متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسمالله الرحمن الرحیم
«اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضا الذین آمنوا مع منقریتنا...»
قالب گفتاری مستکبران از قوم شعیب این بود: «ما حتماً تو را خارج خواهیم کرد ای شعیب، تو را و کسانی که با تو ایمان آوردند، از قریه ما. قریهای واحد، از تجمعی که دور هم جمع میشوند.» بعد میگفتند: «او لاتئودون فی ملته...» خلاصه مذاکره حضرت شعیب با مستکبرین. اینها گفتند که: "مذاکرات قرآن خیلی درسآموز است." من هم همان سالهای ۹۳ و اینها که بحث مذاکرات بود، در مذاکرات خود منتشر میکردم: "مذاکره فرعون با ساحران"، "مذاکره مثلاً حضرت سلیمان با بلقیس"؛ مردم جالباند! مثلاً فرعون به ساحران گفتش که: «سلیمان به بلقیس گفت: بیا اینجا ببینم، خودتان را بازی درنیاورید! "میتوانید لا تعلو علی و تونی مسلمین."» مذاکره حضرت شعیب با مستکبرین، اینها جزو بدیهیات قرآنی است؛ یعنی کسی که کمترین ارتباط با قرآن و کمترین حد شعور را داشته باشد، اینها را بهسهولت میفهمد که خب اگر موضع شما موضع مسلمان و از موضع حق و مؤمنان است، موضع شما در برابر مستکبرین باید چهجوری باشد؟ خیلی روشن است، خیلی خیلی واضح است.
کلاً کار به اینجا نرسد که شما دیگر رو بیاوری به تاریخ پیغمبر و امام حسین، تحریف بکنی که حرف تو مسخره و جز احمقها کسی تن نمیدهد به اینجور حرفها و تره خورد نمیکند. ۲۳ میلیون نفر کار ندارم، ۲۳ میلیون نفر بسیاریشان مخالف بودند و متنفر بودند، من مردم بودم. هم ایام انتخابات چند استان را رفتم، گفتگو میکردم. بله از... خوشم... نفر دیگری که انصراف داد، تقریباً ۶۰ درصد آرایش آمد این طرف. میخواسته به این آقا رأی بدهد. «کت شلواری کارکرده» کار مثبت بوده. او انصراف داده بود. یا رأی میدهم به مناظرات که نامزدها ضد هم بودند. خیلی آرای مردم را نباید گفتمانی و برآمده از یک منطقی تحلیل کرد. بالاخره احساسات و هیجانات و اینها غلبه دارد. بحث ما این نیست. همین الان هم میبینید شما عموم مردم، یعنی یکی از مشکلات ماست، مردم ثبات فکری ندارند. در این انتخابات رأی میدهند، بیست و خردهای میلیون نفر به یک کسی. تشییع پیکر شهید حججی میشود در تهران. تهران بودم، تشییع جمعیت عجیب و غریب. تهران است که ۷۰-۳۰ یا ۸۰-۲۰. ۵۰ درصد که رأی ندادند، ۵۰ درصدی که رأی دادند ۷۰-۳۰. رأی تهران از جهت فرهنگی، سقوط کرده است. این چند میلیون نفر اینجا چهکار؟ اینها را خیلی نباید اینجوری... بله. بعد مسئله این است که ما اصلاً تبیین هم نکردیم این حرفها را. ادبیات گفتگو با مردممان غلط است. بلد نیستیم چهشکلی باید گفت: «ما تو را اخراج میکنیم از شهرمان یا برمیگردی در ملت ما؟» «أو لو کنا کاره»؟
حضرت شعیب علیهالسلام فرمود که: «هرچند ما کراهت داشته باشیم، باز هم میخواهید این کار را بکنید؟» «فی ملتنا...» یک عدهای گفتند که هر کس حرفی سخیف و قرآنی... چیزی مفسرین اینطور است که گفتند: «این در ملت آنها بوده.» حضرت شعیب در ملت یعنی: «تو کافر بودی؟ بتپرست بودی؟ برگرد در همان بتپرستی تو، از آن حیثیت رهبری برای این جماعت که تو این جماعت را برداشتی، بردی و برشان گرداندی به ما؟» نه خود شعیب که میگوید: «یعنی در این جماعت تو ملت ما بودند. ملت کفر بودند. برشان داشتی، بردی در ملت اسلام. برگرد!» این یک تفاوت است. بله و اخراجش هم یعنی اینکه: «تو خودت از باب این کارهایی که داری میکنی، از باب اینکه اینها شوراندند، وگرنه خودت هم که تا قبلش بودی!» بله. آنجا به حضرت صالح میگفتند، میگفتند که: «لقد کنت فینا مرجوا.» من خیلی آیه قشنگی است. در سوره... فکر میکردیم ما از تو امید داشتیم. ما فکر میکردیم تو یکی از نخبههای مملکت ما باشی، پیغمبر شدی؟ حالا پیغمبر شدی مرجع بودی تو بین ما. امید داشتیم به همهتان با هم برگردید در ملت.
تصورشان از ملت ما بوده، حضرت شعیب. بله. دیگر خودشان بلد نیستند کاری که با امام خمینی کردند. گفتند: «تو بری ملت ساکت میشوند. تبعیدش کنیم، بیرونت کنیم از مملکت. آرام میشود.» این تصوری بود. «برگرد، اوت کن! اوت کن در ملت! افکار که قبلاً داشتیم، همین افکار لیبرالیستی ما؛ بگو بخندید، عرق بخورید، لب ساحل باشید، لخت باشید!»
قبل انقلاب میگفتند: «قبل انقلاب، قد افتَریْنا علیالله کذبا ان عدنا فی ملتکُم.» این شرط، جزای شرط برعکس است. اول جزا آمده، بعد شرط. «فی ملتکم قد افتَریْنا علیالله...» خیلی عجیب! ما اگر دست از این انقلابیگریمان برداریم، افترا علیالله است. اگر رفتیم مذاکره کردیم به ما گفتند: «کوتاه بیا!» کوتاه آمدیم، افترا علیالله است. عظمت این گناه را نباید با هیچ گناه دیگری قیاس کرد. این هم سر اصل دعوای ما با غرب. دقیقاً سر عبودیت. همهچی دقیقاً دعوا سر عبودیت است که کی... یعنی شما باید تن بدهید به فرهنگ اومانیستی و به هژمونی غرب. به ربوبیت اتخاذ کنید ما را. «تمام! انا ربکم الاعلی! چرا نمیپذیرید؟!» تفکر همه دعوا سر همین است. خیلی نگاه سطحی باید داشت که آدم فکر کند دعوا سر تیر و تفنگ و ترقه و... یعنی آنی که سطح تحلیلش این باشد که آقا این با آن مشکل دارد، حل است دیگر! یعنی آن مشکل مبنایی. همه با کدام دولتی کنار آمدند سر فرهنگ؟ با کدام دولتی سر فرهنگ کنار آمدند؟ چه اتفاقی بیفتد؟ چه اتفاقی بیفتد میزان ما با این مشکل داریم؟ خدا دارد چهشکلی ترجمان میکند این گفتگو را؟ میگوید شعیب آمد، گفتش که: «اُعبُدواالله ما لکم من اله غیره.» حرف او عبودیت بود. اینها هم گفتند: «ما با عبودیت...»
ترجمان خدا از این واقعه این است: «میزان پر کن و حق و حقوق بده.» با اینها مشکل داریم. ما ویژهخواریم، رانتخواری مشکل نداریم. اصل عبودیت مشکل دارد. این شاخ و برگهایش است که دارد میزند و اصل تفکر شیعی که بشود از آن خمینی تولید شود و آن خمینی بخواهد قیامی بکند، آن باید... آن تفکر باید نابود شود. راهکاری برسیم که همین دولتیها وقتی تحلیل قرآنی مسئله همین است دیگر. شما نگاهت به این است که من میروم بابا حرف میزنم، قانعش میکنم. عرض کنم که حالا بحث کاری به الان نداریم. بحث سر این است که شما تصورت نسبت به قبل... یعنی استکبار، مستکبر را در ذات استکباری خودش فهم اصلاً نفهمیدی استکبار یعنی چه. نفهمیدی مستکبر یعنی چی. این اصل جزو بدیهیات قرآنی است. جناحبندی به مستکبرین و مستضعفین، این جزو واضحات است و مؤمنین را ذیل واژه مستضعف تعریف کردند و کفار را ذیل واژه مستکبر تعریف کردند. خودش و گفتگو و مذاکره و نتیجهبخشی گفت و گوی مستضعفین و مستکبرین جزو بدیهیات خندهدار قرآن است دیگر. اصلاً مسخره است. مگر میشود مستضعفین: «آقا این هم میدهیم، آقای مستکبر دست بردار!» مستکبر او یا باید از موضع مستکبری بیاید پایین یا باید اصلاً بزنی. خلاصه مستکبر را زمینگیر کنی یا باید تو بیایی پایین. مذاکره با جمع، برآیند صفر. پایین جمع برآیند صفر. قبول. یک همچین... اگر خطای تحلیلی و راهبردی بوده، کسی که آدم منصفی است، میگوید من اشتباه کردم. من که ادامه بدهم بیاید، حالا برود سراغ تاریخ پیغمبر بگوید اصلاً من تاریخ را برایت عوض میکنم که اینجور دربیاید.
