خطای محاسباتی

جلسه دوم: درس‌های محاسبه درست از زندگی زهیر بن قین

00:45:13
299

در گیرودار نبردی که نه در میدان‌های مرزی، بلکه در ساحت باورها و دستگاه محاسباتی انسان‌ها جریان دارد، «جاهلیت مدرن» می‌کوشد با ابزار ترس و تقلیل حقیقت دین به پوسته‌ای بی‌جان، اراده‌ مؤمنان را به سازش وادارد. این مجموعه با واکاوی سیره ربّانیون و شاخصه‌های ذهن قرآنی، پرده از سازوکارهای پیچیده جنگ شناختی برمی‌دارد تا تفاوت میان دین‌داری کاسب‌کارانه و حقیقتِ «صبرِ مؤمنانه» را در بزنگاه‌های تاریخی عیان سازد.

معرفی
تشخیص و محاسبه‌ی دقیق رهبر شهید در ممانعت از ورود واکسن آمریکاییِ کرونا![3:30]

خطای محاسباتی، ناشی از ضعف عقلانی‌ست که گاه تا ابد، تمدنی را نابود می‌کند![10:00]

در کربلا ۷۰ نفر سر بزنگاه دچار خطای محاسباتی نشدند![11:00]

داستان خطای محاسباتی طرماح‌بن‌عدی، صحابی ممتاز امیرالمومنین(ع)، در کربلا![13:15]

نمونه‌هایی از محاسبات درست لوتی‌منش‌ها در سر بزنگاه، که مایه‌ی نجاتشان شد![18:00]

عقل؛ چیزی‌ست که محاسبات انسان را بر اساس وظیفه تنظیم می‌کند نه فایده![24:00]

جریان خطای محاسباتی حر و عاقبت‌بخیری او با پیوستن‌ به جبهه‌ی حسین(ع).[28:00]

روضه؛ در سوگ پیکر بی سر ارباب کربلا، عریان، زیر تیغ آفتاب…[41:15]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.

رب اشرح لی صدری و یسرلی امری ولل عقدة من لسانی یفقهو...

بنا شد در این جلسات و این شب‌ها که خدمت عزیزان هستیم، در مورد این عبارت، این کلمه گفت‌وگو بکنیم: خطای محاسباتی. کلمۀ خیلی مهم، عمیق و پرمعنایی است که نقشی کلیدی دارد در زندگی خودمان، تصمیمات فردی، و در اتفاقات سیاسی و اجتماعیمان. گاهی تصمیمات و اتفاقاتی که اثرش روی نسل‌ها ظاهر می‌شود، سال‌ها اثرش باقی و برقرار است.

رهبر شهیدمان، در آن قضیه‌ای که دیشب آخر جلسه عرض کردم، داستان شریح قاضی، می‌فرمودند: اگر شریح قاضی همان‌جا، آن بخشی که کاری که داشت انجام می‌داد را اگر درست انجام می‌داد، به نفع عبیدالله کار نمی‌کرد، به نفع مسلم کار می‌کرد یا اصلاً به نفع مسلم هم کار نمی‌کرد و سکوت می‌کرد، آن مردمی که آمده بودند پشت قصر دارالعماره می‌ریختند و ای چه بسا عبیدالله را می‌کُشتند، پیروز می‌شدند، حکومت حضرت مسلم زمینش فراهم می‌شد و ایشان اختیار کار را دست می‌گرفت در کوفه. امام حسین می‌آمدند، کار را دست می‌گرفتند، حکومت تشکیل می‌دادند. رهبر شهید گفت حتی اگر شش ماه حکومت امام حسین ادامه پیدا می‌کرد، آثارش تا ابد برقرار بود.

یک رفتار غلط، یک تصمیم غلط، یک خودخواهی، یک بدجنسی از یک نفر آدم، سرنوشت یک ملت، سرنوشت یک تاریخ را عوض می‌کند. رهبر شهید خیلی روی عبارت تأکید داشت که: گاهی یک کلمه، گاهی یک تحلیل غلط، قضاوت غلط، بی‌صبری کردن، نق زدن، باعث می‌شود که سرنوشت یک تاریخ عوض بشود، سرنوشت یک ملت عوض بشود.

ما در یک بزنگاه‌هایی، نقطه حساسی که باید تصمیم‌گیری کرد، اگر کسی حواسش جمع نباشد، چه اتفاقی می‌افتد؟ کسی که حواسش جمع نباشد، چه اتفاقی می‌افتد؟ یادتان هست سر واکسن کرونا، مسئولین ساده‌لوح – اگر نگوییم خائن – دنبال این بودند که از آمریکا برای ما واکسن بیاورد. رهبر شهید مانع شدند. البته در آن ایام، حجمیه کردند و شروع کردند به گفتن که: عامل این فراگیری ویروس و این اتفاقات، این تصمیم رهبری بود. مردم را به کُشتن داد، سر لجبازی با آمریکایی‌ها.

خب البته ما خودمان واکسن تولید کردیم، پخش کردیم و واکسن خوبی هم بود. آن واکسن‌های آمریکایی بعدها خودش را نشان داد. یک حجم زیادی که شما اگر جست‌وجو بکنید در اینترنت، اسناد رسمیش هست، تعداد زیادی در خود آمریکا به واسطه استفاده از آن واکسن‌ها فلج شدند، قطع عضو شدند، نقص عضو شدند. این تازه مربوط به داخلی‌شان بود. اگر برای خارج می‌خواستند بفرستند، این کشور خبیث، این دشمن مکار و غدار، قطعاً یک تصمیمی می‌گرفت برای اینکه به این مردم آسیب بزند.

یک وقتی هم همان موقع‌ها، رهبر شهیدمان فرمود: این‌ها خودشان متهمند به اینکه این ویروس را تولید کرده‌اند. یک عده هم همان موقع همین حرف ایشان را تمسخر می‌کردند که: مگر کرونا تولیدشدنی است؟ و مگر می‌شود مثلاً یک کشوری بیاید این‌ها را تولید بکند؟ که بعدها اسنادی مرتبط با همین هم بود که بله، آمریکایی‌ها آن‌قدر رذل‌اند که این‌جور کارها را هم انجام می‌دهند. خلاصه، آن یک بزنگاه بود، سر یک نقطه تاریخی. آنجا اگر ایشان تشخیص درست نمی‌داد، جان چند میلیون آدم به خطر می‌افتاد و گرفته می‌شد. چه آثار بیولوژیکی هنوز که هنوز بعد از این چند سال بود، بلکه تا نسل‌های بعد بود. چه بیماری‌هایی، چه ژن‌های بیماری وارد کشور می‌شد که تا نسل‌ها دیگر نمی‌شد درستش کرد.

