خطای محاسباتی

جلسه پنجم: فرعون در دام تقدیر؛ نصرت الهی در قلب دشمن

00:51:13
283

در گیرودار نبردی که نه در میدان‌های مرزی، بلکه در ساحت باورها و دستگاه محاسباتی انسان‌ها جریان دارد، «جاهلیت مدرن» می‌کوشد با ابزار ترس و تقلیل حقیقت دین به پوسته‌ای بی‌جان، اراده‌ مؤمنان را به سازش وادارد. این مجموعه با واکاوی سیره ربّانیون و شاخصه‌های ذهن قرآنی، پرده از سازوکارهای پیچیده جنگ شناختی برمی‌دارد تا تفاوت میان دین‌داری کاسب‌کارانه و حقیقتِ «صبرِ مؤمنانه» را در بزنگاه‌های تاریخی عیان سازد.

معرفی
سوره آل عمران؛ نسخه‌ای برای اصلاح نظام محاسباتی ما.[5:00]

آخرین سفارش رهبر شهید؛ «در اقامه‌ی دین و جنگ با دشمن، سست و ناراحت نشوید».[6:50]

راهکار قرآنی برای خطای محاسباتی؛ «اگر مؤمن باشی، برتری با توست».[11:40]

از نگاه قرآن؛ امکاناتی که به ایمان ختم نشود، عامل بدبختی‌ست![13:40]

جریان تولد موسی(ع)؛ تصدیق اینکه همه‌ی عالَم نسبت به کافر غریبه و نسبت به مؤمن آشناست![25:30]

رهبر شهید، به دست دشمنانش نماد شرف و آزادگی در جهان شد چون خدای او همان خدای موسی و فرعون بود![34:40]

روضه؛ دفاعیه عبدالله‌بن عفیف از امیرالمؤمنین و اولادش و شهادت شجاعانه او...[40:20]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی، و آله الطیبین الطاهرین، و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

در جلسات گذشته دربارۀ خطای محاسباتی مطالبی و نکاتی را با دوستان مطرح کردیم. عرض کردیم محاسبه کار عقل است؛ کار تعقل، هزینه و فایده را درست تشخیص‌دادن، خیر و شر را درست تشخیص‌دادن، خوب و بد را درست تشخیص‌دادن. این می‌شود عقلانیت، این می‌شود محاسبۀ درست. ولی وقتی که آدم سطحی‌نگر می‌شود، ظاهربین می‌شود، در حد همین جلوی دماغش، جلوی چشمش را می‌بیند، با همین محاسبه می‌کند، با همین حساب‌وکتاب می‌کند، این استفاده‌نکردن از عقل است؛ این خطای محاسباتی است.

قرآن کریم آمده است به ما عقلانیت بدهد، آمده عقل ما را قوی کند، آمده محاسبات ما را درست کند، تنظیم کند. آمده به ما نشان بدهد خیر و شر واقعی چیست، فایدۀ واقعی چیست، ضرر واقعی چیست، خوب و بد واقعی چیست. خودمان را به ما معرفی کند، خیر و شرمان را به ما معرفی کند، دنیا را برایمان معرفی کند، دوست و دشمن را برایمان معرفی کند، گولِ ظاهر و گولِ فریب را نخوریم. بعد می‌فرماید: «اصلاً این حیات دنیا سرتاسر فریب است». «لا تقرنکم الحیات الدنیا». حواستان باشد این زندگی فریبتان ندهد. خود این زندگی ذاتاً فریبنده، رهزن، گول‌زننده است. همین که فکر کنی داری اینجا زندگی می‌کنی و این زندگی است، این خودش اشتباه است، این خودش فریب است. اینجا زندگی نیست، اینجا محل زیستن نیست، اینجا محل آزموده‌شدن است. بین این دوتا خیلی تفاوت است. اینجا خوابگاه نیست، اینجا باشگاه است. بین خوابگاه و باشگاه خیلی تفاوت است. این‌ها وقتی اصلاح شد، این ذهنیت‌ها وقتی اصلاح شد، محاسبات آدم درست می‌شود. وقتی که این‌ها درست نشود، آدم گرفتار خطای محاسباتی می‌شود.

قرآن کارش این است که عاقل پرورش می‌دهد. اگر کسی خطی که قرآن داده است را بگیرد، به صرف کلمات قرآن قناعت نکند (هرچند کلماتش هم خوب است، کلماتش هم نورانیت دارد)، به صرف این الفاظ اکتفا نکند. الفاظ را در مملکت حجاز، در کشور سعودی هم می‌خوانند. الفاظ را داعشی‌ها می‌خوانند. الفاظش را در جنگ نهروان، سپاه خوارج هم می‌خواندند. «قرآن‌خوان» با «قرآن‌دان» تفاوت دارد. قرآن می‌خواهد نگاه ما را عوض کند. قرآن می‌خواهد مبنای ما را عوض کند. ترازو به ما بدهد. هرچیزی که آمد روبروی ما، وزن‌کشی کنیم، با ترازوی قرآن. خودش می‌فرماید: «این میزان.» «میزان و بینات». ترازو، یک ترازو بهت می‌دهم. با هرچیزی که مواجه شدی، وزن می‌کشی. درست است، غلط است، خوب است، بد است، به درد می‌خورد، به درد نمی‌خورد، عیارش چیست. گول دیگر نمی‌خوری، فریب این مسائل ظاهری و سطحی را نمی‌خوری. این کار قرآن در آیات قرآن است.

