جلسه دوم
01:04:05
مجموعه جلسات «علم نحو» سفری است از ساختار تا معنا؛ جایی که زبان عربی نهتنها ابزار سخن، بلکه کلید فهم قرآن میشود. این مجموعه با نگاهی زنده و عمیق، قواعدی چون: فاعل، مفعول، حال، حروف و … را از قالب دستور زبانی خشک بیرون میآورد و در بستر معنا، بلاغت و تفسیر مینشاند. در این جلسات، نحو به زبانی برای کشف لایههای پنهان آیات بدل میشود و نشان میدهد که چگونه هر حرکت، اعراب و واژه در قرآن حامل اندیشه و الهام است. اگر میخواهی نحو را نه فقط بیاموزی، بلکه درک کنی، این مسیر تو را از دانستن تا فهمیدن میبرد.
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
در مورد حرف «واو» عاطفه، عرض کردیم که از نظر جمهور علما، دلالت بر «ترتیب» (یعنی یکی پس از دیگری) ندارد. اما از نظر پنج نفر از علمای نحو، دلالت بر ترتیب دارد. ابن کیسان میگوید اصلاً معنای حقیقی «واو»، «معیت» است. ما میگفتیم اصل وضعِ «واو» برای «مساوات و عدم ترتیب» است، اما ابن کیسان میگوید برای ترتیب که اصلاً نیست، بلکه برای معیت است. یعنی نه تنها ترتیب را نشان نمیدهد، بلکه با هم بودن را میرساند؛ یعنی وقتی «واو» میآید، آنها با هم هستند، اما ترتیبی را نمیرساند. نه اینکه با هم هستند و نه اینکه با هم نیستند، یعنی اتصال دارند، نه اینکه انفصال دارند. میگوید اتفاق و معیت را میرساند، چون «واو» در اکثر حالات دلالت بر جمع و مصاحبت دارد. بر همین اساس، حمل بر معنای غالب آن میشود؛ از نظر زمانی یا با هم بودن، یک حکم دیگر است.
وقتی «واو» میآید، یعنی «معطوف» با «معطوفٌعلیه» در آن مشترکاند؛ مثلاً: «جاءَ زیدٌ و عَمرٌو». یعنی با هم آمدهاند، یا حکم آمدن برای هر دو ثابت است. ایشان میگوید با هم آمدن به معنی دقیق نیست. بله، تا وقتی که قرینه تفرقه نباشد. حالا میگوید قرینه داریم؛ قرینهای داریم که یعنی آنها با هم نبودهاند. اگر قرینهای نباشد، یعنی با هم بودهاند. «جاءَ زیدٌ و عَمرٌو»، یعنی زید و عمر با هم آمدهاند. درست است؟ اکنون اگر بگوییم شما چه میفهمید؟ با هم آمدهاند یا فقط آمدهاند؟ اما ایشان میگوید که «معیت» (با هم بودن) را میرساند. ابن مالک هم معنای «معیت» را ارجح دانسته و ترتیب را کثیر دانسته و عکس آن را قلیل دانسته است.
ابن مالک، که نامش محمد بوده است، وقتی طلبه شده و از منبر بالا رفته بود تا خطبه بخواند، فقط بیت اول الفیه را حفظ کرده بود. او گفته بود من خطبه را چطور بخوانم که مردم صلوات بفرستند؟ ابن مالک میدانست که اسمش محمد است. پس، اول شروع کرد و گفت: «قالَ مُحَمَّدُ» و همه صلوات فرستادند.
ابن هشام در سخنرانیهایش (منظور عباس حسن است، که با حسن عباسی فرق میکند) میگوید، وقتی قرینهای برای ترتیب یا مصاحبت نباشد، در اکثر موارد معنای مصاحبت اعتبار میشود و بر ترتیب ترجیح داده میشود. یعنی اگر قرینه نباشد، ما خودمان حمل بر مصاحبت میکنیم. نظر همه شبیه به نظر آقای دکتر (عباس حسن) است؛ ترتیب را خلاصه از آن بیرون میکشند و میگویند حمل بر ترتیب میشود.
چرا فرق دارد؟ خب، اینجا منظورشان یکی است: ترتیب (یعنی اول این، بعد آن) و معیت (یعنی با هم). فرق کرد؟ بله، مصاحبت همان معیت است. در اکثر موارد مصاحبت را لحاظ میکنیم. عباس حسن میگوید اگر قرینهای برای ترتیب یا مصاحبت نباشد، در اکثر موارد معنای مصاحبت اعتبار میشود و بر ترتیب ترجیح داده میشود. یعنی اول مصاحبت، بعد ترتیب اعتبار میشود. فرق مصاحبت با ترتیب چه بود؟ مصاحبت یعنی با هم، ترتیب یعنی اول این بعد آن. یعنی معطوف بعد از معطوفٌعلیه واقع شده است و اعتبار عکس آن نادر است. خب، پس عباس حسن گفت اول مصاحبت، بر ترتیب. خود «واو» عاطفه برای این است. در دو صورت اخیر، دلالت بر تعقیب نخواهد داشت مگر با وجود قرینه.
ما که نمیخواهیم مجتهد در نحو بشویم. ما اینجا فقط آمدیم دیدیم که چنین برداشتهایی شده است. نمیخواهیم به این نتیجه برسیم که حرف چه کسی درست بوده است. میخواستیم بررسی کنیم ببینیم «واو» عاطفه فقط میخواهد بگوید که اینها با هم هستند؟ میخواهد بگوید حکمش یکسان است؟ یا از آن ترتیب هم فهمیده میشود؟ دیدیم شش هفت نفر از نحویون ترتیب را هم فهمیدهاند و معیت را هم فهمیدهاند، اما جمهور نحویون گفتند ترتیب و معیت و اینها از آن فهمیده نمیشود، بلکه «مطلق جمع» (فقط جمع کردن) است. اگر ترتیب و اینها بخواهد مشخص شود، ما یک وقت اگر برایمان ترتیب و هیچچیز مهم نیست و میخواهیم بگوییم زید و عمر آمدند، طبق نظر آنها باید قرینه بیاوریم.
حالا گفتیم اصل در معطوف و معطوفٌعلیه این است که با همدیگر تغایر (تفاوت) داشته باشند، اما گاهی مترادف هم آمده، گاهی عام و خاص هم آمده است. مترادفش کجاست؟ قرآنهایتان را بگشایید.
مبنای نحویون است که ما خیلیهایش را قبول نداریم. مجتهد بودن بد نیست، ولی برای اینکه کسی بخواهد قرآن را بفهمد، لزوماً نباید مجتهد در نحو باشد. مجتهد نبودن هم خیلی مهم است. مثلاً چطور ما به مجتهد نیاز داریم؟ خیلی دخیل است در مسائل، در فهم دین و فهم قرآن و فهم ادبیات. نه اجتهاد در ادبیات. اجتهاد در ادبیات لازم نیست، شما همین قدر که دیدید اینها استعمال شده، تمام است. فتوا ندهید. الان که ما نمیخواهیم اینجا فتوا بدهیم کدام حق است و کدام غلط است. استعمال این استعمال هم شده، خیلی هم خوب است. آن هم استعمال شده. نه، این فقط این استعمال مشکل دارد. به ما چه! اجتهادش این است. یعنی شما باید یکی را اثبات کنی که نفی کنیم. ما نمیخواهیم اثبات کنیم و نه میخواهیم نفی کنیم. این هم هست، آن هم هست. تمام شد.
حالا ما در استنباط حکممان، آنجا که میخواهیم استنباط کنیم، دخالتی به اجتهاد در اینجا ندارد که این استعمال درست استنباط کنی. این هم بوده، آن هم. هر دو مبنای عرفی دارند؛ این هم عرف آن را استعمال کرده، آن هم. هر کدام را خواستی، مگر موارد بسیار نادری که لازم است در ادبیات کسی مجتهد باشد. مواردش بسیار نادر است. موضوعات ادبیات یا افراد ادبیات، موارد بسیار نادری که لازم است شما در آن مجتهد باشی. آن هم به خود ادبیات برنمیگردد، به فلسفه ادبیات. فلسفه ادبیات هم یکسری قواعد کلی دارد، یکسری ضوابط کلی دارد. این کتاب “معاون الفقیه” (احتمالاً مقنع الفقیه) اولین جلوهاش همین مباحث این شکلی را کرده است. علم صرف ندارم، منزل علم صرف در مسیر فقاهت نه اصول نحو، اصول نحو و اینها، اینها بحثهای فلسفه ادبیات است. در برخی از مباحثش باید انسان بحث کند.
فرق میکند، اصل واحد میگیرد. کتاب ایشان کتاب اجتهادی است، از تأخیر اجتهادی اشاره. در لغت اشاره در ادبیات نیست. به قواعد صرف و نحو کار ندارد. به خود لغت کار دارد. بله، در لغت باید کسی که میخواهد مجتهد شود، در بسیاری از لغات باید مجتهد باشد. بحث جداست. هرچند همان هم اگر نبود مشکل ندارد، چون آن هم استعمالی است. اگر باشد بهتر است، مخصوصاً برای فهم قرآن. کسی که مفسر شود، باید در لغت مجتهد باشد. آن هم مفسر با مراتب مختلف؛ مفسرِ ضعیف، مفسرِ قوی، و…
یک مفسری فقط میخواهد قرائت داشته باشد. مفسر مانند آقای مکارم، مفسر مانند آقای جوادی آملی، علامه طباطبایی. مفسر «المیزان» و «تفسیر نور» با همدیگر در یک سطح نیستند. قابل قیاس با هم نیستند. هر دو مفسر هستند، تفسیرشان هم درست است، اما سطح آنها فرق میکند.
خب، حالا آقای قرائتی، بر فرض، این بزرگوار خدا حفظشان کند، در لغت مجتهد نیستند. آقای قرائتی این مشکل را به کار میزند؟ از آن سو، آقای جوادی در لغت مجتهد هستند. محمود مصطفوی در لغت مجتهد هستند. بالاتر از مجتهد، سطح تفسیر فرق میکند. ما در بحثهایمان نیست، ولی میتوانیم کار پروژهای بدهیم دوستان کار کنند، تحقیق.
قرآن باز کردید؟ خودش باز میشود، به وقتش. آیه ۱۸ سال. بله. احتمالاً اشاره به شماره سوره یا آیه است سوره بقره، آیه ۵. میدانم پیدا کردنش سخت است، ولی خب پیدایش کنیم. «أُولَٰئِكَ عَلَىٰ هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ ۖ وَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ». اینجا گفتهاند که اصل در عطف این بود که باید متغایر (متفاوت) باشند. الان «هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ» و «هُمُ الْمُفْلِحُونَ» متغایرند؟ تقایر (تفاوت) مفهومی ملاک است یا تقایر مصداقی؟ این از آن سؤالهای فلسفی ادبیات است. اینجا باید مجتهد باشی.
