لعل روانبخش

جلسه پنجاه و یکم

00:46:32
131

در این مجموعه جلسات، قرآن به‌عنوان معجزه زنده الهی معرفی می‌شود؛ کتابی منسجم، بی‌تناقض و فراتر از توان بشر. با روشی عمیق و عقلانی می‌آموزید چگونه قرآن را درست بفهمید، شبهات را پاسخ دهید و از تفسیر به رأی عبور کنید. مسیر انس با قرآن، از قرائت و تدبر تا شفا و هدایت قلبی، به‌صورت کاربردی ترسیم می‌شود. این جلسات شما را از خداشناسی ذهنی عبور می‌دهد و به توحید زنده، خداپرستی واقعی و معنای تازه‌ای از زندگی می‌رساند

معرفی
«لا اکراه فی الدین»؛ ایمان، قلبی‌ست و نمی‌توان قلب کسی را به زور مؤمن کند.

«ایمان» یعنی پذیرفتن حقیقت، نه فقط دانستن آن.

ایمان و عمل صالح؛ دو بال رسیدن به سعادت

رسالت انبیا ابلاغ است نه اجبار. و انسان مخیّر است میان ایمان یا کفر!

تناسب پاداش و جزا با اعمال انسان در قیامت؛ خداوند نه کم می‌کند و نه زیاد؛

قرآن می‌فرماید؛ زندگی اخروی هر انسان، محصول تلاش‌ها و انتخاب‌های خود اوست.

رفتار، گفتار و تصمیم‌های انسان، بازتاب قلب اوست!
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.

بحث ما به اینجا رسید که در مورد سعادت انسان و بهشت رفتن انسان، علامه طباطبایی فرمودند که بهشت رفتن به توفیق الهی است؛ ولی شقاوت و جهنم رفتن توفیقی در آن نیست، خذلان است. خدا رها کرده، عنایت و لطفش را برداشته، بی‌توجهی می‌کند و همین باعث شده که طرف اوضاعش بی‌ریخت بشود. ولی آن کسی که اوضاع خوبی دارد و به سعادت رسیده، این لطف و توجه خاص خدا شامل حالش شده که توانسته به اینجا برسد.

بعد الان می‌فهمیم که جدای از این لطف الهی، آن چیزی که مهم است برای سعادت انسان، خود اعمال اختیاری انسان است. آن کسی که به سعادت رسیده، درسته که توفیق الهی شامل حالش شده، زحمت کشیده. توفیق الهی باشد و زحمت نباشد، آن توفیق ادامه پیدا نمی‌کند، توفیق نقد نمی‌شود. توفیقات دارد؛ نماز شب می‌خواند، نماز اول وقت می‌خواند. اینها توفیقات اینهاست دیگر. خب، توفیق دارد نماز اول وقت می‌خواند، نماز اول وقت می‌خواند، نماز می‌خواند، کار می‌کند، زحمت می‌کشد، نماز شب می‌خواند، روزه می‌گیرد، کار می‌کند. آخرش این توفیقات یک جا برای آدم نقد می‌شود؛ آن هم آنجایی است که آدم زحمت می‌کشد.

می‌فرمایند که سعادت انسان درست است که با دست‌های عنایت الهی حاصل می‌شود، ولی رسیدن به این توفیق در گرو اعمال اختیاری انسان است. آدم باید خودش بخواهد و کار کند تا به سعادت برسد؛ چون اساس دعوت پیامبران و نزول وحی الهی، از جمله قرآن کریم، بر این است که انسان‌ها به صراط مستقیم راهنمایی بشوند و خودشان با اختیار مسیر درست را بروند.

همه انبیا آمده‌اند برای اینکه راه را به ما نشان بدهند، ما خودمان برویم. نیامده‌اند برو بغل کنم، پرتمان کنند توی مسیر مستقیم. قرار نیست کسی را به کول بگیرند. ایرانی‌ها می‌گویند «به کول گرفتن»، «روی دوش گرفتن»؛ یک کسی را بگیرند به شانه‌ها، بلندش کنند، ببرندش. این جوری نیست. هر که با پای خودش باید بیاید. خودش این راه را باید بیاید. خودش باید انتخاب کند. خودش باید تصمیم بگیرد.

با زور و شلاق و فشار و اینها کسی را متعبد نمی‌کنند. اگر هم بشود، به درد نمی‌خورد. ممکن است حالا یک وقتی قوانینی به حساب مصلحت جامعه رعایت بشود؛ مثلاً آقا کسی حق ندارد دزدی بکند، کسی حق ندارد شراب بخورد در فضای عمومی جامعه. اگر دزدی بکند، دستش را قطع می‌کنند. اگر شراب بخورد، شلاق می‌خورد. حالا یک کسی که بر اساس این فشار بیرونی شراب نمی‌خورد، البته خب از معصیت می‌ماند؛ مگر خودش برایش لطف و خیر است.

ولی این لزوماً باعث بهشت رفتن طرف نمی‌شود. یا مثلاً اگر یک رفتاری را رعایت می‌کند که رفتار مسلمانان است در جامعه، حالا مثلاً یک زمانی بحث حجاب را ما داشتیم، الان که دیگر نداریم؛ «حجاب پوشش اختیاری» بهش می‌گویند الان. و «پوشش خیالی»؛ یعنی حجابی که بود دیگر رفت، به عرش پیوست، مثلاً. حالا قوانین جوری بود که طرف حجاب را رعایت می‌کرد. این از جهت ضابطه اجتماعی چیز خوبی است، ولی لزوماً وقتی که طرف مثلاً به خاطر اینکه جریمه نشود، به خاطر اینکه اخراج نشود، به خاطر اینکه از آن منافع مادی‌اش نیفتد، وقتی به زوری حالا به تعبیری جبری، اکراهی، یک رفتاری را انجام می‌دهد، این موجب سعادت نمی‌شود. درست است رفتارش را دارد، ولی این عبودیت نیست؛ چون در آن ایمانی نیست، پذیرشی نیست، قبول نکرده.

ایمان از جنس قبول کردن است، پذیرفتن است. باید بپذیرد، باید بپذیریم دستور خداست. باید بپذیرد حرف خدا را گوش بدهد. باید بپذیرد که مطیع خدا باشد. این پذیرش اگر نباشد، ایمان نیست. ایمان اگر نباشد، سعادت نیست. «یهدیهم ربهم به ایمانهم». آنی که آدم را بهش می‌برد، ایمان است. ایمان نباشد، بهشتی نیست.

