لعل روانبخش

جلسه چهل و هشتم

00:56:12
20

در این مجموعه جلسات، قرآن به‌عنوان معجزه زنده الهی معرفی می‌شود؛ کتابی منسجم، بی‌تناقض و فراتر از توان بشر. با روشی عمیق و عقلانی می‌آموزید چگونه قرآن را درست بفهمید، شبهات را پاسخ دهید و از تفسیر به رأی عبور کنید. مسیر انس با قرآن، از قرائت و تدبر تا شفا و هدایت قلبی، به‌صورت کاربردی ترسیم می‌شود. این جلسات شما را از خداشناسی ذهنی عبور می‌دهد و به توحید زنده، خداپرستی واقعی و معنای تازه‌ای از زندگی می‌رساند

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی القاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
بحث در مورد این بود که قرآن کریم ما را به سعادت اصلیمان راهنمایی می‌کند و خیر واقعی ما را می‌خواهد. ما خیلی وقت‌ها خیر را با خوشی اشتباه می‌گیریم؛ یعنی چیزی را که دوست داریم، خوب می‌دانیم، در حالی که این‌ها با هم ملازمه ندارند. ممکن است گاهی خوب باشد، ولی خوش نباشد؛ ممکن است گاهی خوش باشد، ولی خوب نباشد. گاهی هم ممکن است هم خوب باشد هم خوش؛ گاهی هم ممکن است نه خوب باشد نه خوش. این هم هست.
خلاصه آن خوبی واقعی ما را خدای متعال برای ما می‌خواهد. برای همین به ما تأکید می‌کند که به غیر خدا دل نبندیم و این باور را به ما می‌دهد که مالک حقیقی فقط خداست؛ هیچ‌چیزی جز به وسیله خدا روی پا نمی‌ایستد. عامل بقا خدای متعال است: «ما عندکم ینفد و ما عند الله باق». اگر چیزی پیش شما باشد، تمام می‌شود؛ چیزی که پیش خدا باشد، می‌ماند. راه باقیماندن و پایدار شدن و ماندگار شدن این است که شما هم الهی شوید، ربانی شوید، اتصال پیدا کنید به خدای متعال. عبد او باشید، بنده او باشید.
ولی مکاتب مادی که از دلبستگی انسان به مادیات نشئت گرفته‌اند، فقط به مقام و ثروت دنیایی کار دارند. این‌ها را مایه خیر و سعادت انسان می‌دانند و خوشبخت را کسی می‌دانند که ریاست دارد، قدرت دارد، پول دارد، کنیزکان زیبا دارد، همسران (خوب) دارد. ازدواج‌هایی که می‌کنند این شکلی است: شوهری می‌خواهند که پولدار باشد، خوشگل باشد، خوش‌هیکل باشد، با تحصیلات باشد، باکمالات باشد، خانه داشته باشد. این‌ها می‌شود معیار همسر خوب. همسر خوب کیست؟ این‌ها خوبی این‌هاست دیگر. خوبی پول‌داشتن، زندگی مرفّه و سفرهای خارجی رفتن، خانه بزرگ داشتن، استخر داشتن، جکوزی داشتن، زندگی لاکچری داشتن و این‌ها. در حالی که این‌ها خوبی ما نیست. این‌ها ممکن است ما را خوش بکند، سرگرم بکند، ولی رشدی برای ما نمی‌آورد.
انسان از آن نقطه‌ای که هست، یک قدم جلوتر نمی‌رود تا حقایق عالم را درک بکند، سعه وجودی پیدا کند، ارتقای وجودی پیدا کند، به منبع کمالات عالم نزدیک بشود، متصف به کمالات بشود. هیچ‌کدام حاصل نمی‌شود. کمالات انسان چیست؟ علم. درک. تفاوت انسان با حیوان چیست؟ فرق ما با او چیست؟ حیوان هم خوب می‌خورد، خوب می‌چرد. شما هر چقدر هم که خوب بخورید، خوب بچرید، هر چقدر هم که انسان از جفت‌گیری لذت ببرد، به لذات جفت‌گیری حیوانات نمی‌رسد. قدرتی که حیوانات دارند در غریزه، در شهوات… یک اسب آن‌قدری که بهش خوش می‌گذرد، یک الاغ آن‌قدری که بهش خوش می‌گذرد… دیدید؟ گاوها علف می‌خورند؛ نه غصه چک دارد، نه غصه بدهی دارد: «الان می‌آیند از این علف‌ها بلندمان می‌کنند، چه می‌دانم این مثلاً می‌خواهیم الان اینجا تو رستوران یک چیز دیگر سفارش بدهیم، گران می‌شود، نمی‌دانم این‌طور می‌شود آن‌طور می‌شود، الان یکی از ما عکس بیندازد جایی که فحش بدهد، نمی‌فهمد.» دغدغه‌ای ندارد که افشاگری بشود، عکس من را با این یکی گاو بگیرند، اسکرین‌شات حرف‌هایم را بگیرند، منتشر کنند، شکایت، دادگاه، قاضی، آبروی من برود، هشتگ برایم بزنند، اینترنت قطع است یا وصل است. گاوها هیچ دغدغه‌ای ندارند. فیلتر... فیلترشکن… VPN… آن علفی که دارد می‌خورد، می‌نشیند به جانش. ما تا یک لقمه غذا می‌خواهیم بخوریم، هزار تا استرس: «جنگ می‌شود؟ نمی‌شود؟ می‌زنند؟ می‌زنی؟ فیلترشکن برمی‌دارند؟ فیلترها را برنمی‌دارند؟ فیلترشکن وصل نمی‌شود؟ گران می‌شود؟ این‌طور می‌شود؟» شما هزار سال هم که خوش بگذرانید، به اندازه یک روز گاوها نمی‌شود. برای اینکه گاوها هیچ‌کدام از این دغدغه‌های شما را ندارند. می‌خواهد برود جفت‌گیری کند با یک گاو دیگر… نه درگیر این است که مهریه‌اش چقدر است، جهیزیه آن خواهرزن، جهیزیه‌اش این بوده… باجناق گاو… گاو باجناق ندارد. می‌دانی که کلاً مشکلات این شکلی ندارد. باجناق که می‌دانی چیست؟ باجناق… ببینید یک مردی وقتی با یک زنی ازدواج می‌کند، این خانم یک خواهری دارد. این خانم‌ها خواهر می‌شوند با همدیگر. حالا این شوهر این خانم با شوهر آن آقا می‌شوند باجناق. خیلی معمولاً تنش زیاد است. حالا تو ایران این‌جوری است، نمی‌دانم تو کشورهای شما این‌جوری هست یا نیست. معمولاً حالا به شوخی و ضرب‌المثل و این‌ها می‌گویند که دعوا دارند. باجناق همیشه با همدیگر رقابت دارند، استرس دارند. حالا خلاصه گاوها باجناق ندارند. درست شد؟ استرس این را ندارند که این باجناقش مثلاً ماشینش از من بهتر است، باجناقش مثلاً در آمدش از من بهتر است. باجناق هم باجناق، آپارتمان خریده مثلاً ۲۰۰ متر، بعد من مثلاً پول اجاره ۱۰۰ مترش هم ندارم. گاوها باجناق ندارند. گاوها رقابت ندارند. گاوها حسادت ندارند. گاوها ترامپ ندارند. ترامپ گاوها مثلاً حقشان را بخورد. مثلاً بیاید یک‌هو یک گاوی را شبانه از خانه‌اش بردارد، ببرد یک کشور دیگری. از ونزوئلا بردارد ببرد آمریکا. یک گاوی را بدزدد. مثلاً گاو زرد است، آن گاو مثلاً سرخ‌پوست است، گاو نمی‌دانم سیاه‌پوست است.
