لعل روانبخش

جلسه بیست و ششم

00:46:54
116

در این مجموعه جلسات، قرآن به‌عنوان معجزه زنده الهی معرفی می‌شود؛ کتابی منسجم، بی‌تناقض و فراتر از توان بشر. با روشی عمیق و عقلانی می‌آموزید چگونه قرآن را درست بفهمید، شبهات را پاسخ دهید و از تفسیر به رأی عبور کنید. مسیر انس با قرآن، از قرائت و تدبر تا شفا و هدایت قلبی، به‌صورت کاربردی ترسیم می‌شود. این جلسات شما را از خداشناسی ذهنی عبور می‌دهد و به توحید زنده، خداپرستی واقعی و معنای تازه‌ای از زندگی می‌رساند

معرفی
* حس‌گرایی، مهم‌ترین علت معرفتی انکار خدا؛ وقتی قوم بنی‌اسرائیل خدای دیدنی طلب می‌کرد! [11:36]

* وقتی نمرود ادعای زنده کردن و میراندن کرد، ابراهیم(ع) با یک سؤال او را مبهوت ساخت! [18:52]

* خطر حس‌گرایی در لباس دین؛ وقتی ملائکه به موجودات فضایی و بهشت به مریخ تقلیل می‌یابند [28:16]

* پاسخ قاطع به حس‌گرایی؛ ریاضیات چگونه عالم مجردات و تجرد روح را اثبات می‌کند؟ [36:06]

* خدای «رخنه پوش»؛ مغالطه بزرگ آتئیست‌ها که خدا را در عرض علل طبیعی قرار می‌دهند [39:39]

* جایگاه خدا در نظام طبیعت، جایگاه نویسنده در کتاب است؛ او علت‌العلل است نه علتی در عرض سایر علل. [42:30]

