تفسیر سوره اعراف

جلسه دوازدهم

00:47:13
52

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم. «ثَوَابُ مُجْلِسِي وَ مَنْطِقِي حَقِيقٌ عَلِيَّ أَنْ لَا أَقُولَ عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ».
بنی‌سیرِ تکوین عالم را از ماجرای حضرت آدم و ابلیس، این سوره مبارکه شروع فرمود، و دو حقیقت را درگیر با هم (یعنی یک حقیقت و یک لاحقیقت) با هم درگیر داند. یکی جریان عبودیت خدای متعال، و دیگری جریان شیطنت و عبودیت ابلیس. این‌ها درگیر شاخصه‌هایی دارند، آن طرف هم شاخصه‌هایی دارد. این از صدر عالم درگیر بوده، و این مزاحمت و این عداوت خودش برای رشد مؤمنین و عابدین است.
خب اگر این عداوت‌ها و این شیطنت‌ها نباشد، دیگر بسیاری از کمالات اصلاً بروز پیدا نمی‌کند؛ مثلاً کمال حلم، کمال صبر. این‌ها وقتی بروز پیدا می‌کند که شما مزاحمت سر راهت باشد. اگر قرار باشد که جریان شیطنت نباشد، بسیاری از کمالات منتفی است. و اصل حضور جریان شیطنت، یکی از الطاف الهی است و اصل وجودش جزء نظام احسن است. ولی خب، بانک این همان است که تکویناً سهمش را می‌فرستد، ولی تشریعاً نهی می‌کند. تکویناً باید باشد، ولی تشریعاً هم ماجرای حضرت آدم این شکلی است که تشریعاً از او نهی می‌کند که از این درخت بخور، ولی تکویناً خدا می‌خواهد که این اتفاق بیفتد. در مورد ابلیس هم همین‌طور است؛ تشریعاً نهی می‌کند که تکبر نداشته باشید، شیطنت نداشته باشید، ولی تکویناً خودش می‌خواهد که این جریان باشد، چون اگر این جریان نباشد، اصلاً این کمالات پیدا نخواهد شد.
در صدر عالم این بروز داشته، و این افراد همه سمبل‌هایی هستند برای جریان شیطنت. هم خود ابلیس این‌طور است، هم قوم عاد و ثمود و مدینه بنی‌اسرائیل تا الی یومنا هذا و تا قیام جریان ادامه دارد. آن طرف هم جریان عبودیت و اطاعت محض برای خدای متعال که خب سمبل‌هایی دارد: حضرت آدم، و جریان ولایت و توحید و ولایت حضرت آدم علیه السلام، حضرت هود، صالح، شعیب، موسی. و این جریان استمرار دارد تا قیامت. این لابلای هم جلوه‌گری‌های دو جریان دیده می‌شود. گاهی بروز این دو جریان در "مَنَّسَه" خاص مثل قدرت الهی، گاهی بروز خاصی دارد و شیطنت هم گاهی بروز خاصی دارد. که خب مباحث فلسفه تاریخ مربوط به همین است که شما بررسی بکنید سنت‌های الهی را کشف بکنید و اینکه خدای متعال با اقوام بر سر چه چیزهایی درگیر شده، و وقتی با یک قومی درگیر شده، چه چیزی را بروز داده است. مباحث بسیار مهمی است که اصطلاحاً به آن می‌گویند فلسفه تاریخ. شهید مطهری کتابی در بحث سنن الهی دارد. این مباحث، بحث بسیار قابل استفاده است. کسی پیش از این بتواند رمزگشایی بکند که قوانین ثابت در عالم در این درگیری این دو جریان ماست، بعد این را هم می‌تواند کشف بکند، نه، می‌تواند تشخیص بدهد که بعد از این چه اتفاقی رخ می‌دهد. پیچیدگی چی؟ دیالوگ بحثش مفصل است.
نهی کرده از اینکه کسی استکبار داشته باشد، ولی خب بالاخره نه اینکه خودش جبراً وادار می‌کند عده‌ای را به استکبار، اراده تکوینی تعلق گرفته. یعنی برایش یک فضایی را باز کرده که این جریان، افرادی بیایند تو این قالب. و نهی کرده، برای همین عالم ماده، عالم ماده را آفریده، فضا را فراهم کرده که آدم و ذریه‌اش تو این فضا رشد بکنند، ولی تشریعاً او را نهی می‌کند. بحث البته بحث پیچیده، بحث سنگینی نیست. بلکه زیرپایه‌های کلامی، فلسفی، عرفانی، تفسیری مفصلی دارد.