خلاصه آقا گاوها این‌قدر خوش‌اند، شما هر چه زحمت بکشی، نمی‌توانی مثل گاوها خوش باشی. گاوها به همدیگر خیانت نمی‌کنند. گاوها عهدشکنی نمی‌کنند. زیر قول و قرارشان نمی‌زنند. این گاو بیاید به تو بگوید: «خیلی دوست دارم.» بعد شب بروی ببینی تو آن پارک بغل دارد با یک گاو دیگر یونجه می‌خورد، با یک گاو دیگر سر درخت است، بعد دارد برایش از برگ‌های درخت می‌کند می‌دهد بهش با عشق مثلاً او بخورد، احساس کنی این گاو بهت خیانت کرده، با یک زن دیگر… ببین! گاوها خیانت نمی‌کنند. گاوها دروغ نمی‌گویند. گاوها نفاق ندارند، دورویی ندارند، ظاهر و باطن همین‌اند. گاوها قرص اعصاب نمی‌خورند، تپش قلب ندارند، چربی‌شان بالا نیست، کبدشان مشکل ندارد. گاوها سرطان نمی‌گیرند، گاوها دکتر اعصاب نمی‌روند، گاوها به روان‌پزشک نیاز ندارند. گاوها بدهی ندارند. گاوها با دلار خرید و فروش نمی‌کنند که اگر دلار گران شد، استرس… گاوها طلا ذخیره نکردند که اگر ارزان شد، بدبخت بشوند. چقدر خوب است زندگی گاوی. آرامش محض! چون غفلت محض. «اولئک کالانعام بل هم اضل اولئک هم الغافلون.» هیچ درکی نسبت به این عوالم ندارد. قیامت، حساب و کتاب، حق الناس. «این علفی که خوردم مال این حاج تقی بود یا مال حاج حسین بود؟ راضی بود ما خوردیم یا نه؟» از تو خیابان می‌خواهد رد بشود، دیدی چقدر آرامش دارد. «تریلی می‌آید؟ نمی‌آید؟ موتور می‌آید؟ دوچرخه می‌آید؟» خیابان… سرش را می‌اندازد پایین، رد می‌شود می‌رود آن‌ور خیابان. «مثل گاو سرش را می‌اندازد پایین، می‌رود آن‌ور خیابان.» این‌ها آرامش زندگی گاوی است. یک عده غبطه می‌خورند به گاوها، حسرت می‌خورند چون دریافتشان از زندگی همین‌قدر است. سطح فهمشان از بودن و هستی همین‌قدر است. با کمالات انسانی بیگانه‌اند، غریب‌اند، ناآشنا هستند. نمی‌دانند انسان قرار است چی باشد؟ انسان کیست؟ تفاوتش با حیوانات چیست؟
انسان آمده خداشناس بشود. انسان آمده خودشناس بشود. انسان آمده همه این حقایق هستی را در این ظرف درون خودش ببیند. خدا در فطرت، همه این حقایق را قرار داده است که حالا اصطلاحاً بهش می‌گویند جام جم. آره عرفا و شعرای عارف مثل حافظ بهش می‌گویند جام جم. جام جم انگار یک ظرف بلورین است که وقتی بهش نگاه می‌کنیم، این پیشگوها را دیدی؟ مثلاً یک شیشه‌ای دستشان است. تو این کارتون‌های قدیمی هم بود. توی ایکیوسان و این‌ها. «ایکيوسان فکر می‌کنم ایکيوسان دیده بودید که کارتون معروفی بود. البته خب شماها دو نسل هم با ما فاصله دارید.» به هر حال عرض کنم خدمت شما که کارتون‌های قدیم بود. مثلاً یک کسی بود این‌جوری یک گویی بود، یک شیشه‌ای بود بهش نگاه می‌کرد. شیشه گردی بود. بعد نگاه می‌کرد، می‌گفت مثلاً ۲۰ سال بعد این‌طور می‌شود، ۵ سال بعد این‌طور می‌شود. آره عرض کنم خدمت شما که این پیشگویی می‌کرد. حالا به این می‌گویند جام جام جم. این جام جم توش انگار همه اتفاقات و وقایع هست. همه حقایق را می‌شود توش… این جام جم چیست؟ آقا! قلب انسان است. جام جم چیست؟ فطرت انسان. خدا همه حقایق هستی را تو قلب ما… چه حقیقتی بالاتر از خود خدای متعال؟ همه صفات خدا، همه افعال خدا، اینجا تو این قلب خودش را نشان می‌دهد. آدم با این دل می‌تواند احساسش کند. فرمود: «آسمان‌ها و زمین ظرفیت این را نداشت که من خودم را آن تو قرار بدهم. فقط یک چیز ظرفیت داشت که من آنجا باشم، آن هم قلب بنده مومن من.» «قلب عبدی المؤمن.» او گنجایش این را داشت که من را تو خودش جا بدهد. از چه جهت؟ از جهت ادراکی. وگرنه خدا که تو همه هستی هست. یک چیزی که می‌تواند بفهمد خدا کیست؛ بشناسد خدا را. آن هم دل مؤمن است. دل، نه این قلبی که توش از این‌ور خون می‌آید از آن‌ور خون می‌رود. نه قلب آن قوای ادراکی حضوری انسان. انسان ظرفیت این را دارد که عاشق بشود. عاشق خدای متعال بشود. در این عشق آن‌چنان بسوزد که جز خدا نبیند و به واسطه این عشق و این سوختن و این خدا دیدن، آن‌چنان به خدا نزدیک شود، فاصله ادراکی او با خدا آن‌چنان کم شود که بر همه عالم اشراف داشته باشد، ولایت داشته باشد بر همه هستی. این انسان است.
حالا این به چی قانع شده؟ به اینکه مثل گاو بخورد، مثل گاو بخوابد، مثل گاو جفت‌گیری کند که ۱۰۰ سال هم این کارها را بکند، باز یک روز گاو نمی‌تواند زندگی کند. صد سال مثل گاو زندگی کند، یک روز نمی‌تواند مثل گاو لذت ببرد. انسان این است. همه هستی به او سجده می‌کند. ملائکه به او سجده می‌کنند. جبرئیل به او سجده می‌کند. «آدم جبرئیل هم به او سجده.» چرا؟ چون «علّم آدم الاسماء کُلها.» همه از این ظرفیت است که می‌تواند همه اسماء خدا را، همه اسماء هستی را تو خودش جا بدهد. خداشناس بشود. هیچی دیگر جای این را ندارد. حتی ملائکه، حتی ملائکه هم نمی‌توانند این‌جور بشوند. این انسان است. این کمال انسان است. آدمی که خودش را شناخت، دیگر دل خوش نمی‌کند به خانه خوب، به ماشین خوب، به لباس قشنگ، به یک آپارتمان توی محله گران‌قیمت. خوشحال است با همین. «رضیتم بالحیات الدنیا.» به همین‌ها راضی شدی. تو مگر برای این‌ها خلق شده بودی؟ تو رسیدی به آن چیزی که می‌خواستی؟ هدف تو این‌ها بود؟ غایت وجودی تو این‌ها بود؟ این‌ها می‌شود لذت توهمی، لذت اعتباری، توهمی.