* آیه «بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا»؛ آیا این آیه به معنای بی‌ستون بودن آسمان است یا دعوت به تدبر در نظام آن؟ [45:28]
خلاصه
با وجود آنکه فطرت انسان خداجوست و نشانه‌های الهی عالم را پر کرده است، چرا عده‌ای خدا را انکار می‌کنند؟ یکی از دلایل معرفتی این انکار، «حس‌گرایی» است؛ یعنی تکیهٔ صِرف بر حواس پنج‌گانه و نادیده گرفتن عالم غیب. نماد این تفکر در قرآن، قوم بنی‌اسرائیل است که با دیدن آن‌همه معجزه از حضرت موسی، باز هم می‌گفتند: «اجْعَلْ لَنَا إِلَٰهًا»؛ «برای ما خدایی محسوس قرار بده». دلیل دیگر، برداشت غلط از جایگاه خداست. آن‌ها می‌گویند چون علم، علت پدیده‌ها را کشف کرده، دیگر نیازی به «خدای رخنه‌پوش» نیست؛ اما غافل‌اند که خدا در عرض اسباب طبیعی نیست، بلکه در طول آن‌ها و علت‌العلل است. این کج‌فهمی‌ها و انکارها، همه از یک جنس است.
متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
بحث رسید به اینکه علل انکار خدا چیست. در عین اینکه ما دیدیم که گستره وجودش، کمالاتش، این قدر زیاد و وسیع است، چه می‌شود که عده‌ای اقدام به انکار خدا و آیات الهی می‌کنند؟ خب، بر اساس فطرت، باور به خدا در فطرت هر انسانی هست و نشانه‌های الهی هم آن‌قدر در جهان زیادند که نمی‌شود این‌ها را نادیده گرفت. علامه در جلد و صفحه ۳۵۵ المیزان می‌فرماید: جدای از این‌ها، اتفاقاتی که برای انسان پیش می‌آید یا برای دیگران پیش می‌آید و دعوت و تذکر انسان‌های الهی که می‌آیند ما را تذکر می‌دهند، این‌ها زمینه را فراهم می‌کند برای اینکه وجود خدا را بپذیریم. حالا سؤال اصلی این است که چرا با وجود این شرایط، برخی انسان‌ها نشانه‌های الهی را انکار می‌کنند و وانمود می‌کنند که باور ندارند به وجود خدا؟ مخصوصاً این آتئیست‌ها. وقتی که علت‌های انکار خدا را بررسی کنیم و ریشه‌یابی کنیم، می‌توانیم موانع پذیرش خدا را از بین ببریم و جامعه را سوق دهیم به سمت توحید و عبودیت. به همین دلیل، بررسی علل انکار وجود خدا و نشانه‌های الهی اهمیت ویژه‌ای دارد در بین مسائل خداشناسی.
از آیات قرآن، دو دسته علل را می‌شود برای انکار خدا پیدا کرد: علت اول، علت معرفت‌شناختی؛ علت دوم، علت اخلاقی؛ یعنی تکبر دارد، مرض در دل دارد، غرض دارد. کدام مورد؟ بله، به فطرتشان پشت می‌کنند. خب، این یکی علت‌ها اخلاقی است، اما علت اول، علت معرفت‌شناختی است؛ یعنی پیش‌فرض‌هایی را طرف دارد در ساحت فکر و اندیشه و باور که این پیش‌فرض‌ها اجازه نمی‌دهد که بخواهد به عالم غیب و توحید و این‌ها توجه کند.
خب، در علل معرفت‌شناختی، سه تا مطلب هست که مطالب مهمی است. یعنی همین اولی‌اش آقا، جای یک هفته بحث دارد. نه، یک هفته برای ماها، یک هفته برای شما. یعنی یک هفته اینجا، که برای ما می‌شود یک سال. علت اولش حس‌گرایی است. حالا بنده در مورد حس‌گرایی مفصل در جلسات صحبت کردم، یادم نمی‌آید حتی عنوان، یادم نمی‌آید کجا بوده و چی بوده. آها، چرا، سوره مبارکه محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، بحث حس‌گرایی و حق‌گرایی. بله، آنجا یک تکه‌اش یادم آمد که آنجا بوده، ولی بیشترش یادم نمی‌آید. چند جلسه آنجا بحث حس‌گرایی و حق‌گرایی، یکی هم در جلسات "تعالیم اسلام"، چند جلسه "منطق احساس". آنجا بحث منطق احساس، احساس یعنی حس‌گرایی. علامه بحثی دارند، که بحث "منطق احساس" و "منطق تعقل" در المیزان یک بحث مفصلی دارد؛ چند جلسه؟ ۱۰ جلسه؟ ۱۵ جلسه؟ چقدر بحث کردیم؟ یادم نمی‌آید. چند سال پیش، سه چهار سال. آن هم یک بحث دیگر که باز هم هست، حالا یادم نمی‌آید. خرده‌خرده می‌خواستم من را یادم بیاید که بحث حس‌گرایی را کجا کردم. این بحثش مفصل است. حالا ما می‌خواهیم یک پاراگراف حس‌گرایی را بخوانیم و برویم. آقا رضا هم هی به ما نگاه می‌کند و می‌گوید: «کی قرار است این تمام بشود؟» همیشه معمولاً این چالش را ما تو کلاس داریم. من آن معرفت‌شناسی را نخواندم، اما بحث‌های مهمی دارد، باید کار بشود، بله.
فلسفه غرب الان در واقع این‌گونه است دیگر: بر خلاف فلسفه اسلامی که فلسفه وجودشناسی است، فلسفه غربی فلسفه معرفت‌شناسی است. یعنی توی فلسفه غرب خیلی بحث از وجود و عوالم وجود و اقسام وجود و احکام وجود نیست. بلکه بحث از این است که اصلاً می‌شود شناخت یا نمی‌شود، هست یا نیست؟ کلاً هست یا نیست و آنچه که تو فکر می‌کنی هست، واقعاً هست؟ و از کجا می‌شود گفت که آنی که تو می‌گویی واقعاً هست؟ از کجا می‌گویی که درست است؟ حالا ما یک دوره معرفت‌شناسی شروع کردیم ضبط کردن، به چالش خوردیم و متوقف شد. چند سال پیش مشهد شروع کردیم، بعد مشکلی پیش آمد. حالا بنا داریم ان‌شاءالله مفصل کار کنیم. اسم دوره را گذاشتیم «از کجا معلوم؟» از کجا اومد؟ معرفت‌شناسی یعنی همین «از کجا معلوم؟» سؤال فارسی قشنگ و ساده. این همه هرکس هرکی سؤال می‌کند همین را دارد، نکته معرفت‌شناسی دارد. سؤال آقای مصباح و شاگردانشان قوی بود. پسرِ پسرشون از دوستان ما بود و تو مراسم عقد من شرکت داشت. آقا مجتبی (رضوان الله علیه)، بعد دیگر نیمه شعبان بود، عقد ما بود. حاج آقا برگشته بودند مشهد. سال ۸۸ هم بود، تو فتنه بود. اطلاع به بیت ؟ (رضوان الله). بعد دیگر نشد. ولی پسرشون تو مراسم عقدمون شرکت کردند. شب به یادماندنی و جالب بود، خیلی خوش گذشت. بله.
