین استدلالی که طرف آورده، بهخاطر علیت است. چون میگوید: «آقا، صغرا، کبرا، سپاس، نتیجه.» هیچ کسی هیچ استدلالی نمیتواند بکند. هر کسی که هر چیزی را رد میکند، خود علیت را هم دارد رد میکند. دارد استدلال میآورد، دارد علت میآورد برای اینکه علیت را قبول ندارد. آره، پارادوکسیکال. بله، روشن است. پس علیت را نمیشود انکار کرد.
این میشود علت. از آن ور هم، محدود علت دارد؛ علت نامحدود دارد. یعنی آخرش باید بخورد به نامحدود. وگرنه باز خودش یک موجود مرکبی است که تحت اراده یک موجود بالاتر، تعیین حد برایش شده است. این آقا، این میشود روال. این میشود مسیری که میرساند ما را به اینکه این سلسله موجودِ محتاج -که حالا گفتیم بهخاطر احتیاجشان، بهخاطر محدودیت و ترکیبشان- آخر باید برسند به یک موجود نامحدود نامرکبی که وجودش به خودش قائم است و هیچ نیازی به بیرون خودش ندارد.
این میشود سوره توحید. «قل هو الله احد، الله الصمد.» هم نامحدود و نامرکب بسیط است که میشود «احد». و وقتی که بسیط شد و نامحدود بود، میشود «صمد». قرآن این شکلی خدای متعال را توصیف میکند. پس آقا، علامه در جلد ۷، صفحه ۳۰۰ و جلد ۱، صفحه ۱۰۹ میفرمایند که اینجاست که ذهن انسان متوجه وجود حقیقتی میشود که متکی به ذات و غنی به ذات است. قرآن نام این حقیقت را میگذارد «الله تبارک و تعالی».
بحث بعدی این است که ما نیازمان به خدا نیاز دائمی است. آقا رضا خوشحال شد. صفر چند جلسه صفحه عوض نشده بود، یک برق شادی در چشمش زد. آره، رفتیم خدایا این فیک بود، الکی زدند.
چون دیدم بحث بعدی این است که نیاز ما به خدا نیاز دائمی عالم هم بهش «مخلوق» گفته میشود، این جهان هستی هم مخلوق است هم مملوک. اینها مهم است. عرض کردم آنی که رابطه ما با خدا را تعیین میکند، درک این مسئله است. درک ملکیت است، نه درک مخلوقیت. مخلوق لازم نیست لزوماً دائم دنبال جلب رضایت خالقش باشد. مملوک است که باید دنبال جلب رضایت مالکش باشد. مربوب است که باید دنبال جلب رضایت ربش باشد.
آنی که رابطه ما را با خدا تعیین میکند و پرستش از تویش ایجاد میشود، خداپرستی درمیآید. پرستش ازش ایجاد میشود، چیست؟ خداپرستی با خداشناسی؟ خداپرستی کار مملوک است، کار مربوب است. درست شد؟ پس مخلوقات، مملوک خدا و متقوم به الله هستند. این «متقوّم» یعنی قوام وجودیشان به مثل این حالا تشبیه دیگر، تشبیه حسی است. تشبیه غلطی هم هست، ولی به هر حال نزدیک میکند ذهنمان را. گیاهی که میخواهد بیاید بالا، یک چوبی زیرش میگذارند، آرامآرام بتواند... آن میشود قوام این گیاه. این درخت، این گیاه، این چوب میشود قوام به این. قائم است، اگر سرپا است، اگر دارد میرود بالا، به این چوب است. خیلی دوری از بحث ما، ولی از این جهت شبیه است دیگر. قوام را میرساند، متقوم را میرساند.
ما هرچه که هستیم و هرچه که داریم، متقوم حضرت حق سبحانه و تعالی است. همش مال اوست. اصلاً مال اوست، ملک اوست. ما بینایی از خودمان نداریم. «أَمَّن يَمْلِكُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ». قرآن قشنگ میگوید: «کسی که مالک شنیدن و دیدن است.» مالک شنیدن، نه فقط مالک چشممان، مالک دیدن ماست، مالک شنیدن ماست. ما وقتی میشنویم، داریم در ملک او تصرف میکنیم.