تقایر مفهومی. اسمش چه بود؟ حمل اولیه ذاتی. تقارن مصداقی. درست یا غلط؟ آفرین. آنجا میگوییم که انسان، بشر. حمل اولی ذاتی: زید انسان. حمل مفهوم بر مفهوم میشود حمل اولیه ذاتی. حمل مفهوم بر مصداق میشود حمل شایع صناعی. خب، حالا اصلاً ربطی به آن ندارد، ولی خب شبیه به همان است.
تغایر مفهومی، تغایر در همان حمل اولیه ذاتی. میگفتیم که متحداند با هم، ولی در مفهوم تقایر دارند با هم، اجمال و تفصیل. خب: «الإنسانُ حیوانٌ ناطقٌ.» حمل اولی ذاتی. برای اینکه تغایر داشته باشند، معطوف و معطوفٌعلیه، تقارنشان مفهومی باشد یا مصداقی؟ اگر مفهوم، هر دویش کفایت میکند. اگر مصداقاً یکی است، همین قدر که تقارن مفهومی داشته باشد، کافی است. الان «هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ» با «هُمُ الْمُفْلِحُونَ» مصداقاً یکی است، ولی مفهوم فرق میکند. یعنی همه کسانی که هدایت شدهاند، همان افرادی هستند که به فلاح رسیدهاند. مساوی در مصداق. فلاح و هدایت یکی است در مصداق. «مُفْلِحُونَ» و «هادینَ» یکیاند در مصداق. ولی از جهت مفهومی تاویر (تغایر) دارد. لذا عطفش به همدیگر درست است. اینجوری که میکنم، مدل پنالتی زدن کریس رونالدو، پا را دارم تکان میدهم. این برای فریب است، گول نخوریم! محل دو چیز مثل هم نباشد ولی مثل باشند. میشود کوچکترین تغایری؛ انسان و انسان. «جاءَ انسانٌ و انسانٌ» منظور دو تا انسان است.
آیه بعد قرآن میآورم. ترقه زد. کلیاش تغاییر. سوره انبیا، آیه ۴۸: «وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَىٰ وَهَارُونَ الْفُرْقَانَ وَضِيَاءً». گفتند آقا، فرقان و ضیاء که یکی است، مثل هم هستند. یکی. حالا یعنی خلاصه تباین (ناهمگون بودن) ندارد. یک ترادف یا عموم مطلق. الان فرقان و ضیاء اینطور است. ضیاء همان فرقان است دیگر. چیزی که با آن میتوانی حق و باطل را تفکیک کنی، ما به شما یک چیزی میدهیم که با آن بتوانی حق و باطل را تفکیک کنی و بهت نور میدهیم. با نور تفکیک میکنی دیگر. ضیاء با ضیاء است که فرقان حاصل میشود. خب، پس چرا اینها را به همدیگر عطف (ربط) کرده است؟ بررسی لغوی میخواهد. بله، وقتی بررسی کردیم، فرقان یک چیز است، ضیاء یک چیز دیگر. تقایر مفهومی دارد.
مثال بعد. حالا اینجا میخواهیم خصوص را مثال بزنیم. اینجا شاید عموم و خصوص مطلق باشد، ولی مفهوم مغایر (متفاوت) است. سوره بقره، آیه ۹۸: «مَن كَانَ عَدُوًّا لِّلَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَرُسُلِهِ وَجِبْرِيلَ وَمِيكَالَ فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِّلْكَافِرِينَ». جبرئیل مگر جزء ملائکه نبود؟ و میکال. میکال (میکائیل) هم همان میکائیل است. میکال مگر جزء ملائکه نبودند؟ چرا عطف کرده است؟ عطف خاص بر عام اشکال ندارد، بلکه نکته بلاغی هم دارد. یعنی اهمیت و ویژگی خاصش را میرساند. جزء ملائکهاند دیگر. عطف شدن به «ملائکته». خاص بر عام.
آیه حجر، ۸۷. هجر. بله. ظاهرش تفاوت دارد. بله. نه، بحث این نیست. اگر «عالیین» اثبات شود که جزء ملائکه بودند و سجده نکردند. ولی بحث این است که «عالیین» که اینجا گفته، همان خاصی از ملائکه است یا همان معنای «عُلوّ مضمومی» است که در آیه ۸۷، همان علو مضمونی که در قرآن...
حالا آقا جان من اینجا: «سَبْعًا مِّنَ الْمَثَانِي وَالْقُرْآنَ الْعَظِيمَ». «سبع من المثانی» چیست؟ سوره حمد را عطف کرده به قرآن عظیم. عطف چی به چی؟ آفرین، عام بر خاص. باز هم مثال بزنم. این را چه میگویید؟ به قول آقای میرسلیم، این را چه میگویید؟ چون عطف شده است. معطوف چیست؟ معطوفٌعلیه چیست؟ معطوفش عام است. کدام مقدم بود؟ حالتهایی که میتوانست بیاید این بود که این مقدم باشد. ظاهرش را میگیریم دیگر. بله، حالا به ظاهرش که میگیریم، معطوف و «الرحمن»، آیه ۶۸: «فِيهِمَا فَاكِهَةٌ وَنَخْلٌ وَرُمَّانٌ». بله، خصوصاً رمان. حالا نخل جزء فاکهت نباشد، رمان که هست. خاص بر عام.
اجمال و تفصیل. وقتی که لفظ را بگوید، بعد بیاید توضیح بدهد که اینی که گفته منظورش چیست. با یکی که درست نمیشود. اگر میگفت که «فِيهِمَا فَاكِهَةٌ: عِنَبٌ وَتِينٌ وَرُمَّانٌ و...» صد تا چیز. الان خاص بر عام. خب، کسی قسم بخورد که من میوه نمیخورم، بعد انار بخورد، قسمش را شکسته یا نه؟ خب، پس رمان شد خاص برای فاکهه (میوه)، انار.
مثال دیگر. تقاید (تلازم) عکس، جزء. غالباً همین است. بله، عموم و خصوص با کل. غالباً یکی. مثلاً جوجه، کلی. یک واحد داریم، این واحد اجزاست. سوره حجر، آیه ۱: «تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ وَقُرْآنٍ مُّبِينٍ». اگر «واو»ش، «واو» عطف باشد، که هست انشاءالله. برق «پنج تن» اگر باشد، ذکر خاص-عطف خاص بر عام-کتاب عام، قرآن مبین. نگفته «تِلْكَ قُرْآنٌ مُّبِينٌ» که، «تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ وَآيَاتُ الْقُرْآنِ الْمُبِينِ». بله، البته به نظر ما در همه اینهایی که گفتیم، تغایر گفتیم و رفتیم. حالا بگذریم، نه همین است. واقعاً همین است. اگر هم... یعنی خواستم بگویم «آیات الکتاب و قرآن مبین». یک کتاب داریم یا قرآن مبین. روشن است. خسته نیستید؟ مفهومی هم باشد کفایت میکند. این نکته، نکته بعدی. خب، گفتیم دیگر، مثالش را زدیم. «إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي» را در ادبیات بحث قبلاً گفتیم، کتاب قبلی گفتیم و بله. «رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَلِوَالِدَيَّ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ». گفتیم مؤمن و مؤمنات همان با مؤمن و مؤمنان یکی است.
خب، بریم سراغ اینکه آقا، کلام داریم که «واو» عاطفه توش میآید. ۹ تا ساختار داریم برای «واو» عاطفه. اینها را البته قبلاً شبیه به آن را گفتیم. حالا اینجا مرتبترش را میگوییم. آنجا گفتیم ویژگیهای «واو» عاطفه. اینجا مرتبترش را میخواهیم بکنیم. میخواهیم بگوییم نه جور کلام هست که توش «واو» عاطفه میآید. ۹ تا ساختار برای «واو» عاطفه. بنویسم یا مینویسید. پای تخته بنویسم. حالش را که نداریم، ولی مینویسیم. من جملات عربیاش را مینویسم، شما ساختار را از آن جملات مینویسید. ۹ ساختار برای «واو» عاطفه:
۱. جملات این شکلی باید باشد: «آمْنَحْ سَائِلًا إِمَّا دِرْهَمًا وَإِمَّا دِرْهَمَيْنِ». «واو» عاطفه بین چی و چی آمد؟ «إمّا»؛ آفرین.
۲. «قَامَ زَيْدٌ وَعَمْرٌو». عطف فاعل به فاعل. یا «زَيْدٌ قَامَ وَ قَعَدَ». عطف فعل به فعل. یا روش دومی: «قَامَ زَيْدٌ وَقَعَدَ عَمْرٌو». عطف جمله فعلیه بر فعلیه.
۳. بفرمایید! چه داشتید؟ سوپ عدس! خدا قبول کند. «مَا جَاءَنِي زَيْدٌ وَلَا عَمْرٌو». (جمله منفی). «واو» برای نفی جمله منفی به منفی. یعنی به فاعل جمله منفی میشود. درست.
۴. هستید دیگر؟ توی عدسهای سوخته که نیستید؟ سه. عطف منفی به منفی. چهار. «مَا جَاءَنِي زَيْدٌ أَوَّلًا وَ عَمْرٌو ثَانِيًا». اولاً ثانیاً دیگر (منظور این است که اینها مراتب را نشان میدهند).
۵. «مَا جَاءَنِي زَيْدٌ وَ مَا جَاءَنِي عَمْرٌو». عطف جمله منفی به جمله منفی. بله.
۶. «أَنْتَ تُعْطِينِي وَ تُكْرِمُنِي». عطف جمله به جمله. حد مورد ۳، دومی خبر به خبر است. بله، خبر به خبر. اینجا جمله به جمله است. «زَيْدٌ قَامَ وَ قَعَدَ». چون بالاخره شما آنجا باید توی «قَعَدَ» به فاعلش، به زید میخورد. «تُكْرِمُنِي» فاعلش معلوم است. درست. در مثالهای قبلی فاعل غایب بود، فاعلش مخاطب است. کلاً فرقی نمیکند، ولی خب یک خورده...
۷. «رَجُلٌ عَالِمٌ وَ خَاشِعٌ». «عالم» و «خاشع» برای خبرش. یک چیزی میخواهیم بیاوریم. تردید داریم که «عالِمٌ خاشعُونَ» است یا «عالِمٌ وَ خاشِعٌ». چون تردید داریم، این بعد «او» که آمده با «واو» درست (همانند «او» است).