خب، پس مشکل اول می‌شود حس‌گرایی. ما منزلمان یک روضه‌ای داشت، حالا اگر مفسر وقتتان گرفته می‌شود. ما همسایه بودیم. ما همسایه بودیم با مجتبی. جلسات نهج‌البلاغه‌ای تو منزل داشتیم. خانم‌ها شرکت می‌کردند، من خودم سخنران بودم و خانم‌ها شرکت داشتند. خانم ایشون شرکت می‌کرد با مادر ما دوست بود، مجرد. معمولاً آقایون که شرکت نمی‌کردند. آقایون هم جا برایشان داشتیم ولی کسی شرکت نمی‌کرد. خانم‌ها می‌آمدند. من تنها می‌نشستم تو اتاق و میکروفون سخنرانی می‌گرفتم. آن‌ور خانم‌ها گوش می‌دهند. من هم آن موقع مثلاً ۱۹ سال یا ۲۰ سالم بود. ایشان نشست پای منبر ما و بعد چقدر محبت و چقدر لطف و چقدر اصلاً من مبهوت شدم از این همه تواضع و اینکه همه وقت، همه کار ؟. وقت برای صحبت طلبه جوان کم بود. بعد دیگر باب رفاقت ما باز شد، خیلی صمیمی شدیم با همدیگر و خیلی برکات داشت. خدا ان‌شاءالله به ایشون هم طول عمر بده. آره. و موقع تشییع مرحوم آیت‌الله مصباح، سالگرد ایشون هم نزدیک است، خیلی به من سخت گذشت. یعنی رحلت ایشون یکی از وقایع سخت زندگی ما بود و تو ایام کرونا هم بود. ایشون که از دنیا رفت، دقیقاً سالگرد حاج قاسم بود دیگر. یعنی ۹۸ حاج قاسم، ۱۳ دی ۹۹، ۱۳ دی آیت‌الله مصباح. تو کرونا آوردن حرم امام رضا (علیه السلام). با اینکه تشییع این‌ها در آن موقع انجام نمی‌ شد و خیلی با پروتکل‌های بهداشتی و این‌ها، که آقا نزدیک نشید و نیایید و فاصله بگیرید و کسی به هم نزدیک نشه و این‌ها. تو حرم امام رضا (علیه السلام) به روح آیت‌الله مصباح عرض کردم که: «آقا، شما که می‌دونی ما شما را دوست داریم.» قول و قراری هم ما با ایشون داشتیم، قول و قرار شفاعت و این‌ها. خلاصه عرض کنم خدمت شما که مفصل است، یک قضیه دیگر است بخواهم بگویم. عرض کنم خدمت شما که گفتم که: «آقا، شما که می‌دونی ما چقدر شما را دوست داریم. این‌ها هم نمی‌گذارند ما بیاییم کنار تابوت شما.» من ته صحن بودم، آن صحن جامع رضوی که الان شده صحن پیامبر اعظم، وسط‌های صحن و عقب بودم. گفتم: «من می‌خواهم بیایم تابوت شما را ببوسم.» حالا تابوت را برده بودند یک جای آن جلو، نرده کشیده بودند، هیچ‌کس نمی‌توانست نزدیک بشود. گفتم: «آقا، دیگر این بوسه آخر را به ما بدهید. این سهم ما می‌شود.» من هم با لباس شخصی بودم، سرم کلاه بود و کاپشن بود و این‌ها، دهنم ماسک زده بودم. بعد دیگر رفتم و جلوی نرده‌ها، آقا مجتبی را دیدم. ایشون من را شناخت. گفت: «از زیر آن لباس، دوست من است، بگذارید بیاید.» بعد من تا رد شدم دیدم تابوت دورش خالی است، هیچ‌کس نیست. رفتم خودم را انداختم روی تابوت. تا آمدم آمدم، صدای «آقا، جمع کنید تابوت!» تا بوسیدم، خودم را انداختم. گفتم: «کسی حق ندارد نزدیک بشود.» همه را دور کردند. یک نفر فقط رسید به اینکه تابوت را ببوسد، آن هم ما بودیم. دیگر این هم خلاصه آن لحظه آخر، آخرین وداع ما با این مرد بزرگ. ان‌شاءالله که در محضر رسول‌الله به یاد ما باشند، و دنبال شفاعت. تو بحث معرفت‌شناسی، خب، ایشون واقعاً فوق‌العاده است و تو همه مباحث آیت‌الله مصباح فوق‌العاده بودند. روحشان شاد باشد ان‌شاءالله.
پس آقا، عامل اول انکار خدا در بحث معرفت‌شناختی، حس‌گرایی است. آدم حس‌گرا نمی‌تواند تن بدهد به عوالم غیب و فراتر از ماده و این‌ها. حالا توضیحش را اول بگویم. معمولاً آن کسانی که به وجود خدا باور ندارند، از بین ابزارهای شناختی، فقط به حس توجه می‌کنند؛ حواس پنج‌گانه می‌گویند: «یک چیزی بگو که یا بتوانم بو کنم یا ببینم یا بشنوم.» در قرآن، نماد بارز حس‌گرایی چه قومی‌اند؟ حس‌گرایی قوم بنی‌اسرائیل. «اجعل لنا اله کما لهم آلهه». از دریا رد شدند، بله، خدای موسی دریا را شکافته بود، برای آن‌ها از دریا رد شدند، رسیدند به یک جماعتی که دارند بت می‌پرستند. گفتند: «خدا این‌جوریش خوبه، یک خدا این شکلی به ما بده!» خیلی آیت‌الله جوادی آملی، خدا به ایشان طول عمر بدهد، بحث حضرت موسی که می‌شد می‌گفت: «حیف از این موسیِ کلیم که اسیر این قوم شد!» ۱۰، ۱۲ بار توی جلسه می‌گفتم هی یک کلمه «حیف از این موسی کلیم که اسیر این قوم شد!» واقعاً موجودات عجیبی بودند بنی‌اسرائیل. چه صبری خدا داده بود به حضرت موسی، که تحمل این جماعت را واقعاً داشت. آیاتی در مورد فقط با «او به غضب من الله»، آیات فراوانی داریم در مورد اینکه این‌ها استحقاق نشان ندادند و خدای متعال به این‌ها غضب کرد، این‌ها را آواره کرد، هم بنی‌اسرائیل، هم به طور خاص یهود. آیات فراوانی است. این‌ها را بنده مفصل تو آن جلسات به وقتش، معمولاً اکثر آیاتش را هم خواندم، مربوط به بنی‌اسرائیل. اصلاً داستان بنی‌اسرائیل از کجا شروع می‌شود؟ بله، بله. چند میلیون نفر این صوت‌ها را گوش دادند. تلویزیون هم به ما گفت بیا، اینا را شبکه سه ارائه بده. گفتیم «دوستان»، آن روز می‌گویند که آقا یک لیستی دادند. بله، حالا آن بحث بنی‌اسرائیل این‌طور دیگر، آیاتش در مورد سابقه تاریخی‌شان، هم ویژگی‌هایشان. آنجا آیاتی که اشاره می‌کند به اینکه این‌ها این کار را کردند و عاقبتشان هم چی می‌شود «بحبل من الله و من الناس». فرمود: «من یک ذلتی را بر این‌ها زدم، مهر کردم. این‌ها تا ابد آواره‌اند، مگر اینکه یک ریسمانی، ریسمان که می‌دونی چیه؟ حبل، طناب. یک طنابی خدا بیندازد این‌ها به آن بچسبند، یا یک طنابی «حبل من الناس»، خودشان را آویزان کنند به این و آن، به این مملکت و آن کشور و این دولت و آن دولت.» خیلی آیه عجیبی است. دقیقاً همین است دیگر. یعنی الان اگر آمریکا نابود بشود، رژیم صهیونیستی تمام است. خیلی آیه عجیبی، وعده‌های قرآن کریم و همه این‌ها علت بر معجزات. بله، حالا آنجا مفصل همین داستان تاریخی این‌ها را، قضیه اروپایشان، قضیه تشکیل رژیم صهیونیستی که چی شد این‌ها اصلاً آمدند اینجا، تو آن جلسات عرض کردیم.
