جلسه پنجاه و پنجم
در این مجموعه جلسات، قرآن بهعنوان معجزه زنده الهی معرفی میشود؛ کتابی منسجم، بیتناقض و فراتر از توان بشر. با روشی عمیق و عقلانی میآموزید چگونه قرآن را درست بفهمید، شبهات را پاسخ دهید و از تفسیر به رأی عبور کنید. مسیر انس با قرآن، از قرائت و تدبر تا شفا و هدایت قلبی، بهصورت کاربردی ترسیم میشود. این جلسات شما را از خداشناسی ذهنی عبور میدهد و به توحید زنده، خداپرستی واقعی و معنای تازهای از زندگی میرساند
یاد خدا، عامل دومِ سعادت و روشنکننده مسیر فلاح و رستگاریست.
مسیر سعادت از گذرگاه تبعیت از خدا، رسول و استعانت از قرآن میگذرد.
ذکر خدا یک امر صوری و زبانی نیست، بلکه حقیقتی زنده در دل و رفتار انسان است.
ایمان، شرف و وجدان؛ سرمایههای اصلی انسان و معنابخش زندگیاند.
بقا و کرامت انسان به ایمان گره خورده؛ اگر ایمان بماند، انسان میماند.
هدایت الهی، مقدمهی است برای رسیدن به سعادت و خوشبختی.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، صلی الله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین، و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
بحث در مورد عوامل سعادت بود. در این کتاب که از آثار علامه طباطبایی و المیزان استفاده کرده، عواملی را برای سعادت معرفی کردند. عامل اول را ایمان گفتند، عامل دوم یاد خدا. عامل دوم را مرور میکنیم. منظور از یاد خدا دو چیز است: یکی ذکر قلبی، یکی ذکر زبانی. ذکر زبانی معمولاً راحتتر و فراگیرتر است. افراد بیشتری اهل ذکر زبانی هستند و افراد کمتری اهل ذکر قلبی هستند.
در ذکر زبانی انسان چیزی را میگوید، ولی گاهی آنقدری به معنایش توجه ندارد. گاهی به معنا توجه دارد، ولی آنقدری احساسی که نسبت به آن لفظ و آن عبارت باید داشته باشد، در آن نیست. مثلاً فرض کنید یک نفر میگوید: «فقیر». یک وقت کسی این جمله را حفظ کرده یا در خیابان به بقیه میگوید: «من فقیرم.» یک وقت یکی کمی هم حس میگیرد، میگوید: «من فقیرم.» گردن کج میکند. یک وقت هم یک کسی وقتی این لفظ را میگوید، همه وجودش میشکند؛ از این احساس فقیر بودنش. این جمله را که میگوید، اشکش هم جاری میشود. توجه دارد به فقیر بودنش. یک وقتی میگوید ولی توجه ندارد به فقیر بودنش؛ یک جملهای دارد میگوید.
این توجه داشتن به معنا، توجه عمیق داشتن؛ اینکه عواطف و احساسات و ادراکات باطنی آدم هم همراهی کند این لفظی را که دارد میگوید، این میشود ذکر قلبی. یاد خدا از این جنس است. در موقعیتهای مختلف انسان نیاز دارد به یاد خدا. گاهی یاد محبت خدا، رحمت خدا، گاهی یاد قدرت خدا، گاهی یاد مغفرت خدا، گاهی یاد نعمتها، گاهی یاد حسابوکتاب خدا، عقوبت خدا، غضب خدا. در حالات مختلف انسان نیاز دارد به یاد امور مختلف نسبت به حق تعالی.
البته ذکر قلبی هم خودش یک توفیقی است. نسیان و جهل کامل آدم بیرون میآید. اینکه مطلقاً فراموش کرده باشد خدا را، خوبی! خیلی بد است. ولی آن چیزی که آدم را به فلاح میرساند و خوشبخت میکند، صرف الفاظ نیست. الفاظ کاری نمیکند. آن معناست که کار میکند. آن درک این معناست، توجه عمیق. مثلاً آدم خدا را رازق بداند. در گرفتاریها توجهش به این باشد که خدا رازق است، خدا قادر است، خدا میتواند، خدا زورش میرسد. این توجه. این صرف لفظ «رزاق» و «غدیر» و اینها مشکل آدم را حل نمیکند. توجه به آن معناست که آدم را به آرامش میرساند و مطمئن میکند به فضل خدا، به عنایت خدا. در نتیجه میشود توجه و دستگیری خدای متعال. در نتیجه شامل توجه باطنی به خدا هم میشود. پس ذکر خدا هم ذکر لفظی هم ذکر باطنی و توجه باطنی است.
چیزی که اهداف انسانها را از همدیگر جدا میکند، حالات درونی و قلبی آنهاست. ماها با چی از هم جدا میشویم؟ یکی میشود خواجه نصیر طوسی، یکی میشود هلاکوخان مغول، یکی میشود ترامپ، یکی میشود سید حسن نصرالله، یکی میشود نتانیاهو، یکی میشود یحیی سنوار. و همینطور آدمها با هم فرق میکنند. خیلی هم فرق میکنند. چیشان با همدیگر فرق میکند؟ دلشان با هم فرق میکند. دلشان یعنی چه؟ یعنی اهدافشان، دلخواهیهاشان و آنچه که دنبالش هستند به آن برسند.
یک کسی مثل سید حسن نصرالله دنبال این است که به قرب خدا برسد، به لقای خدا برسد. یکی مثل قاسم سلیمانی تشنه دیدار خدای متعال. یکی هم مثل نتانیاهو تشنه خون مردم است. هر دو تشنهاند، ولی خیلی تفاوت بین تشنه دیدار و تشنه خون است. نتانیاهو از خون سیر نمیشود، از خون آدمهای مظلوم سیراب نمیشود.
هدف دنبال یک چیزی میگردد. آن چیزی که اهداف را از هم جدا میکند چیست؟ حالات درونی و قلبی، تمایلات و علاقههاست؛ کششهاست، تعلقات. یکی زمین دوست دارد، یکی میز دوست دارد، یکی زن دوست دارد، یکی پول دوست دارد، یکی غذا دوست دارد. یک کسی هم انسانیت دوست دارد، ایمان دوست دارد. «ولاکن الله حبب الیکم الایمان و زینه فی قلوبکم». یک کسی هم کمالات الهی را دوست دارد، خدا را دوست دارد، ابدیت را دوست دارد، بهشت را دوست دارد، اولیای خدا را دوست دارد. رسیدن به اینها و کنار اینها بودن، «سیرونی فی حزبکم» (مرا در حزب خودتان قرار دهید). میخواهد جزء آنها باشد، میخواهد با آنها باشد. «یا لیتنا کنا معک فنفوز فوزاً عظیما». حسرتش از این است که من از کربلا جا ماندم، از همراهی امام حسین جا ماندم.