خیانت، میرباقری گفتند که: «شما بدانید این را. موضع بگیرید.» اینها حرفشان، نگاهشان در مورد اقتصاد مقاومتی این است که میگویند: «ما باید جزئی از نظام غرب بشویم. تو اگر ما را زد، خودش را زده. تحریم معنا نداشته! من را میزنی، خودت را زدی!» جذب سرمایه سیاسی بود، مردم سیاستمدار. تحریم بکنم. «ان عدنا فی ملتکم» اگر عود کنیم در ملت شما، «افترا علیالله...» بستیم؛ یعنی گفتیم که این گفتمان... گفتیم خدای متعال برنامهای برای اداره ندارد. شما برگشتید. هیچ چیزی مثل ارتداد بد نیست. واسه همین شما با هیچ گناهی مثل ارتداد برخورد نمیکنی که بخواهی طرف را بکشی. چرا؟ چون آن نمودار یعنی حاکی از عملاً مفتری علیالله است با برگشت خودش از این مسیر. دارد میگوید که: «اینجا چیزی ندارد!» ارتداد اقسامی دارد دیگر. ارتداد سیاسی این است که شما یک خوانشی داری برای انقلاب اسلامی. میروی جلو. بعد سی سال میگویی: «این جواب نمیدهد. برگرد!» افترا علیالله. و هیچچیزی از این بدتر نیست. شما هیمنه این نظام را در دنیا نابود، رسوا میکنی. نظام... از این نگاه خیلی جای تحلیل.
ما داریم بحثهای سیاسی را از منظر قرآنی. بعد از اینکه خدا مرد، از دست شما نجات داده. اگر برگردیم تو ملت شما، این افترا علیالله است. حرفمان این است که: «نجات پیدا کردیم از دست شما! ما نجات... نجات پیدا کردیم!» نگاه این است. نگاه امام قرآنی است دیگر. این نجات بده. اقتصاد. آن هم نجات بده. سیاستی که نجات دادی، سیستم نظامی هم که نجات دادی، اقتصاد هم نجات بده. چنگ میاندازی، میگویی: «من آب خوردنم بسته به این است!» «افترا علیالله...» «فیها...» ما اصلاً نمیتوانیم برگردیم. «ما یَکونُ...» ما اینجوری نیستیم که بخواهیم برگردیم. مقتضایش را نداریم که بخواهیم برگردیم. ابداً. غوغا است! این تکهاش غوغا است. باز هم ببین، همهچی بسته به مشیت خداست. من انقلابیگری و با کله پر باد ندارم که بگویم: «آقا ما وایسادیم انقلابیگری! کله پر باد بودن. آنها هم افتادند، الان دستشان آویزان است.» ما الان میگوییم که: «ما روبروی آمریکا میایستیم. ما تو دهن ترامپ میزنیم.» بعد یک فشاری میآید، یک موجی میآید. یکدفعه آدم میکشد عقب. آن نگاه توحیدی وقتی نیست، این اعماق رسوخ نکرده نگاه توحیدی. و انسان خودش را فقیر نمیبیند. ببینید امام را بعد ماجرای قطعنامه، پیام امام بعد از قطعنامه، اگر یک بخش را واجب باشد ما بخوانیم توی حوزه، توی دانشگاه، از امام یک چیزی را بخوانیم، پیام قطعنامه است که این واجب است. واقعاً باید مباحثه بشود. عمده افکار و محکمات افکار امام تو این پیام قطعنامه است. وصیتنامه امام چطور حرف میزند؟
اولاً تا وقتی که شرک و ظلم، مبارزه هست، تا مبارزه هست ما هستیم. ما تا پرچم «لا اله الا الله» سر کاخ سفید نزنیم، آرام نمیشویم. مسئولین ما خندهدار است، مسخره است. پسر شهید بهشتی وقتی که امام فرمان... همین که الان تو زندان است، محمدرضا. وقتی امام فرمان قتل سلمان رشدی را داد، این تو دانشگاه آلمان که بود، آمده بود تو خیابان داد میزد به امام فحش... «پیرمرد نمیداند دارد چطور ما را نابود میکند. افراطیگری!» لیدر جریان آقای موسوی بود. او مینوشت طرح و برنامه. بله، بله. محمدرضا بهشتی، هر دو پسر شهید بهشتی زندان بودند. بعد حضرت امام رضواناللهعلیه اینجور میفرماید: «خدایا ما هیچ، ما جز تو کسی را نداریم. اگر عالم به ما پشت کند، از «لا اله الا الله» دست از مبارزه برنمیداریم. اگر از سرهای ما... نمیدانم چه بسازند، امضا نمیکنیم.» موضوع ابرقدرتی دارد صحبت میکند. چرا؟ چون من بنده ابرقدرتم. من عبد ابرقدرتم. این است. موضع خیلیها بود، دیگر. خیلی از انقلابیون از مملکت خودمان گرفته تا جای دیگر، خودشان را بازی درآورده بودند. دو تا تحریم و دو تا فشار، همه کشیدند کنار. بله. «الا ان یشاالله ربنا...» مگر اینکه الله بخواهد که رب ماست. «و وسع ربنا کل شیء علما.» ما یک ربی داریم ما. وسعت او همه عالم را گرفته علم. از جهت علمی و بر همه عالم مسلط است. «علی الله توکلنا.» ما بر این الله توکل کردیم. «ربنا افتح بیننا و بین قومنا بالحق و انت خیر الفاتحین.»
این نگاه در سیاست این میشود. مذاکره هم که میکند، این است. نمیگوییم رفته الهیات گفته، تو مذاکره بیانیه خوانده. در بیانیه میخواند دیگر. غیر از این است؟ قرآن بیانیه بخوانیم تو مذاکره! بله. یک روایتی مرحوم مصطفوی اینجا نقل کردند. اولاً توکل یعنی: «اتخاذ وکیل.» وکیل کسی که جریان امری بهش واگذار بشود و مورد اعتماد باشد. و فتح یعنی: «گشودن در برابر اغلاق و حجر.» چه چیزی؟ فتح اینجا فتح یعنی: «مطلق همه جور فتحی را اینجا.» بله. یعنی: «افاده عموم بکند نسبت به هر فتحی محتوم که بر دشمن غالب...» متعلق «افتح» را: «افتح بیننا و بین قومنا بالحق.» بین ما و آنها فتح به حق! یعنی: «هر آنچه که حق است فتح پیدا کند و بسط پیدا کند بر دشمن و آن بیفتد تو موضع انفعال و انزوا.» تو این مورد فقط روایت اینجا نقل میکند از «قصص الانبیا» جزایری از امام باقر علیهالسلام. بحثش افتاد. بقیه دیپلماتها. میگوید که: «خدا وحی کرد به حضرت شعیب: "خیلی خیلی، من ۱۰۰ هزار نفر از امت تو را عذاب میکنم. ۴۰ هزار نفر از اشرار، ۶۰ هزار نفر از خوبان."» حضرت شعیب عرض کرد: «عذاب اشرار که روشن است. عذاب خوبان از چه نظر باشد؟» فرمود: «برای این است که مداهنه و سازش کردند با اهل معصیت و برای غضب من خشمناک نگشتند. به خاطر من غضب نکردند.» ۶۰ هزار تا خوب، ۴۰ هزار تا بد. اکثریت بودند دیگر. اکثریت فاسد، اکثریت مؤمن فاسد. خیلی جالب است. اکثریت مؤمن ولی فاسد سکوت کرده. آن ۴۰ هزار تا هر کار دارند میکنند. یدالله جماعتی که خودش اتصالش را با خدا قطع نکرده باشد، وقتی که شما غضبت به خاطر خدا نباشد، محبتت به خاطر خدا نباشد، مواضعت به خاطر خدا، اتصال با خدا قطع است و این جماعت دیگر حمایتی ازش نمیشود. بله.
ایشان یک توضیح اینجا میدهند. میگویند که: «سازش و سکوت و همراهی کردن با مخالفین موجب تقویت آنان شده و هم تقویت مخالفت و معصیت باشد.» این معنا تو هر زمان و هر مکان و محلی جاری است. معنای نهی از منکر همین است. چون به جای نهی، عملاً تشویق و ترغیب و تقویت میشود. قهراً شرکت در عمل منکر شده و شریک مخالفین. جالب است مثلاً مراجع فتوا دادند: «شما اگر یک بیحجابی را سوار ماشینت کنی یا با یک بیحجابی بروی بگردی، این تأیید بیحجابی است و معصیت.» خیلی جالب است. بعضی فتاوا تو این زمینهها چیزهای عجیبی است. بیحجاب را تو ماشین اختیاراً سوار کردی و داری میچرخی، این تأیید بیحجابی است. الان ما محل بحث طرح کلی اندیشه اسلامی را مفصل برداشت. میگوید که: «بنده خدا طلبه شده بود. بعد این آمده بود چند سالی درس خوانده بود و اینها. خب مثلاً منطق و فقه و اینها خوانده بود. برگشته بود روستا، دیده بود که کدخدایی الاغی دارد. بعد چشم این الاغ را بسته، زنگوله انداخته دور گردنش، این دارد آسیاب میکند.» زنگوله به گردنش انداختی؟ گفتش که: «چشمهایش را بستم که نفهمد دور خودش دارد میچرخد. بفهمد... نمیفهمد.» گفتم: «خب زنگوله چرا انداختی؟» گفت: «زنگوله انداختم که وقتی که وایمیایستد، بفهمم وایایستاده است.» گردنش باز خلاصه طرف میگوید: «بروید این پدرسوخته بازی...»
