لعل روانبخش

جلسه پنجاه و هشتم

00:45:06
85

در این مجموعه جلسات، قرآن به‌عنوان معجزه زنده الهی معرفی می‌شود؛ کتابی منسجم، بی‌تناقض و فراتر از توان بشر. با روشی عمیق و عقلانی می‌آموزید چگونه قرآن را درست بفهمید، شبهات را پاسخ دهید و از تفسیر به رأی عبور کنید. مسیر انس با قرآن، از قرائت و تدبر تا شفا و هدایت قلبی، به‌صورت کاربردی ترسیم می‌شود. این جلسات شما را از خداشناسی ذهنی عبور می‌دهد و به توحید زنده، خداپرستی واقعی و معنای تازه‌ای از زندگی می‌رساند

معرفی
صدق؛ تنها راست‌گویی زبانی نیست؛ تحمل سختی‌ها و بدنامی‌ها هم ذیل صبر و صدق قرار دارد.

انسانِ صابر نه فقط در حال تحمل، بلکه در حال حرکت به سوی هدف خلقت است.

تبیین تفاوت بنیادین دنیا و آخرت.

راستی در سخن، به راستی در عمل و صداقت مطلق می‌رسد.

توبه، ایمان و عمل صالح؛ سه رکن اصلی رساندن انسان به رستگاری.

زنجیره‌ی رشد: صبر=> ایمان=>سعادت

صبر و صدق؛ دو عامل هدایتگر انسان به کمال نهایی.
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.

عوامل سعادت را عرض می‌کردیم. به عامل هشتم می‌رسیم که صدق باشد. حالا صدق را می‌گویند راست‌گویی. صدق لزوماً راست‌گویی نیست؛ کلام انسان صادق باشد. نه، انگیزه انسان هم صادق باشد. گاهی انگیزه آدم واقعی نیست، درست نیست. من به شما لبخند می‌زنم، سر کج می‌کنم، احترام می‌گذارم؛ ولی پشت این احترام تکبر است. گردنم کج است، ظاهرم تواضع، باطنم تکبر است. چطور دنبال اینم که شما را پله‌ای کنم برای بالا رفتن خودم؟ تکبر دیگر! اینکه شما را پله می‌بینم برای بالا رفتن خودم، می‌شود تکبر. می‌خواهم به شما پا بگذارم، بروم بالا. برای اینکه روی شما پا بگذارم، بروم بالا، باید نظر شما را جلب کنم. برای اینکه نظر شما را جلب کنم، باید دلت را به دست بیاورم. برای اینکه دلت را به دست بیاورم، باید پیشت احترام و تواضع کنم، کرنش کنم. این‌جوری هی گرم می‌گیرم: «چاکرتیم، ارادت، مخلصیم، فدات بشم الهی، خاک پاتم.» این ظاهرش تواضع، باطنش تکبر است. این هم می‌شود کذب. این هم صدق نیست؛ چون واقعاً تواضع نیست، تواضع واقعی نیست. واقعاً خودم را از شما کمتر نمی‌دانم. ادا، فیلم، بازی دروغ است دیگر. خانم نقش مادر بازی می‌کند، خودش اصلاً ازدواج نکرده. بازی است دیگر. بازی همش دروغ است، همش ادا است. ادای مادرها را خوب درمی‌آورد. حوزه آدم ادای دلسوخته‌ها را درمی‌آورد، ولی واقعاً دلش نسوخته. ادادراوردن کاری ندارد که. ادای آدم‌های باتقوا. البته گاهی ادا هم خوب است، اگر ریایی نباشد. ادایی که آدم را مقید می‌کند به کاری. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: «اگر حلیم نیستی، ادای آدم‌های حلیم را در بیاور. لم تکن حلیماً فتحلم.» ادای آدم‌هایی را در بیاور که حوصله و تحملشان بالاست. این به مرور تو را جزو آدم‌های حلیم می‌کند. این‌جور اداها خوب است. اداهایی که روی نفس پا می‌گذارد، نفس را وادار می‌کند. بعضی اداها نفس را وادار نمی‌کند؛ این فقط نفس را پنهان می‌کند، مخفی می‌کند و نفس را چاق می‌کند، کیف می‌کند. نفس کیف می‌کند. آن ادایی که به نفس فشار بیاورد، خوب است. آن ادایی که نفس را سرمست بکند، بد است. نماز می‌خواند با ادا، ادای خشوع، ادای ادب، ادای تواضع. ادای آدم‌های مؤدب را درمی‌آورد. لااقل هرچه که هست، آدم یک‌رنگ باشد.