خیلی تفاوت است. از اینجا آدمها از همدیگر جدا میشوند. حالا این حالات درونی و قلبی، اعم از اینکه ذکر لفظی با آن مطابق باشد. گاهی ذکر لفظی هم دارد، گاهی ندارد. گاهی هی هم میگوید. آدم یک چیزی را که دوست دارد، زیاد حرف میزند. شما اینهایی که مثلاً پول دوست دارند، وقتی بنشینید یک صبح تا شب با آنها باشید، میبینید هرجا که مینشیند حرف از پول است. حرف از چک و حرف از حساب بانکی و شماره کارت و شماره شبا و بدهی و سود و وام و قرض. و پیامهایش را که نگاه میکنی، همهاش همه اینهاست. در سرچهایی که در گوشیاش کرده، همهاش همینهاست. در چتش با هر کسی، همهاش همینهاست. همه فکر و ذکرش، هوش و گوشش همهاش همینهاست.
ذکر لفظی هم گاهی با آن هست. گاهی هم ذکر لفظی آنقدری نیست. تمایل و علاقه دارد، ولی حالا آنقدر هم هی از آن... البته آدم وقتی به چیزی علاقه دارد، «من احب شیء اکثر ذکره». آدم وقتی به یک چیزی علاقه دارد، زیاد از آن یاد میکند. این یاد هم قلبی است و هم زبانی. در کلماتش هم میگوید، زیاد میگوید، زیاد حرف میزند. ولی اصل آن خود آن محبت قلبی است که در درون انسان است. یک وقتی ذکر لفظی هم با آن مطابقت دارد، مثل ذکر «یا غنی» از یک فقیری که از فقر خودش به خدا پناه میبرد. گاهی هم مطابق نیست، مثل اینکه همان فقیر به جای اینکه «یا غنی» بگوید، میگوید: «ای خدا!» که این به معنای عیب، نیاز... علامه در جلد ۹ صفحه ۹۴ میفرماید: این ذکر لفظیاش گاهی مطابق هم نیست.
حالا ذکر مربوط به خدای متعال دیگر. کسی که خدا را دوست دارد و خدا را یاد میکند به حسب نیازش و به حسب فقرش، گرفتاریاش به یاد خداست. الان بیمار شفا میخواهد از خدا، میگوید: «یا شافی». گاهی هم مطابق نیست، حالا «یا شافی» نمیگوید، میگوید: «ای کریم! ای خدا!» مثلاً حالا کلمات فارسی: «خدایا شکرت!» این «خدایا شکرت» مال وقتی است که به نعمت رسیده. این توجه دارد دیگر. حالا آن توجهش که به خداست، گاهی الفاظش هم مطابق با حالش هست. الان از خدا شفا میخواهد، حالا «یا شافی» هم میگوید. گاهی هم میگوید: «خدایا شکرت!» این یعنی خدایا من حوا... من دستم به سمت تو دراز است. این لفظش مطابقت ندارد، ولی حالش حال ذکر است. ذکر قلبی و توجه این آدم را خوشبخت میکند. چون این ایمان میآورد.
حالا اینجا از ایمان جدا کرده این را ولی واقعش این است که نه، این خودش عامل ایمان است. این ایمان آدم را نگه میدارد و قوی میکند. قرآن کریم در سوره مبارکه جمعه آیه ۱۰ میفرماید: «وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيرًا لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»؛ خیلی یاد خدا باشید تا به فلاح برسید، شاید خوشبخت شدید. این «شایدش» از جهت ماست. از جهت خدا «شاید» ندارد. از جهت ما چون موانع دیگری میآید. اینی که بتوانیم این را پیوندش بدهیم به آن خوشبختی، آن وسط چیزهای دیگری میخواهد. برای همین میفرماید: «شاید». این جزو عوامل جدی است؛ به شرط اینکه ما این را بتوانیم نگهش داریم، بتوانیم پیوند این را برقرار کنیم تا آن ایمان و ایمان به خوشبختی. ذکر کثیر جزء آن عوامل دخیل در خوشبختی است.
آیه دیگری دارد در سوره مبارکه حشر، آیات ۱۹ تا ۲۰: «وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ». مثل کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند. خدا یک کاری کرد که خودشان را فراموش کردند. خودشان را که فراموش کردند، یعنی یادشان رفت نسبتشان با خدا چیست. یادشان رفت مخلوقند، یادشان رفت محتاجند، یادشان رفت گدا. گدای خدا. یادشان رفت لحظه به لحظه بر سر سفره کرم و عنایت و توجه و تفضل خدا نشستهاند. این را یادشان رفت. خودشان را فراموش کردند این است. نه اینکه یادش رفت که مثلاً «اکبر فرزند رضا» است. این را فراموش نمیکند. نه، آن که اصلاً یک سری الفاظ من نیستم. «اکبر فرزند رضا» که من نیستم. من یعنی موجودی که محتاجم و گدا و فقیرم. من یعنی آن کودکی که وقتی به دنیا میآید، هیچ کسی را ندارد، هیچ درکی ندارد، سرتاپا فقر است. نمیداند چی میخواهد. نه بر فرزند بدون، چی میخواهد؟ میتواند که دنبالش برود. میتواند دنبال شیر برود. نه میتواند به کسی بگوید شیر میخواهم. اصلاً نمیداند که شیر میخواهد، بدونم به کی بگوید، چی بگوید. حرف نمیتواند بزند. این منم. من اینم. همیشه هم همینم. هیچ وقت فقر من عوض نمیشود. صورتهایش عوض میشود. من همینقدر فقیر و محتاجم. نسبتم با خدا این است. اگر خدا را فراموش کردم، اثرش میشود که خودم را هم فراموش میکنم. خودی که فراموش میکنم این است. این احتیاج ذاتیام را فراموش میکنم. یادم میرود کیم. کیم؟ فقیر محض. کی یادش نمیرود؟ اونی که حواسش به خدا هست. توجه به خدا باعث میشود یادم میماند کیم. حواسم جمع است که کیم. حواسم جمع است چقدر نیاز دارم. حواسم جمع است به کی نیاز دارم. حواسم جمع است که کی نیاز چه جور برطرف میکند. اولاً کی برطرف میکند؟ حواسم جمع است چه جور برطرف میکند؟ با رحمتش، با عنایتش، با تفضلش، با نعمتش. به اینها که توجه داشتم، حواسم جمع است که کیم. توجه به خدا ملازم با توجه به واقعیت خودم است. فراموشی خدا ملازم با فراموشی واقعیت خودم است.
مگر میشود؟! «أُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ». از آن ساختار مد نظر خدای متعال خارج شدم. فسق آن وقتی که آدم از آن حریم اصلی بیرون میافتد، از چارچوب خارج میشود. مسیری که من را برایش خلق کرده بودند این نبود. از این مسیر میافتم بیرون. از سیکل رشد و تربیت و هدایت و پیشرفت معنوی خارج میشود. فسق.