۸. شما فقط جملات را بنویسید، هیچ توضیحی نمیخواهد. ساختارش دستتان باشد، بقیهاش روشن میشود. جان؟ بله، من توضیحش را میدهم در مورد تکتک اینها. توضیحشان میدهم انشاءالله. هشت. «مَا أَجْمَلَ الزَّاهِرَاتِ وَ الْيَانِعَاتِ»! «زاهرات» یعنی چی؟ «زهر» یعنی چی؟ شکوفههایی که بیرون زده است. چقدر قشنگ! «واو»ش کجا بود؟ «اَلْيَانِعَاتِ». سرباز کردی.
۹. «أَكْرِمْ عَلِيًّا وَ مُحَمَّدًا وَ مَحْمُودًا مُهَنْدِسُونَ». نوشتید؟ آقا فقط داشته باشید، توضیحاتش میآید انشاءالله.
ای خدا! اولاً، فصل کجا؟ بله، من در «علوم العربیه»، هر بخشش که خوانده میشود، نکاتی که از بیرون میتوان به آن اضافه کرد را میگویم. الان «واو» عطف داریم، نکاتش را میگوییم. بعدش هم آخرش تمرین میکنیم. تمرین داریم، چه تمرینی! قشنگ، سرحالتان انشاءالله.
**اما، اما در آن ساختار اول** (إمّا... و إمّا...)، دلالت بر مطلقِ جمع دارد یا ندارد؟ «امّا درهما و امّا درهمین». ندارد. در آن ساختار اول، «واو» عاطفه هست، ولی دلالت بر مطلق جمع ندارد. بریم دوم. کدبانوی بچهها شمایید. در واقع، دارد. درهم یا دینار؟ میشود یا شد؟ جمع یا جمع؟ درهم و عدم دینار. یا یعنی چی؟ و عدم درهم. الان من بگویم «امّا دینارٌ و امّا درهمٌ»، و «عدم درهم». درهم و عدم درهم چی؟ درهم و عدم دینار، و درهم و عدم دینار، یا دو درهم. یا عدم دینار. یک درهم، یک درهم. به عدم دو درهم؟ یا دو درهم. و عدمِ... آیا بین دو تا جمع نکرد؟ بین دو تا؟ یعنی شما الان هم باید این را بدهید هم آن را بدهید. خب، دیگر مسئله همین است. اما «سائلٌ إمّا درهمًا و إمّا درهمین». به سائل، «واو» هست، ولی اصلاً به جمع ندارد.
«قَامَ زَيْدٌ وَعَمْرٌو». «زیدٌ قامَ وَ قَعَدَ». «قَامَ زَيْدٌ وَ قَعَدَ عَمْرٌو». اینجا آقا جان، به آن میگویند ساختار دوم. میگویند «زید و عمر». «زید» (یعنی) تو زید، اینجا «واو» گاهی برای جمع دو اسم یا بیشتر در فعل (یعنی یک فعل- فاعل، مفعول) چطور به هم وصل میکند؟ ما یک بلایی گفتیم، شما چرا قبول کردی؟ «قَامَ زَيْدٌ وَ عَمْرٌو». یعنی «حَسَنٌ مِنهُمُ الْقِيَامُ» (اینها قیام کردهاند).
حالت دوم برای جمع دو فعل یا بیشتر در اسم واحد. ای خدا! مثل «زَيْدٌ قَامَ وَ قَعَدَ». جان؟ عطف بر خبر است دیگر. شما مشغول عدس بودید. آن را نوشتید که عدس و حدس. مشغول عدس بودید. فرق این «أنتَ تُعْطِينِي» با «او» چیست؟ گفته بود عطف شده به خبرش و رفت به زید دارد. حالا توضیحش میآید. خب، پس برای جمع دو فعل یا بیشتر در اسم واحد. بعدش برای جمع مضمون دو جمله یا بیشتر. یعنی دو جمله یا بیشتر در حصول است. در حصول یعنی چی؟ حاصل شده. مجموعاً این و آن حاصل شده. مجموعاً قیام زید و قعود عمر حاصل شده است. درست شد؟ روشن است؟ آقا جان من ساده است دیگر. اینها که جواب مسائل بهجت نیست که. ساده است.
اگر بگوییم که «واو» در این صورت اخیر فایدهای ندارد. چرا فایده ندارد؟ چون عطفِ به «واو» هم، بدون عطف «واو» هم ما میتوانستیم علم به حصول پیدا کنیم. «زَيْدٌ قَامَ، عَمْرٌو قَعَدَ». چرا «واو» آوردی؟ شما جوابش چیست؟ «واو» آخری که آوردید، خاصیت ندارد. بدون «واو» مشکلمان حل میشد. پاسخ این است که آها! اگر اطفال و عطف نمیآمد، ظهور در حصول هر دو داشت. جان؟ توی همین مثال: «قَامَ زَيْدٌ، قَعَدَ عَمْرٌو». اگر «واو» نمیآمد، یعنی هر دو حاصل شده بود. اگر «واو» هم نمیآمد، یعنی هر دو حاصل شده بود. ولی یک تفاوت دارد. یک احتمال. یعنی روی اولی، اگر «واو» نمیآمد، احتمال کمی داده میشد که اینها هر دو با هم باشند. ولی «واو» که آمد، این احتمال را بالا برد که هر دو با هم. جفتش میرساند، ولی یکی احتمالش کمتر بود، یکی احتمالش بیشتر. با هم اتفاق افتاده. بله، حالا همزمانش نه. «جمع» یعنی این با آن. «معیت» (با هم بودن) به معنای دقیقاً با همدیگر. جمع توش است. معیتی هست دیگر. نوح و ابراهیم با هم. دقیقاً با هم در یک زمان با همدیگر. با هم آمدهاند. «واو» که میآید، جمع را دارد میرساند. حالا بخواهد ترتیب را برساند یا معیت را برساند. دیگر معیت دیگر خیلی خاص است.
من میگویم که حسین آقا و محمدشان طلبهاند. یعنی با همدیگر توی یک مدرساند، کنار هم، با هم درس میخوانند. منظور این است که با هم درس میخوانند. اگر با «واو» بگوییم، یعنی این را دارد. اگر با «معَ» بگوییم: «حسنٌ و حسینٌ معًا درس میخوانند». یعنی چی؟ با هم. فرقش با آن یکی «با هم» چی بود؟ واژههایی که اینجوری است، خوراک مغالطه است. من و آقای فلانی با هم درس میخواندیم. فلانی میرفتیم. مثلاً من و آیتالله العظمی مثلاً صافی گلپایگانی با هم در مدرسه آیتالله گلپایگانی میرفتیم. با هم یعنی چی؟ یعنی صبح به صبح ایشان میآمد دم در میگفت: فلانی، بریم. بریم آقا. من با «با واو» فرق میکند. الان من میتوانم «أنا و آیتالله صافی گلپایگانی کُنّا فی مدرسةِ آیتالله گلپایگانی» (درست) ولی اگر بگویم «أنا معَ آیتالله آیتالله صافی» (درست). پس فرق مطلق جمع با معیت فهمیده شد. جمع توش فهمیده نمیشود. یعنی «قامَ» بعد، جمع از شما میفهمید، میفهمی. ولی خب خیلی هم احتمال میدهیم که جمع هم نباشد، یعنی ربط به هم نداشته. اینجور. ولی اگر «واو» آوردیم، یعنی این دو تا به هم ربط داشتند. پا شد، آن نشست. اینها به هم ربط داشتند. ولی اگر نیاوریم، خیلی ربطی از آن فهمیده نمیشود. از لحاظ زمانی منظور، خود معیت ما و معیت یعنی معیتی که میگویند، منظور معیت زمانی است یا نه؟ در حکم هر چیزی، معیتش به حساب خودش. ادبیات به کار میرود. منظور معیت زمانی است یا نه؟ معیت حکمیه. با هم تو حکم هستند. مگر زمانی رخ داده؟ وقوع خارجی خود این کار دارید؟ کاری نداریم. این جمله را هر شنوندهای میشنود، چه میفهمد؟ «قَامَ زَيْدٌ وَ قَعَدَ عَمْرٌو». اگر میشنوی، چه میفهمد؟ پا شد و آن نشست. ولی «واو» نباشد، چه میفهمد؟ ربط میفهمد، میفهمد، ولی کم. «واو» که میآید، دیگر قشنگ این ربط و...
برخی گفتهاند که آقا، «واو» کی دلالت بر مشارکت دارد؟ وقتی که معطوف و معطوفٌعلیه مفرد باشد. این را نحوی بافت گفته است. کی دلالت بر مشارکت دارد؟ وقتی که معطوف و معطوفٌعلیه مفرد باشد. اگر اینجور نباشد، گاهی دلالت بر شراکت دارد، گاهی دلالت بر شراکت ندارد. این را هم داشته باشید. کلاً آن بغل گوشه داشته باشید، خوب است.
چه گفتیم پس؟ یکی تکرار کند. من دیگر جونی برایم نماند. تکرار کنید. قهوه بافت. نحوی بافت. یک لحظه یادم رفت. الان بهتان میگویم. نحوی وافی (احتمالاً وافی) گفته است، عمو عباس حسن، زمانی که دو تا مفرد به هم مشارکت میرسانند. به غیر این نه. اگر معطوف علیه مفرد بود، حتماً مشارکت است. اگر نبود، گاهی مشارکت، گاهی نه. خب، حالا اگر بخواهد جمع بکند، مشارکت نه. دم مطلق. این تفاوتی بین اقسام کلام. «تُعْطِينِي فَتُكْرِمُنِي». اگر بخواهد جمع را برساند، فرقی نمیکند که این چطور بیاید؛ مفرد بیاید، چه میدانم، فعل بیاید، جمله بیاید، چی بیاید؟ فرقی نمیکند. مفرد درباره جمله دیگر. «تُعْطِينِي» جمله است. بله، جمع از آن فهمیده میشود در هر صورتی. مفرد، جمع، فلان، از آن مطلقِ جمع.