قضاوت و داوری برای راهگشایی است؛ یعنی سخن آخر را خداوند از لوازم مدلولش نیست. لوازم مسابقه. بعد اینها آمدند رو آوردند به افکار عمومی که افکار عمومی را کنترل کنند. برگشتند. این ملا، ملأ کافر، از قم برگشتند به عوام. آن تودهای که رأی داده بودند و حمایت میکردند از شعیب. برگشتند گفتند: «ببینید، این یک آدم افراطی است. خودش اینجوری است. دنبال بیچارهتان میکند. لَخاسِرون میشود. همهتان بدبخت! این جنگ میآورد، تحریم میآورد، دیوار میکشد، از این کارها میکند.» «لا نکنید فاذبحوا فی داره جاسم رازی.» بله. دیگر خیلی عجیب است. اینها مؤمن نبودند، عقبنشینی کردند و «رجفه» آمد. اینها را گرفت. خیلی جالب است: «اخذتهم الرجفه.» لرزهای که میآید و بنیانها را از هم میگسلد، به این میگویند رجفه. بعد ما چند تا واژه تو قرآن داریم. یکیاش «مرجفون» است: «والمرجفون فی المدینه» در سوره مبارکه احزاب. مرج... حکمش هم اعدام است. خیلی جالب است. این را به یکی از رفقای رسانهای میگفتم در مورد یک بحث حقوقی بکنیم. بحث موج. فیلم. گفت: «تو بنویس. ما منتشرش میکنیم.» سه ساله منتظرم من بنویسم مرجف. بله.
عرض کنم که «مرجف»، اینهایی که میآیند تو افکار عمومی رخنه میکنند، حرفهایی میزنند که شالوده فکری مردم را به هم میریزیم. هم شایعات و خیلی از این موارد فراوان داریم. «این کار را نکنید، گرانی میشود. آن کار را بکنید، فلان میشود. فلان چیز دارد گران میشود. فلان اتفاق میافتد. این مذاکرات جور بشود همهچی اعدام.» بعد قرآن فرمود: «قتلوا تقتیلا.» به اشد وجه باید کشته شوند. اراجیف، کارش اراجیف گفتن است. حرفهایی میزند که فکر مردم را به هم میریزد. شالوده فکری و اعتقادی مردم، نظام محاسباتی مردم را مختل. جنگ روانی میکند. اراجیفگویی. «اخذتهم الرجفه.» رجفه اینها را گرفت. رجفههای بیرونی حاکی از رجفههای درونی است. اصلاً تو عالم هر آنچه که در بیرون رخ میدهد، اینها مبانی عرفانی و فلسفی عمیق و دقیقی است. هر آنچه که در بیرون در مُلک رخ میدهد، این یک ما به ازای ملکوتی دارد و در ملکوت اتفاقی افتاده که این بروزش در عالم مُلک است. این در ملکوتش رجفه آمد. این اراجیف آمد. این را ریخت به هم. برای اتفاقی که تو مُلک افتاد. چی بود؟ این زلزله آمد، ریخت به هم. در واقع قبلش تو ملکوتش یک زلزله آمده، ریخته به هم. دچار: «فاصبحوا فی دارهم جاثمین.» این دیگر زمینگیر شد. تو آن کسی که الان این حرف را شنید و نظام اختلالی، نظام محاسباتیش مختل شد، این هم دچار... بعد دیگر در بیرون زلزله میآید. همهشان جمع میشوند. گفتیم یعنی: «به زمین چسبیدن. زمینگیر شدن.» به زمین چسبیدن یعنی: «میچسبد به ماده. برمیگردد به ماده.» این همان نظام اختلالیش میریزد به هم.
چطور توی ملکوتش اینجوری میآید رو میآورد به ماده. به جای اینکه رو کند به خدا، رو میآورد به ماده، جاثم میشود. وقتی که میگویند آقا این کارها را نکن. این را مثلاً جنگ میشود، فلان میشود. آن میرود سریع یک رأی مادیگرایانه میدهد. «گران نشود! وضع بدتر نشود! جنگ نشود! فلان نشود!» جاثم میشود. ماده. خدا هست، رازق و نافع اوست. و اگر نخواهد پشهای از جا تکان نمیخورد. همین کار را بکنیم که اینجوری نشود و اینها.
بعد بدتر هم میشود دیگر. حالا امیرالمومنین فرمود که هرکس بابی را «مَن فَتَحَ باباً لِدُنْیا مِنْ دِینِهِ فَتَحَ اللهُ لَهُ باباً اَدَرَّ مِنَ الدِّینِ.» از دین برای دنیایش بگشاید، یعنی یک قید یک چیز دینی را بزند برای اینکه یک گشایشی تو دنیایش ایجاد بشود، اینکه این در را باز میکند، با ضرر بزرگتر مواجه میشود. یعنی همان هم دینش را از دست میدهد، هم دنیایش نابود. خطبه چند است؟ حکمت اگر دو تا عدد دارد، حکمت دو تا عدد دارد، حکمت... حکمت. برای اینکه دنیایش اصلاح بشود، وضع دنیایش بهتر بشود، یک چیزی از دینش را بگذارد کنار. این یک دری به ضرر برایش باز میشود که میافتد تو هچل.
«الذین کذبو شعیبا کأن لم یغنوا فیها.» اینهایی که شعیب را تکذیب کرده بودند، انگار غنی نبودند در آن زمین. نبودند انگار دیروز. نبودند اینها با تکیه به ماده میگفتند آقا ما پول داریم، ثروت، نفت دست ماست. با هواپیما داریم، موشک داریم. چی داریم؟ بیا رو کن به ما. همهچی دست اینها. یکجوری خدا اینها را جمع کرده انگار اصلاً اینها دیروز روی زمین نبودند. اینجوری جارو کرد. «الذین کذبو شعیبا» بعد اینهایی که میگفتند اگر هیچی نکنید، خسرید. دنبال شعیب راه بیفتید، خودشان خاسر شدند. شعیب ماند و اینها رفتند. بیچاره شدم. خسارتزده. سرمایهها را همه را از دست داد. شاید از باب دو تا باشد عوام روایت است و سایه آن شاید یک عذاب دیگری بود. بله. تو چیز هم داریم، زله را توی سوره قمر شاید باشد. «فتولی عنهم.» تولّی کرد از ایشان، تولّی کرد از آنها. پشت کرد به آنها. اعراض، ادبار، تولّی با همدیگر تفاوت. «و قال یا قوم لقد أبلغتکم رسالات ربی.» من ابلاغ کردم رسالت ربم را. رساندم. تا آنجا که من و: «ونصحت لکم.» دلسوزیم کردم براتون. «فکیف أسی آسا علی قوم کافرین.» آسا از عص، اسف. شهاب کبیر دارند. با تأسف، جفتش به معنای تأسف است. «عصیه» با سین، اندوه خوردن. «اندوه بخورم علی قوم کافرین.» خیلی جالب است. یک اکثریتی داشتند اینها. از دست رفته. لیاقت نداشتید دیگر. خودتان را نگه نداشتید. اندوهی ندارد. آن یک بحث دیگری است.
ببینید انبیا تو مسیر ابلاغ دلسوزی دارند. بعد از ابلاغ دلسوزی ندارند. دلسوزیند تو مسیر کار خودش. یعنی در ایجاد مقتضیات، ایجاد زمین... است که من هر کی را شده یک نمهای دارد، یک گوشهای دارد، یک صفتی دارد. او را بگیرم، جذبش کنم، یک زمینهای درش ایجاد. وقتی میبیند که دیگر راه بسته است. قرآن در مورد حضرت ابراهیم فرمود که همهچیز ابراهیم برای شما اسوه است. غیر از یک چیزی. «أُسْوَةٌ» الگو نگیرید از ابراهیم. آن هم اینکه برای باباش استغفار... برای آزر. سوره توبه میرسیم انشاءالله. علامه طباطبایی با خود قرآن اثبات میکند که عمویش. عرض کنم که میگوید این آزر گفتش که: «من برات استغفار میکنم.» و اینها اثر دلسوزیش بود. وقتی برایش روشن شد، تبیان پیدا کرد که این دیگر جزو اعداء است، دیگر استغفار نکرد و تبری کرد. این خیلی مهم است. این شبیه همان آیه است که در سوره مائده خواندید. بچسبید به خودتان که اگر کسی گمراه شد، به شما ضرر نمیرساند.