دیشب با خودم یک خاطره‌ای را مرور می‌کردم. چقدر دنیا پوچ است! ما مشهد که بودیم، هم حوزه تدریس می‌کردیم، هم دانشگاه بودیم. حالا لطف داشتند معمولاً دوستان طلبه و دانشجو. این‌ها، تو کلاس‌ها به اساتید نمره می‌دادند. مثلاً که چقدر راضی هستید و این‌ها. نمره اول می‌شدیم توی این اساتید. دیروز یک‌هو یادم افتاد، گفتم مثلاً ۸ سال پیش، استاد برتر اینجا مثلاً استاد برتر همه دانشجوها ما نمره می‌دادند، همه طلبه‌ها نمره می‌دادند. کو؟ خیلی شیرین بود دیگر. مثلاً آدم می‌شد استاد اول، استاد برتر. خب کو؟ الان استاد برترت کو؟ آن طلبه‌ها کوشند؟ آن کلاس کو؟ نمره‌ای که بهت دادند کو؟ کو؟ کجاست؟ به چی خوش بودی؟ به چی دلت خوش بود؟ به چی لذت می‌بردی؟ به یک چیزی که کو؟ واقعیت نداشت. بعد دو سال هیچ خبری. می‌گویند سراب. سراب که می‌دانی چیست؟ تو این جاده‌های کویری وقتی می‌روید، از دور که نگاه می‌کنی، «عه! وسط جاده خیس است، دریاچه شد.» پس خیال. توهم. سر آدم می‌گوید: «این‌جور درس بدهم، آن کار را بکنم. امسال من بشوم استاد برتر. همه طلبه‌ها به من نمره بدهند.» خب حالا رسیدی. چی شد؟ کو؟ کجا؟ وجودت است؟ اصلاً نه دیگر تو حوزه یا نه دیگر تو دانشگاهی و نه دیگر تو مشهدی و تو آن دانشگاه ما دو سال بعد سه سال بعد رفته بودیم. بعد کرونا و این‌ها. بعد اینکه استعفا دادیم و آمدیم تو دانشگاه رفتیم، سخنرانی داشتیم. این دانشجوهای سال‌های بعد که آمده بودند، بهمان گفتند: «می‌شود خودتان را معرفی کنید؟» استاد برتر بودیم مثلاً چند سال. ما اینجا دم و دستگاهی داشتیم. دو سال بعد اصلاً نمی‌شناسند ما را.
این تو همین دنیایش است. صد سال بعد اصلاً کسی نمی‌داند ما کره زمین بودیم. از کنار قبر ما رد می‌شوند، می‌گویند: «این کی بوده؟ فرق این با اون یکی چیست؟» اینجا توی جلسه‌ای که وارد می‌شوی، بین تو با اون یکی حاج آقا، با اون یکی آخوند، با اون یکی مداح کلی فرق می‌گذارند، ولی بعد صد سال تو قبرستان بین تو با هزار تا مرده دیگر، هیچ فرقی نمی‌گذارند. اصلاً کسی نمی‌شناسد تو را. اگر قبری بماند، اگر سنگ قبری بماند، اگر اسمی روی قبر بماند. این کی بود؟ چقدر دلش خوش بود به اینکه من این‌قدر فالوور دارم، پای منبرم این‌قدر آدم می‌آید. کتابم این‌قدر چاپ شده. وارد می‌شوم، جلو پای من بلند می‌شوند، کف می‌زنند، سوت می‌زنند، با من سلفی می‌گیرند، عکس می‌گیرند، امضا می‌گیرند. کو؟ هیچ. خیال. سراب.
آنجا چی می‌ماند؟ اعمالت، ابدیت خودت، کمالات، صفات. این‌ها موجودی واقعی توست. چیکار کردی؟ آنجا به این عنوان می‌شناسنت. اینجا پول داشتی. پول چی شد؟ «مردی. پولت را هم گرفتند، خوردند.» دنیا رفته بود. وسط اتاق افتاده بود. بچه‌ها در را قفل کردند. گاوصندوق را باز کردند. گفتند: «دست به جنازه نمی‌زنیم. اول پول‌های گاوصندوق باید تقسیم بشود!» تا صبح مثلاً نشستند پول‌ها را تقسیم کردند. بعد گفتند: «حالا می‌رویم برای تشییع جنازه.» یک آمپول جمع کرده ۸۰ سال. صبح پا شده، ساعت گذشته، ۵ صبح پا شده، جلسه کاری با این داشته. از این شهر به آن شهر، از این کشور به آن کشور. هزار تومانش بشود ۲۰۰۰ تومان، ۲۰۰۰ تومانش بشود ۱۰ هزار تومان. ویلا خریده اینجا، ساختمان خریده آنجا، سهام خرید. یک لحظه می‌میرد. تا صبح نشده هرچی ۸۰ سال جمع کرده، تقسیم شد رفت. دو سال بعدم هیچ‌کس باور نمی‌شناسد. بچه‌ها می‌آیند دنبال قبر باباشان می‌گردند، پیدا نمی‌کنند. بعضی از قبرستان‌ها «بابام تو این طرف خاک بود یا اون طرف خاک بود؟» قبر باباش را بلد نیست. خمس بده. گفته: «نه بچه‌ام پول لازم دارد.» گفتند حج برو. گفته: «برای چی پول را بدهم عرب‌ها بخورند؟» پول جمع کرده، بچه‌هایش بخورند. بچه‌هایش هم دارند می‌خورند. این حساب کتاب حجت چی شد؟ خمست چی شد؟ این‌ها واقعیت داشت. آن‌ها سراب بود.
اینجا حج می‌خواهم. اینجا زکات می‌خواهم. اینجا صدقه به حساب می‌آید. صدقه را حساب می‌کند. این‌ها ارزش دارد که من اصلاً باهاش کار نداشتم. این‌ها کمالات من حساب می‌شود. «قدروا تقدیرا.» می‌گوید این جام شرابی که دستشان است از نقره و از طلاست. سوره مبارکه انسان. این طلا و نقره فکر نکنی همین‌جوری آمدم تو بهشت بهشان طلا و نقره دادند. این‌ها طلا و نقره‌هایی است که خودشان برای خودشان ایجاد کردند. کجا؟ تو دنیا که بودند. طلا و نقره که می‌دادند، پول طلا و نقره است دیگر. درهم و دینار. این طلا و نقره‌هایی که می‌دادند، صدقه می‌دادند، خمس می‌دادند، زکات می‌دادند. این‌ها شده جام شراب بهشتی‌شان. تو بهشت همون طلا و نقره. آن هم که جمع می‌کرد به کسی نمی‌داد. همون طلا و نقره را «یُحمیٰ به» هم آن را داغ می‌کند می‌زنند به پیشانی‌اش، می‌زنند به پهلویش. «جباههم و جنوبهم و ظهورهم.» به پشتش می‌زنند. می‌گویند: «هذا ما کنزتم لأنفسکم.» این همانی است که برای خودت جمع می‌کردی. همون طلا نقره‌هاست. به قول ماها انرژیش آزاد نمی‌شد. این انرژی‌های آزاد نشده طلا نقره‌ها را هم جمع می‌کردی، انرژی‌هایش آزاد نمی‌شد. می‌رفتی جامعه. چقدر کار آدم‌های مختلف را راه می‌انداخت. انرژیش را اگر آزاد می‌کردی، هزار نفر می‌توانستند زندگی کنند. آزاد نکردی، این انرژی متراکم شده، عذاب برزخی. «هذا ما کنزتم.» آنجا معلوم می‌شود کی خوشبخت است، کی بدبخت است.