خلاصه، نماد بارز حس‌گرایی در قرآن، قوم بنی‌اسرائیل است. خیلی این‌ها در حس‌گرایی عجیبند: «تا نبینیم باور نمی‌کنیم.» بابا، حضرت موسی این‌ها را برداشت برد بالای کوه طور. ۷۰ تا نفر. موسی «سبعین رجلاً» انتخاب کرد. خودش انتخاب کرد، واسه دیدار رهبری قرعه‌کشی این‌ها نبود. خودش انتخاب کرد. دانه دانه در حد امام جماعت بودن هر کدام. ۷۰ تا را برداشت برد بالای کوه. فرمود: «من به من وحی می‌شود. ببینید، ببینید به من وحی می‌شود. من چه حالی دارم.» وقتی وحی شد گفتند: «این که قبول نیست، به ما باید وحی بشه‌.» گروهی را انتخاب کرد. حضرت نوح، خلاصه زد، صاعقه زد، همه ۷۰ تایشان مردند. حضرت موسی گفت: «خدایا، من این‌ها را آورده بودم شاه شاهد نبوت من باشند، بروند به بقیه بگویم کشتم. این که بدتر شد.» دوباره زنده شدند، برگشتند و دوباره همان حرف‌ها را زدند. خیلی عجیب! حیف از این موسی کلیم که اسیر این قوم شد. پس وقتی حرفی از خدا و ملکوت و غیب و این‌ها بشود، ابداً این‌ها زیر بار نمی‌روند. فقط در قالب تشبیه می‌توانند این را درک کنند.
یک نمونه دیگر از حس‌گرایی، نمرود در قرآن. حضرت ابراهیم. خیلی آن آیات، آیات زیبایی است. کمتر هم در مورد آن توجه می‌شود. بعد از آیت‌الکرسی اصلاً کلاً قرآن غریب است دیگر. همین آیت‌الکرسی را که همه حفظ‌اند و می‌خوانند، روزی ۱۰ بار، شاید بعضی‌ها بخوانند. آیت‌الکرسی چی می‌گوید؟ سه تا آیه چی می‌گوید؟ کل دین تو همین، کل قرآن تو این سه آیه است دیگر. اکثر آن‌ها نمی‌دانند و خیلی عجیب است برایشان وقتی توضیح می‌دهیم که آیت‌الکرسی این را دارد می‌گوید. چقدر عجیب! بعد تازه این سه تا آیه باز معروف است و بلدند، ربطی به همدیگر دارد. آیات بعدش که رفته به این قضیه، دارد آن بحث حیات را کمتر مطرح می‌کند. خدای متعال را به عنوان حی و محیی معرفی می‌کند. بعد سه تا نمونه از حیات را بعد از آیت‌الکرسی بیان می‌کند. حاج آقای امینی، احسنت! آیه ۲۵۵ آیت‌الکرسی، ۲۵۶ «لا اکراه فی الدین»، ۲۵۷ «الله ولی الذین آمنوا»، ۲۵۸ «الم تر الی الذی حاج ابراهیم فی ربه».
«دیدی یک نفر با ابراهیم هی بگو مگو می‌کرد در مورد رب ابراهیم؟ «ان آتاه الله الملک».» این هم کسی بود که خدا به او ملک داده بود. که کی بود؟ نمرود. جالب است در مورد نمرود می‌گوید خدا به او ملک داده بود. این چیز عجیبی است. «اذ قال ابراهیم ربی الذی یحیی و یمیت». حالا حضرت ابراهیم می‌خواهد خدا را معرفی کند، چی می‌گوید؟ فرمود: «رب من اونیه که حیات می‌دهد و حیات می‌گیرد!» او چی گفت؟ «قال انا احیی و امیت». «من هم حیات می‌دهم و حیات می‌گیرم.» داستانش معروف است دیگر: دو نفر را از زندان آوردند و «یحیی و یمیت»، در حالی که این عماته ؟. این حیات دادن، حیات در حدوث، نه حیات در بقا و استمرار. آن هم تازه استمرار حیات را نمی‌دهی. همین که نکشتی شده استمرار حیات تو. حالا تو ادعا داری که حیات می‌دهی. خیلی خب، برویم سراغ نمونه بعدی. «تو که حیات دادی، آفرین! الان حیات دادی. خیلی خب، پس به بقیه موجودات هم می‌توانی حیات بدهی. حالا من از تو حیات نمی‌خواهم. «شمس من المشرق فأت بها من المغرب»» خدا خورشید را از مشرق می‌آورد، شما از مغرب بیاور. حیات هم نمی‌خواهم. همین فقط بگو از این ور نیاید، از آن ور بیا. مدعی در واقع نمرود بود. «حیات می‌دهی؟ تو که حیات می‌دهی، این را جابه‌جا کن.» مغربی. بحث سر این نبود که تو اگر ادعای خدا، ادعا داری که خدای تو از مشرق می‌آورد، بگو خدای تو از مغرب بیاورد. تو ادعا داری که «تو از مشرق تو حیات می‌دهی» و «انی و یمیت». خیلی خوب. حیات انسان نمی‌خواهم ازت. نمی‌گویم یک موجود خلق کن. بهت می‌گویم که همین را از آن ور بیاور. بله، اینجا: «فبهت الذی کفر و الله لا یهدی القوم الظالمین».
«او علی قریه» نمونه بعدی، آن کسی که در یک روستایی داشت رد می‌شد. «و هی خاویه علی عروشها». روستا کلاً خراب شده بود. «قال انی یحیی هذه الله بعد موتها». «خدا چه شکلی می‌خواهد این را بعد از مرگش زنده کند؟» یک مرحله می‌رود بالا. سه تا آیه، حتماً این‌ها را حاج آقا توضیح داده‌ اند. «خیلی فاماته الله مئة عام». اینجا خدا خود او را کشت. خود عزیر از دنیا رفت. این آیه عجیبی هم هست، چون خیلی نکته دارد. یعنی صد سال مرده بود، نفهمیده بود که مرده. این آیه را در رد تجربیات نزدیک به مرگ استفاده می‌کنند. می‌گویند اگر هرکی از دنیا می‌رود می‌فهمد بدنش را می‌بیند فلان و این‌ها، پس چرا حضرت عزیر صد سال از دنیا رفته، بعد برگشته می‌گوید که چی شده؟ می‌گویند صد سال مرده بود، خواب. ولی این مرگ است. این از آن تجربه نزدیک به مرگ بالاتر است. حالا من نمی‌خواهم آن را بگویم. این دارد آن را رد می‌کند. مسئله این است که کلاً متوجه نشده که از بدن خارج شده. «فاماته الله». ببین، اگر صد سال آن ور بود و کامل آگاه بود، سؤال نمی‌کرد که. وقتی پرسیدند بهش: «کم لبثت؟» گفت: «لبثت یوماً او بعض یوم.» «یک روز یا مقداری از روز.» الان طرف سه ماه تو کما می‌آید تمام این سه ماه را گزارش می‌دهد که خواب بوده‌ام. البته شیخ مفید می‌فرمایند: «آن‌ها مرده، شیخ مفید قائل به این که مرده، مرده بودن، زنده شدن، دوباره مردن و دوباره زنده می‌شوند تو رجعت.» ظاهر قرآن این است که این‌ها خواب. ایشان که نه، ایشان کامل از دنیا رفته. ازش سؤال می‌کنند: «چقدر؟» می‌گوید: «یک روز یا نصف روز.» «قال بل لبثت مئة عام». بهش می‌گویند: «نخیر آقا، شما صد سال مرده بودی. «فانظر الی طعامک و شرابک».» خوراکت. خلاصه آقا، این هم شد یک نمونه. نمونه سوم دیگر حضرت ابراهیم خودش احیا می‌کند، نه اینکه بمیرد و احیا شود. می‌میرد و احیا می‌کند. آیه بعدی است این.