**بریم سراغ ساختار سوم.** این را هم بگیم و تمامش کنیم. «مَا جَاءَنِي زَيْدٌ وَلَا عَمْرٌو». اکثر مواردی که بهوسیله «واو» بر منفی عطف میشود، اگر «واو» آمد، بعد از «واو» چی میآید؟ آفرین، «لا» میآید. مثل «مَا جَاءَنِي زَيْدٌ وَلَا عَمْرٌو». چون «واو» هرچند در ظاهر برای جمع مشتمل در اجتماع در یک وقت و برای ترتیب است، ولی چون کثیرند برای اجتماع در یک وقت استعمال میشود، ترسش وجود دارد که متکلم مقصودش فهمیده نشود، چیز دیگری فهمیده بشود. یعنی بگوییم اگر شما با «واو» بگویی: «مَا جَاءَنِي زَيْدٌ وَ عَمْرٌو». از این «واو» چه میفهمیم؟ نه، نه. «مَا جَاءَ زَيْدٌ وَ عَمْرٌو». دوتایشان به چه نحو نیامدند؟ آفرین، با هم بیان. با هم نیامدند. ولی اگر گفتم: «مَا جَاءَنِي زَيْدٌ وَلَا عَمْرٌو». از این چه میفهمیم؟ جدا جدا نیامدند. درست شد؟
«زَيْدٌ وَ عَمْرٌو» با هم میآمدند، نیامدند. از کجا؟ این دیگر استعمال عرب این است دیگر. تبادل عرب از این. «مَا جَاءَ زَيْدٌ وَ عَمْرٌو»، اگر «لا» نیاید، از آن برداشت «مفعولٌ معَه» میشود. اگر «لا» نیاید، توی این مثال ساختار سوم، اگر «لا» نیاید، از آن برداشت «مفعولٌ معَه» میشود. «مفعولٌ معَه» بله، معیت یکی از اقسام مفعول بود دیگر. «زَيْدٌ وَ رَأَيْتُ وَ زَيْدًا» مثلاً. «رَأَيْتُ» که نه. مثلاً چی بود؟ «كُلُّ امْرِئٍ وَ شَأْنُهُ» مثلاً. هر کسی با شأنش. «كُلُّ امْرِئٍ وَ سَمْعُهُ». این «واو»، «واو» معیت است. بعد اگر تازه این «لا» نیاید، شما فکر میکنی که نفی اجتماع در یک وقت است. یعنی تو یک وقت باید میآمدند. لازم نبوده بیایند. زید نیامد، عمر هم نیامد. اینها برای توریه خیلی خوب است. خوراک توریه است. توریه یاد بگیرید. الان خواستی توریه بکنی، میگوید: زید آمد. طرف چی میفهمد؟ منظور شما چی بوده؟ خوراک توریه است. کلاس توریه صد درصد تضمینی. با ما دروغ را یاد بگیرید!
گاهی هم در مواردی که احتمال ترتیب وجود ندارد، اضافه میشود. این دو تا آیه را ببینیم آقا. فصلت، ۳۴. خدا خیرتان بدهد. بیارید این دو تا را. من پیرمرد را بیشتر از این اذیت نکنید! فصلت، ۳۴. اگر جنوب هستید، آیه را نخوانید! «وَلَا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَلَا السَّيِّئَةُ» (صفحه چند است؟ فصلت ۳۴، ۳۴). خوب بفرمایید ترجمه. نیکی و بدی یکسان. نیکی و بدی یکسان نیست. خب، چرا نگفته «حسنةٌ و سيئةٌ»؟ «حسنةٌ والسيئةُ» مساوی. حسنه و سیئه مساوی نیست. فکر کنیم. تماس هم میتوانید بگیرید از توی خانه. مسابقه. اهل خانه میپرسند، آقا جان من. یک نکتهاش، نکته دیگر. اینجا احتمال ترتیب مثلاً نیست. احتمال ترتیب. اول این بد آن. آنجا مثلاً با هم در یک وقت. چون حسنه و سیئه با هم که نمیشود یک فعل هم حسنه باشد هم سیئه باشد. و عرض کنم که با هم هم که جایی نمیروند. حسنه و سیئه که با هم مثل زید نیستند که با هم جایی بروند. خب، نکتهاش این است. ببینید «تستوی» چه بابی است؟ استفعال، یفتعل، افتعال. ماده چیست؟ سویه. باب افتعال، معنای غالبش چی بود؟ سیر. یاد میگیرم، فراموش میکنم. یاد میگیرم، فراموش میکنم. اجتماع، اشتراک، مطابق است. البته چرا، ولی اینجا اشتراک افطار. اینجا اشتراک مثل «اختِصام». «اختصام» یعنی بعد شما یک وقت میگویی باب مفاعله. باب مفاعله اگر باشد، فاعل دارد و و مفعول. درست. اما باب افتعال، اگر باشد، دو تا فاعل دارد. درست. میگویی «جَاهَدَ زَيْدٌ عَمْرًا». ولی اگر گفتی «اجْتَهَدَ» میشود چی؟ «اجْتَهَدَ زَيْدٌ وَعَمْرٌو». درست شد؟ حالا اگر خواستی منفی بگویی، باید چطور بگویی؟ آها: «لم یجتهدا» یا «و لَمْ یَجْتَهِدْ زَيْدٌ وَ لَا عَمْرٌو». چون باز یک جورهایی ترتیب توش دارد. با هم بودن. چون دوتایی با هم دارند فعل را محقق میکنند. یک جورهایی توش با هم بودن هست. برای همین هم سر این میآید هم «لا» سر معطوفه. «لا» سر معطوف هم میآید. یک مثال دیگر هم بزنیم و برویم.
یک جورهایی در واقع توش ترتیبی نیست، ولی یک جورهایی بوی ترتیب میدهد. چون به خاطر باب افتعال است. دوباره مثال دیگر. سوره فاطر، آیه ۲۲. باب افتعال بود، باب افعال بود. و چون دوتایی با همدیگر ماده را محققاند، از آن بوی معیت میآید. چون بوی معیت میآید، «لا» را میآوریم که جفتش را جدا جدا نفی کنیم. نه بگوییم دوتایی با هم این کار را نکردند. حالا در مورد سیئه و حسنه که جمع نمیشود. با هم نمیشود دوتایی با همدیگر یک کاری را بکنند؛ سیئه و حسنه. ولی چون افتعال، «لا» را آوردیم. جانم؟ نصب بشود حالا. «استوا» را ترجمه کنید. «إستویٰ». تا اینجا رسیدیم. «استویٰ» مساوی کردن، اشتراک. «لا» ندارد. منفی نیست. «قالَ تَسْتَوِي الظُّلُمَاتُ وَالنُّورُ». آنجا «لَا يَسْتَوِي» مثبت منفی «لَا تَسْتَوِي الظُّلُمَاتُ وَالنُّورُ». «استویٰ» یعنی چی؟ مشارکت در یکسان بودن. نه حسنه مشارکت میکند در یکسان بودن، نه سیئه مشارکت میکند در یکسان بودن. نه حسنه پا پیش میگذارد که برود با سیئه یکی بشود، نه سیئه پا پیش میگذارد که برود با حسنه یکی بشود. مشارکت در یکسانی.
سوره فاطر، آیه ۲۲. ایشان آمده از باب... بله، احسنت! احسنت! به سیئه با هم جمع میشوند. بدیش. سوره فاطر، ۲۲. سریع بخوانیم. تمام. «وَمَا يَسْتَوِي الْأَحْيَاءُ وَلَا الْأَمْوَاتُ». فاطر ۲۲. مساوی نیستند. یعنی مشارکت در مساوی بودن نمیکنند. نه زندگان، نه مردگان. یعنی چی؟ نه، مرده. نه زندهها میرن مردهها یکی بشن، نه مردهها میان پا پیش بزنن. اصطلاح چیزی بشه. پا پیش نمیگذارند برای تقریب به ذهن. اینجوری میگویی. یعنی هیچ کدام حرکتش به سمت... حرکتشان هیچ کدام در جهتی نیست که بخواهد به آن یکی نزدیک بشود و مصاحبه بشود. مخالف هم. هیچ نقطه اشتراکی با همدیگر ندارند. موازن نیستند. دو نقطه کاملاً دو سر بردارند. این وری دارد میرود. آن وری دارد میرود. اینجوری است. این اینجوری است. یکی سیئه است، یکی حسنه. «وَمَا يَسْتَوِي الْأَعْمَىٰ وَالْبَصِيرُ». من سوره فاطر. اول سوره فاطر دمو و البصیر. روشن است. به سمت بصیر برود، بصیر هم میتواند به سمت اعما. آنها چیز است. احیا اموات تقابلشان، تقابل چیست؟ ما چهار نوع تقابل داریم. یا متضادند یا متضایفاند یا متقابلاند یا ملکه و عدم ملکه. اعمی و بصیر، ملکه و عدم ملکه است. احیا اموات چیست؟ ضدّین، تناقض، ضدیت. این دو تا چطوری؟ این با آن زده؟ چطور آن با این زده؟ چطور این با آن زده؟ این یکی چطور بینا با هم تقابل؟ چطور زنده و مرده با هم زدند؟ تناقض. حیات، هدایت. نه.
بعدش دارد تشبیه میکند. کسانی که هدایت نشدهاند به اموات. احیا و اموات قاطی نکنیم. مرده میتواند هدایت شده باشد، میتواند هدایت نشده باشد. مثلاً بحث دیگر است. چطور مرده و زنده داریم، هدایت شده و هدایت نشده داریم؟ تقابل این دو تا با هم اینطور است. تقابل هدایت شده و هدایت نشده، تقابل مرده و زنده است. تقابل تناقض هدایت و لا هدایت. حیات و لا حیات. بله، بله. وجوهش فرق میکند. آره. خب، چون سه تا چیز آورده، همه اینها نقطه مساوی نیست. آخریش نقطه اشتراک. نقطه تشابهش این است که آن زنده و مرده است. آخه اصلاً تعبیر «مَنْ فِي الْقُبُورِ» دارد. تعبیر «مَنْ فِي الْقُبُورِ» را دارد. یعنی از آخری دارد استنتاج میکند. بین ملکه و عدم ملکه است. بله، ملکه و عدم ملکه است. چرا؟ میشود یکی یک چشمش کور است، یک چشمش بیناست. در چیزی که قابلیت آن ملکه را داشته باشد، بینا است. عرض کنم که ولی خب ملکه یعنی میتوانند به همدیگر برسند. میشود کسی که اعمی است به بصیر برسد. مساوی بصیر. کسی که بصیر است، مساوی اعمی بشود. شدنش میشود. امکان. ولی آن یکی اصلاً امکان ندارد. نمیشود که ظلمات به نور برسد. نور به ظلمات. نور در عین نور بودنش به ظلمات برسد؟ مرگ و زندگی هم همینطور. میشود بصیر در عین بصیر بودنش به اعمی برسد. به همین اعتبار نصب. ولی نمیشود. نور و ظلمت، نصف نصف نداریم.