خوب، البته این اصلاح محاسبات زیاد است. آیات فراوانی از قرآن این کار را انجام می‌دهد، محاسبۀ ما را درست می‌کند. ولی به‌طور خاص، سورۀ مبارکۀ آل عمران، مخصوصاً از آیات ۱۳۹ به بعد، نزدیک‌های آخر سورۀ مبارکۀ آل عمران، تقریباً ۵۰-۶۰ آیه است. این ۵۰-۶۰ آیۀ سورۀ مبارکۀ آل عمران، می‌شود گفت این‌ها کارش اصلاح نظام محاسباتی ما است. آمده محاسبات ما را، نظام محاسباتی ما را درست کند. اتفاقاً مربوط به فضای جنگ هم هست؛ بخش زیادیش در فضای جنگی بوده است که این آیات نازل شده است. خود کلمه «حساب» هم تویش زیاد آمده است: «این جور حساب نکنید، این جور محاسبه نکنید. شهدا را جزء اموات محاسبه نکنید. فلان چیز را این طور محاسبه نکنید. این را خیر محاسبه نکنید، آن را شر محاسبه نکنید.» آیات بسیار دقیق و پر از نکته. ان شاءالله از امشب این آیات را با هم شروع می‌کنیم به خواندن. در محضر این آیات‌ایم، البته لابه‌لای آن هم دیگر، حالا به مناسبت مسائل روز، نکاتی را ان شاءالله عرض می‌کنیم. اگر در محضر قرآن هستید، البته در گوشی، اگر به گوشی بروید، احتمالاً همزمان نوتیف از بالا می‌آید و می‌بردتتان با خودش. تجربه این را نشان داده است. حالا اگر با گوشی غرق نمی‌شوید، به جای دیگر کشیده نمی‌شوید، با گوشی در محضر آیات باشید. اگر قرآن دارید که چه بهتر.

بسم الله الرحمن الرحیم. آیه ۱۳۹ سورۀ مبارکۀ آل عمران: «ولا تهنوا ولا تحزنوا و انتم الاعلون ان کنتم مومنین.» رهبر شهیدمان، آخرین سفارش من به شما این آیۀ قرآن است. در جنگ ۱۲ روزه این آیه را به‌طور خاص فرمودند. مردم به این آیه توجه داشته باشند. از آن آیات‌ای است که به‌حسب ظاهر ماها معمولاً این شکلی حساب نمی‌کنیم. قرآن آمده است این حساب‌وکتاب ظاهری ما را برطرف بکند. من سعی می‌کنم ان شاءالله نکات علامه طباطبایی هم در «المیزان» که نکات خیلی خوبی است در جلد ۴ «المیزان»، ان شاءالله به فراخور بحثش را عرض بکنم. البته ایشان نکته زیاد دارد؛ نکاتی که به درد این فضا و این بحث بخورد را به فراخور این جلسه، ان شاءالله توفیق باشد، عرض می‌کنم.

«ولا تهنوا ولا تحزنوا.» شل نشوید، ناراحت هم نشوید. آدم چرا شل می‌شود و چرا ناراحت می‌شود؟ اصلاً خود این شل‌شدن و ناراحت‌شدن بیشترش برمی‌گردد به محاسباتمان. آدم حساب می‌کند، می‌گوید: «آقا نمی‌شود، درست نمی‌شود، حل نمی‌شود، به درد نمی‌خورد. تهش چی؟ چی شد؟ چی می‌خواهد بشود؟ چی عوض می‌شود؟ چی گیرمان می‌آید؟ چه فایده‌ای دارد؟» این‌ها را که آدم می‌گوید، سست می‌شود، ناراحت می‌شود، ناامید می‌شود. «آقا ما نداریم، آقا نمی‌شود.» حالا البته در دل مردم یک جور، گاهی در مسئولین هم در دلشان و هم در زبانشان. ای کاش بیاید و یک فکری به حال زبان مسئولین بکند! حالا دلشان را که خیلی نمی‌شود کاریش کرد. زبان مسئولین، یک کسی بیاید یک جوری مدیریت بکند. «نه، نمی‌شود آقا، حل نمی‌شود آقا، این جوری نمی‌شود آن جور نمی‌شود.» بعضی‌ها اصلاً متخصص «نمی‌شود» و «نمی‌توانیم» و «نداریم» و این حرف‌ها هستند. آیۀ یأس. می‌فرماید: «شما نه سست بشوید نه ناراحت بشوید.» سست‌شدن آن حالتی است که انگیزۀ آدم ضعیف می‌شود. علامه طباطبایی می‌فرماید: «اینجا منظور از این وهن «لا تهنوا» این است که انگیزه‌تان را نسبت به اقامه دین و جنگ با دشمن از دست ندهید.»

اصلاً این آیات، عرض کردم، بیشتر در فضای جنگ است. وضعیتی که نگاه می‌کردند، امکانات را که نگاه می‌کردند، تعداد را که نگاه می‌کردند (تعداد خودمان، تعداد دشمن)، «آقا نمی‌شود. بابا ما چی داریم؟ آن‌ها چی دارند؟». یک «بی یک» دارد می‌آید، همه را می‌ترکاند. امکانات این‌ها، تجهیزات این‌ها، هوش مصنوعی، ببین چقدر مجهز، مدرن، تکنولوژی. نقطه‌زن. گربه را از ته جوب شناسایی می‌کند، می‌زند. ما چی داریم؟ ما چه‌کار می‌توانیم بکنیم؟ پس آیه چی می‌گوید؟ می‌گوید: «نسبت به اقامه دین و قتال دشمن (جنگ با دشمن) شل نشوید.» «لا تهنوا ولا تحزنوا.» نه شل بشوید نه دچار حزن بشوید. حزن یعنی چه؟ حزن گفتند که آن حالی است که برای آدم دست می‌دهد وقتی که یک چیزی را از دست می‌دهد، یک چیزی که در ملکش بوده از دست می‌دهد، یک چیزی را که خودش را مالک می‌دانسته نسبت به این از دست می‌دهد: ثروتی، موقعیتی، امکاناتی، عزیزی. عزیزی را از دست می‌دهد، طبیعی است. آدمیزاد عاطفه دارد.