این آن ریشهای است که اگر غرب به این برسد، کل نظام فرهنگی و فکری غرب متلاشی میشود. چون همش متکی بر چیست؟ برای اینکه مال خودم است، حق خودم است، خودم تعیین میکنم. نظام اومانیستی، خودم. آقا، چشم خودم است. تن خودم است. بدن خودم است. موی خودم است. دوست دارم. جنسیت خودم است. خودم تعیین میکنم که این بدن خودم را باهاش چهکار بکنم؟ چه استفادهای ازش بکنم؟ چی بخورم؟ «فی اموالنا ما نشاء.» آنجوری که دلمان میخواهد. «تو چه حقی داری به ما بگویی که ما در اموالمان چهشکلی تصرف بکنیم؟ ما در اموالمان هرجوری که بخواهیم تصرف میکنیم.» «أَصَلَاتُكَ تَأْمُرُكَ». قبلش داشت، آیه ۸۷ سوره هود. «قَالُوا يَا شُعَيْبُ أَصَلَاتُكَ تَأْمُرُكَ أَن نَّتْرُكَ مَا يَعْبُدُ آبَاؤُنَا أَوْ أَن نَّفْعَلَ فِي أَمْوَالِنَا مَا نَشَاءُ». «ما نشاء.» مسئله اینجاست. خیلی هم به ظاهر جمله درستی است. اصل مغالطه اینجاست. «مال خودم است، آنجوری که دلم بخواهد استفاده میکنم.»
حالا این «مال خودم است»، آن «آبروی خودم است»، این «زن خودم است»، آن «بچه خودم است»، این «نمیدانم بدن خودم است.» احساس ملکیت دارد دیگر. تا میرسد به اینکه «اَلَیْسَ لَکُمُ مُلکٌ» نامفهوم. مملکت خودم است. حاکمیت خودم است. درست شد؟
قرآن چی میگوید؟ آن نکته اصلی داستان خداپرستی این است که هیچکدام مال تو نیست. «لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ.» نامفهوم آنی که خلق کرده، امر هم با اوست. ملک هم با اوست. «تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ.» «بِیَدِهِ الْمُلْکِ». ملک در دستش است. خدا مالک علیالاطلاق همیشه است. همیشه مالک است. من که خلق کرده، ملکیتش را زده به اسم شما. واسه کاری که ایران خودرو میکند. فقط ماشین را درست کرده، تحویل شما میدهد. انگار خدا این کار را کرده. «ملک ماشین خودم است.» آقا ماشین ایران خودرو. ایران خودرو فقط ایجادش کرد، مونتاژش کرده. درست شد؟ اگر تازه همان را هم برای خدا قائل باشند. همان را هم برای خدا قائل نیستند. «طبیعت ما را درست کرده.» یک نکتهای است.
پس شد این نکته اینکه آقا، ما محتاجیم. محتاج به قیومیت او، محتاج به مالکیت، محتاج به ربوبیت. غذایی که میخوریم، او این غذا را ایجاد کرده. او این دستگاه هاضمه را ایجاد کرده برای پذیرش. تناسب ایجاد کرده. خیلی زیباست. آدم فکر بکند، اصلاً مبهوت میشود.
یک بار حاجآقا -خدا انشاءالله به ایشان طول عمر- یک عمل جراحی داشتند. سال ۹۶ بود، اول سال. حاج آقای بزرگ، استاد حاج آقای شما عرض کنم که عمل جراحی داشتند. شستشان مشکلی داشت. دیگر فرمودند: «بریم برای کارهای عمل و اینها.» رفتیم بیمارستان و هماهنگ کردیم و یک صبحی دیگر دوتایی رفتیم برای عمل. ۷ صبح با هم بودیم و تا ظهر طول کشید. اول تا اتاق عمل و اینها که حالا حاجآقا آماده بشوند و بروند عمل و اینها. ساعت ۹ اینها تقریباً رفتند برای عمل. قبلش صبحانه و اینها خورده. استراحت کردم و رفتن عمل. نشسته بودیم. رفته روی تخت. دوتایی با هم. دوتایی که یعنی در محضر. بعد شروع کردند روی بدنشان توضیح دادن: «این پوست را نگاه کن. اینجا را نگاه کن. انگشت خم میشود.» شروع درس خداشناسی روی خلاصه خیلی جالب بود که مثلاً همین یک حرکت کوچکی که این انگشت آسیب پیدا میکند، تازه آدم میفهمد آقا، چه داستان مفصلی تا الان داشته کار میکرده. چقدر عجیب بوده. تاندونش آسیب دیده. بعد حالا چه داستانی دارد این تاندون؟ این را چه عمل مفصل؟ چقدر هزینه؟ چقدر درد؟ چقدر مشکلات؟ یک کمی جابهجا بکنند که این شست راحت تکان بخورد. یک قلمش است از بین این چند میلیارد سلول، این چندصد هزار قطعهای که در بدن است؛ یک دونهاش این است. خیلی عجیب است. یعنی این دردها و مریضیها و مشکلات را خدا گذاشته که بفهمیم.