خلاصه آقا، اینجا، این داستان حس‌گرایی. نمرود گفت: «من هم زنده می‌کنم و می‌میرانم.» که پاسخ داد ابراهیم: «این را از مشرق بیاور.» خدمت شما عرض کنم که این هم می‌شود پاسخ به این حس‌گرایی. علامه می‌فرمایند که البته حتی متدینین هم می‌توانند حس‌گرا باشند. نکته جالبی که هست این است که تبعات جریان اخباری‌گری، دوره اوج آن در اسلام، مصادف با دوره رنسانس در غرب. خب، حالا ربط این‌ها با همدیگر چیست؟ جریان اخباری‌گری یعنی جریان حس. البته اخباری‌گری، یک اخباری‌گری خاص که ملاصدرا اخباری بود. ملاصدرا؟ آره دیگر. تا آخر هم ملاصدرا اخباری بوده و هم فیض کاشانی اخباری بوده. آن اخباری‌گری آن‌ها با این اخباری‌گری این دوره فرق می‌کند. لذا آنجا اخباری‌ها فیلسوف بودند، فیلسوف‌ها اخباری بودند، هم عارف بودن هم اخباری بودن. اخباری بودند یعنی یک نوع مواجهه دیگری با روایات داشتند. یک بحثی داشتیم به اسم «تاریخ تطور علم اصول»، ۱۰۰ جلسه فکر کنم شده. آنجا مفصل این را توضیح دادم بنده: «تاریخ علم اصول»، که حالا مثلاً می‌رسد به شیخ بهایی و این‌ها، چه اوضاعی. خلاصه عرض کنم، شیخ بهایی می‌شود استاد ملاصدرا دیگر. این‌ها تو مدرسه تعالی هم دوره‌اش هست در سایت. عرض کنم خدمت شما که خب، خود ملاصدرا هم اخباری بوده ولی این اخباری‌گری این دوره با آن دوره تفاوت دارد. این اخباری‌گری در مقابل تعقل و خدمت شما عرض کنم که همین جنس اخباری‌گری امثال مهدی نصیری و این‌ها است. بنده چند سال پیش می‌گفتم که توییتش هست. یک توییتی زده بودم سال ۹۸ فکر کنم یا ۹۹ در مورد همین آقای مهدی نصیری و امثال این‌که این‌ها عاقبت، با همه این تند و تیزی که دارند که نصف فلاسفه و عرفا را بیرون می‌دهند و از دایره توحید خارج می‌کنند و فقط خدا، فقط قرآن، فقط فلان، آخر این‌ها می‌روند تو دست غربی. خیلی چیز عجیب است. مادی بودن دلیلش است. چرا؟ برای اینکه ریشه این نگاه، این ایمان نیست، تعقل نیست. ریشه‌اش مادی‌گرایی و حس‌گرایی است. بعد می‌بینی که همان همان حرف‌های تند و تیزی که آقا می‌زند به همه می‌تازد که این‌ها ایمان ندارند، این‌ها همش کفر است، این‌ها همه شرک است، مخالف قرآن است، این‌ها کفر است فلان است. همین آدم می‌رود می‌شود نوچه و پابوس اسرائیلی‌ها. «پای اسرائیلی‌ها را می‌بوسد.» اسرائیل دیگر. خود آمریکایی‌ها دیگر با اسرائیل کار ندارند. طرف عرق‌خور ؟، همجنس‌باز ؟، کوفت، هزار تا مشکل دارد. ولی با اسرائیلی‌ها مشکل دارد. «تو با نماز شب چه جوری آخه؟ اسرائیلی‌ها رسیدی، کوفت؟» چرا؟ برای اینکه ریشه‌اش توی حس‌گرایی است.
علامه می‌فرماید که تو اول المیزان می‌ گوید: آقا، خیلی بحث قشنگی دارد. آن کسی که تو فضای حس‌گرایی باشد اصلاً نمی‌تواند تو فضای قرآن و تفسیر قرآن وارد بشود. همه آیات را می‌برد به سمت حس. و داریم این‌جوری متاسفانه حتی در بین مفسرین. همه چیز را به همان معانی حسی‌اش می‌خواهند. نور، نور حسیه. نمی‌دانم. یک طلبه‌ای بود، بدنم به چالش خوردیم با همدیگر. دانشگاه می‌آمد آن موقع سال ۸۶ ۸۷ که بنده دانشگاه امیرکبیر تهران می‌رفتم و صحبت می‌کردیم و این. یک طلبه‌ای بود آن ای امروز تفسیر قرآن می‌گفت و با هم بحث می‌کردیم. ملائکه را حمل می‌کرد به موجودات فضایی. علم و ملائکه نداریم. موجود فضایی؟ همه چیز باید بیاید تو عالم حس. هرچی که قرآن گفته یک چیز ماورایی غیبی ملکوتی، این را ما نداریم. آفرین!
ملاصدرا می‌فرماید که: «اصل کفر همین است.» و «تو کسی از این بیرون نیاید.» هیچی از قرآن. می‌فرماید: «من لا کشف له، لا علم له.» این جمله از ملاصدراست: «اونی که مکاشفه نداره هیچ علمی نداره.» او کسی که از عالم غیب چیزی دریافت نکرده. البته مکاشفه فقط مکاشفه صوری نیست که صورت ببینیم و این‌ها تمثال باشد، مثال باشد. مکاشفه مراتب دارد. آیت‌الله شجاعی زنجانی در کتاب «مقالات» یک بحث مفصل در مورد مکاشفه توی جلد یک یا توی یک مقالات چیز دارد. مقالات نظریه. یکیش عملیه دیگر، یک سیر و سلوک نظریه، سیر و سلوک عملی. عملیش آنجا بحث اقسام مکاشفه را دارد. مکاشفه بعضی‌هاش مَشمومات ؟، بعضی مُبصَرات، بعضی مَسموعات. بعضی‌هاش دیدنی است، بعضی شنیدنی است، بعضی بوییدنی. تا برس به مکاشفات قلبی. او از همه این‌ها مهم‌تر است. می‌گوید: «من لا کشف له، لا علم له.» اونی که مکاشفه ندارد، یعنی با حقایق غیبی نمی‌تواند قلباً مواجه بشود، ادراک بکند، این هیچی نمی‌فهمد. این هیچی از این. بهش می‌گویند: «صراط.» می‌گوید: «یک پلی از اینجا به آنجا می‌رود، رد می‌شود، می‌روم بالا.» بهش می‌گویند: «قیامت.» می‌گوید: «تو مریخ است.» بهش می‌گویند: «بهشت.» می‌گویند: «جهنم.» می‌گوید: «همین را اگر بشکافی، هفت تا زمین بروی پایین، می‌رسی به جهنم.» «آسمان را خوب بروی بالا، می‌رسی تو بهشت.» اصلاً هیچی از عالم غیب.