صدق یعنی یک‌رنگی. مثلاً خانه شما که بیایم نماز شب می‌خوانم، خانه خودمان نمی‌خوانم! در محل کار نماز اول وقت می‌خوانم، خانه خودمان نمی‌خوانم! راست‌گویی ممکن است آدم دروغ نگوید، ولی این صدق نیست. لزوماً راست گفتن نیست. راست بودن، راستی و درستی. نه راست گفتن. یعنی آقا وقتی می‌گویند: «این کارش واقعی است»، واقعی بودن. ترجمه قشنگش می‌شود واقعی بودن. «واقعاً این‌جوری است.» تعارف! ایرانی‌ها تعارف دارند. تعارف می‌کنیم. یکی از این دوستان خارجی در همین مجموعه‌ای که با دوستان کلاس داریم، می‌گفت: «تاکسی من را رساند. آمدم حساب کنم، گفتم چقدر شد؟ تازه آمده بودم ایران، تازه یک کم فارسی یاد گرفته بودم. گفت بفرمایید حاج‌آقا، مهمان ما باشید.» گفتم: «۱۰ هزار تومان می‌شود، بفرمایید.» گفت: «نه حاجی، مهمان ما باش.» گفتش که: «این پول را گذاشت توی جیبش، پیاده شد. راننده ماشین را زد کنار، پارک کرد، پیاده شد، فلان فلان شده، کجا گذاشتی رفتی؟ پول را بده.» گفت: «من که به شما گفتم پول بدهم بهت. گفتی که نه، مهمان باباش. دوباره گفتم، گفتی مهمان باباش. دیگر من مهمان شما شدم دیگر.» گفت: «من تعارف کردم! تو عقلت نمی‌رسد؟» این تعارف دروغ است. وقتی می‌گوید: «مهمان ما باش»، واقعاً منظورش این باشد که مهمان ما باش! خب چرا این‌قدر دروغ می‌گویی؟ چرا تعارف الکی می‌کنی؟ نه آخه زشت است! اول که می‌گوید: «چقدر می‌شود؟» بگو ۱۰ هزار تومان. بعد تا ۱۰ هزار تومان من بگیرم، آن دروغ تو که زشت‌تر است که. ادادراوردنت که زشت‌تر است. صادقانه آقا ۱۰ هزار تومان می‌شود. صادقانه ۱۰ هزار تومان دارد می‌دهد، من می‌گیرم. بعد تازه خود اینکه واقعاً کرایه‌ام ۱۰ هزار تومان بشود، بیشتر نگویی، این هم جزو صدق است، صدقه‌ها است. اگر ۱۰ تومان کرایه باشد، بگویی ۱۵ هزار تومان، این‌ها هم از دایره صدق بیرون است. دایره صدق خیلی دایره وسیعی است. بعضی بزرگان قائلند که مهم‌ترین چیز در سیر و سلوک الی الله صدق است. صدق یعنی با خدا روراست بودن. اگر می‌گوییم خدایا من جز تو کسی را نمی‌پرستم، واقعاً منظورم همین باشد. و لا اله الا الله. انسان واقعی باشد.

حالا همان گفتنشم بی‌اثر نیست، ثواب دارد، ثواب که دارد. این کلمه خیلی کلمه بافضیلتی است. ولی آن اثر واقعی مال لا اله الا الله واقعی است. لا اله الا الله واقعی یعنی من پیش هیچ‌کس و هیچ‌چیزی کرنش نمی‌کنم. خودم را به کسی و چیزی محتاج نمی‌بینم. طرف حسابم را چیزی جز خدا نمی‌دانم. هیچ‌کس را در این عالم جز او کار‌ه‌ای نمی‌دانم. به هیچ‌کس و هیچ‌چیزی جز او دل نمی‌بندم، لا اله الا الله واقعی. و این واقعی شدن، این خیلی داستان است. لا اله الا الله واقعی را حضرت ابراهیم می‌گوید. به او می‌گویند: «واقعاً لا اله الا الله؟» می‌گوید: «واقعاً لا اله الا الله.» می‌گوید: «خوب بچه‌ات را هم سر ببر!» لا اله الا الله واقعی آن است که حاضر باشد آدم به امر خدا چاقو بگذارد، گردن بچه‌اش را ببرد. خیلی این قضیه، قضیه عجیبی است. خدا البته دنبال این نیست که جان کسی را بگیرد و کسی را اذیت بکند و خون و خونریزی راه بیندازد. در همین قضیه اسماعیل علیه السلام زنده ماند. اگر کشته هم می‌شد، مرگ طبیعی دیگر. حالا یک وقتی یک چیزی می‌افتد روی سرش، می‌میرد. توی دریا غرق می‌شود. یک وقت هم این‌جوری. خدا است دیگر. جان بنده‌اش را می‌خواهد بگیرد، یک وقت به عزرائیل می‌گوید: «برو جان این را این شکلی بگیر.» یک وقت به ابراهیم می‌گوید: «برو جان این را این شکلی بگیر.» فرقی نمی‌کند، اجلش است دیگر. ولی خدا نمی‌خواست جان اسماعیل را بگیرد. اینجا در این دستور این بود که لا اله الا الله واقعی‌ات معلوم بشود. واقعاً از ته دل. امتحان‌ها برای همین است دیگر. صدق آدم معلوم بشود. می‌گوید: «امام حسین را دوست دارم. ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند.» واقعاً امتحان‌ها دارد ها! سختی‌ها دارد ها! خودش را نشان بدهی و این جملات واقعی باشد و راست باشد، وقت امتحان جدی بشود، معلوم می‌شود.

همه اکثراً دروغ می‌گویند. با پول و دلار و مرغ و فلان و این‌ها خیلیا ول می‌کنند، می‌روند. امام حسین هم کربلا بعضی‌ها بودند، گفتند: «آقا کشته می‌شوی. ما می‌دانیم بر حقی، ولی خب ما نیامدیم اینجا که کشته بشویم.» در عاشورا بودند، یک مقدار جنگیدند، بعدش رفتند. بعضی‌ها آمدند به امام حسین گفتند: «این اسب و شمشیر مال شما، من نمی‌آیم.» فکر کردند امام حسین محتاج اسب و شمشیر این‌ها است. امام حسین می‌خواهد تو بالا بیایی، محتاج خودت هم نیست. امام حسین آمده فطرت تو را شکوفا کند و از تو صدق می‌خواهد. صدق می‌خواهد، نه یعنی نیاز به صدق تو دارد امام حسین برای اینکه فطرت تو را شکوفا کند و تو را به کمال برساند. نیاز به صدق تو دارد امام حسین. نه نیاز به خودت دارد، نه نیاز به این دارد که حتی تو را به کمال برساند. تو به امام حسین نیاز داری. ولی امام حسینی که تو بهش نیاز داری که تو را به کمال برساند، برای رساندن تو به کمال نیاز دارد که تو را به صدق برساند.