ایمان، پذیرفتن خدا را به خدایی است. پذیرفتن دستورات خداست. پذیرفتن شریعت خداست. پذیرفتن پیغمبر خداست. پذیرفتن حرف‌های پیغمبراست. پذیرفتن وصی پیغمبراست. همه­اش پذیرفتن است. ایمان، قبول کردن است. وقتی که قبول کرد و پذیرفت، تن می‌دهد، رفتارش را متناسب با این می‌کند. این می‌شود اعمال. پس دو تا چیز می‌شود عامل سعادت: ایمان و اعمال صالح. می‌پذیرد، باور می‌کند. به آدمی که باور کرده، در رفتارش خودش را نشان می‌دهد.

آقا من وقتی باور کنم کرونا هست، ماسک می‌زنم، دست نمی‌دهم به دیگران. اینها علامت پذیرفتن این است که من کرونا را قبول دارم، کشندگی کرونا را قبول دارم، باورم می‌آید که کرونا خطر دارد. آدمی که باور کرده، در رفتارش نشان می‌دهد. آدمی که باور کرده جهنمی هست، بهشتی هست. این جنس کارمندی این آدم با آن آدم فرق می‌کند. جنس مغازه‌داری این آدم با آن آدم فرق می‌کند. این یک جور مغازه‌داری می‌کند و آن یک جور دیگر مغازه‌داری می‌کند. این وقتی چک می‌کشد، چک بی‌محل نمی‌کشد. وقتی وعده می‌دهد، دروغ نمی‌گوید. کاری که در توانش نیست، در اختیار او نیست و بهش وعده نمی‌دهد. این می‌شود تفاوت آدمی که باور کرده جهنم هست و آدمی که باور نکرده جهنم هست، در رفتارش خودش را نشان می‌دهد. یکی وعده دروغ می‌دهد چون باور ندارد جهنم هست. یکی وعده دروغ نمی‌دهد چون بهشت و جهنم را باور دارد. می‌شود ایمان و عمل صالح.

ولی آن نکته کلیدی، کار خود این شخص است و اختیار خودش است. خودش باید انتخاب کند. خودش باید تن بدهد و خودش باید حرکت کند. اجبار و اکراهی نیست، «لا إکراه فی الدین». به زور کسی را متدین نمی‌کند. اگر هم به زور یک سری رفتارها را برای او ایجاد کنند، به حسب مصلحت جامعه، به زور یک کاری کنند که این دزدی نکند یا به زور یک کاری بکنند که مثلاً مجبور باشد ازدواجش را ثبت محضری بکند و مثلاً صیغه بخواند وگرنه مثلاً شناسنامه‌اش ثبت نمی‌شود برای بچه‌اش، مثلاً بعداً چیزی تعلق نمی‌گیرد. حالا اینکه به زور این دارد این کار را انجام می‌دهد، این درست است؛ ظاهر قضیه یک رفتار دینی کردن است، البته آثار مثبتی هم دارد، ولی اینها هنوز آن تدین نیست، پذیرفتن و باور کردن نیست. خودش باید قبول داشته باشد به عنوان یک امر شرعی، به عنوان یک امر الهی، اثر ایمان و پذیرش قلبی باشد این کاری که دارد انجام می‌دهد. به زور نمی‌شود کسی را متدین کرد.

«لا إکراه فی الدین». انبیا هم اکراه نمی‌کنند. انبیا زورکی کسی را نمی‌برند. اصلاً نمی‌شود؛ چون ایمان کار قلب است. قلب باید بپذیرد و باور کند. سر طرف را به زور می‌شود گرفت برد یک جایی به سجده. مثلاً کله‌اش را آنقدر فشار بدهیم روی مهر بیاید، ولی به این سجده نمی‌گویند سجده. سجده آن وقتی است که قلباً به سجده می‌رود، باور دارد و سجده می‌کند. تا آن باوره نباشد، به این سجده نمی‌گویند. کله یکی را به زور بچسبانی به مهر، نمی‌گویم بهش سجده. به زور یکی دست و پایش را ببندید به صورت روباتیک، یک سری روبات فعال بشود، دکمه‌اش را بزنید، این حالت نماز پیدا کند، رو به قبله بایستد، برایش وضو بگیرم، رو به قبله بایستد، خم بشود، قنوت بگیرد، رکوع برود، سجده برود، به اینها نمی‌گویند نماز؛ چون نیت ندارد. نیت پذیرش می‌خواهد. خودش باید اراده کرده باشد این کارهایی که انجام می‌دهد نماز باشد. آنجا را هیچ کس دستش بهش نمی‌رسد که بخواهد نفوذ بکند. هیچ‌کس به آنجا تسلط ندارد. به قلب کسی کسی تسلط ندارد. دست کسی به قلب کسی نمی‌رسد؛ برای همین اکراهی در دین نیست. هیچ کس نمی‌تواند هیچ کس را مجبور کند به دینداری؛ چون هیچ کس نمی‌تواند قلب کسی را در دست بگیرد و قلب کسی را عوض کند و از آنجا یک نفر را متدین کند.

پس سعادت، اختیاری می‌شود. خودش باید برود، خودش باید بخواهد، خودش باید باور کند. ما فقط زمینه‌ها را فراهم می‌کنیم. ما استدلال می‌آوریم که بفهمد، عقلش به کار بیفتد، مواجه بشود، دو دو تا چهارتا به گوشش بخورد. دیگران همین قدر ازشان بر می‌آید؛ حتی اگر پیغمبر باشند، حتی اگر امام باشند. حق را می‌گویند فقط. کارشان بلاغ است، می‌رسانند به آن اعماق فکر طرف، عقل طرف، قلب طرف. تا آنجا می‌رسانند. حالا اینکه بپذیرد یا نپذیرد، کار دلش است. اگر تن بدهد به عقلش و آن چیزی که برای عقلش واضح شده، این دل قبول می‌کند، می‌شود مؤمن. می‌تواند قبول نکند ولو همسر پیغمبر باشد، همسر حضرت نوح باشد، همسر حضرت لوط باشد، پسر حضرت نوح باشد، عموی پیغمبر اکرم باشد، ابولهب باشد. اینها نکات مهمی است.

بعد علامه این آیه را اشاره می‌کند در سوره مبارکه نجم، آیات ۳۹ تا ۴۱: «لیس للانسان الا ما سعی. و ان سعیه سوف یری. ثم یجزاه الجزاء الأوفی». انسان بهره‌ای ندارد جز آن چیزی که برایش تلاش کرد و هر چه که تلاش کند، بعداً خواهد دید، بهش ارائه می‌کنند، جزای کاملی که یک سر سوزن ازش چیزی کم نشده است که می‌شود جزای اوفی. آن جزا را بهش می‌دهند. هر چه هست، محصول کار خودش است. اگر یک دانه «سبحان الله» بیشتر گفته، اثر همان یک دانه «سبحان الله» بیشتر را می‌بیند. اگر یک دانه «سبحان الله» کمتر گفته، می‌بیند که یک دانه «سبحان الله» کمتر با آنی که یک دانه بیشتر گفته، فرق می‌کند. قشنگ آقا، لب به لب پاداش، لب به لب با اعمال ما، نه کم، نه زیاد. البته زیاد می‌شود اگر حسنه باشد، خدا ده برابرش می‌کند. ولی اگر سیئه باشد، عیناً همان است، همان قدر است. همان قدر که گناه کردی، عذاب می‌شوی. هیچ فشار مضاعف و بیشتری در قضیه نیست.