پس این استمرار همان جریان است که حالا دیگر اینجا در مورد حضرت موسی علیه السلام، همیشه قرآن لسانش لسان امت‌های دیگر را مجمل و سربسته می‌گوید. به حضرت موسی که می‌رسد، مفصل با جریان کار دارد و هیچ پیغمبری مثل حضرت موسی حکایتش در قرآن، بیشترین آیات در مورد انبیاء، در مورد حضرت موسی علیه السلام است. بله بله فرمود: «هر آنچه که در امت بنی‌اسرائیل رخ داده و نعل به نعل، حدث و نعل به نعل در این امت رخ می‌دهد.» این را سرچ هامون در مطرح است. یکی از افرادی که تو این بحث فلسفه تاریخ روی آن خریت فنی ایشان اعظمیت دارد، خیلی خیلی تسلط دارد، ایشان 6 سال از آقا بزرگتر بود.
فروشگاه آموزش دخل و جرحاً وجود داشته است. اگه سوراخی رفته باشم، آمده. منم می‌روم. تورات و قرآن و یه مَلِک نوشته، توی یک برگ نوشته، یک قلم نوشته. خیلی اولش بود. آیا بخوانیم کجاست؟ در کجا آمده؟ کافیه امام صادق علیه السلام فرمود: «کسی که این کتاب را نداشته باشد، شیعه ما نیست». از آن مصدر دیگر قدیمی‌تر نداریم. نه، این مطلب جزو واضحات است. این کلام جزو واضحات است که شباهت اشکال سندی حالا برایش بکنند به این روایت، ولی مسئله جزو واضحات ادله تواتر اجمالی داریم. بهترین مسئله این درس است. خب، اینی که با جزئیات نقل کرده، معلوم می‌شود که این جزئیات دخالت دارد، تا آن حد مثبت نیست، ولی خب خیلی فرق می‌کند. به هر حال جریان‌های خاصی داشت.
بله، بشریت تطبیق دادن این سامریه، آن فرعونه، این کیه، این چیه. خب، اینکه مثلاً این فراعنه را داریم الان، فرعون هاذِهِ الأَمَة، کیهامون هاذِهِ الأَمَة، قارون هاذِهِ الأَمَة، سامری، همه تعابیر تو روایات. «حَقِيقٌ عَلَيَّ أَنْ لَا أَقُولَ عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ». این «حقیق» را گفتند که صفت رسول. یعنی رسولان حقیقون مثل رسول الحق، یا «رسولٌ من رب العالمین» که آن رسول حقی، حقیق بر اینکه یعنی (یعنی به معنای ثابت است، بر حق است). یعنی روی این مدار، مثل مدار یک امر ثابتی که امر بر دایره است. روی این مبنا «حقیقٌ علیَّ من رسولم» روی این مبنا که «لا أَقُولُ عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ». حقیقٌ الحق، روی این مبنا یعنی این بر من ثابت است. حالا بعضی قرائت «حقیقٌ علیه»، «حقیقٌ علیه أن لا أقول علی الله الا الحق»، بر من ثابت است. رسولی که ثابت است بر این مسئله که نگویم بر خدا جز حق. خبر دوم نگویم بر حق «إِلَّا الْحَقَّ». وصف مخلصین است دیگر، فقط مخلصین هستند که هر آنچه بگویند حق است.
باز همان بحث ارتباطش با شیطان را هم رویش نقشه بگیرم. رسولی که «نه رسولٌ من رب...»، اگر دو تا خبر باشد: «رسولٌ» که خبر اول، «من رب العالمین» خبر دوم، «حَقٌّ» اگر صفت باشد: «رسولٌ حقیقٌ من رب...». رسولی که آن رسول بر حق است، و از رب العالمین است، و برای مسئله آمده است. رسولی که از رب العالمین آمده، برای این مسئله آمده است. از ماده «حَقّ» چه شده آقا؟ سزاوار است. بله، همان "حق" است، یعنی سزاوار است، حق شایسته است، سزاوار است بر اینکه مثلاً سخن غیر از مازندران ؟ نگویم. خبر دوم باشد، «رسولُ رب العالمین است که سزاوار است این‌جور باشد» یا «بر من سزاوار است» یا «سزاوار است که نگویم بر الله جز حق را». «مَن جِئتُکُم بِبَیِّنَةٍ مِن رَّبِّکُم». من برای شما بیّنه از رب شما آمدم. یکی رب العالمین... این‌ها، این التفات‌ها خیلی مهم است. رب العالمین، ربکم، ربی. چرا هی این برمی‌گردد؟ رب من، رب شما، رب العالمین. این توش نکته دارد.
بنی‌اسرائیل. بنی‌اسرائیل مرا بده ببینم، آزاد کن. با من آزاد کن همه را ول کن. «قَالَ إِن کُنتَ جِئتَ بِآیَةٍ». این‌ها در یوغ عبودیت فرعون بودند دیگر. «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَىٰ» می‌گفت و همه در عبودیت او بودند. می‌گوید که آزاد از عبودیت خودت کن. در «قَالَ إِن کُنتَ جِئتَ بِآیَةٍ» گفت: فرعون گفتش که اگر با آیه‌ای آمدی، آیه را بیار ببینم، اگر راست می‌گویی. «إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقِينَ». توبینم ؟ تعریفشان را قبلاً گفتیم. آیه را قابل قبلاً گفتیم و همه روشن. «فَأَلْقَاهَا فَإِذَا هِيَ ثُعْبَانٌ مُّبِينٌ». هیچ‌کس را ندیدم ذیل این آیه، مثل مرحوم علامه مصطفوی برداشت ایشان را داشته باشد. خیلی قشنگ برداشت کرده است.