«لَا يَسْتَوِي أَصْحَابُ النَّارِ وَأَصْحَابُ الْجَنَّةِ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفَائِزُونَ». جهنمیها و بهشتیها یکسان نیستند. بهشتیها خوشبختند. بهشتیها مسیری را رفتند که آخرش به بهشت میرسد. از آن مسیر اگر خارج بشوی، فاسقی. چه کسانی از آن مسیر خارج میشوند؟ آنهایی که خدا را فراموش میکنند. و در اثر فراموشی خدا، خودشان را فراموش میکنند. یادشان میرود بنده هستند، یادشان میرود فقیرند، محتاجند، یادشان میرود هیچی ندارند. بچههاییاند که یک روز متولد شده، سر تا پایش فقر و نیاز است. و خداست که با رحمت خودش دل یک مادری را منعطف میکند به او. و در سینه یک مادری شیر قرار میدهد. و آن مادر به این شیر میدهد. ولی تنها کارش این است که این شیر را قورت میدهد. همین که همینم از خداست. وگرنه میپرد در مجرای تنفسیاش، خفه میشود. همانی هم که دارد هدایت میکند که این شیر وارد گلوی او که میشود، در مجرای تنفسی نرود، مجرای گوارشی او، آن هم خداست. همان کاری که آنجا با آن بچه میکند، در همه آب خوردنهای ما دارد خدای متعال میکند. در همه غذا خوردنهای ما دارد میکند. چون رب ماست و ما فقر محضیم نسبت به او. ولی یادمان میرود او را که فراموش میکنیم، فقر خودمان را هم فراموش میکنیم. فقر خودمان را که فراموش میکنیم، فاسق میشویم. فاسق که میشویم، جهنمی میشویم. همهاش از فراموشی خدا شروع شد.
الان میفهمند با توجه به آیه اول که «لَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ». در جلد ۱۹ المیزان صفحه ۲۲۰ میفرماید: منظور از اصحاب النار کسانیاند که خدا را فراموش کردند. منظور از اصحاب الجنه که در آیه دوم آمده، کسانیاند کهRemember God (یاد خدا). بهشتیها چه جوری بهشتی شدند؟ یاد خدا بودند. هر چقدر یاد خدا شدیدتر و عمیقتر، مرتبه بهشتیشان بالاتر. همینقدر که نمازش ترک نمیشود، این خودش یاد خداست. اونی که نمازش ترک میشود، فراموش کرده خدا را. از جهنمیان میپرسند که چرا جهنمی شدید؟ «لم نکن من المصلین»؛ نماز نمیخواندیم. جهنمیها بینمازند. البته عوامل دیگری هم هست. ممکن است نماز هم بخوانند: «فویل للمصلین الذین هم عن صلاتهم ساهون». یک طایفه هم هستند در جهنم که اهل نماز بودند، ولی اینها ریا میکردند و توجه لازم هم نداشتند. نماز به درد بخور نداشتند. «عن صلاتهم ساهون». و «الذین هم یراءون». جفتش میشود فراموش کردن خدا. ولی اونی که نماز نمیخواند قطعاً جزو کسانی است که خدا را فراموش کرده. و خدای ناکرده اگر ادامه پیدا کند، مسیرش به سمت جهنم است. خیلی گرفتار است، خیلی گرفتار.
بهشتیها و جهنمیان تفاوتشان در یاد خدا و فراموشی خداست. همینقدر که نماز میخواند، ولو دست و پا شکسته. دست و پا شکسته نه یعنی یکی در میان میخواند و یکی نمیخواند. دست و پا شکسته یعنی یکیاش را ساعت ۳ میخواند، یکیاش را ساعت ۴ میخواند، با خمیازه و خواب و بدون حضور قلب و توجه و همینم دستش را میگیرد. چون بالاخره همینم یاد خداست. فراموش نکرده تکلیفش را در برابر خدا، یادش نرفته بنده است. وظایفی را در بحث بندگی خودش در برابر خدا دارد. ساعاتی را باید حواسش جمع باشد. در این ساعات تکلیفی دارد. با انجام همین واجبات آدم بهشتی میشود، چون همه اینها خودش ذکر خداست. روزه ذکر خداست. زکات واجب ذکر خداست. این کمترین مرحله، کمترین مرحله بهشت است. هر چقدر عمیقتر بشود این ذکر خدا، مرتبه بهشتی او هم بالاتر میرود.
خوب این آیه انسانها را تشویق میکند تا به دسته یادآوران خدا و مراقبان اعمال خویش بپیوندد. میگوید: جزو کسانی باشید که یاد خدا باشید. من یاد خدا هم یک حواس جمعی آدم نسبت به خودش دارد. یعنی دو تا با هم است: یاد خدا و یاد خود، با هم است. کدام خود؟ این خود توهمی مستکبرانه و فرعونی نیست. آن خود فقیر و محتاج. و حواسم به خودم باشد که این خود فقیر و محتاج در برابر این رب غنی و مهربانی که دائم نعمت میدهد، دارم چکار میکنم؟ من در قبال عنایت او چکار کردم؟ من چقدر وظایفم را انجام دادم؟ این میشود مراقبه. مراقبه اعمال. در مورد مراقبه قبلاً یک نکاتی عرض شد. این میشود توجه، ذکر. حواسم به اعمالم و رفتارهایم باشد. میشود ذکر خدا. این آدم را بهشتی میکند، این آدم را خوشبخت میکند. انسان بدون مراقبه اهل ذکر خدا نمیشود. اگر هم اهل ذکر خدا نشود، بهشتی نمیشود، به خوشبختی نمیرسد.
نه به آنانی که خدا را فراموش کردند، جزو اینها باشد. نه، آنهایی که خدا را فراموش کردند. یادآوران خدا رستگارانند. آنهایی که اهل توجه و ذکرند، اینها خوشبختند.
آیه بعدی سوره مبارکه انفال آیه ۴۵: «یا أیها الذین آمنوا اذا لقیتم فئة فاثبتوا و ذکروا الله کثیرا لعلکم تفلحون». این یک جای دیگری است که ذکر معنا پیدا میکند؛ در میدان جنگ. الان ما شرایطمان شرایط جنگی است. این سالی که در انتهای این سال هستیم، سال ۴۰۴، سال جنگ بود برای ملت ما. ۱۲ روز جنگ مستقیم با آمریکا و اسرائیل. و جنگ اقتصادی شدید. جنگ داخلی و کودتا که به لطف خدا مهار شد. این ایام هم جنگ فرهنگی و جنگ علمی که همراه شده با جنگ امنیتی. دانشگاه را میخواهند مختل کنند، تعطیل کنند. دانشگاه تعطیل بشود، اقتصاد و رشد علمی آسیب میبیند. و کشور دوباره دچار ناامنی میشود و زمینه برای جنگ خارجی فراهم میشود.
