لعل روانبخش

جلسه پنجاه و سوم

00:52:25
85

در این مجموعه جلسات، قرآن به‌عنوان معجزه زنده الهی معرفی می‌شود؛ کتابی منسجم، بی‌تناقض و فراتر از توان بشر. با روشی عمیق و عقلانی می‌آموزید چگونه قرآن را درست بفهمید، شبهات را پاسخ دهید و از تفسیر به رأی عبور کنید. مسیر انس با قرآن، از قرائت و تدبر تا شفا و هدایت قلبی، به‌صورت کاربردی ترسیم می‌شود. این جلسات شما را از خداشناسی ذهنی عبور می‌دهد و به توحید زنده، خداپرستی واقعی و معنای تازه‌ای از زندگی می‌رساند

معرفی
*بیان عوامل دستیابی به سعادت

* خشوع؛ شرط رسیدن به نماز است، و نماز؛ فاکتور اصلی ایمان.

* پرهیز از لغو، کلید رسیدن به خشوع.

* مراقبت از شهوات‌جنسی مقدمه‌ای‌ است برای اهل زکات شدن.

* مراعات عهد و امانت؛ شاه‌کلید کنترل غرایز و شهوات.

* نماز‌ اول وقت؛ گام اول برای رسیدن به خشوع در نماز.

* تبیین رابطه‌ی مستقیم میان ایمان و عمل.
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.

درس ششم کتاب «عوامل و موانع سعادت» را آغاز می‌کنیم. مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر شریف المیزان، در جاهای مختلف و در توضیح آیاتی که بحث سعادت و شقاوت را مطرح می‌کنند، مطالبی را فرموده‌اند. مؤلف این کتاب، آن‌ها را از آیات مختلف جمع‌آوری کرده است. اکنون در این کتاب ۱۲ عامل را به‌عنوان عوامل سعادت و سه عامل را نیز به‌عنوان موانع سعادت یاد می‌کند.

عواملی که برای سعادت ذکر می‌شود:
اولین چیز که عامل سعادت است، «ایمان واقعی» است. ایمان واقعی را در چند چیز می‌توان تعریف کرد: یکی ایمان به خداست، یکی ایمان به وحی و قیامت.
این‌ها عامل اول سعادت هستند.
عامل دوم سعادت: یاد خداست، ذکر خداست.
عامل سوم: تبعیت از خدا و پیغمبر.
عامل چهارم: عبادت.
عامل پنجم: تزکیه نفس و تهذیب روح.
عامل ششم: تقوا.
عامل هفتم: صبر.
عامل هشتم: صدق (راستگویی).
عامل نهم: توبه است که بازگشت به خدا باشد.
عامل دهم: امانت‌داری و وفای به عهد.
عامل یازدهم: جهاد و هجرت در راه خداست.
عامل دوازدهم: انفاق در راه خداست.

موانع سعادت نیز عبارت‌اند از:
مانع اول: دروغ بستن به خدا (اخترا علی الله).
مانع دوم: دروغ شمردن آیات خداست (تکذیب آیات الهیه).
پس ۱۲ عامل سعادت و دو مانع سعادت را اینجا در این کتاب، مصنف محترم یاد می‌کند.

خوب، ما چند درسی را در خدمت بحث بودیم و این درس ششم هستیم. احتمالاً چیزی حول‌وحوش ۷ جلسه در محضر درس ششم خواهیم بود. درس ششم با آیات ابتدایی سورهٔ مبارکهٔ مؤمنون آغاز می‌شود: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ * الَّذِينَ هُمْ فِي صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ * وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ * وَالَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَاةِ فَاعِلُونَ * وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ * وَالَّذِينَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ * وَالَّذِينَ هُمْ عَلَىٰ صَلَوَاتِهِمْ يُحَافِظُونَ * أُولَئِكَ هُمُ الْوَارِثُونَ.»

این آیات ابتدایی سورهٔ مبارکهٔ مؤمنون دربارهٔ این است که چه کسانی به فلاح رسیده‌اند؟ مؤمنین. نمی‌فرماید ایمان عامل فلاح است. یک نکته‌ای را علامه طباطبایی در جایی از المیزان به آن اشاره می‌کند که نکتهٔ بسیار قیمتی است؛ قرآن با مفهوم کار ندارد، قرآن با مصداق کار دارد. نمی‌فرماید «الایمان یوجب الفلاح». ما درسی که می‌خوانیم، در کلاس به نحو آکادمیک این‌جور می‌گوییم: «آنچه موجب سعادت است، ایمان است.» این‌ها همه‌اش می‌شود مفهوم، می‌شود ذهن، می‌شود تصور. قرآن با واقعیت کار دارد. ایمان جایی نیست که جدا از مؤمنین باشد؛ مؤمنین هستند که ایمان را محقق می‌کنند. ایمان (عَرَض) جوهر می‌خواهد؛ جوهرش مؤمن است. مؤمن به فلاح می‌رسد. نگویید: «ایمان موجب فلاح است»، بگویید: «مؤمن به فلاح رسیده است.» فلاح مؤمن قطعی است. «قد» آورده: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ»، نه «یفْلَحُ الْمُؤْمِنُونَ.» «قَدْ أَفْلَحَ»، به فلاح رسیده‌اند. مؤمنان به فلاح رسیده‌اند.

وقتی بحث از مؤمن می‌شود، حالا ما باید بگردیم، پیدایش کنیم، ببینیم کیست و چه شکلی است و چه‌ها دارد که به فلاح رسیده است. اولین عاملی که برای مؤمنان در تعریفشان (که به فلاح رسیده‌اند) بیان می‌شود، حاکی از این است که انگار همه چیز مقدمه بوده برای این و این آن عامل اصلی فلاح مؤمن است. آن عامل اصلی ایمان مؤمن، اصلاً مؤمن را این مؤمن کرده است؛ آن چیست؟ نماز. برای همین هم در روایاتمان داریم که اگر کسی اهل نماز نبود، خدای نکرده از دایرهٔ ایمان خارج است. بی‌نماز کافر است. کافر نه در برابر اسلام، بلکه کافر در برابر ایمان. کافر در برابر اسلام اگر باشد، اگر دست تر به او بزند، نجس است. ازدواج با او نمی‌شود کرد و احکام دیگری که از پدرش ارث نمی‌برد و قضایای این‌شکلی که احکام فقهی کفر است. شهادتش قبول نمی‌شود و قضایای دیگری که حالا برای کافر مطرح است. ولی بی‌نماز از این‌جور کافرها نیست. بی‌نماز کافر در برابر مؤمن است. خوب، آن احکام ظاهری اینجایی را ندارد. ولی فرق نمی‌کند، فلاح هم ندارد، عاقبت‌به‌خیر نمی‌شود؛ کسی که اهل نماز نیست، عاقبت‌به‌خیر نمی‌شود. تازه، ما در روایاتمان داریم که کسی که استخفاف به نماز بکند، این هم محروم است از شفاعت، از عنایات، از بهشت، از توجهات رحیمیهٔ خدای متعال.