یک کم پیچیده شد جملات. دقت اگر بشود یا یک بار برگردد کسی این همه دور را گوش بدهد، معلوم است یعنی چه. برای اینکه ما را به اوج برساند، از ما صدق می‌خواهد. صدق یعنی این‌قدر تکان می‌دهد که واقعاً با همه وجودت بگویی: «آره، همین.» این حرام را می‌گذاری کنار. آره، اولش خیلی راحت، این حرام است. توش پول است ها! باش. حالا من مثالم ناظر به جوان‌ها است و جوان‌ها هم بیشتر مسائلشان همین قضایای این شکلی است. کمتر بحث‌های پولی، بیشتر بحث‌های رابطه‌ای است. برای جوان‌ها بیشتر درگیر این مسائل. این زن زیبا رو که حالا می‌خواهی وارد حرام نشوی، گذاشتی کنار. این زلیخا را که گذاشتی کنار، زندان می‌اندازنت. گرسنگی دارد، فقر دارد، بدنامی دارد. این‌ها صدق حضرت یوسف علیه السلام است. مرحلش ادعا می‌کنیم. بعد خدا امتحان‌ها می‌کند. رفیق حالا می‌خواهد برود سمت این، این را بگیرد. اینجا دیگر خیلی آدم زورش می‌آید. بعد رفیقت چقدر از این خوشش آمده! رفیق چقدر از این تعریف می‌کند! «خدایا چه‌کار می‌کنی با ما؟ بابا این‌قدر طاقت نداریم. ساده کن امتحان را.» امتحان ساده است. صادق باش، ساده است. صادق کن امتحان را تا من ساده کنم امتحان را. صادق شو، امتحان را تا دش امتحان. امتحان‌ها سخت نیست، ساده است. تو صادق نیستی و چون تو صادق نیستی، امتحان‌ها ساده نمی‌شود. عجب جمله‌ای بود خدایا و چقدر این صدق سخت است! خیلی سخت است. وقتی گفتم: «نمی‌خواهم»، دیگر واقعاً نمی‌خواهم. بعد دیگر حالا شروع می‌شود از فردا. دیگر وقتی شروع می‌شود، دیگر یک اتفاقاتی می‌افتد برای اینکه این جاذبه پیدا کند، نفس من. اینی که گفتم: «نمی‌خواهم»، دیگر خدا می‌داند، وای وای! دیگر شروع شد. دیگر همه عالم بسیج شدند که این را هی جلو چشم من بیاورند، «لهما فی الارض.» هی خوشگلش کنند، هی جذابش کنند، هی چیزهایی که من بهش حساسم را بیایند روی حساسیت‌های من دست بگذارند. «این دختره بود توی فلان سوپراستار سینما رفته این را بگیرد.» خیلی چیز تحفه و فوق‌العاده. یک سوپراستار سینما دنبالش است. یعنی من همچین چیزی را قیدش را زدم؟ می‌مانی پایش زخم می‌شود. سخت نیست امتحان‌ها، ساده است. صادق باید باشد. صدق یعنی این‌ها، صدق یک‌رنگ باشد. واقعاً گفتم: «نمی‌خواهم.» واقعاً حرام را دوست ندارم. واقعاً امام حسین را دوست دارم. تا هرجایش هم که برود، من امام حسین را دوست دارم. «سید علی لب تر کند، جان را فدایش می‌کنم.» بعضی‌ها توی پروفایلشان این چیزها را می‌نویسند. خوب، حالا لب که تر کند چه عرض کنم؟ فرمان داریم. چندین بار دارد می‌گوید: «آقا این کار را نکن، آن کار را بکن.» جان فدایش کن دیگر. سخت می‌شود. من کم پیش می‌آید آدمی که واقعاً این‌جور جاها هم بماند پای این حرف. جایی که تحلیلش با تحلیل رهبری یکی درنمی‌آید. نظرش، نظر ایشان یکی درنمی‌آید. و اگر بخواهد تن بدهد به نظر ایشان، هو می‌کنند، مسخره‌اش می‌کنند، تحقیرش می‌کنند. نه دیگر، حالا دشمن‌ها و ضدانقلاب و این‌ها. همین خودی‌ها و انقلابی‌ها و این‌ها توی سرش می‌زنند که: «دیدی حرفت غلط بود؟ دیدی آقا نظرش فلان بود؟» البته این هم کار غلطی است. یک عده احمقند.

تحقیر کردن! چه اصراری دارید که یک آدم را روبه‌روی رهبری و این‌ها قرار بدهید؟ کمکش کنید، با رفاقت، با مدارا آرام‌آرام دستش را بگیرید که حالا تا به حال نظرت این بود، اشکال ندارد. حالا از این به بعد بیا این‌جور قضیه را تحلیل کن و به این ابعاد قضیه که نگاه کنی، نظر تو هم این‌وری می‌شود. تا به حال هم که گفتی، معذور بودی، درست بوده، به خاطر این بوده. انگیزه‌ات خوب بوده، فلان بوده. کمکش کنیم بیاید این‌ور. «آقا این را گفت، حرف تو آن بود، خاک بر سرت کنم! من اصلاً از تو بدم می‌آید. از اولش می‌دانستم یک مشکلی داری.» خاک بر سر تو کنند. این چه انقلابی‌گری است؟ برای رهبری دشمن جمع کنی؟ چه منطقی است؟ زور داری، هنر داری، عقل داری، عرضه داری، برایشان دوست جمع کن. نه اینکه دوستاش را تبدیل به دشمن کن، دوستش را تحقیر کنی. نفست لذت می‌برد از اینکه مثلاً یک حرفی زدی، مطابق نظر ایشان درآمده و حالا یکی یک چیزی گفته، مطابق درنیامده. آن هم تحلیل درستی داشته. حالا حجتی شاید داشته، امروز کمکش کن که این‌وری بیاید. و اینجا پذیرفتن این‌ها خیلی سخت است. نفس آدم خیلی بازی درمی‌آورد. من حرفم بخواهد دو تا بشود و بگویم حالا از امروز این‌طور فکر می‌کنم و تا دیروز آن که می‌گفتم اشتباه بود. و اقرار به اشتباه، پذیرفتن انتقاد خیلی سخت است. و آدم‌های واقعی اینجا خودش را نشان می‌دهند.