در اوضاع جنگ باید چکار کرد؟ باید یاد خدا بود، توجه داشت به خدا، به عنایات خدا، به قدرت خدا. وگرنه آدم خودش را میبازد، میترسد، به دشمن پناه میآورد، سلاح زمین میگذارد، تسلیم میشود. میفرماید: وقتی که با این گروه مواجه شدید، «فاثبتوا»، ثابت بمانید سر جای خودتان. «و ذکروا الله کثیرا»، خیلی یاد خدا باشید. در میدان نبرد و جنگ آدم باید توجهش را به خدای متعال افزایش بدهد. وقت دعا، وقت استغاثه است. «استعینوا بالصبر و الصلاة». از نماز کمک بگیرد.
الان میفرمایند: در جلد ۹ المیزان صفحه ۹۴ و ۹۵ میفرمایند که با توجه به مطلب قبلی، منظور از «اذکروا الله کثیرا» این است که فرد مؤمن باید به یاد معارفی باشد. این ذکر کثیر چیاست؟ در میدان جنگ معارفی از قبیل اینکه پروردگار عالم خداست. اینها آن چطور؟ یک کوله دارد رزمنده که تویش تجهیزاتش است، تجهیزات نظامی. یک کوله هم کوله یعنی کیف. یک کوله هم کوله معنوی است. باید یک سری تجهیزات تویش باشد. یک سری توجهات باید در این باشد. توجه به اینکه رب عالم خداست. توجه به اینکه اجل دست خداست. هر زمانی را خدا برای ما نوشته باشد که ما بمیریم، این ساعت جابهجا نمیشود. اگر کشته هم نشویم در میدان جنگ، میمیریم. امیرالمومنین علیهالسلام فرمود: اگر شهید نشوید، میمیرید. «لم تقتلوا، تموتوا». اگر کشته نشوید، میمیرید. چون اجل را خدای متعال تعیین کرده برای ما. جنس مرگ فقط عوض میشود. زمانش که دست خداست. من که با فرار از کشته شدن نمیتوانم از مرگ فرار کنم. اگر خدا... البته اجل دو جور است؛ اجل معلق داریم، اجل مسمی داریم. ممکن است کسی اجل معلقش الان رسیده و این شهادت ممکن است اجل معلق گاهی باشد ولی به هر حال از این هم فرار بکند. اگر خدای متعال ساعتی را برایش برای اجل مسمی و اجل نهایی او نوشته، آن دیگر جابهجا نمیشود. و آن ساعت بعد از دنیا برود. حالا یا با شهادت میرود یا با مرگ خود.
توجه به اینکه ذکر خداست در میدان جنگ، آرامش میآورد برای آدم. من آن کیفیتی که برایم نوشتند، میمیرم. بعد توجه به بهشت، توجه به جهنم. از اینجا میروم به یک جایی که خیلی زیباست. این را وقتی آدم توجه میکند، اولیای الهی میآیند به استقبالم. امیرالمومنین علیهالسلام میآید، پیغمبر میآید، امام حسین میآید. دوستان شهید، دوستان مؤمن، خوبان، بزرگان، امامزادههایی که رفتند، شهدایی که رفتم زیارتشان، شهدایی که کتابهایشان را خواندم، شخصیتهای بزرگ تاریخی که در موردشان چیزی شنیدم، به آنها علاقه داشتم، اینها همه را آنجا زیارت میکنم. زندگی ابدی خوش، راحت، بدون دغدغه و استرس.
با توجه به اینها آرامش میآید. میشود مصداق ذکر خدا. مرگ و زندگی دست خداست. توجه به این نکته اینکه خدا توانایی دارد برای اینکه مؤمن را در میدان جنگ یاری کند. فتح و نصرت دست خداست. توجه به اینها میشود یاد خدا. مؤمن نیاز دارد در میدان جنگ ذکر کثیر داشته باشد. این مؤمن اطمینان دارد به اینکه خدای متعال کمک میکند. و میداند که آخر کارش هم دو تا چیز میشود: یا به دشمن غلبه میکند که غلبه کرد، پرچم دین بالا میرود و محیط را برای خوشبخت شدن خودش و دیگران آماده میکند؛ یا میکشد یا کشته میشود. اگر بکشد، یک سری موجودات، یک سری حیوانات درنده را از این عالم محو کرده. دنیا را جای امنتر و قشنگتری... به وظیفهاش عمل کرده، پیروز است، خوشبخت، خوشحال. اگر هم کشته بشود، اینجا میرود کنار اولیای مقرب الهی قرار میگیرد. به سعادت و کرامت واقعی میرسد. باز هم خوشبخت. به شیرینی و پیروزی ابدی میرسد. هیچ ترسی دیگر از این به بعد ندارد. هیچ مرگی دیگر از این به بعد ندارد. از اولیای مقرب خدا میشود.
خوب این توجهات باعث میشود که در میدان جنگ مؤمن روحیش، روحیه برتر «انتم الاعلون ان کنتم مؤمنین» است. خودتان را پایین نگیرید. خودتان را در موضع ضعف و شکست نبینید. شما غلبه دارید، برترید. اگر مؤمن باشید، شما خدا را دارید. ترجمه: «من الله مالا یرجون». شما یک پشت و پناه دارید، امید دارید. امیدواری به کسی دارید که طرف مقابل شما ندارد اینها را. خدا ندارد، امیدی به خدا ندارد. شوقی برای ملاقات خدا ندارد. کسی را برای بعد از مرگش ندارد. کسی منتظر این نیست. این منتظر کسی نیست برای دم مرگش. شما برای دم مرگتان منتظر امام حسینید. شما آرزوتان این است که لحظه جان دادن چشم باز کنید به جمال دلربای امام حسین علیهالسلام. شما اینها را دارید. آن بدبخت آهنگ پهلوی برمیگردد چی میفهمد از زندگی؟ چی میخواهد؟ مست گل کشیده، نفله میشود، تلف میشود مثل یک گاوی که میافتد، میمیرد. این مردنش این شکلی است. مثل یک گاوی که میکشندش، مثل گاوی که تصادف میکند. این همانجوری میمیرد. به مراتب بدتر. بل هم ازل. گاو دیگر گرفتاری و حساب و کتاب و اینها ندارد. این دارد. بدبخت! اول بدبختیاش جهنم رفتن است. شما در همچین موقعیتی هستید. روحیه شما برتر است. موقعیتتان برتر است. این میشود ذکر کثیر در میدان جنگ. میدان جنگ جایی است که و ذکر کثیر در آنجا آدم داشته باشد.