حضرت موسی عصایش را انداخت. القا کرد. وقتی که انداخت، ثعبان مبین. ثعبان یعنی چه؟ اژدها. بَین ؟ مبین. اژدهایی که خیلی خلاصه نمی‌شد انکارش کرد. چیز خیلی یُوغ ؟ و نُزعَ یدیه بَیْضَاءَ لِلنَّاسِ. دو تا کار که حضرت موسی کرد: یکی عصا را انداخت این اژدهایش، یکی دستش را نَزَع ؟. «فَاسْلُکْ یَدَ کَفِی جِیبِکَ تَخْرُجْ بَیضَاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ». دلنشین خودشان. طلبه باید دستش در جیبش باشد، نه در جیبش باشد. فصل گریبان در آورد، و دیدم که بیضاء دست سفید شد. سفید. یک خیلی درخشنده بود. بیرون آورد. این بخش دوم است. تو بعد حالا به آن می‌کنی. انگار بروز داده این نورانیت قلب. خوب که ناظرین بودند، دیدم اولاً که این معجزه، حالا معجزات خودش یک بحث مفصلی است که چرا برای انبیاء این صنف معجزات بوده است، چرا تفاوت دارد؟ بقیه انبیاء عصا مثلاً نداشتند. یک کسی تو کار طب بوده و ... این‌ها.
خب، اول اینکه روایت امام هادی علیه السلام که انبیاء متناسب با زمانه خودشان معجزه می‌آوردند. به هر کسی تو دوره‌ای که بوده و آن امری که رایج بوده، رو دوران حضرت موسی سحر غلبه داشته. ایشان معجزه آورد که بر سحر غلبه بکند. زمان حضرت عیسی پزشکی غلبه داشت. پزشکان، وقتی دیگر وا می‌ماندند، آن وقت مردم باور می‌کردند که این ایشان پیغمبر است. پزشکی نتوانسته درمان کند، عیسی درمانش می‌کند. هیچ ساحری نتوانست سحر این را از بین ببرد. در مورد انبیاء قبلی هم داریم که در مورد شعر پیامبر خودمان و شعر. بعد تا امام زمان می‌فرمایند که او هم وقتی می‌آید دوره‌ای است که علم حکومت دارد. امام زمان وقتی علم حکومت دارد، لذا او می‌آید ۲۵ باب علم را باز می‌کند که همه عالم علوم را می‌داند. کجا بوده؟ تا بعد.
نکته‌ای که هست این است که خب این خودش دلیل در صنف معجزات است. یک دلیل دیگر هم این است که این‌ها مربوط به کار ویژه‌هایشان بوده. در واقع یک کار ویژه‌ای داشتی هر پیغمبری، این نشان داد دو تا معجزه ایست که دقیقاً بعداً بهش احتیاج پیدا می‌کردند. یکی بحث اژدهادرست است، چون وقتی که عصا را می‌اندازد و اژدها می‌شود، دارد تمرین می‌کند. یک‌بار رزمایش رفته حضرت موسی، تا بعداً بی‌خیالش ؟ جمع باشد که آن روزی که می‌خواهد آن را بیندازد. ماجرای مربوط به دستش را کم کسی به آن اشاره کرده. من آیت‌الله سعادت‌پرور به این اشاره می‌فرمودند که از چیزهایی است که برای ما از قرآن اثبات شده، و کارِ نداشته است. این ماجرای دست هم برای آن شبی بود که حضرت موسی علیه السلام بود. در روایت هم باشد چیزی ندید که ... حضرت موسی علیه السلام با دستش، با کف دستش جلو که حرکت می‌کرد، گرفته بودند. این نور می‌تابید و مسیر را روشن می‌کرد. از تو دریا که رد می‌شدند، ناظرین این یک نور سفیدی بود که مسیر را با همین در واقع رفتن نشان می‌داد. اینم همان تستی است که قبلاً ایشان زده بود. آنجا وقتی تاریک است، در تاریکی است و اعماق دریا. وقتی قرار گرفتند ۲۰، ۳۰ متر زیر زمین، ۱۰۰ متر زیر زمین، شب بوده تو فیلم. روز! آنی که تو فیلم بود، بگو توی روایت هم دارد که تو یک روایتی دارد که یهودی از امیرالمومنین علیه السلام پرسید که آن کجای عالم است که یک بار آفتاب نخورده؟ حضرت فرمودند که کف دریای نیل. خب این بحثی بود تو همان درسم یادم هست. بحث محضر آیت‌الله جوادی که این چطور می‌شود؟ این‌ها روایت مختلف است. شاید شبانه‌روز طول کشیده، چون مسیر زیاد بوده. از شب شروع کردند تا فردا ظهرش ادامه داشته. یک وجه خونمون دیش قفل کردیم بعد این اشکال شرعی نداشت خلاصه.