خب، یک آدم ساده‌لوح و احتمالاً مزدور، قضیه را سطحی می‌کند، ساده می‌کند. الان هم سر این قضایای گندم و این‌ها، البته من احتمال می‌دهم مسئولین زرنگ‌تر از این حرف‌ها باشند که بخواهند گول بخورند، ولی خب متأسفانه گاهی حرف‌هایی می‌زنند. ما هی می‌خواهیم حسن ظن داشته باشیم، اعتماد داشته باشیم. کأنّه بعضی‌هایشان اصرار دارند، می‌گویند: روی عقل ما حساب نکن. در جواب می‌گوید که: اگر جنس خوب بدهند، چرا نگیریم؟

آن‌قدر نمی‌فهمد که آقا، او می‌خواهد تو را وابسته بکند. گفته من پول به تو نمی‌دهم، به جایش گندم می‌دهم. گندم هم، گندم خودم است. معروف است که آمریکا هر سال آن‌قدر تولید مازاد گندم دارد که می‌ریزد توی دریا. یک قضیه معروف! همین گندم‌هایی که می‌خواهند بریزند توی دریا را بدهند به ماها. کشاورزیشان هم نجات بدهند. مشتری برای کشاورزشان. ما را هم وابسته بکنند. نان‌خور خودشان کنند. معلوم هم نیست چه حرکات ژنتیکی و کارهای تراریخته‌ای و این‌ها بخواهند روی این‌ها انجام بدهند. چه بلایی سر ملت در بیاورند!

اگر بعضی از مسئولین ما بودند، ما تا حالا صد بار همه‌مان نابود شده بودیم، قتل‌عام شده بودیم با این سطح فکر و عقل. این‌ها همه‌مان بدبخت شده بودیم. یک عقلی می‌خواهد. البته این عقل، یک عقل معنوی است. یک بخشیش هم عقل تجربی است. بابا، دیگر آدم چند بار باید از یک سوراخ گزیده بشود تا حالیش بشود؟ این دست را که می‌کنی آن پشت، مار نیش می‌زند. ببین، آن مار است؛ باورت بشود. او نیش می‌زند. او صد بار دیگر هم دست بکنی، نیش می‌زند.

با "ایشالا گربه است" که درست نمی‌شود. قضیه "ایشالا گربه است" را شنیده‌اید؟ یک طلبه‌ای بود، حالا داستانش به طنز می‌خورد. طلبه‌ای بود، این وسواس داشت، وسواس نجاست و پاکی داشت. روزی صد بار خودش را می‌شست. هم‌حجره‌ای‌اش هی به این می‌گفت: "بابا پاک است! " می‌گفت: "نه، دلم آرام نمی‌گیرد." "بابا اسراف! نشور! آن‌قدر! این‌قدر آب نگیر! نکن این کارها را! " قبول نمی‌کرد. گفت: "من باید یک بار یک بلایی سرت در بیاورم تو حالیت بشود."

می‌گفتش که این طلبه رفته بود بیرون، این هم‌حجره‌ای‌اش یک توله سگی را برداشت آورد، خیس کرد سر تا پایین. انداخت توی حجره این. این هم پرید به در و دیوار و قالی و این‌ور و آن‌ور. همه‌جا را خیس کرد. همان بدن خیسی که داشت. این طلبه در را وا کرد، آمد تو اتاق... یک سگ خیس آب، همین‌جور همه‌جا دارد می‌پرد و همه‌جا هم خیس است. شروع کرد به این سگ هی گفت: "پیشته پیشته! " رفیقش گفتش که: "پیشته چیست؟ این سگ است!" گفت: "نه، ایشالا گربه است. ایشالا گربه است."

اگر بخواهم قبول کنم سگ است، پدرم در آمده. و بنا را بر این بگذارم که این گربه است. بعضی از حالا مسئولین ما، بعضی آدم‌ها این شکلی‌اند. با "ایشالا گربه است" می‌خواهند قضیه را حل بکنند. برایشان تجربه نمی‌شود، عقل تجربی برایشان شکل نمی‌گیرد. همه‌چیز را با همین "چون من نمی‌خواهم طرف را بخورم، او هم دیگر من را نمی‌خورد. چون من نمی‌خواهم حکومت آمریکایی‌ها را ساقط بکنم، او هم دیگر دنبال این نیست که حکومت ما را نابود بکند."

همین‌قدر ساده. یکیشان رفته بود سازمان ملل، گفته بود: "ما سلاح‌هایمان را زمین می‌گذاریم. اسرائیلی‌ها بگذارند زمین، قضیه حل بشود." "یک هفته روی گفت‌وگو. ما از آمریکایی‌ها می‌خواهیم فقط ما را آدم حساب کنند. آمریکایی‌ها ما را آدم حساب کنند."

آن‌ها اصلاً آدم هستند؟ چه ارزشی دارند؟ آنی که آن‌ها آدم حسابش می‌کنند، آن چه مرضی دارد که این آدم حسابش کند؟ تو چه ذهنیتی به این‌ها داری که باز می‌خواهی این‌ها تو را آدم حساب کنند؟ نامش می‌شود خطاهای محاسباتی. کمترین چیزی که در موردش می‌شود گفت، واضح‌ترین چیزی که می‌شود گفت، خطای محاسباتی است. ممکن است گاهی عمیق‌تر از این حرف‌ها باشد که در موردش ان‌شاءالله نکاتی را عرض می‌کنم.

خطای محاسباتی به چه برمی‌گردد؟ به ضعف عقلانی آدم برمی‌گردد. پس از یک طرف، خطای محاسباتی ممکن است گاهی آثار بلندمدت و حتی ابدی داشته باشد؛ هم نسبت به خودم، هم نسبت به یک طیف وسیعی از آدم‌ها، یک کشور یا جامعه، یک تمدن. گاهی یک تمدن با یک خطای محاسباتی نابود می‌شود. گاهی یک پیروزی بزرگ تمدنی حاصل می‌شود با یک دقت، با یک سنجش درست و تصمیم به‌موقع.

خب مردم کوفه گرفتار خطای محاسباتی بودند. نه فقط مردم کوفه، مؤمنین مدینه هم گرفتار خطای محاسباتی بودند که امام حسین را تنها گذاشتند، کمک نکردند. هفتاد نفر بودند. این‌ها خطای محاسباتی نداشتند؛ درست تصمیم گرفتند، سر بزنگاه آن نقش تاریخی خودشان را شناختند و انجام دادند. گاهی آدم‌های عجیبی هم نبودند ها. توی این‌ها، شاید ده تاشان، پانزده تاشان آدم‌هایی بودند که از جهت سیاسی و مثلاً جایگاه اجتماعی ما به این‌ها بتوانیم بگوییم نخبه، نابغه. تعداد زیادی از این‌ها برده بودند. شهدای کربلا برده‌ها هم این‌جوری نبود که بگوییم حالا چون مثلاً برده است، باید می‌جنگیده. نخیر، امام حسین از آن بزرگان و اشراف، بیعتشان را برداشت. برده‌ها که دیگر اصلاً تکلیف نداشتند. این‌ها خودشان با اصرار و التماس آمدند کنار امام حسین.