علامه ذیل این آیه عظیمترین بحث عرفانیشان توی تفسیر المیزان ذیل این است که بحث معرفت نفس را مطرح میکند. تقریباً ۴۰-۵۰ صفحه و بحث مفصلی در مورد معرفت نفس است. آیه ۱۰۵ سوره مائده. معنای ظاهرش این است که حواست به خودت باشد. به دیگران کار نداشته باش. تو هدایت بشوی، بقیه هر کی گمراه شد، به درک. ولی معنای باطنیش این است که: «علیکم انفسکم.» مراقبت همه معرفت نفس. سکهاش به مراقبت. ۱۶ مرحله مراقبت است خورد طی میشود و لایهلایه معرفت به نفس پیدا. عرض کنم که این مراقبه بر نفس خودت داشته باش. اگر این باشد، هر کی گمراه بشود، دیگر به تو ضرر نمیرساند. جمع این دو تا چیست؟ جمع این دو تا میشود کسی که خودش نسبت به خودش معرفت نفس دارد و به عالم اکبر خودش راه پیدا کرده است. این دیگر تأسف بر کافرین نمیخورد و اگر هم دارد کاری میکند، در جهت ابلاغ از جهت وظیفه. وگرنه میداند که این حساب نفس من جداست و یک عالم اکبر است. من یک عالم اکبر را حفظش... «أَتَزْعَمُ أَنَّكَ جِرْمٌ صَغِیرٌ وَ فِيكَ انْطَوَى الْعَالَمُ الْأَكْبَرُ.»
امیرالمومنین فرمود: «شما در درونتان عالم اکبر است.» دیگر اینی که در بیرون عالم اصغر است، درون ما عالم اکبر است. لذا عالم اکبر فاسد نشود. گاهی ما میخواهیم عالم اصغر را درستش کنیم به این قیمت که عالم اکبر فاسد بشود. کتاب «پیامبر» ماجرایش را آوردهام که یک جوانی چی به ما گفته بود. حالا دیگر وقت نیست بگویم. خودتان مطالعه. سلام خانم آمده و اینها. بعد فهمیده بودند زن شوهردار است و اینها. میگفت: «من این را ول کنم میرود جهنم و فلان و گمراه میشود و میرود به ده تا دیگر.» «تو جهنم میروی به قیمت آنکه او بهشت برود؟ به قیمت اینکه تو جهنم بروی؟» یکخرده تو فکر رفت. «من میدانم چی شما را اصلاح میکند ولی من حاضر نیستم شما را اصلاح کنم به قیمت اینکه خودم بروم جهنم. حاضر نیستم عالم اصغر را اصلاح کنم به قیمت اینکه عالم اکبر خودم نابود بشود.» اینها حرف انبیاست، منطق انبیا.
«و ما ارسلنا فی قریه من نبین.» دو تا اصل آیات این دو تاست. «و ما ارسلنا فی قریه من نبین الا اخذنا اهلها بالباساء و الضراء لعلهم ی...» یک ماه رمضان منبر ۱۰ سال پیش تقریباً تو یکی از هیئتهای تهران. ۱۰ شب محرم در مورد این آیه بحث اشک بود. قرآن فلسفه ابتلا را اشک تضرع. چون تضرع بروز عبودیت به دست و پای... من و خدا، ابتلاهای الهی برای این است. میفرماید: «ما هیچ پیغمبری را تو هیچ قریهای نفرستادیم مگر اینکه وقتی آن پیغمبر را فرستادیم، اهلش را بالباساء و الضراء گرفتیم.» حالا «بأسا» از ماده «بأس» به معنای شدت مرض، فرق، گرفتاری تنگ میشود، سفت میشود شرایط. شرایط، به قول مرحوم علامه طباطبایی، ایشان «بدحالی» و «خوبحالی». «حال آدم را خوب میکند، حال آدم را بد.» «بأسا ضراء.» بدحالی، تنگی، فشار، قبض. و «ضرّا» هم ضرر و شری که از خارج است، بحث از درون. «بأسا» از درون، «ضرّا» از بیرون است. تنگی و فشاری که از درون است، میشود «بأساء». سختی که از بیرون است، میشود «ضرّا». ما این دو تا را برای هر قومی که پیغمبر فرستادیم، پشتبندش اینها را هم فرستادیم. روحی، بدنی، فرقی نمیکند. صراف عمدتاً اینجور است. گاهی یک ضرری به مالت میخورد، ضرری به بچهات میخورد، ضرری به مختلفی. لذا تو جوامع کفر اینها معمولاً ابتلاها کمتر است. هرچه کافرتر میشوند، خدا ابتلا را بیشتر ورم خوشترن. اوضاع رو بهراهتر است. بیشتر دور هم. هرچه مؤمنتر میشوند، ابتلاها بیشتر است. مملکت اسلامیه، جنگ و خون و خونریزی و تحریم و فشار و بدبختی. فلسفه میخواهد بگیرد، بیاورد سمت... روایت دارد که اگر سه تا چیز نبود، اگر سه تا چیز نبود، «لمّا تَطأء ابن آدم» یک همچین تعبیری دارد: «بچه آدم کلهاش خم نمیشود.» ببین، همه ذیل آن بحث اولمان است ها. بحث خلقت، جلسه اول، جلسه بعد انشاءالله اول بحث یک توضیحی میدهم که ربط این آیات با آن آیاتی که خواندیم، جریان ابلیس و آدم و اینها چیست. میگوید سه تا چیز اگر نبود، بچه آدم گردن پیش من خم نمیکرد: «الفقر و المرض و الموت.» این سه تا چیز اگر نبود، بچه آدم رو کلهاش صاف بود پیش من: فقر، مریضی و مرگ که کله این را پیش من خم میکند. با این سه تا، من کلهاش را توی چیز... آن از حتى ناظر مصادر بحار است دیگر.
بهار از تضرع یعنی چی؟ حالت زراعت. شیری که میآید، شیری که جاری است. «زرع»، تضرع، تفعل. پذیرش این حالت انسان مثل شیری که جاری است. این همینجور پایین از او جاری است، رو به پایین. طغیان ندارد، رو به بالا نیست. رو به پایین دارد. پایین میرود. تو حالت خلاصه خضوع، خشوع، نرمی. تو این حالت دو تا چیز باعث این میشود که انسان تضرع نکند. خیلی اینها بحثهای بسیار... دو تا چیزی که مانع تضرع است، چیست؟ یکی قساوت، قساوت صحبت کردیم و تزیین و اغوای شیطان. یکی قساوت درون و تزیین شیطان از بیرون. اینها تضرع را از بین میبرد. آدم قد میکند، کلهشق میکند.
دیگر اگر اصلاح نشد، باب مریضی و ابتلا و حتی لباس عجیب و غریب. میگوید حتی گاهی خدا با خواب بد دیدن این را فشار اینجوری... این برگردد، تضرعی بکند. یک خواب بدی میبیند، یک حال بدی پیدا میکند. همینقدر میریزد. گناه شیطان تزیین نیست. حقیقت خودش را دارد میبیند. میفهمد. بله. آن تذلل خودش را میفهمد.
خب، ثم بدلنا... وقت داریم یا نداریم؟ یک دقیقه.
«ثم بدل الله مکان السیئه الحسنه...» بهجای سیئه، حسنه گذاشتیم. «حتی» افع. اینها عفو کردند. عفو کردند یعنی صرفنظر کردند از اصلاح خودشان. عفو یعنی صرفنظر کردن. به رو نیاوردن از یک چیزی. رد شدن. رد شدن. بگذریم. «آلت» عافیت هم از همین ماده است. عافیت یعنی چی؟ باید یک وقت دیگر توضیح. جان برکف. یک عفو داریم، یک صرف داریم، یک غفران داریم. چندین واژه داریم ما. همه را میگوییم: «بخشش!» تو فارسی میگوییم: «بخشش.» تفاوت کثرت مال و بله، بله. حسنه گذاشتیم جای سیئه. تا اینکه رد پولشان زیاد شد. بچهدار شدند. تا بچه ندارد، توی این مسجدها و امامزادهها اینها دارد پاشنه در را میکند. همین که بچهدار میشود، دیگر نماز واجبش هم نمیخواند. توی مبتلا، توی ابتلای، توی سختی. یک خاطره من دارم از یکی از محافظهای امام. باشد. وقتی طلبتان واسه خود من تعریف میکرد. چه... تا اینجا که گفتند: «آقا به آبای ما سرا رسید.» «ضرّا» یعنی... عرض کنم که ترجمه مصدح. و ایشان قشنگ ترجمه کرده. من از رو میخوانم براتون. مصدح یعنی چی؟ ایشان میگوید: «مطلق مالید بهظاهر باشد یا به باطن. و به رسیدن جزئی باشد و یا به نحو تمام. مسنی الشیطان بسوء.» یعنی: «شیطان به من مالید. رسیدن، تماس پیدا کردن.» خب، «ضرّا و سرّا». به آبای ما رسید. «ضرّا» ضرر و سختی. «سرّا» از شادی و ملایمت.
«و اخذناهم بغتتتاً.» ما همه را بغته گرفتیم. آه. میگوید بغتهاش را به حساب افعال الهی نیست. ننشسته بود. برنامهای نداشت. یکهو تصمیم گرفت بزند. نه. خدا این اثر کار این بود که بخورند اینها کتکش را. به اعتبار خودش است که غافل بود. که فکر نمیکرد یکدفعه مواجهه با یک همچین چیزی بشود. درک دقیق نسبت به این نداشتند که این کاری که دارند انجام میدهند، نتیجهاش آن است و بروزش. الحمدلله.
بسمالله الرحمن الرحیم
«اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضا الذین آمنوا مع منقریتنا...»