اصل اینکه آن عاطفه در آدم جریحه‌دار بشود، اشکال ندارد. این ناراحتی اشکال ندارد. این حزن اتفاقاً آدم را به حرکت می‌آورد. این حزنی است که اهل بیت هم داشتند، اسرای کربلا هم داشتند. آن حزنی که بخواهد آدم را افسرده کند، خمود کند، منجمد کند، بی‌انگیزه کند، این بد است. حزنی که انگیزه بدهد به آدم، این خوب است. یک وقت آدم غصه‌دار می‌شود، آن غصّه آدم را به حرکت می‌آورد. آدم را تکان می‌دهد، به تلاش می‌آورد. یک وقتی غصه‌دار که می‌شود، خودش را می‌بازد، همه‌چیز از دست رفته می‌داند، خودش را شکست‌خورده می‌داند. این چیز بدی است. «لا تهنوا ولا تحزنوا.» چی می‌شود که این جوری می‌شود؟ اختلال محاسباتی دارد، یک خطای محاسباتی دارد که این جوری می‌شود. آن خطای محاسباتی را چه شکلی می‌خواهد قرآن کریم درمان کند؟ چون قرآن فقط کتاب علمی که نیست، قرآن کتاب درمان هم هست. شفاء. شفاء للناس. درمان می‌کند مشکلات روحی آدم را، مشکلات فکری آدم را. همه را درمان می‌کند. قرآن دارد درمان می‌کند این اختلال را. نمی‌آید بگوید این مریضی این است، مثلاً دلیلش هم این است، از آنجا نشئت گرفته. نه. یک کلمه دارو را خودش در نسخه به خورد انسان می‌دهد.

«لا تهنوا ولا تحزنوا و انتم الاعلون ان کنتم مومنین.» دلیل این ناراحتی و سستی فلان چیز است. می‌آید درمانش می‌کند. می‌گوید: «خوب، شل شدی، افسرده شدی، درمانش این است: بدون که تو برتری.» «انتم الاعلا.» به شرط چی؟ «ان کنتم مومنین.» اگر مؤمن باشی، تو برتری، تو ممتازی. تو افتاده‌ای به محاسبات ظاهری، حساب‌وکتاب آورده‌ای روی امکانات و تجهیزات و «آن‌قدر زدیم و آن‌قدر خوردیم و آن‌قدر تلفات دادیم.» چرا روی این‌ها حساب‌وکتاب می‌کنی؟ حساب‌وکتاب که با این‌ها نیست. برتری که با این‌ها نیست. برتری با ایمان و کفر است. ایمان در این عالم تعریف شده.

دیدید آقا، در این نرم‌افزارها یک سری چیزها تعریف شده، یک سری چیزها تعریف نشده. در این گوشی‌ها یک سری چیزها تعریف شده، یک سری چیزها تعریف نشده. مثلاً حالا نمونۀ ساده‌اش که همه بلدید، اثر انگشت که بعضی از این گوشی‌ها می‌گیرد. قبل از آن می‌روند یک انگشت را ثبت می‌کند، آن مالک گوشی، صاحب گوشی. حالا البته دو سه نفر دیگر هم اضافه می‌کند، انگشت این‌ها را هم ثبت می‌کند. این اثر انگشت ثبت شده. این گوشی، این اثر انگشت را می‌شناسد. همین که تماس پیدا می‌کند این اثر انگشت با این گوشی، صفحۀ گوشی باز می‌شود، امکاناتش در اختیار قرار می‌گیرد. شمارۀ گوشیت ارزان‌قیمت باشد، اثر انگشت تو را بشناسد، به دردت می‌خورد. گوشیت گران‌قیمت باشد، اثر انگشت تو را نشناسد، به دردت نمی‌خورد. شما به جای اینکه اول بخواهی فکر به این بکنی که این گوشی گران است یا ارزان است، گوشی را در دست طرف که دیدی، اول بخواهی حساب‌وکتاب این را بکنی که گوشی‌اش ارزان است یا گران است، اول به این فکر کن که این را می‌شناسی؟ این اگر نمی‌شناسد که وامصیبتا! ۴۰۰ میلیون و ۷۰۰ میلیون، ۸۰۰ میلیون پول گوشی داده، گوشی برایش باز نمی‌شود. الهی قربان گوشی هشت‌میلیونی خودم بشوم که اشاره بهش می‌کنم، از جا می‌پرد. درست شد؟ اولین چیزش این است. به چه دردش می‌خورد؟ بعدها این جمله که الان بهتان گفتم، در آیات بعدی خیلی قشنگ بهش اشاره می‌کند. می‌گوید: «این امکاناتی که من به این دادم، فکر نکنی چون خوب بوده، آدم به‌دردبخوری بوده بهش دادم. این‌ها برای عذابش بوده بهش دادم.» هرچه این امکانات برایش بیشتر باشد، گرفتاریش بیشتر است.