خوب در این آیه به این جهت بر اینکه بسیار به یاد خدا باشیم تأکید شده که در میدان جنگ لحظه به لحظه صحنههایی رخ میدهد که شیرینی زندگی دنیا مانع از ادامه جنگ میشود. چقدر نکات قشنگی علامه میفهمد. در میدان جنگ اتفاقاتی میافتد. آدم وسوسه میشود. «خونم خراب میشود، ماشینم را میزنند، بچهام را میکشند، میآیند مثلاً چاقو به من فرو میکنند.» اینها ترسهایی است که آدم پیدا میکند. بدن چیست؟ یک لباس. ولش میکنی، میروی. یک پوسته میاندازی، میروی. اینقدر با آن لباس داشتیم. روزی که میخریدیم چقدر خوشحال بودیم. «این کاپشن را خریدم، این مانتو را خریدم.» بعد چند وقت بعد، چند ماه بعد، چند سال... بیا دادیم به بنده خدایی که محتاج بوده یا خودمان انداختیم سطل آشغال. انداختیم در خیابان. اصلاً نرفتیم ببینیم کجا هست، چی شد، کی بود. بدن ما این است. ارزشی اصلاً... اینها هم نزنند، یک جور دیگر از پله میافتم. از نمیدانم توچال میروم در چاه. میروم. حیوان میآید من را میخورد. بالاخره یک جوری باید این بدن را رها کنیم، برویم دیگر. آخرش که باید ول کنیم، برویم. یک جایی، یک جوری باید ول کنیم. بگذار این را بکنم. زدن اینها هر یک دونشان خدا میداند چه مقاماتی به انسان میدهد. چاقو میزنند، لگد میزنند. البته تلخ است. یک ترس ظاهری به هر حال تویش هست. ولی آن چیزی که این ترس را از بین میبرد، توجه به خداست.
میدان جنگ ذکر کثیر میخواهد. وگرنه شیاطین خیلی انسان را گرفتار میکنند. میترسانند آدم را. و آدم میترسد و به کفر خدای ناکرده کشیده میشود. تسلیم میشود در برابر دشمن، جهنمی میشود. نباید ترسید و توکل به خدا کرد. باید مطمئن بود به عنایت خدا. بعد مشتاق بود به ملاقات خدا. «بیا جون ما را بگیرند!» خلاص میشوی. آزاد میکنند از این زندان، از این زندگی کثیف و خبیث و لجنمالی که آدم در این دنیا مجبور است روزی چند بار عکس ترامپ را ببیند، خبر در مورد ترامپ بشنود. چقدر این دنیا کثیف است! خلاص میشوی. با مرگمان از ترامپ و نتانیاهو، کشت و کشتار و بچهکشی و از دیدن اینها و یاد این مسائل تمام میشود همه اینها. خلاص! راحت نفس میکشیم آنجا. پر از بوی گل، پر از عشق است، پر از محبت است، پر از نور بهشت خدا. اگر مؤمن از دنیا برویم. و برای مؤمن از دنیا رفتن باید با یاد خدا از دنیا برویم. بعد خدا را فراموش نکن. در میدان جنگ آدم بیشتر نیاز دارد. چون شیرینیهای دنیا هی میآید آدم را گرفتار میکند، مانع از ادامه جنگ میشود. شیطان هم با القای وسوسه به این کار کمک میکند. «به بچهات رحم کن! به خانهات رحم کن! کتابخانه خوشگل چی میشود؟ یک موشک بزند، کل کتابهایت میسوزد. تو چقدر برای این کتاب زحمت کشیدی؟»
حالا بنده چون خودم اینها که میگویم گرفتاریهای خودم است. دو روزی که درگیر شده بودیم، ۱۸ و ۱۹ دی. مرکز اغتشاشات همینجا بود. این حالا جایی که ما هستیم الان داریم ضبط میکنیم، یکی از مراکز اغتشاشات در قم اینجا بود. همین پشت این دیوار. بنده هم در این ساختمان تنها بودم. فرستاده بودیم جایی. تک و تنها پشت دیوار داشتند شعار میدادند. حالا اینجوری داشتم که احساس میکردم که الان است که بیایند. حالا یا در را آتش بزنند یا بیفتند بریزند تو. در کل ساختمانم تنها بودم. بیا پشت بام رفتم بررسی کردم که حالا مثلاً اگر بخواهند بیایند چه جور میآیند؟ چکار میشود کرد؟ اینها.
بعد آنجا خب وسوسه است دیگر. شیطان میآید میگوید که: «اگر این کتابهایت را آتش بزنند چکار میکنی؟» یک طلبه همه دنیایش کتابهایش است دیگر. برای جلد به جلد اینها زحمت کشیده، از آن سرمایه کم مادیاش داده اینها را جمع کرده. عشقش کتابهایش است. خب در یک دقیقه همه اینها را آتش میزند. خدا لعنتشان کند. لپتاپت را آتش میزنند. گاهی خودمان کشته شدن آنقدری دردناک نیست که این کتابخانه را آتش بزنند. آدم به خودش هم میگوید که حیف است. چهار نفر دیگر استفاده میکنند. حالا من کشته بشوم، این کتابخانه باشد، چهار نفر استفاده کند. اینجا همهاش باید آدم توکل کند. کتاب مال خداست. ملک او و در تقدیر اوست. او اراده کرده باشد اینها آتش بگیرد، آتش میگیرد. اراده نکرده باشد آتش بگیرد، آتش نمیگیرد. اراده کرده بماند، بقیه استفاده کنند، میماند. ارادهاش به این است که نماند، استفاده نکنند. نمیماند. «هرچی بخواهد خیر است». «هرچه آن خسرو کند شیرین». هرچی بخواهد همان خوب است، همان قشنگ. اینها میشود ذکر خدا. ذکر خدا آرامش میآورد. «ألا بذکر الله تطمئن القلوب». مخصوصاً در جنگ ما خیلی به این نیاز داریم. برای همین خدای متعال فرموده: خدا را زیاد یاد کنید تا به این وسیله روح تقوا در دلهای شما هر لحظه تجدید و زندهتر بشود. حواست را جمع میکند و نگهت میدارد در مسیر بندگی. فراموش کنی، ول میکنی. مسیر جدا. شیطان میبرد، شیطان میدزدد. شیطان میدزدد. چه جور میدزدد؟ با غفلت. اول غفلتت میکند.
عمل جراحی میخواهند بکنند، قلبت را میخواهند در بیاورند. خب مگر آدم هوشیار مگر میشود قلبش را درآورد؟ سینهاش را مگر میشود شکافت؟ قلبش را درآورد؟ مگر میگذارد؟ بیهوشش میکند. بیهوش که کردند، با سنگ فرز میآیند این سینهاش را باز میکنند. استخوانها را باز میکنند. دست میاندازند در قلبش. شیطان این کار را میکند. آدم را مست میکند. آدم را مسخ میکند. مست غفلت، مست غرور، مست فریب. عقل آدم را از کار میاندازد. بیهوش میشود آدم. از هوشیاری خارج میشود. بعد دیگر همه سرمایهها را بعد این میبرد. هیچ توجهی به این ندارد که چیا را دارد ازش میگیرد. ابدیت من را دارد میگیرد. انسانیتم را دارد ازم میگیرد.