قالب گفتاری مستکبران از قوم شعیب این بود: «ما حتماً تو را خارج خواهیم کرد ای شعیب، تو را و کسانی که با تو ایمان آوردند، از قریه ما. قریهای واحد، از تجمعی که دور هم جمع میشوند.» بعد میگفتند: «او لاتئودون فی ملته...» خلاصه مذاکره حضرت شعیب با مستکبرین. اینها گفتند که: "مذاکرات قرآن خیلی درسآموز است." من هم همان سالهای ۹۳ و اینها که بحث مذاکرات بود، در مذاکرات خود منتشر میکردم: "مذاکره فرعون با ساحران"، "مذاکره مثلاً حضرت سلیمان با بلقیس"؛ مردم جالباند! مثلاً فرعون به ساحران گفتش که: «سلیمان به بلقیس گفت: بیا اینجا ببینم، خودتان را بازی درنیاورید! "میتوانید لا تعلو علی و تونی مسلمین."» مذاکره حضرت شعیب با مستکبرین، اینها جزو بدیهیات قرآنی است؛ یعنی کسی که کمترین ارتباط با قرآن و کمترین حد شعور را داشته باشد، اینها را بهسهولت میفهمد که خب اگر موضع شما موضع مسلمان و از موضع حق و مؤمنان است، موضع شما در برابر مستکبرین باید چهجوری باشد؟ خیلی روشن است، خیلی خیلی واضح است.
کلاً کار به اینجا نرسد که شما دیگر رو بیاوری به تاریخ پیغمبر و امام حسین، تحریف بکنی که حرف تو مسخره و جز احمقها کسی تن نمیدهد به اینجور حرفها و تره خورد نمیکند. ۲۳ میلیون نفر کار ندارم، ۲۳ میلیون نفر بسیاریشان مخالف بودند و متنفر بودند، من مردم بودم. هم ایام انتخابات چند استان را رفتم، گفتگو میکردم. بله از... خوشم... نفر دیگری که انصراف داد، تقریباً ۶۰ درصد آرایش آمد این طرف. میخواسته به این آقا رأی بدهد. «کت شلواری کارکرده» کار مثبت بوده. او انصراف داده بود. یا رأی میدهم به مناظرات که نامزدها ضد هم بودند. خیلی آرای مردم را نباید گفتمانی و برآمده از یک منطقی تحلیل کرد. بالاخره احساسات و هیجانات و اینها غلبه دارد. بحث ما این نیست. همین الان هم میبینید شما عموم مردم، یعنی یکی از مشکلات ماست، مردم ثبات فکری ندارند. در این انتخابات رأی میدهند، بیست و خردهای میلیون نفر به یک کسی. تشییع پیکر شهید حججی میشود در تهران. تهران بودم، تشییع جمعیت عجیب و غریب. تهران است که ۷۰-۳۰ یا ۸۰-۲۰. ۵۰ درصد که رأی ندادند، ۵۰ درصدی که رأی دادند ۷۰-۳۰. رأی تهران از جهت فرهنگی، سقوط کرده است. این چند میلیون نفر اینجا چهکار؟ اینها را خیلی نباید اینجوری... بله. بعد مسئله این است که ما اصلاً تبیین هم نکردیم این حرفها را. ادبیات گفتگو با مردممان غلط است. بلد نیستیم چهشکلی باید گفت: «ما تو را اخراج میکنیم از شهرمان یا برمیگردی در ملت ما؟» «أو لو کنا کاره»؟
حضرت شعیب علیهالسلام فرمود که: «هرچند ما کراهت داشته باشیم، باز هم میخواهید این کار را بکنید؟» «فی ملتنا...» یک عدهای گفتند که هر کس حرفی سخیف و قرآنی... چیزی مفسرین اینطور است که گفتند: «این در ملت آنها بوده.» حضرت شعیب در ملت یعنی: «تو کافر بودی؟ بتپرست بودی؟ برگرد در همان بتپرستی تو، از آن حیثیت رهبری برای این جماعت که تو این جماعت را برداشتی، بردی و برشان گرداندی به ما؟» نه خود شعیب که میگوید: «یعنی در این جماعت تو ملت ما بودند. ملت کفر بودند. برشان داشتی، بردی در ملت اسلام. برگرد!» این یک تفاوت است. بله و اخراجش هم یعنی اینکه: «تو خودت از باب این کارهایی که داری میکنی، از باب اینکه اینها شوراندند، وگرنه خودت هم که تا قبلش بودی!» بله. آنجا به حضرت صالح میگفتند، میگفتند که: «لقد کنت فینا مرجوا.» من خیلی آیه قشنگی است. در سوره... فکر میکردیم ما از تو امید داشتیم. ما فکر میکردیم تو یکی از نخبههای مملکت ما باشی، پیغمبر شدی؟ حالا پیغمبر شدی مرجع بودی تو بین ما. امید داشتیم به همهتان با هم برگردید در ملت.
تصورشان از ملت ما بوده، حضرت شعیب. بله. دیگر خودشان بلد نیستند کاری که با امام خمینی کردند. گفتند: «تو بری ملت ساکت میشوند. تبعیدش کنیم، بیرونت کنیم از مملکت. آرام میشود.» این تصوری بود. «برگرد، اوت کن! اوت کن در ملت! افکار که قبلاً داشتیم، همین افکار لیبرالیستی ما؛ بگو بخندید، عرق بخورید، لب ساحل باشید، لخت باشید!»
قبل انقلاب میگفتند: «قبل انقلاب، قد افتَریْنا علیالله کذبا ان عدنا فی ملتکُم.» این شرط، جزای شرط برعکس است. اول جزا آمده، بعد شرط. «فی ملتکم قد افتَریْنا علیالله...» خیلی عجیب! ما اگر دست از این انقلابیگریمان برداریم، افترا علیالله است. اگر رفتیم مذاکره کردیم به ما گفتند: «کوتاه بیا!» کوتاه آمدیم، افترا علیالله است. عظمت این گناه را نباید با هیچ گناه دیگری قیاس کرد. این هم سر اصل دعوای ما با غرب. دقیقاً سر عبودیت. همهچی دقیقاً دعوا سر عبودیت است که کی... یعنی شما باید تن بدهید به فرهنگ اومانیستی و به هژمونی غرب. به ربوبیت اتخاذ کنید ما را. «تمام! انا ربکم الاعلی! چرا نمیپذیرید؟!» تفکر همه دعوا سر همین است. خیلی نگاه سطحی باید داشت که آدم فکر کند دعوا سر تیر و تفنگ و ترقه و... یعنی آنی که سطح تحلیلش این باشد که آقا این با آن مشکل دارد، حل است دیگر! یعنی آن مشکل مبنایی. همه با کدام دولتی کنار آمدند سر فرهنگ؟ با کدام دولتی سر فرهنگ کنار آمدند؟ چه اتفاقی بیفتد؟ چه اتفاقی بیفتد میزان ما با این مشکل داریم؟ خدا دارد چهشکلی ترجمان میکند این گفتگو را؟ میگوید شعیب آمد، گفتش که: «اُعبُدواالله ما لکم من اله غیره.» حرف او عبودیت بود. اینها هم گفتند: «ما با عبودیت...»
ترجمان خدا از این واقعه این است: «میزان پر کن و حق و حقوق بده.» با اینها مشکل داریم. ما ویژهخواریم، رانتخواری مشکل نداریم. اصل عبودیت مشکل دارد. این شاخ و برگهایش است که دارد میزند و اصل تفکر شیعی که بشود از آن خمینی تولید شود و آن خمینی بخواهد قیامی بکند، آن باید... آن تفکر باید نابود شود. راهکاری برسیم که همین دولتیها وقتی تحلیل قرآنی مسئله همین است دیگر. شما نگاهت به این است که من میروم بابا حرف میزنم، قانعش میکنم. عرض کنم که حالا بحث کاری به الان نداریم. بحث سر این است که شما تصورت نسبت به قبل... یعنی استکبار، مستکبر را در ذات استکباری خودش فهم اصلاً نفهمیدی استکبار یعنی چه. نفهمیدی مستکبر یعنی چی. این اصل جزو بدیهیات قرآنی است. جناحبندی به مستکبرین و مستضعفین، این جزو واضحات است و مؤمنین را ذیل واژه مستضعف تعریف کردند و کفار را ذیل واژه مستکبر تعریف کردند. خودش و گفتگو و مذاکره و نتیجهبخشی گفت و گوی مستضعفین و مستکبرین جزو بدیهیات خندهدار قرآن است دیگر. اصلاً مسخره است. مگر میشود مستضعفین: «آقا این هم میدهیم، آقای مستکبر دست بردار!» مستکبر او یا باید از موضع مستکبری بیاید پایین یا باید اصلاً بزنی. خلاصه مستکبر را زمینگیر کنی یا باید تو بیایی پایین. مذاکره با جمع، برآیند صفر. پایین جمع برآیند صفر. قبول. یک همچین... اگر خطای تحلیلی و راهبردی بوده، کسی که آدم منصفی است، میگوید من اشتباه کردم. من که ادامه بدهم بیاید، حالا برود سراغ تاریخ پیغمبر بگوید اصلاً من تاریخ را برایت عوض میکنم که اینجور دربیاید.