بله، این دست استفاده کردن که مثلاً این جای فرار است. وقتی جان در حضور مردم بود، مانند مار معمولی حرکت می‌کرد. در حضور فرعون، مار بزرگ و اژدها. بنابراین در تبلیغات باید نوع گرایش مخاطب را در نظر گرفت. وابسته به نفوس، یعنی بستگی به تجلیه برای چه نفسی دارد. آنکه استکبار بیشتری دارد، این بزرگ‌تر است. برای او کارکردش، کارکرد انذاری که نبوده است. برای فرعون انذاری، برای سحره امضایی ؟ بوده. برای مردم نبود. آن‌ها تو مطبوعات ؟ بودند. سحره استکبار حد میانه بودند. فرعون دیگر حد اعلاست. نکته تفسیری. بله بله. ایشان اینجا می‌فرمایند که چرا عصا و دست بود؟. برداشت‌های توحیدی مخصوص ایشان است. ایشان می‌گوید که دو تا چیزی که محل اتکای موسی بوده را خدا، یکی عصایش، یکی دستش، این دو تا را خدا بهش بروز داد. این مسئله را اول، عصای اهل تکیه یعنی عصایی که به آن تکیه می‌کرده بود. خداوند فرمود: «اژدها می‌کنم، ببینی به چی تکیه کرده‌ای. اژدهاست. یک وقت گولش را نخودی». یعنی «به من تکیه کن». برداشت ایشان خیلی عمیق است. یعنی «همین که بهش تکیه کردی، من بخواهم اژدها می‌کنم، می‌اندازم آن را جانِ همه وجودت را به آتیش بکشد. بهش تکیه نکن».
بعد خب دیگر دستم است. به این هم تکیه نکن. سفیدی را گفتند که یکی از چیزها، «مِنْ غَیْرِ سُوءٍ بَیضَاءَ». یعنی دستی که «من غیر سوء». یعنی اگر می‌خورد، این دست‌هایی که تویش خون نیست، دستی که توش خونی سفید می‌شود دیگر. دستی که فلج می‌شود سفید می‌شود. یعنی یک جوری سفید شد، همه فکر کردند که این دست فلج شد. یعنی انگار از خون و همه چیز تخلیه شد. بعد از این قرآن می‌گوید انگار بیماری نداشت. ولی این‌جور به چشم این‌ها آمد. یک برداشت این‌جوری دارد که همین دستت هم، من بخواهم همین تکیه‌گاهت را دوباره این‌جور سفید شد. تکلیفی نیست که حجت باشد. تکلیف حجت قَد در مورد امور تکوینی که حرف ایشان قطعِ ایشان بوده باشد. پس از انداختن عصا، دست خود را که مظهر قوت و قدرت و فعالیت او بود، به گریبان نهاده و با حالت تسلیم و تذلل به نور الهی متوجه شده، و دستش را از گریبان بیرون آورد که این زمان دست او چون آفتاب نور می‌داد. دید که خب آن عصا را بهش تکیه می‌کردم، اینم دست من است. این باید اتصال با قلب، قلب بیت‌الله دیگر. اگر وصل به بیت‌الله باشد، نور دارد، کار می‌کند، اثر دارد. و در این عمل هم نشان داده شده که تذلل و از خود گذشتگی و فنای در حق است که وجود انسان منور به نور می‌شود. خیلی بد قشنگ.