صدق البته جزو شئون صبر است که عرض کردیم صبر است که همه‌کاره است و آخرش صبر است که ایمان را می‌سازد و ایمان است که سعادت می‌سازد. صدق هم چیزی جدا از صبر نیست. همین تحمل این تحقیر است. تحمل بدنام شدن. تحمل اینکه حرفم دو تا بشود. دو تا شدن همیشه که بد نیست، یک وقت‌هایی خوب است. حرف اشتباهی زدم، حالا حرفم دو تا می‌شود. آخه کوچیکم می‌کنند، مسخره می‌کنند. مسخره کن اشکال ندارد. در پیشگاه الهی سربلند ۵۰ سال توی سر ما بزنند. ۵۰ سال توی سرمان بخورد، بهتر از این است که تا ابد توی سرمان بخورد و خدا توی سرمان بزند، خدا تحقیرمان کند. واقعاً جهنم را قبول داری؟ واقعاً حساب ‌و کتاب را قبول داری؟ واقعاً می‌ترسی از عقوبت خدا؟ خوب بگو آنجا اشتباه کردم. اگر واقعاً قبول داشته باشی می‌گویی اشتباه کردم. واقعاً این می‌شود صدق. واقعاً قبول است. می‌گوید: «حق‌الناس.» واقعاً حق‌الناس را قبول دارد؟ می‌گوید: «جهنم!» واقعاً جهنم را قبول داری؟

اینجا وقتی مواجه می‌شود با جهنم حضرت. یکی دیگر از چیزهایی که باعث عاقبت‌بخیری و فلاحش شد در آن لحظات آخر سعادتش، صدقش بود. از اول به امام حسین می‌گفت: «من نمی‌خواهم شما را بکشم. به فکرم نمی‌کرد کار به جنگ با امام حسین بکشد.» می‌گفت: «که من قاتل شما را جهنمی می‌دانم. کسانی که روشان با شمشیر بکشند، من جهنمی می‌دانم. الان هم نیامدم شمشیر بکشم، بجنگم. فقط مأمورم که نگذارم شما وارد کوفه بشوید.» حضرت فرمودند: «من توقف!» گفتش که: «من دوباره باید دستور بگیرم، ببینم چه می‌گویند.» دستور گرفت. گفتش که: «یا بیعت باید، یا بیاوریش پیش عبیدالله.» امام حسین فرمود: «هیچ!» و این جمله را که می‌گفت، واقعی بود. می‌گفت: «من نمی‌خواهم با شما بجنگم.» تا عاشورا دارند می‌جنگند با امام حسین. رفیقات را از دست می‌دهی. هو می‌کنند، مسخره می‌کنند، فحشت می‌دهند. و این‌ها را شنید و ول کرد و اصلاً برگشتن پیش امام حسین با این کارهایی که کرده، خیلی شرمندگی می‌خواهد. ولی خیلی صدق می‌خواهد. خیلی صدق چیز عجیبی است. خدا نصیب همه‌مان بکند، چیز خوبی است. خیلی سخت است. چون ادا، بازی. بازی همیشه آدم نقش یک بابای مهربان را می‌خواهد بازی کند، فیلم بخواهد بازی کند. نقش یک مرد را بازی کند، مرد خوب بااخلاق این‌ها. فیلم، نقش بازی. واقعاً مرد مهربان بودن، واقعاً پدر مهربان بودن، واقعاً مرد خوش بودن سخت است. واقعی‌اش. آدم یک عروسک را بخواهد بغل بگیرد، اسمش را بگذارد نی‌نی، بچه کوچولو. بعد اسم خودش را بگذارد مامان. مثل این دختربچه‌ها که عروسک‌بازی می‌کنند. بازی که مؤونه ندارد، سختی، هزینه‌ای ندارد، رنجی ندارد. پنج تا عروسک گرفته، به هر کدام از این‌ها می‌گوید بچه من. با هر کدام یک اسمی گذاشته، سمیه و سمیرا و کتیرا و چی‌چی و چی‌چی و چی‌چی. این را بوس می‌کند، آن را پوشکش را عوض می‌کند، به آن غذا می‌دهد. بازی که هزینه ندارد. پنج تا بچه واقعی، هر یک دانه‌اش به دنیا آوردنش چقدر سخت است. بزرگ کردن، شیر دادن. شیر دادن واقعی سخت است. شیر دادن توی بازی که سختی ندارد. کلاً همه‌چی بازیش راحت است. ادعای دیگر الکی است توی عالم ادعا. من فانی فلاح. واقعی‌اش پدر آدم فانی و فلاح چیست؟

