تفسیر سوره اعراف

جلسه هفتم

00:42:32
54

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضا. اون چهار بخش المیزان را دوستان مطالعه کردند دیگر. مرحوم علامه طباطبایی خواب مادرشان را می‌بینند. ایشان استاد فلسفه و حتی در فقه و اصول، حاشیۀ کفایه از بهترین حواشی است بر کفایه، و کتابی فوق‌العاده علمی و قیمتی است که در اصفهان بسیاری از آرای ایشان در المیزان عوض شده است نسبت به حاشیۀ کفایه. "من راضی نبودم که این را چاپ بکنند. بدون اجازه من گرفتند و چاپ کردند. چون آرای من خیلی عوض شده است." نسبت به حاشیۀ کفایه. قبول ندارند. و در المیزان «الی ما شاء الله» به ایشان استناد می‌کنند. چون خواب مادرش را می‌بیند. مادر ایشان به ایشان می‌گویند که: «سید محمدحسین! یک چیزی بنویس که یک وقت خریدار داشته باشد.» خریدار دارد. گفتند: «‌قرآن.» یک قرآنی که خریدار دارد. بقیه چیزها... نوشت. ماجرای المیزان خلاصه آنکه خریدار دارد. برای همین خوب است. اگر این حس به‌انسان دست بدهد، ایمن می‌شوید نسبت به بقیه. بقیه هم بهتر است که فقه و اصول و اینها را وقتی با کراهت بخوانی، از چشمتان که بیفتد، برایتان ساده می‌شود. در چشمتان مثل بزرگی است. احساس می‌کنی یک قله‌ای است که فتح نمی‌شود. هرچه باید بروم جلو فتح نمی‌شود. چیزی نیست. ساده است. حرف شیخ حیدری فسایی. یک وقتی ایشان سر درس می‌گفتند که: «دیشب من به نظرتان ساعت چند خوابیدم طلبه‌ها؟» خیلی صمیمی بودند. ایشان خودش می‌گفت. می‌گفت: «من در عمرم استادی مهربان‌تر از خودم، دلسوزتر ندیدم.» ایشان از عزیزترین اساتید ما هستند که هم خیلی به ایشان علاقه داریم، سن و سالی هم ندارند. ایشان هنوز پنجاه سالشان است. عرض کنم که می‌گفتند: «دیشب یازده و ربع خوابیدم. دوازده بیدار. از دوازده دارم کار می‌کنم. چه چیزی خواندم دیشب؟ المیزان.» چقدر این... حالا یک لحن حماسی خاصی هم دارد. چقدر این مرد عمیق است. چقدر فهم این مرد عجیب است. خلاصه حالا خاطرات از ایشان زیاد است. برای تفسیر چقدر اصول در حد حلقۀ ثانیه لازم است. حلقه چیست؟ حلقۀ اولی که وجوبی است برای طلب. دو تا حلقه: اولی و ثالث که هم خوب است. دیگر به سمت تخصصی شدن. اگه کسی حس‌وحال دارد، برای اجتهاد دیگر برود تو فاز حلقۀ ثالثه. و اگر نه، این دو تا کافی است. دیروز این طلبه‌هایی که ناامید شده بودند... «زده‌ شدیم. اینجا کسی ما را آدم حساب نمی‌کند. اصلا می‌گویند فلسفه چند من است؟»
مفصل برای این شد که این درس را انداختن گردن ما. گفتیم: «اصلاً همه‌چی فلسفه است.» خلاصه در ذهنم این است که ما باید یک مدرسه بزنیم کنار. در حد ادبیات شروع کنیم. یک سال ادبیات بخوانیم. یک سال هم اصول بخوانیم. ادبیات، منطق، یک سال. یک سال هم اصول. چه مقدار اندکی فقه در حد تحریر. تأسیس کردیم در قم و داشتیم ادامه می‌دادیم تا قبل از اینکه اینجا خدمت شما برسیم. عرض کنم که با این روش و به سمت کلام و فلسفه جهت‌گیری کنند. به سمت کلام و فلسفه بروند که طلبه آنجا از لحاظ کلام و فلسفه مجهز بشود. به‌جای اینکه در فقه متمرکز بشود، فقه هم باشد. بقیه هم فقیه بشوند، که همین الان هستند. یک چهار نفر هم چهار تا شیخ طوسی و محقق و علامه و اینها. طلبه دیگر کرک‌وپَرَش ریخته است. از سال هفتم. سال اول باید بزند تو این کار، شاداب و سرحال. کلی ذهن پر از مفاهیم اصولی و فقهی. و نه اینکه نباید باشد. متناسب با استعداد. کتاب پیغمبر مجازی ما بحث استعداد را در آن کردیم که لزومی ندارد همه بروند تو فضای فقه و اصول. حالا مفصل این کتاب را اگر خواستید مطالعه کنید. استعدادش را بشناسد. متناسب با استعداد. یک کسی برود تو کار تربیت مربی اخلاق. یا خود مربی اخلاق بشود. یک کسی برود تو کار مشاوره. یک کسی برود تو کار تدریس دانشگاه. تو کار تأسیس مدرسه. کارهای تربیتی. این‌قدر ماشاءالله حوزه‌ها خوابند.