مثل جون که قبلاً غلام و خادم ابوذر بود. بعد ابوذر آمد منزل امام حسین علیه السلام، خادم امام حسین شد. آفریقایی بود، سیاه‌پوست بود. شما کلمات جون را نگاه کنید. توی مقاتل هست. مرحوم سید در حروف نقل می‌کند، دیگران نقل می‌کنند ادبیاتی که با امام حسین حرف می‌زند و درخواست می‌کند که ازش اجازه بدهند میدان برود. عقل این آدم را شما نگاه کنید. سطح فکر این آدم را شما نگاه کنید. دید بلند این آدم را نگاه کنید. عشق عمیق این آدم را نگاه کنید.

بعضی‌ها هم بودند، ملا بودند، باسواد. مثل ابن عباس، «حبرلامه» بهش می‌گویند. شخصیت ممتاز علمی که البته هم شیعه قبول دارد، هم سنی. اهل سنت بیشتر به ایشان به دلایلی ارادت دارند. ما هم البته قبول داریم. ما هم شاگرد امیرالمؤمنین علیه السلام، ابن عباس است. استدلال می‌آورد برای امام حسین که: "آقا، رفتن شما غلط است! " فکر می‌کند امام خطای محاسباتی دارد. با عقل خودش یک چیزی فهمیده. فکر می‌کند که حالا این دیگر درست است. این ته حرف است. این نهایت آن چیزی است که می‌شود بهش رسید. با همان دارد امام را هم قضاوت می‌کند. می‌خواهد به امام هم خط بدهد. محروم می‌شود.

حُزیر بن عدی، شخصیت ممتازی بود. حالا وقت نیست در مورد این‌ها من جداگانه عرض بکنم. هر کدامش بحث مفصلی است. به خاطر حُزیر بن عدی از اصحاب ممتاز امیرالمؤمنین علیه السلام بود. حضرت یک وقتی یک گفت‌وگویی می‌خواستند با معاویه داشته باشند توی جنگ. حُزیر را فرستادند برود برای مذاکره. حُزیر رفت توی قصر معاویه، بالا و پایین معاویه را به هم دوخت. کلماتی به کار برد، بی‌حیثیت کرد معاویه را. آن‌قدر این آدم نطق قوی داشت. شخصیت ممتازی هم بود، شجاع. ولی توی قضیه کربلا دچار خطای محاسباتی شد.

توی صحنه‌ای به امام پیشنهاد داد. حالا البته پیشنهاد دادن و مشورت دادن اشکالی ندارد. ولی اینکه آدم به نظرش می‌رسد که این تصمیم غلط است و حالا به تردید می‌افتد که حالا امام اینی که دارد می‌گوید، چرا و چرا حرف من را گوش نمی‌دهد و این‌ها، این آدم را دور می‌کند. حُزیر یک پیشنهادی داد وقتی که کاروان داشت حرکت می‌کرد. آدم واردی هم بود البته. جلوی کاروان حرکت می‌کرد. شعر هم می‌خواند که: "این کاروان دارد به سمت شهادت حرکت می‌کند." معلوم است که ترسی از شهادت هم نداشت. ولی به هر حال، توی صحنه‌ای برگشت به امام حسین گفت: "آقا، من سهمیه جیرۀ سال خانواده‌ام را باید ببرم بهشان برسانم. اجازه می‌دهید بروم یک دقیقه، یک چند روزی سهمیه‌ها را برسانم برگردم؟ " رفت و به حساب این بود که زود برمی‌گردد و رفت. برگشت با کاروان اسرای کربلا مواجه شد. گفت: "چی شده؟ " گفتند: "هیچی. امام حسین به شهادت رسید. همه مردان شهید شدند. زن‌ها به اسارت رفتند." چه فیضی ازش گرفته شد. چه سعادتی از کفش بیرون آمد. یک تصمیم گاهی توی یک لحظه. خب این آدم می‌توانست یک شهید ابدی باشد.

دیگرانی هم بودند. افرادی که حالا نمی‌خواهم وارد بحث جزئی‌اش بشوم. عبیدالله بن حُرّه جُعفی. خود امام حسین رفتند باهاش گفت‌وگو. حضرت فرمودند که: "می‌آیی ما را کمک کنی؟ " گفت: "من اصلاً از کوفه خارج شدم، که توی کوفه ما با همدیگر چشم تو چشم نباشیم." قصر "بنی مقتل" بیرون کوفه بود، نزدیک کربلا بود. یکی از این ییلاق‌های بیرون کوفه بود. جزء آخرین منازلی بود که امام حسین علیه السلام قبل کربلا بهش رسیدند. شاید یکی دو روز قبل کربلا رسیدند به قصر بنی مقتل که بعد دیگر مرحله بعدی، منزل بعدی که آمدند، حر راه را بست و کربلا متوقف شدند و جنگ شد.

توی قصر بنی مقتل که مثلاً به قول ما شاندیز، طرقبه دور کوفه محسوب می‌شد. به امام حسین گفتند: "آقا! اینجا این عبیدالله حُرّه جُعفی آمده ساکن شده‌ها! " حضرت خودشان شخصاً پا شدند رفتند باهاش صحبت کردند. فرمودند: "اوضاع من را خبر داری؟ این‌ها دعوت کرده‌اند و زیرش زده‌اند و می‌خواهند من را بکشند. کمک می‌کنی به من؟ " گفت: "آقا! من اصلاً می‌دانستم شما می‌آیی این حرف را به من مطرح می‌کنی. از کوفه زدم بیرون که توی کوفه این حرف مطرح نشود. بیرون کوفه من را گیر آوردی. حالا چکار می‌کنی؟ " گفت: "من یک شمشیر خوب دارم، یک اسب خوب دارم. هر جنگی با این‌ها رفتم، فاتح بودم. این را تقدیم شما می‌کنم. خیلی خوش‌یمن است." "محتاج شمشیر و اسب تو؟ مفتِ چنگ خودت. به چه درد من می‌خورد؟ "

به قول ما: "من آمدم یک خیری به تو برسد بدبخت! " امام مگر محتاج تو است؟ فرق می‌کند. همان هم که بودند، عباس بن علی را شب عاشورا مرخص کرد: "پاشید برید! بیعتم را از همه‌تان برداشتم." امام حسین به حضرت عباس هم نیاز ندارد. به تو نیاز دارد؟ محتاج کسی است مگر؟ خطای محاسباتی. فکر می‌کند امام بهش احتیاج دارد. خطای محاسباتی توی این قضیه است. حضرت فرمودند که: "من می‌خواستم حالا، به قول ما، یک خیری به تو برسد. پس دیگر نمی‌آیی؟ " گفت: "من شرمنده‌ام آقا جان! من را روبه‌روی این‌ها قرار نده." از اَت رفتند. بعد از شهادت امام حسین علیه السلام تا حد دیوانگی پیش رفت عبیدالله حُرّه جُعفی از قدرتی که برایش پیش آمد که: "من چه غلطی کردم؟ وقتی امام حسین خودش آمد توی خیمه من، پا نشدم بروم؟ " یک نفر، خود حضرت پا شده رفته.