چشمت که کار میکند، این دستگاه هاضمه... خب چرا مثلاً شما پلاستیک را که میخوری، این غذا را نمیبلعد؟ یا چرا این تبدیل به خون و انرژی و اینها نمیشود؟ در بدن سیبزمینی را که میخوری، اینجوری میشود. گندم پختهای که شده نان، مثلاً چرا اینجوری میشود؟ آجر اگر بپزی، چرا دندان این را خورد نمیکند؟ بعد مثلاً اگر خورد هم بکند، قورت بدهی، مثلاً هضم نمیشود، انرژی نمیشود. کی این سنخیتها را ایجاد کرده؟ بعد آن را که خلق کرده، با سنخیت شما بوده.
یکی از دوستان میگفت: «یک انار بردم.» انار بود، یا یک چیز دیگر برای حاج آقای وزیری -خدا به ایشان هم طول عمر- ایشان هم خیلی خیلی گرفت و زد زیر گریه. چقدر گریه کرد. گفتش که: «آن روزی که خدا داشته این را خلق میکرده» -حالا مثل اینکه از یک کشور دیگر هم فکر کنم چیزی بود، حالا دقیق یادم نیست- «و آن روزی که داشته این را خلق میکرده، حواسش به من بوده که مثلاً این دانه انار را من دارم درمیآورم که برسد به دست فلانی، او بخورد.» بعد آن بارانی که داشته میآمده، تقدیرات این درخت، بادی که داشته بهش میخورده، یکجوری تنظیم کرده این نیفتد از درخت. باد رشدش بدهد. آبش یکجوری باشد که این فلان بشود. نور دقیق تنظیم بشود که قرار است بیاید آن از اینجا بچیند، به آن یکی بفروشد، آن بردارد بیاورد از آن کشور، رد کند به آن یکی بدهد. صبح جمعه، روز فلان، ساعت فلان بدهد. با فلانی، این باز کند بخورد. همه اینها را در آن دوران لحاظ کرده. به عشق فلانی. آن حلوا را مثلاً داده برای ما بیاورد، مثلاً مال کجا بوده؟ «آن مواد اولیهاش را مثلاً داشته.» خیلی عجیب است. این را میگویند رب، رب یعنی حواسش بهت هست. تو محتاجی، ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود. الان میفرماید: «من فلسفه خلقت را در این مصرع حافظ فهمیدم: ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود.» اونم یک عشقی دارد سر اینکه نیاز تو را برآورده کند.
بعد با چه تنوعی! بابا، برای نیاز من در تشنگی، یک آب خالی کفایت میکرد. این ورزش نامفهوم خدای سبحان تبارک و تعالی چه کرده؟ ایجاد کرد. بعد آب شور، آب شیرین که هرکدام یک کارکرد. بعد آمده با این آب، درخت؛ با این درخت، میوه. بعد چه میدانم، یکیش میشود هندوانه، یکی میشود خربزه، یکی میشود گیلاس، یکی میشود زردآلو، یکی میشود هلو، یکی میشود پرتقال! نارنگی، پرتقال تابستانی، پرتقال زمستانی، پرتقال مصری، پرتقال لبنانی، پرتقال جزن نامفهوم، پرتقال شمالی، پرتقال ترش، پرتقال شیرین. اوه، چه حوصلهای دارد خدا! اینها عشق است. باز هم بد نیست اینجا شمال، انبه، انبه پاکستانی ببینیم. خدا برای ما چی خلق کرده در پاکستان؟ به یاد ما بوده آنجا.