کامل مطابق با رفتار و کار خودت است. کاملاً مطابق. در دنیا هیچ وقت این جور نمی‌شود؛ چون نمی‌شود محاسبه دقیق کرد انگیزه طرف را، اشتیاق طرف را، میزان انرژی که گذاشته. اینها در این دنیا محاسبه نمی‌شود. کسی بخواهد اینجا حساب دقیق بکند، تازه اگر محاسبه هم بشود، در پاداشش محدودیت داریم. آنجا دیگر محاسبه دقیق است. در پاداشش هم نامحدود است. به کسی نیت داشته هزار سال تا ابد در دنیا اگر باشد، همه نمازهایش را اول وقت بخواند. آن قدر هم که در دنیا بوده، خوانده. خب، حالا چه شکلی به این پاداش بدهیم؟ اینی که تا ابد بنا داشته همه نمازهایش را اول وقت بخواند، ما چه شکلی اینجا متناسب با آن انگیزه ابدی، همیشگی او هم پاداش بدهیم؟ یک عالم نامحدودی می‌خواهد که آنجا بشود مطابق با این نامحدود بهشت، جزای نامحدود داد ابدی. بهشت، جزا. خلاصه هر چه که هست، لب به لب، هر چه که هست مطابق، مطابقت دارد کار ما با اثری که خدای متعال می‌دهد. همه­اش هم آقا نتیجه رفتار خودمان است.

الان می‌فرمایند که انسان به حکم فطرت برای رسیدن به مقاصد خودش، تعلیم و تعلم و تربیت و انذار و تبشیر و وعد و وعید و امر و نهی می‌کند. آدم وقتی می‌خواهد به مقاصد خودش برسد، درس می‌دهد، درس می‌گیرد. مگر یاد ندهیم، یاد نگیریم که به چیزی نمی‌رسی؟ یک نفر می‌خواهد آقا خانه داشته باشد، زندگی داشته باشد. این پول می‌خواهد، می‌خواهد به پول برسد. یکی باید بهم یاد بدهد کار یاد بدهد، کاسبی یاد بدهد، درآمد یاد بدهد. الان این دوره‌های کوچینگ؛ شما ببینید دوره‌های مثلاً تقویت سرمایه، پرورش سرمایه، سرمایه‌گذاری. کجا سرمایه‌گذاری کنیم؟ چه جور سرمایه‌گذاری کنیم؟ روی چه چیزهایی سرمایه‌گذاری کنیم؟ چه جور مدیریت کنیم نوسان بازار را؟ مدیریت کنیم تورم را؟ تمرین آموزش می‌خواهد. ما به همین مقاصد دنیایی‌مان هم اگر می‌خواهیم برسیم، آموزش می‌خواهیم.

یک کسی می‌خواهد دختربازی هم بکند، آموزش می‌خواهد. چه بگوید؟ چطور حرف بزند؟ زبان بدنش چی باشد؟ چه لباسی بپوشد؟ با چه ادبیاتی وارد بشود؟ چه هدیه‌ای بخرد برای طرف؟ چه رنگی بپوشد؟ تعلیم و تعلم و تربیت می‌خواهد. بدون تعلیم و تعلم و تربیت ما به هیچ کدام از مقاصد زندگی‌مان نمی‌رسیم. آموزش می‌خواهد.

دیگر چی؟ انذار و تبشیر می‌خواهد. در همه امور زندگی‌مان نسبت به یک سری چیزها که خوب است باید انگیزه‌مند بشویم. نسبت به یک سری چیزهایی که بد است باید بی‌انگیزه بشویم. یک سری عوامل هست می‌آید روی انگیزه‌های ما کار می‌کند. ما را به شوق می‌آورد نسبت به رفتارهای خوب. ما را می‌ترساند نسبت به رفتارهای بد. هر چیزی که ما را به شوق بیاورد نسبت به رفتارهای خوب می‌شود تبشیر. هر چیزی که ما را بترساند نسبت به رفتارهای بد، رفتارهای خطرناک، رفتارهای هزینه‌ساز، این می‌شود انذار.

انذار می‌آید من را می‌ترساند از عقوبت، از گرفتاری، از خسران. این کار را اگر بکنی، سرمایه‌ات به باد می‌رود. آن کارها را بکنی، سرمایه‌ات تقویت می‌شود. این می‌شود تبشیر و انذار.

دیگر چی؟ وعد و وعید. ما در زندگی‌مان با وعده و وعید رفتار می‌کنیم. یکی می‌آید می‌گوید که آقا، شما به این حرف من گوش بده تا سه ماه بعد فلان اتفاق برایت می‌افتد. اگر این مدل را پیش بروی، و نمونه‌هایی می‌آید نشان می‌دهد که آقا، اینها در دوره‌های من شرکت کردند و مثلاً این در سه ماه ثروتش آن قدر شد، سرمایه‌اش آن قدر شد. حالا در مسائل مختلف. آقا این مثلاً فن بیانش ضعیف بود، ما دوره گذاشتیم دوره تقویت فن بیان. این شاگردهای من، نگاه کن، روز اول فیلم گرفتند، طرف اسمش را نمی‌تواند بگوید. الان بعد سه ماه ببین سخنرانی می‌کند. من هم به شما وعده می‌دهم این دوره‌های ما را شرکت بکنی، سه ماهه می‌توانی این جوری سخنرانی کنی. می‌شود وعد و وعید. هم نسبت به چیزهای بد که مثلاً آقا، این غذایی که من دارم بهت می‌گویم، اگر این رفتار را داشته باشی، بیست کیلو کم می‌کنی مثلاً در یک سال. اگر این چربی را، هیدروکربنات و فلان و اینها را به همین شکل ادامه بدهی، تو مثلاً تا سال بعد بیست کیلو اضافه می‌کنی. وضعیت چربی این طور می‌شود، سکته می‌کنی، این طور می‌شود، آن طور می‌شود، ریه‌ات مشکل پیدا می‌کند، قلبت مشکل پیدا می‌کند، استخوان‌هایت مشکل پیدا می‌کند. این می‌شود وعید. وعده می‌دهد نسبت به اتفاقات خوب. وعید می‌دهد نسبت به اتفاقات بد.