الان شما در خیابان ببینید یک نفر یخچال ساید بای ساید گذاشته روی کمرش، چه حسی پیدا می‌کنیم؟ یخچال ساید بای ساید که می‌بینی یک نفر دارد پشتش می‌کشد و می‌برد، خب قاعدتاً کارگر اساس‌کش است دیگر، بندۀ خدا. شما نگاه که می‌کنید، اول چی می‌گویید؟ می‌گویید: «آه! خوش به حالش! یخچال ساید روی دوشش است.» این را می‌گویید؟ یا می‌گویید: «بدبخت! یخچال ساید بای ساید روی کمرش است.» کوله از این بچه‌های محصل، روی دوش. از این کوله‌های اربعین روی دوشش. شما اینی که کوله روی دوشش است با اونی که ساید بای ساید روی دوشش است، نگاه که می‌کنید، چی می‌گویید؟ می‌گوییم: «بدبخت! کوله گذاشتی! ساید بای ساید دارد! می‌گوید خوش به حال تو که کوله داری.» آن بندۀ خدا را ببین ساید بای ساید روی دوشش! چه پدری ازش درآمده! چه بار سنگینی دارد! قرآن می‌گوید: «امکاناتی که به دیگران می‌دهم، این شکلی نگاه کنیم. مخصوصاً وقتی که کافر باشد. نگو خوش به حالش! بگو بدبخت! چه بار سنگینی!»

مطلب این‌ها همه‌اش خطاهای محاسباتی ماهاست، فقط هم مال بحث‌های سیاسی و این‌ها نیستش، مال همۀ زندگیمان است. دلیل افسردگی ما همین‌هاست. توی سر این اینستاگرام بخورد که هرچی بدبختی است، عامل جدیش در زندگی این انسان مدرن همین نکبت است. عامل مهم افسردگی برای انسان معاصر همین است. بعد از بازشدن اینترنت، آمارها می‌گفتند: «آقا، این دو سه ماهی که قطع بود...» من می‌خواهم تایید بکنم قطع اینترنت و فیلتر و این حرف‌ها را، و توجیه بکنم. البته از آن ور هم باید مدیریت بشود اینترنت. این هم چیز واضحی است. دیدید اینترنت بین‌المللی باز شد، بانک‌هایمان را زدند، هک کردند، پدر مردم این چند وقت درآوردند. یک عقلی باید پشت قضیه باشد. بی گدار که نمی‌شود وسط جنگ، همۀ امکانات را در اختیار دشمنت داری قرار می‌دهی. این دو سه ماه که قطع بود، بعد که اینترنت وصل شد، می‌گفتند: «آقا، آمار افسردگی دوباره در جوان‌ها کشید بالا.» به خاطر وصل‌شدن اینستاگرام. یک شوخی، پیام‌های طنزی هم تولید کرده بودند، می‌گفت: «من فقط فهمیدم این دو سه ماه بدبختشان من بودم. همه این دو سه ماه ازدواج کردند یا بچه‌دار شدند یا در سفر بودند یا خوشگل شدند. من بدبخت شدم.» در اینستا که می‌روی، همه همین شکلی، همه هم فیک، دروغ، ادایی، دکوری، همه‌اش ادا. یک تخم‌مرغ طرف خورده، یک جوری ادا در می‌آورد انگار مثلاً «با چاخالوده خورده!» به قول تهرانی‌ها «با شاه فالوده خورده!» تخم‌مرغ دیگر. تو خانۀ همه است. صد تا فیلتر روش گذاشته، این ور یک شمع، آن ور صدای چه‌چه‌ آب، یک موسیقی لایت، نورپردازی. همین حسرت تخم‌مرغ، زندگی مردم را هم می‌خورد. بدبخت! حالا خودش کوبیده خورد، بدبختی این جوری است.

شیطان همه‌اش با این توهمات و تخیلات ما کار دارد. «لَاُزَیَِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْاَرْضِ.» زینت می‌دهد، هی زیور می‌دهد، هی افکت می‌گذارد، هی فیلتر می‌گذارد، هی در مغزت رژه می‌رود. دیدی؟ دیدی چه خوشگل است؟ دیدی چی دارد؟ تو چی داری بدبخت؟ حالا این هم ابعادش خیلی وسیع است؛ از مال طرف، از ماشین طرف، از خانۀ طرف، از همسر طرف تا هیکلش، تا خوش‌گلیش. قرآن می‌گوید یکی از چیزهایی که باید اصلاح کنی این است: «من اگر به کسی بیشتر دادم، لزوماً به معنای اینکه حال و روزش بهتر است نیست.» مگر کسی که یخچال ساید بای ساید روی دوشش است، به معنای این است که حالش بهتر است به نسبت آن کسی که کوله روی دوشش است؟ این بندۀ خدا اگر این بار را نتواند به ساختمان برساند، طبقۀ پنجم برساند، پول ساید بای ساید را ازش می‌گیرند. ۱۰ روز هفته کار کرده، پول همه را باید بدهد. البته اگر توانست برساند که چه پدری هم ازش در می‌آید. خب پول خوبی هم می‌گیرد. ولی «فعلاً» اش را نگاه نکن، ته داستان را ببین. رساند یا نرساند؟ نگو آن کوله‌اش سر و تهش ۵ تومان می‌ارزد، این سایده مثلاً ۵۰۰ میلیون می‌ارزد. کدامش ارزشش بیشتر است؟ کدامش رساند به مقصد؟ مقصد را نگاه کن! اونی که به مقصد می‌رساند چیست؟ ایمان است. اونی که ایمان ندارد به مقصد نمی‌رساند. این بدبخت، این ساید را روی دوشش است، باربری و حمالی و بارکشی تا آخر بمیرد، بعداً هم پول ساید را ازش می‌گیرند، جریمه هم می‌گیرند. کمرش هم به فنا، هیچی به هیچی.