خوب، استخفاف به نماز یعنی چه؟ یکی در میان می‌خواند. بی‌نماز نیست، ولی حالا ماه رمضان‌ها می‌خواند، غیرماه رمضان نمی‌خواند. ظهر را می‌خواند، صبح را نمی‌خواند. نماز صبح شد، می‌خواند؛ نشد، نمی‌خواند. بعد هم قضایش را نمی‌خواند. خیلی تقیدی ندارد به اینکه نماز صبح بیدار شود. حالا خواب ماند، ماند. حالا ظهر و عصر هم مثلاً در اداره نماز جماعت است، حالا می‌خواند. مغرب و شام، حالا اگر شد، حالا توانست، می‌خواند. اگر هم شد، حالا تا ۱۱-۱۲، این‌ها. یک وقتی هم یادش می‌رود: «امشب نخواندیم.» مثلاً حالا باز فردا مثلاً «اگر یادم بود، می‌خوانم.» این‌ها می‌شود استخفاف به نماز، مستخف به صلات. کسی که استخفاف به نماز دارد، از شفاعت اهل‌بیت محروم است؛ چه رسد به کسی که اصلاً نماز نمی‌خواند. قرآن هم کسی که نماز نمی‌خواند را کافر دانسته است در آیاتی که الان محل بحث ما فعلاً اینجا نیست. بعداً شاید در مورد نماز یک درس جداگانه داریم. اگر فرصتی بشود، ان‌شاءالله آن درس را هم می‌خوانیم و در مورد نماز نکاتی را عرض می‌کنیم.

عامل اصلی فلاح که ایمان است، عامل اصلی ایمان نماز است. آن هم نه هر نماز؛ «الذین هم فی صلاتهم خاشعون». اگر نماز نخواند که هیچی، ولی اگر نمازش هم نماز بی‌خشوع باشد، این هم خیلی او را به جایی نمی‌رساند. خدا نصیب ما بکند. خوب، دیگر من به احوال خودم که نگاه می‌کنم، با این نمازهای بی‌خاصیت، بی‌توجه، سرسری، خوب همه این‌ها می‌خواهد خلاصه بشود در آن نماز و خشوع در نماز که مؤمن و اصل چیزی که برای تفسیر و توضیحش می‌فرماید، این است. خوب، من که همین‌جا، همین‌جا از این فیلتر رد نمی‌شوم. بقیه، به تعبیر برخی بزرگان، هم علامه در ذهنم هست که این نکته را اشاره می‌کند، مرحوم آیت‌الله‌العظمی بهجت (ره)، که آیات بعدی سورهٔ مبارکهٔ مؤمنون توضیح این خشوع در نماز است، راه رسیدن به این خشوع در نماز است. انگار آن علت اخیر این خشوع در نماز، همه‌اش می‌شود مقدمه.

فرض بفرمایید که مثلاً نطفه، عامل شکل‌گیری کودک است، ولی خود این نطفه از خیلی چیزها تشکیل می‌شود: قند و خون و مواد شیمیایی و سلول‌ها و ژن‌ها و این‌ها همه دست‌به‌دست هم می‌دهند، می‌شوند نطفه. این نطفه، آن عامل اخیر و علت اخیری است که وقتی به رحم می‌رسد، بچه را شکل می‌دهد، ولی خودش خیلی عقبه دارد، پشتوانه دارد، خیلی چیزها دست‌به‌دست هم داده که نطفه شکل بگیرد. از این مثال می‌شود استفاده کرد برای اینکه در مورد مؤمن هم این‌طور است که آن علت اخیر ایمانش و فلاحش نماز است، آن هم نماز با خشوع. ولی این خودش یک چیزهایی باید باشد که این را شکل بدهد.
چه‌ها؟ «وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ.» چه چیزی انسان را به خشوع در نماز می‌رساند؟ اعراض از لغو. این را هم علامه می‌فرمایند، هم آیت‌الله بهجت.
کارهای بیهوده‌ای که لغو از چی؟ لغو از ایمان، زندگی مؤمنانه. هر چیز بی‌ربط به ایمان می‌شود لغو. حرف لغو، کار لغو. نه اینکه حالا مثلاً استراحت بشود لغو، تفریح بشود لغو، شوخی بشود لغو. یک وقتی شوخی، ادخال سرور در قلب مؤمن است. با همین توجه انسان شوخی می‌کند. خوب، وقتی من با این توجه شوخی می‌کنم، یک چیزی می‌گویم که دلمان را شاد کنم، یک چیزی نمی‌گویم که دل او را بشکنم، یک چیزی نمی‌گویم که تحقیرش کنم، ناراحتش کنم یا وقتش را تلف کنم، سر کارش بگذارم. شوخی مؤمنانه، تفریح مؤمنانه؛ تفریحی که انبساط خاطر بیاورد برای خودم و دیگران. فشار کاری، خستگی کاری به‌واسطهٔ این تفریح برطرف می‌شود. انرژی و توان پیدا می‌کنم برای عبادت‌های دیگر، کارهای جدی دیگر. در روایت امام کاظم علیه‌السلام هم دارد که مؤمن وقتش را چهار قسمت می‌کند: یکیش تفریح است، لذت‌های حلال است و می‌فرماید: «به پشتوانهٔ این، به بقیهٔ کارها می‌رسد.» اگر عبادت دارد، اگر به آخرتش می‌رسد، اگر به دنیایش و زندگی‌اش می‌رسد، به خانواده‌اش می‌رسد، آن چیزی که باعث می‌شود که انرژی داشته باشد برای این‌ها، آن تفریح درست است. با برنامه ورزش می‌کند، مسافرت می‌رود، بگو بخند دارد، مناطق خوش آب‌وهوا می‌رود، غذای خوب اگر فرصتش باشد، اگر پولش را داشته باشد، تهیه می‌کند برای خانواده‌اش. «خود توسعه برای عیال» سفارش دین ماست. هم صمیمیت است، هم عاطفه است، هم تفریح سرگرمی. خوب، این گاهی انگیزه‌ای تویش است. یک انگیزهٔ مؤمنانه‌ای. صمیمیت اینجا شکل گرفت. آن وقت مسجد هم با او می‌آید، هیئت و حرم هم با او. این‌جور انگیزه‌ای از لغویت خارج می‌کند. به‌نظر می‌رسد —حالا فتوا نمی‌شود داد— حلال و به افراط هم کشیده نمی‌شود. وقتی که انگیزهٔ این‌شکلی و هدف مؤمنانه پشتش می‌آید، از لغو خارج می‌شود. ولی وقتی انگیزهٔ مؤمنانه پشتش نباشد، مطالعه و درس خواندن هم که باشد، می‌شود لغو. درسی که تویش هدف مؤمنانه‌ای نیست، انگیزهٔ الهی نیست، جهتی را طرف برای خودش معین نکرده که این درس خواندن، یک کانالی داشته باشد به ایمانش و از این درس خواندن یک چیزی بریزد در ایمانش، یک چیزی، یک شبکه‌ای را تعریف بکند، اتصالاتی را تعریف بکند که از درس خواندنش پیوند برقرار بشود تا ایمان. بگوید: «درس می‌خوانم برای اینکه خدمتی برسانم به کشورم، رشد علمی کشورم، توسعهٔ فناوری، اختراع، کشف، خدمات رفاهی، تدریس بکنم، شاگردپروری بکنم، دانش را پیش ببرم، پیشرفت علمی ایجاد بکنم.» این‌ها با انگیزه‌های الهی می‌شود رفتار مؤمنانه. وقتی این‌ها نیست، می‌شود لغو. پول درآوردن اگر انگیزه‌های الهی تویش نباشد، می‌شود لغو. لغو که آمد، خشوع در صلات می‌رود. رفتاری که لغو باشد، چون توجه مؤمنانه را کم می‌کند، لغو این است، حواس‌پرتی می‌آورد. آن وقت دیگر عبادت انسان هم کیفیت ندارد. ولی وقتی رفتاری مؤمنانه و با توجه بود، با دقت بود، با حساب‌وکتاب و انگیزهٔ مؤمنانه بود، چون توجه، این توجه‌ها جمع می‌شود در نماز، این ذخیره می‌شود در نماز، استفاده می‌شود، می‌شود خشوع در نماز. پس عامل اصلی فلاح انسان، نماز باکیفیت و با خشوع است و عامل اصلی رسیدن به خشوع در نماز، اعراض از لغو است.