آقا من مسلمان باشم، مسلمان از دنیا بروم. پایبند به اصول دین باشم، توی ولایت طاغوت نروم. امیرالمؤمنین را نفروشم. قاتل امیرالمؤمنین نشوم، نمی‌خواهد فانی فلاح بشویم. من قاتل امیرالمؤمنین نشوم، همین خیلی سخت است. واقعی، سخت است. مسلمانی واقعی، سخت. ایمان واقعی، سخت. قرآن کریم در سوره مبارکه مائده آیه ۱۱۹ می‌فرماید: «قال الله هذا یوم ینفع الصادقین صدقهم.» امروز روزی است که آن‌هایی که واقعی بودند و صادق بودند، فایده صدقشان را می‌بینند. چون تا الانم زندگی اصلاً فیک بود، زندگی بازی بود، لعب و لهوان بود. چون کلاً همه‌چی بازی بود، ارزش چیزهای واقعی فهمیده نمی‌شد. بازی که تمام می‌شود، زندگی واقعی می‌شود. حالا تازه چیزهای واقعی ارزشمند می‌شود. تازه فایده چیزهای واقعی فهمیده می‌شود. معلوم می‌شود آن‌هایی که واقعاً خوش‌اخلاق بودند، واقعاً مسلمان بودند، عبادت‌های واقعی. اینجا توی دنیا که عبادت واقعی و فکر فرقی نمی‌کند! مردم با مردم ال! مردم مردم می‌کنند که مردم را بچاپند. بعضی‌ها مثل شهید رئیسی واقعاً دنبال مردمند. واقعاً خیر مردم. کجا فدا می‌کند، روی خودش پا می‌گذارد برای اینکه مردم آسیب نبینند. خوب اینجا که می‌بینی خب! آن که خودش را فدا کرد، هیچی به هیچی! این یکی‌ها هم که مردم را فدا کردند، دست و بالشون هم که همیشه پر است و به قدرتند و ثروتمندند و هیچ‌کس هم این‌ها را بازخواست نمی‌کند و هیچی به هیچی. توی این دنیا که فایده واقعی صدق، واقعاً چیزهای واقعی، کمالات واقعی فهمیده نمی‌شود. آنجا معلوم می‌شود. آنجا آن‌هایی که واقعاً مردم‌دوست بودند، واقعاً خیر مردم را می‌خواستند. عبادت‌های واقعی، واقعیت خداپرستی، واقعیت امام. اینجا که شیعه امام بودن جز درد و رنج و فحش و گرفتاری و بدبختی ندارد. سید حسن نصرالله ۶۴ سال رنج و درد و غصه و مصیبت و آوارگی و جنگ و این‌ها. این چی بود؟ شیعه علی بودن چه فایده‌ای داشت؟ آنجا فایده‌اش را نشان می‌دهد. «ینفع الصادقین.» آن‌هایی که شیعیان واقعی، واقعیت شیعه بودن را می‌فهمند. واقعیت فایده امام را می‌فهمند. می‌فهمند این شیعه بودن و امام چقدر فایده دارد. کلاً آنجا همه‌چیز واقعیتش خودش را نشان می‌دهد. آنجا فقط چیزهای واقعی ارزش دارد، آدم‌های واقعی ارزش دارند. همه‌چی واقعی می‌شود. اینجا همه‌چی الکی بود، دروغین بود، ادایی بود، فیک بود، همش مصنوعی بود. آیت الله بهجت می‌فرمود: «این‌ها هم به گل مصنوعی اشاره مصنوعی.» می‌فرمود: «دنیا همه‌چیز مصنوعی است. واقعی‌اش جای دیگری است. اینجا هیچ‌چیزش واقعی نیست.» اینجا نه عزتش واقعی است، نه ذلتش واقعی است، نه ثروتش واقعی است، نه فقرش واقعی است، نه علمش واقعی است، نه جهلش واقعی است. آنجا معلوم می‌شود کی واقعاً عالم است، کی واقعاً جاهل است، کی واقعاً ثروتمند است، کی واقعاً فقیر است، کی واقعاً عزیز است، کی واقعاً ذلیل است. و صادقین آن‌هایی هستند که همه‌چیز واقعیش را خواستند و واقعاً پای خدا و کمالات بودند. کمالات واقعی را خواستند و واقعاً پای کمالات واقعی ایستادند. این‌ها می‌شوند صادقین. آنجا فایده صدقشون را می‌بینند. «لهم جنات تجری من تحت الانهار، بهشت‌هایی دارند که از زیرش چشمه‌ها جاری است. خالدین فیها ابداً.» همیشه در این چشمه‌ها هستند. «و رضی الله عنهم و رضوا عنه.» هم این‌ها از خدا راضی‌اند، هم خدا از این‌ها راضی است. «ذلک الفوز العظیم.» این صادقین در فوز عظیمند.

علامه طباطبایی در المیزان جلد ۶ صفحه ۲۵۱ و ۲۵۲ می‌فرمایند که این راست‌گویی، صداقت راست‌گویان در دنیا است نه در آخرت. خوب اینجا باید آدم صادق باشد دیگر. توی تکلیف نیست، چون آخرت جای تکلیف نیست. و پاداش فرع بر تکلیف است. آنجا که اصلاً صادق معنا ندارد. اینجا صادق می‌شود. و آنجا بهش می‌گویند صادق. نه اینکه آنجا تازه بخواهد بشود صادق. تکلیف آنجا یک کاری بکنی که بشود صادق. تکلیفی باید باشد که یک کاری بکند که بشود صادق؟! نه کاری می‌تواند بکند، نه تکلیفی هست که بتواند کاری بکند. آخرت فقط جای حساب و پاداش. دنیا جای عمل و تکلیف است. راست‌گویی در سخن مستلزم راستی در عمل است. راستی در عمل هم توضیح دادیم که پاکی از نفاق را هم به دنبال دارد. راستی در عمل می‌شود پاکی از نفاق، دورویی، تظاهر، ریاکاری، ادا درآوردن، بازی کردن. این همش نفاق است. نه، واقعاً همین است. واقعاً علاقه دارد. واقعاً ارادت دارد. امام حسینی که می‌گوید، واقعاً می‌گوید. امام حیات من نزله. واقعی می‌گوید: «می‌خواهم شهید بشوم.» واقعی، مثل قاسم سلیمانی. یکی مثل من هم می‌گوید: «می‌خواهم شهید بشوم.» چون می‌دانم این حرف‌هایی که می‌زنم، یک عده خوششان می‌آید، کف می‌زنند، از من خوششان می‌آید. «آه، چه آدم باحالیه، از اولیا خدا است، دوست دارد شهید بشود.» یک فیگور است دیگر، ادا. واقعاً می‌گوید، واقعاً می‌خواهد شهید بشود. من الان واقعاً یک کم عرصه تنگ بشود، می‌گویند: «خوب، بریم؟» می‌گویم: «نه بابا، چی چیو بریم؟» پس از این‌ها که تا دم شهادت رفتند و برگشتند. این را می‌گویم. می‌گویم: «اینجا دیدیم واقعاً دارم می‌میرم. گفتند می‌آیی؟ گفتم نه، من زن دارم، بچه دارم، خانه، ماشین، مسافرت می‌خواهم بروم. من به بچه‌ام قول دادم ایام عید ببرمش شمال.» برگشتم. اینجا معلوم می‌شود. دروغ می‌گفت. کدام کاری جز دروغ‌گوها نباشد. صادق باشیم. خدا از راست‌گویان راضی است و آن‌ها هم از خدا راضی‌اند. به سرانجام کارشان رستگاری، «فذالک الفوز العظیم.»