حساب‌وکتاب نکن آن چی دارد، من چی دارم. اولین چیزی که در حساب‌وکتابت باید بیاید: «لیست» می‌گیری دستت، تیک می‌زنی: «من ان‌قدر تانک دارم، من ان‌قدر موشک دارم، من ان‌قدر پهپاد دارم.» این‌ها را بگذار کنار. این‌ها البته وظیفه داری: «لهم ما استطعتم من قوة.» دیشب خواندم آیه. وظیفه دارید هرچه می‌توانید برای دشمن آماده بشوید. هرچه می‌توانید امکانات فراهم کنید. «اعداد» کنید. بله، این وظیفه است. معنایش این نیست که ایمان که داری دیگر برو با پلخمون بجنگ. به قول مشهدی‌ها، پلخمون بگیر دستت برو به جنگ دشمن. با «بی یک» می‌آیند بالای سرت، پلخمون را درکن سمتش، پیروز می‌شوی. نه! تو هم باید امکانات داشته باشی. ولی اونی که از امکانات مهم‌تر است، تیکش از همۀ این‌ها مهم‌تر است، باید اول از همه باشد، ایمان است. آن اثر انگشتی که تعریف شده روی این گوشی، تو این عالم دسترسی پیدا می‌کند به امکانات این گوشی، آن چیست؟ آن ایمان است. عالم در نسبت با کی تعریف شده؟ خودش را در اختیار قرار بدهد در نسبت با مومن. نسبت به کافر این شکلی نیست. همۀ عالم نسبت به کافر غریب است. همۀ عالم نسبت به مومن آشناست. به به! مثال بشنوید کیف کنید! بنده البته یک مثال زیاد گفتم. اگر هرشب سخنرانی کنم، هرشب این را بگویم سیر نمی‌شوم، بس که این آیه زیباست.

در سورۀ مبارکۀ قصص و سورۀ طه قضیۀ حضرت موسی علیه‌السلام را که نقل می‌کند، می‌گوید: «من به مادر موسی گفتم.» خب، اوضاع مادر موسی. این فیلمی هم که ساختند انصافاً فوق‌العاده شاهکار. خدا رحمت کند مرحوم آقای سلحشور. کاش خود ایشان بود، این سریال را کامل می‌ساخت. خدا لعنت کند یهودی‌ها را که متهم ردیف اول ترور ایشان آن‌ها بودند، نگذاشتند این کار به ثمر برسد. البته این هم که ساخته شد، به‌هرحال خوب است. الحمدلله. دیدید با چه اوضاعی مادر موسی بچه را به دنیا آورد؟ در چه سختی، در چه خفقانی. لحظات خواستش را هم قشنگ در فیلم درآورده بودند. مقابله آمد و خلاصه در ضربدر می‌زد و این‌ها. دلش می‌سوزد، خیلی عجیب است. همۀ این بچه‌ها را دارد می‌کشد، دنبال یک دانه، یک دانه از آن‌هاست به خاطر اینکه این موسی به دنیا نیاید. این همه بچه کشته. این همه زن را آورده زیر بلیط خودش: «یستحی نساهم.» زن‌ها را تحت مراقبت آورده، بچه‌ها را سر بریده، حتی بچه‌ها را از رحم درآورده، سر بریده که این یک دانه به دنیا نیاید. این فرعون با امکاناتش، با تجهیزاتش. ما که نگاه می‌کنیم، در دلمان خالی می‌شود! کی می‌خواهد روبروی این در بیاید؟ روبروی این چکار می‌شود کرد؟ این همه آدم، این همه نیرو، سیستم اطلاعاتی، تجهیزات، پول، بودجه! خدا بلد است! ببین چقدر قشنگ است!

این آیه می‌فرماید که: «مادر موسی نگران بود که این بچه در دست این‌ها بیفتد. من وحی کردم به مادر موسی.» حالا این وحی چیست، خودش یک داستان مفصل دارد. «به مادر بچه وحی کردم.» خوب، مادر عاطفی است آقا! شوخی نیست! مگر یک زن همین جوری یک حرفی ذهنش برسد، همین الان همچین کاری را مگر انجام می‌دهد؟ چه جور خدا از درونش باهاش صحبت کرده که مثل روز برایش واضح شده است این کار را باید انجام بدهد. وحی کرده بهش. بهش وحی می‌کند: «بچه‌ات را شیر بده.» شیر را که دادی، هر وقت نگران بچه شدی، چه‌کار می‌کنی؟ «بچه را برو قایم کن؟» نه! «بچه را می‌گذاری در سبد، سبد را می‌گذاری روی نیل، روی دریا.» اگر می‌گفت مثلاً برو در زیرزمین یک جایی بکن، قایم کن، باز به عقل نزدیک‌تر بود، هرچند همان هم همه‌اش خطر بود برای بچه. رود آب، آبی که آدم بزرگ درش زنده نماند. آن صحنۀ فوق‌العاده‌ای که در فیلم درآورده بودند که آن سربازان آمدند بگیرندش. چقدر آن صحنه شاهکار بود! سرباز فرعون بچه را پیدا کرد، رفت در آب که این سبد را بگیرد، کوسه آمد این را خورد. سبد روی آب رفت. خیلی قشنگ بود آن صحنه. بعد چی می‌فرماید؟ چقدر این جمله زیباست! چقدر این خدا خوب است! دمش گرم! فرمود: «تابوت را بگذار روی آب. فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسّاحِلِ یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لی و عدو له.» عجیب است! فرمود، تعبیر این است. به تعبیر استاد ما، آیت‌الله جوادی آملی، «آمد برکاته»، فعل امر به کار برده است. این آیه دو تا امر دارد می‌کند. یک دستور دارد به مادر موسی می‌دهد، می‌گوید: «بچه را بگذار در تابوت، بگذار روی آب.» یک دستور هم قبلاً به دریا داده: «فلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسّاحِلِ.» این فعل امر یعنی چه آقا؟ معنایش چیست؟