حالا اعراض از لغو چه می‌خواهد؟ «وَالَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَاةِ فَاعِلُونَ.» انسان باید اهل زکات باشد. همه چیز زکات دارد. انسان وقتی توجه به زکات امور مختلف داشته باشد، این خودش باعث می‌شود که گرفتار لغو نشود. ما در مورد این یک بحثی را داشتیم که چند جلسه در مورد زکات صحبت کردیم. زکات‌های مختلف. یک دهه‌ای فکر می‌کنم شاید هفت هشت جلسه بحث‌هایی را داشتیم که الان دیگر نمی‌خواهم به آن اشاره کنم. روایات متعددی داریم. مثلاً می‌فرماید که «جمال زکات دارد، شجاعت زکات دارد، قدرت زکات دارد.» آدمی که توانمند است، تواناست، زکات توانایی‌اش را بدهد. کسی که زیباست، چه آقایی که زیباست، چه خانمی که زیباست، زکات زیبایی‌اش را باید بدهد. یک خرجی دارد. هر عنایتی که خدا به کسی می‌کند، هر چیزی که خدا به کسی می‌دهد، در ازای این که گرفته، باید یک چیزی را بدهد. زکاتش. توجه به این نسبت که هر چیزی که گرفتم، در ازایش یک چیزی را باید بدهم، توجه نسبت به این قضیه باعث می‌شود که انسان از لغو خارج شود. رفتارهای انسان هدفمند می‌شود، ضابطه‌مند و قاعده‌مند می‌شود. انسان رفتارهایش مبتنی بر زکات می‌شود. حالا یک بخش هم زکات مالیه، پولی که درمی‌آورد، صدقه می‌دهد، انفاق می‌کند، خمس می‌دهد، آن یک بخشش است. یک بخشش هم زکات‌های دیگری است که آدم در زندگی دارد. هر چیزی زکات دارد که خوب بحثش مفصل است.

«وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ.» این هم خودش انگار یک مقدمه‌ای دارد و آن مراقبت از دامنهٔ پاکی، از آلودگی‌های جنسی، گناهان جنسی. انگار آن چیزی که سرمنشأ ورود به این زکات‌ها می‌شود، این مراقبت آدم از خودش است. خصوصاً این غرائز سرکش جنسی. این آتش قدرت این را دارد که آدم را کامل بسوزاند. خیلی غریزه قوی است. چون کششی است که خدا قرار داده. کشش‌های دیگر، شیطان کلی باید زحمت بکشد که این کشش‌ها فعال بشود. این کششی که خدا خودش فعالش می‌کند. تا انسان به بلوغ می‌رسد، خود خدا آتش را روشن می‌کند. آتش‌های دیگر انگار باید یک کاری، یک جرقه‌ای بزند که روشن کند. این را خود خدا جرقه‌اش را روشن می‌کند. چون اگر نباشد، کسی ازدواج نمی‌کند، بقای نسل نمی‌شود. اینکه غریزه روشن می‌شود، دیگر شیطان همان اول شروع می‌کند با این آتش پخت‌و‌پز کردن، تصرف کردن و دست گرفتن. برای همین مراقبت جدی می‌خواهد در برابر شیطان که آلوده نشود. در آیات بعدش توضیح می‌دهد راه حلش چیست که راه حلش ارتباط با همسر یا کنیز که حالا سابق بوده، ولی اگر بیشتر از این باشد، دیگر می‌شود «أُولَئِكَ هُمُ الْعَادُونَ.» می‌شود تجاوزگر. حدود را مراعات نمی‌کند. قاعده‌مند و ضابطه‌مند نیست. یعنی انگار آن بخش اصلی ضابطه شدن، آن چیزی که مقدمهٔ این است که انسان ضابطه‌مند بشود، کنترل غرائز و شهوات، خصوصاً غرائز جنسی، خودش است. این اگر نباشد، اصلاً دیگر بقیه‌اش نمی‌آید. کامل انسان سقوط می‌کند. کامل از وادی انسانیت و عبودیت خارج می‌شود. آن‌جایی که همه شکار می‌شوند، اسیر حیوانیت می‌شوند، اسیر شیطان می‌شوند، وادی غرائز، خصوصاً غرائز جنسی. خیلی روایت هم دارد. شیطان گفت: «ابلیس گفت من سپاهی قدرتمند‌تر و مهم‌تر از سپاه زنان ندارم.» زنان اینجا معنایش همان جاذبه‌های جنسی است. واقعاً قدرت بالایی دارد. خیلی کشش دارد و خیلی آدم‌های قدرتمند در عرصهٔ ایمان را زمین زده، داغون کرده، استخوان‌هایشان را خرد کرده است. خوب، پس این مسیر می‌شود مسیر فلاح. دامنشش را کنترل می‌کند، کشیده می‌شود به زکات، اهل ضابطه می‌شود، خرج می‌کند از داشته‌های خودش، از چیزهایی که خدا بهش داده. این ضابطه‌مندش می‌کند. ضابطه‌مند که شد، از لغو خارج می‌شود، اهل توجهات ایمانی می‌شود، اهل اتصال به خدا می‌شود. این سرمایه، این ذخیره کجا خودش را نشان می‌دهد؟ در نمازش. خشوع در نماز می‌شود. آن خشوع در نماز که آمد، این مؤمن است و به فلاح رسیده. همهٔ این‌ها مقدمهٔ نماز است. در روایات هم دارد، کلام امیرالمؤمنین علیه‌السلام که «همه چیز پشت نماز تبع الصلاة.» نماز جلوهٔ نماز، سیدهٔ اعمال است. اول پیش حرکت می‌کند، بقیه دنبالش می‌آیند. آن چیزی که آدم را می‌برد نماز، آدم با نماز است که سیر می‌کند. ایمان آدم با نمازش بالا پایین می‌شود. ولی خود این نماز وابسته به چیزهای «فروجهم حافظون» است.