پس این حس‌گرایی فقط مال کفار نیست. ممکن است ظاهراً مسلمان باشد ولی حس‌گرا. همان‌جور که بنی‌اسرائیل ظاهراً موحد شده بودند ولی حس‌گرا بودند. آخرم همان حس‌گرایی هم پدر خودشان را درآورد، هم پدر همه را. اینجا هم همین است. طرف ادعای خدا و پیغمبر و اسلام و قرآن و این‌ها را دارد ولی همش با حس‌گرایی. آخرشم اسلام و قرآن چی می‌شود که می‌رود از آیه و روایت حکم می‌تراشد برای اینکه بگوید نتانیاهو خیلی دارد کار خوبی می‌کند. خودمان می‌گویم خداوکیلی من خودم به این چیز نیستم که بگویم کار من را قرآن تأیید می‌کند. من خودم باورم سال پیش تغییر کرده بود. ولی مقایسه را فهمیده بودم، می‌آید. کسی می‌میرد، بعد ایشان نمی‌رود قبرش. بعد می‌بینم که این چیزهایی که بین وهابی‌ها با آتئیست‌ها یک انکار عالم غیب است. آفرین! باریک‌الله! بله، آفرین! لذا ایمان به الله، اول قرآن ایمان به الله مطرح نیست، ایمان به غیب مطرح است. برای همه سؤال پیش آمد، همه با تعجب دارند نگاه می‌کنند.
حالا آقا، پاسخ حس‌گرایی چیست؟ این هم یک اشاره بهش بکنم. پاسخ حس‌گرایی، پاسخ ساده که صبح هم یک اشاره‌ای به آن صبح بود یا دیروز بود، یک اشاره‌ای به بحث علیت کردم. دیروز بود. این هم آقا همین است. شما ببینید، حس‌گرا استدلال می‌آورد برای اینکه چیزی فراتر از حس وجود ندارد. انکار می‌کند فراتر از حس را. اصلاً انکار یعنی چی؟ انکار یعنی: «من رفتم دیدم، دیدم نیست.» من که نمی‌دانم هست یا نیست. آدم چیزی که نمی‌داند را که انکار نمی‌تواند بکند. البته الان خیلی این‌ها زرنگ شده‌اند. آتئیست‌ها الان که باهاشان صحبت می‌کنی می‌گوید: «ما جزم‌اندیش نیستیم، جزم‌گرا نیستیم. ما فقط می‌گوییم که من مطمئن نیستم.» آره، «ما نمی‌دونیم ولی اگه هست تو اثبات کن.» برهان چی؟ یک اصطلاحی دارند، یک برهانی دارند، می‌گویند که: «وظیفه شماهاست که خدا را اثبات کنید. وظیفه ما نیستش که خدا را انکار کنیم.» دیگر. حالا امثال داوکینز و این‌ها هم که این حرف‌ها را گفتند و البته داوکینز تازگی دیدم که یک حرف‌هایی زده که بوی توحید ازش می‌آمد. یعنی موحد عجیب! تازگی دیدم اخیراً توی مصاحبه‌ای انگار دارد قبول می‌کند خدا را.
حالا مطلبی که هست این است که شما استدلال دارید. شما دارید استدلال می‌آورید که فراتر از حس نیست. شما دارید می‌گویید آقا، فراتر از عالم حس عالمی نیست. بالاتر از این عالم حس چیزی نیست. خود حالا اینکه باید اثبات کنی که هیچی. خود این گزاره یک گزاره‌ای است که فراتر از حس است. خود این را مگر حس کردی؟ تو می‌گویی: «آقا، من باور دارم که فراتر از عالم حس هیچی نیست.» باور به یک چیزی داری که تو عالم حس پیدا نمی‌شود. با یک چیزی باور داری این را که خود آن چیز که باهاش باور داری حسی نیست. بالاتر از آن حواس پنج‌گانه است. پنج‌گانه است؟ می‌شود عقل. نیست؟ درست شد؟ یا مثلاً ریاضی. آقا، ریاضی مگر یک ال ؟ نیست؟ مگر گزاره‌هاش واقعی نیست؟ کدام یک از گزاره‌های ریاضی حسی است؟ باز هم پاسخ‌های دیگر می‌دهند، نمی‌خواهم وارد بحث بشوم. ولی مسئله این است که آقا، قابل قبول نیست، به درد نمی‌خورد. ولی حرفی که هست این است که ریاضی خیلی چیز خوبی است. این را بدانید! اگر وقت بود مفصل روی این کار می‌کردیم. خیلی جای کار دارد. یکی از بهترین چیزها برای اثبات عالم غیب، اثبات مجردات، اثبات عقل، اثبات تجرد عقل، تجرد خیال، تجرد انسان، تجرد روح، خود ریاضی. شما می‌گویی: «دو ضربدر دو می‌شود چهار.» «دو دو تا چهار تا.» خب، این «دو دو تا چهار تا» کی «دو دو تا چهار تا»؟ کجا «دو دو تا چهار تا»؟ دو تا چهار تا کجاست؟ دو تا چهار تا چه شکلی است؟ خود عدد ۲ چه شکلی است؟ عدد ۲ این شکلی است؟ این چی؟ این چی؟ فارسی، این ۲ عربی، این ۲ انگلیسی. کدامش درست است؟ چرا حقیقت؟ اگر این دو است، این چی است؟ هر سه تایش با همدیگر دو است. پس چرا یک شکل نیست؟ یعنی ما سه تا دو داریم؟ وجدان چی می‌گوید؟ علم حضوری چی می‌گوید؟ سه تا دو داریم؟ آفرین! باریک‌الله! تو این را به بچه نشان بدهی، بچه می‌گوید: «این دو است.» یا نه؟ روشن است. بعد آن دوا ؟ کجاست؟ آن دوا ؟ چه شکلی است؟ آن فوق صورت است. اصلاً صورت ندارد. مجرد از صورت و شماره. عالم عقل است. تجرد عقلی. خیلی مهم است ها! فکر کنید. خیلی مطلب به دردبخو. آفرین! این نشان می‌دهد که بعد تازه معقول من است. من هم دارم این را درک می‌کنم. با من هم اتحاد دارد. اتحاد عقل و عاقل و معقول. پس هم این خودش مجرد است، هم عقل من مجرد است، هم ادراک عقلی من مجرد است. هم یک عالمی داریم که عالم مجردات که آن عقل من و ادراک من و این‌ها همه تو آن عالم است. آفرین! مفاهیم انتزاعی، مفاهیم عقلی. خیلی خوب است. این می‌شود پاسخ به حس‌گرایی. یعنی اگر کسی خواست این‌ها را انکار بکند، ولی البته آن‌ها که آتئیست‌های که خیلی تند و متعصبین ؟، عوام مردمن، آن‌ها قبول بودند؟.
خب، این از این. اگر می‌رسی من ۵ دقیقه دومش را توضیح بدهم. اگر می‌خواهید بروید که دیگر تمامش کنم.