یک کلامی دارد امیرالمومنین علیهالسلام. خیلی زیباست. فارسیاش این میشود: «خدایا! اگر بنا شد چیزهایی که به من عنایت کردی از من بگیری، اولین کریمهای (نعمت ارزشمند) که از من میگیری، جانم باشد.» یعنی چه؟ یعنی: خدایا! تو خیلی عنایت به من کردی. به من ایمان دادی، شرف دادی، وجدان دادی، عقل دادی، انسانیت دادی، نوعدوستی برای آدمها ارزش قائلم، دلم میسوزد. داشته باشیم. خدایا! اگر قرار شد از این عنایاتی که به من کردی یکیاش را پس بگیری، جانم باشد. این یکیها نباشد. نباشد که من وجدان و شرفم را از من بگیری و من جان داشته باشم. عقلم را از من بگیری و من هنوز زنده باشم. ایمانم را ازم بگیری، انسانیتم را ازم بگیری، عاطفه را از من بگیری ولی هنوز جانم را نگرفته باشی. نه، اونی که میگیری جانم باشد. عاطفه و انسانیت و وجدان و شرف و عقل و ایمان، این چیزهایم را نگیر. اینها بماند. اینها خیلی مهم است، خیلی مهم. اینها میشود یاد خدا.
عامل سوم: تبعیت از خدا و پیغمبر. منظور از تبعیت از خدا و پیغمبر این است که از اونی که خدا از طریق پیغمبر برای ما بیان کرده، تبعیت کنیم که میشود دین خدا، دستورات خدا. هر دستوری که توسط پیغمبر به ما رسیده، دنبالش حرکت کنیم. معارف و شرایع آن حضرت را به کار ببندیم. تبعیت کنیم از سیره پیغمبر، تبعیت کنیم از کلام پیغمبر، تبعیت کنیم از وحی که پیغمبر به ما دستورات و شریعت پیغمبر، معارف پیغمبر، اخلاقی که پیغمبر به ما یاد داده، احکامی که پیغمبر به ما یاد داده. دنبال اینها باشیم. پیغمبر اکرم اصل وحی را به ما رساندند. اضافه بر آن دو تا وظیفه دیگر هم داشتند. علامه در المیزان جلد ۴ صفحه ۳۸۸ میفرماید: دو تا وظیفه دیگر هم غیر از رساندن وحی به ما داشتند. یکیاش این بود که اونی را که پروردگار از طریق غیر قرآن به پیغمبر وحی میکرد، تشریع کرد. خب چون وحی فقط قرآن که نبود. چیزهای دیگری هم به وسیله آنها شریعت شکل میگرفت. پیغمبر که از خودش که دستور نمیداد. دین که درست نمیکرد. هرچی که گفته، دستور خداست، وحی خداست. پس جدای از قرآن، شریعت را هم پیغمبر به ما یاد دادند. نماز را مثلاً یاد دادند. آداب نماز، احکام نماز. خب اینها در قرآن نیامده، ولی شریعت پیغمبر بیان جزئیات احکام کلی قرآن است. قرآن فقط گفته: «اقیموا الصلاة». حالا جزئیاتش چیست؟ کی نماز شروع میشود؟ کی نماز قضا میشود؟ کدام نماز چند رکعت است؟ رکعت اول باید چکار کرد؟ رکعت دوم باید چکار کرد؟ در سفر باید چکار کرد؟ نماز آیات چیست؟ و همینطور چیزهای مختلف. جزئیات نماز آیات چه شکلی باید خواند؟ رکعت اول، رکعت دوم پیغمبر یاد دادند در قالب شریعت. و آن احکام کلی قرآنی را تفصیل دادند. یک مطلب بود که پیغمبر جدای از قرآن به ما یاد دادند.
یکی دیگر هم احکامی که پیغمبر به مقتضای مقام ولایت، حکومت و قضاوت داشتند و انجام میدادند. دیگر تشریع نبود، حکم بود. حالا خصوصاً در عرصه جهاد مثلاً اینها را آزاد کردن، آنها را بخشیدن، اینها را اعدام کردن، در فلان جنگ مثلاً اینطور رفتار کردن. حالا احکام قضاوتها نسبت به افراد مثلاً چه حکمی دادند. اینها میشود بخش دومی که از پیغمبر به ما رسیده. ما دنبال مجموع اینها باید باشیم. اینها را اگر تبعیت کردیم، هدایت میشویم و به سعادت و خوشبختی میرسیم. در هر دو جنبه باید از پیغمبر تبعیت کنیم.
قرآن کریم اطاعت از خدا و پیغمبر را مایه سعادت میداند. در سوره مبارکه اعراف آیه ۱۵۷: «الذین یتبعون الرسول النبی الامی». کسانی که تبعیت میکنند از رسول نبی امی که به حسب ظاهر سواد خواندن و نوشتن نداشتند. «فالذین آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذی انزل معه أولئک هم المفلحون». آنهایی که ایمان دارند به پیغمبر و گرامی میدارند پیغمبر را و نصرت میکنند پیغمبر را و تبعیت میکنند از نوری که با پیغمبر نازل شده که قرآن باشد، اینها خوشبختند. «اولئک هم المفلحون».
علامه در جلد ۸ المیزان صفحه ۲۷۹ میفرمایند که در این آیه به جای «یؤمنون» کلمه «یتبعون» آمده. نفرموده آنهایی که ایمان به پیغمبر دارند. آنهایی که تبعیت از پیغمبر دارند که بهترین تعبیر در اینجاست. چرا؟ چون ایمان به آیات خدا و انبیا و شرایع انبیا به چیست؟ به اطاعت. قبولش داری خب حرفش را گوش میدهی. اصلاً از کجا معلوم که کسی کسی را قبول دارد؟ حرفش را گوش میدهد. شاهزاده، شاهزاده اینها میگویند که آقا فلان ساعت بیایند در خیابان. هر کی که آمده یعنی ایمان دارد به شاهزاده، قبولش دارد. هر کی که نیامده یعنی ایمان به او ندارد. مثلاً حالا یکی از نشانههایش. جاهای دیگر هم دستورات دیگر که میدهد. اگر اطاعت بکند یک علامت ایمان. وقتی بیمحلی میکند کفر است دیگر. بیاعتنایی این کفر است. توجه میکند، ترتیب اثر میدهد. فلانی گفته این کار را بکنی. این میشود ایمان. اعتقاد دارد، قبول دارد. قبول. ایمان، قبول داشتن این فلانی را قبول دارد.