این را چسباندم بالا رفت، ولی ادبیات نماز بعدی. نماز. «لَا يَسْتَوِي الْأَحْيَاءُ وَلَا الْأَمْوَاتُ». حالا این نمیخواهیم بگوییم حتماً همین است. غالباً «لا» میآید توی ماده «استوا» اگر منفی بود. «لا» میآید. ممکن است نیاید. حالا چرا اینجوری میشود؟ بله، حالا بالاخره میآید.
بسم الله الرحمن الرحیم
در مورد حرف «واو» عاطفه، عرض کردیم که از نظر جمهور علما، دلالت بر «ترتیب» (یعنی یکی پس از دیگری) ندارد. اما از نظر پنج نفر از علمای نحو، دلالت بر ترتیب دارد. ابن کیسان میگوید اصلاً معنای حقیقی «واو»، «معیت» است. ما میگفتیم اصل وضعِ «واو» برای «مساوات و عدم ترتیب» است، اما ابن کیسان میگوید برای ترتیب که اصلاً نیست، بلکه برای معیت است. یعنی نه تنها ترتیب را نشان نمیدهد، بلکه با هم بودن را میرساند؛ یعنی وقتی «واو» میآید، آنها با هم هستند، اما ترتیبی را نمیرساند. نه اینکه با هم هستند و نه اینکه با هم نیستند، یعنی اتصال دارند، نه اینکه انفصال دارند. میگوید اتفاق و معیت را میرساند، چون «واو» در اکثر حالات دلالت بر جمع و مصاحبت دارد. بر همین اساس، حمل بر معنای غالب آن میشود؛ از نظر زمانی یا با هم بودن، یک حکم دیگر است.
وقتی «واو» میآید، یعنی «معطوف» با «معطوفٌعلیه» در آن مشترکاند؛ مثلاً: «جاءَ زیدٌ و عَمرٌو». یعنی با هم آمدهاند، یا حکم آمدن برای هر دو ثابت است. ایشان میگوید با هم آمدن به معنی دقیق نیست. بله، تا وقتی که قرینه تفرقه نباشد. حالا میگوید قرینه داریم؛ قرینهای داریم که یعنی آنها با هم نبودهاند. اگر قرینهای نباشد، یعنی با هم بودهاند. «جاءَ زیدٌ و عَمرٌو»، یعنی زید و عمر با هم آمدهاند. درست است؟ اکنون اگر بگوییم شما چه میفهمید؟ با هم آمدهاند یا فقط آمدهاند؟ اما ایشان میگوید که «معیت» (با هم بودن) را میرساند. ابن مالک هم معنای «معیت» را ارجح دانسته و ترتیب را کثیر دانسته و عکس آن را قلیل دانسته است.
ابن مالک، که نامش محمد بوده است، وقتی طلبه شده و از منبر بالا رفته بود تا خطبه بخواند، فقط بیت اول الفیه را حفظ کرده بود. او گفته بود من خطبه را چطور بخوانم که مردم صلوات بفرستند؟ ابن مالک میدانست که اسمش محمد است. پس، اول شروع کرد و گفت: «قالَ مُحَمَّدُ» و همه صلوات فرستادند.
ابن هشام در سخنرانیهایش (منظور عباس حسن است، که با حسن عباسی فرق میکند) میگوید، وقتی قرینهای برای ترتیب یا مصاحبت نباشد، در اکثر موارد معنای مصاحبت اعتبار میشود و بر ترتیب ترجیح داده میشود. یعنی اگر قرینه نباشد، ما خودمان حمل بر مصاحبت میکنیم. نظر همه شبیه به نظر آقای دکتر (عباس حسن) است؛ ترتیب را خلاصه از آن بیرون میکشند و میگویند حمل بر ترتیب میشود.
چرا فرق دارد؟ خب، اینجا منظورشان یکی است: ترتیب (یعنی اول این، بعد آن) و معیت (یعنی با هم). فرق کرد؟ بله، مصاحبت همان معیت است. در اکثر موارد مصاحبت را لحاظ میکنیم. عباس حسن میگوید اگر قرینهای برای ترتیب یا مصاحبت نباشد، در اکثر موارد معنای مصاحبت اعتبار میشود و بر ترتیب ترجیح داده میشود. یعنی اول مصاحبت، بعد ترتیب اعتبار میشود. فرق مصاحبت با ترتیب چه بود؟ مصاحبت یعنی با هم، ترتیب یعنی اول این بعد آن. یعنی معطوف بعد از معطوفٌعلیه واقع شده است و اعتبار عکس آن نادر است. خب، پس عباس حسن گفت اول مصاحبت، بر ترتیب. خود «واو» عاطفه برای این است. در دو صورت اخیر، دلالت بر تعقیب نخواهد داشت مگر با وجود قرینه.
ما که نمیخواهیم مجتهد در نحو بشویم. ما اینجا فقط آمدیم دیدیم که چنین برداشتهایی شده است. نمیخواهیم به این نتیجه برسیم که حرف چه کسی درست بوده است. میخواستیم بررسی کنیم ببینیم «واو» عاطفه فقط میخواهد بگوید که اینها با هم هستند؟ میخواهد بگوید حکمش یکسان است؟ یا از آن ترتیب هم فهمیده میشود؟ دیدیم شش هفت نفر از نحویون ترتیب را هم فهمیدهاند و معیت را هم فهمیدهاند، اما جمهور نحویون گفتند ترتیب و معیت و اینها از آن فهمیده نمیشود، بلکه «مطلق جمع» (فقط جمع کردن) است. اگر ترتیب و اینها بخواهد مشخص شود، ما یک وقت اگر برایمان ترتیب و هیچچیز مهم نیست و میخواهیم بگوییم زید و عمر آمدند، طبق نظر آنها باید قرینه بیاوریم.
حالا گفتیم اصل در معطوف و معطوفٌعلیه این است که با همدیگر تغایر (تفاوت) داشته باشند، اما گاهی مترادف هم آمده، گاهی عام و خاص هم آمده است. مترادفش کجاست؟ قرآنهایتان را بگشایید.
مبنای نحویون است که ما خیلیهایش را قبول نداریم. مجتهد بودن بد نیست، ولی برای اینکه کسی بخواهد قرآن را بفهمد، لزوماً نباید مجتهد در نحو باشد. مجتهد نبودن هم خیلی مهم است. مثلاً چطور ما به مجتهد نیاز داریم؟ خیلی دخیل است در مسائل، در فهم دین و فهم قرآن و فهم ادبیات. نه اجتهاد در ادبیات. اجتهاد در ادبیات لازم نیست، شما همین قدر که دیدید اینها استعمال شده، تمام است. فتوا ندهید. الان که ما نمیخواهیم اینجا فتوا بدهیم کدام حق است و کدام غلط است. استعمال این استعمال هم شده، خیلی هم خوب است. آن هم استعمال شده. نه، این فقط این استعمال مشکل دارد. به ما چه! اجتهادش این است. یعنی شما باید یکی را اثبات کنی که نفی کنیم. ما نمیخواهیم اثبات کنیم و نه میخواهیم نفی کنیم. این هم هست، آن هم هست. تمام شد.
حالا ما در استنباط حکممان، آنجا که میخواهیم استنباط کنیم، دخالتی به اجتهاد در اینجا ندارد که این استعمال درست استنباط کنی. این هم بوده، آن هم. هر دو مبنای عرفی دارند؛ این هم عرف آن را استعمال کرده، آن هم. هر کدام را خواستی، مگر موارد بسیار نادری که لازم است در ادبیات کسی مجتهد باشد. مواردش بسیار نادر است. موضوعات ادبیات یا افراد ادبیات، موارد بسیار نادری که لازم است شما در آن مجتهد باشی. آن هم به خود ادبیات برنمیگردد، به فلسفه ادبیات. فلسفه ادبیات هم یکسری قواعد کلی دارد، یکسری ضوابط کلی دارد. این کتاب “معاون الفقیه” (احتمالاً مقنع الفقیه) اولین جلوهاش همین مباحث این شکلی را کرده است. علم صرف ندارم، منزل علم صرف در مسیر فقاهت نه اصول نحو، اصول نحو و اینها، اینها بحثهای فلسفه ادبیات است. در برخی از مباحثش باید انسان بحث کند.
فرق میکند، اصل واحد میگیرد. کتاب ایشان کتاب اجتهادی است، از تأخیر اجتهادی اشاره. در لغت اشاره در ادبیات نیست. به قواعد صرف و نحو کار ندارد. به خود لغت کار دارد. بله، در لغت باید کسی که میخواهد مجتهد شود، در بسیاری از لغات باید مجتهد باشد. بحث جداست. هرچند همان هم اگر نبود مشکل ندارد، چون آن هم استعمالی است. اگر باشد بهتر است، مخصوصاً برای فهم قرآن. کسی که مفسر شود، باید در لغت مجتهد باشد. آن هم مفسر با مراتب مختلف؛ مفسرِ ضعیف، مفسرِ قوی، و…
یک مفسری فقط میخواهد قرائت داشته باشد. مفسر مانند آقای مکارم، مفسر مانند آقای جوادی آملی، علامه طباطبایی. مفسر «المیزان» و «تفسیر نور» با همدیگر در یک سطح نیستند. قابل قیاس با هم نیستند. هر دو مفسر هستند، تفسیرشان هم درست است، اما سطح آنها فرق میکند.
خب، حالا آقای قرائتی، بر فرض، این بزرگوار خدا حفظشان کند، در لغت مجتهد نیستند. آقای قرائتی این مشکل را به کار میزند؟ از آن سو، آقای جوادی در لغت مجتهد هستند. محمود مصطفوی در لغت مجتهد هستند. بالاتر از مجتهد، سطح تفسیر فرق میکند. ما در بحثهایمان نیست، ولی میتوانیم کار پروژهای بدهیم دوستان کار کنند، تحقیق.
قرآن باز کردید؟ خودش باز میشود، به وقتش. آیه ۱۸ سال. بله. احتمالاً اشاره به شماره سوره یا آیه است سوره بقره، آیه ۵. میدانم پیدا کردنش سخت است، ولی خب پیدایش کنیم. «أُولَٰئِكَ عَلَىٰ هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ ۖ وَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ». اینجا گفتهاند که اصل در عطف این بود که باید متغایر (متفاوت) باشند. الان «هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ» و «هُمُ الْمُفْلِحُونَ» متغایرند؟ تقایر (تفاوت) مفهومی ملاک است یا تقایر مصداقی؟ این از آن سؤالهای فلسفی ادبیات است. اینجا باید مجتهد باشی.