دیگر چه؟ «وَالَّذِينَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ.» انگار یک مقدمهٔ دیگر هم دارد. چقدر این آیات زیباست. به‌به، حلوای شیرین، دستورالعمل دقیق کاربردی. آدم می‌خواهد سیر و سلوک بکند، این‌ها دستور دقیق قرآنی. خوب، حالا این کنترل غرائز خودش یک توانی می‌خواهد. کنترل غریزهٔ جنسی یک زوری می‌خواهد که من بتوانم از پس این بربیایم، یک چکشی داشته باشم تو سر این بکوبانم، بتوانم کنترلش کنم، دست‌وپایش را به زنجیر ببندم، مهار کنم. البته مهار کردن این نیست که خاموشش کنم، جهتش بدهم، تو مسیر حلال، به حرام کشیده نشود. این چه می‌خواهد؟ مراعات امانت و عهد را می‌خواهد. خوب، این دیگر هنوز رفتار مؤمنانه نیست. این دیگر رفتار انسانی است. غیرمؤمن‌ها هم این‌جور مسائل را رعایت می‌کنند. خیلی‌ها این استفاده کردن از آن نور وجودی در فطرت آدم، از آن سرمایهٔ خدادادی در فطرت آدم است. از این نور آدم بهره‌مند می‌شود. آدم مراعات قول و قرارها و امانتش را می‌کند. خیانت در امانت نمی‌کند. پایبند به عهدش است. اگر گفته: «آقا من روزی ۸ ساعت اینجا می‌آیم کار می‌کنم.» اگر گفته: «من فلان چیز را تا فلان وقت می‌رسانم.» اگر گفته: «من این سرمایه که از شما گرفتم، باهاش کار می‌کنم، به سود می‌رسانم و به شما تحویل می‌دهم و مثلاً در این کار مشارکت می‌کنم.» این‌ها واقعاً مایه می‌گذارد. حالا بیرونی پیش می‌آید، تورم، مشکلات اقتصادی، بحثش جداست. آن‌قدری که مربوط به خودش است، کم نمی‌گذارد. همهٔ زورشش را برای حفظ این امانت می‌گذارد، محافظت می‌کند. چیزی که از کسی امانت گرفته، ول نمی‌کند. بچه‌ها بیایند بردارند، ببرند، بشکنند، بیندازند، بعد بیاید بگوید: «ببخشید، دیگر بچه‌است، دیگر از دستش افتاد، شکست.» خوب، شما چه؟ شما بچه بودی؟ عاقل بودی؟ نمی‌دانی نباید آنجا بگذاری؟ وسیلهٔ خودت بود، همین‌شکلی پخش‌وپلا ول می‌کردی وسط کوچه، وسط حیاط؟ بچه‌ها بیایند استفاده کنند، خرابش کنند؟ مراعات امانت. این خود این مراعات امانت نورانیت می‌آورد، لطافت می‌آورد، انضباط اخلاقی برای انسان می‌آورد و این کم‌کم آدم را از این پراکندگی بس، اصحاب شمال بودند، اصحاب شمال شمول، باری‌به‌هرجهت بودند. بی‌حساب‌وکتاب بودن، شمول همین‌جور فراگیر است؛ یعنی شامل فلان چیز می‌شود، یعنی می‌رود تا آنجا. کسی که هیچ چیزی جلو دارش نیست. هر سمتی که دلش بخواهد می‌رود، می‌شود اصحاب شمال. عمامه جلوش وا بشود، هرجا خواست برود. این بی‌قاعده و بی‌ضابطه زندگی کردن است. این می‌شود حیوانیت، اصحاب مشئمه، اصحاب شمال. این به فلاح نمی‌رسد. از جاهایی که همه دیگر این مسائل را رعایت می‌کنند، مراعات امانت است، مراعات عهد است، وجدان کاری داشتن، مراقب بیت‌المال بودن، مراقب مال مردم بودن، تعهد داشتن. این‌جور که شد، ضابطه پیدا می‌کند در زندگی‌اش. دیوار چیده می‌شود. یک سری خط و خطوط دارد. حدود برایش تعریف می‌شود. این حدود کمکش می‌کند که آنجایی هم که می‌خواهد لغزش پیدا کند، از مسیر خارج بشود، این نورانیت، این صفا، این ایمانی که آرام‌آرام دارد شکل می‌گیرد، آنجاها دستش را می‌گیرد. خود این هم باز یک مقدمهٔ دیگری می‌خواهد. همین مراعات عهد و امانت. این سرمایه‌ای می‌طلبد. یک سرمایهٔ اولیه می‌خواهد. وگرنه آدم اهل همین هم نمی‌شود. برای چی من باید خودم را به زحمت بیندازم که مثلاً بیت‌المال آسیب نبیند؟ من کیفش را می‌کنم. به درک بیت‌المال. مگر بقیه چه خاصیتی برای من دارند که من به فکر آن‌ها باشم؟ بار خودم را باید ببندم. نان خودم را باید بکنم. به درک بقیه بدبخت می‌شوند. زرنگی هم هست تازه. ۴ ساعت کار می‌کنم، ۸ ساعت رد می‌کنم. کی می‌فهمد؟ این خودش یک حساب‌وکتابی دارد. یک باور به غیب را می‌طلبد. ابتدائیاتی از تدین را می‌طلبد. خوب، حالا چکار کنیم برای اینکه آن ابتدائیات برایمان شکل بگیرد؟

«وَالَّذِينَ هُمْ عَلَىٰ صَلَوَاتِهِمْ يُحَافِظُونَ.» محافظت بر نماز می‌خواهند. با نماز شروع کرد، با نماز تمام کرد. الله اکبر! اگر کسی اهل نماز اول وقت باشد، خود این محافظت بر نماز است. نه اینکه نماز بخواند، نه. بر وقت نماز محافظت کند. حالا یک بخشی از این محافظت این است که نماز قضا نشود. خود این هم بالاخره یک چیزی است، خوب است. نماز صبحش قضا نشود. همین هم در درازمدت خیلی دستش را می‌گیرد. ولی اصل محافظت بر نماز، محافظت بر نماز اول وقت است. اینکه آمد، این مقید می‌شود. مقید که می‌شود، ضابطه پیدا می‌کند. از این هرهری‌مسلکی، از این باری‌به‌هرجهت بودن، از این پراکندگی و تشویش، ول بودن و رها بودن، یله بودن، افسارگسیخته بودن خارج می‌شود. افسارگسیخته حیوانی است که افسارش را پاره کرده، در کنترل نیست. هیچ‌کس دیگر نمی‌تواند آن را مهار کند. هرجا بخواهد می‌رود، به همه چیز آسیب می‌زند. آن ظرف را پرت می‌کند، آن آینه را می‌اندازد، تلویزیون را می‌شکند. هیچ‌کس نمی‌تواند مهارش کند. تا وقتی افسارش دست صاحبش است، کنترلش می‌کند، نمی‌گذارد در دره برود، چیزی آسیب نمی‌زند. این افساری که باید انسان در دست صاحبش داشته باشد تا دست از پا خطا نکند، محافظت بر نماز، نماز اول وقت. چرا بزرگان می‌فرمودند نماز اول وقت آدم‌ها را به همه جا می‌رساند؟ خیلی تویش اسرار است. مرحوم آیت‌الله علی‌آقای قاضی فرموده بود: «اگر کسی نماز اول وقت خواند، مداومت داشت، بعد از مدتی احساس کرد که هیچ سیری ندارد، هیچ تحولی، هیچ حرکتی برایش شکل نگرفته، این بیاید حالا بر اساس یک صورت من آب دهان بیندازد.» بر اساس یک نقل دیگر، «من را لعنت کند.» خیلی حرف بلند است. مگر می‌خرند برای خودشان. آیت‌الله بهجت هم می‌فرمود که «اصل همهٔ دستورالعمل‌ها همین محافظت بر نماز اول وقت است. همه چیز برای آدم حاصل می‌شود. آدم ضابطه‌مند می‌شود، آدم قانون‌مند می‌شود، آدم حساب‌وکتاب سرش می‌شود، حواس جمع می‌شود. بعد مراعات امانت می‌کند، مراعات عهد می‌کند، مراقبت می‌کند از غرائز جنسی‌اش. بعد مراقبت زکات‌های دارایی‌هایش را دارد. بعد از لغو خارج می‌شود. اثر آخرش هم می‌شود نماز با خشوع.» راه رسیدن به نماز با خشوع، محافظت بر نماز است. این مسیر را طی می‌کند. محافظت بر نماز سیر می‌کند. از نماز به نماز می‌دهد. با نماز، نماز آدم درست می‌شود. با نماز اول وقت به نماز با خشوع می‌رسد و همه چیز در نماز است. همه عاقبت‌به‌خیری و خوشبختی دنیا و آخرت در نماز است.