یکم زهیر بن قین. او عثمانی یا عثمانی‌مذهب بود. زمان امیرالمؤمنین عثمانی‌مذهب بود. زمان امیرالمؤمنین مسلک او مسلک عثمانی. ولی خب داداش‌مشتی. معمولاً این داداش‌مشتی‌ها گاهی محاسباتشان تمیزتر و بهتر است. به نسبت گاهی بعضی آدم‌های موجه و این‌ها. فکر موقعیت و جایگاه و خیلی چیزها را نمی‌کنیم. گاهی توی موقعیت خاص که قرار می‌گیریم، داداش‌مشتی یک چیزی برای از دست دادن ندارد. یکهو رگ لوطی‌گری‌اش می‌زند بالا. غیرتش به جوش می‌آید. می‌جنبد. چیزی هم برای از دست دادن ندارد. نه پول و پله‌ای دارد، نه باغی دارد، نه اسمی دارد، نه رأی می‌خواهد جمع بکند، نه موقعیتی، نه پامنبری، نه مریدی که بخواهد جواب به این‌ها پس بدهد.

زمان جنگ هم زیاد داشتیم. امثال شاهرخ ضرغام. بادیگارد هایده بود. عرق‌خور بود. شب‌ها از کاباره مست و پاتیل می‌آمد. نفس مسیحایی امام بهش خورد، رفت جبهه. همان اول جبهه، همان خرمشهر. بدنش هم خال‌کوبی بود. گفته بود: "از خدا خواستم که بدنم پودر بشود. این خال‌کوبی‌ها روی سنگ غسال‌خانه نیاید مایۀ آبروریزی باشد." شد شهید مفقودالاثر؛ شهید شاهرخ ضرغام. و امثال او. طیب حاج رضایی. هر کدامش داستان‌ها دارد.

زهیر بن قین سر سفره بود. امام حسین علیه السلام فرستادند دنبالش. خود حضرت هم نیامد. فرستاده حضرت برگشت بهش گفتش که: "عجب! اباعبدالله الحسین علیه السلام، جناب امام حسین تو را می‌خواهد، کارت دارد." توی یکی از این منازل، توی راه، قدم به قدم که نزدیک کوفه می‌رسیدند، زهیر هم اهل کوفه بود. خب، این‌جور نبود که تو مسیر پر کاروانسرا و آبادی و این‌ها باشد. چند فرسخ، یک جایی بود که آبی بود، چشمه‌ای بود. این‌ها می‌گفتند منزل. شب آنجا می‌ماندند، استراحت می‌کردند. صبح حرکت می‌کرد. این هم این شکلی بود. هر منزلی که آمده بود، با امام حسین یکی شده بود. خیمه‌اش را با فاصله می‌زد که روبه‌رو نشود با امام حسین.

توی یکی از این منازل، پیک امام حسین آمد. گفتش که: "حضرت کارَت دارد." به قول ما: "بیست تا منزل هی خودمان را جدا می‌کنیم که به تور این آقا نخوریم. سر غذا آمده سر وقت ما." همسر بزرگواری داشت. آخر یک قضیه‌ای هم دارد توی روضه عرض می‌کنم. همسرش برگشت گفت: "خجالت نمی‌کشی؟! پسر فاطمه دارد صدایت می‌زند. نوه پیغمبر دارد صدایت می‌زند. وسط غذا خوردنَش" خدا خیر بدهد به آن زن‌هایی که هم خودشان محاسبات درست حسابی دارند، همسر وقتش این پیچ‌ها را سفت می‌کند. زن‌های تاریخ‌ساز.

زهیر وسط غذا پا شد رفت. هیچ کسی هم خبر ندارد توی گفت‌وگو با امام حسین چه گذشت. یعنی هیچ نقل تاریخی نداریم. یک چیز فقط هست که بعضی احتمال داده‌اند. گفتند: توی یکی از این جنگ‌های صدر اسلام، توی یکی از همین مناطق عراق، شاید نزدیک کوفه بوده، زهیر سرباز بوده. حالا عثمانی‌مذهب بوده. کافر که نبوده که دیگر. توی جنگ‌های قبلی بوده. توی سپاه اسلام بوده. توی یکی از این جنگ‌ها، وقتی که قالب می‌شوند، فتوحات و غنیمت و پخش که می‌کنند، سپاه اسلام خوشحال بودند، پول تُپُلی گیرشان آمده. یک نقل تاریخی این شکلی داریم که جناب سلمان به این‌ها که یکیشان زهیر بوده، برگشته بود و گفته بود که: "خیلی خوشحالید که فتوحات و غنیمت و این‌ها گیرتان آمده بود؟ " گفته بودند: "آره." حالا این‌جوری گفته‌اند که شاید به شخص زهیر گفته بوده. جناب سلمان برگشته گفته بود: "تو الان نباید خوشحال باشی. تو باید آن وقتی خوشحال باشی که جان تو فدای پسر پیغمبر. این توفیق را داری. آن می‌شود برای تو غنیمت. نه این چهار تا پول و پله‌ای که گیرت آمد."

برخی گفتند که امام حسین همین را یادش آورد به زهیر. همان را یادآوری کرد: "یادت است سلمان بهت چه گفت؟ " این یک نقل تاریخی است. ولی خیلی چیز قطعی و یقینی نیست. گفتند: آقا چند دقیقه گفت‌وگوی زهیر با امام حسین طول کشید. مختصر مفید، سرپایی. وسط غذاست. برگشت توی خیمه. خانمش می‌گوید: "دیدم رفت سراغ وسایل شخصیش. برداشت. برگشت گفت: تَلْقُتُکِ ثَلاثاً؛ ثلاثاً. سه طلاقت کردم." حالا سه‌طلاقه اصلاً توی مذهب شیعه باطل است، غلط است. عثمانی‌مذهب بوده. احکام شیعه را هم درست بلد نبود. در یک مجلس که نمی‌شود کسی را سه‌طلاقه کرد. توی فقه شیعه، یک دور طلاق می‌دهد، برمی‌گردد. دوباره طلاق، برمی‌گردد. دفعه سوم که طلاق داد، دیگر حرام می‌شود. این را روی همان حساب فقه سنی و عثمانی خودش، توی یک مجلس، برگشت به خانمش گفت: "تو را سه‌طلاقه کردم." "برای چه؟ " گفت: "می‌خواهم بار این دنیایم سبک باشد. آزاد باشم. تو هم گرفتار و پابند من نباش." "برمی‌گشتند کوفه، به قول ما، رسیدیم کوفه. برو خانه. وارد جنگ و دعوا و این‌ها هم نشو. راحت باش."