تقایر مفهومی. اسمش چه بود؟ حمل اولیه ذاتی. تقارن مصداقی. درست یا غلط؟ آفرین. آنجا میگوییم که انسان، بشر. حمل اولی ذاتی: زید انسان. حمل مفهوم بر مفهوم میشود حمل اولیه ذاتی. حمل مفهوم بر مصداق میشود حمل شایع صناعی. خب، حالا اصلاً ربطی به آن ندارد، ولی خب شبیه به همان است.
تغایر مفهومی، تغایر در همان حمل اولیه ذاتی. میگفتیم که متحداند با هم، ولی در مفهوم تقایر دارند با هم، اجمال و تفصیل. خب: «الإنسانُ حیوانٌ ناطقٌ.» حمل اولی ذاتی. برای اینکه تغایر داشته باشند، معطوف و معطوفٌعلیه، تقارنشان مفهومی باشد یا مصداقی؟ اگر مفهوم، هر دویش کفایت میکند. اگر مصداقاً یکی است، همین قدر که تقارن مفهومی داشته باشد، کافی است. الان «هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ» با «هُمُ الْمُفْلِحُونَ» مصداقاً یکی است، ولی مفهوم فرق میکند. یعنی همه کسانی که هدایت شدهاند، همان افرادی هستند که به فلاح رسیدهاند. مساوی در مصداق. فلاح و هدایت یکی است در مصداق. «مُفْلِحُونَ» و «هادینَ» یکیاند در مصداق. ولی از جهت مفهومی تاویر (تغایر) دارد. لذا عطفش به همدیگر درست است. اینجوری که میکنم، مدل پنالتی زدن کریس رونالدو، پا را دارم تکان میدهم. این برای فریب است، گول نخوریم! محل دو چیز مثل هم نباشد ولی مثل باشند. میشود کوچکترین تغایری؛ انسان و انسان. «جاءَ انسانٌ و انسانٌ» منظور دو تا انسان است.
آیه بعد قرآن میآورم. ترقه زد. کلیاش تغاییر. سوره انبیا، آیه ۴۸: «وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَىٰ وَهَارُونَ الْفُرْقَانَ وَضِيَاءً». گفتند آقا، فرقان و ضیاء که یکی است، مثل هم هستند. یکی. حالا یعنی خلاصه تباین (ناهمگون بودن) ندارد. یک ترادف یا عموم مطلق. الان فرقان و ضیاء اینطور است. ضیاء همان فرقان است دیگر. چیزی که با آن میتوانی حق و باطل را تفکیک کنی، ما به شما یک چیزی میدهیم که با آن بتوانی حق و باطل را تفکیک کنی و بهت نور میدهیم. با نور تفکیک میکنی دیگر. ضیاء با ضیاء است که فرقان حاصل میشود. خب، پس چرا اینها را به همدیگر عطف (ربط) کرده است؟ بررسی لغوی میخواهد. بله، وقتی بررسی کردیم، فرقان یک چیز است، ضیاء یک چیز دیگر. تقایر مفهومی دارد.
مثال بعد. حالا اینجا میخواهیم خصوص را مثال بزنیم. اینجا شاید عموم و خصوص مطلق باشد، ولی مفهوم مغایر (متفاوت) است. سوره بقره، آیه ۹۸: «مَن كَانَ عَدُوًّا لِّلَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَرُسُلِهِ وَجِبْرِيلَ وَمِيكَالَ فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِّلْكَافِرِينَ». جبرئیل مگر جزء ملائکه نبود؟ و میکال. میکال (میکائیل) هم همان میکائیل است. میکال مگر جزء ملائکه نبودند؟ چرا عطف کرده است؟ عطف خاص بر عام اشکال ندارد، بلکه نکته بلاغی هم دارد. یعنی اهمیت و ویژگی خاصش را میرساند. جزء ملائکهاند دیگر. عطف شدن به «ملائکته». خاص بر عام.
آیه حجر، ۸۷. هجر. بله. ظاهرش تفاوت دارد. بله. نه، بحث این نیست. اگر «عالیین» اثبات شود که جزء ملائکه بودند و سجده نکردند. ولی بحث این است که «عالیین» که اینجا گفته، همان خاصی از ملائکه است یا همان معنای «عُلوّ مضمومی» است که در آیه ۸۷، همان علو مضمونی که در قرآن...
حالا آقا جان من اینجا: «سَبْعًا مِّنَ الْمَثَانِي وَالْقُرْآنَ الْعَظِيمَ». «سبع من المثانی» چیست؟ سوره حمد را عطف کرده به قرآن عظیم. عطف چی به چی؟ آفرین، عام بر خاص. باز هم مثال بزنم. این را چه میگویید؟ به قول آقای میرسلیم، این را چه میگویید؟ چون عطف شده است. معطوف چیست؟ معطوفٌعلیه چیست؟ معطوفش عام است. کدام مقدم بود؟ حالتهایی که میتوانست بیاید این بود که این مقدم باشد. ظاهرش را میگیریم دیگر. بله، حالا به ظاهرش که میگیریم، معطوف و «الرحمن»، آیه ۶۸: «فِيهِمَا فَاكِهَةٌ وَنَخْلٌ وَرُمَّانٌ». بله، خصوصاً رمان. حالا نخل جزء فاکهت نباشد، رمان که هست. خاص بر عام.
اجمال و تفصیل. وقتی که لفظ را بگوید، بعد بیاید توضیح بدهد که اینی که گفته منظورش چیست. با یکی که درست نمیشود. اگر میگفت که «فِيهِمَا فَاكِهَةٌ: عِنَبٌ وَتِينٌ وَرُمَّانٌ و...» صد تا چیز. الان خاص بر عام. خب، کسی قسم بخورد که من میوه نمیخورم، بعد انار بخورد، قسمش را شکسته یا نه؟ خب، پس رمان شد خاص برای فاکهه (میوه)، انار.
مثال دیگر. تقاید (تلازم) عکس، جزء. غالباً همین است. بله، عموم و خصوص با کل. غالباً یکی. مثلاً جوجه، کلی. یک واحد داریم، این واحد اجزاست. سوره حجر، آیه ۱: «تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ وَقُرْآنٍ مُّبِينٍ». اگر «واو»ش، «واو» عطف باشد، که هست انشاءالله. برق «پنج تن» اگر باشد، ذکر خاص-عطف خاص بر عام-کتاب عام، قرآن مبین. نگفته «تِلْكَ قُرْآنٌ مُّبِينٌ» که، «تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ وَآيَاتُ الْقُرْآنِ الْمُبِينِ». بله، البته به نظر ما در همه اینهایی که گفتیم، تغایر گفتیم و رفتیم. حالا بگذریم، نه همین است. واقعاً همین است. اگر هم... یعنی خواستم بگویم «آیات الکتاب و قرآن مبین». یک کتاب داریم یا قرآن مبین. روشن است. خسته نیستید؟ مفهومی هم باشد کفایت میکند. این نکته، نکته بعدی. خب، گفتیم دیگر، مثالش را زدیم. «إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي» را در ادبیات بحث قبلاً گفتیم، کتاب قبلی گفتیم و بله. «رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَلِوَالِدَيَّ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ». گفتیم مؤمن و مؤمنات همان با مؤمن و مؤمنان یکی است.
خب، بریم سراغ اینکه آقا، کلام داریم که «واو» عاطفه توش میآید. ۹ تا ساختار داریم برای «واو» عاطفه. اینها را البته قبلاً شبیه به آن را گفتیم. حالا اینجا مرتبترش را میگوییم. آنجا گفتیم ویژگیهای «واو» عاطفه. اینجا مرتبترش را میخواهیم بکنیم. میخواهیم بگوییم نه جور کلام هست که توش «واو» عاطفه میآید. ۹ تا ساختار برای «واو» عاطفه. بنویسم یا مینویسید. پای تخته بنویسم. حالش را که نداریم، ولی مینویسیم. من جملات عربیاش را مینویسم، شما ساختار را از آن جملات مینویسید. ۹ ساختار برای «واو» عاطفه:
۱. جملات این شکلی باید باشد: «آمْنَحْ سَائِلًا إِمَّا دِرْهَمًا وَإِمَّا دِرْهَمَيْنِ». «واو» عاطفه بین چی و چی آمد؟ «إمّا»؛ آفرین.
۲. «قَامَ زَيْدٌ وَعَمْرٌو». عطف فاعل به فاعل. یا «زَيْدٌ قَامَ وَ قَعَدَ». عطف فعل به فعل. یا روش دومی: «قَامَ زَيْدٌ وَقَعَدَ عَمْرٌو». عطف جمله فعلیه بر فعلیه.
۳. بفرمایید! چه داشتید؟ سوپ عدس! خدا قبول کند. «مَا جَاءَنِي زَيْدٌ وَلَا عَمْرٌو». (جمله منفی). «واو» برای نفی جمله منفی به منفی. یعنی به فاعل جمله منفی میشود. درست.
۴. هستید دیگر؟ توی عدسهای سوخته که نیستید؟ سه. عطف منفی به منفی. چهار. «مَا جَاءَنِي زَيْدٌ أَوَّلًا وَ عَمْرٌو ثَانِيًا». اولاً ثانیاً دیگر (منظور این است که اینها مراتب را نشان میدهند).
۵. «مَا جَاءَنِي زَيْدٌ وَ مَا جَاءَنِي عَمْرٌو». عطف جمله منفی به جمله منفی. بله.
۶. «أَنْتَ تُعْطِينِي وَ تُكْرِمُنِي». عطف جمله به جمله. حد مورد ۳، دومی خبر به خبر است. بله، خبر به خبر. اینجا جمله به جمله است. «زَيْدٌ قَامَ وَ قَعَدَ». چون بالاخره شما آنجا باید توی «قَعَدَ» به فاعلش، به زید میخورد. «تُكْرِمُنِي» فاعلش معلوم است. درست. در مثالهای قبلی فاعل غایب بود، فاعلش مخاطب است. کلاً فرقی نمیکند، ولی خب یک خورده...
۷. «رَجُلٌ عَالِمٌ وَ خَاشِعٌ». «عالم» و «خاشع» برای خبرش. یک چیزی میخواهیم بیاوریم. تردید داریم که «عالِمٌ خاشعُونَ» است یا «عالِمٌ وَ خاشِعٌ». چون تردید داریم، این بعد «او» که آمده با «واو» درست (همانند «او» است).