دریا باید بچه را به ساحل برساند. دشمن او و دشمن من هم باید بیاید بچه را بردارد. «من یک دستور به تو دادم، دو تا دستور هم آن ور پاراف کردم. یک دستور به دریا، یک دستور به فرعون.» خودش ادعای خدایی دارد. غلط کرده فلان فلان شده. دستور دادم بهش! این را بهش می‌گویند دستور تکوینی. با دستور تشریحی فرق می‌کند. دستور تشریعی را می‌تواند تخلف بکند. خدا بهش می‌گوید نماز بخوان، می‌گوید نمی‌خوانم. می‌گوید ایمان بیاور، می‌گوید نمی‌آورم. امر تشریعی خدا تخلف دارد. امر تکوینی خدا که تخلف ندارد. به فرعون می‌گوید: «بچه را بگیر.» دیگر «نمی‌گیرم» و «نمی‌آیم» و این حرف‌ها ندارد! درست شد؟ من به تو (مادر موسی) دستور می‌دهم بچه را بگذار روی آب. به آن دستور دادم بچه را برساند به ساحل. به فرعون هم دستور دادم بچه را بیاید بگیرد، بزرگ کند. چقدر عجیب است! «لله جنود السماوات و الارض.» همۀ ذرات کائنات سرباز من‌اند.

فرعون هم، بابا فرعون دشمن تو است؟ آره، نسبت به امر تشریعی من، دشمن من است. نسبت به امر تکوینی من، سرباز من است، نوکر من است، کارپرداز من است. برگشته گفته: «می‌خواهم موسی روی زمین نباشد، همه را می‌کشم، این یک دانه نباشد.» همین یک دانه را می‌دهم خودش بزرگ کند. نه اینکه یک دانه را زنده نگه می‌دارم، می‌دهم بغل خودش. مادرش را می‌خواهد آواره کند، زابراه کند. مادره را هم می‌آورم در قصرش، منتش را بکشد، پول هم بهش بدهم که به این بچه شیر بدهد. کیف می‌کنید با این خدا! بعد با برنامه کار می‌کند. قشنگ سناریو دارد. با دل صبر، قشنگ روی حساب و برنامه، نه به عجله می‌افتد، نه شتاب‌زده می‌شود. کارهایش را دارد با دل صبر، با عشق (همه‌مان قربانش بشویم الهی) می‌کند. می‌گوید همزمان که مادر بچه را گذاشت روی تابوت، گذاشت روی آب، خواهرش از این ور شروع کرد دید زدن، آمار بچه را داشت، و بعد از یک کنار که کسی نفهمد، دختر آمار داداشش را دارد. خواهر داشت، به نام ام‌کلثوم، معروف است، خواهر حضرت موسی. این بچه را دارد رصد می‌کند از دور. دید که آمدند این سربازان فرعون بچه را برداشتند. و ما بچه از توی خیابان، نه از توی پارکینگ. خانۀ آب‌آوده، دم خانه. دلیل موسی می‌گویند همینی است. «مو» یعنی آب، «سا» یعنی سایه. آب و سایه. بچه را زیر آبِ سایه جمع کردند. موسی، به عبری، موسی یعنی آب و سایه. اسمش را گذاشتند موسی، موسی بن فرعون. موسی پسر فرعون! ولیعهد! خدا کیف می‌کند آدم! چه جور تحقیر می‌کند این‌ها را.

آوردند برای فرعون، گفتند: «علیاحضرت! یک بچه پیدا کردیم.» حالا این سرتاپا نحس نجس که همۀ بچه‌ها را کشته بود، به این یک دانه که رسید، خدا هم به دل این انداخت، هم به زبان خانم‌اش انداخت. خانم‌اش برگشت گفت: «ما که بچه‌دار نیستیم.» خدا از کی فکر این را کرده؟ موسی بغل فرعون بیاید. ۳۰ سال فرعون بچه‌دار نمی‌شود. همه‌اش در برنامۀ خداست. از آن موقع به فکر این قضیه بوده. از ۳۰ سال پیش، از اول خلقت که خلق می‌کرده، حواسش بوده موسی را می‌خواهد خلق بکند. ۳۰ سال است مثلاً این‌ها بچه‌دار نمی‌شوند. این جور بچه می‌آید تا دم در و برمی‌دارند و می‌آورند و زنه می‌گوید که: «این یک دانه را نکش. بگذار یک دانه بچه من باشد.» «متخذه ولدا.» ما که بچه نداریم. یک هو مهر مادری افتاد در دل این، یک هو مهر پدری افتاد در دل کثافت فرعون، دل سیاه فرعون. گفت: «باشد، این را نگه می‌داریم.» «شیر نداری؟» گفتند: «بگوییم این زن‌هایی که حالا بچه‌ها، مثلاً بچه‌های شیرخواره، بچه‌های بزرگ‌تر داشتند و این‌ها، از قبل (چون این‌ها که در بدو تولد یا به دنیا آمدن اینجا داشتند به دنیا می‌آمدند، همه را کشت) آن‌هایی که از قبل شیر داشتند بچه داشتند این‌ها را بردارید، همه را بیاورید. هرچی زن توی مصر که شیر دارد، بردارید بیاورید. ببینیم این بچه سینۀ کدام را می‌گیرد.»