به قول ما دوباره این خانمِ گفت: "تو عثمانی بودی. من حسینی‌ات کردم. حالا حسینی شدی، می‌خواهی ما را ول کنی؟ " "من را ولت؟ " بانک طلاقش داده بود. گفتند که خیمه جدا نکرد. یعنی حالا زهیر ملحق شد به امام حسین علیه السلام. این همسر زهیر هم خدم و حشمی داشت، غلامانی داشت و این‌ها. قیمت‌ها را هر منزلی که می‌رفتند با این‌ها برد. دیگر سمت کوفه نرفت. اهل بیت که آمدند کربلا، همسر زهیر هم آمد، قاطی بانوان مجللۀ اهل حرم، کنار این‌ها توی خیمه‌ها قرار گرفت. روز عاشورا همسر زهیر توی این خیمه‌ها بود که حالا یک روضه‌ای عرض می‌کنم ان‌شاءالله.

غرضم این است، آن سر وقتش تصمیم درست گرفتن. این چه می‌خواهد؟ آقا، این عقل می‌خواهد. عقل چیست؟ ما معمولاً به آن چیزی که حساب و کتاب دقیق می‌کند، ضرر و فایده و نفع و سود و چه بهتر است و چه بیشتر به درد می‌خورد این‌ها را، این‌ها را می‌گوییم عقل. به آن آدمی که پنج میلیون پول گیرش می‌آید، خوب سرمایه‌گذاری می‌کند، پنج میلیون را می‌کند پنجاه میلیون، می‌گوییم: "عجب آدم عاقلی! " بله، اهل بیت گفتند این عقل نیست. البته این هم می‌تواند خوب باشد. این هم لزوماً بد نیست. ولی لزوماً عقل هم نیست.

عقل چیست؟ "العقل ما عبده به الرحمن." عقل آنی است که باهاش پیدا کنی خدا چه می‌خواهد از تو؟ تکلیفت را انجام بدهی. این را حساب و کتاب کنی. محاسباتت روی حساب وظیفه باشد، نه روی حساب فایده و سود و چه بخورم و کدامش خوشمزه‌تر است و کدامش چرب‌تر است. لذا حضرت این‌جور که عقل معرفی کردند. طرف برگشت گفت: "آقا، پس این که معاویه دارد چیست؟ این که خیلی عاقل است! چقدر بلد است تا می‌خواهد ببازد جنگ را، دو تا توئیت می‌زند. بازار نفت را کنترل می‌کند. چهار ماه جنگیده. تنگه هرمز بسته بوده. قیمت نفت را برمی‌گرداند به قبل از بسته شدن تنگه. این را می‌گویند عقل." "عاقل معاویه است. چقدر وارد سیاست است." ببین، سر وقت با دو تا جمله چکار می‌کند. یک لشکر را فلج می‌کند. یک لشکر را نجات می‌دهد. کلی دعوا و اختلاف بین یک جماعتی می‌اندازد. این را می‌گویند عقل. فرمودند: "این که عقل نیست! تلک الشیاطنة! تلک النَکْرا! این شیطنت است. این که عقل نیست."

عقل آنی است که باهاش حساب و کتاب کنی، بفهمی الان توی این نقطه‌ای که هستی چکار باید بکنی. آن فایده ابدی خودت را حاصل کنی، نه فایده چهار روز دنیا. بله، این‌ها مغزشان خوب کار می‌کند برای اینکه جیب‌هایشان را پر کنند. اگر عقل منظورت این است، به این معنا آره، مغزشان خوب کار می‌کند برای فریب دادن مردم، برای پر کردن جیبشان، برای حل کردن مشکل کسری بودجه‌شان، برای آبروداری بین مردمشان که از چهره شکست، از چهره مفلوک خودشان را در بیاورند، مغزشان خوب کار می‌کند. ولی مغز خوب کار کردن، همان هم که مغز ابلیس خوب کار می‌کند. این که عقل نیست. این که محاسبه درست حسابی نیست.

محاسبه درست حسابی یعنی من حساب کنم چه جور با یک روز دنیا، یک میلیارد سال توی بهشت سود داشته باشم. محاسبه درست، چه جور با یک تصمیم توی یک دقیقه، توی یک ساعت دنیای سعادت ابدیم را تأمین کنم. این آنی است که حر داشت. این عقل است. این را می‌گویند محاسبه درست. یکم در مورد این توضیح بدهم ان‌شاءالله. بقیه بحث باشد شب‌های بعد. بحث مفصلی است. نکته هم خیلی دارد. ان‌شاءالله که برسیم توی این دهه چند تا از آن نکات اساسیشو مطرح بکنیم.

محاسبه درست این است، البته حر اولش محاسبه غلط داشت. معلوم می‌شود که می‌شود گاهی آدم مؤمن دچار محاسبه غلط بشود، ولی نمی‌شود تا آخرش آدم مؤمن پای محاسبه غلطش بماند. یک جای کار می‌لنگد. این یک جای کار مشکل دارد. بالاخره یک جا دیگر همه چیز معلوم است دیگر. این را هم دیدی و باز نفهمیدی چه به چه است؟ حق با کی است؟ داستان چیست؟

حر از اولی که فرستادندش بیاید، مأموریت فرستادنش، سرباز بود توی ژاندارمری عبیدالله کار می‌کرد. فرستادندش مأموریت خارج از شهر. گفتند: "لشکر امام حسین دارد می‌آید." معلوم هم می‌شود چه آدم مطمئنی بوده که عبیدالله همچین کار مهمی را به این سپرد. هم مدیر بود، هم وارد بود، هم شجاع بود، کاربلد بود، پخته بود و مورد اعتماد بود. کار سنگینی بود: "برو حسین را بیرون شهر نگه دار. کت بسته یا ازش بیعت بگیر یا تحویل من بده." کار سختی است. معلوم می‌شود حر بین این‌ها خیلی جایگاه داشته. با چهار هزار نفر فرستادش. حالا کل سپاه امام حسین به دویست نفر نمی‌رسد. چهار هزار نفر پا شدند آمدند راه را بستند. برو امام حسین. عرض کردم بعد همین قصر بنی مقتل. منزلی که حالا بهش منزل نینوا می‌گفتند و غاضریه و قادسیه و کربلا و اسامی مختلف. اینجا که رسید حضرت نگه داشت. حضرت فرمودند: "چکار داری؟ " "مأموریت داده‌اند نگذارم شما جلوتر بروید." می‌خواهم بگویم فکر این آدم را داشته باشید. بعد ببینید محاسبه چقدر داستان عجیب و جالبی دارد. این را می‌گویند محاسبه درست و دقیق. این را می‌گویند عقل. این را می‌گویند عقلی که کار می‌کند.