«قَال الْمَلَأُ مِن قَوْمِ فِرْعَوْنَ». باز دوباره این ملأ که همیشه هستند. خواص بی‌خاصیت. «إِنَّ هَذَا لَساحِرٌ عَلِيمٌ». این یک ساحر کارکشته است. فضای ارتکاز ذهنی‌شان هم البته بحث سحر بود. پدر سوختگی هم تو ذاتشان بود. یعنی بالاخره آن فضا، فضایی بود که عمده کسانی که از این کارها می‌کردند، ساحر بودند. می‌خواستند کم اثر کنند کار موسی را. «یُرِیدُ أَن یُخْرِجَکُم مِّنْ أَرْضِکُمْ». جنگ روانی. این آمده شما را از زمینتان بیرون کند. «فَمَا تَأْمُرُونَ». شما چه می‌گویید؟ می‌خواهد زمینتان را بیرون کند. با این کارهایش می‌خواهد رئیس بشود. رئیس هم که بشود همهتان را بیرون می کند. دیوار ؟. ملأ به فرعون گفتند که: «أَرْجِهِ وَ أَخَاهُ». ارجاع شان بده. ارجأ از ماده «رَجَأَ». اول گفتند که یا مهموز باشد یا غیر مهموز باشد. یعنی از «رَجَعَ» باشد یا از «رَجَاءَ» باشد. از «رَجَا» رجاء باشد. یعنی امیدوار کردن. ارجاع اگر از «رَجَا» بله. از «رَجَعَ» باشد می‌شود همان امید را جان‌بخشی ؟. بعد گفتند که برای تخفیف ساکن شده. وقت باشد صحیح نیست. چون تا ممکن است نباید حرف زائد گرفت. اضافه بر آنکه از جهت معنا نیز مناسب‌تر باشد. ارجحی بوده. «أَرْجِئْهُ». او را و اخاه. یک ارجاع هم در سوره مبارکه توبه داریم. «مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ». تفسیر سوره توبه چهار دسته کریم منافقین را و یکیشان «لأمر الله». تا آخرون «مرجئون لأمر الله». و یک درصد آیه ۱۰۶. یک دسته از منافقین هستند این‌ها «مُرجَئُونَ» یعنی تا قیامت تو برزخ می‌مانند که آخر آخرشان چه می‌شود. یک دسته از منافقین این‌ها یک دسته مشخص هستند. این‌ها جهنمی‌اند. خلوت ؟ دارند. همین‌جور مرتبه مرتبه مورد عذاب قرار می‌گیرند. یک دسته‌شان هم جور هستند که این‌ها برزخ دارند. تو برزخ هم گیر دارند تا تو قیامت معلوم می‌شود که شفاعت شامل حالشان می‌شود یا نمی‌شود و رد می‌شوند یا نمی‌شوند. این را بهش می‌گوید حالت ارجئه. اینکه همین‌جور چشم‌به‌راهند و منتظرند و تو برزخ و نمی‌دانند وسط گیرند. این بهش می‌گوید حالت ارجئه. اینم همین است. «أَرْجِئْهُ وَ أَخَاهُ». این تو حالت برزخ بگذار. فعلاً کارشان نداشته باش.
وجود نازنین امام باقر علیه السلام مثل این ایام اول سفر وارد شام شدند. دوم سفر بود در واقع یا شاید همان اول سفر بود. یک مکالمه امام باقر علیه السلام، امام باقر چهار ساله با یزید دارد. مرحوم سید در لهوف نقل کرده. خیلی عجیب است. امام باقر چهار ساله. و چه چهار ساله را تصور کنید. این یزید گفتش که ماجرا مفصل است. گفت که این بچه‌ها بیایند با هم کشتی بگیرند. می‌خواست یک خرده فضا را تلطیف کند. گفت یکی از این آقازاده‌ها از مجتبی علیه السلام بود. گفت بیا با بچه من کشتی بگیر و این‌ها. بعد آن آقازاده برگشت گفتش که من معمولی کشتی نمی‌گیرم یک پسری داشت یزید پسر کوچک داشت. بعد به پسر امام مجتبی گفتش که بیا با این بچه من کشتی کنم. معمولی کشتی نمی‌گیرم. یک خنجر به من بده، یک خنجر به او بده. هر که آن یکی را کشت، تمام. گفتش که ما غلط کردم. «تَلِدُ الْحَیَّةُ إِلَّا الْحَیَّةَ». مار، مار به دنیا می‌آورد. یزید گفت بابایی صحبت‌هایی شد و این‌ها. مشورت گرفت یزید که من با این‌ها چه کار کنم. یکی گفت این‌ها همه را تمام کن. امام باقر علیه السلام برگشتند گفتند که تو مشاورینت از مشاورین فرعون هم احمق‌ترند. «أَرْجِئْهُ وَ أَخَاهُ». ولشان کن. گردن این‌ها را بزن. بچه چهار ساله. این حرفی که این زد، این اگر بیرون رسوخ پیدا کند، آبرو برای من نمی‌ماند. ولش کن. کار فرعون عمل کردی. خلاصه این امام باقر چهار ساله ریخت به هم مجلس یزید را. بین آیه استناد شاید یک نقل دیگر این‌جوری داشته باشیم.