این میشود توجه. در نگاه قرآن، همه موجودات جهان هستی هر لحظه از خدای متعال فیض و رحمت وجودی دارند. این خدای قرآن است. آن به آن دارد ترحم میکند. اصلاً آقا، کاری که در برابر ضعف و نیاز اسمش رحمت است. یک بار توضیح دادم که بچهای که سردش است، دارد میلرزد، مادر میآید رویش پتو میاندازد، کاپشن تنش میکند. این میشود... این کار مادر میشود رحمت؛ یعنی توجه میکند و رفع نیاز میکند.
جلب رحمت با چیست؟ با ابراز نیاز. «رَبِّ إِنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ.» ابراز نیاز و ابراز... حتی اگر درخواست بعدش ندارد. خیلی لطیف است. حتی بعدش نمیگوید: «حالا گرفتاریم را برطرف کن.» نه. همان که من بفهمم نیاز دارم و بفهمم که تو ارحم الراحمینی، این فرایند میشود رفع نیاز. مسئله خیلی قشنگ است. خیلی لطیف است. خیلی مطلب، مطلب فوقالعادهای است. داستان همش همین است. هر چقدر بفهمی...
حالا یک رحمت عام داریم، یک رحمت خاص. در رحمت عام دیگر به اینکه موجودات ابراز نیاز بکنند توجه نکرده. همینقدر که نیاز، توجه کرد و برآورده کرد. ولی در رحمت خاص، هر چقدر که ابراز نیاز بکند، توجه و رحمت خاص بهشان میدهد. امشب احمد خاص نامفهوم که اصل رحتم است اینه. چون آن رحمت عام مال عالم تکوین است. این رحمت خاص مال عالم پاداش است. ببینید، دو تا خیلی تفاوت. شما اثر رحمت عام میآیی یک جایی مدرسه تأسیس میکنی، امکانات هم میگذاری برای اینکه بیایند درس بخوانند. برای کی مدرسه ایجاد کردی؟ برای جوانان و برای نوجوانان این شهر. چند هزار نوجوان، چند هزار جوان. درست. رحمت عام این است که اینها شدند دانشآموز و دانشجو و دانشمند.
رحمت خاص بعد از اینکه اینها میآیند ثبتنام میکنند، سر کلاس مینشینند، ازت استاد میخواهند. استاد که آوردی، از استاد استفاده میکنند، شاکر نعمت استادند. آنجا هر چقدر شکر، شکر عملی. وقتی درس میخواند، وقتی نمره میآورد، وقتی حرف استاد را گوش میدهد، میشود شکر عملی. هر چقدر شکر عملی بکند، رحمت خاص نصیبش میشود.
این میشود خدای قرآن. این نیست که خدا آفریده باشد، رها کرده باشد. نه. هر لحظه دارد از هلاکت نگهداری میکند. آن به آن. خیلی قشنگ است. این اصلاً جای توجه جدی دارد. این غذایی که شما میخوری، او دارد از گلوی تو پایین میدهد. خودت نمیخوری. «هُوَ الَّذِي يُطْعِمُنِي وَ يَسْقِينِ. وَ إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ.» تو وقتی مریض میشوم، وقتی مریض میشوم، «فَهُوَ يَشْفِينِ». درمان من با کیست؟ پرستار من کیست؟ کی رسیدگی میکند؟ حالم دارد خوب میشود. خیلی عجیب است. خدا کند این معرفت نصیبمان بشود. خیلی زیباست.