دومیش آقا، علت دوم معرفت‌شناختی انکار خدا، برداشت اشتباه از جایگاه خداست در نظام طبیعت. برخی گمان دارند که پذیرش خدا به خاطر این است که ما این‌ها بحث استدلال آتئیست هست. می‌گویند: «چرا ما خدا را آوردیم؟» گفتیم که «خدای رخنه پوش». گفتیم چون علت یک سری چیزها را نمی‌دانستیم، بعد گفتیم: «این کاری که گفتیم کار خداست.» «چرا سیل می‌آید؟ نمی‌دانیم. چرا؟ حتماً کار خداست.» «چرا زلزله، رعد و برق برای چی شد؟ نمی‌دانیم. این کار خداست.» بگو: «خدا را برای چی تراشیدیم؟ برای اینکه علت سراغ نداشتیم برای حوادث.» آمدیم گفتیم: «کار خداست.» ولی علم آمد هی علت‌ها را کشف کرد. فهمیدیم که بابا، زلزله به این دلیل است، سیل به آن دلیل است، رعد و برق به آن دلیل است. دیگر نیازی نیست که به خدا در واقع حس آرامش‌بخشی بود برای اینکه ما چیزی بگذاریم، یک کلاهی بگذاریم سر جهلمان. این را آرامش کنیم. با چی آرامش می‌کردیم؟ با عنوان خدا. الان که علم آمده، دیگر نیازی نیستش که تو کلاه سر خودت بگذاری اسمش را بگذاری خدا. قشنگه آقا رسول.
برای برخی پدیده‌ها چون توجیه علمی نمی‌توانستیم پیدا کنیم، آمدیم یک موجود ماورای طبیعی باور پیدا کردیم و این پدیده‌ها را به آن نسبت دادیم. در حالی که آن یک موجود موهوم است، وجود ندارد. معاذالله!
بعد این‌ها می‌گویند آقا، علوم تجربی الان آن‌قدر پیشرفت کرده که هیچ علت پنهانی برای پدیده‌ها باقی نماند. که جالب است که دو تا برهان جدی دارند آتئیست: یکیش برهان شر است، یکی این برهان است که این دو تا با همدیگر تعارض دارد. چون او می‌گوید عالم هیچ حساب و کتابی ندارد، پس نمی‌تواند، اگر خدا بود که حساب کتاب داشت. «خدا نیست!» می‌گوید: «چرا؟» می‌گویم: «علم همه چی را کشف کرده. برای چی من باید بگویم خدا؟» خب، اگر خدا بود که حساب کتاب داشت. الانم که حساب کتاب است. چطوری همه چی علتش را پیدا می‌کنی. خنده‌دار واقعاً. این‌ها می‌گویند اگر چیزی هم هستش که الان معلوم نیست، یک «نیوتونی ۱۰۰ سال دیگر می‌آید کشفش می‌کند.» یک نیاز نیست پای خدا را بیاورید وسط. دیگر جایی برای اعتقاد به وجود خدا باقی نمی‌ماند. جالب است که این را علامه در جلد ۱ المیزان، صفحه ۴۰۰ فرموده است. مطلب جدا. چه دریایی، چه کتاب. اشتباه این است که این را دقت کن، این را زود بگویم و تمام کنیم. اشتباه این‌ها این است که تصور کردند که جایگاه خدا در طبیعت در عرض اسباب طبیعی است. یعنی خدا را باید بگردیم توی این اسباب طبیعی. بعد مثلاً این سببش مثلاً فرض بفرمایید که گاز هلیوم، آن سببش مثلاً چه می‌دانم ویروس فلانه، آن سببش مثلاً هسته اتم است، آن سببش فلانه. خدا هم اینجا توی عرض این‌ها یک باکسی برایش باز می‌کنیم به اسم خدا. «تا کی؟» بهش می‌گوییم خدا. «تا وقتی که معلوم نشده.» آن معلوم شد، سلول بنیادین است. دیگر اسم خدا را از رویش برداشتیم، گفتیم سلول بنیادین. خدا، این هم یک روزی معلوم می‌شود چی است. آن روز که معلوم شد دیگر بهش نمی‌گوییم خدا. آره، آره. «خدای رخنه پوش». فارسیش خلاصه این چی است؟ داستان. می‌گوید: «خدا را آورده در عرض بقیه موجودات.» در حالی که اصلاً خدا در عرض این‌ها نیست. خدا همان کسی است که به همان هسته اتم اثر داده، همان‌ها را خلق کرده. تو حالا گشتی فهمیدی که این علت غریبش هسته اتم است. علت غریبش فلان ویروس، فلان باکتری، فلان میکروب است. خدا همان کسی است که آن ویروس را خلق کرده. بعد تازه تو بعد مادی‌اش را پیدا کردی. یک هنوز اعماق ؟ی دارد، لایه‌هایی دارد وجودش که می‌رود به سمت عالم غیب. حالا آن عالم غیبش هم آمده‌اند کرده‌اند جهان‌های موازی. حالا آن هم اگر یک روزی شاید وقت بشود در موردش صحبت کنیم که به جای عالم غیب، یک چیز جعلی درست کردند به اسم جهان‌های موازی. جهان‌های موازی. الان یادم نیست معادل انگلیسی آن. جهان‌های موازی. آره، آره. الان یادم آمد. نیو خوب Multiverse .
خدمت شما عرض کنم که در حالی که جایگاه خدا در جهان طبیعت مثل جایگاه یک مؤلف در کتاب است. خیلی جایگاه خدا جایگاه کلمات نسبت به همدیگر نیست. جایگاه نویسنده نسبت به کلماتی که کنار هم می‌آید. این‌ها همه در عرض همدیگر نیستند. یک نویسنده‌ای است که این‌ها همه را انشاء کرده، ایجاد کرده. و علامه در جلد ۱۱، صفحه ۲۸۶ می‌فرماید: «نظام طبیعت آن‌قدر دقیق و حکیمانه مهندسی شده که این فقط از یک حکیم دانا صادر می‌شود.» مثل این کلماتی که این‌جور کنار هم آمده، نمی‌شود یک نویسنده غیرآگاه، غیردانشمند، این کلمات را این شکلی، غیرهنرمند، این کلمات را این شکلی تو این نظم و این ترکیب کنار همدیگر قرار دهد.
بعد یک آیه می‌آورند: «خلق السماوات بغیر عمد ترونها» که آیه ۱۰ سوره لقمان. این آیه به معنای این نیستش که آسمان‌ها ستون ندارد و چون برپا ایستادند معلوم می‌شود که خدا این‌ها را نگه داشته. بلکه به این معناست که آیا این آسمان‌هایی که بدون ستون دیده می‌شوند، توجه شما را به نظامی که درش به کار رفته و موجب ایستادگی آن‌ها شده، جلب نمی‌کند؟ این بیان علامه بود در جلد ۱۱، صفحه ۸۶. پس این هم شد پاسخ به این شبهه که این‌ها گفتند که چون علت‌ها برایتان معلوم نبوده، آمدید اسم خدا را گذاشتید. ما می‌گوییم نخیر، اصلاً این علت‌ها بخواهد معلوم بشود و نشود، ربطی به خدا ندارد. خدا در عرض این علت ها نیست. این‌ها در طول خداست. خدا علت‌العلل است، منشأ اول. و بین اراده او و تحقق، مسیری طی شده که این شده، همین‌هایی که شما دارید کشفش می‌کنید، یک ذُرّه‌اش را کشف کردید. بله، بله. این هم از این. تا ان‌شاءالله فردا سومی‌اش را بخوانیم. و صلی الله علی سیدنا محمد.