عقلی که کار می‌کند این شکلی است، نه مثل عبیدالله حُرّه جُعفی. آدم زرنگ است، خودش را از مهلکه نجات داد. قرآن هم می‌گوید: می‌گوید منافقین فکر می‌کنند خیلی زرنگند. بقیه می‌روند می‌جنگند. این‌ها آن بغل‌مغل‌ها وایمیسند. آن‌ها که می‌جنگند، اگر شهید بشوند به اوج سعادت رسیدند. اگر زنده هم باشند، به عزت رسیدند. تو چه؟ تو چه گیرت آمد؟ خدا را شکر ما هیچ‌چیزمان نشد.

حر برگشت گفت که: "آقا، من مأمورم. از اینجا به بعد شما جلوتر نمی‌توانید بروید. منزل بعدی نمی‌شود رفت." حضرت فرمود: "مادرت به عزایت بنشیند." برگشت گفت: "من احترام شما را نگه می‌دارم. کسی با من این‌جوری صحبت می‌کرد، حتماً توی جوابش یک یادی از مادرش می‌کردم. ولی مادر شما جایگاه شرعی دارد که من جرئت نمی‌کنم در موردش حرف بزنم."
گفت: "آقا، من مأمورم. نمی‌توانم بگذارم شما از اینجا رد بشوید. یا باید تسلیم بشوید، بیعت کنید، یا باید شما را تحویل عبیدالله بدهم."

یک جمله امام حسین فرمود. جاهای دیگر هم برخی نقل کرده‌اند. خیلی جمله عجیب و فوق‌العاده‌ای بود: "عمر نمی‌کنی بخواهی من را تحویل عبیدالله بدهی." یعنی اجل حر. برای کی آقا؟ ده محرم. خدا مرگ حر را ده محرم نوشته. این خودش است که با عقلش، با محاسبه درستش تشخیص می‌دهد این‌ور تاریخ باشد یا آن‌ور تاریخ. علی‌ای‌حال ظهر عاشورا کارش تمام است. "چقدر دیگر زنده‌ای؟ به آنجا نمی‌رسی. عمرت کفاف نمی‌دهد بخواهی من را تحویل عبیدالله بدهی." خلاصه حضرت را نگه داشت و حضرت هم خیلی بهش پرخاش کردند. به یکی از اصحاب فرمود: "برو آن نامه‌ها را بردار بیار." رفتند، خورجین را خالی کردند. چند هزار تا نامه آوردند. حضرت فرمودند: "این نامه‌ها را شماها به من دادید. من به خاطر نامه شما آمدم." گفت: "آقا، من اصلاً خبر ندارم. نامه را من نامه ننوشتم برای شما. من ننوشتم. من چکارم؟ چرا به من می‌گویی؟ مردم نوشته‌اند. مردم کوفه نوشته‌اند. منم دارم می‌روم سمت همین مردمی که نامه نوشته‌اند." گفت: "من نمی‌توانم اجازه بدهم."

خلاصه حضرت خیلی بهش تلخی کردند. یک جمله امام حسین اینجا بهش فرمود. خیلی جالب است. گفت: "اگر این‌جوری است، یالا شمشیر بکش. همین الان من را بکش." این‌ها را بشنوید، چون معمولاً روضه حر که خوانده می‌شود، فقط به توبه‌اش (اشاره می‌شود). خیلی ابعاد فوق‌العاده‌ای این قضیه دارد. همه‌اش امام حسین با تلخی دارد با حر صحبت می‌کند. گفت: "یالا بیا من را بکش." گفت: "بکشم؟ من اصلاً برای کشتن شما نیامده‌ام. من مأمورم نگذارم شما از اینجا رد شوید. جد شما پیغمبر فرمود: هرکس دستش به خون پسر من، حسین بن علی آلوده بشود، از شفاعت من محروم است. تا ابد در جهنم است. معلوم است که من نمی‌خواهم شما کشته بشوید. من دنبال قتل شما نیستم."

می‌گوید: وقت اذان شد. حضرت فرمودند که: "خب وقت اذان. ما می‌خواهیم با اصحابمان نماز بخوانیم. تو هم لابد با اصحاب خودت می‌خواهی نماز بخوانی. اگر می‌خواهی بروی، برو آن‌ور. ما هم اینجا با اصحابمان نماز بخوانیم." گفت: "من برای چه با اصحاب خودم نماز بخوانم، وقتی پسر پیغمبر اینجاست؟ نصلی جمیعاً معک. همه‌مان پشت تو نماز می‌خوانیم."
یک دو تا خطای محاسباتی دارد، چهار تا محاسبات درست دارد. نماز شما قبول است. من بروم آن‌ور با سپاه نماز بخوانم؟ پشت حضرت نماز خواند و حضرت متوقف کرد و نامه نوشت به عبیدالله و چند روز نگه داشت و بعد چند روز جواب نامه عبیدالله آمد و گفت‌وگوها ادامه داشت تا نهم محرم. سپاه عمر سعد وارد کربلا شد. همین‌جا نگه داشته امام حسین را از دوم محرم تا نهم محرم. یک هفته است امام حسین نگه داشته. از هفتم محرم آب را هم به روی امام حسین بستند. نهم محرم سپاه عمر سعد رسید. وارد میدان که شد، گفت: "به حسین بگو چکار می‌کنی؟ تسلیم می‌شوی یا می‌جنگی؟" به حضرت عباس علیه السلام گفتند: "برو به حسین بگو تصمیمش را بگیر."

امام حسین علیه السلام به حضرت عباس فرمود. حالا آن کلمات عاطفی فوق‌العاده که اینجا حضرت به کار بردند: "بنفسی انت یا اخی." فدایت بشوم برادرم و این‌ها. "تو می‌دانی امشب شب جمعه است؟ " چون عاشورا روز جمعه بود، تاسوعا پنجشنبه. فرمود: "پنجشنبه است. عصر پنجشنبه است. تو می‌دانی من چقدر عاشق نماز و قرآن و مناجات و عبادت؟ یکم این‌ها را دست به سر کن. امشب را رد بشویم. صبح با این‌ها بجنگیم." ولی حضرت می‌خواهم توش ذلت نباشد. دست جلو دشمن دراز نشود. "برو به این‌ها بگو تا صبح حسین باید فکر کند. فردا صبح بهتان می‌گوید چه تصمیمی می‌خواهد بگیرد."