خوب، این هم از صدق. نکته بعدی توبه است که خب چون به صدق مرتبت است، در همین جلسه می‌گویم. بقیه مباحث می‌ماند برای جلسات بعدی. عامل نهم، توبه به معنای بازگشت به خداست. برگرد. برگردیم به مسیری که خدا گفته. برگردیم به توجه به خدا. از این غفلت برگرد. از این دلدادگی به دیگران برگرد. از این نافرمانی و ناشکری برگردیم. قرآن توبه را هم برای خدا می‌داند، هم برای بندگان. این توبه هم بازگشت ماه است، هم بازگشت خداست. ببینید این صفحه‌هایی که کنترل زد می‌کنند، تا وقتی که برنامه به شما اجازه… هر برنامه اجازه بازگشت نمی‌دهد. هر برنامه گزینه عقب‌بک ندارد. هر نرم‌افزاری این شکلی نیست. کسی که این نرم‌افزار را طراحی کرده، صاحب نرم‌افزار باید به شما گزینه برگشت بدهد تا برگردی به وضعیت قبلی. از این مسیر اشتباه کردی، اشتباه زدی. مثلاً شما پیامک که بدهی، رد می‌شود، تمام می‌شود، می‌رود، برگشت ندارد پیامک با خطوط مخابراتی. ولی مثلاً پیام توی این شبکه‌های پیام‌رسان بدهی، می‌توانی پاک کنی، برگردانی وضعیت قبلی. توی ورد که می‌نویسی، اشتباه بنویسی، می‌توانی برگردی. توی صفحه تایپ می‌توانی برگردی. اشتباه نوشتی، برمی‌گردی عقب، دوباره درست اصلاحش. این برگشتن شما قبلش اجازه برگشت می‌خواهد. آن صاحب نرم‌افزار، کی این را طراحی کرده، باید اجازه بدهد که برگردی. باید گزینه بازگشت را اینجا گذاشته باشد و فعال باشد گزینه بازگشت. این می‌شود بازگشت از جانب او. یعنی او اجازه داده بازگشت را. این می‌شود توبه. توبه خدا به ما. پس دو تا توبه است. هم خدا توبه می‌کند، خدا هم تواب است. هم ما توبه می‌کنیم. توبه خدا باز گذاشتن این گزینه است. فعال کردن این گزینه است. گزینه را در دسترس گذاشته، فعال کرده. بزنی، برمی‌گردد عقب. این اگر او فعال نکند که شما نمی‌توانی برگردی. او گزینه بازگشت گذاشته. او گزینه بازگشت را اثربخش کرده. این می‌شود توبه او. او بازگشت می‌دهد. اگر او به این گزینه اثر ندهد و این گزینه را نداریم که نمی‌توانی برگردی. این گزینه را که می‌زنی، چطور می‌شود که برمی‌گردی؟ او برمی‌گرداند. این می‌شود توبه‌پذیری خدا. البته دو مرحله توبه می‌شود. قبلش گزینه را گذاشته برات. بعد شما گزینه را می‌زنی. بعد دوباره اثر می‌دهد به این گزینه‌ای که تو می‌زنی و برمی‌گردی. هر توبه‌ای از بنده بین دو تا توبه خداست. چقدر قشنگ! قرآن است. خدا توبه می‌کند، ما توبه می‌کنیم. دور او توبه می‌کند. خدا اشتباه نکرده که بخواهد توبه کند. خدا از کار خودش توبه نمی‌کند. خدا توبه کار من است که انجام می‌دهد. توبه او یعنی بازگشت من. برگرداندن من به موقعیت قبلی. توبه این است. حالا گاهی تعابیر دیگر هم می‌شود. توی این مثال دیگر، حالا چون بحث را شفاف می‌کرد این‌طور گفتیم. وگرنه عمیق‌تر از این به این بحث پرداخته می‌شود که خدا توجه می‌کند، رحمت را جاری می‌کند. بعد انسان رحمت را می‌پذیرد. دوباره باز مشغول رحمت بعدی می‌شود. می‌شود دو تا توبه از خدا. این‌ها به هر حال بحث توبه این شکلی است. پس قرآن هم توبه را برای خدا می‌داند، هم برای بندگان. خدا توبه خدا به این معناست که رحمتش را شامل بنده خودش و توفیق توبه را به او عنایت می‌کند. این را علامه در جلد ۴ صفحه ۲۳۷ می‌فرمایند.