این میشود از جنس معرفت حضوری. خدا را این شکلی دیدن. توحید افعالی که آقا، این کاری که الان دارد انجام میشود، مگر من میتوانم کاری بکنم؟ مگر من اصلاً میتوانم؟ «لا حول ولا قوة الا بالله.» مگر من هولی دارم؟ قوهای دارم؟ توانی دارم؟ هیچی. کی دارد حرف میزند؟ کی دارد فکر میکند؟ کی دارد مینویسد؟ کی بیدار شد؟ من مگر میتوانم بیدار شوم؟ من مگر میتوانم بخوابم؟ مگر خوابیدنم دست خودم است؟ همه عالم جمع بشوند بهعلاوه خودم تلاش بکنیم که من الان خوابم میآید، نخوابم. خوابم نبرد. ماشین تصادف نمیکرد که. بنده خدا معاون رئیس جمهور، همسرش و دو تا بچهاش کشته شدند در مسیر مشهد. خوابش برده بود. همه عالم جمع بشوند کاری بکنند خوابم نبرد، از خواب بیدار نشوم. دست کیست؟ دست من است؟ من میتوانم؟
خود خواب، یک برهان جدی. خیلی برهان خواب، «وَ مِنْ آيَاتِهِ مَنَامُكُم بِاللَّيْلِ وَ النَّهَارِ». ما اصلاً به اینها کار نداریم. در کتاب قرآن، خداشناسی و خداپرستی مطرح است. خود سوره مبارکه روم، سوره بسیار عجیبی. همش آیات الهی. «وَ مِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجًا.» همسر جزو آیات الهی است. برهان همسر! قرآن برهان همسر آورده. برهان خواب آورده. در کدام کتاب توحیدی برهان خواب داشتیم؟ قرآن این را گفته. چرا؟ چون به نیاز تو اشاره دارد. به فرایند نیاز تو و رفع نیاز تو. میتوانی؟ تو قدرت داری؟ توان داری؟ این زوج را کی برای تو آفریده که هیچ کسی جز این نمیتواند این نیاز تو را برآورده کند؟ خیلی عجیب است. خیلی عجیب است. چهجوری منطبق با تو آفریده؟ یک جنس غریبهای، یک جنس متضادی از تو را؟ جنس متضاد! آخه چهجور میشود یک موجودی با متضاد خودش اُنس بگیرد؟ آرام بشود؟ بعد این علاقهای که ایجاد میکند...
بابا، این ۳۰ سالش است، آن ۲۸ سالش است. دو تا آدم با دو تا فرهنگ متفاوت، با دو تا درک متفاوت، با دو تا نیمکره فعال متفاوت. این نیمکره این ورش فعال نامفهوم. فرهنگهای متفاوت، شخصیتها و روحیات متفاوت. بعد یک عقد بینشان خوانده میشود. یک ساعت از عقد میگذرد، یکجوری به هم وابستهاند که انگار اینها ۶۰ سال است با همدیگر زندگی کردهاند. مگر میشود این علاقه را ایجاد کرد؟ کار کیست؟ در دل شما، خودت میتوانی نسبت به چیزی و کسی ایجاد کنی؟ یا وقتی علاقه ایجاد شد، میتوانی برطرف کنی؟ برطرف کن بِره. کی ایجاد کرد؟ کی دسترسی داشت آن ته ته وجودت به ته اعماق قلبت؟ آنجاها را داشت دست میزد. یک چیزی آورد، یک چیزی برد. کی دستش به آنجا میرسد؟ خودت هم دستت به آنجا نمیرسد. خودت هم زورت نمیرسد. خیلی عجیب است.
خداشناسی یک نفر... این میشود آن خدایی که هم خلق کرده، هم دارد تدبیر میکند، هم دارد مدیریت میکند، هم دارد ربوبیت میکند. بنابراین، همانطور که اشیا در اصل حدوث و ایجاد به آفریدگار نیاز دارند، در بقا هم به او محتاجاند. علامه در جلد ۱۸، صفحه ۳۴۶ و جلد ۷، صفحه ۳۰۰ این را فرمودهاند. آیاتی از قرآن کریم بیان میکند. وقتمان گذشت. حیف شد. حالا انشاءالله فردا ادامه بحث.
«و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین».
-------------------------
منابع:
[آیه قرآن] سوره انبیاء، آیه ۸۳ — «...أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ» (که بیتردید به من آسیب و سختی رسیده و تو مهربانترین مهربانانی.)
[آیه قرآن] سوره اخلاص (توحید)، آیات ۱-۴ — «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ﴿١﴾ اللَّهُ الصَّمَدُ ﴿٢﴾ لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ ﴿٣﴾ وَلَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ ﴿٤﴾»
[آیه قرآن] سوره شعراء، آیات ۷۹-۸۰ — «وَالَّذِي هُوَ يُطْعِمُنِي وَيَسْقِينِ ﴿٧٩﴾ وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ ﴿٨٠﴾» (و آنکه اوست که به من غذا میدهد و سیرابم میکند، و هنگامی که بیمار شوم، اوست که شفایم میدهد.)
[آیه قرآن] سوره روم، آیه ۲۳ — «وَمِنْ آيَاتِهِ مَنَامُكُم بِاللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَابْتِغَاؤُكُم مِّن فَضْلِهِ...» (و از نشانههای [قدرت و ربوبیت] او خواب شما در شب و روز و جستجوی شما از فضل اوست...)