باید شخص استراحت کند. این‌قدر کار ما در عالم داریم. این‌قدر کار متفاوت. و طلبه بیکار علاف چه معنایی دارد؟ مگر می‌شود یک طلبه بیکار باشد؟ غرض آنکه می‌گوید: مرحوم سید حسن مدرس (رضوان الله علیه) حالا امروز یک خورده ایشان... استاد ما می‌فرمود که لباس که تنش بود، دیدند از این لباس‌های خاصی که دکمه ندارد. خیلی عجیب بود که پالطویی چیزی تن ایشان بود. دکمه ندارد. چرا این‌جوری است؟ گفت: «این ویژه‌ای است که دادم برای من دوختند.» گفتم: «خب چرا دکمه نزدند؟» «او احساس کردم که من دکمه‌ها را بخواهم ببندم، روزی سی ثانیه وقتم گرفته می‌شود. مشغول بستن دکمه!» علامه طباطبایی، عرض کردم: زاویه دید اینها نسبت به کار چیست؟ این‌قدر احساس دغدغه و کار. بعد ما با این همه فضایی که در دنیا برای ما ایجاد شده است، مطالباتی که حتی در حد اسلاف خودمان کار نمی‌کنیم. که آنها یک همچین موقعیت‌هایی نداشتند. کجا دنیا را به شیخ انصاری آورده بود؟ کجا هرجای دنیا شیخ انصاری می‌خواست، می‌توانست کنفرانس برگزار کند. کجا دانشگاه‌های دنیا ایشان را دعوت می‌کردند با هواپیما برود و بیاید. با این حال چطور وقت می‌گذاشت و کار می‌کرد؟ او بود و نجف. الان بابا این حوزه کاری وسیع شده است. الان این وضعیت مملکت. وضعیت حکومت. این وضعیت. وضعیت مدارس. کجا شیخ انصاری با مدارس روبه‌رو بود؟ کجا شیخ انصاری با دانشگاه روبه‌رو بود؟ کجا شیخ انصاری با حوزه نفت و انرژی اتمی و دیپلماسی و اینها مواجه بود؟ همۀ اینها از ما مطالبه است. به حق. واقعاً ما مقصریم. «وَالْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ.» این بلدی که طیب باشد، نباتش را به اذن ربش خارج می‌کند. خیلی به این آیه استناد می‌کرد علامه طباطبایی. می‌فرمایند برای اینکه زمینه‌های پاکی داشته باشد. این خروجی‌ها، خروجی‌های پاک‌اند. یک شاکلۀ پاک‌اند. این خروجی‌های پاک، محصول شاکله‌های پاک‌اند. این خود این المیزان محصول بلد طیب است. بلد طیب است که «یَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ.» میوه‌اش، باران که بیاید، به شرط اینکه بلد، بلد طیب باشد. «باران که در لطافت طبعش خلاف نیست.» در باغ لاله روید و در شوره‌زار هیچ‌چیز روید. «باران که در لطافت طبعش خلاف نیست.» ولی خب وقتی می‌آید: «شِفَاءٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَلَا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَارًا.» مؤمنین شفا و هدایت و رشد پیدا می‌کنند. اونی که خسارت‌زده است (اونی که ظالم است)، هی وضعش بدتر می‌شود. این شاکله بیشتر به هم می‌ریزد. دارو وقتی به کسی داده بشود که... یا می‌توان گفت: غذای سالم (یا گلابی را) شما به انسان بیمار که بدهی، بیشتر مزاجش می‌ریزد به هم. داغون‌تر می‌شود. ممکن است بعضی از این اعضا، اصلاً دچار اختلال بشوند. او به‌خاطر بیماری خود اوست. گلابی که عین سلامت است!