توبه بنده چیست؟ پشیمانی از گناه و خودداری از انجام معصیت. تصمیم می‌گیرد تکرار نشود. پشیمان می‌شود از گناه قبلی. تصمیم می‌گیرد انجام ندهد. این تصمیم مهم است ها! البته صرف آن پشیمانی از گناه هم مهم است. کفایه‌‌الندم، توبه. برای توبه همین که پشیمان بشود کافی است. یعنی خدا می‌پذیرد از آن و پاک می‌کند قبلی را. بحث توبه بحث مفصلی است. حالا همین‌قدر فعلاً توی این جلسه می‌شود بهش پرداخت. چرا در جلسات دیگر در ماه مبارک رمضان یک کم در مورد توبه مطالبی را عرض بکنیم. توبه این است. توبه این حالت است که از گناه پشیمان می‌شود و تصمیم می‌گیرد. پس اصلش آن پشیمانی است. و حالا تصمیم می‌گیرد که دیگر انجام ندهد. خوب البته آدم تصمیم می‌گیرد، دوباره می‌خورد زمین. اشکال ندارد. دوباره توبه می‌کند. این نیستش که حالا تصمیم گرفت دیگر هیچ‌وقت گناه نمی‌کند. اگر توانست که این کار را بکند که خیلی آدم تصمیم بگیرد اگر ۱۰۰ سال توی زمین بود، یک بار گناه نکند، این خیلی کار فوق‌العاده است. خود تصمیمش هم خیلی سخت است. خود همین انگیزه آدم بخواهد توی خودش این را تأیید بکند، اکسبت بکند، خود همین خیلی سخت است. نفس آدم نمی‌پذیرد. می‌گوید: «حالا قبلی اشتباه بود، ولی شاید بعدها دوباره انجام بدهم.» نه دیگر، این شاید بعدی را باید بگویی: «دیگر نمی‌خواهم انجام بدهم.» خوب آخه ممکن است بلغزم. تو بگو: «دیگر نمی‌خواهم انجام بدهم.» باز هم لغزیدی، دوباره اظهار پشیمانی می‌کنی و دوباره می‌گویی: «دیگر نمی‌خواهم انجام بدهم.» این‌قدر این کار را تکرار کن تا تو دیگر واقعاً انجام ندهی. این خودش می‌شود صدق. صدق در توبه. نفس آدم ضعیف است و زمین می‌خورد. هزار بار زمین خوردی، ادامه بده تا توبه‌ات واقعی بشود. تکرار کن تا صادق بشود.

قرآن کریم توبه را باعث فلاح و خوشبختی می‌داند و سعادت. در سوره مبارکه قصص آیه ۶۷: «فاما من تاب و آمن و عمل صالحاً، هرکه توبه کند، ایمان داشته باشد، عمل صالح انجام دهد، فاصیباً ان یکون من المفلحین.» این امید است که جزو مفلحین باشد، خوشبخت بشود. راه رسیدن به خوشبختی توبه است. تا آدم از مسیر غلط برنگردد که نمی‌تواند توی مسیر درست برود. توبه را جایش بود که جلوتر از بحث‌های دیگر بیاید. همان اولاً باید مطرح بشود که آدم می‌فهمد مسیر غلط رفته، می‌آید توی مسیر درست. مسیر درست چیست؟ ذکر خدا، عبادت، تبعیت از خدا و پیغمبر که این‌ها همه یک چیز است با عناوین مختلف. توبه آن حالتی است که آدم، اینجا نباید تایپ کنیم. اینجا هزار سال هم تایپ کنی، هیچ اتفاقی نمی‌افتد. آنجا باید تایپ کنی. این پرینتر، این دکمه را باید بزنی تا پرینت بگیرد. آن دکمه را بزنی، هزار سال هم که بزنی پرینت نمی‌گیرد. این کابلش باید وصل باشد. این قیود باید باشد که این پرینت بگیرد. اگر صفحه آچاره، آن هم باید بزنی آچار. تا به حال پرینت می‌گرفتی، درنمی‌آمد. غلط درمی‌آمد. صفحه سیاه می‌شد، فلان می‌شد. اشتباه می‌کردی. تغییر رویه بده. توبه خیلی چیز پیچیده و سخت و عجیبی نیست. تا به حال اشتباه پرینت می‌گرفتی، آن چیزی که نیاز داشتی حاصل نمی‌شد. از این به بعد این‌جوری پرینت بگیر، حاصل می‌شود. می‌خواستی خوشبخت بشوی، لذت ببری، زندگی کنی، کیف کنی. فهمیدی اشتباه بود، عوض کن خطت را. اگر به حیات می‌خواهی برسی: «لما یحییکم.» از حیوانیت باید دربیایی. تا به حال مسیرت مسیر حیوانیت بود، مسیر حیات نبود. مسیر حیات استجابت لله و لرسول می‌خواهد. حرف خدا و پیغمبر را باید گوش بدهی. یاد خدا می‌خواهد. همین که ریل عوض می‌کنی، می‌شود توبه.

چرا «عصی» را آورد؟ معنای لغوی کلمه که شاید باشد، نیست. بلکه معنای تحقیق و حتمیت را می‌رساند. اینکه توبه عامل فلاح قطعی است. «عصی» که می‌گوید، او را نمی‌خواهد شایدی کند که احتمال دارد توبه باعث فلاح بشود. نه، در تأثیرگذاری توبه برای فلاح هیچ شک قطعی است. خب، پس چرا می‌گوید «عصی»؟ در رابطه من بین این دو تاست. بتوانم بین این دو تا ارتباط برقرار کنم. اینش «عصی» برمی‌دارد. شاید می‌شود اینکه این دو تا با همدیگر ارتباط دارند، قطعی است. اینکه من با هر دو تا بتوانم ارتباطم را حفظ بکنم، شایدیه. منی که این را بتوانم به آن برسانم، شاید دیگر. توبه‌ام را بتوانم نگه دارم تا فلاح، شایدیه. خیلی خوب، توبه انسان را از هلاکت ناشی از گناهان و آثار بد آن رهایی می‌دهد. گناه کردم، گناه آثار بد دارد. تا توبه نکنم، آثار آن برطرف نمی‌شود. البته توبه هر گناهی هم از جنس خودش است. اگر آبرو بردم، توبه‌اش به این است که آبروش را برگردانم. اگر دل شکستم، توبه‌اش به این است که دلش را به دست بیاورم. اگر مالی تزئین کردم، توبه‌اش به این است که مالش را بهش برگردانم. طاعتی ازم فوت شده، توبه‌اش به این است که نماز قضا شده را باید انجام بدهم. روزه نمی‌گرفتم و بگیرم. گاهی کفاره هم دارد که کفاره‌اش را بدهم. واقعی. وگرنه عقوبت حس عقوبت ترک نماز، عقوبت ترک روزه، عقوبت ترک حج، عقوبت غیبت، عقوبت دزدی، عقوبت تمسخر تا توبه نکنم عقوبتش هست. توبه‌اش هم از جنس خودش. بعضی چیزها با یک استغفار و یک پشیمانی درست می‌شود. نگاه حرام کردم، خوب تصمیم می‌گیرم. حق‌الناس نیست. مگر اینکه یک‌جوری رفتم مثلاً طرف رو، زن محترمه‌ای بوده که راضی نبوده. مثلاً من نگاه کردم. یک جای عکسی، فیلمی ازش بوده. راضی نبوده. من آن را باید راضیش کنم. خودش را بیرون ریخته. خودش عکس پروفایلش را عکس سرلخ گذاشته، حالا وقت چشم آدم می‌افتد. خوب دیگر، حالا یک بار نگاه کرد، رد می‌شود. با هیجانات هی نگاه می‌کند، این حرام است. یک توبه و پشیمانی تمام. این توبه‌اش به هم یک استغفرالله نگفتم، مشکلی ندارد. چون پشیمان شدم. یک وقتی نه، طرف را راضی کند. این تا وقتی آن توبه نشود، اثر گناه است.