این احمقان فکر کردند خب می‌خواهد لابد شاید یکی از گزینه‌ها تسلیم است. تا صبح وقت بدهیم شاید صبح تسلیم شد. به عبادت گذراندن آن شب بی‌نظیر و فوق‌العاده و اصحاب و احوالی داشتند و این‌ها. صبحش عمر سعد آمد برای گفت‌وگوی نهایی. اینجا را ببینید خیلی جالب است داستان تعریف نمی‌کردم که بگویم قضیه یک چیزی می‌گوید دور هم باشیم. همش همان دل بحثی که داشتم عرض می‌کردم. نقطه طلائیش اینجاست.

عمر سعد آمد صبح عاشورا با امام حسین گفت‌وگوی نهایی. حر هم در جریان است دیگر. فرمانده ارشد خودش. توی میدان دارد. یک طرف سپاه عمر سعد دست حر است. چهار هزار تا سرباز دارد. در جریان گفت‌وگوها و مذاکرات هست. عمر سعد آمد به امام حسین گفت: "چکار می‌کنی؟ تسلیم می‌شوی؟ " حضرت فرمودند. گفت: "تسلیم نشوی، من مأمورم بکشمت. سرت را برای عبیدالله ببرم." حضرت فرمودند: "به طمع گندم ری می‌خواهی این کار را بکنی؟ به گندم ری نمی‌رسی‌ها! " من یک سری خانه دارم. عقل را ببینید. حضرت فرمود: "تو قید گندم ری را بزن. من باغ‌هایی دارم در مدینه، همه را به نامت می‌کنم." گفت: "نمی‌خواهم. من اگر تو را نکشم، خانه من را خراب می‌کند." این را طلحوف سید بن طاووس گفت: "خانه‌ام را خراب می‌کنند." حضرت فرمود: "من خانه بهتر از اموال رسول الله به تعبیر ما توی مدینه بهت می‌دهم." گفت: "من را می‌کشند." فرمود: "بکشندت، شفاعتت می‌کنم." گفت: "نمی‌خواهم." فرمود: "از گندم ری نمی‌خوری ها! " پوزخند زد. گفت: "به جایش جو می‌گردم پیدا می‌کنم، می‌خورم."

عمر سعد آمد کنار که دستور جنگ بدهد. حر برگشت گفت: "چه غلطی می‌خواهی بکنی؟ " گفت: "تسلیم نمی‌شود." گفت: "یعنی چه تسلیم نمی‌شود؟ می‌خواهی بجنگی باهاش؟ " گمان کرد. گفت: "یعنی تو می‌خواهی پسر پیغمبر را بکشی؟ " گفت: "چکار کنم؟ تسلیم نمی‌شود." گفت: "نمی‌شود که نمی‌شود. غلط می‌کنی می‌خواهی بکشیش." گفت: "مثل اینکه تو طرف حسینی‌ها هستی. تو را هم می‌کشم." دید فضا دارد به هم می‌ریزد. آمد رفت عقب قافله نشست. ذهنش همش درگیر این شد: "آقا، رسماً کار به قتل امام حسین دارد می‌کشد." "مگر تو نگفتی نمی‌خواهی شریک قتل باشی؟ " کار به قتل بکشد، امام حسین کشته بشود. محاسبه درست گفت: "ببین، اگر با این‌ها باشم، فرمانده جنگی همسرم. مدال می‌دهند. یک چیزی می‌دهند. خانه‌ای به نام من می‌کنند. سکه‌ای به نام من. ولی تا ابد جهنم. محرومیت از شفاعت پیغمبر." "از این‌ها جدا بشوم، تهش چهار تا فحش است دیگر. چهار تا لعن و نفرین و ناسزا است. ولی بهره‌مند از شفاعت امام حسین می‌شوم."

نشست خوب فکرهایش را کرد. تعبیر حر این است: "می‌گویم خودم را بین بهشت و جهنم می‌دیدم." خوب فکرهایش را کرد. آقا، خودتان را توی آن موقعیت ببینید. چهار هزار تا سرباز دارید. شما بساط را علم کردید. چهار هزار تا سرباز، سی هزار تا. شما بساط کربلا را علم کردید. شما حرف زدید. موضع گرفتید. این‌ها پشت شما درآمده‌اند. به قول مافیا. پشت دست تو بازی کردند. می‌بیند از اینجا به بعد دیگر آنی که می‌خواهد نیست. دارد یک جور دیگر پیش می‌رود. گفتند که دید با این‌ها نمی‌شود حرف زد. همین‌جا می‌کشندش. بهانه کرد. گفت: "من اسبم تشنه است. بروم یکم آبش بدهم." اسبش را به سمت فرات که آورد، تاخت. رفت سمت امام حسین. که یکی از اصحابش از رفقایش می‌گوید: "اگر من می‌دانستم آن‌وری می‌خواهد برود، همان‌جا می‌کشتمش."

یکم رفت جلو. شروع کرد با این‌ها حرف زدن که: "من اشتباه کردم. من فکر کردم حسین تسلیم می‌شود. گفت‌وگو می‌کند، درست می‌شود. من نمی‌دانستم می‌خواهد کار به قتل بکشد. عمر سعد هم می‌خواهد بکشد. من نیستم. به شماها می‌گویم شماها هم نباشید." شاگردان و سربازان شروع کردند فحش دادن و تیر سمتش انداختن و بد و بیراه بهش گفتند و: "تا حالا هیچ قهرمانی مثل تو سراغ نداشتیم. الان از هیچ‌کس به اندازه تو بیزار نیستیم و از تو ترسوتر نداشتیم و ندیدیم." این جملات برای پهلوان عرب خیلی سنگین است. دیدند برگشت سمت خیمه امام حسین. به تعبیر تاریخ، کفشش را انداخته بود روی گردنش، با گردن کج از دور صدا زد. خودش است. داستان مفصلی دارد: "یَابنَ رَسولَ اللهِ، هَلْ مِن تَوبَة؟ " "من اگر بخواهم بگویم غلط کردم، پسر پیغمبر، از من می‌پذیری؟ می‌خواهم بگویم اشتباه، خطای محاسباتی داشتم. فکر نمی‌کردم کار به اینجا برسد." خیلی مرد می‌خواهد، و خیلی مرد می‌خواهد کسی توی این وضعیت از همچین کسی بگذرد. الان سه روز است این زن و بچه تشنه. یک هفته است تو بیابان آواره‌اند. تو ما را اینجا معطل کردی. تو اگر راه را نبسته بودی، ما برگشته بودیم مدینه. تو ما را نگه داشتی. این کاروان رسید می‌شد همه این‌ها را ملامت کند امام حسین علیه السلام.