یک فیلمی هست. یک آقای به آیت‌الله بهجت می‌گوید: «من نماز نمی‌خوانم.» یک عزیزی به ما پیام داده بود که «صدها ساعت صحبت گوش دادم توی این‌ها، ولی نماز نمی‌خوانم. نمی‌دانم حسم نمی‌کشد به نماز.» این جملهٔ آیت‌الله بهجت را به ایشان عرض کردم. فیلمش هست. شخص با آیت‌الله بهجت، حالا کی چه حرفی دارد؟ به چه کسی می‌زند؟ کسی که همهٔ زندگی‌اش نماز بود. «نماز نمی‌خوانم، چکار کنم؟» ایشان می‌فرماید: «اگر نه دنیا می‌خواهی، نه آخرت می‌خواهی، نخوان. اگر هیچی نمی‌خواهی، نخوان.» خیلی حرف رندانه‌ و حکیمانه‌ای است. نمی‌گوید: «بخوان. اگر دنیا، آخرت می‌خواهی، بخوان.» می‌گوید: «این وضعی که تو داری، یعنی من هیچی نمی‌خواهم. نه دنیا می‌خواهم، نه آخرت.» بی‌نیازی است؟. این است: هیچی نداریم. هیچ خیر و برکت و حمایتی از زندگی تو نیست. هیچ نوری در زندگی تو نیست. هیچ دستی از غیب پشتیبان تو نیست. در یک اقیانوس ول و رهایی، با اولین کوسه، با اولین نهنگ، کارت تمام است. کوسه و نهنگ هم نمی‌خواهی، خرچنگ‌های دریا برایت بس است. کوچک‌ترین آسیبی نابودت می‌کند. آنی که انسان را نگه می‌دارد، در ولایت خدا می‌آورد، در ربوبیت خدا می‌آورد، نماز رشتهٔ اتصال با اوست. فرشتهٔ اتصال یا رشتهٔ اتصال قطع کردم. یک هواپیما ارتباطش با برج مراقبت قطع بشود، خوب کارش تمام است. مگر می‌شود رابطه را قطع کرد با فرماندهی کل قوا؟ فرماندهی کل عالم او دارد من را مدیریت می‌کند. او رادار می‌دهد. او من را رادار پیدا می‌کند. ارتباط با خدا این است. ارتباط قطع می‌شود بدون نماز. بدون نماز کسی به فلاح نمی‌رسد. بدون نماز با خشوع به فلاح نمی‌رسد. چه کار کنیم به نماز با خشوع برسیم؟ محافظت بر نماز داشته باشیم. آرام‌آرام ما را به خشوع در نماز می‌رساند. دنیا و آخرت را تأمین می‌کند. این فلاح فقط فلاح آخرتی نیست. فلاح دنیایی هم هست. در همین دنیایش هم آنهایی که اهل نمازند خوشبختند. آنهایی که اهل نماز شبند خوشبخت. چه رسد به نماز. البته نماز معمولی هم خیلی برکات دارد، نماز واجب. ولی هرچه برود به سمت مستحبات و کیفیتش بالاتر بشود، دنیای انسان هم آبادتر می‌شود. روایات هم دارد به این مضامین که اگر کسی نماز شب می‌خواند و ادعای فقر می‌کرد و احساس بدبختی می‌کرد، بگویید: «دروغ می‌گویی. آیا نماز شب نمی‌خوانی؟ تو این ادعای فقرت داری، دروغ می‌گویی.» فقر آن حالتی است که در نفسش، «فجعل غنای فی نفسی.» فرق وضعیت بیرونی نیست. یک ادراک درونی. احساس فقر داشتن نیست. احساس داشتن است. احساس نداشتن غنا. احساس داشتن است. فقر احساس نداشتن است. گاهی پیکان دارد، ولی احساس دارایی می‌کند. گاهی سانتافه دارد، ولی احساس نداری. آنی که سانتافه دارد و احساس نداری می‌کند، فقیر است. آنی که پیکان دارد و احساس دارایی می‌کند، ثروتمند است و نمی‌شود کسی نماز شب بخواند و احساس نداری بکند. برای اینکه سراسر نور و ارتباط با مبدأ هستی است. ارتباط با غیب است. دلگرمی ایمان، انس با خدای متعال است. اگر روزی کسی بشود، خدا روزی همه‌مان بکند، روزی کسی بشود نماز شب مداوم هر شب و ان‌شاءالله هی باکیفیت‌تر، خدا نصیب همه‌مان بکند. این‌ها می‌شود راز فلاح.