گناه هم رو آخرت ما اثر دارد، هم رو دنیای محرومیت از رزق می‌آورد. رزقمان آسیب می‌بیند. بیماری می‌آورد، گرفتاری می‌آورد. راه درمان همه گرفتاری‌ها استغفار و توبه است. توبه از توبه واقعی. چون اگر این چیزهایی که سرمان آمده از باب رشدمان نبوده، از باب عقوبت بوده. چون اثر رشد برای انبیا و اولیا پیش، ولی برای ماها اکثراً چیزهایی که پیش می‌آید عقوبت است. اگر این را از باب عقوبت باشد با توبه برطرف می‌شود. توبه. تا توبه نکنم آثارش هست. آثار اخرویش هم هست، آثار دنیویش هم هست. توبه انسان را مقدمه رستگاری انسان را فراهم می‌کند. برای همین خدا همه مؤمنان را به توبه فرمان می‌دهد. در سوره نور آیه ۳۱ می‌فرماید: «توبوا الی الله جمیعاً ایها المؤمنون.» ایها المؤمنون! مگر نفرمود «قد افلح المؤمنون؟» بابا «قد افلح المؤمنون»، مؤمنان به فلاح رسیدند، تمام شد رفت. الان می‌فرماید: «ای مؤمنان توبه کنید. لعلكم تفلحون.» خیلی جالب و عجیب شد. معلوم می‌شود آن «قد افلح المؤمنون» مال مؤمن‌های توبه‌کار است که توبه را نگه داشتند. نه مؤمن‌هایی که هی توبه می‌کنند، هی می‌شکنند. که البته اسم مؤمن را هنوز ازشون نداشتیم، ولی این هنوز آلودگی دارد. آخر کارش معلوم نیست چی درمی‌آید. اگر می‌خواهد آخر کارش قطعی و حتمی خوشبختی باشد، باید یک توبه مشتی تا آخر داشته باشد. «قد افلح المؤمنون» مال مؤمن‌های توبه کرده‌ای است که توبه را تا آخر نگه می‌دارد. «جمیعاً ایها المؤمنون لعلکم تفلحون.» ای مؤمنان، همه‌تان به سمت خدا توبه کنید. شاید به فلاح برسید که در مورد شاید هم چند بار عرض کردیم یعنی چه.

یکی از فواید توبه این است که روح امید در دل گناهکاران زنده می‌ماند. هیچ‌وقت به ناامیدی و خمودی گرفتار نمی‌شود. اگر توبه نباشد، آقا همه ناامید. راهی دیگر نمی‌ماند. بدبختیم. توبه اگر نباشد بدبختیم. یک دانه گناه بس است برای اینکه ما یک دانه گناه از غم این نافرمانی آدم باید بمیرد. ولی خدا لطف کرده فرمان دهنده ناامید نشویم. «لا تقنطوا من رحمه الله. نبئ عبادی انی انا الغفور.» خبر دادی به بندهام خبر بده من خیلی مهربانم، من خیلی غفورم. و می‌فرماید که: «لا تقنط من رحمه الله.» از رحمت خدا ناامید نشو. «یغفر الذنوب جمیعاً.» همه گناه‌ها را می‌بخشد. این خودش برای آدم شرمندگی می‌آورد. اگر آدم بفهمد چقدر توی همین لطف است. چقدر مهربان است. چقدر باگذشت است. وگرنه جایگاه، جایگاهی است که بابت یک دانه نافرمانی می‌تواند آدم را نابود کند. کی را نافرمانی کردیم؟ رب غنی مطلقمان را که وجودمان از اوست. همه روزی و تنفس و حیاتمان از اوست. همه نعمت‌هامان از اوست. نافرمانی اگر نبخشد کاری نمی‌شود کرد. این پس می‌شود نکته اصلی در این آیه آخر سوره مبارکه زمر، آیه ۵۳ و ۵۴. «قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم. بگو ای بنده‌هایی که بر خودشون اسراف کردند، لا تقنطوا من رحمه الله. از رحمت خدا ناامید نشوید. ان الله یغفر الذنوب جمیعاً. خدا همه گناهان را می‌بخشد. انه هو الغفور الرحیم. او غفور کامل و رحیم کامل است. و انیبوا الی ربکم. برگردید به سمت رب.» تو کلام این مطالب را در المیزان جلد ۴ صفحه ۲۴۸ فرمودند.

توبه را هم تمام کردیم. عوامل دهم و یازدهم و دوازدهم ان‌شاءالله در جلسات بعد خواهیم پرداخت.

و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات لعل روانبخش

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00