"خوب فرمود: «من تولّی عن ذکرنا و لم یُرِد إلّا الحیاة الدنیا.» " «رو برگردان از هر که از من رو برگردانده.» "خوب خیلی جالب است. می‌فرماید آدم‌ها دو نوع‌اند: یا مشغول ذکر خدایند یا مشغول حیات دنیا. یا سر در این علف و این خوراک عالم ماده دارند. همه همّشان علف است. امیرالمؤمنین (علیه السلام) در مورد یک شخصی این را فرمود. «همه هم و غمش خوردن.» در مورد گوسفند هم هست این جمله ایشان. و آن شخص تشبیه شده به مثل گوسفند که همه هم و غمش چریدن است. خوردن یک علف ترد، علف خوشمزه، علف تازه. خیس باشد، سبز باشد، خشک نشده باشد. گوسفند که می‌آید بیرون، همش همه حواسش به این دارد. نگاه می‌کند کجا سبز است؟ کجا علف است؟ صبح از شب می‌روند، می‌خوابند، ولو می‌شوند. صبح پا می‌شوند، می‌آیند بیرون: «پول کجاست؟ تایم مشتری نپریده؟ تایم یکی اون یکی نگرفته؟ من بروم این را با دروغ و دغل و فریب و این جنس را بهش بدهم؟ پول ازش بگیرم؟» این می‌شود «لم یُرِد إلّا الحیاة الدنیا»؛ جز زندگی دنیا چیزی نمی‌خواهد. اگر این‌جور بود، «تولّی عن ذکرنا»، از ذکر من رو برگردانده. وقتی که از من رو برگردانده، تو هم ازش رو برگردان. چرا این‌جوری می‌شود؟ «ذلکه مبلغهم من العلم.» این هر کس از این هستی همین‌قدر است. که توضیح دادم. منکران معاد برای سعادت معنایی جز سعادت دنیوی قائل نیستند. می‌گویند: «آقا! خوشی همینی است که اینجا خوش باشد. همین. همین که خوب زندگی کنی، سالم زندگی کنی.» دیدید؟ بعضی‌ها همه چیز همین‌جا خلاصه می‌شود. اینجا می‌شود بهشت. می‌شود بهشتی. «بهشت و جهنم همین‌جاست.» برای سعادت در دنیا هم معنایی جز خوردن و شهوت‌رانی کردن نمی‌فهمند. در اوج سعادتمندان عالم می‌شود همین اپستین، ترامپ، نتانیاهو. اگر با این عینک نگاه کنید، سعادتمندان اول عالم این‌هایند. اولین بدبختان عالم هم (نعوذ بالله) اهل‌بیت می‌شوند. پیغمبر و اهل‌بیت، هیچ کیفی از این زندگی نکردند. حضرت زهرا (سلام الله علیها) ۱۸ سال عمر (داشت). جز درد و مصیبت و غصه و آزار… چه کیفی از این دنیا برد؟ حضرت زهرا (سلام الله علیها)! چه مزه‌ای از این دنیا چشید؟ ریاست کرد؟ حکومت کرد؟ آقازاده بود؟ پادشاهی؟ خانه لاکچری داشت؟ غذای فلان خورد؟ آخرش هم که با این غربت و مظلومیت به شهادت رسید.
این نکته مهمی است. می‌فرماید: «درست همانند یک حیوان بی‌زبان که قرآن کریم کافران را به آن تشبیه می‌کند و می‌فرماید: "المیزان" جلد ۲۰، صفحه ۱۵۳: «وَالَّذِينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَيَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعَامُ وَالنَّارُ مَثْوًى لَهُمْ.» (سوره محمد، آیه ۱۲) خیلی آیه مهمی است در سوره مبارکه محمد (صلی الله علیه و آله و سلم). کفار مثل حیوانات می‌خورند و همان‌جوری هم کیف و حال (می‌کنند)، البته عرض کردم همان‌جوری هم نیست، چون هیچ وقت لذت حیوانات را نمی‌برند، ولی مثل حیوانات زندگی می‌کنند. بی‌قید و بند. حیوان هم نه حق و باطل می‌فهمد، نه حلال و حرام می‌فهمد، حق الناس، حق الله… این‌ها را نمی‌فهمد. از آن جهت شبیه حیوانات. و «والنار مثوی لهم»؛ آخرش هم چی؟ سوختن. چرا سوختن؟ چون هر چی از این کمالات انسانی بود، سوزاند. سوزاند، آنجا این سوزاندن کمالات انسانی را می‌بیند. این می‌شود آتش فرصت‌هایی که سوزاند، موقعیت‌ها، استعدادهایی که سوزاند. استعدادهای سوخته، عمرهای سوخته، هدررفته. این‌ها همه را می‌بیند.
همچنین قرآن کریم به همه ابعاد زندگی انسان و دوران زندگی او توجه دارد برای سعادت متناسب با هر برنامه. حالا خدای متعال می‌خواهد آقا همه کمالات برای ما حاصل بشود. تو همه ابعاد زندگی کامل باشیم، تو همه ابعاد زندگی به سعادت… با بدنمان، با نفسمان، تو ارتباطمان با خودمان، تو ارتباطمان با مردم، تو ارتباطمان با حیوانات، تو ارتباطمان با گیاهان، تو ارتباطمان با دنیا، تو ارتباطمان با عالم ملکوت، تو ارتباطمان با خدا. می‌خواهد همه این ارتباطات ما در اوج باشد، بهترین کیفیت و وضعیت را داشته باشد. بله آقا! سعادتی که قرآن کریم می‌فرماید طبق بیان علامه در «المیزان» جلد ۳، صفحه ۱۱ تا ۱۲، سعادتی است که هم شامل جسم آدم باشد هم روح آدم. این را قبلاً در موردش یک صحبتی کردیم. انسان موجودی مرکب از یک روح جاودان و یک بدن مادی. این بدن هم چی بود آقا؟ مرکب آن روح بود، از یک جهت دیگر نازل شده روح بود. مثل لفظ و معنا بودن. ظاهر و باطن بودند. این ظهور آن بود، آن بطون این بود. این نزول آن بود، آن صعود این بود. یکی بودند. برای همین برخی نعمت‌ها مثل علم فقط مایه سعادت روح آدمی است. برخی حوادث برای روح جاودانه انسان سعادت ولی موجب محرومیت یا نقص جسمی آدم می‌شود. بعضی چیزها هستش که روحت را کامل می‌کند ولی جسمت را ناقص می‌کند. بعضی چیزها جسمت را کامل می‌کند، روحت را ناقص می‌کند. آنی که قرآن می‌خواهد این است که هم روحت تو بهترین وضعیت باشد هم جسم تو بهترین وضعیت باشد. البته اینکه جسم تو بهترین وضعیت باشد، این نیستش که مثل گاو یک جسمی باشد که هیچ استفاده‌ای ازش نکند آخرش بیایند سرش را ببرند، گوشتش را تقسیم کنند. نه، جسمی که ازش استفاده بشود؛ یعنی تو آن عالی‌ترین استفاده. مثلاً آقا! این جسم باهاش بشود جهاد کرد، باهاش شمشیر زد. خوب البته شما جهاد که می‌کنی، زخم هم برمی‌داری. می‌گوید: «آقا! این چی شد؟ مگر نگفتید هم سعادت جسممان را می‌خواهد هم سعادت روحمان را؟ ما برویم جهاد که دیگر جسم زخم می‌شود، ممکن است دستم هم قطع بشود، چشمم هم کور بشود.» سعادت جسمی و روحی. نه، این اتفاقاً هم سعادت جسمی هم سعادت روحی‌ است. برای اینکه تو از این بدن، آن نهایت استفاده را کردی. می‌خواهد یک بدن سالم و خوبی داشته باشی که آن وقتی که لازم شد تو همچین موقعیتی ازش استفاده کنی. بدن باید فدا بشود. این بدن تکه‌تکه بشود مثل شهدای کربلا. کمال خودش نیستند. کمال جسمی (است) هم کمال روحی.