بله. «وَ أَرْسِلْ فِی الْمَدَائِنِ حَاشِرِينَ». در مدائن، در شهرها ارسال کن. حشر کنندگانی را برانگیز، جمع کنندگانی را که چه کار کنم؟ بفرست بروم تو شهردار ؟. دنبال چه بگردیم؟ «یَأْتُوکَ بِکُلِّ سَاحِرٍ عَلِیمٍ». بروند تو دهات‌ها و شهرها و این‌ها. هر ساحر کارکشته‌ای را پیدا می‌کنند بردارند بیارند. کار تشکیلاتی به این می‌گویند. همه ساحرین را خلاصه تو نیم ساعت جمع کرد. ساحری بود و هر جا از سحر، تو این‌ها همه جمع. پس این‌ها سحره تیم اختصاصی نبودند که عده‌ای فکر کردند که تیم بودند که فرعون داشت یک تیم سحره داشت. نه، این‌ها سحره کارکشته همه شهرها بودند. و عجیب این است که این‌ها یعنی اگر یک تیم بودند احتمال دست‌به‌یکی می‌دادند. بیشتر می‌رفت که فرعون هم گفت شما دست‌به‌یکی کردید. گفت شما با این آقا دست‌به‌یکی کردید. اتفاقاً این که این‌طور شد، احتمال دست‌به‌یکی آورد پایین. و بدتر شد برای فرعون. تو از هر شهری یا ورزش ؟ یکی از این‌ها را آورد. و این‌ها مختلف بودند و چسب یکی هم نداشتند. همه با هم ایمان آوردند. عجایب شب قبل با مربی تیم مثلاً رو هم ریختند. کمال تخصص دارد. بله. اینجا به خود اصل این کارکشتگی کار دارد، به اینکه این‌ها بیایند آنجا به آن مهارتشان کار. فقط بحث این است که این‌ها جمع بشوند. این ساحر با آن وصف ساحر بودن کار دارد. آنجا به خودمان مهارتش کار می‌کند و جا از سحره. چون زاویه‌های قرآن تو نقل فرق می‌کند. یک وقت یک چیزی برایش اهمیت دارد. از یک زاویه دارد. بحث این است که این‌ها جمع شدند و همه با هم شکست خوردند. آنجا به اینکه موسی چیزی را رو کرد که از صنف سحر نبود. و همه این‌ها با همه کارکشتگی فهمیدند. زاویه طرح داستان آنجا فرق می‌کند. فرعون این سحره آمدند پیش فرعون. چون آنجا تو سوره طه دارد که: «تا اکراه کردی ما را». زورکی می‌خواستی ما را. بعید نیست از با قوه قهر و تهدید و این‌ها. بعید نیست بوده باشد. این‌ها دیگر آدم‌های لطفاً آتیان ؟. وقتی بیاید به معنای اینکه به نهایت سادگی اتیان. تفاوت اتیان برای امور ساده به کار می‌رود. وقتی چیزی بدون دردسر، بدون مانع بیاید می‌گویند... برعکس. یعنی حالت نوشته جا از سحر. یعنی خودشان از روی اجبار نبوده، به دلخواه خویش آمدند. ولی اگر به زور می‌آوردندشان، برعکس. به راحتی آمدند، بدون مانع. آها. مگر اینکه اتاو - بیایند اوتَصْحَرُه ؟. «آتُوا بِهِم» آن‌ها را بیاورید. این درست است. آوردشان بله. خودشان آمدند بله. این همان می‌خورد که «تو اکراه کردی» که ما سحر. یعنی باز فضایی که یک زوری بالاخره بوده به اَنف ؟. «قَالُوا إِنَّ لَنَا مَلَأَ أَجْرًا». این‌ها گفتند که خیلی جالب است. مرحوم صفایی غوغا کرده در این زمینه. یعنی باز تو این بخش من کسی مثل مرحوم صفایی را ندیدم. اشکش جاری بود. هم‌شهر، دعای ابوحمزه می‌خواند. هم تو آثار دیگرش هست. تحلیلی که دارد در مورد این واقعه سحره، خیلی زیباست. خیلی زیباست. تو کتاب اخبارش هم به نظرم. این‌ها برگشتند به فرعون گفتند که ما اگر برویم، به ما اجر می‌دهی؟ گفتش که آره، من شما را مقرب به خودم می‌کنم. بعد این‌ها کارشان به اینجا رسید که یک درکی از خدا پیدا کردند. فرعون به این‌ها گفت: من شما را می‌کشم. گفتند: به درک. ما قرار است به الله مقرب شویم. چه اجر و از او چه تحولی یک دفعه حاصل شد. دنبال اجر از این آقا بگیرد. به این مقرب بشود. بعد گفت حالا من می‌کشمت. گفت: اصل کاری را پیدا کردم، مقرب بشوم. یعنی یک لحظه چه جلوه‌ای بوده که این‌ها حقیقت را این‌جور فهمیدن. خیلی چیز است.