۸. شما فقط جملات را بنویسید، هیچ توضیحی نمیخواهد. ساختارش دستتان باشد، بقیهاش روشن میشود. جان؟ بله، من توضیحش را میدهم در مورد تکتک اینها. توضیحشان میدهم انشاءالله. هشت. «مَا أَجْمَلَ الزَّاهِرَاتِ وَ الْيَانِعَاتِ»! «زاهرات» یعنی چی؟ «زهر» یعنی چی؟ شکوفههایی که بیرون زده است. چقدر قشنگ! «واو»ش کجا بود؟ «اَلْيَانِعَاتِ». سرباز کردی.
۹. «أَكْرِمْ عَلِيًّا وَ مُحَمَّدًا وَ مَحْمُودًا مُهَنْدِسُونَ». نوشتید؟ آقا فقط داشته باشید، توضیحاتش میآید انشاءالله.
ای خدا! اولاً، فصل کجا؟ بله، من در «علوم العربیه»، هر بخشش که خوانده میشود، نکاتی که از بیرون میتوان به آن اضافه کرد را میگویم. الان «واو» عطف داریم، نکاتش را میگوییم. بعدش هم آخرش تمرین میکنیم. تمرین داریم، چه تمرینی! قشنگ، سرحالتان انشاءالله.
**اما، اما در آن ساختار اول** (إمّا... و إمّا...)، دلالت بر مطلقِ جمع دارد یا ندارد؟ «امّا درهما و امّا درهمین». ندارد. در آن ساختار اول، «واو» عاطفه هست، ولی دلالت بر مطلق جمع ندارد. بریم دوم. کدبانوی بچهها شمایید. در واقع، دارد. درهم یا دینار؟ میشود یا شد؟ جمع یا جمع؟ درهم و عدم دینار. یا یعنی چی؟ و عدم درهم. الان من بگویم «امّا دینارٌ و امّا درهمٌ»، و «عدم درهم». درهم و عدم درهم چی؟ درهم و عدم دینار، و درهم و عدم دینار، یا دو درهم. یا عدم دینار. یک درهم، یک درهم. به عدم دو درهم؟ یا دو درهم. و عدمِ... آیا بین دو تا جمع نکرد؟ بین دو تا؟ یعنی شما الان هم باید این را بدهید هم آن را بدهید. خب، دیگر مسئله همین است. اما «سائلٌ إمّا درهمًا و إمّا درهمین». به سائل، «واو» هست، ولی اصلاً به جمع ندارد.
«قَامَ زَيْدٌ وَعَمْرٌو». «زیدٌ قامَ وَ قَعَدَ». «قَامَ زَيْدٌ وَ قَعَدَ عَمْرٌو». اینجا آقا جان، به آن میگویند ساختار دوم. میگویند «زید و عمر». «زید» (یعنی) تو زید، اینجا «واو» گاهی برای جمع دو اسم یا بیشتر در فعل (یعنی یک فعل- فاعل، مفعول) چطور به هم وصل میکند؟ ما یک بلایی گفتیم، شما چرا قبول کردی؟ «قَامَ زَيْدٌ وَ عَمْرٌو». یعنی «حَسَنٌ مِنهُمُ الْقِيَامُ» (اینها قیام کردهاند).
حالت دوم برای جمع دو فعل یا بیشتر در اسم واحد. ای خدا! مثل «زَيْدٌ قَامَ وَ قَعَدَ». جان؟ عطف بر خبر است دیگر. شما مشغول عدس بودید. آن را نوشتید که عدس و حدس. مشغول عدس بودید. فرق این «أنتَ تُعْطِينِي» با «او» چیست؟ گفته بود عطف شده به خبرش و رفت به زید دارد. حالا توضیحش میآید. خب، پس برای جمع دو فعل یا بیشتر در اسم واحد. بعدش برای جمع مضمون دو جمله یا بیشتر. یعنی دو جمله یا بیشتر در حصول است. در حصول یعنی چی؟ حاصل شده. مجموعاً این و آن حاصل شده. مجموعاً قیام زید و قعود عمر حاصل شده است. درست شد؟ روشن است؟ آقا جان من ساده است دیگر. اینها که جواب مسائل بهجت نیست که. ساده است.
اگر بگوییم که «واو» در این صورت اخیر فایدهای ندارد. چرا فایده ندارد؟ چون عطفِ به «واو» هم، بدون عطف «واو» هم ما میتوانستیم علم به حصول پیدا کنیم. «زَيْدٌ قَامَ، عَمْرٌو قَعَدَ». چرا «واو» آوردی؟ شما جوابش چیست؟ «واو» آخری که آوردید، خاصیت ندارد. بدون «واو» مشکلمان حل میشد. پاسخ این است که آها! اگر اطفال و عطف نمیآمد، ظهور در حصول هر دو داشت. جان؟ توی همین مثال: «قَامَ زَيْدٌ، قَعَدَ عَمْرٌو». اگر «واو» نمیآمد، یعنی هر دو حاصل شده بود. اگر «واو» هم نمیآمد، یعنی هر دو حاصل شده بود. ولی یک تفاوت دارد. یک احتمال. یعنی روی اولی، اگر «واو» نمیآمد، احتمال کمی داده میشد که اینها هر دو با هم باشند. ولی «واو» که آمد، این احتمال را بالا برد که هر دو با هم. جفتش میرساند، ولی یکی احتمالش کمتر بود، یکی احتمالش بیشتر. با هم اتفاق افتاده. بله، حالا همزمانش نه. «جمع» یعنی این با آن. «معیت» (با هم بودن) به معنای دقیقاً با همدیگر. جمع توش است. معیتی هست دیگر. نوح و ابراهیم با هم. دقیقاً با هم در یک زمان با همدیگر. با هم آمدهاند. «واو» که میآید، جمع را دارد میرساند. حالا بخواهد ترتیب را برساند یا معیت را برساند. دیگر معیت دیگر خیلی خاص است.
من میگویم که حسین آقا و محمدشان طلبهاند. یعنی با همدیگر توی یک مدرساند، کنار هم، با هم درس میخوانند. منظور این است که با هم درس میخوانند. اگر با «واو» بگوییم، یعنی این را دارد. اگر با «معَ» بگوییم: «حسنٌ و حسینٌ معًا درس میخوانند». یعنی چی؟ با هم. فرقش با آن یکی «با هم» چی بود؟ واژههایی که اینجوری است، خوراک مغالطه است. من و آقای فلانی با هم درس میخواندیم. فلانی میرفتیم. مثلاً من و آیتالله العظمی مثلاً صافی گلپایگانی با هم در مدرسه آیتالله گلپایگانی میرفتیم. با هم یعنی چی؟ یعنی صبح به صبح ایشان میآمد دم در میگفت: فلانی، بریم. بریم آقا. من با «با واو» فرق میکند. الان من میتوانم «أنا و آیتالله صافی گلپایگانی کُنّا فی مدرسةِ آیتالله گلپایگانی» (درست) ولی اگر بگویم «أنا معَ آیتالله آیتالله صافی» (درست). پس فرق مطلق جمع با معیت فهمیده شد. جمع توش فهمیده نمیشود. یعنی «قامَ» بعد، جمع از شما میفهمید، میفهمی. ولی خب خیلی هم احتمال میدهیم که جمع هم نباشد، یعنی ربط به هم نداشته. اینجور. ولی اگر «واو» آوردیم، یعنی این دو تا به هم ربط داشتند. پا شد، آن نشست. اینها به هم ربط داشتند. ولی اگر نیاوریم، خیلی ربطی از آن فهمیده نمیشود. از لحاظ زمانی منظور، خود معیت ما و معیت یعنی معیتی که میگویند، منظور معیت زمانی است یا نه؟ در حکم هر چیزی، معیتش به حساب خودش. ادبیات به کار میرود. منظور معیت زمانی است یا نه؟ معیت حکمیه. با هم تو حکم هستند. مگر زمانی رخ داده؟ وقوع خارجی خود این کار دارید؟ کاری نداریم. این جمله را هر شنوندهای میشنود، چه میفهمد؟ «قَامَ زَيْدٌ وَ قَعَدَ عَمْرٌو». اگر میشنوی، چه میفهمد؟ پا شد و آن نشست. ولی «واو» نباشد، چه میفهمد؟ ربط میفهمد، میفهمد، ولی کم. «واو» که میآید، دیگر قشنگ این ربط و...
برخی گفتهاند که آقا، «واو» کی دلالت بر مشارکت دارد؟ وقتی که معطوف و معطوفٌعلیه مفرد باشد. این را نحوی بافت گفته است. کی دلالت بر مشارکت دارد؟ وقتی که معطوف و معطوفٌعلیه مفرد باشد. اگر اینجور نباشد، گاهی دلالت بر شراکت دارد، گاهی دلالت بر شراکت ندارد. این را هم داشته باشید. کلاً آن بغل گوشه داشته باشید، خوب است.
چه گفتیم پس؟ یکی تکرار کند. من دیگر جونی برایم نماند. تکرار کنید. قهوه بافت. نحوی بافت. یک لحظه یادم رفت. الان بهتان میگویم. نحوی وافی (احتمالاً وافی) گفته است، عمو عباس حسن، زمانی که دو تا مفرد به هم مشارکت میرسانند. به غیر این نه. اگر معطوف علیه مفرد بود، حتماً مشارکت است. اگر نبود، گاهی مشارکت، گاهی نه. خب، حالا اگر بخواهد جمع بکند، مشارکت نه. دم مطلق. این تفاوتی بین اقسام کلام. «تُعْطِينِي فَتُكْرِمُنِي». اگر بخواهد جمع را برساند، فرقی نمیکند که این چطور بیاید؛ مفرد بیاید، چه میدانم، فعل بیاید، جمله بیاید، چی بیاید؟ فرقی نمیکند. مفرد درباره جمله دیگر. «تُعْطِينِي» جمله است. بله، جمع از آن فهمیده میشود در هر صورتی. مفرد، جمع، فلان، از آن مطلقِ جمع.