[آیه قرآن] سوره روم، آیه ۲۱ — «وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً...» (و از نشانههای او این است که از جنس خودتان همسرانی برای شما آفرید تا در کنار آنان آرامش یابید و در میانتان مودّت و رحمت قرار داد...)
[آیه قرآن] سوره یونس، آیه ۳۱ — «...أَمَّن يَمْلِكُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ...» (یا کیست که مالک شنوایی و دیدگان است؟)
[آیه قرآن] سوره هود، آیه ۸۷ — «قَالُوا يَا شُعَيْبُ أَصَلَاتُكَ تَأْمُرُكَ أَن نَّتْرُكَ مَا يَعْبُدُ آبَاؤُنَا أَوْ أَن نَّفْعَلَ فِي أَمْوَالِنَا مَا نَشَاءُ...» (گفتند: «ای شعیب، آیا نمازت به تو دستور میدهد که ما آنچه را پدرانمان میپرستیدند، رها کنیم، یا در اموالمان به میل خود تصرف نکنیم؟»)
[آیه قرآن] سوره تغابن، آیه ۱ — «...لَهُ الْمُلْكُ وَلَهُ الْحَمْدُ...» (...فرمانروایی و حکومت فقط برای اوست و همه ستایشها ویژه اوست...)
[آیه قرآن] سوره ملک، آیه ۱ — «تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» (همیشه سودمند و با برکت است آنکه فرمانروایی [همه هستی] به دست اوست و او بر هر کاری تواناست.)
[داستان/حکایت تاریخی] اولین چیزی که انسان درک میکند، خودش و نیازهایش است. (المیزان،ج۸ ، ص۴۷)
[داستان/حکایت تاریخی] انسان پس از مشاهده نیازهای خود، میفهمد که اشیای اطراف او نیز برای رفع نیازشان به موجود دیگری نیازمند هستند. (المیزان، ج ۲، ص ۳۵؛ ج ۶، ص ۲۴۱؛ و ج ۸، ص ۲۶۶)
[داستان/حکایت تاریخی] ذهن انسان در نهایت به وجود حقیقتی متکی به ذات و غنی بالذات متوجه میشود که قرآن آن را «الله تبارک و تعالی» مینامد.
( المیزان، ج ۷، ص ۳۰۰ و ج ۱، ص ۱۰۹ ).
[داستان/حکایت تاریخی] همانطور که اشیاء در پیدایش خود (حدوث) به آفریدگار نیاز دارند، در بقای خود نیز به او محتاج هستند( المیزان، ج۱۸، ص ۳۴۶ و ج ۷، ص ۳۰۰).
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه نوزدهم : توحید؛ زیربنای همه ارزشهای دینی
لعل روانبخش
جلسه بیستم : تفاوت دانستن خدا و یافتن خدا
لعل روانبخش
جلسه بیست و یکم : خودشناسی، راه بیواسطه توحید
لعل روانبخش
جلسه بیست و دوم : قرآن؛ کتاب تذکر نه اثبات
لعل روانبخش
جلسه بیست و ششم
لعل روانبخش
جلسه بیست و هفتم
لعل روانبخش
جلسه بیست و هشتم
لعل روانبخش
جلسه بیست و نهم
لعل روانبخش
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات لعل روانبخش
جلسه چهلم
لعل روانبخش
جلسه سیزدهم : قرآن؛ مسیریاب زندگی انسان
لعل روانبخش
جلسه چهاردم : تلاوت حق؛ معیار ایمان به قرآن
لعل روانبخش
جلسه پانزدهم : تفسیر به رأی؛ آفت تدبر قرآنی
لعل روانبخش
جلسه شانزدهم : فهم عمومی قرآن؛ آری یا نه؟
لعل روانبخش
جلسه هجدهم : شرح صدر؛ معیار فهم آیات
لعل روانبخش
جلسه بیست و چهارم : قرآن؛ کتاب تذکر نه اثبات
لعل روانبخش
جلسه نوزدهم : توحید؛ زیربنای همه ارزشهای دینی
لعل روانبخش
جلسه بیستم : تفاوت دانستن خدا و یافتن خدا
لعل روانبخش
جلسه بیست و ششم
لعل روانبخش
در حال بارگذاری نظرات...