بله: «وَالَّذِي خَبُثَ لَا يَخْرُجُ إِلَّا نَكَدًا.» اونی که خبیث باشد. پس طیب و خبیث. در برابر همۀ این مجموعۀ آثار مرکز نشر قرآن و عترت را که معرفی کردم خدمتتان. اگر می‌توانید بحث المیزانشان، که تقریباً سی، چهل جلد است. من از قم کتاب‌هایی که آوردم کم آوردم. کتاب معظم را داریم. ولی چهارصد، پانصد تا کتاب بیشتر نیاوردم. عرض کنم که یک صد تا دویست تایی شاید تقریباً همین کتاب‌های اینجا باشد. «مرکز نشر قرآن و عترت.» یک بیست، سی جلد موضوع المیزان. آثار دلشاد را آوردم با خودم. نهج‌البلاغه تخصصی کار می‌کنند و این مجموعۀ «مرکز نشر قرآن و عترت.» واژه‌های قرآنی یک کار قشنگ انجام داده‌اند. در اول معناشناسی، فرایندشناسی، نظام‌سازی. در سه مرحله کار کردند. ولایت. صد طیب. مثلا طیب و خبیث. اول واژه را می‌شناسند. بعد فرایندشناسی می‌کنند. بعد نظام‌سازی می‌کنند. نظام طیب، نظام کار خیلی قشنگ است. و خیلی هم برجسته نیست. این کارها. نمی‌دانم چرا کسی آشنا نیست با این محصولات. ادبیات خاصی هم دارد «اخوت». آثار ایشان اینها. چند دوره. اسم خاصی ندارد. اصلش اصل چیز. کتاب‌هایشان «تدبر» است. این چیز دارد. «پاتوق کتاب آیت الله بهجت» هفت. خیلی از آثار آنها را اولین بار آنجا آشنا شدم. یکی چقدر این کتاب قشنگ است. رفتم نمایشگاه کتاب با یامین‌پور با هم رفته بودیم، پیارسال. من گفتم آقا این. این را همه را به ما بدهید. خلاصه پشت و دست کلی کتاب. خلاصه از این کتاب‌ها است که شروع بکنید رها نمی‌کنید. خیلی زیبا. آیۀ قبلی‌اش است دیگر. آیۀ قبلی‌اش بحث این بود که او باد را می‌فرستد و باران را. «لِبَلَدٍ مَّيْتٍ.» این بلد میت، مانجور یعنی زنده می‌کنیم. بلد طیب است که میوه می‌دهد. اینی که ما میوه‌ را. «فَاخْـرَجْنَا بِهِ مِن کُلِّ الثَّمَرَاتِ.» ثمرات را از چه زمینی خارج می‌کنیم؟ از بلد. اگر بلدی خبیث باشد، ثمرات نخواهد داشت. که همین است که مولوی هم قشنگ به آن اشاره می‌کند. حالا شعرش یادم رفته است که می‌گوید: حمزه و ابوجهل هر دو عموی پیغمبر بودند. هر دو هم یک حرف را شنیدند. هر دو ژن خوب بودند. هر دو یک نسبت داشتند با پیغمبر. ولی چه شد؟ خیلی قشنگ. یکی می‌شود سیدالشهداء (و جمله درمورد ایشان می‌آورد). یکی هم می‌شود حمال. «تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ.» ابولهب ظاهراً ابوطالب و ابولهب شاید باهم قیاس شوند. خلاصه این تفاوت دیگر. یکی می‌شود ابوطالب و جناب حمزه. یکی هم می‌شود ابولهب و ابوجهل.
گندم زیر خوب می‌شود. از باب اینکه بالاخره هر چیزی علت تامه در معلول است. «بَلَدُ الخَبِیثِ» نکد، کم چیز، کم و آلوده، ناپاک. واژۀ دقیق «نَكَد» را بله گفتند که «نکاد» از مصدر «نکاد» چیز سخت با عسرت و آلودگی و تنگی و اینها که باشد، می‌شود «نکد». چیزی هموار نباشد. نرم نباشد. بحث عرضۀ ولایت امیرالمؤمنین در «عوالم» را اگر در بهار جلد دوم (اگر اشتباه نگفته باشم) مطالعه بفرمایید. یک جلد هست که خدای متعال ولایت امیرالمؤمنین را بر آسمان‌ها عرضه کرد. بر زمین عرضه کرد. بر حیوانات عرضه کرد. بر نباتات عرضه کرد. بعد بر سنگ‌ها عرضه کرد. وحوش فلوات. بر چه می‌دانم هیجان‌انگیز! خیلی روایت عجیب. و هرچه که پذیرفت، طیب شد و هرچی که نپذیرفت، خبیث شد. بحث طیب و خباثت. اون کتابی را هم که معرفی کردم. بحث طیب و خبیث در آن را اگر بتوانید مطالعه بفرمایید. بحث «لَا يَخْرُجُ إِلَّا نَكَدًا.» «كَذَلِكَ نُصَرِّفُ الْآیَاتِ لِقَوْمٍ...» این شکلی ما آیات را تصریف می‌دهیم. آن را می‌چرخانیم، می‌گردانیم. صرفش می‌کنیم. از یک حالت به یک حالت دیگر درمی‌آوریم. یعنی بلد طیب را تبدیل می‌کنیم به یک میوۀ شیرین. این می‌شود تصنیف آیات. تا شما برای کسانی که اهل شکرند: «یَشْکُرُونَ.» که این قوم یشکرون همون مخلصین‌اند. «کَفَرَىسَ» گفت: «مَنْ لَا تَجِدُوا أَکْثَرَهُمْ شَاکِرِینَ.» که همون «لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَى قَوْمِهِ.» اینها دیگر آیات ساده و جذاب. شاکرین با مخلصین چیزه... یعنی تصاویر دیگر. همۀ اینها مقوله به تشکیک است. مخلصین همون مخلصین‌اند. توی درجات بالا. شاکرین هم مراتب دارند. مراتب بالای شکر با مراتب بالای خلوص. مخلصین درجۀ بالای شا کرین‌اند. «لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَى قَوْمِهِ.» ما نوح را ارسال کردیم. این همون بحث خبیث و طیب است. اونایی که زمین طیب داشتند. در روایت هم داریم. خیلی لباس قشنگی هم هست. می‌گوید: «اصرار به مردم نکنید برای هدایت. زمینه‌های خوب اگر دارند، حرف با اونا. دو تا کتاب اگر زمینۀ خوبی دارد، این استعداد پذیرش دارد.» بحث عقل را مطرح کردند. این کتاب تبلیغ در قرآن و سنت ملاایر. این روایاتش را آنجا چه کسانی هستند که اینها بلد خبیث‌اند. با اینها نباید: آدم‌های مغرور، متکبر، جاهل. جاهل یعنی آدم‌هایی که جهل اصلاً اَعرابی مسلک. به تعبیر قرآن آدم‌های اَعرابی، آدم‌های بدوی بی‌تمدن، بی‌شعور، بی‌کلاس. حالا بگوییم آدم‌های نافهم، هر کاریش می‌کنی اصلاً بدوی است. این اصلاً تو این فضا نیست. آدم‌های باکلاس (به‌معنای آدم‌های فهمیده، فرهیخته) ولو کافرند، انضباطی دارند. یک حرف خوبی دارند. یک فهمی دارند. بلد طیب. مخالفین انبیاء همه از جنس بلد خبیث، خبثه بودند که «لَا يَخْرُجُ إِلَّا ...» هدایت نمی‌شود. همون کسی که خیلی ادعایی نداشته است. مثلاً بله. دقیقاً همین. یکی ساکت است. نه اینها منظور نیست. باکلاس واژه‌های قلمبه و سلمبه به کار می‌برد. یعنی آدمی است که اون لطافت، اون طینت پاک، اون شیر حلال، اون لقمۀ حلال، تو این آدم دیده می‌شود. خباثت اون شرارت. تو ذات روانشناسی هم دارد. یک خود عمیق بشوید و تجربه‌ای هم اگر پیدا بشود، از اون قیافه‌ها هم کم متوسم می‌شود آدم. کم‌کم قیافه را می‌بیند. تشخیص می‌دهد با هرکس چه‌کار کند. «أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَى قَوْمِهِ.» نوح را به قومش فرستادیم. «إِلَى قَوْمِهِ فَقَالَ يَا قَوْمِهِ یَا قَوْمِ.» نه «یَا قَوْمِی.» که به قوم رو به خودش استناد داد. مثلاً می‌گویند تعبیر «اَخ» هم اینجا دارد. جلوتر نمانده است. مثل اخا هود. اخ قوم. کسی که معاشرت داشته است. اهل این قوم بوده است. کسی که نخ‌ریسی می‌کند، بهش می‌گویند: «اخوی.» مثلاً ما تو کلاس خودمان به کسی که ریکوردر می‌آورد، می‌گوییم: «کی ابو قرطاس؟» مثلاً «ابو قربه.» به حضرت عباس (علیه السلام) گفتند: «ابو قربه.» پدر مشک. مسئولیتش با عبور. ابوق... ابوتراب. حالا گاهی بعضی از این اوصاف. «ابو لبن.» مثلاً شیرفروش. در عراق من می‌دیدم عکس‌های قدیمی‌شان. «ابو تاس.» «ابواَنف.» «ابو نفت.» «بابای نفت.» «بابا نف.» یا «ابو تاس.» اونی که موها را کوتاه می‌کرده است. سلمانی‌شان «ابو تاس.» و مانند این تعبیر «ابو» و «اخ» و اینها از این حیطه. «اعْبُدُوا اللهَ.» بندگی کنید خدا را. «مَا لَكُم مِّنْ إِلَٰهٍ غَيْرُهُ.» غیر از خدا الهی ندارید. حالا واژۀ الهی واژۀ لطیفی است که باید یک وقتی که نمی‌دانیم کی است، مفصل در موردش صحبت بکنیم. «إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ.» من بر شما می‌ترسم از عذاب یوم عظیم، نه عذاب عظیم. اون روز عذاب نا... «نَخَافُ یَوْمًَا عَبُوسًا قَمْطَرِیرًا.» جمعیتی که چشم‌پرکن. در یک وصفی. این وصفی در این جمعیت لبریز است. لبریز از علم است. لبریز از غرور است. لبریز از این خودستایی. این می‌شود: «قَالَ الْمَلَأُ مِن قَوْمِهِ.» ملأ از قوم. پس خود قوم نه. ملأ از قوم. خواص اینها گفتند: «إِنَّا لَنَرَاكَ فِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ.» ما می‌بینیم تو را در ضلال مبین. گم شدی آقا. ضلال مبین یعنی این. یعنی اصلاً از این منافع مادی و منافع مثل اینکه تو سود و زیان و بانک و اینها حالی‌ات نمی‌شود. ضلال مبین. خیلی پرت است. «تحریم مثل اینکه حالی‌ات نمی‌شود یعنی چی؟ دنیا مثل اینکه نمی‌فهمی یعنی چی؟ مذاکره با دنیا. آشتی با دنیا.» مثل این چیزها. «ضلال مبینه. تعامل سازنده اینها را نمی‌فهمی.» «قَالَ يَا قَوْمِ...» لطافت آیت‌الله جوادی با لبخند. این همه انبیاء توهین می‌کردند هم اینجا، هم به حضرت هود، هم آیات فراوانی. آیۀ بعدی‌اش این است دیگر. خیلی تندتر به حضرت... حضرت کی؟ حضرت هود یا صالح. خیلی جالب است. تازه وارد می‌شود. رئیس قوه قضاییه گفت: «من دیوانه نیستم.» مرحوم علامه بحرالعلوم بوده است به‌نظرم. یکی از این علمای وهابی فحش‌نامه می‌نویسد. می‌گوید: «اَنْتَ کَلْبٌ.» تعابیر خیلی سختی. ایشان را به ایشان می‌تازد. «من کلب نیستم. به این دلیل: من دم ندارم. من دندان‌هایم این شکلی است. من پنجه‌هایم این شکلی است. من بوی تنم این شکلی است. اینی که بابات سگ است، ننت سگ است، اینجوری.» بله. این اوج حلم است دیگر. این حالت اوج حلم است. «آقا گفتش که با پررویی تمام اطلاعات غلط دادند به رهبری.» اطلاعات غلط ندادند. اطلاعات حقیقت است. کسی که سرشار از حقیقت است. به پدربزرگ حرف امام باقر به جابربن یزید جعفری فرمود که: «اگه تو مشتت طلا باشد، همۀ دنیا جمع بشوند بگویند تو مشتت گردو است، ناراحت می‌شوی؟» حالا گردو باشد. می‌گویند طلا. خوشحال می‌شوی. ولی ما نمیشه. کسی نمی‌تواند مگر اینکه به این حالت برسیم. باید خیلی خودش را بشناسد. هرکی می‌گوید به درک. «رَسُولُ اللهِ بَلَاغٌ.» هرچی شما می‌گویی. «رَبِّی.» من برای شما تبلیغ... تبلیغ قبلاً گفتیم یعنی چی؟ بله. تبلیغ می‌کنم رسالات ربم را. «وَاَنْصَحُ لَکمْ» برای شما خالص هستیم. نصیحت را به‌معنای دلسوزی گفتند. ولی توبۀ نصوح یعنی توبۀ بی‌شائبه. خالص. آمیخته به چیزی نباشد. من من بی‌غلوغشم برای شما. صاف و ساده. روراست هستم. احسنت. «وَأَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ.» من از خدا چیزی می‌دانم که شما آن را نمی‌دانید. خوب ادامه آیه. آیه چند بودیم؟ شصت‌و‌دو. «أَوَعَجِبْتُمْ أَن جَاءكُمْ ذِكْرٌ مِّن رَّبِّكُمْ عَلَى رَجُلٍ مِّنكُمْ.» تعجب دارد. ذکر، ذکری از جانب ربتان بر یک رجل از شما آمده است. خیلی سخت است دیگر. آدم مثلاً شما اگر از بدن نفر اول باشید بروید در سپاه امام زمان، ببینید مثلاً هم‌حجره‌ایتان فرمانده شده است. بعد به شما هم دستور بدهد. غریبه راحت‌تر می‌تواند. آمریکا مثلاً طرف آمده است. آدم هوس می‌کند برود با او سلفی بگیرد. ولی وقتی که از مملکت خودت، از زیر دست رئیست بشود و اینها. بعد مثلاً فرماندار تو باشد. بعداً رئیس شده باشد که بخواهد تحمل بکند. «بزرگت کردیم. بچه‌ محل مایی. بچه‌ دولت بوده. لب خط راه‌آهن. آن طرف‌ها نشسته.» «تعجب کردید از او؟» «أَنذَرَكُم وَلِتَتَّقُواْ وَلَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ.» انذار می‌کند شما را. «وَ لِتَتَّقُواْ وَلَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ.» انذارتان می‌کند که شما تقوا داشته باشید. که شاید مرد رحمت. به رحمت الهی می‌رسید. «یُتْرَحَمُون.» این چرا تعجب؟ چه تعجبی؟ «فَكَذَّبُوهُ فَنَجَّيْنَاهُ.» تکذیبش کردند و ما نجاتش دادیم. «رَبِّ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانتَصِرْ.» در سورۀ مبارکه نوح این آیه که کارد به استخوان حضرت نوح رسید. دل خون حضرت نوح. آدم می‌تواند تو این آیات ببیند. می‌گوید: «من چه شکلی اینها را دعوت کردم. صبح و شب دعوت کردم. دعوت کردم، بیشتر فرار کردند. انگشت‌ها را تو گوش می‌کردند. پیراهن‌ها را هم می‌کشند رو صورتشان. من مخفیانه دعوت کردم. آشکار دعوت کردم. اینها را بهشان گفتم. ول نکردم.» «وَمَكَرُوا مَكْرًا كُبَّارًا.» گفتم: «خدایا دیگر اینها اگر بمانند، همه‌چیز را از بین می‌برند.» «رَبِّ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانتَصِرْ.» سورۀ قمر است به‌نظرم. «قَمَرْ. مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ.» یک ماجرای قشنگی هم دارد «مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ.» توی ماجرای مرحوم شهید ثانی. این آیه. حالا آیه‌اش را اگر پیدا کنم. آیۀ دهم. «عَبْدَنَا.» «بنده ما را تکذیب کردند. این دیوانه از راه کشیدنش کنار. شست‌وشوی مغزی دادنی.» «مغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ.» «خدایا من، من شکست خوردم.» «فَفَتَحْنَا أَبْوَابَ السَّمَاء بِمَاءٍ مُّنْهَمِرٍ.» دیگر از زمین وقتی همه‌جا بسته شد، در آسمان را باز کردیم. «بِمَاءٍ مُّنْهَمِرٍ.» توضیح مفصلی دارد و بعد سورۀ هود ان‌شاءالله برسیم بحث می‌کنیم. شهید ثانی اعجوبه است واقعاً (رضوان الله). پنجاه و پنج سال بیشتر عمر نکرد. این همه آثار ایشان! از اون میدان استانبول که رد می‌شده است، نگاه یک لحظه. می‌گویند که ایشان وایساد. یک نگاه عمیقی کرد. گفت: «می‌بینم سر بزرگی اینجا از تن جدا می‌کند.» که خود ایشان بوده است. بعداً آنجا جدا کردند. و جسد مبارکش را سه روز روی زمین رها کردند. درون میدان استانبول. شهید ثانی مال قرن نهم عثمانی است به‌نظرم. بدتر از عثمانی در زمان صفویه، و بله. که مردم آن اطراف خواب می‌بینند که زمین نوری دارد به آسمان می‌رود و اینها که بدن مطهر شهید ثانی است و دفنش می‌کنند. نمی‌دانم یک کاغذی روی سینۀ ایشان بود که روی کاغذ نوشته است: «رَبِّ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانتَصِرْ.» کاغذ را برگرداندند. دیدند پشت کاغذ نوشته است: «ان کنت عبدی فصبر.» اگر بندۀ منی، صبر کن. عبدی دیگر ملائکه. کسی نیست. ولی خدایی. «فَكَذَّبُوهُ فَنَجَّيْنَاهُ وَالَّذِينَ مَعَهُ.» این معیت با رسل خیلی مهم است. روز قیامت همۀ حسرت اونایی که جهنمی می‌شوند این است که: «يَا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا.» ای کاش من معیت داشتم با اونایی که معیت دارند. نجات پیدا کردند. دهان شیر هم که بروند، نجات پیدا می‌کنند. با او بودند در کشتی. خیلی ماجرای حضرت نوح خیلی عبرت‌آموز و خیلی ماجراهای قشنگی هم دارد. خود بحث کشتی. افرادی که تو کشتی بودند، مدیریت او در کشتی. دست شما. «وَأَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا.» کسانی که آیات ما را تکذیب می‌کردند. غرق کردیم. «اِنَّهُمْ کَانُوا قَوْمًا عَمِینَ.» اینها کور قوم‌اند. نابینا. ما تو را بینیم در ضلال تو که کوری. تو چه می‌بینی؟ «إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا عَمِينَ.» و الا آدم «أَخَاهُمْ هُودًا.» «عمین» از «عما» می‌آید. یعنی کوری. اما کوری کوری چشم نیست. اما نوشته است: «بله. «فَإنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَٰكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ.» زودتر پیدا کنند. سورۀ چهل و شش. «فَتَكُونُ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِهَا.» «فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ.» اصلاً قرآن می‌گوید: من وقتی می‌گویم «عما»، منظورم کوری چشم نیست. «مَن كَانَ فِي هَذِهِ أَعْمَىٰ...» شنیدید ماجرای شاید همین جا گفتم. ماجرای مرحوم آیت‌الله حکیم را با اون عالم وهابی مسجدالحرام بحث می‌کرد. نابینا هم بود. از مفتی‌های وهابی بود. برگشت. سید محسن حکیم (دیگر فقیه درجه‌یک، صاحب «مستمسک») گفت: «یعنی چی شما شیعه‌ها قرآن را تفسیر می‌کنید؟» ظواهر کرد. منظورش چیست؟ «مَن كَانَ فِي هَذِهِ أَعْمَىٰ...» اینجا کور است. تو آخرت هم کور است. تفسیر کردی. خود قرآن می‌فرماید: وقتی من می‌گویم کوری، «لا تعمی الابصار» منظورم کوری چشم نیست. ولکن منظورم کوری قلبی است که در صدر است. یعنی دیگر رخنه کرده است. از سر قلب رسیده است. روح‌القدس تأیید کرده بودی که اون وقت آمده بوده است. والّا آدم فکر می‌کند. اخاهم هودا. البته من خودم یک خاطره با بعضی مفتی‌های وهابی دارم. حالا بماند. «أَخَاهُمْ هُودًا.» برای قوم عاد برادرشان هود را فرستادیم. «قَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ.» حرف همۀ انبیاء همین بود. ما پیغمبری را نفرستادیم مگر برای اینکه «أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ.» «أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ.» می‌گوید: حرف همۀ انبیاء همین دو کلمه است. پیغمبر مبعوث شد برای چه؟ آن هم هست. ولی مکارم اخلاق تو این است. مناقشه است. اصل در قرآن دارد می‌گوید: دنبال مکارم اخلاق باشید. مکارم اخلاق. مسواک بزنیم. مکارم اخلاقی. سورۀ... «فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ.» درست خواندم. «مَا لَکُم مِّنْ إِلَٰهٍ غَیْرُهُ.» غیر از خدا الهی ندارید. «أَفَلَا تَتَّقُونَ.» این تقوا هم یعنی همین. یعنی مراقب باشید که دچار الهۀ دیگری نشوید. اصل تقوا آدم مراقب باشد که دچار الهۀ دیگر نشود. اتخاذ آلهه یا اله هوا. اصل تقوا اینجاست. فلان کار انجام نده. فلان. اصل همۀ گناهان به شرک برمی‌گردد. مبدأ تمام معاصی شرک. و مبدأ تمام فضائل و کمالات و طاعات توحید و تقوا. پس «قَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن قَوْمِهِ.» باز دوباره ملأیی که کافر بودند از قوم او گفتند: «إِنَّا لَنَرَاكَ فِي سَفَاهَةٍ.» تعبیرشان تندتر هم بوده است. خیلی قشنگ است حرف علامه. اینجا حرف عجیبی است. مطالعه بفرمایید. ایشان می‌گوید که قوم حضرت هود که می‌شود چه قومی؟ قوم حضرت صالح می‌شود چه قومی؟ ثمود. قوم حضرت شعیب می‌شود چی؟ مدیَن. معروف به اصحاب الایکه. اصحاب الایکه قوم شعیب. تو ذهنتان داشته باشید. بحث‌های مهم. و چرا خدا فقط اینها را، این دستۀ از انبیاء را اشاره می‌کند؟ این هم در آن خیلی نکته دارد. قوم عاد دارای تمدن بودند. قوم نوح تمدن. ولی قوم عاد تمدن داشتند. بعد همین منطقه کوفه هم زندگی می‌کردند. حدود صالح در رادیو سلام. تو این منطقه کوفه مرکز دنیا کأنه آنجا بوده است دیگر. همین شهر کوفه. بله. خود حضرت نوح آنجا دفن است. آدم آنجا دفن است. همۀ اینها تو نجف‌اند دیگر. آدم و نوح در نجف و هود و صالح هم در رادیو سلام. اینها دیگر آن هستۀ مرکزی کأنه آنجا است. آدم که نمی‌تواند از امکاناتش استفاده کند. بهش می‌گویند سفیه. «وَإِنَّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الْكَاذِبِينَ.» ما ظن بر این داریم که تو از کاذبین هستی. واژۀ ظن. این هم باشد. طلبتان که اینجا اصلاً دو سه جلسه بحث مفصل می‌خواهد. که ظنی که ما در قرآن می‌گوییم، با ظنی که در منطق و اصول و فلسفه می‌گوییم، کاملاً متفاوت است. ظن به‌معنای احتمال نیست. ما هشتاد درصد احتمال می‌دهیم. این یک یقین باطل است. یعنی جهل مرکب و یقین باطل. امر موهوم، خیالی، بی‌سر و ته. بازی. تفسیر مفصل. بحث دیگری. اون هم همین واژۀ ظن تو قرآن به این معناست. آنجا معنایش چیست. باید تو خود سیاق و تفسیر آیه. «مَا بِیَ سَفَاهَةٌ وَلَكِنِّي رَسُولٌ مِّن رَّبِّ الْعَالَمِينَ.» من رسولی از رب العالمینم. رسولان. تعبیر قشنگی است تفاوت رسول و نبی را علامه طباطبایی گفته بودند بهتان. علامه طباطبایی اشاره کردند. تفاوت رسول و نبی چیست؟ در کلام می‌گویند تفاوتش چیست؟ تفاوت کلام نبی که در کلام می‌گویند. می‌گویند: کسی که تلقی وحی می‌کند ولی مسئولیت تبلیغ ندارد. خود تلقی وحی مخصوصاً دید است. یعنی خود انبیاء درجات دارند. بعضی تو خواب می‌بینند. بعضی فقط صدا می‌شنوند. بعضی صدا دارند تصویر هم دارند. از دور تصویر دارند. برخی هم صدا دارند هم تصویر دارند. تصویر از نزدیک. کانکت نمی‌شود با همراه اول. مسئولیتی ندارم به دیگران بگویم. ولی رسالت هم تلقی می‌کنم مسئولیت بیان آن را دارم. این تفاوت کلامی‌اش است. از قرآن فهمیده می‌شود این نیست. اونی که در قرآن نبی از ماده نبوی یا از نبوَه یا ازِ نُبعَه مرتفع است. «نبء» وحی یعنی جای مرتفع. یعنی کسی که صاحب شخصیت بلند است. خوب ببینید. الان من به شما می‌گویم مثلاً آقای طلبه. یک وقت می‌گویم آقای طلبه. یک وقت می‌گویم مثلاً پسر حاج ممّد. آقای همسایه. درسته؟ شما الان چند تا عنوان دارید دیگر. هم همسایه اید هم پسر حاج ممّد اید هم طلبه اید. بابای صغرایی مثلاً. درست است؟ مدرسه دختر... شما وقتی به شما زنگ بزنند نمی‌گویند: «همسایۀ مش‌قنبر.» «بابای مثلاً صغرا.» آن حیثیت او را کار دارم. با همسایۀ مش‌قنبر. خب من هستم. ولی به تو چه. وقتی به آن حیثیت نبی کار دارد. از جهت ارتقاء درجه و علو درجه. اصطلاح آقایان (به اصطلاح عرفا) در واقع حیثیت «یلی الخالقی» «یلی الخلقی.» دو بُعد دیگر. سفر «من الحق» «من الخلق.» چی؟ حالا یک حیثیت این در عالم بالاست. کیفیت این تو ارتباط با عالم. یک حیثیت ملکوتی، حیثیت ملکی. یک حیثیت قوس صعود، یک حیثیت قوس نزول است. قوس صعودش بهش می‌گویند نبی. قوس نزول بهش می‌گویند رسول. از آن جهت که از پایین به بالا وصل است، به او می‌گویند نبی. از آن جهت که از بالا برای پایین این چیزی می‌آورد، بهش می‌گویند رسول. در قرآن دقیقاً رسول فرق می‌کند. هر وقت می‌خواهد به آن جایگاه پیغمبر اشاره کند. «قُل لِّأَزْوَاجِكَ یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ.» به همسرت بگو حجاب داشته باشد. ولی وقتی که می‌خواهد بگوید: یک چیزی را بگو. می‌گوید: «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ.» دیگر نمی‌گوید: «يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ بَلِّغْ.» آن نزول. کار این را که بهت دادم برسان. مثلاً یک کسی هم رئیستونه هم برادرتونه. اگر سر سفره نشسته بودید برادر شما از شما یک لیوان آب بخواهد. آقای معاون اول، یک لیوان آب بده. درسته؟ می‌گوید: «داداش.» ولی تو اداره وقتی می‌خواهد نامه بزند. می‌گوید: «ابلاغ می‌کنم به جناب معاون اول.» نمی‌گوید: «ابلاغ می‌کنم به داداشم.» مثل این شهرداری رشت. «خودش به خودش رسیدگی شود.» بله. اینجا همین است. وقتی که با آن حیثیت ابلاغی کار دارد، «یَا أَيُّهَا الرَّسُولُ» می‌گوید. وقتی با حیثیت یلی الخالقی کار دارد، «نحن نبی من رب العالمین.» می‌گوید: «من رسولی از رب العالمینم.» نبوت یک چیزی است که «لا نبوة بعدی.» خود تلقی وحی بود. تو تلقی وحی که تفاوتی بین تعریف کلامی و تعریف قرآنی نیست. نبی و رسول تلقی وحی دارند. ولی تو قرآن آن حیثیت رسول‌الله مشترک لفظی است. هر کسی که فرستاده. حالا رسول خاصی که گفته می‌شود در مورد نبی هر رسولی نبی است. در تعریف قرآن آن رسولی که نبی است. بله. باد را هم ارسال می‌کنیم. «رَسُولُ اللهِ.» در قرآن آن رسولِ خواسته در قرآن کسی است که نبوت را داشته باشد. الحمدلله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات تفسیر سوره اعراف

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00