و امر و نهی. حالا می‌آید می‌گوید که متناسب با اینهایی که بهت گفتم، شما مثلاً باید این قدر وزن کم کنی. دستور می‌دهم که مثلاً فلان چیز را باید از سبد غذایی خودت حذف کنی. دستور بهت می‌دهم که باید صبح به صبح ناشتا فلان چیز را بخوری. این می‌شود امر. آن را هم باید ترکش کنی، می‌شود نهی. حق نداری از این به بعد فلان چیز را بخوری؛ مثلاً فست فود بخوری، نوشابه بخوری. و از این به بعد باید مثلاً هر روز مثلاً نارنج بخوری، لیمو بخوری، عسل مثلاً باید بخوری. باید این کار را انجام بدهی، نباید آن کار را انجام بدهی. این می‌شود امر و نهی.

پس آقا، ما برای رسیدن به سعادت اینها را می‌خواهیم: تعلیم و تعلم و تربیت، انذار و تبشیر، وعد و وعید، امر و نهی. در همین دنیایمان هم بخواهیم به سعادت برسیم، به اینها نیاز داریم. به سعادت ابدی هم بخواهیم برسیم، به اینها نیاز داریم. این کارها خودش نشان می‌دهد که انسان بنا به فطرت خودش را مجبور به یکی از دو سرنوشت سعادت و شقاوت نمی‌داند. اصلاً همین که شما می‌روی رژیم می‌گیری، فستینگ می‌کنی، همین که می‌روی دوره فلان آقا را شرکت می‌کنی که تقویت فن بیان کنی، دوره کوچینگ شرکت می‌کنی، این نشان می‌دهد که شما سعادت و شقاوت را قهری و جبری نمی‌دانی.

اگر جبری و قهری بود که این کارها را نمی‌کردی. هیچ کس را در این دنیا پیدا نمی‌کنی که بهش بگویند مثلاً تو آقا، این دوره سرمایه‌گذاری را یک میلیون آدم شرکت کردند، سرمایه‌شان را صد برابر کردند. رایگان هم است دوره‌اش، مثلاً بیست دقیقه تو فقط این صوت را باید گوش بدهی و دو تا فرمول عمل کنی. بگویی که نه، من عمل نمی‌کنم؛ برای اینکه هر کس که پولدار شده، جبر بوده که پولدار بشود. هر کس هم که پولدار نشده، جبر بوده که پولدار نشود. و من چون معلوم نیستش که برایم به جبر چی نوشتند، شل می‌کنم، ول می‌کنم، هر جور خواست بشود دیگر. یا ما را مجبور کردند که پولدار بشویم که خب کاری هم نکنیم، می‌شویم. یا ما را مجبور کردند که بی‌پول باشیم که کاری هم بکنیم، بی‌پول هستیم و می‌شویم.

همین که آدم دنبال این است که کارش را ارتقا بدهد، دوره ببیند. همین که آدم تعلیم و تعلم و تربیت را می‌آورد. همین که در زندگی‌هایمان انذار و تبشیر هست، وعده و وعید هست، امر و نهی هست، این خودش بهترین شاهد بر این است که زندگی جبر نیست. خیلی نکته نکته مهمی است، نکته اعتقادی و تربیتی مهم. ما هیچ کدام اعتقاد به جبر نداریم. شاهدش این است که به هم دستور می‌دهیم. بابا به بچه‌اش می‌گوید: «این کار را بکن، آن کار را نکن.» اگر قرار است جبر باشد، هیچ بابایی به بچه‌اش نمی‌گوید: «این کار را بکن، آن کار را نکن.» همین که می‌گویی: «این کار را بکن و آن کار را نکن»، نشان می‌دهد که تو قائل به جبر نیستی، قائل به اختیاری.

«اینکه گویی این کنم یا آن کنم / خود دلیل اختیار است ای صنم». همین که آدم مردد می‌شود، همین که مشورت می‌گیرد، مشاوره می‌گیرد. حالا بعضی‌ها استخاره می‌گیرند. ما قائل به جبر نیستیم. کلاس می‌رویم، دوره می‌رویم، استاد می‌بینیم. آنقدر بازار تعلیم و تعلم داغ است در اینستاگرام که دوره برگزار می‌کنند، پکیج می‌دهند، پک می‌دهند، پک آموزشی می‌دهند، پول هم پارو می‌کنند. گاهی یک دوره آموزشی کوتاه مدت صد میلیون ازت می‌گیرند. کدام نادانی پیدا می‌شود که قائل به جبر باشد، صد میلیون هم بدهد برود در یک دوره آموزشی شرکت کند؟ همین که صد میلیون می‌دهی، دوره آموزشی می‌روی، نشان می‌دهد که قائل به جبر نیستی. می‌دانی که آدمیزاد به تلاشش است که به سعادت می‌رسد. اگر تلاش نکند به شقاوت می‌رسد، بدبخت می‌شود.

اینها همه شاهد این است که ما به فطرت‌مان حکم می‌کنیم. فطرت ما، وجدان ما حکم می‌کند که آقا، هر که به هر جا می‌خواهد برسد، باید زحمت بکشد. باید کار کند. باید انتخاب کند کار کردن و زحمت کشیدن را. خیلی نکته مهمی است. اگر ما خودمان را مجبور می‌دانستیم، هیچ وقت بین دوراهی قرار نمی‌گرفتیم. هیچ وقت بین دوراهی انتخاب نمی‌کردیم. چیزی از بیرون ما را به شوق نمی‌آورد نسبت به این مسیر یا آن مسیر. انذار و تبشیر معنا نداشت. تشویق، تنبیه. من را همین که تشویق می‌کنیم، تنبیه می‌کنیم، معلوم می‌شود که زندگی را جبر نمی‌دانیم. معلوم می‌شود این دوراهی را قبول داریم. اختیار را قبول داریم و می‌دانیم که قدرت انتخاب داریم. هر کدام از این دو راه را می‌شود انتخاب کرد.