همه انسان‌ها در پی کمال‌اند. هر کسی رسیدن به چیزهایی را برای خودش کمال می‌داند. همه کمال می‌خواهند، ولی در موردش اشتباه می‌کنند. همه قدرت می‌خواهند، همه عزت می‌خواهند، همه ثروت می‌خواهند. در مصداق ثروت و عزت و کمال اشتباه می‌کنند. افرادی دلبستگی‌شان به زندگی مادی دنیاست و کمال را در مزایای دنیوی، مثل مال، مقام، زیبایی، نسب و غیره جست‌وجو می‌کنند. علامه در صفحهٔ ۳۲۷ فرمود: «یک عده فکر می‌کنند که کمال به هیکل باربی‌گونه داشتن، دماغ فلان داشتن و چشم فلان داشتن و موهای فلان داشتن و قد بلند داشتن، ماشین آخرین سیستم داشتن، باغ در لواسان تهران داشتن، حساب مالی پر از پول، لااقل آدم یک دو سه میلیاردی ذخیره داشته باشد در حسابش.» این‌ها می‌شود کمال. این‌ها می‌شود خوشبختی. همه هم دنبال خوشبختی می‌گردند، دنبال یکی می‌گردند خوشبختشان کند. همسری که خوشبختشان کند. شوهری که خوشبختش کند. رفیقی که خوشبختش کند و خوشبختی هم همین است: یکی باشد که من را تأمینم کند. از جهت مالی غصه نداشته باشم. هر وقت سفر خواستم بروم، هر جا خواستم بروم، هر لباسی خواستم بخرم، آب در دلم تکان نخورد. این هم می‌شود کمال. این‌ها می‌شود خوشبختی. ولی خدای متعال که خالق انسان است، این‌ها را کمال و خوشبختی و سعادت نمی‌داند. خوشبختی انسان در نماز است. «الَّذِينَ هُمْ فِي صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ.» خوشبختی انسان در ایمان است. مؤمنان خوشبخت‌اند، نه پولدارها، نه خوشگل‌ها. مؤمنان خوشبختند. اگر خوشگل هم باشد، خوش‌به‌حالش بیشتر؛ اگر پولدار هم باشد، خوش‌به‌حالش بیشتر. چون مؤمنی است که از پولش به نفع ایمانش استفاده می‌کند. از زیبایی‌اش به نفع ایمانش استفاده می‌کند. این دو برابر سود است. اگر زشت باشد، باز هم خوش‌به‌حالش. اگر فقیر باشد، باز هم خوش‌به‌حالش. اگر فقیری که فقرش او را در ایمانش مستحکم‌تر می‌کند، بیشتر خوش‌به‌حالش. اگر زشتی باشد که به‌واسطهٔ زشتی‌اش دل‌شکسته دارد و ارتباطش با خدا گرم‌تر است، بیشتر، بیشتر خوش‌به‌حالش. خوشبختی آدم در ایمان است، در ارتباط گرم و صمیمانه با خدای متعال است. این ارتباط گرم و صمیمانه کجا خودش را نشان می‌دهد؟ بقیه جاها ادعاست. «ما خدا را داریم، خدا پشت ماست.» در این دنیا فقط یکی پشت ماست. از این حرف‌ها زیاد آدم می‌شنود. طرف نماز هم نمی‌خواند. نهجی به معنی نه هیچ‌چیز، نه هیچی، هیچ‌کدام از واجبات و تدین و رساله و هیچی، هی. ادعایش هم می‌شود خدا با ماست، خدا را داریم، پشت من فقط یک نفر است. این علامت رابطهٔ گرم و صمیمانه با خدا داشتن در نماز است. آن هم نه نماز معمولی، نماز خشوع. نمازی که در این نماز وقتی حرف می‌زند، دارد حرف می‌زند، دارد گفت‌وگو می‌کند. رابطه برقرار است. تماس برقرار می‌شود. بنده وقتی یک سری جملات برای خودم حفظ می‌کنم، می‌خوانم تو خلوتم. یک وقتی هم به یک کسی، با یک شخصیت بزرگی تماس گرفتم، دارم همان حرف‌ها را بهش می‌گویم. خیلی حال من در این دو تا فرق می‌کند. در یکی خیس عرق هستم، بدنم دارد می‌لرزد، حسی ندارم. نماز اهل‌بیت چه بود؟ تمام مفاصل بدنشان می‌لرزید، اشکشان جاری می‌شد، خیس عرق می‌شدند. این می‌شود خشوع در نماز. این می‌شود علامت رابطهٔ گرم و صمیمانه با خدا داشتن. بقیه‌اش دیگر همه‌اش ادعاست. اگر خشوع در نماز نبود، ادعاست. خدایا، به تو پناه می‌بریم از اوضاع و احوالی که قلب ما دارد. پس تو می‌خواهیم به ما نماز با خشوع عنایت بکنی. پس خدای متعال که خالق ماست و می‌داند خوشبختی ما چیست، خوشبختی ما را در ایمان ما می‌داند. خوبی حالا چه‌ها ما را به این ایمان می‌رساند؟ البته ایمان را به عنوان یکی از عوامل در این کتاب یاد می‌کند. بر اساس توضیحی که عرض کردیم، آنها همه چیزهای دیگر همه‌اش خودش از فروع ایمان است. ما یک عامل فقط داریم برای خوشبختی‌مان، آن هم ایمان است. بقیه چیزها یا از جهت نظری دارد ایمان را تقویت می‌کند یا از جهت عملی دارد ایمان را تقویت می‌کند. همهٔ این‌ها یک سری کانال است که می‌ریزد در این معدن ایمان. آخرش یک چیز است، اصل داستان که ایمان است. ایمان کنار بقیه چیزها نیست. ایمان محصول بقیه چیزهاست. ایمان مولد بقیه چیزهاست. ایمان هم خودش نماز باکیفیت ایجاد می‌کند، هم به‌واسطهٔ نماز باکیفیت ایجاد می‌شود. یک رابطهٔ دوطرفه دارد. یک سری مجاری که بهش می‌ریزد. از یک سری مجاری هم خروجی‌اش است. از نماز می‌ریزد به ایمان، از ایمان می‌ریزد به نماز.

مرحوم آیت‌الله مصباح مثال درخت را می‌زند که دی‌اکسید کربن می‌گیرد، اکسیژن می‌دهد. هرچه بیشتر دی‌اکسید کربن می‌گیرد، بیشتر اکسیژن می‌دهد. هرچه بیشتر دی‌اکسید کربن می‌گیرد، بیشتر رشد می‌کند. هرچه بیشتر رشد می‌کند، بیشتر اکسیژن می‌دهد. هرچه بیشتر اکسیژن می‌دهد، بیشتر رشد می‌کند. هرچه بیشتر رشد می‌کند، بیشتر دی‌اکسید کربن می‌گیرد. این رابطهٔ ایمان با عمل صالح است. هرچه بهتر نماز می‌خواند، ایمانش تقویت می‌شود. هرچه ایمانش تقویت می‌شود، بهتر نماز می‌خواند. هرچه صبر بر گناه می‌کند، ایمانش تقویت می‌شود. هرچه ایمانش تقویت می‌شود، بیشتر صبر بر گناه می‌کند. هرچه که احساس رضایت از خدا و تقدیرات الهی می‌کند، ایمانش بیشتر می‌شود. هرچه ایمانش بیشتر می‌شود، احساس رضایتش از تقدیرات الهی بیشتر می‌شود. پس ایمان یک چیز جدا از بقیه نیست، ولی اینجا در کتاب ایمان را کرده عامل اول. ۱۱ تا چیزند بعدش آمده جهاد و چه و چه و چه، در حالی که با این توضیح که عرض کردیم، این بیان به این شکل باید باشد. خوبی، پس اولین عامل بر اساس بیان این کتاب ایمان است که جزء سبب‌های مؤثر در خوشبختی انسان است. ایمان یعنی چه؟ یعنی باور قلبی. یعنی من اعتقاد دارم به یک سری چیزها. آدم اعتقاد دارد. مثلاً طرف می‌گوید: «آقا من اعتقاد دارم این تخم‌مرغ را که بشکنم، چشم‌زخم رفع می‌شود.» این اعتقاد، این ایمان. حالا یا این یک مبنا دارد یا ندارد. آدم برای اعتقاداتش باید برهان داشته باشد. «قُل هَاتُوا بُرهَانَکُمْ.» باید بینه داشته باشد، حجت داشته باشد. «از کجا آوردی این را؟ این اعتقاد را از کجا آوردی؟» من اعتقادم این است که این بت فلان اثر را دارد. اعتقادم این است که فلان جمله را بنویسم، فلان چیز، فلان اتفاق برایم می‌افتد. نعل اسب بزنم به مغازه‌ام، روزی‌ام افزایش پیدا می‌کند. نمک بریزم روی عکسم، بدی‌ها و چشم شور ازم رفع می‌شود. این‌ها همه‌اش اعتقادات است. ولی پایه می‌خواهد، مبنا می‌خواهد، تعقل و برهان می‌خواهد، استدلال و حجت و بینه می‌خواهد. پس ایمان، آن اعتقاد است، آن باور است، آن باور قلبی انسان است.