خیانت، میرباقری گفتند که: «شما بدانید این را. موضع بگیرید.» اینها حرفشان، نگاهشان در مورد اقتصاد مقاومتی این است که میگویند: «ما باید جزئی از نظام غرب بشویم. تو اگر ما را زد، خودش را زده. تحریم معنا نداشته! من را میزنی، خودت را زدی!» جذب سرمایه سیاسی بود، مردم سیاستمدار. تحریم بکنم. «ان عدنا فی ملتکم» اگر عود کنیم در ملت شما، «افترا علیالله...» بستیم؛ یعنی گفتیم که این گفتمان... گفتیم خدای متعال برنامهای برای اداره ندارد. شما برگشتید. هیچ چیزی مثل ارتداد بد نیست. واسه همین شما با هیچ گناهی مثل ارتداد برخورد نمیکنی که بخواهی طرف را بکشی. چرا؟ چون آن نمودار یعنی حاکی از عملاً مفتری علیالله است با برگشت خودش از این مسیر. دارد میگوید که: «اینجا چیزی ندارد!» ارتداد اقسامی دارد دیگر. ارتداد سیاسی این است که شما یک خوانشی داری برای انقلاب اسلامی. میروی جلو. بعد سی سال میگویی: «این جواب نمیدهد. برگرد!» افترا علیالله. و هیچچیزی از این بدتر نیست. شما هیمنه این نظام را در دنیا نابود، رسوا میکنی. نظام... از این نگاه خیلی جای تحلیل.
ما داریم بحثهای سیاسی را از منظر قرآنی. بعد از اینکه خدا مرد، از دست شما نجات داده. اگر برگردیم تو ملت شما، این افترا علیالله است. حرفمان این است که: «نجات پیدا کردیم از دست شما! ما نجات... نجات پیدا کردیم!» نگاه این است. نگاه امام قرآنی است دیگر. این نجات بده. اقتصاد. آن هم نجات بده. سیاستی که نجات دادی، سیستم نظامی هم که نجات دادی، اقتصاد هم نجات بده. چنگ میاندازی، میگویی: «من آب خوردنم بسته به این است!» «افترا علیالله...» «فیها...» ما اصلاً نمیتوانیم برگردیم. «ما یَکونُ...» ما اینجوری نیستیم که بخواهیم برگردیم. مقتضایش را نداریم که بخواهیم برگردیم. ابداً. غوغا است! این تکهاش غوغا است. باز هم ببین، همهچی بسته به مشیت خداست. من انقلابیگری و با کله پر باد ندارم که بگویم: «آقا ما وایسادیم انقلابیگری! کله پر باد بودن. آنها هم افتادند، الان دستشان آویزان است.» ما الان میگوییم که: «ما روبروی آمریکا میایستیم. ما تو دهن ترامپ میزنیم.» بعد یک فشاری میآید، یک موجی میآید. یکدفعه آدم میکشد عقب. آن نگاه توحیدی وقتی نیست، این اعماق رسوخ نکرده نگاه توحیدی. و انسان خودش را فقیر نمیبیند. ببینید امام را بعد ماجرای قطعنامه، پیام امام بعد از قطعنامه، اگر یک بخش را واجب باشد ما بخوانیم توی حوزه، توی دانشگاه، از امام یک چیزی را بخوانیم، پیام قطعنامه است که این واجب است. واقعاً باید مباحثه بشود. عمده افکار و محکمات افکار امام تو این پیام قطعنامه است. وصیتنامه امام چطور حرف میزند؟
اولاً تا وقتی که شرک و ظلم، مبارزه هست، تا مبارزه هست ما هستیم. ما تا پرچم «لا اله الا الله» سر کاخ سفید نزنیم، آرام نمیشویم. مسئولین ما خندهدار است، مسخره است. پسر شهید بهشتی وقتی که امام فرمان... همین که الان تو زندان است، محمدرضا. وقتی امام فرمان قتل سلمان رشدی را داد، این تو دانشگاه آلمان که بود، آمده بود تو خیابان داد میزد به امام فحش... «پیرمرد نمیداند دارد چطور ما را نابود میکند. افراطیگری!» لیدر جریان آقای موسوی بود. او مینوشت طرح و برنامه. بله، بله. محمدرضا بهشتی، هر دو پسر شهید بهشتی زندان بودند. بعد حضرت امام رضواناللهعلیه اینجور میفرماید: «خدایا ما هیچ، ما جز تو کسی را نداریم. اگر عالم به ما پشت کند، از «لا اله الا الله» دست از مبارزه برنمیداریم. اگر از سرهای ما... نمیدانم چه بسازند، امضا نمیکنیم.» موضوع ابرقدرتی دارد صحبت میکند. چرا؟ چون من بنده ابرقدرتم. من عبد ابرقدرتم. این است. موضع خیلیها بود، دیگر. خیلی از انقلابیون از مملکت خودمان گرفته تا جای دیگر، خودشان را بازی درآورده بودند. دو تا تحریم و دو تا فشار، همه کشیدند کنار. بله. «الا ان یشاالله ربنا...» مگر اینکه الله بخواهد که رب ماست. «و وسع ربنا کل شیء علما.» ما یک ربی داریم ما. وسعت او همه عالم را گرفته علم. از جهت علمی و بر همه عالم مسلط است. «علی الله توکلنا.» ما بر این الله توکل کردیم. «ربنا افتح بیننا و بین قومنا بالحق و انت خیر الفاتحین.»
این نگاه در سیاست این میشود. مذاکره هم که میکند، این است. نمیگوییم رفته الهیات گفته، تو مذاکره بیانیه خوانده. در بیانیه میخواند دیگر. غیر از این است؟ قرآن بیانیه بخوانیم تو مذاکره! بله. یک روایتی مرحوم مصطفوی اینجا نقل کردند. اولاً توکل یعنی: «اتخاذ وکیل.» وکیل کسی که جریان امری بهش واگذار بشود و مورد اعتماد باشد. و فتح یعنی: «گشودن در برابر اغلاق و حجر.» چه چیزی؟ فتح اینجا فتح یعنی: «مطلق همه جور فتحی را اینجا.» بله. یعنی: «افاده عموم بکند نسبت به هر فتحی محتوم که بر دشمن غالب...» متعلق «افتح» را: «افتح بیننا و بین قومنا بالحق.» بین ما و آنها فتح به حق! یعنی: «هر آنچه که حق است فتح پیدا کند و بسط پیدا کند بر دشمن و آن بیفتد تو موضع انفعال و انزوا.» تو این مورد فقط روایت اینجا نقل میکند از «قصص الانبیا» جزایری از امام باقر علیهالسلام. بحثش افتاد. بقیه دیپلماتها. میگوید که: «خدا وحی کرد به حضرت شعیب: "خیلی خیلی، من ۱۰۰ هزار نفر از امت تو را عذاب میکنم. ۴۰ هزار نفر از اشرار، ۶۰ هزار نفر از خوبان."» حضرت شعیب عرض کرد: «عذاب اشرار که روشن است. عذاب خوبان از چه نظر باشد؟» فرمود: «برای این است که مداهنه و سازش کردند با اهل معصیت و برای غضب من خشمناک نگشتند. به خاطر من غضب نکردند.» ۶۰ هزار تا خوب، ۴۰ هزار تا بد. اکثریت بودند دیگر. اکثریت فاسد، اکثریت مؤمن فاسد. خیلی جالب است. اکثریت مؤمن ولی فاسد سکوت کرده. آن ۴۰ هزار تا هر کار دارند میکنند. یدالله جماعتی که خودش اتصالش را با خدا قطع نکرده باشد، وقتی که شما غضبت به خاطر خدا نباشد، محبتت به خاطر خدا نباشد، مواضعت به خاطر خدا، اتصال با خدا قطع است و این جماعت دیگر حمایتی ازش نمیشود. بله.
ایشان یک توضیح اینجا میدهند. میگویند که: «سازش و سکوت و همراهی کردن با مخالفین موجب تقویت آنان شده و هم تقویت مخالفت و معصیت باشد.» این معنا تو هر زمان و هر مکان و محلی جاری است. معنای نهی از منکر همین است. چون به جای نهی، عملاً تشویق و ترغیب و تقویت میشود. قهراً شرکت در عمل منکر شده و شریک مخالفین. جالب است مثلاً مراجع فتوا دادند: «شما اگر یک بیحجابی را سوار ماشینت کنی یا با یک بیحجابی بروی بگردی، این تأیید بیحجابی است و معصیت.» خیلی جالب است. بعضی فتاوا تو این زمینهها چیزهای عجیبی است. بیحجاب را تو ماشین اختیاراً سوار کردی و داری میچرخی، این تأیید بیحجابی است. الان ما محل بحث طرح کلی اندیشه اسلامی را مفصل برداشت. میگوید که: «بنده خدا طلبه شده بود. بعد این آمده بود چند سالی درس خوانده بود و اینها. خب مثلاً منطق و فقه و اینها خوانده بود. برگشته بود روستا، دیده بود که کدخدایی الاغی دارد. بعد چشم این الاغ را بسته، زنگوله انداخته دور گردنش، این دارد آسیاب میکند.» زنگوله به گردنش انداختی؟ گفتش که: «چشمهایش را بستم که نفهمد دور خودش دارد میچرخد. بفهمد... نمیفهمد.» گفتم: «خب زنگوله چرا انداختی؟» گفت: «زنگوله انداختم که وقتی که وایمیایستد، بفهمم وایایستاده است.» گردنش باز خلاصه طرف میگوید: «بروید این پدرسوخته بازی...»