درس بخوانی آن طور می‌شوی، درس نخوانی این طور می‌شوی. غذایت را مدیریت بکنی، کنترل بکنی، وزنت آن طور می‌شود، سلامتی‌ات آن طور می‌شود. مدیریت نکنی، کنترل نکنی، وزنت این طور می‌شود، سلامتی‌ات آن طور می‌شود. همین که تو می‌گویی آقا فلانی چقدر چاق است، فلانی چقدر زشت است، اینها نشان می‌دهد که داری حکم می‌کنی به اختیار. تو غلط می‌کنی از این به بعد حرف از جبر بزنی. همین که مسخره می‌کنی فلان آدم را بابت چاقی‌اش و می‌نازی به خودت که چقدر هیکلت را درست نگه داشتی. تو غلط می‌کنی از این به بعد حرف از جبر بزنی در این عالم. برای اینکه اگر تو هیکلت خوب است، مجبور بودی که خوب باشد هیکلت. اگر هم آن هیکلش فلان است و مثلاً چاق است و وزنش فلان است، قیافه‌اش فلان است، موهایش فلان است، این هم مجبور بوده به اینها. برای چی مسخره‌اش می‌کنی؟ اصلاً تمسخر خودت، تمسخر ذاتاً دلالت بر این دارد که آدم بقیه را مختار می‌بیند، انتخاب و اختیار می‌بیند که دارد مسخره می‌کند، دارد ملامتش می‌کند بابت انتخابش که خاک بر سرت کنند چرا این مسیر را انتخاب کردی؟ چرا این کار را انتخاب کردی؟ چرا حرف من را گوش نمی‌دهی؟ چرا مسیرت را این وری نمی‌کنی؟ ملامت، تمسخر، اینها همه دلالت بر این دارد که ما در زندگی قائل به اختیاری هستیم.

فاکتور اصلی برای رسیدن به سعادت هم، اختیار است. نمی‌شود کسی اختیار را انکار بکند. نمی‌شود کسی قائل به جبر باشد برای اینکه اگر می‌خواهی قائل به جبر باشی، کل زیر و بم زندگی را باید بزنی. همه چیز را باید منکر بشوی. این یک دانه چیز نیستش که منکرش بشوی. تشویق را باید منکر بشوی. تنبیه را باید منکر بشوی. امر و نهی. تعلیم و تربیت و کلاس رفتن و همه موفقیت شادی و این را تشویقش بکنی، برایش کف بزنی و آن را سرزنش بکنی و این را بترسانی، آن را امیدوار بکنی. همه اینها می‌شود که برای اینکه همه اینها مال وقتی است که انسان اختیار داشته باشد و البته همه انسان‌ها اختیار دارند و انسان اختیار هم دارد.

پس الان می‌فرمایند که انسان می‌داند با انتخاب هر کدام از آنها، پاداشی مناسب آن خواهد داشت. اگر شما شقاوت و سعادت را غیر اختیاری بدانی، این باعث این می‌شود که نظام عقل در مبانی عقلا اختلال پیدا کند؛ چون بنای همه عقلا بر تاثیر تعلیم و تربیت است. همه عاقل‌های عالم قبول دارند که استاد، مدرسه، کلاس، دوره آموزشی نقش دارد در موفقیت شما. دوره‌هایی که برای کنکور می‌بینید، تست بزنی، بلد باشی تست‌زنی را، بلد باشی مطالعه هدفمند و دقیق را. در کوتاه‌ترین زمان، بیشترین مطالعه، بیشترین بهره‌مندی از مطالعه. اینها دوره آموزشی دارد. تندخوانی آموزش دارد. مطالعه هدفمند آموزش دارد. همه عالم، همه عقلای عالم قائل به این‌اند که آموزش اثر دارد.

اگر می‌گویی ما در زندگی مجبوریم و اختیاری نیست، تو داری زیر و بم تعلیم و تربیت و کلاس و مدرسه و دوره آموزشی را همه را با هم می‌زنی. همه عقلا محکومت می‌کنند. که البته خود همین محکوم کردن باز دلالت بر این دارد که اختیار هست؛ چون اگر جبر بود کسی را محکوم نمی‌کرد. طرف نمی‌شود قائل به جبر باشد بعد بیاید بگوید که مثلاً آخوندها ما را بدبخت کردند. اگر شاه بود اوضاعمان بهتر بود. تو غلط می‌کنی که قائل به جبری و می‌گویی اگر شاه بود اوضاع بهتر بود و چون آخوندها ما را بدبخت کردند. خود این جمله دلالت بر انتخاب دارد. یعنی آخوندها می‌توانستند مثل شاه مملکت را بچرخانند ولی نکردند. و شاه می‌توانست مثل آخوندها مملکت را اداره نکند. و آخوندها نگذاشتند. همه­اش تاثیر بخشیدن به افعال این و آن. شاه کارهایی می‌کرده که اثر داشته. آخوندها یک کارهایی باید بکنند که نمی‌کنند و یک کارهای بدی می‌کنند و جلوی آن آدمی که کارهای خوب می‌کردند را گرفتند. این شده نتیجه‌اش که الان اوضاع این طوری است. نمی‌شود تو این حرفها را بزنی و قائل به جبر هم باشی؛ چون اگر جبر است، آخوندها کاره‌ای نیستند. شاه هم کاره‌ای نبود. او مجبور بود، اینها مجبورند و هیچ کس هیچ تاثیری ندارد و هیچ نقشی ندارد.

این حرفها هست ها. قائل به جبر بودن و اینها متاسفانه هست بین جوان‌ها گاهی دیده می‌شود. حتی بین متدینین گاهی در مشاوره‌ها اینها که با آدم صحبت می‌کنند این فضای جبری‌مسلکی رگه‌هایی ازش دیده می‌شود. حالا البته بحث جبر، بحث بسیار دقیقی است، باید خیلی دقیق در موردش صحبت بشود. به هر حال اول ما اینور قضیه را باید حلش بکنیم. حالا اینکه نسبت فعل ما با فعل خدا و اراده خدا چیست، بحث دیگر است که آن سخت است. به آن بخش قضیه جبر و اختیار فکر نکنید. اینکه اراده ما کجای اراده خداست؟ اراده خدا کجای اراده ماست؟ رابطه این دو تا با همدیگر چیست؟ آن بخشش بخش سختی است، به آن فکر نکنید. به این بخشش فکر کنید که خدا برای انتخاب ما ارزش قائل شده و اثر گذاشته. همه عقلای عالم این را قبول دارند. نشانه‌اش هم همین مسائل بود که علامه اشاره کرد که خیلی نکات دقیقی بود رضوان الله علیه. همه انسان‌ها کارهایی را خوب می‌دانند و ستودنی می‌دانند. کارهایی را زشت می‌دانند، نکوهیدنی می‌دانند.