البته مراتبش شدت و ضعف دارد. تو همین بحث‌ها، همین نکاتی که عرض کردم، بعضی خیلی اعتقادشان سنگین است. کسی اگر یک کلمه انکار بکند، می‌گیرند لهش می‌کنند. بعضی‌ها هم حسن اعتقاداتشان دیگر خیلی لرزان است. یک کم قبول داری، یک کم قبول ندارد. بعضی وقت‌ها قبول دارد، بعضی وقت‌ها قبول ندارد. اعتقاد به قبر و قیامت و حساب‌وکتاب و حق‌الناس و این‌ها مثلاً که جزء ایمان به قیامت و معاد است، ایمان به یوم‌الآخر. بعضی خیلی قوی‌اند، یک جوری که اصلاً انگار همین الان جهنم را دارند با همهٔ وجودشان لمس می‌کنند. بعضی‌ها هم مثل بنده آن‌قدر ضعیف‌اند، اصلاً انگار نه انگار جهنمی هست. یک وقت‌هایی یک کمی یادش می‌آید. یک کم، یک کارهایی بکند. این می‌شود مراتب ایمان. گاهی ایمان تنها به خود چیزی تعلق می‌گیرد، ولی ایمان در مرتبهٔ شدید می‌شود، به‌طوری که به پاره‌ای لوازم آن چیز نیز متعلق می‌شود. گاهی از این هم شدیدتر می‌شود، به همهٔ لوازم آن تعلق می‌گیرد. گاهی فقط یک اعتقادی، اعتقاد به یک چیزی دارد، اعتقاد ضعیف. گاهی این اعتقاد که قوی‌تر می‌شود، به لوازم آن هم پایبند می‌شود. گاهی به همهٔ لوازم آن پایبند می‌شود. از جنس مثلاً محبت‌هایی که ما داریم. ببینید مثلاً گاهی ما یک نفر را دوستش داریم، قبولش داریم. قبول داشتن آن‌قدری نیست که پاشم به‌خاطرش مثلاً یک شهری بروم، یک شهر دیگر ببینمش. آرزویم این باشد که یک بار از نزدیک ببینمش. باهاش حرف بزنم، شماره‌اش را پیدا کنم، باهاش صحبت کنم. این هم یک جور قبول داشتن است. قبول داشتنی که انکار نمی‌کنم، بدش را نمی‌گویم، دشمنی باهاش نمی‌کنم. این یک جور اعتقاد است. گاهی این شدیدتر می‌شود. شدیدتر که می‌شود، لوازمی پیدا می‌کند. لازمش این است که بهش ابراز محبت می‌کنم. اگر کسی در موردش بد بگوید، باهاش برخورد می‌کنم. اگر کسی بهش ابراز محبت بکند، به آن هم علاقه‌مند می‌شوم. مثلاً ما علاقه‌ای که مثلاً به رهبر انقلاب داریم، حاج قاسم، سید حسن نصرالله، این علاقه دیگر فرق می‌کند با علاقه‌ای که مثلاً به مثلاً بقال سر خیابان داریم. مسجدی، فلان آدم که در مسجد مثلاً می‌بینیمش، اجمالاً یک ارادتی بهش داریم. در حد مسجد و نماز، سلام‌علیک داریم. آن‌جور قوی نیست که اگر کسی به این توهین کرد، وایسم گل‌آویز بشوم، دعوا بکنم به‌خاطرش. یا اگر کسی به این ابراز علاقه کرد، من هم بیایم مثلاً بهش علاقه‌مند بشوم. لوازمش. گاهی دیگر آن قدر شدید می‌شود، مثل علاقه به اهل‌بیت، ایمان به اهل‌بیت که من جانم را برایش می‌دهم. اگر بدانم یک دستوری دارد و از من چیزی می‌خواهد، هرچه دارم می‌گذارم. این می‌شود شدت آن ایمان و اعتقاد که به همهٔ لوازمش پایبند است. این شدت پیدا می‌کند. اعتقاد و باور به خدا، باور به اهل‌بیت، باور به قیامت، باور به وحی قرآن. قرآن را آتش می‌زنند، خدا آتششان بزند و نابودشان کند. گاهی طرف همین نگاه می‌کند، کف نمی‌زند. برای اینکه قرآن را آتش می‌زند. یک چیزی برای قرآن قائل است. گاهی ناراحت هم می‌شود. گاهی گریه می‌کند. گاهی آن قدر خشم شدید می‌شود که آرزو می‌کند دستش برسد به آنهایی که قرآن آتش زدند، بکشندشان، به جزای کارشان برسانندشان. این‌ها مراتب ایمان است.

پس مؤمنان مراتب ایمانی مختلفی دارند. ایمان واقعی همیشه نشانش عملی است که باهاش است. نمی‌شود یک کسی به خانم اش بگوید: «من خیلی تو را دوست دارم.» روز زن که می‌شود هیچی. روز تولدش که می‌شود هیچی. نه پیام محبت‌آمیزی، نه صمیمیتی، نه توجهی، نه کادویی، نه هدیه‌ای، هیچی به هیچی. بعد بگوید: «نه، من به تو علاقه دارم.» چه علاقه‌ای است؟ هیچ نشانه و بروزی ندارد این علاقه. آنجایی که اقتضای ظهورش هست، باید خودش را نشان بدهد. مثلاً خانم پایش سر خورده، از پله افتاده، پایش شکسته. این هیچ حسی ندارد. انگار نه انگار. «خوب می‌شود.» این ادعا کند: «من علاقه بهت دارم.» این اگر علاقه داشته باشد، پامیشود دست این خانم را می‌گیرد. علاقه شدیدتر باشد، همان‌جا می‌برتش دکتر. علاقه شدیدتر باشد، هر باری که او آه می‌کشد، این گریه می‌کند. احساس می‌کند تمام استخوان‌های بدنش شکسته. امشب اوج عشق عمل. دیگر اظهار محبت عمل. از تویش در می‌آید. ایمان بدون عمل نداریم. من باور به جهنم داشته باشم، هیچ رفتاری که ازش بوی ترس از جهنم بیاید، از من خودش را نشان نمی‌دهد. هیچ رفتاری نیست. این‌جوری نمی‌شود. برای همین قرآن هرجا از ایمان سعادت‌ساز سخن می‌گوید، به دنبالش از عمل صالح هم یاد می‌کند: «آمَنُوا وَعَمِلوا الصَّالِحَات.» مثلاً قرآن می‌فرماید: «مَن عَمِلَ صالِحًا مِّن ذَكَرٍ أَو أُنثَىٰ وَهُوَ مُؤمِنٌ فَلَنُحيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً.» (سورهٔ نحل، آیهٔ ۹۷). هر که عمل صالح انجام دهد، چه مرد باشد، چه زن باشد، به‌شرط اینکه مؤمن باشد، من بهش حیات طیبه می‌دهم. یک حیات جدید بهش می‌دهم. روح جدیدی در او می‌دمم که آن می‌شود روح ایمان. که آن روح وقتی که می‌آید، احساسات، عواطف، ادراکات جدیدی بر آدم شکل می‌دهد که آن کسانی که اهل ایمان نیستند، هیچ درکی از این‌ها ندارند.