می‌فرماید: «بعضی چیزها موجب محرومیت یا نقص جسم آدمی می‌شود مثل شهادت در راه خدا.» پس آن‌ها ترجیح دارد اگر کمال روح حاصل می‌شود. بدن یک کاری می‌کند که روح به کمال ابدی خودش می‌رسد. این کمال بدن هم هست. ولو بدن ناقص می‌شود. این بدن ناقص نمی‌شود. درست است به حسب ظاهر ناقص می‌شود، این بدن کامل می‌شود. این بدن تکه‌تکه می‌شود. بله، ولی چون دارد روح را به عالی‌ترین قرب می‌رساند، این بدن هم چون قرار بود مرکب باشد دیگر. این رساند به مقصد شما را. مرکب برای چی می‌خواستیم؟ مرکب برای می‌خواستیم به مقصد برسیم. مرکب کی کار خودش را درست انجام داده؟ آقا! شما یک ماشین بخری، توش استفاده ازش نکنی، کمال ماشین است؟ شما یک BMW بگیرید، لامبورگینی بگیرید پارکینگ، بعد با اتوبوس بروید بیایید، با اسنپ مشهد می‌خواهی بروی (و) با قطار بروی بیایی. لامبورگینی برای کجا گرفتی؟ می‌گوید: «نه این حیف است بیرون بیاید. آفتاب بهش می‌خورد. روغنش عوض باید بشود. این نمی‌دانم کیلومتر می‌اندازد. این نمی‌دانم ممکن است زخم بشود، اصطکاک پیدا می‌کند. لاستیکش استفاده می‌شود. فلان می‌شود.» کمالش به همین است. لامبورگینی می‌گویند: «برای چی لامبورگینی می‌گیرند که یک ماشین خوبی داشته باشند؟ مسافرت می‌خوان. سرعتش خوب. امنیتش خوب.» واسه همین دیگر. کمالش به استفاده کردنش است نه به اینکه استفاده‌اش نکنی. کمال بدن به این است که استفاده کنی باهاش به مقصد برسی نه اینکه هی بهش برسی بخوری و بخوابی و یک جا بیندازی. این بدن کامل می‌شود. اینکه مرکب نشد که. این شما مرکب این شدی نه این مرکب شما. شما داری به این سرویس می‌دهی، این به شما سرویس نمی‌دهد. روحت دارد به بدنت سرویس می‌دهد، روح در خدمت تن است، تن در خدمت روح نیست. کمال تن به این است که روح را برساند به مقصدش. البته باید یک طوری با این تن رفتار کرد که بتواند روح را برساند (به) مقصدش.
دقت بکنید، این خیلی مهم است. کسی حق ندارد به بدنش آسیب بزند. ریاضت‌های بی‌حساب به بدنش بدهد. بی‌خوابی‌های ممتد. غذای بیخود، ناسالم. تفریحات ناسالم. آقا! «شراب چرا حرام است؟» به جسمت آسیب می‌زند، به عقلت آسیب می‌زند. خب مگر جسم برای شما مهمه؟ «آنجا که طرف شهید بشود، تکه‌تکه بشود، شما که برای جسم ارزش قائل نیستید. حالا من می‌خواهم جسمم را این شکلی نابود کنم. به جای اینکه بروم تو میدان جنگ به دست ترامپ تکه‌تکه بشوم، می‌خواهم با دست خودم تکه‌تکه بشوم. عقلم را می‌خواهم تکه‌تکه بشود. مغز خودم است.» نه! نکته این است که شما با این بدن باید به کمال روح برسید بچه‌ها. (باید) به مقصد برساند. این که کمال نیستش که. آنجا شهید، وقتی شهید می‌شود، به لقاء الله می‌رسد، به قرب خدا می‌رسد. «عند ربهم یرزقون» می‌شود. این بدن هم تا آنجا دارد کار می‌کند. شما این بدن را باید زنده نگه داری، سالم نگه داری، ورزیده نگه داری که بتوانی باهاش بجنگی، بتوانی باهاش درس بخوانی. چون با درس خواندن به کمال می‌رسی. این بدن دارد در خدمت روح قرار می‌گیرد، روح را به کمال می‌رساند. خب البته شما درس که می‌خوانید، به مرور چشمتان آسیب می‌بیند، چشمتان ضعیف می‌شود، حتی قوز مثلاً ممکن است پیدا کنید. مطالعه زیاد، گردن آدم مثلاً چی می‌شود؟ کمر آدم چی می‌شود؟ آسیب وارد می‌شود دیگر. خوشبخت! درس نخوانیم چون که مثلاً گردن مونیتور می‌شود، چشم مونیتور می‌شود. خود زندگی علمایی، چون نشستن زیاد دارد، مطالعه زیاد، خود نشستن کلی بیماری دارد از پروستات و نمی‌دانم بواسیر و بیماری‌های مختلف. بیماری‌های علمایی. این‌ها که زیاد یک جا می‌نشینند. دسته علمای دسته نرمی است. دسته زبر و سخت و این‌ها نیست. دست علما دست‌های معمولاً… کمالش به همین است. «آخوندها دست‌هایتان نرم است.» خب مگر ما کارمان عملگی است؟ مثلاً آجر می‌اندازیم بالا؟ مثلاً تیغه می‌کشیم که دست‌هایمان زبر باشد؟ آره؟ با چوب مگر کار داریم؟ کار عالم با قلم. کارش لطیف است، دستش هم لطیف است، بدنش هم لطیف است. این به معنای اینکه اهل بخور بخور باشد نیست. این از بدنش یک کار دیگری دارد می‌کشد. یک استفاده دیگر از بدنش دارد می‌کند. مگر استفاده درست از بدن فقط دویدن و حمالی کردن و باربری و آجر بالا انداختن و این‌هاست؟ می‌گوید: «آخوندها شغلشان چیست؟» شنیدید این‌ها را؟ تو ایران این حرف‌ها هست. «شما خاصیتتان برای ماها چیست؟ برای زندگی ماها چیست؟ به چه درد زندگی ما می‌خورید؟ شغلشان چیست؟» می‌گوییم مثلاً «آخوندی». می‌گوید: «نه! شغلت چیست؟» «کارواش» مثلاً. ماشین کسی را بشوری. «تعمیرگاه» مثلاً. این‌ها بهش می‌گویند شغل. یک کار فیزیکی. این کار فیزیکیش این است که باهات حرف می‌زند. با حرف زدنش، با قلمش، با گفتنش، با تبیینش بهت حالی می‌کند که تو گاو نیستی. این کار آخوند است. بقیه گاوها کار نمی‌کنی. گاو یک شخم بزند. گاو می‌برند سر زمین. گاو شاخ می‌زند. خب تو چه گاوی هستی؟ آخوند هم می‌گوید: «من یکی‌ام که به تو می‌گویم گاو نیستی.» کار من این است. شغل من این است که گاوها را بیدار می‌کنم، از گاو بودن در… توضیح بدهیم. البته بعدش ممکن است یک… در ادامه انبیا همه‌شان ارتزاق با کسب و کار می‌کردند. این‌جور هم نیست. بعضی اهل‌بیت بودند کار می‌کردند. بعضی اهل‌بیت ما گزارش این شکلی ازشان به این شکل امام کاظم (علیه السلام) مثلاً سر مزرعه می‌رفتند، باغبان بودند، کشاورزی می‌کردند. امام جواد (علیه السلام)، امام هادی (علیه السلام). شما چند تا گزارش بیاورید امام هادی، امام عسکری مثلاً این‌ها مثلاً کشاورزی می‌کردند، بنایی می‌کردند. حالا یک دانه امیرالمؤمنین را داریم کشاورزی بوده، چاه می‌کندند. این‌ها همون را حتی در مورد امام حسن و امام حسین هم به (روایت) نداریم. امام سجاد چی داریم؟ حضرت یک گوشه همش دعا می‌کردند. شغل امام سجاد (علیه السلام) چی بوده؟ چند تا گزارش امام سجاد (علیه السلام) حضرت صبح به صبح می‌آمدند بیرون، می‌رفتند سر زمین کار کشاورزی می‌کردند. به این کیفیت هم نیست. این یک دروغ است. بعدش هم بر فرض هم که این‌طور باشد که نیست بر فرض هم که این‌طور باشد. اهل‌بیت علم لدنی داشتند نه درس می‌گفتند نه درس می‌خواندند. نیاز به این کلاس و درس و پایان‌نامه و سطح ۳، سطح ۴، امتحان، حضور غیاب… یک طلبه می‌خواهد ۲۰۰۰ چیزی یاد بگیرد، ۲۰ سال باید درس بخواند. صبح ۷ صبح نمی‌دانم پاشود تا هفت شب، شب مطالعه کند، جزوه بنویسد. اهل‌بیت این کارها را نداشتند. اهل‌بیت برای اینکه نیاز به نمره نداشتند، پاورپوینت نداشتند، امتحان نمی‌دادند، مدرک نمی‌گرفتند. سطح ۳، سطح ۴، پایان‌نامه. این‌ها را نداشتند. طلبه بدبخت این چیزها را دارد. علم لدنی ندارد. این هم یک نکته دیگر. بعدش هم کار مگر فقط بنایی کردن و حمالی کردن؟ آنی که مشاوره می‌دهد چیکار می‌کند؟ مشاوره فقط حرف می‌زند با شما یک ساعت مشاوره می‌دهد یک پول کلانی هم از شما می‌گیرد. یک خودکار هم گاهی جابه‌جا نمی‌کند. مشاور نهایت زحمتی که می‌کشد خودکار را برمی‌دارد رو کاغذ سه تا نکته می‌نویسد: «آقا اذیت نشوی، کمرت رگ به رگ نشود، نشکند کمرت، این‌قدر بار سنگین بلند می‌کنی.» این بار سنگینش بار سنگین از رو دوش تو برداشت. با همون چهار تا کلمه‌ای که بهت گفت. مشاوره بهت داد. بعد می‌دانی چقدر این زحمت کشیده، این یک ساعتی که دارد به شما مشاوره می‌دهد. این چهار تا جمله‌ای که دارد می‌گوید، چه بی‌خوابی‌ها کشیده، چه مسافرت‌ها رفته، چه پایان‌نامه‌ها نوشته. زحماتش را کشیده. کار عالم این‌هاست. بعد مهم‌ترین کار را دارد به تو. دارد خودت را با خودت مواجه می‌کند. دارد تو را از سوءتفاهم نسبت به خودت خارج می‌کند. این مگر چیز کمی است؟ پس سعادت جسم و روح با همدیگر.
برخی چیزها مثل مقام و ثروت، انسان را از یاد خدا می‌گیرد. فقط از مایه سعادت جسم انسان است، پول تفریح و کیف و حال و این‌ها. این‌ها فقط جسم انسان بهره‌مند می‌شود. روح انسان نه تنها بهره‌مند نمی‌شود بلکه متضرر می‌شود. هی دارد تاریک‌تر می‌شود، هی دارد فاصله می‌افتد، حجاب‌هایش بیشتر می‌شود. البته اگر مقام و ثروت، انسان را از یاد خدا باز ندارند بلکه سبب یادآوری خدا بشوند، برای روح انسان هم مایه سعادت است. بله، یک وقتی از شما قدرتی پیدا می‌کنی باهاش حق را اقامه می‌کنی، حق مظلوم را از ظالم می‌گیری. این موقعیت، این مقام، این قدرت خودش کمال روح است. مثل کاری که مرحوم شهید رئیسی (رضوان الله علیه) (کرد). این مقام دنیاییش هم کمال برایش (بود). باهاش به کمالات می‌رسد.
قرآن کریم چیزهایی را که خوشایند جسم است ولی برای روح آدمی زیانبار و مایه شقاوت و عذاب است، انسان بهره اندک می‌داند که نباید بهش اعتنا کرد. متاع قلیل. یک مدتی فقط جسمت بهره می‌برد. ابدیت برایت فایده ندارد. تو ابدیت خاصیتی ندارد. این می‌شود متاع قلیل. یک مدت خوش می‌گذرد. یک خانه خوب و ماشین خوب و سایه خوب بالا سرمان است، باد خنکی بهمان می‌خورد و (می‌گویند) یک غذای خوب و غذای گرم و آب خنک و… می‌گویند: «آب سرد و نان گرم.» زندگی خوب آدم به نان گرمی داشته باشد و یک آب سردی داشته باشد. هیچی از دنیا تشریف می‌برید و زیر خاک و تمام. نه آبی و نه خاک نه نانی و هیچی به هیچی. «متاع قلیل.» «لا یغرنّک تقلّب الذین کفروا فی البلاد.» این کفاری که از این شهر می‌روند آن شهر. از آنجا قدرت دارند، ثروت دارند. از اینجا به آنجا می‌روند، تجارت می‌کنند، پول می‌آورند، جنس می‌برند، روابط دیپلماتیک دارند. این کشور با آن کشور خوب است. آن‌ها از این‌ها پذیرایی می‌کنند. این هتل، آن هتل. این‌ها فریبت ندهد. متاع قلیل. این یک متاع قلیل است. یک چهار روز تو دنیا دارد به این‌ها خوش می‌گذرد. «ثمّ مأواهم جهنم و بئس المهاد.» آدم اگر یک لحظه تصور بکند ترامپ چه جهنمی خواهد داشت تا ابد، آدم تا مرز سکته می‌رود. یک لحظه تصور کنید بابت یک کشته، یک دانه مظلوم، یک نفری را که کشته. خدا بخواهد عقوبتش بکند. حال شما آن یک دانه مقتولش حاج قاسم سلیمانی باشد. فقط تو پرونده‌اش، یک دانه کسی که کشته این است. بهترین‌های زمانه ما به دست ترامپ کشته شده. سید حسن نصرالله، فرمانده‌های حزب الله، شهید حاجی‌زاده، سردار سلامی، فرمانده‌های سپاه پاسداران، سردار سلیمانی، ابومهدی. بهترین‌های هر کشوری، هر سپاهی. چقدر یک موجود باید خبیث باشد. هر یک دانه این‌ها را بخواهد حساب (کند). آن بچه‌های کوچکی که تو این بمباران‌ها کشته شدند. غزه، توی ایران، تو لبنان، در یمن. حالا یک دو روزی هم دارد بهش خوش می‌گذرد. این وقتی که از دنیا برود (و) بمیرد که انشالله دور نباشد آن روز، تا ابد، تا ابد یعنی چی؟ چند سال؟ هزار سال؟ ۵۰ هزار سال؟ ۵۰ میلیارد سال؟ تا ابد قرار است آتش بگیرد، بسوزد. خیلی حرف است آدم به این توجه بکند. بعد بازنده واقعی کیست؟ خوش به حال این‌ها. ترامپ بهش خوش می‌گذرد، کیف زندگی را می‌برد. «ثمّ مأواهم جهنم و بئس المهاد.»