«وَ حَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ مِن قَبْلُ.» این هم در برنامۀ من بود. همۀ سینه‌ها را به بچه حرام کردم. من کردم. همۀ برنامه دست من است. از دست من در نمی‌رود. عالم صاحب دارد. سینه‌ها را حرام کردیم و این‌ها ماندند درش. چقدر خدا بلد است! خب، همان اول اگر مادر موسی می‌آمد که تو، آلیخار می‌کنم که منتش را بکش. آقا، این‌ها ماندند بچّه را چه‌کار کنیم. دارد تلف می‌شود، شیر می‌خواهد. دختره آمد گفت: «هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى أَهْلِ بَیْتٍ یَكْفُلُونَهُ و هُمْ لَهُ نَاصِحُونَ.» من یک خانواده سراغ دارم، مادر شیر دارد، بچه ندارد. این‌ها زن‌های خوبیم، از خانوادۀ خوبیم هستند، بگویم او هم بیاید. آمد و تا آمد سینه را گرفت. اتاق دادند، جا دادند، حقوق دادند. موسی، مادرش، خانواده‌اش در قصر فرعون. پیغمبر خدا باید حکمرانی یاد بگیرد، مملکت‌داری یاد بگیرد. کی مملکت‌داری یادش می‌دهد؟ با دست کی تربیتش می‌کنم؟ با دست فرعون! ولیعهدش کرد. فرمانده کل قوا برای سپاهش کرد. می‌رفت سان می‌دید. سربازان را می‌دید، لشکر آماده می‌کرد. احمق نمی‌فهمد، گوش تا حالا تعبیر «جلوِ گربه» که زشت است بگوییم برای حضرت موسی. احمق نمی‌داند دارد تحویل دشمنش می‌دهد. همۀ این‌ها را دارد با دست خودش موسی را پرورش می‌دهد. کاخ و تاج و تخت و همه را بدهد به این. خودش هم در همان آبی که موسی را گرفته، غرق بشود.

الله اکبر! بچه کوچک روی آن آب بماند، به دست فرعون برسد. این آدم لندهور گنده با چند هزار تا. چه خدایی! چقدر حرفه‌ای است این خدا! چقدر خوب است که کار دست همین خداست. دست هیچ‌کس دیگر نیست. الحمدلله. «یا موسی، همۀ این‌ها را برنامه بود. استَنفَدْتُكَ لِنَفْسِی.» من تو را برای خودم ساختم. «وَ أَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِنِّی.» مگر عشقی از جانب خودم به تو انداختم. هرکی تو را نگاه کرد، مهرت به دلش نشست. در این فیلم هم بود، هرکی نگاهش می‌کرد، مهرش به دلش می‌نشست. دل‌ها دست من است. تو چرا به پهپاد و «بی یک» و این‌ها نگاه می‌کنی؟ دل دست من است، فکر دست من است، مغز دست من است. من با مغز فرعون، علیه خود فرعون برنامه‌ریزی می‌کنم. من آنجا هستم. بعد تو داری فکر می‌کنی پهپاد فرعون را چه شکلی بزنی. غصّه می‌خوری من ندارم، چه‌کار کنم. «ان کنتم مومنین»، با من، من را داشته باش. ایمانت را درست کن.

یک طلبه جوان، به قول خود ایشان طلّاب فقیر (یک سید فقیر، یک طلّاب فقیر) از یک محله‌ای در پایین شهر مشهد. در صد ظاهر هیچی ندارد، نه پول دارد، نه پارتی دارد، نه در دستگاه کسی را دارد. سال‌ها زندان، تبعید. به دست دشمنش به این نقطه می‌رسد که نامش شده نماد شرف، نماد آزادگی. چند روز بعد می‌بینید در تشییع پیکر او چه قیامتی به پا می‌شود! ثبت می‌شود در تاریخ بشریت. یک سید فقیر لاغر شهرستانی از محله‌های پایین مشهد می‌آید، نامش لرزه می‌اندازد به کاخ سفید. اسمش، عکسش، ایمان به آدم چه‌کار می‌کند! ۴۴ سال با دست جانباز، پیکر مجروح. ظاهر چی دارد؟ اونی که باید داشته باشد، دارد. اون ایمان است، اون عشق است، اون توکّل است، اون باور است. «گرم است به هم پشت رقیبان پی قتلم / ای عشق! دل‌افروز! دل من به تو گرم است.» یادتان هست سال ۱۴۰۱ آقای شهید! من شما را می‌خواهم. در خیابان‌ها به شما توهین می‌کردند. «گرم است به هم پشت رقیبان پی قتلم / ای عشق! دل‌افروز! دل من به تو گرم است.»

این‌ها سلاح دارند، تجهیزات دارند. من چی دارم؟ من امام رضا دارم! من خدا دارم! من فاطمیه دارم! فرمود: «رزق سالم از روضۀ حضرت زهرا سلام الله علیها می‌گیرند.» و خدای او زنده است. خدای و خدای موسی است. خدای او خدای فرعون‌هاست. خدایی است که ترامپ‌ها و نتانیاهوها سربازش‌اند، در خدمتش‌اند. حالا اول داستان است! هستید و هستیم و ان شاءالله خواهیم دید و خواهند دید خدا چه شکلی تسخیر می‌کند این ترامپ و نتانیاهو را برای اینکه اهداف این سیدعلی خامنه‌ای کبیر تأمین بشود. ان شاءالله همه در خدمتند، حالی‌شان نیست. بدبخت به ظاهر نگاه می‌کنم، زدیم و کشتیم و تموم شد و... اول داستان است.