قضاوت و داوری برای راهگشایی است؛ یعنی سخن آخر را خداوند از لوازم مدلولش نیست. لوازم مسابقه. بعد اینها آمدند رو آوردند به افکار عمومی که افکار عمومی را کنترل کنند. برگشتند. این ملا، ملأ کافر، از قم برگشتند به عوام. آن تودهای که رأی داده بودند و حمایت میکردند از شعیب. برگشتند گفتند: «ببینید، این یک آدم افراطی است. خودش اینجوری است. دنبال بیچارهتان میکند. لَخاسِرون میشود. همهتان بدبخت! این جنگ میآورد، تحریم میآورد، دیوار میکشد، از این کارها میکند.» «لا نکنید فاذبحوا فی داره جاسم رازی.» بله. دیگر خیلی عجیب است. اینها مؤمن نبودند، عقبنشینی کردند و «رجفه» آمد. اینها را گرفت. خیلی جالب است: «اخذتهم الرجفه.» لرزهای که میآید و بنیانها را از هم میگسلد، به این میگویند رجفه. بعد ما چند تا واژه تو قرآن داریم. یکیاش «مرجفون» است: «والمرجفون فی المدینه» در سوره مبارکه احزاب. مرج... حکمش هم اعدام است. خیلی جالب است. این را به یکی از رفقای رسانهای میگفتم در مورد یک بحث حقوقی بکنیم. بحث موج. فیلم. گفت: «تو بنویس. ما منتشرش میکنیم.» سه ساله منتظرم من بنویسم مرجف. بله.
عرض کنم که «مرجف»، اینهایی که میآیند تو افکار عمومی رخنه میکنند، حرفهایی میزنند که شالوده فکری مردم را به هم میریزیم. هم شایعات و خیلی از این موارد فراوان داریم. «این کار را نکنید، گرانی میشود. آن کار را بکنید، فلان میشود. فلان چیز دارد گران میشود. فلان اتفاق میافتد. این مذاکرات جور بشود همهچی اعدام.» بعد قرآن فرمود: «قتلوا تقتیلا.» به اشد وجه باید کشته شوند. اراجیف، کارش اراجیف گفتن است. حرفهایی میزند که فکر مردم را به هم میریزد. شالوده فکری و اعتقادی مردم، نظام محاسباتی مردم را مختل. جنگ روانی میکند. اراجیفگویی. «اخذتهم الرجفه.» رجفه اینها را گرفت. رجفههای بیرونی حاکی از رجفههای درونی است. اصلاً تو عالم هر آنچه که در بیرون رخ میدهد، اینها مبانی عرفانی و فلسفی عمیق و دقیقی است. هر آنچه که در بیرون در مُلک رخ میدهد، این یک ما به ازای ملکوتی دارد و در ملکوت اتفاقی افتاده که این بروزش در عالم مُلک است. این در ملکوتش رجفه آمد. این اراجیف آمد. این را ریخت به هم. برای اتفاقی که تو مُلک افتاد. چی بود؟ این زلزله آمد، ریخت به هم. در واقع قبلش تو ملکوتش یک زلزله آمده، ریخته به هم. دچار: «فاصبحوا فی دارهم جاثمین.» این دیگر زمینگیر شد. تو آن کسی که الان این حرف را شنید و نظام اختلالی، نظام محاسباتیش مختل شد، این هم دچار... بعد دیگر در بیرون زلزله میآید. همهشان جمع میشوند. گفتیم یعنی: «به زمین چسبیدن. زمینگیر شدن.» به زمین چسبیدن یعنی: «میچسبد به ماده. برمیگردد به ماده.» این همان نظام اختلالیش میریزد به هم.
چطور توی ملکوتش اینجوری میآید رو میآورد به ماده. به جای اینکه رو کند به خدا، رو میآورد به ماده، جاثم میشود. وقتی که میگویند آقا این کارها را نکن. این را مثلاً جنگ میشود، فلان میشود. آن میرود سریع یک رأی مادیگرایانه میدهد. «گران نشود! وضع بدتر نشود! جنگ نشود! فلان نشود!» جاثم میشود. ماده. خدا هست، رازق و نافع اوست. و اگر نخواهد پشهای از جا تکان نمیخورد. همین کار را بکنیم که اینجوری نشود و اینها.
بعد بدتر هم میشود دیگر. حالا امیرالمومنین فرمود که هرکس بابی را «مَن فَتَحَ باباً لِدُنْیا مِنْ دِینِهِ فَتَحَ اللهُ لَهُ باباً اَدَرَّ مِنَ الدِّینِ.» از دین برای دنیایش بگشاید، یعنی یک قید یک چیز دینی را بزند برای اینکه یک گشایشی تو دنیایش ایجاد بشود، اینکه این در را باز میکند، با ضرر بزرگتر مواجه میشود. یعنی همان هم دینش را از دست میدهد، هم دنیایش نابود. خطبه چند است؟ حکمت اگر دو تا عدد دارد، حکمت دو تا عدد دارد، حکمت... حکمت. برای اینکه دنیایش اصلاح بشود، وضع دنیایش بهتر بشود، یک چیزی از دینش را بگذارد کنار. این یک دری به ضرر برایش باز میشود که میافتد تو هچل.
«الذین کذبو شعیبا کأن لم یغنوا فیها.» اینهایی که شعیب را تکذیب کرده بودند، انگار غنی نبودند در آن زمین. نبودند انگار دیروز. نبودند اینها با تکیه به ماده میگفتند آقا ما پول داریم، ثروت، نفت دست ماست. با هواپیما داریم، موشک داریم. چی داریم؟ بیا رو کن به ما. همهچی دست اینها. یکجوری خدا اینها را جمع کرده انگار اصلاً اینها دیروز روی زمین نبودند. اینجوری جارو کرد. «الذین کذبو شعیبا» بعد اینهایی که میگفتند اگر هیچی نکنید، خسرید. دنبال شعیب راه بیفتید، خودشان خاسر شدند. شعیب ماند و اینها رفتند. بیچاره شدم. خسارتزده. سرمایهها را همه را از دست داد. شاید از باب دو تا باشد عوام روایت است و سایه آن شاید یک عذاب دیگری بود. بله. تو چیز هم داریم، زله را توی سوره قمر شاید باشد. «فتولی عنهم.» تولّی کرد از ایشان، تولّی کرد از آنها. پشت کرد به آنها. اعراض، ادبار، تولّی با همدیگر تفاوت. «و قال یا قوم لقد أبلغتکم رسالات ربی.» من ابلاغ کردم رسالت ربم را. رساندم. تا آنجا که من و: «ونصحت لکم.» دلسوزیم کردم براتون. «فکیف أسی آسا علی قوم کافرین.» آسا از عص، اسف. شهاب کبیر دارند. با تأسف، جفتش به معنای تأسف است. «عصیه» با سین، اندوه خوردن. «اندوه بخورم علی قوم کافرین.» خیلی جالب است. یک اکثریتی داشتند اینها. از دست رفته. لیاقت نداشتید دیگر. خودتان را نگه نداشتید. اندوهی ندارد. آن یک بحث دیگری است.
ببینید انبیا تو مسیر ابلاغ دلسوزی دارند. بعد از ابلاغ دلسوزی ندارند. دلسوزیند تو مسیر کار خودش. یعنی در ایجاد مقتضیات، ایجاد زمین... است که من هر کی را شده یک نمهای دارد، یک گوشهای دارد، یک صفتی دارد. او را بگیرم، جذبش کنم، یک زمینهای درش ایجاد. وقتی میبیند که دیگر راه بسته است. قرآن در مورد حضرت ابراهیم فرمود که همهچیز ابراهیم برای شما اسوه است. غیر از یک چیزی. «أُسْوَةٌ» الگو نگیرید از ابراهیم. آن هم اینکه برای باباش استغفار... برای آزر. سوره توبه میرسیم انشاءالله. علامه طباطبایی با خود قرآن اثبات میکند که عمویش. عرض کنم که میگوید این آزر گفتش که: «من برات استغفار میکنم.» و اینها اثر دلسوزیش بود. وقتی برایش روشن شد، تبیان پیدا کرد که این دیگر جزو اعداء است، دیگر استغفار نکرد و تبری کرد. این خیلی مهم است. این شبیه همان آیه است که در سوره مائده خواندید. بچسبید به خودتان که اگر کسی گمراه شد، به شما ضرر نمیرساند.
علامه ذیل این آیه عظیمترین بحث عرفانیشان توی تفسیر المیزان ذیل این است که بحث معرفت نفس را مطرح میکند. تقریباً ۴۰-۵۰ صفحه و بحث مفصلی در مورد معرفت نفس است. آیه ۱۰۵ سوره مائده. معنای ظاهرش این است که حواست به خودت باشد. به دیگران کار نداشته باش. تو هدایت بشوی، بقیه هر کی گمراه شد، به درک. ولی معنای باطنیش این است که: «علیکم انفسکم.» مراقبت همه معرفت نفس. سکهاش به مراقبت. ۱۶ مرحله مراقبت است خورد طی میشود و لایهلایه معرفت به نفس پیدا. عرض کنم که این مراقبه بر نفس خودت داشته باش. اگر این باشد، هر کی گمراه بشود، دیگر به تو ضرر نمیرساند. جمع این دو تا چیست؟ جمع این دو تا میشود کسی که خودش نسبت به خودش معرفت نفس دارد و به عالم اکبر خودش راه پیدا کرده است. این دیگر تأسف بر کافرین نمیخورد و اگر هم دارد کاری میکند، در جهت ابلاغ از جهت وظیفه. وگرنه میداند که این حساب نفس من جداست و یک عالم اکبر است. من یک عالم اکبر را حفظش... «أَتَزْعَمُ أَنَّكَ جِرْمٌ صَغِیرٌ وَ فِيكَ انْطَوَى الْعَالَمُ الْأَكْبَرُ.»