حسین علیه السلام تو دعای عرفه همین است. خدایا تو کسی بودی که عنایت کردی به این‌ها بعد از اینکه عمر طولانی در کفر گذرانده بودند. تازه سحر هم که حکمش اعدام است. این‌ها ساحر بودند و چی بودن و این‌ها. «لَا أَکُلُوا رِزْقَکَ وَ أَعْبُدُوا غَیرَکَ». رزق خدا را می‌خوردند و دیگری را می‌پرستیدند. تو یک عنایت کردی این‌ها تو سن پیری این‌جور متحول شدند. شهید هم شدند. بعد چند دقیقه شهدای اصل کاری اول‌المؤمنین. تعبیر این‌جوری دارد: «نَحْنُ الْغَالِبُونَ» ؟. غلبه کنیم. چیزی گیرمان می‌آید. چه تحولی بود که این‌ها، آب معدن ؟ به عزت فرعون قسم خوردند. گفتند: «عزت فرعون». توی آن سوره شعراء است به نظرم. «بِعِزَّةِ فِرْعَوْنَ» ما غلبه می‌کنیم. یعنی این‌جور فرعون وجود این‌ها را پر کرده بود. و همان بحث توحید است دیگر. همان مباحث از ص است که این‌ها اگر واقعاً یک جلوه‌ای، اگر کسی کمترین زمینه‌ای داشته باشد، با کوچکترین آیه خدا این متحول می‌شود. به حق برایش جلوه گر می‌شود و به سجده می‌افتد. منقلب می‌شود. یعنی آن بحث زمینه‌ها خیلی مهم است. زمینه این‌ها همین ادبشان است. همین آیه است. یک وقتی ما یک شب قدری در مورد این آیات بحث می‌کردیم که چرا این‌ها رمز عاقبت‌به‌خیری‌شان چه بود؟ از این آیات این برمی‌آید که ادبشان خوب بود. «قَالُوا يَا مُوسَىٰ إِمَّا أَن تُلقِيَ وَ إِمَّا أَن نَّکُونَ نَحْنُ الْمُلْقِينَ». همین یک کلمه. شما می‌اندازی یا ما بیندازیم. ادب کردند درباره حضرت موسی علیه السلام. سیاق به سیاق ادب می‌خورد. آن هم هست. آن هم هست. ولی اینجا می‌گوید که از این پیشنهاد فهمیده می‌شود که اول این ساحران افراد مودب و فهمیده‌ای بودند. و حفظ ظواهر آداب را نموده و نمی‌خواستند کوچکترین تحقیر و اهانتی به طرف مقابل خود کنند. اصلاً خود تعبیر «علیم» که قرآن آورده نه به «کُلُّ سَاحِرٍ عَالمٍ» بلکه به «کُلُّ سَاحِرٍ عَلِیمٍ». این‌ها آدم‌های فهمیده و باشعور نشان داده. به همین باشعور بودن و با فرهنگ بودن این‌ها می‌خواستند بیایند صنعتشان را نشان بدهند. قصد نداشتند موسی را تحقیر کنند. فرعون می‌خواست موسی را تحقیر کند. صنعتی داری که ما نداریم. همان زمینه است دیگر. زمینه وقتی باشد، همان عدد در مورد حرم، همان ادب بود دیگر. یک زمینه مناسب که گفت: من به مادرش ؟، من اسم مادر شما را نمی‌آورم. تلفظ نمی‌کنم. این ادب خودش اصلاً ادب زمینه‌ساز رشد است. هیچ چیزی مثل ادب زمینه رشد ایجاد نمی‌کند. آن‌ها می‌گویند که تو بینداز که ما روت را کم کنیم. بیندازیم دوم بشود که رو دست او بزند. نه اول بینداز. «قَالَ أَلْقُوا». «فَلَمَّا أَلْقَوْا». حضرت موسی گوش کرد. عاقبت ؟ اینجا خدا دنبال بهانه است. تو روایت دارد خدا برای اینکه کسی را دستگیر کند، دنبال بهانه است. تو روایت دارد که: «وَ لَوْ بِشَقِّ تَمْرَةٍ». این را بیاورید آقا. روایت خیلی عجیب است. «وَ لَوْ بِشَقِّ تَمْرَةٍ» یا «بِشَقِّ تَمْرَةٍ». محاسبه دقیق داریم. ولی اصل و رحمت است. غضب ندارد. به اندازه هسته خرمایی، به اندازه نصف خرمایی کار کوچک کردی. نشد. همین عاقبت به خیرت می‌کند. قیامت می‌آورد. حالا آن چند چندین روایت است، می‌گوید که قیامتم دارد. تو یک شقه تمره به یک مؤمن داری، من می‌برمت بهشت. می‌گوید خدا دنبال روایت ؟. خدا دنبال بهانه می‌گردد. کسی را ببرد بهشت. ولو اینکه یک نصف خرما به یک مؤمنی داده باشد. پیاده‌روی اربعین دیگر. چه این کاری که اینجا می‌شود، چه غوغایی است. یک آب وضو دادی، من می‌برم بهشت. این جریان مربی‌ها. مربی‌ها بزرگ بزرگش می‌کنند. رشد. یک کار کوچک کردی. فل ؟.