هر چیزی را که به دو بعد جسمانی و روحانی انسان آسیب وارد بکند، قرآن این را عذاب می‌داند. البته مادیون هم این شکلی‌اند، آن را عذاب می‌دانند. قرآن از یک جهت این‌ها را عذاب می‌داند، مادیون از یک جهت دیگر عذاب می‌دانند. قرآن از این نظر عذاب می‌داند که مایه ناراحتی روح است. ولی مادیون از این نظر عذاب می‌دانند که مایه ناراحتی بدن است. چون اصلاً روحی را قبول ندارند. این مسئله خیلی مهمی است. ما اگر بتوانیم اول بحثمان، اول کارمان اثبات کنیم که انسان یک روحی دارد جدا از بدن، این تیر اولیه است که می‌خورد به آن کسی که اسلام را قبول ندارد، معارف ما را قبول ندارد. شاید بشود گفت مهم‌ترین چیزی که ما می‌توانیم باهاش به چالش بکشیم (و) طرف را چلنج ایجاد کنیم، بحث اثبات روح. اینکه انسان یک روحی فراتر از بدن دارد. اینکه ثابت بشود، کل همه آن ساختمانی که او ساخته از فکر خودش و اعتقادات خودش می‌ریزد. بمب سنگرشکن آن‌ها. انسان را خلاصه می‌کنند در بدن، در همین جسم. مسئله اصلی این است که انسان محدود به این جسم نیست. انسان یک روحی دارد. اوضاع و احوال این روح مهم است. کمالات آن روح مهم است. این بدن هم در خدمت آن روح است. عذاب‌هایی که خدای متعال فرستاد به امت‌های قبلی، عذاب بدن آن‌ها بود. ولی عذاب حساب می‌شود چرا؟ چون به بدن آن‌ها آسیب وارد شد و از این طریق به روحشان هم آسیب وارد شد. «فصبّ علیهم ربّک سوط عذاب. انّ ربّک لبالمرصاد.» طوفان آمد، زلزله آمد، سیل آمد. این‌ها همش عذاب است دیگر. مادیون هم این‌ها را عذاب می‌دانند ولی فقط از این جهت که به بدن آسیب وارد می‌شود. خدا هم این را عذاب می‌داند ولی از این جهت که هم به بدنش آسیب وارد می‌شود هم به روحشان. البته این آسیب هم که وارد می‌شود، این اثر کار خودشان است‌ها! یک چیز جداگانه نیست. لایق این بودند و با زبان استعدادشان از خدا عذاب دریافت کردند و درخواست کردند. این خودش بحث مهمی است.
پس امت‌های قبلی، قوم عاد، قوم ثمود، قوم فرعون، قوم نوح. این‌ها همه عذاب شدند. عذاب دنیایی شدند. عذاب بدنی هم شدند. قرآن هم این را عذاب می‌داند. ولی فرق می‌کند با آن عذابی که مادیون می‌گویند. آن‌ها فقط به بدن کار دارند. خدای متعال به بدن کار دارد از این طریق که بدن واسطه ارتباط با روح (است). هم عذاب بدنی شدند هم عذاب روحی شدند. این هم یک نکته.
نکته بعدی این است که قرآن کریم به هر دو تا سعادت ما کار دارد، هم دنیوی ما هم اخروی ما. پس هم سعادت جسمی هم روحی. هم دنیوی هم اخروی. هم اینجا جسم و روحت در سعادت باشد، هم در آخرت جسم و روحت در سعادت باشد. سعادت دنیوی چیست؟ سعادت انسان در دنیا به این است که استعدادهای خدادادی خودش را شکوفا کند. ما چه استعدادهایی در وجودمان است؟ مسابقات استعدادیابی می‌گذارند توی دنیا. دیدید؟ برنامه‌های جذابی هم هست. طرف مثلاً استعدادش چیست؟ استعداد خوانندگی دارد. آن یکی استعداد این را دارد که مثلاً روی دماغش مثلاً یک دانه میز را بیاورد تو. آن یکی روی دست‌هایش می‌تواند راه برود. آن کله‌اش را از زیر پاهایش می‌آورد بیرون. آن یک تیم اصلاً گردنش را کامل تا پشت برمی‌گرداند. آن یکی نمی‌دانم چشم‌هایش را از توی کاسه سرش می‌آورد بیرون. بعد به این‌ها می‌گویند استعدادیابی، مسابقه راه انداختیم، استعدادهای مردم را شکوفا کردیم، استعدادهای مردم را کشف کردیم. استعدادهای انسانی! تازه معلوم نیست استعدادهای حیوانی هم باشد. این‌ها حتی کمالات حیوانی هم… حیوان لااقل یک باری می‌برد، یک شیری می‌دهد، شما را از یک شهری به یک شهری منتقل می‌کند. مثل اسب، مثل شتر. یک باری برمی‌دارد مثل شتر. چه می‌دانم! مثل الاغ. یک شیری بهت می‌دهد مثل گوسفند، مثل بز. این‌ها خاصیت حیوانات است. حالا یکی هم آمده مثلاً دارد میز روی دماغش مثلاً راه می‌برد. خاصیت برای کی خاصیت دارد جز اینکه دارد خودش را بدبخت می‌کند، وقتش را دارد تلف می‌کند. تمرکز روی کاری. حالا بر فرض هم این کمال به حساب بیاید، کمال انسانی نیست. کمال انسانی باید تو آن ابعاد روحی انسان باشد. در عالم ابدیت باید خاصیت داشته باشد. نورانیت بیآورد. قرب به حق تعالی بیآورد. باید مظهر اسماء و صفات الهی بشود. ما استعداد این را داریم که بشویم مظهر همه اسماء و صفات خدای متعال. بشویم مظهر قدیر، رئوف، رحیم، علیم، خبیر، لطیف، ستار العیوب، عزیز، شدید العقاب، منتقم. این استعداد. حالا البته در این دنیا هم بتونیم آن‌قدر که می‌توانیم این‌ها را به ظهور برسانیم. هر چقدر این‌ها تو دنیا به ظهور برسد، تو همین دنیا ما بهره‌مند (می‌شویم). همین قدر که عزت پیدا کنیم، تو دنیا بهمان زور نمی‌گویند. تحقیر نمی‌شویم. تو همین دنیا هم پیشرفت برایمان حاصل می‌شود. تو همین دنیا هم زندگیمان شیرین می‌شود. برایمان امنیت برایمان حاصل می‌شود. قدرت برایمان حاصل می‌شود. این‌ها سعادت دنیایی است. هم به زندگی گوارا، بقا، توانگری و عزت برسد. یک زندگی شیرین داشته باشد. بی‌نیاز باشد. دستش جلو بقیه دراز نباشد. تحقیرش نکنند. گدایی نکند. ماندگار و پایدار باشد. برای اینکه باقی باشد، لازم نباشد یا خودش را بیندازد گردن این حکومت این دولت، یا گردن آن حکومت. دنبال این‌ها باشی یا دنبال آن‌ها باشی. یا دنبال روسیه باشی یا دنبال آمریکا باشی. شرق و غرب. عزت دنیایی، سعادت دنیایی وقتی به این‌ها رسید، زندگی دنیایی انسان هم خوش و خرم می‌شود.