**بریم سراغ ساختار سوم.** این را هم بگیم و تمامش کنیم. «مَا جَاءَنِي زَيْدٌ وَلَا عَمْرٌو». اکثر مواردی که بهوسیله «واو» بر منفی عطف میشود، اگر «واو» آمد، بعد از «واو» چی میآید؟ آفرین، «لا» میآید. مثل «مَا جَاءَنِي زَيْدٌ وَلَا عَمْرٌو». چون «واو» هرچند در ظاهر برای جمع مشتمل در اجتماع در یک وقت و برای ترتیب است، ولی چون کثیرند برای اجتماع در یک وقت استعمال میشود، ترسش وجود دارد که متکلم مقصودش فهمیده نشود، چیز دیگری فهمیده بشود. یعنی بگوییم اگر شما با «واو» بگویی: «مَا جَاءَنِي زَيْدٌ وَ عَمْرٌو». از این «واو» چه میفهمیم؟ نه، نه. «مَا جَاءَ زَيْدٌ وَ عَمْرٌو». دوتایشان به چه نحو نیامدند؟ آفرین، با هم بیان. با هم نیامدند. ولی اگر گفتم: «مَا جَاءَنِي زَيْدٌ وَلَا عَمْرٌو». از این چه میفهمیم؟ جدا جدا نیامدند. درست شد؟
«زَيْدٌ وَ عَمْرٌو» با هم میآمدند، نیامدند. از کجا؟ این دیگر استعمال عرب این است دیگر. تبادل عرب از این. «مَا جَاءَ زَيْدٌ وَ عَمْرٌو»، اگر «لا» نیاید، از آن برداشت «مفعولٌ معَه» میشود. اگر «لا» نیاید، توی این مثال ساختار سوم، اگر «لا» نیاید، از آن برداشت «مفعولٌ معَه» میشود. «مفعولٌ معَه» بله، معیت یکی از اقسام مفعول بود دیگر. «زَيْدٌ وَ رَأَيْتُ وَ زَيْدًا» مثلاً. «رَأَيْتُ» که نه. مثلاً چی بود؟ «كُلُّ امْرِئٍ وَ شَأْنُهُ» مثلاً. هر کسی با شأنش. «كُلُّ امْرِئٍ وَ سَمْعُهُ». این «واو»، «واو» معیت است. بعد اگر تازه این «لا» نیاید، شما فکر میکنی که نفی اجتماع در یک وقت است. یعنی تو یک وقت باید میآمدند. لازم نبوده بیایند. زید نیامد، عمر هم نیامد. اینها برای توریه خیلی خوب است. خوراک توریه است. توریه یاد بگیرید. الان خواستی توریه بکنی، میگوید: زید آمد. طرف چی میفهمد؟ منظور شما چی بوده؟ خوراک توریه است. کلاس توریه صد درصد تضمینی. با ما دروغ را یاد بگیرید!
گاهی هم در مواردی که احتمال ترتیب وجود ندارد، اضافه میشود. این دو تا آیه را ببینیم آقا. فصلت، ۳۴. خدا خیرتان بدهد. بیارید این دو تا را. من پیرمرد را بیشتر از این اذیت نکنید! فصلت، ۳۴. اگر جنوب هستید، آیه را نخوانید! «وَلَا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَلَا السَّيِّئَةُ» (صفحه چند است؟ فصلت ۳۴، ۳۴). خوب بفرمایید ترجمه. نیکی و بدی یکسان. نیکی و بدی یکسان نیست. خب، چرا نگفته «حسنةٌ و سيئةٌ»؟ «حسنةٌ والسيئةُ» مساوی. حسنه و سیئه مساوی نیست. فکر کنیم. تماس هم میتوانید بگیرید از توی خانه. مسابقه. اهل خانه میپرسند، آقا جان من. یک نکتهاش، نکته دیگر. اینجا احتمال ترتیب مثلاً نیست. احتمال ترتیب. اول این بد آن. آنجا مثلاً با هم در یک وقت. چون حسنه و سیئه با هم که نمیشود یک فعل هم حسنه باشد هم سیئه باشد. و عرض کنم که با هم هم که جایی نمیروند. حسنه و سیئه که با هم مثل زید نیستند که با هم جایی بروند. خب، نکتهاش این است. ببینید «تستوی» چه بابی است؟ استفعال، یفتعل، افتعال. ماده چیست؟ سویه. باب افتعال، معنای غالبش چی بود؟ سیر. یاد میگیرم، فراموش میکنم. یاد میگیرم، فراموش میکنم. اجتماع، اشتراک، مطابق است. البته چرا، ولی اینجا اشتراک افطار. اینجا اشتراک مثل «اختِصام». «اختصام» یعنی بعد شما یک وقت میگویی باب مفاعله. باب مفاعله اگر باشد، فاعل دارد و و مفعول. درست. اما باب افتعال، اگر باشد، دو تا فاعل دارد. درست. میگویی «جَاهَدَ زَيْدٌ عَمْرًا». ولی اگر گفتی «اجْتَهَدَ» میشود چی؟ «اجْتَهَدَ زَيْدٌ وَعَمْرٌو». درست شد؟ حالا اگر خواستی منفی بگویی، باید چطور بگویی؟ آها: «لم یجتهدا» یا «و لَمْ یَجْتَهِدْ زَيْدٌ وَ لَا عَمْرٌو». چون باز یک جورهایی ترتیب توش دارد. با هم بودن. چون دوتایی با هم دارند فعل را محقق میکنند. یک جورهایی توش با هم بودن هست. برای همین هم سر این میآید هم «لا» سر معطوفه. «لا» سر معطوف هم میآید. یک مثال دیگر هم بزنیم و برویم.
یک جورهایی در واقع توش ترتیبی نیست، ولی یک جورهایی بوی ترتیب میدهد. چون به خاطر باب افتعال است. دوباره مثال دیگر. سوره فاطر، آیه ۲۲. باب افتعال بود، باب افعال بود. و چون دوتایی با همدیگر ماده را محققاند، از آن بوی معیت میآید. چون بوی معیت میآید، «لا» را میآوریم که جفتش را جدا جدا نفی کنیم. نه بگوییم دوتایی با هم این کار را نکردند. حالا در مورد سیئه و حسنه که جمع نمیشود. با هم نمیشود دوتایی با همدیگر یک کاری را بکنند؛ سیئه و حسنه. ولی چون افتعال، «لا» را آوردیم. جانم؟ نصب بشود حالا. «استوا» را ترجمه کنید. «إستویٰ». تا اینجا رسیدیم. «استویٰ» مساوی کردن، اشتراک. «لا» ندارد. منفی نیست. «قالَ تَسْتَوِي الظُّلُمَاتُ وَالنُّورُ». آنجا «لَا يَسْتَوِي» مثبت منفی «لَا تَسْتَوِي الظُّلُمَاتُ وَالنُّورُ». «استویٰ» یعنی چی؟ مشارکت در یکسان بودن. نه حسنه مشارکت میکند در یکسان بودن، نه سیئه مشارکت میکند در یکسان بودن. نه حسنه پا پیش میگذارد که برود با سیئه یکی بشود، نه سیئه پا پیش میگذارد که برود با حسنه یکی بشود. مشارکت در یکسانی.
سوره فاطر، آیه ۲۲. ایشان آمده از باب... بله، احسنت! احسنت! به سیئه با هم جمع میشوند. بدیش. سوره فاطر، ۲۲. سریع بخوانیم. تمام. «وَمَا يَسْتَوِي الْأَحْيَاءُ وَلَا الْأَمْوَاتُ». فاطر ۲۲. مساوی نیستند. یعنی مشارکت در مساوی بودن نمیکنند. نه زندگان، نه مردگان. یعنی چی؟ نه، مرده. نه زندهها میرن مردهها یکی بشن، نه مردهها میان پا پیش بزنن. اصطلاح چیزی بشه. پا پیش نمیگذارند برای تقریب به ذهن. اینجوری میگویی. یعنی هیچ کدام حرکتش به سمت... حرکتشان هیچ کدام در جهتی نیست که بخواهد به آن یکی نزدیک بشود و مصاحبه بشود. مخالف هم. هیچ نقطه اشتراکی با همدیگر ندارند. موازن نیستند. دو نقطه کاملاً دو سر بردارند. این وری دارد میرود. آن وری دارد میرود. اینجوری است. این اینجوری است. یکی سیئه است، یکی حسنه. «وَمَا يَسْتَوِي الْأَعْمَىٰ وَالْبَصِيرُ». من سوره فاطر. اول سوره فاطر دمو و البصیر. روشن است. به سمت بصیر برود، بصیر هم میتواند به سمت اعما. آنها چیز است. احیا اموات تقابلشان، تقابل چیست؟ ما چهار نوع تقابل داریم. یا متضادند یا متضایفاند یا متقابلاند یا ملکه و عدم ملکه. اعمی و بصیر، ملکه و عدم ملکه است. احیا اموات چیست؟ ضدّین، تناقض، ضدیت. این دو تا چطوری؟ این با آن زده؟ چطور آن با این زده؟ چطور این با آن زده؟ این یکی چطور بینا با هم تقابل؟ چطور زنده و مرده با هم زدند؟ تناقض. حیات، هدایت. نه.
بعدش دارد تشبیه میکند. کسانی که هدایت نشدهاند به اموات. احیا و اموات قاطی نکنیم. مرده میتواند هدایت شده باشد، میتواند هدایت نشده باشد. مثلاً بحث دیگر است. چطور مرده و زنده داریم، هدایت شده و هدایت نشده داریم؟ تقابل این دو تا با هم اینطور است. تقابل هدایت شده و هدایت نشده، تقابل مرده و زنده است. تقابل تناقض هدایت و لا هدایت. حیات و لا حیات. بله، بله. وجوهش فرق میکند. آره. خب، چون سه تا چیز آورده، همه اینها نقطه مساوی نیست. آخریش نقطه اشتراک. نقطه تشابهش این است که آن زنده و مرده است. آخه اصلاً تعبیر «مَنْ فِي الْقُبُورِ» دارد. تعبیر «مَنْ فِي الْقُبُورِ» را دارد. یعنی از آخری دارد استنتاج میکند. بین ملکه و عدم ملکه است. بله، ملکه و عدم ملکه است. چرا؟ میشود یکی یک چشمش کور است، یک چشمش بیناست. در چیزی که قابلیت آن ملکه را داشته باشد، بینا است. عرض کنم که ولی خب ملکه یعنی میتوانند به همدیگر برسند. میشود کسی که اعمی است به بصیر برسد. مساوی بصیر. کسی که بصیر است، مساوی اعمی بشود. شدنش میشود. امکان. ولی آن یکی اصلاً امکان ندارد. نمیشود که ظلمات به نور برسد. نور به ظلمات. نور در عین نور بودنش به ظلمات برسد؟ مرگ و زندگی هم همینطور. میشود بصیر در عین بصیر بودنش به اعمی برسد. به همین اعتبار نصب. ولی نمیشود. نور و ظلمت، نصف نصف نداریم.
این را چسباندم بالا رفت، ولی ادبیات نماز بعدی. نماز. «لَا يَسْتَوِي الْأَحْيَاءُ وَلَا الْأَمْوَاتُ». حالا این نمیخواهیم بگوییم حتماً همین است. غالباً «لا» میآید توی ماده «استوا» اگر منفی بود. «لا» میآید. ممکن است نیاید. حالا چرا اینجوری میشود؟ بله، حالا بالاخره میآید.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...