----------------------------

منابع:

[آیه قرآن] سوره اعراف، آیه ۱۳۸ — «...قَالُوا يَا مُوسَى اجْعَل لَّنَا إِلَٰهًا كَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ...» (گفتند: «ای موسی، همان‌گونه که برای آنان خدایانی است، برای ما نیز خدایی قرار ده.»)

[آیه قرآن] سوره آل عمران، آیه ۱۱۲ — «ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ مَا ثُقِفُوا إِلَّا بِحَبْلٍ مِّنَ اللَّهِ وَحَبْلٍ مِّنَ النَّاسِ...» (هر کجا یافته شوند، [مُهر] خواری بر آنان زده شده است، مگر با ارتباط به خدا و ارتباط به مردم.)

[آیه قرآن] سوره بقره، آیه ۲۵۹ — «...قَالَ أَنَّىٰ يُحْيِي هَٰذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا ۖ فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عَامٍ...» (گفت: «چگونه خدا این [مردگان] را پس از مرگشان زنده می‌کند؟» پس خدا او را [به صورت] صد سال میراند.)

[آیه قرآن] سوره لقمان، آیه ۱۰ — «خَلَقَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا...» (آسمان‌ها را بدون ستون‌هایی که آن‌ها را ببینید، آفرید...)

[آیه قرآن] سوره بقره، آیه ۲۵۸ — «...قَالَ إِبْرَاهِيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ ۗ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ» (ابراهیم گفت: «همانا خدا خورشید را از مشرق برمی‌آورد، پس تو آن را از مغرب برآور.» در نتیجه آنکه کافر بود، مبهوت شد و خدا گروه ستمکاران را هدایت نمی‌کند.)

[آیه قرآن] سوره بقره، آیه ۲۵۸ — «أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ إِبْرَاهِيمَ فِي رَبِّهِ أَنْ آتَاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ...» (آیا در [حال و روز] کسی که خدا به او پادشاهی داده بود، ننگریستی که با ابراهیم درباره پروردگارش به گفت و گو و ستیز برخاست؟)

[داستان/حکایت تاریخی] علامه طباطبایی می‌فرماید که اتفاقاتی که برای انسان پیش می‌آید و تذکرات انسان‌های الهی، زمینه را برای پذیرش وجود خدا فراهم می‌کند. (المیزان، جلد۹، صفحه ۳۵۵ )

[داستان/حکایت تاریخی] داستان هفتاد نفر از برگزیدگان بنی‌اسرائیل نقل می‌شود که حضرت موسی (ع) آن‌ها را به کوه طور برد، اما آن‌ها پس از مشاهده وحی، خواستار وحی مستقیم به خودشان شدند و با صاعقه هلاک گشتند و سپس به دعای حضرت موسی (ع) زنده شدند. (
بحار الأنوار جلد : 53 صفحه : 73).

[داستان/حکایت تاریخی] داستان مناظره حضرت ابراهیم (ع) با نمرود که در قرآن آمده است: ابراهیم (ع) فرمود پروردگارش زنده می‌کند و می‌میراند، نمرود نیز مدعی شد که این کار را انجام می‌دهد. سپس ابراهیم (ع) فرمود: «خداوند، خورشید را از مشرق برمی‌آورد، تو آن را از مغرب برآور» و نمرود مبهوت ماند. (آیه ۲۵۸ ، سوره بقره)

[داستان/حکایت تاریخی] داستان فردی (حضرت عزیر) که از کنار یک روستای ویران عبور می‌کرد و در مورد چگونگی زنده شدن آن توسط خدا پرسید؛ سپس خداوند او را به مدت صد سال میراند و دوباره زنده کرد. (آیه ۲۵۹ سوره بقره)

[داستان/حکایت تاریخی] برخی از آیه مربوط به حضرت عزیر برای رد تجربیات نزدیک به مرگ استفاده می‌کنند، در حالی که شیخ مفید معتقد است که این افراد واقعاً مرده و سپس زنده شده‌اند که با بحث رجعت مرتبط است. (ابن‌عاشور، محمدطاهر، التحریر و التنویر من التفسیر، بیروت، مؤسسه التاریخ العربی، چاپ اول، ۱۴۲۰ق.)

[داستان/حکایت تاریخی] ملاصدرا و فیض کاشانی هر دو اخباری بودند، اما مکتب اخباری‌گری آن‌ها با دوره‌های بعد متفاوت بود. (https://fa.wikifeqh.ir)

[داستان/حکایت تاریخی] ملاصدرا می‌فرماید: «من لا کشف له، لا علم له»؛ یعنی کسی که مکاشفه (دریافت غیبی) ندارد، هیچ علمی ندارد. (کتاب گلشن اسرار ، ج1 – شرح حکمت متعالیه ملاصدرا )

[داستان/حکایت تاریخی] آیت‌الله شجاعی زنجانی در کتاب «مقالات»، بحث مفصلی در مورد اقسام مکاشفه (دیدنی، شنیدنی، بوییدنی و قلبی) دارند. (https://lobolmizan.ir)

[داستان/حکایت تاریخی] سخنران به مصاحبه اخیر ریچارد داوکینز اشاره می‌کند که به نظر می‌رسید در آن به نوعی وجود خدا را می‌پذیرد. (https://www.dinonline.com)

[داستان/حکایت تاریخی] استدلال «خدای رخنه‌پوش» مطرح می‌شود که بر اساس آن، خدا برای توجیه پدیده‌های ناشناخته علمی ابداع شده و با پیشرفت علم، جایگاهی برای خدا باقی نمی‌ماند. (المیزان، جلد ۱، صفحه ۴۰۰ )

[داستان/حکایت تاریخی] علامه می‌فرماید: «نظام طبیعت آن‌قدر دقیق و حکیمانه مهندسی شده که این فقط از یک حکیم دانا صادر می‌شود.» ( المیزان، جلد ۱۱، صفحه ۲۸۶)

[داستان/حکایت تاریخی] در تفسیر آیه «خلق السماوات بغیر عمد ترونها»، علامه بیان می‌کند که معنای آیه این نیست که آسمان‌ها ستون ندارند، بلکه ستون‌هایی نامرئی دارند که باید توجه انسان را به نظام به کار رفته در آن جلب کند. (المیزان، جلد ۱۱، صفحه ۸۶)
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00