اضافه بر اینها، اگر ما شقاوت و سعادت را، البته شقاوت درست است، شقاوت و سعادت را غیر اختیاری و جبری بدونیم. اگر بگوییم هر کی که بهشت رفته، جبری رفته بهشت. هر کی جهنم رفته، جبری رفته جهنم و بدبخت شده. مجبور بوده به خوشبختی، مجبور بوده به بدبختی. اگر این را بگویید، یک چیز دیگر هم هستش که اینجا برای شما مشکل درست می کند. آن هم این است که شرایعی که خدا فرستاده، خب اصلاً برای چی دین فرستاده؟ انبیا پس چی بودند؟ آقا سر کار بودیم کلاً. انبیا این همه آمدند. بندگان خدا زحمت کشیدند. این همه رفته با فرعون صحبت کرده، فرعون را سر به راه کند. با بنی اسرائیل صحبت کرده. بعد بنی اسرائیل یک مدت حرف گوش می‌دادند، یک مدت حرف گوش نمی‌دادند. یک جاهایی همراهی کردند، یک جایی نکردند. همه اینها جبر بود؟ آقا اصلاً کل تاریخ را باید داستانش را به هم بریزی. مردم کوفه گلایه می‌کنی که خاک بر سر اینها چقدر بد بودند. امیرالمؤمنین را تنها گذاشتند، فلان. مردم خوب بودند، دَمشان گرم. انبیا آمدند به مردم چی بگویند؟ اصلاً اصل دین کشک می‌شود. شریعت دیگر چیست وقتی ما مجبوریم؟ انتخابی نداریم که بین این گزینه و آن گزینه، این کار را بکنیم یا آن کار را بکنیم. دستور بخواهند به ما بدهند که این کارها را انجام بده، آن کارها را ترک کن. کتاب‌های آسمانی الکی سرکاری نازل شده؟ پیغمبران ارسال‌شان همه لغو بوده، بی‌فایده بوده؟

اینها همه نشان می‌دهد که جبری در کار نیست. اگر قائل به جبر بشویم، باید زیر و بم همه چیز را بزنیم. چون که ذات، انفکاک ذاتیات از ذاتیات خودش محال است. نمی‌شود یک ذاتی را، ذاتیاتش را ازش بگیری. روغن، چرب بودن ذاتی‌اش است. نمی‌شود روغن باشد، چرب نباشد. آب، خیس بودن ذاتی‌اش است. شما نمی‌توانی خیسی را از آب بگیری و اینکه آب نباشد. اگر آب است، خیس است. اگر نمک است، شور است. شوری، ذاتی نمک است. چربی، ذاتی روغن است. خیسی، ذاتی آب است. حالا انتخاب، ذاتی نزول قرآن، ذاتی نزول انبیاست. شما نمی‌شود نزول انبیا را قبول داشته باشی، انتخاب را قبول نداشته باشی؛ چون اصلاً این آمده که بهت انتخاب بدهد. آمده بهت راه نشان بدهد، دو تا راه نشان بدهد. آمده راه را از چاه بهت نشان بدهد. آمده مسیر درست را از غلط بهت نشان بدهد. این ذاتی قرآن است. نمی‌شود این را از قرآن گرفت. اختیار هم ذاتی انسان است. نمی‌شود اختیار را از انسان گرفت. این نکته مهمی است. اینها همه لوازمی است که قرآن کریم مخالف صریحش است. هیچ کدام از این لوازم را قبول ندارد. لازمه‌های این حرف، لازمه‌های باطلی است که قرآن قبولش ندارد.

قرآن کریم معتقد به نظام عقل و اختیاری بودن اعمال انسان است. هر چه هست در رفتار خودت است. کار تو اثر دارد، انتخاب خودت است. اگر راه درست رفتی، خودت انتخاب کردی و به خاطر انتخاب درستت، کارهای خوب کردی و به خاطر کارهای خوبت، آثار خوب می‌بینی. اگر آثار بد داری می‌بینی، به خاطر این بوده که کارهای بد کردی و کارهای بد به خاطر این بوده که انتخاب کردی مسیرت بد و غلط را. آخرش برمی‌گردد به اختیار خودت. خودت خواستی این باشی. هر چه بوده، اختیار خودت.

در آیات قرآن می‌فرماید که خدا انسان را از گِل آفرید، بعد نسل او را در آب پستی قرار داد. بعد خدای متعال او را به خوبی رشد داد، بزرگش کرد تا بالغ شد. از نعمت عقل برخوردار، به طوری که کار نیک و بد را به اختیار خودش انجام می‌دهد. خیر و شر، نفع و ضرر، اطاعت و معصیت و ثواب و عقاب را با عقل خودش تشخیص می‌دهد. موجودی که من آفریدم از این خاک و از این آب آمد، آرام آرام در این دنیا رشد کرد، به عقل رسید و با عقلش انتخاب کرد خیر و شر، نفع و ضرر را؛ اطاعت و معصیت را، ثواب و عقاب را. همه را خودش انتخاب کرده با عقلش و به خاطر همین تشخیص، به افتخار مکلف شدن به تکالیف دینی مفتخر شده. مکلف می‌شود و به این افتخار می‌رسد که خدای متعال بهش دستور بدهد؛ چون می‌تواند تشخیص بدهد غلط و درست را و می‌تواند انتخاب بکند درست را از غلط و اختیار دارد که دنبال درست برود و دنبال غلط نرود. خدا بهش دستور می‌دهد و مکلف می‌شود.

اگر از عقلش پیروی کند، حرف‌های خدا را گوش بدهد، از منهیات خدا دوری کند، آن چیزهایی که خدا نهی کرده، سعادتمند می‌شود. بهترین پاداش را می‌گیرد. اگر با عقلش و با شرع خدا که اینها با هم منطبق‌اند، یکی‌اند، هر چه عقل گفت، خدا با شرعش می‌گوید. هر چه هم که شرع گفته، مطابق با عقل است. ولو این عقل محدود مادی ما نفهمد و تصدیق نکند، آن عقل کُل که مصلحت‌ها را به صورت کلان تشخیص می‌دهد و می‌بیند، او تصدیق می‌کند و می‌فهمد. اگر با عقل و شرع مخالفت کند، دنبال هوای نفسش بیفتد، خدا را نافرمانی کند، بدبخت می‌شود. آخرش هم عاقبت گناهانی که کرده را می‌بیند. این دنیا می‌شود سرای امتحان و آزمون. امروز می‌شود روز عمل، فردا می‌شود روز پاداش. خب، این تا اینجا، یک ربع از وقت مانده.

یک نکته مهمی را می‌خواهیم بهش اشاره کنیم که بحث سختی هم هست. عرض کردم این دو صفحه خیلی مطلب داشت. یک شبهه‌ای را علامه اینجا مطرح می‌کنند که از فخر رازی می‌فرمایند که بعضی از مفسرین آمدند از همین آیات مثل سوره هود که خواندیم، آیات ۱۰۵ تا ۱۰۸. ما آمدیم گفتیم آقا، سعادت وابسته به رفتار خودمان است. ولی برخی مفسرین آمدند با فهم غلط از این آیه و آیاتی مثل این، آمدند گفتند که خدای متعال در مورد بعضی‌ها حکم کرده که اینها در قیامت اهل سعادت‌اند. دانلود. بعضی‌ها هم حکم کرده که در قیامت اهل شقاوت. خدا حکم کرده، خدا بریده. آقا، خدا نوشته، تمام شد.