حالا یک بازی مافیا هست. میگویند پشت دست فلانی بازی میکند. در مافیا میشود اعتقاد به او داشتن، ایمان به او داشتن. علامت ایمان به پیغمبر چیست؟ به قول ماها به همین بازی مافیا: پشت دست پیغمبر بازی میکند، قبولش دارد پیغمبر را. پیغمبر گفته بریم، میریم. پیغمبر گفته این خوب است، خوب است. پیغمبر گفته آن کار را نباید بکنیم، نباید بکنیم. پیامبر گفته پیروز میشویم، پیروز میشویم. پیغمبر گفته شکست میخوریم، شکست میخوریم. هرچی پیغمبر گفته قبول. هرچی پیغمبر گفته قبول است. یک جاهایی هم تکلیف برای من معین کرده، قبول است. قبول است یعنی باید میشود تبعیت از پیغمبر. پس تبعیت از پیغمبر عین ایمان است. دوباره میبینید اینها همهاش عین ایمان است. یک چیز جدا از ایمان نیست. همهاش برمیگردد به خود ایمان. علامت ایمان است. وگرنه ایمان به پیغمبر ندارد. چه جور اعتقاد به پیغمبر دارد که دنبال پیغمبر راه نمیافتد؟ قبول ندارد حرفهایش را. قبول ندارد دستوراتش را. اطاعت و تسلیم در برابر دستورات ایشان میشود ایمان به خدا به پیغمبر. تعبیر «یتبعون» هم میفهماند که ایمان به معنای صرف اعتقاد داشتن نیست. حالا یک اعتقادی، حالا یک تیکه مثبت برایش گذاشتیم. اینکه نمیشود ایمان. این سودی ندارد برای خوشبختی انسان. چون فردی که به حقانیت آیات و شرایع الهی اعتقاد دارد، ولی از آن پیروی نمیکند، در عمل حق بودن آن آیات را دارد تکذیب میکند. در عمل قبول ندارد.
«آقا من این سیم برق را دستم بگیرم، ولتاژ قوی برق هم وصل باشد به من. به من بگویند: "اعتقاد داری که این برق دارد؟" بگویم: "آره." بگویند: "اعتقاد داری که این برقش تو را میگیرد، خشکت میکند، میمیری؟" بگویم: "آره." میگویند: "خب حالا چکار میکنی؟" بگویم: "هیچی، من با این سیمها دارم همینجوری ور میروم. اینها را میخواهم به هم بچسبانم."» دقیقاً چه اعتقادیهای؟ اعتقاد وقتی داری این را میاندازی، میترسی، فرار میکنی. اعتقاد داری بهشت هست. اعتقاد داری جهنم هست. اعتقاد داری پیغمبر فرموده این کار را بکنی، میروی بهشت. «آره.» خب پس چرا انجام نمیدهی؟ اعتقاد داری پیغمبر فرموده این کار را بکنی، میروی جهنم. توجه نمیکنی، محل نمیگذاری. نشانش به همان عمل است. پس تبعیت خودش میشود ایمان. ایمان هم از عمل هیچوقت جدا نیست.
نکته بعدی علامه همینجا در جلد ۸ صفحه ۲۸۲ میفرمایند این است که در آیه قبلی بحثی که بود، منظور از نوری که با پیغمبر نازل شده، قرآن کریم است که راه زندگی را نشان میدهد. و طریقی را که انسان باید برای رسیدن به سعادت و کمال خودش طی بکند، این را روشن میکند. بعد میفرمایند که این آیه توضیح میدهد منظور از پیروی حقیقی از پیامبر، تبعیت حقیقی از پیغمبر، تبعیت از کتاب خداست. دنبال پیغمبر بروی، دنبال قرآن برو. یکی چی گفته مگر؟ قرآن همان دستورات پیغمبر، شریعت پیغمبر، احکام دین پیغمبر. همهاش در قرآن. اگر به آیاتش ایمان بیاورید، با رسیدن به حسنه در دنیا و آخرت رستگار میشوید. هم در دنیا حسنه، سعادت، عزت، خوشبختی، حال خوب در دنیا داری. هم بعد از مرگ. همهاش به واسطه تبعیت از دستورات دین پیغمبر، احکام پیغمبر، شریعت پیغمبر. و در یک کلام، در یک کلمه، قرآن. قرآنی که پیغمبر آورده. پس کسانی که به پیغمبر ایمان آوردند و او را یاری کنند، رستگارند. راز رسیدن به خوشبختی تبعیت از پیغمبر است. چون آن مسیری که به بهشت میرسد، آن راه را پیغمبر دارد میرود و میبرد. دنبالش برو، میرسی. میخواهی به بهشت برسی؟ به سرای خوشبختی؟ دنبال این آقا برو. مسیر ختم به بهشت میشود. آنهایی که دنبال او رفتند، بهشتی شدند. تو هم دنبالش برو، بهشتی میشوی.
یک آیه دیگر دارد در سوره مبارکه نور آیه ۵۱ میفرماید که: «انما کان قول المؤمنین اذا دعوا الی الله و رسوله أولئک هم المفلحون». قول مؤمنین وقتی که دعوت به خدا و پیغمبر میشوند، فقط یک چیز است. وقتی به مؤمنین میگویند بیا، خدا و پیغمبر حکم کنند برایت، مؤمنان فقط یک چیز میگویند. میگویند شنیدیم و اطاعت کردیم. و اینها خوشبختند. راز خوشبختی این است. در برابر پیغمبر آدم فقط اطاعت. «بله چشم، قربان.» خب آقا این عقل را تعطیل میکند؟ نه عزیز من. برای اینکه پیغمبر خودش عقل مجسم است، عقل کامل است. این عقل را تعطیل نمیکند. این عقل ناقص بنده و شما را تکمیل میکند. برای اینکه آن عقل کامل است. و او به همه مصالح و مفاسد اشراف دارد. اگر میگوید یک کاری بکنید، در تمام هستی دارد نگاه میکند و میبیند مصالحش چیست. اگر میگوید یک کاری نکنید، مفاسدش را در تمام هستی دارد میبیند و میگوید: این کار را نکنید. ما نهایتاً بتوانیم همین یک تا دماغمان را ببینیم که مثلاً این کاری که میکنیم تا چهار ساعت بعد فلان اثر را برایمان دارد. همانم اگر درست بفهمیم، اسمش را بگذاریم مصلحت و مفسده. عقل که... الان این پولی را بدهم، خب شب گرسنه میمانم، میشود مفسده. ولی الان با فلانی که مثلاً دست بدهم، روبوسی کنم، مثلاً یک وام به من میدهد، این میشود مصلحت. خب بعد شما دینت را میبرد، ولایت طاغوت میشود، تبعیت از کفار میشود. بعد میگوید که این چیزی که او به من میگوید عقلانی نیست. عقل حکم میکند که من به خاطر مصلحتم از این حرفها میزنم. در سیاست بعضی از مسئولین ما هم میگویند: به خاطر مصلحتمان باید فلان کنیم. کدام مصلحت؟ مصلحت کجاست؟ مصلحت دنیایت هم تأمین نمیشود. تأمین میشد؟ با برجام تأمین شده بود؟ طرف نوشته بود در مجلس، برگه دست گرفته بود: «به حکم عقل سلیم به برجام رأی میدهم.» حالا آخر معلوم نشد عقل سلیم سلیم کی بوده. احتمالاً یک دیوانهای بوده که به حکم عقل سلیم رأی داده بود! عقل ولی پیغمبر که عاقلترین عاقل عالم است، اسم این را میگذارد ولایت طاغوت. به این میگوید: خسارت محض. بعد ۱۰ سال میشود مکانیزم ماشه و این گرفتاری. دنیایت هم آباد نمیشود. بماند که یک جهنم سنگینی خواهند داشت مسببین این قضایا. حق الناس سنگین بابت این گرفتاریها. صنعت هستهای را تعطیل کردند. تحریمها شدیدتر شد. آثار تحریمها شدیدتر شد. عزت ملت لگدمال شد. تسلط دشمن و آسیب زدن دشمن، زمینش فراهم شد. نفوذ شکل گرفت. قدرتهایمان آسیب دید. و خیلی اتفاقات.