حضرت بهش رو کرد، فرمود: "ارفَعْ رأسَكَ یا شیخ؛ سردار، سرت را بگیر بالا. چرا شرمنده‌ای؟ معلوم است که توبه‌ات پذیرفته است." فرمود: "برو داخل. ازت پذیرایی کنند." حالا کسی که آب توی خیمه ندارد. کرم را ببین. "برو تو خیمه ازت پذیرایی کنم." گفت: "من از زن و بچه شما خجالت می‌کشم." حضرت فرمود: "چکار می‌خواهی بکنی؟ " گفت: "اگر اجازه بدهید من میدان بروم برای شما بجنگم. من راضی نبودم تو خودت را به خاطر ما به زحمت بیندازی." گفت: "من روی این را ندارم که دیگر از این ساعت به بعد زنده باشم با این کاری که با شما کردم." رفت میدان و جنگید و شهید شد و امام حسین در آغوشش گرفت و آن حرف‌هایی که حضرت بهش زده بود، آن وقتی که مسیرش کج بود، و یک جوری هم امام حسین برایش جبران کرد: "مادرت به عزایت بنشیند." لحظه آخر آمد بالا سرش. سرش را به آغوش گرفت و: "آن مادر چه اسم خوبی رویت گذاشت؟ انت حرٌ کما سمتک امک. واقعاً تو آزاده‌ای. مادر چه اسم خوبی رویت گذاشته."

این آقای کریم. عرضم را تمام کنم. آن روضه‌ای که بهتان گفتم را بخوانم. وقت عزیزان را نگیرم. همسر زهیر توی کاروان بود. البته زهیر این را طلاق داده بود. زهیر خودش برای اینکه فارغ بشود و این‌ها از دنیا فارغ بشود، دیگر کنده باشد از دنیا، همسرش را طلاق داد. ملحق شد به امام حسین. ولی این همسر نتوانست جدا بشود از زهیر. گفتند که مثل دیروز که این پیکرها روی زمین بود، خب، تا امروز عصر این اجساد مطهر روی زمین بود. عمر سعد تمام کشته‌های سپاه خود را دفن کرد. امروز غروب از کربلا حرکت کردند رفتند. این پیکرهای مطهر روی زمین ماند. بنا به نقلی امروز، بنا به نقلی فردا بنی اسد آمدند امام حسین علیه السلام را دفن کردند. فردا شب روضه بنی اسد را می‌خوانم ان‌شاءالله برایتان که با چه وضعی دفن کردند و چی شد.

ولی قبلش این روضه را بشنوید. این‌ها دیگر روضه‌های غریبند. معمولاً دهه اول روضه‌های دیگر خوانده می‌شود. این روضه‌ها کمتر شنیده می‌شود. می‌گوید که پیکر زهیر روی زمین بود. غارتش کرده بودند. خب، همه این شهدا را غارت کردند. سر مطهر همه شهدا را بریدند. البته یک نفر ذبح شد. ذبح یعنی آن کسی که زنده زنده سر از تنش جدا کنند. آنی که ذبح شد، امام حسین علیه السلام بود. یک نفر دیگر هم کلمه ذبح برایش به کار رفته، آن هم علی اصغر. این بچه زنده زنده سر از تنش جدا شد. بقیه شهدا بعد از اینکه شهید شدند، سر از تنشان جدا شد. اول شهید شدند بعد سر از پیکر بی‌جانشان جدا شد. از همه شهدا سر جدا کردند. از زهیر هم جدا کردند.

این روضه را بشنوید. امشب کنار این خیابان‌ها گریه بکنید. شاید تا حالا تجربه نداشتیم وسط خیابان، شاید شرم می‌آمد قبلاً توی خیابان بشینیم گریه بکنیم. این‌ها هم دیگر از محرم امسال و از خون این رهبر مظلوم و شهیدمان است. ولی هر چقدر توی خیابان و توی بیابان و توی سرما و زیر آسمان بشینیم گریه بکنیم، به گریه این زن و بچه وسط بیابان نمی‌رسد. توی دل این بیابان‌ها، کنار خار مغیلان، با تازیانه، با کعب نی. اینجا شما توی امنیتید. توی احترامید. این مردها جلویتان ایستاده‌اند. خانم‌ها راحت نشسته‌اند گریه می‌کنند. حرم امام حسین مردی ندارد. محرمی. این‌ها جرئت اشک ریختن نداشتند. امام سجاد فرمود: "تا چشممان پر اشک می‌شد، با تازیانه و کعب نی ما را... "

همسر زهیر به غلامش یک پارچه‌ای داد. گفت: "مولای تو، جناب زهیر، پیکرش عریان است. سر از تنش جدا شده. روی زمین افتاده. این پارچه را ببر بینداز روی بدن زهیر. احترام زهیر حفظ بشود." ناله می‌زنی توی این خیابان امشب؟ غلام زهیر رفت. برگشت. همسر زهیر پرسید: "چه کردی؟ کار را انجام دادی؟ " گفت: "نه." گفت: "برای چه؟ " گفت: "خانم! من رفتم پارچه را روی زهیر بیندازم. نگاهم افتاد به پیکر حسین. دیدم آنی که شایسته است با پارچه رویش پوشیده بشود، حسین دیگر. رویم نشد. جرئت نکردم پارچه را روی زهیر بیندازم. دیدم این پیکر عریان، مقطع الاعضا، پیکر پسر بهشت را بی‌حرمتی کرده‌اند. روی خاک گرم بیابان رهاش کرده‌اند."

علی لعنت الله علی القوم الظالمین. یَعلَمُ الَّذینَ ظَلَموا أیَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبون.
خدایا به فضل و کرمت در فرج آقامون امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. اموات علما، شهدا، فقها، امام راحل، امام شهیدمان، حقوق ذوی‌الارحام، ملتمسین دعا از ساوه، از سفره با برکت اباعبدالله الحسین بهره‌مند بفرما. شب اول قبر امام حسین به فریادمان برسان. شر ظالمین را به خودشان برگردان. آمریکا و اسرائیل جنایتکار را نیست و نابود بفرما. رهبر عزیزمان را حفظ و نصرت عنایت بفرما. رزمندگان اسلام را غلبه و فتح و نصرت عنایت بفرما. حاجت حاجتمندان را به فضل و کرم برآورده بفرما. بیماران اسلام، مریضان سفارش شده را به فضل و کرم شفای عاجل و کامل عنایت بفرما. در دنیا زیارت، در آخرت شفاعت اهل بیت را نصیب ما بفرما. هرچه گفتیم و صلاح ما بود، هرچه نگفتی و صلاح ما می‌دانی برای ما رقم بزن. بانبی و آله رحم الله من قرأ الفاتحة مع الصلوات.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...