حالا شبهه را بخواهم یک غلیظ‌تر کنم: ابولهب هنوز زنده بود، آیه نازل شد «تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ». و بعد فرمود ذات از جهنمی بودن ابولهب حکایت کرد. البته این را باید معجزه قرآن دانست که دارد می‌گوید از آخر انتخاب او دارد گزارش می‌دهد که این تا آخر همین مسیر را خواهد رفت. نکته را بفهمند که معجزه خداست. این جور می‌گویند می‌گویند آقا، خدا گفت ابولهب می‌رود جهنم، تمام شد. خدا نوشته بود برای جهنم. زور بوده، آقا. باید می‌رفته، تمام. برای جهنم خلق کرده بود. ابولهب جهنمی بود. بالا می‌رفت، پایین می‌رفت، آخرش می‌رفت جهنم. ببینید، خود خدا هنوز ابولهب زنده است، می‌تواند انتخاب کند، دارد می‌گوید این جهنمش گر گرفته «سَیَصْلَی نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ». زنش هم تازه در جهنم است. هم در مورد خودش گفت، هم در مورد زنش. اینها نشان می‌دهد که به قول اینها، با کج‌فهمی اینها، این آیات نشان می‌دهد که آقا، اختیاری نیست. برای هر که نوشته باشند بهشت برود، می‌رود. برای هر که هم نوشته باشند جهنم برود، می‌رود جهنم. و خدا وقتی حکمی بکند، دیگر محال است که از حکم خدا بشود تخلف کرد و چیزی غیر از حکم خدا محقق بشود؛ چون اگر این جور بشود، لازمش می‌شود که خدا دروغ گفته باشد. لازمش می‌شود که علم خدا جهل بشود. حرف خدا درست در نیاید. خدا می‌گوید این جهنمی است، یکهو یک کاری بکند برود در بهشت. یعنی خدا نمی‌دانسته؟ خدا می‌گوید این بهشتی است، یکهو یک کاری می‌کند می‌رود جهنم. خدا وقتی می‌گوید بهشتی است، دیگر این بهشتی است. خدا می‌گوید جهنمی است، دیگر جهنمی است. راهی هم ندارد که از بهشت بروی جهنم، از جهنم بیاید در بهشت. تمام شد. خدا نوشته و بریده، تمام. پس هیچ سعیدی شقی نمی‌شود، هیچ شقی سعید نمی‌شود.

فخر رازی در تفسیرش، علامه طباطبایی هم در جلد ۱۱ المیزان، صفحه ۱۸ و ۲۱ پاسخ می‌دهند به این شبهه که نکته آخر جلسه امروز ماست. یک چند دقیقه‌ای این پاسخ را مرور کنیم و درس امروز. پاسخ این شبهه این است که اینها با مغالطه عجیب، زمان حکم را زمان نتیجه و اثر او قرار دادند. بعد آمدند آیه را دلیل قطعی گرفتند بر مسلک خودشان. بعد توضیح می‌دهد علامه یعنی چی. آقا، زمان حکم را گرفتند زمان نتیجه، یعنی چی؟ توضیحش این است: اگر خدای تعالی الان حکم می‌کند به اینکه فلان موضوع در آینده دارای فلان صفت خواهد شد، مستلزم این نیستش که این موضوع در زمان حکم هم متصف به آن صفت باشد. مثلاً اگر ما در شب حکم کردیم به اینکه هوا بعد از ده ساعت روشن می‌شود، معنایش این نیستش که همین الان هوا روشن است.

آقا، ده ساعت دیگر، اتفاقاً همین الان ساعت ده دقیقه به یک شب است که بنده دارم این جلسه را با خستگی تمام برگزار می‌کنم. خب، سحر ماه رمضان است تقریباً. خدمت شما عرض کنم که چهار ساعت و خورده‌ای، چهار ساعت و نیم دیگر به وقت قم اذان صبح است. خب، الان بنده به شما می‌گویم چهار ساعت و نیم دیگر اذان صبح می‌شود. معنایش این نیستش که الان اذان صبح است. گزارش نسبت به آینده دارم می‌دهم. این اتفاق در آن ساعت به این نحو صادق است. حکمی که من دارم می‌کنم در مورد یک اتفاقی که در آینده رخ می‌دهد، این در آن ظرف زمانی محقق خواهد شد. این معنایش این نیستش که در ظرف زمانی الان هم محقق است. که بعد شما بگویید یا بهشتی هست یا بهشتی نیست. خدا دارد می‌گوید بهشتی است. خدا دارد می‌گوید این بهشتی می‌شود. خدا دارد می‌گوید این جهنمی می‌شود. خدا می‌داند کی بهشتی می‌شود، کی جهنمی می‌شود. خب، خدا که از الان می‌داند کی بهشتی می‌شود، کی جهنمی می‌شود، دیگر طرف نمی‌تواند از الان تغییر بدهد. چون الان خدا این را بهشتی می‌داند. این اگر رفت جهنمی شد، یعنی در عین اینکه خدا این را بهشتی می‌داند، این جهنمی شده. این می‌شود تخلف علم خدا. یا خدا آن را جهنمی می‌داند. این اگر برود بهشتی بشود، علم خدا تخلف پیدا می‌کند. حرف خدا دروغ می‌شود. خدا گفت این بهشتی است، می‌رود جهنمی شد. خدا گفت این جهنمی، بهشتی شد.

بابا! نکته‌اش این است که خدای متعال که می‌فرماید این بهشتی است، این گزارش در آن ظرف زمانه است. آن زمان را دارد گزارش می‌کند. من الان را نمی‌گوید. الان بهشتی است؟ اگر گفت این بهشتی است، یعنی با همه این اتفاقات بالا و پایین رفتن و اینها، آخرش انتخاب می‌شود بهشت رفتن و پای این انتخاب تا آخر می‌ماند و آخر وارد بهشت می‌شود. من آن را دارم گزارش می‌کنم. من چهار ساعت و نیم دیگر را دارم گزارش می‌کنم که اذان صبح می‌شود. الان را که نمی‌گویم. که شما نگاه کنید الان که اذان صبح نیست و بعد که می‌خواهد اذان صبح بشود، بگویید آقا تخلف شد، دروغ شد. من که الان را نگفتم. مگر الان را دارم می‌گویم که بهشتی است؟ الان دارم می‌گویم که جهنمی است؟ من به حسب ظرف آینده دارم حکایت می‌کنم از بهشت یا جهنمی بودن این.