ایمان که می‌آید، با خودش حیا می‌آورد. آنی که اهل ایمان نیست، هیچ درکی از این مسئله ندارد. اصلاً تعجب می‌کند که مثلاً یک خانم آن‌قدر حیا دارد و حساس است که مثلاً دستش به نامحرم نخورد، نامحرم دستش نخورد. نمی‌فهمد. «دست بده، مگر چیست؟ مگر چه می‌شود؟» ادراکی ندارد. حیوانات همیشه ادراکی ندارند. حیوانی هیچ درکی از این ندارد که مثلاً الان جاده را بند آورده. این جاده‌های جنگلی که جاده‌های باریکی است، گاهی این گاوها می‌آیند، گاهی پشت هم می‌آیند. یک جادهٔ تنگ و باریک را بند آورده‌اند. ۱۰۰ تا ماشین پشت این‌ها هست. هرچه بوق می‌زند، این‌ها هیچ درکی ندارند. حتی صدای بوق هم اذیت نمی‌شوند. کاری به کار کسی ندارد. در راه خودش را می‌رود. طرف می‌گوید: «من روزه‌خواری نمی‌کنم، من دارم ناهار خودم را می‌خورم.» هیچ درکی از این ندارد. «روزهٔ ماه رمضان این‌ها روزه‌اند. آدم روزه بگیرد. اگر عذری دارد، روزه نگرفته، بعد یک جایی برود غذا بخورد. بقیه نفهمند. حرمت ماه رمضان شکسته نشود. وسط پارک ننشیند، چیزی بخورد، سیگار بکشد.» این روح ایمان هیچ درکی ندارد. می‌گوید: «من دارم سیگار می‌کشم.» خب، مشکلش چیست؟ آن گاو هم در آن جاده می‌گوید: «مشکلش چیست؟ راه خودم را می‌روم.» هیچ درکی از این ندارد که راه بقیه را بسته. یک روحی می‌خواهد. این روح مال ایمان و عمل صالح است: «فَلَنُحيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً.»

در آیهٔ دیگری در سورهٔ رعد، آیهٔ ۲۹، می‌فرماید که: «وَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ طُوبَىٰ لَهُمْ وَحُسْنُ مَآبٍ.» آنهایی که ایمان و عمل صالح دارند، طوبی برایشان است. طوبی درخت سر بهشت است که خودش داستان مفصلی دارد. ما با یک جلسه در مورد طوبی صحبت کردیم در ایام فاطمیه که الان بحثش را نمی‌پردازم. و «حُسْنُ مَآبٍ.» خوب جایی برمی‌گردند. مآب خوبی دارند. حالت برگشتن است. آدم یک جایی رفته که وطنش نبوده، می‌خواهد برگردد. آنجایی که امکاناتش، سرویس خدمت‌رسانی، سرویس پذیرایی آنجاست، می‌شود مآب او. آنهایی که ایمان و عمل صالح دارند، مآب خوبی دارند، به جای خوبی برمی‌گردند.

خوب، علامه طباطبایی می‌فرماید که در جلد ۱۵ المیزان، صفحهٔ ۶ تا ۱۲ و جلد ۱۸، صفحهٔ ۲۶۳، می‌فرمایند که در این دو تا آیه ایمان با عمل آمده و این دو تا با همدیگر باعث می‌شود انسان به حیات طیبه برسد که حیات طیبه را عرض کردم، آن روح جدیدی است که روح ایمان است. به انسان وارد یک مرحلهٔ جدیدی از زندگی می‌کند. آیات دیگر هم ایمان را در صورتی واقعی، سعادت‌آور و بهشت‌آور می‌دانند که نتیجه‌اش انجام اعمال خوب باشد و دوری از کارهای بد باشد. در رفتار ظاهر می‌شود که اعتقاد دارد یا ندارد. مثالی که قبلاً عرض کردم، آدمی که به کرونا اعتقاد دارد، به اینکه کرونا می‌کشد، خطرناک است، ویروسی به نام کرونا هست، از ماسکی که زده فهمیده می‌شود، از دستی که نمی‌دهد به بقیه فهمیده می‌شود، از فاصله‌ای که رعایت می‌کند فهمیده می‌شود، شست‌وشو و عفونت‌زدایی که از دستش می‌کند، دستش را هی ضدعفونی می‌کند، از این‌ها فهمیده می‌شود که اعتقاد به کرونا دارد. کسی که خدا را، قرآن را، قیامت را قبول دارد، از نمازی که می‌خواند فهمیده می‌شود. از حجابی که رعایت می‌کند فهمیده می‌شود. این معلوم می‌شود که آیهٔ حجاب را پذیرفته، باور بهش دارد. حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها را باور دارد. کلام ایشان را، سیرهٔ ایشان را باور دارد. حساب‌وکتاب قیامت را باور دارد. حق‌الناس سرش می‌شود. اگر نبود، معلوم می‌شود که آن اعتقاد هم خیلی جدی نیست، خیلی ضعیف است، خیلی خفیف است. ممکن است که آسیب ببینم، از بین برود. آرام‌آرام هم از بین می‌رود. شیطان خطوات دارد. آرام‌آرام ما را در کارها ضعیف می‌کند. هرچه در کارها ضعیف بشویم، ایمانمان هم ضعیف می‌شود. یک‌هو ایمان را از ما نمی‌گیرد. یک‌هو ما را از وادی ایمان خارج نمی‌کند. آرام‌آرام، خوردخورد، اول از مستحبات ما را دور می‌کند. واجبات آخر وقت، از اول وقت دور می‌شود. می‌رود به سمت آخر وقت. یکی در میان می‌شود. آرام‌آرام، آرام‌آرام. طرف، بنده دیدم کسی را که نماز شب‌خوان بود، الان نماز واجب نمی‌خواند. دیدم کسی را که پوشیده‌ای بود، الان سر لخت است در خیابان. پوشیه می‌زد. این‌ها را با چشم خودمان دیدیم. آرام‌آرام از وادی ایمان خارج می‌شود. با چه خارج می‌کند؟ با عمل. هرچه از عمل جدا بشود انسان، ایمانش هم ضعیف می‌شود. کم‌کم هیچ عملی برای آدم نمی‌ماند. کم‌کم هیچ ایمانی برای آدم نمی‌ماند. هیچ اعتقادی نمی‌ماند اینجا.

این آیاتی که از سورهٔ مبارکهٔ مؤمنون خواندیم را یاد می‌کنند با عمل همراه است که نماز را به‌صورت خاص یاد می‌کنند و می‌فرماید که طبق این آیات، مؤمن حقیقی در نماز خاشع خودش را نشان می‌دهد و از کارهای بیهوده دور است، اهل پرداخت زکات، پاک‌دامن، امانت‌دار، وفادار به پیمانش و مراقب نماز. این‌جور مؤمنانی را خدا بهشت را بهشان به ارث می‌دهد: «الَّذِينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ.» حالا ارث بردن به چه معناست، بحث مفصلی دارد که اول سورهٔ مبارکهٔ مؤمنون، بحثی که داشتیم عرض کردیم. این‌ها فردوس را ارث می‌برند و درش خلود دارند. به ارث بهشان می‌رسد. مفت، به قول فارسی چه می‌شود؟ مفت چنگشان. یک مال مفتی که بی‌دردسر بهشان داده می‌شود. آنجا دیگر زحمت ندارد. وقتی که قرار است پاداش و عطا داده بشود، بی‌زحمت و رایگان و مفت. کسی که با خودش ایمان و عمل صالح برده، بهشت فردوس را ارث می‌دهد. که حالا اینجا برویم مصادیق ایمان سعادت‌آور را اموری مثل ایمان به خدا، کتب آسمانی و قیامت بیان می‌کند که ان‌شاءالله در جلسهٔ بعد بهش خواهیم پرداخت.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات لعل روانبخش

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00