وقتی انداختند، «فَلَمَّا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْیُنَ النَّاسِ». سحر کردند این‌ها تو چشم مردم. یعنی سحر این‌ها واقعیت نداشت. فقط در حوزه چشم و حوزه خیال بود. یک بحث مفصلی، بحث فلسفی است که این‌ها س ؟ واقعیت ندارد. سحر فقط تصرف در حوزه خیال است. و نکته جالب و عجیب این است که آقا بنی‌اسرائیل و این یهودی‌های بی‌صاحاب. این‌ها همیشه مهارتشان این بوده که تو قوه تخیل کار می‌کردند. سامری هم همین کار را کرد. این سحر هم همین کار را کردند. الان هم صهیونیست‌ها و هالیوود همین کار را می‌کنند. همیشه بی‌شرف بودند برای تصرف در قوه خیال. و «وَاسْتَرْهَبُوهُمْ». استرهاب کرد آن‌ها را. به وحشت انداخت. و «وَ جَاءُوا بِسِحْرٍ عَظِيمٍ». نام سحر گنده‌ای آوردند. سحر درش ؟. «تَلَقَّفُ بِمَا یَأْفِکُون». برگرفتن ؟، بلعیدن «مَا یَأْفِکُونَ». این‌هایی که افک کردند. افک هم به معنای یک چیزی را یک جور دیگری نشان دادن. از حق واقعیت منصرف کردن. یک چیز است. این می‌شود حالت شادابی. حق، حق واقع شد. و «وَ بَطَلَ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ». باطل شد آنچه عمل کرده بودند و جالب است که آنچه عمل کردند، عمل این‌ها را باطل کرد. عمل این‌ها سحر بود. نه اینکه آن طناب‌ها را بلعید. فکر نکنی طناب را بلعید. سحر این‌ها را بلعید. نکته است. طناب را نبلعید. طناب می‌بلعید که مردم نمی‌فهمیدند چی شده. سحر را گرفت. مردم چهار تا تکه تخته و طناب و سحر نبود. سحر را گرفت. یعنی واقعیت را نشان داد. حق را نشان داد. آن‌ها تو قوه خیال تصرف کرده بودند. به امر چیز دیگر نشان داده بودم. آن واقعیت را نشان داد. واقعیت مردم یک دفعه دیدند که چهار تا طناب است. واقعیت که این یک اژدها است واقعاً و این ور چهار تا طناب است. یعنی خود اگر ساحرها فقط بلعیده می‌شد، که نمی‌فهمیدند. دستشان رو نمی‌آمد. یعنی شکست نمی‌خوردند. خود ساحرها فهمیدند چه چیزی سرشان آمد که او آن‌قدر قوی بود که توانست به مردم نشان بدهد که ما یک چیز دیگر بهشان نشان دادیم. حجاب خیالی که روی این انداخته بودیم آن را برداشت. این قدرت بلعیدن سحرشان بود. بلعیدن سحر بود. نه بلعیدن آن طناب. البته طناب‌ها، این‌ها را بلعیدند. بلعیدن، ولی اصل ماجرا سحر بود. یعنی مردم برایشان روشن شد. خود این‌ها هم برایشان روشن. حالا دارد که این سحره هم ظاهراً شب یک ماجرایی است. حالا دیزاین ? چند تا ساحر دیگر بودند که این‌ها برایشان سوال پیش آمده بود و این‌ها که این واقعاً عصای موسی واقعی یا نه. احضار می‌کنند روح یکی از این جن‌گیرها و ساحرهای بزرگ. و از آن می‌پرسند که این چطور است؟ این واقعیت است که اگر خواب است، از نشانه‌های سحر این است که تو دست ساحر فقط اثر می‌کند. ولی وقتی معجزه باشد تو دست صاحبش هم نباشد اثر می‌کند. بروید شبانه کنار عصایش دست بزنید اگر اژدها شد، بدون اینکه این واقعیت دارد. روایت یک چیز دیگر نشانش داده بودند این را.
«بَلْ مَا یَصْنَعُونَ فَقُلِبُوا هُنَالِكَ وَانْقَلَبُوا صَغِرِينَ». اینجا شکست خوردند و همه صاغر کوچیک شدند. صاغر فاعِلَه ولی به معنای صفت مشبه است. کوچیک شدند، تحقیر شدند. تو این سوره بحث تحقیر شدن خیلی فراوان است. دو تا جریان: یکی خدای متعال است. یکی هم جریان مستکبرین. این‌ها تحقیر می‌شوند دائماً، اول به ؟ بعدش کوچک می‌شوند. آره که مثلاً ابلیس شروع شده است. همین‌جور استمرار داشت. حالا یک عده وقتی تحقیر می‌شوند ایمان می‌آورند. القا شدن که آن‌قدر این‌ها ناخودآگاه به سجده افتادند. انگار یکی این‌ها را پرت کرد. القا، نه اینکه القا از سحر انداختن. نه، افتاده شدن. انگار این معجزه آن‌قدر عظیم بود این‌ها را با کله گرفت پرت کرد روی زمین. خود این معجزه پرتشون کرد زمین. خلاصه اینکه مجهول است یعنی انداختش. پرت شدن روی زمین. خانواده القا بله انداخت. «سَاجِدِينَ». در حالی که سجده، همان امر خیالی موهومی که این‌ها تو قوه خیال تصور، آن تصرف این‌ها در قوه خیال را بلعید. تصرف در قوه خیال را بلعید. چهار تا طناب روی زمین بود. هیچ‌چیز نیست.
الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات تفسیر سوره اعراف

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00