با توجه به اینکه کاربرد قرآنی واژه عذاب، ناملایمات جسمانی را هم شامل می‌شود، نبودش می‌شود… می‌شود سعادت. عذاب که نباشد می‌شود سعادت. سعادت چیست؟ نبود عذاب. عذاب چیست؟ نبود سعادت. عذاب که باشد تو دنیا دیگر شما سعادت نداری. سعادت دنیوی. سعادت دنیوی چیست؟ نبود عذاب دنیوی. خوب! عذاب دنیوی هم داریم. بله. مثل چی؟ مثل آن کاری که فرعون می‌کرد با بنی‌اسرائیل که قرآن ازش تعبیر به سوء العذاب. چی می‌فرماید قرآن؟ «نجّیناکم من آل فرعون یسومونکم سوء العذاب.» یسومونکم یعنی چی؟ دل بدهید. خیلی عبارت قشنگ است تو بحث‌های فقه که خواندید ها؟ فقه دارید می‌خوانید؟ چقدر خواندید؟ فقه نماز مسافر خواندید؟ به زکات و این‌ها هنوز نرسیدید. یک بحثی تو زکات (است): قلم سائمه. قلم سائمه با «سین» و «همزه» (بر وزن) سا. با سین به معنای چریدن است. یسومونکم به معنای چراندن. (یعنی) چراندن یک حیوانی را می‌برند تو چراگاه. درست شد؟ بعضی حیوان‌ها معلوفه‌اند بهش علوفه می‌دهند. بعضی حیوان‌ها سائمه‌اند. می‌برند چراگاه. قلم سائمه یک گوسفندی است، شما خودت بهش علف نمی‌دهی، بیرون نمی‌آید. یک گوسفندی از این آخور و اسطبل و این‌ها… آغل بهش می‌گویند ایرانی. از آغل می‌آوری بیرون می‌بری چراگاه، بهش علف نمی‌دهی. خودش می‌رود از چراگاه علف می‌خورد. سائمه. «یسومونکم سوء العذاب.» یعنی فرعون شما را مثل یک مشت گوسفند ورمداشت، می‌برد چراگاه، ولی تو چراگاه با چی از شما پذیرایی می‌کرد؟ با عذاب. آن هم نه عذاب معمولی. با سوء العذاب. حالا من شما را از دست این فرعون نجات دادم. خیلی عجیب است. شما همین ایران ما را! خب داستان پهلوی این‌ها را خبر دارید دیگر. الان هم این قضایای اخیر کشور. یک عده‌ای چقدر نادانند. بهمن فراخوان دادند: «چه بگویم؟ شهدا! حواستان باشد. خیابان نروید. ممکن است دوباره مثل آن قضیه ۱۸ دی بشود.» عرض کنم خدمتتون که می‌آیند می‌گویند: «مرگ بر دیکتاتور.» خوب! بعد می‌خواهند این دیکتاتور برود جای کی بیاید؟ پسر شاه بیاید! بعد پسر شاه که خودش یک دیکتاتور است دیگر. شاه سلطنت (می‌کنند). می‌گویند: «مرگ بر دیکتاتور» که این دروغ است. بعد یک دیکتاتور واقعی را می‌خواهند بردارند بیاورند جایش. بعد از چی گله دارند؟ «آقا! تو این مملکت آقازاده‌ها دارند می‌خورند.» یعنی کسایی که باباشان رئیس‌اند، این‌ها از رانت پدرشان، از موقعیت پدرشان، بدون اینکه کار بکنند و صلاحیتی داشته باشند، دارند می‌خورند و می‌برند. «می‌خواهیم از شر آقازاده‌ها خلاص بشویم.» خب باریکلا! می‌خواهی کی جای این‌ها بیاید؟ یک آقازاده. «باباش خورده و برده. ۶۰ سالش است. نه کار کرده، نه چیزی. با پول مامان باباش که از ملت دزدیدند، بزرگ شده.» یک آقازاده بیاید. خوب! از چی ناراحتی؟ «می‌گوید ما این مملکت را دادند دست بیگانه‌ها. بخشیدنش به چین، بخشیدنش به روسیه. هرچی پول داریم دارند می‌دهند به لبنان، به سوریه، به غزه.» خب باریکلا! الان می‌خواهی که چی بشود؟ هیچی! آمریکا بیاید هرچی دوست دارد بردارد ببرد. خریت! یعنی هیچ تعقلی توش نیست. هیچ درکی توش نیست. فکر نمی‌کند اصلاً بهش. این می‌شود حیوان‌صفتی.
حالا وقتی خدا شما را از شر همچین حکومتی، حکومت پهلوی نجات داد. یک حکومت وابسته، دیکتاتور. همه سرمایه‌های شما مال بیگانگان بود. آمریکا تو منطقه می‌خواست بجنگد، منافعش تأمین بشود، خودش سرباز نمی‌فرستاد. به شاه می‌گفت: «تو بفرست عمان، تو بفرست ویتنام.» و می‌رفتند سربازهای ما کشته می‌شدند. کی؟ وقتی سرباز آمریکایی پا نشد بیاید آنجا برود مثلاً احیاناً کشته بشود، سرباز ایرانی می‌رفت کشته می‌شد. برگرداندم. «نجیناکم من آل فرعون.» من از شر فرعون شما را نجات دادم. از عذاب شما را نجات دادم. این عذاب است. این عذاب دنیایی است. وقتی عذاب دنیایی برطرف می‌شود، می‌شود سعادت دنیا. نجات از حکومت پهلوی می‌شود سعادت دنیایی. نجات از این حکومت‌های وابسته و طاغوت می‌شود سعادت دنیایی. پس قرآن تعبیر عذاب را برای گرفتاری‌های دنیا هم استفاده کرده و هر وقت عذاب برطرف بشود می‌شود سعادت. سعادت دنیوی چیست؟ آن وقتی که ما از عذاب دنیوی خلاص. حالا ما هم آقا! الان هم در عذابیم. تحریم، جنگ. خب راهش چیست؟ راهش این است که برویم به پای آمریکا بیفتیم؟ نه! راهش این است که بایستیم، قوی بشویم، متحد بشویم، فکرمان را کار بیندازیم. زورمان را استفاده کنیم، همه توانمان را استفاده کنیم. روبروی آمریکا بایستیم. خدا هم نصرتش را جاری می‌کند. آن‌ها را نابود می‌کند. محوشان می‌کند. کنارشان می‌زند. شما از شر این عذاب خلاص می‌شوید. راه نجات از این عذاب تسلیم شدن است؟ بیعت کنی؟ به دست و پایش بیفتی؟ بگویی: «من نوکرتم.» از این عذاب در می‌آید. از این عذاب در می‌آید. بقیه کشورهای دیگر که مثلاً با آمریکا نمی‌جنگند و تسلیمش‌اند، خیلی دارند لذت می‌برند. شما کشورهای اروپایی را ببینید. این رؤسای دولت‌های اروپایی را ببینید. ترامپ دانه دانه این‌ها را تحقیر می‌کند. هیچ‌کس هم هیچی نمی‌تواند بگوید. خلوت که می‌روند، فحش می‌دهند: «عذاب است. چیکار می‌توانم بکنم باهاش؟» این هم عذاب دنیوی است هم عذاب ابدی. این تازه دنیایش است که دارند با حقارت و بدبخت زندگی می‌کنند. آخر ما لااقل اگر از این عذاب دنیایی هم در نیاییم که انشالله در می‌آییم، لااقلش این است که دنیا اگر عذاب داشته باشیم، دیگر از عذاب آخرت خلاصیم. این هم نکته مهم بعدی.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00