اینها عقل است. مؤمن در برابر خدا و پیغمبر تسلیم است. چون آنها عقل کاملاند. فقط میگوید: اطاعت. دستور قرآن چشم. دستور پیغمبر چشم. این حرام است، چشم. این واجب است، چشم. اینجور با دشمن نباید گفتگو کرد به این شکل، چشم. آنجور با دوست نباید رفتار کرد، چشم. این دوست، چشم. آن دشمن، چشم. خودم نمیشنوم. پیش خودم دوست و دشمن بتراشم برای خودم. به این بگویم دوست، بگویم دشمن. نگاه میکنم او به کی میگوید دوست، او به کی میگوید دشمن. وقتی به او گفت: «محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم». با پیغمبر بودن، این میشود تبعیت از پیغمبر. حالا وقتی که این شد جبهه خودی مؤمن، من باید باهاش چکار کنم؟ «رحماء». و اینها وقتی شد جبهه بیرون، باید باهاش چکار کنم؟ «اشداء». این میشود «سمعاً و طاعتا»، «سمعنا و اطعنا». اینجور که شد خوشبخت میشود. راه میافتد با پیغمبر میرود بهشت.
الله میفرمایند که این آیه جمله «أولئک هم المفلحون» را آورده. ازش هست فهمیده میشود که خوشبختی منحصر شده در مؤمن مطیع. اطاعت نباشد ایمان هم نیست. توضیح شبی قبلاً داده شده. این میشود انحصار خوشبختی در مؤمن مطیع. پس هر مؤمنی هم خوشبخت نمیشود. مؤمن مطیع. چون کسی که مطیع نباشد، مطیع خدا و پیغمبر نباشد، اصلاً مؤمن نیست. مؤمن فیک است، مؤمن واقعی نیست. مؤمن واقعی اونی است که میگوید: «سمعنا و اطعنا»، چشم. واقعاً با وجودش میگوید چشم. البته مراتب دارد. یک وقتی همچین در دلش هم یک جورایی است. باز هم خوب است. دارد به سمت سعادت میرود. وقتی در دلش هم قرص است، به هر حال آن چشمِ آدم را بهشتی میکند. چشمِ آدمها با پیغمبر حرکت میکند. میگوید چشم، اطاعت. با پیغمبر حرکت میکند، میرود بهشت.
خب در سوره نور آیه ۵۲ میفرماید: «و من یطع الله و رسوله و یخش الله و یتقه أولئک هم الفائزون». آیات قبلش «مفلحون» بود، آیه بعد «فائزون». کسانی که اطاعت از خدا و پیغمبر، از خدا حساب ببرند، مراعات بکنند دستور خدا را. خشیت و تقوا. اینها فائزند. این دارد تحلیل میکند آیه قبل را. الله میفرماید: بیان میکند کسی که مطیع خدا و پیغمبر و مؤمن حقیقی باشد، در باطنش ترس از خدا وجود دارد. و در ظاهر او هم به شهادت تقوایش ترس از خدا هست. تقوایش نشان میدهد که خداترس است. همین که مراعات میکند حلال و حرام، حواسش جمع است. و واقعاً نگران است که وقتی تخطی نکرده باشد، یک جایی حرام صورت نگرفته باشد. این معلوم میشود که خداترس است. این خداترسی همراه با اطاعت از خدا و پیغمبر است. و کسی که اینطور بود، خوشبخت است. پس هر کی خدا و پیغمبر خدا را اطاعت کند و تقوای الهی را داشته باشد، یعنی حرف گوش کن خدا باشد، این میشود خوشبخت، رستگار.
قرآن در یک آیه دیگر در سوره مبارکه احزاب آیه ۷۱ میفرماید: «و من یطع الله و رسوله فقد فاز فوزاً عظیماً». هر کی اطاعت کند از خدا و پیغمبر، به فوز عظیم رسیده. به پیروزی بزرگ. به همان اونی که برایش خلق شده، نائل شده. این شد دو تا عامل دیگر برای خوشبختی که یاد خدا بود و تبعیت از خدا و رسول خدا بود. سه تا عامل را تا به حال خواندیم. این بحثمان تمام. انشاءالله جلسه بعد ادامه بحث داشته باشیم. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه پنجاهم
لعل روانبخش
جلسه پنجاه و یکم
لعل روانبخش
جلسه پنجاه و دوم
لعل روانبخش
جلسه پنجاه و سوم
لعل روانبخش
جلسه پنجاه و چهارم
لعل روانبخش
جلسه پنجاه و ششم
لعل روانبخش
جلسه پنجاه و هفتم
لعل روانبخش
جلسه پنجاه و هشتم
لعل روانبخش
جلسه پنجاه و نهم
لعل روانبخش
جلسه شصتم
لعل روانبخش
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات لعل روانبخش
جلسه سی و ششم
لعل روانبخش
جلسه سی و هفتم
لعل روانبخش
جلسه سی و هشتم
لعل روانبخش
جلسه سی و نهم
لعل روانبخش
جلسه چهل و یکم
لعل روانبخش
جلسه چهل و دوم
لعل روانبخش
جلسه چهل و سوم
لعل روانبخش
جلسه چهلم
لعل روانبخش
جلسه سیزدهم : قرآن؛ مسیریاب زندگی انسان
لعل روانبخش
جلسه چهاردم : تلاوت حق؛ معیار ایمان به قرآن
لعل روانبخش
در حال بارگذاری نظرات...