پس در مورد اینکه خدای متعال در آیه شریفه فرموده «فَمِنْهُمْ شَقِیٌ وَ سَعِیدٌ» می‌فرماید یک تعدادشان سعید‌اند، یک تعدادشان شقی‌اند. منظور این نیست که همین الان همه آنها که من سعید می‌دانم همین الان دارم حکم سعید را برایشان بار می‌کنم. همه آنهایی که شقی و بدبخت می‌دانم همین الان دارم حکم بدبخت را بهشان می‌دهم. نه، من دارم آن آخر کار را گزارش می‌دهم. حالا همه آنهایی که الان سعیدند، می‌توانند شقی بشوند. همه آنهایی که شقی‌اند، می‌توانند سعید بشوند. ولی من آخر کار می‌دانم که چه کسانی سعید می‌مانند و تا آخر سعید هستند و خوشبخت وارد قیامت می‌شوند، می‌روند بهشت. چه کسانی بدبخت وارد می‌شوند و می‌روند جهنم.

از شقی بودن یک جماعتی از مردم و سعید بودن یک جماعت دیگر در قیامت خبر داده. این نکته مهم علامه است. می‌فرماید باید گفت این حکمی که الان کرده، ولی این را برای ظرف قیامت کرده. حکمش الان است، ولی زمان آن چیزی که در موردش دارد حکم می‌کند، آینده است، قیامت است. من الان دارم حکم می‌کنم یک گزاره‌ای را می‌گویم، ولی زمان رخ دادن این گزاره چهار ساعت و نیم دیگر است که اذان صبح می‌شود. حکم من الان است، ولی آن رویداد، آن چیزی که در موردش حکم کردم، رخ دادنش چهار ساعت و نیم دیگر است. خدای متعال هم الان دارد گزارش می‌دهد از شقی و سعید بودن یک عده، ولی رویدادنش در قیامت است. آن را خدا می‌داند و دارد می‌گوید. نه الان‌شان را که بگویی تغییر می‌کند. اگر تغییر کند، علم خدا تغییر می‌کند. نخیر، علم خدا تغییر نمی‌کند. خدا با همه این تغییرها می‌داند آخرش چی می‌شود و همان را دارد گزارش می‌دهد که همه بالا و پایین‌ها که حق بهش رسید. می‌توانست انتخاب بکند، می‌توانست درست برود و نرفت. «فَمِنْهُمْ شَقِیٌ» اینها جهنمیان‌اند. آن هم می‌توانست گناه بکند، آلوده بشود، زمینه گناه بود، انتخاب نکرد و گناه نکرد.

خبر دارم، می‌دانم کجاها مواجه می‌شود. من می‌دانم که انتخابی می‌کند. می‌دانم تا آخر چه مسیری را می‌رود. آن آخرش را دارم گزارش می‌دهم که می‌گویم سعید. اینها آخرش خوشبختند. آنها آخرش بدبختند. علمم عوض نمی‌شود. جبر هم پیش نمی‌آید که بگوییم طرف اگر مسیرش را عوض کند، علم خدا به هم می‌ریزد. خدا این را بهشتی می‌دانست. الان آخر داستان است. حکم را الان دارد می‌گوید، ولی ظرف زمانی این حکم آینده است و قیامت است. الان نیست. این نکته مسلم است و ما هم می‌پذیریم که حکم خدا در ظرف خودش تخلف‌ناپذیر نیست. بله، آنجا در ظرف خودش تخلفی نیست. آن روزی که بهشتی‌ها معلوم می‌شوند و جهنمی‌ها معلوم می‌شوند، آنهایی که خدا اینها را بهشتی می‌دانست، آنجا هیچ تخلفی نمی‌کنند، همه‌شان بهشتی‌اند. آنهایی که خدا اینها را جهنمی می‌دانست، تخلف نمی‌کنند، همه‌شان جهنمی‌اند. ولی ربطی به الان ندارد که بگوییم یا الان من را بهشتی می‌داند یا جهنمی نمی‌داند. من هیچ تکانی نمی‌دهم به خودم؛ چون اگر تکان کنم که علم خدا به هم می‌ریزد. نه، خدا با همه تکان‌های تو می‌داند آخرش چی می‌شوی. ته همه تکان دادن‌هایت یا بهشتی می‌شوی یا جهنمی می‌شوی. آخر تکان‌ها را خبر دارد. ما هم می‌پذیریم که حکم خدا در ظرف خودش تخلف‌ناپذیر نیست و حتماً روی می‌دهد وگرنه لازم می‌آید خبر خدا دروغ و علمش جهل بشود. بله، ما خبر داریم ولی مسئله این است که شما داری خلط می‌کنی، مغالطه می‌کنی. آنجا را داری تبدیل می‌کنی به الان و اینجا.

ولی معنای سخن این نیستش که شقی و سعید در قیامت، الان هم شقی و یا سعید باشند. نخیر، همین الان این جوری نیستش که من همین الان خدا یک حکمی برایم کرده. یا بهشتی‌ام یا جهنمی. به الان من نه، به آخر من حکم کرده. یا بهشتی‌ام یا جهنمی. به کدام یک؟ خبر داری؟ ان‌شاءالله که اهل جهنم نباشیم و می‌داند من چه مسیرهایی برایم پیش می‌آید، چه خطراتی پیش می‌آید، چه آزمون‌ها و امتحانات پیش می‌آید، چه تصمیم‌هایی می‌گیرم. در عین حال به موسی علیه السلام می‌فرماید با فرعون که صحبت می‌کنی، یک جوری صحبت کن دلش به رحم بیاید: «فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَیِّنًا لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشَى». فرعونی که خدا از اول می‌داند آخر کار جهنمی می‌شود. می‌دانی سر به راه نمی‌شود. آخرش را خدا خبر دارد ولی این دلیل نمی‌شود که از الان متناسب با آخرش باهاش رفتار کند. می‌گوید باهاش یک جوری صحبت کن دلش نرم بشود، به راه بیاید، متذکر بشود، خشیت پیدا کند.

خدایا، چرا اینها را داری می‌گویی؟ همین آیه حکایت تام دارد از اینکه جبری در کار نیست. خدایا، تو مگر این را برای جهنم نیافریدی؟ جهنمی است. صحبت کنم، جهنمی می‌دانی. چه فرقی می‌کند؟ چه اثری دارد؟ اینکه جابه‌جا نمی‌شود. اگر جابه‌جا بشود که علم تو جابه‌جا می‌شود. حرف تو جابه‌جا می‌شود. پس دیگر من هم کاری نکنم برایش. نخیر، تو وظیفه‌ات را باید انجام بدهی. تو باید تمام زورت را بزنی برای اینکه هدایت بشود ولی من آخرش خبر دارم که هدایت می‌شود یا نمی‌شود. آن ته داستان را خبر دارم. این هم شد درس بعدی‌مان و این بخش را تمام کردیم.

لذت سعادتمندان از اعمال خودشان و عاقبت کارشان و عاقبتی که در پیش دارند بحث بعدی است که ان‌شاءالله جلسه بعد بهش خواهیم پرداخت. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات لعل روانبخش

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00