امیرالمومنین فرمود: «شما در درونتان عالم اکبر است.» دیگر اینی که در بیرون عالم اصغر است، درون ما عالم اکبر است. لذا عالم اکبر فاسد نشود. گاهی ما میخواهیم عالم اصغر را درستش کنیم به این قیمت که عالم اکبر فاسد بشود. کتاب «پیامبر» ماجرایش را آوردهام که یک جوانی چی به ما گفته بود. حالا دیگر وقت نیست بگویم. خودتان مطالعه. سلام خانم آمده و اینها. بعد فهمیده بودند زن شوهردار است و اینها. میگفت: «من این را ول کنم میرود جهنم و فلان و گمراه میشود و میرود به ده تا دیگر.» «تو جهنم میروی به قیمت آنکه او بهشت برود؟ به قیمت اینکه تو جهنم بروی؟» یکخرده تو فکر رفت. «من میدانم چی شما را اصلاح میکند ولی من حاضر نیستم شما را اصلاح کنم به قیمت اینکه خودم بروم جهنم. حاضر نیستم عالم اصغر را اصلاح کنم به قیمت اینکه عالم اکبر خودم نابود بشود.» اینها حرف انبیاست، منطق انبیا.
«و ما ارسلنا فی قریه من نبین.» دو تا اصل آیات این دو تاست. «و ما ارسلنا فی قریه من نبین الا اخذنا اهلها بالباساء و الضراء لعلهم ی...» یک ماه رمضان منبر ۱۰ سال پیش تقریباً تو یکی از هیئتهای تهران. ۱۰ شب محرم در مورد این آیه بحث اشک بود. قرآن فلسفه ابتلا را اشک تضرع. چون تضرع بروز عبودیت به دست و پای... من و خدا، ابتلاهای الهی برای این است. میفرماید: «ما هیچ پیغمبری را تو هیچ قریهای نفرستادیم مگر اینکه وقتی آن پیغمبر را فرستادیم، اهلش را بالباساء و الضراء گرفتیم.» حالا «بأسا» از ماده «بأس» به معنای شدت مرض، فرق، گرفتاری تنگ میشود، سفت میشود شرایط. شرایط، به قول مرحوم علامه طباطبایی، ایشان «بدحالی» و «خوبحالی». «حال آدم را خوب میکند، حال آدم را بد.» «بأسا ضراء.» بدحالی، تنگی، فشار، قبض. و «ضرّا» هم ضرر و شری که از خارج است، بحث از درون. «بأسا» از درون، «ضرّا» از بیرون است. تنگی و فشاری که از درون است، میشود «بأساء». سختی که از بیرون است، میشود «ضرّا». ما این دو تا را برای هر قومی که پیغمبر فرستادیم، پشتبندش اینها را هم فرستادیم. روحی، بدنی، فرقی نمیکند. صراف عمدتاً اینجور است. گاهی یک ضرری به مالت میخورد، ضرری به بچهات میخورد، ضرری به مختلفی. لذا تو جوامع کفر اینها معمولاً ابتلاها کمتر است. هرچه کافرتر میشوند، خدا ابتلا را بیشتر ورم خوشترن. اوضاع رو بهراهتر است. بیشتر دور هم. هرچه مؤمنتر میشوند، ابتلاها بیشتر است. مملکت اسلامیه، جنگ و خون و خونریزی و تحریم و فشار و بدبختی. فلسفه میخواهد بگیرد، بیاورد سمت... روایت دارد که اگر سه تا چیز نبود، اگر سه تا چیز نبود، «لمّا تَطأء ابن آدم» یک همچین تعبیری دارد: «بچه آدم کلهاش خم نمیشود.» ببین، همه ذیل آن بحث اولمان است ها. بحث خلقت، جلسه اول، جلسه بعد انشاءالله اول بحث یک توضیحی میدهم که ربط این آیات با آن آیاتی که خواندیم، جریان ابلیس و آدم و اینها چیست. میگوید سه تا چیز اگر نبود، بچه آدم گردن پیش من خم نمیکرد: «الفقر و المرض و الموت.» این سه تا چیز اگر نبود، بچه آدم رو کلهاش صاف بود پیش من: فقر، مریضی و مرگ که کله این را پیش من خم میکند. با این سه تا، من کلهاش را توی چیز... آن از حتى ناظر مصادر بحار است دیگر.
بهار از تضرع یعنی چی؟ حالت زراعت. شیری که میآید، شیری که جاری است. «زرع»، تضرع، تفعل. پذیرش این حالت انسان مثل شیری که جاری است. این همینجور پایین از او جاری است، رو به پایین. طغیان ندارد، رو به بالا نیست. رو به پایین دارد. پایین میرود. تو حالت خلاصه خضوع، خشوع، نرمی. تو این حالت دو تا چیز باعث این میشود که انسان تضرع نکند. خیلی اینها بحثهای بسیار... دو تا چیزی که مانع تضرع است، چیست؟ یکی قساوت، قساوت صحبت کردیم و تزیین و اغوای شیطان. یکی قساوت درون و تزیین شیطان از بیرون. اینها تضرع را از بین میبرد. آدم قد میکند، کلهشق میکند.
دیگر اگر اصلاح نشد، باب مریضی و ابتلا و حتی لباس عجیب و غریب. میگوید حتی گاهی خدا با خواب بد دیدن این را فشار اینجوری... این برگردد، تضرعی بکند. یک خواب بدی میبیند، یک حال بدی پیدا میکند. همینقدر میریزد. گناه شیطان تزیین نیست. حقیقت خودش را دارد میبیند. میفهمد. بله. آن تذلل خودش را میفهمد.
خب، ثم بدلنا... وقت داریم یا نداریم؟ یک دقیقه.
«ثم بدل الله مکان السیئه الحسنه...» بهجای سیئه، حسنه گذاشتیم. «حتی» افع. اینها عفو کردند. عفو کردند یعنی صرفنظر کردند از اصلاح خودشان. عفو یعنی صرفنظر کردن. به رو نیاوردن از یک چیزی. رد شدن. رد شدن. بگذریم. «آلت» عافیت هم از همین ماده است. عافیت یعنی چی؟ باید یک وقت دیگر توضیح. جان برکف. یک عفو داریم، یک صرف داریم، یک غفران داریم. چندین واژه داریم ما. همه را میگوییم: «بخشش!» تو فارسی میگوییم: «بخشش.» تفاوت کثرت مال و بله، بله. حسنه گذاشتیم جای سیئه. تا اینکه رد پولشان زیاد شد. بچهدار شدند. تا بچه ندارد، توی این مسجدها و امامزادهها اینها دارد پاشنه در را میکند. همین که بچهدار میشود، دیگر نماز واجبش هم نمیخواند. توی مبتلا، توی ابتلای، توی سختی. یک خاطره من دارم از یکی از محافظهای امام. باشد. وقتی طلبتان واسه خود من تعریف میکرد. چه... تا اینجا که گفتند: «آقا به آبای ما سرا رسید.» «ضرّا» یعنی... عرض کنم که ترجمه مصدح. و ایشان قشنگ ترجمه کرده. من از رو میخوانم براتون. مصدح یعنی چی؟ ایشان میگوید: «مطلق مالید بهظاهر باشد یا به باطن. و به رسیدن جزئی باشد و یا به نحو تمام. مسنی الشیطان بسوء.» یعنی: «شیطان به من مالید. رسیدن، تماس پیدا کردن.» خب، «ضرّا و سرّا». به آبای ما رسید. «ضرّا» ضرر و سختی. «سرّا» از شادی و ملایمت.
«و اخذناهم بغتتتاً.» ما همه را بغته گرفتیم. آه. میگوید بغتهاش را به حساب افعال الهی نیست. ننشسته بود. برنامهای نداشت. یکهو تصمیم گرفت بزند. نه. خدا این اثر کار این بود که بخورند اینها کتکش را. به اعتبار خودش است که غافل بود. که فکر نمیکرد یکدفعه مواجهه با یک همچین چیزی بشود. درک دقیق نسبت به این نداشتند که این کاری که دارند انجام میدهند، نتیجهاش آن است و بروزش. الحمدلله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه پنجم
تفسیر سوره اعراف
جلسه ششم
تفسیر سوره اعراف
جلسه هفتم
تفسیر سوره اعراف
جلسه هشتم
تفسیر سوره اعراف
جلسه نهم
تفسیر سوره اعراف
جلسه یازدهم
تفسیر سوره اعراف
جلسه دوازدهم
تفسیر سوره اعراف
جلسه سیزدهم
تفسیر سوره اعراف
جلسه چهاردهم
تفسیر سوره اعراف
جلسه پانزدهم
تفسیر سوره اعراف
در حال بارگذاری نظرات...