اول داستان یک قضیه را بگذارید برایتان بگویم. این هم نقل تاریخی باشد، هم روضه‌مان باشد امشب. یک داستانی را ابن اعثم در «الفتوح» نقل می‌کند. دیگران هم نقل کردند: شیخ مفید در «ارشاد» نقل می‌کند، طبری نقل می‌کند. یک شخصی است به نام عبدالله بن عفیف. ایشان شخصیت ممتازی در این فیلم «مختارنامه» هم بود، قضیۀ ایشان در فیلم بود. یک داستان جالبی دارد این بزرگوار. جانباز بود. چشم چپش در جنگ جمل از بین رفته بود، جانباز شده بود کنار امیرالمؤمنین. چشم راستش در جنگ صفین از بین رفته بود. هر دو چشم نابینا بود. عاشق امیرالمؤمنین، جزء شیعیان درجۀ یک امیرالمؤمنین. ولی خب زمان کربلا نابینا بود، نتوانست به امام حسین علیه السلام کمک کند. این در مسجد بود مثل این ایام.

عبیدالله در مسجد کوفه، آن قضیه که یک شب تعریف کردم برایتان، اعلام پیروزی و فتح و جشن و این حرف‌ها. آمد رفت بالای منبر عبیدالله. شروع کرد سخنرانی کردن: «الحمدلله الذی اظهر الحق و اهله.» این جور شروع کرد سخنرانی عبیدالله. «شکر آن خدایی که حق را ظاهر کرد، اهل حق را پیروز کرد، و نصر امیرالمؤمنین و اشیا امیرالمؤمنین و پیروز کرد شیعیان امیرالمؤمنین.» پیروز کرد. منظور از امیرالمؤمنین کیست؟ یزید! «سبحان الله و قتل الکذاب ابن الکذاب، کذاب پسر کذاب را کشت.» منظورش کیست؟ امام حسین علیه السلام. و عباراتی به کار برد.

عبدالله بن عفیف، این مرد بزرگ (ان شاءالله دستگیر همۀ ما باشد و شفاعت کند ما را) ایشان پای منبر. شجاعت ببینید. «انتم الاعلون ان کنتم مومنین.» «لا تهنوا ولا تحزنوا.» شل نترسید، کم نیاورید. شما آقایید، شما برترید. این‌ها می‌روند. عبیدالله رفت با آن دک و پوزش. عبدالله بن عفیف که مانده در دل‌ها، این است که مانده در ملکوت عالم، این است که مانده. این سلطنت دارد. عبیدالله کجای عالم است! عبدالله بن عفیف برگشت گفتش که (همیشه هم در مسجد بود، به قول امروزی‌ها کبوتر مسجد بود چون نابینا بود، کاری هم نمی‌توانست انجام بدهد بین این نمازها در مسجد می‌ماند، همه‌اش مشغول عبادت بود). این حرف را که شنید برگشت گفت: «یا بن مرجانه!» این کلمۀ «پسر مرجانه» را دیشب توضیح دادم، تیکه‌ای درش بود، چه متلکی درش بود. عبیدالله دوست نداشت کسی را به عنوان ابن مرجانه معرفی کند. فاسد بودن مادرش را به روش بیاورد. این خودش عظمت می‌خواست کسی این جور باهاش صحبت کند. گفت: «پسر مرجانه، الکذاب ابن الکذاب انت و ابوک کذاب پسر کذاب، تو و باباتین و من استعملک و ابوه.» اونی که تو را رئیس کرده با باباش. خیلی جرئت می‌خواست. «کذاب بن کذاب تو و باباتین و یزید و باباش. شما کذاب ابن کذابی، یا عدوالله! اتقتلون ابناء النبیین و تتکلمون به هذا الکلام علی منابر المومنین؟» پسر انبیا را می‌کشی، می‌آیی روی منبر مؤمنین می‌نشینی این حرف‌ها را می‌زنی؟ حالا یک نقل دیگر این است که: «قتل و جنایت می‌کنی نسبت به پسر انبیا بعد می‌آیی حرف‌های صدیقین می‌زنی!» الحمدلله که شیعیان نمی‌دانم امیرالمؤمنین را غلبه داد و اهل حق را پیروز کرد و این حرف‌ها. به دهنتان نیامده. _______. چه عظمتی داشت عبدالله بن عفیف!

عبیدالله عصبانی شد، گفت: «من المتکلم؟» کی دارد حرف می‌زند؟ گفت: «انا المتکلم یا عدو الله!» فرار نکردی گوشه‌کنار قایم کند خودش. «دشمن خدا، منم دارم حرف می‌زنم. اتقتل الذریه الطاهره التی قد اذهب الله عن الرجس فی کتابه؟» آن خانواده‌ای را کشتی که در قرآن تطهیر شده‌اند و خیال می‌کنی مسلمانی! «وا اونا عین اولاد المهاجرین و الانصار.» کاش بچه‌های مهاجرین و انصار بودند، کمک می‌کردند «لیمتقم من طاقیتک.» انتقام بگیریم از توی طاغوت. این جرئت حرف از انتقام‌زدن، نه رابطه بهم می‌ریزد، ما ضعیف‌ایم، الان وسط گفتگویم. مرد باش! از این پیرمرد نابینا کمتر نباش وسط مسجد. عبیدالله تک و تنها پا شد، گفت: «کاش من آدم داشتم، انتقام می‌گرفتم از تو.» عظمتی دارد. «العین بن لعین!» تو ملعون پسر ملعونی هستی که پیغمبر لعنتتان کرده. می‌گوید عبیدالله ان‌قدر عصبانی شد، این رگ‌های گردنش زد بالا، «انتفخت اوداجه.» رگ‌ها پر خون شد. گفت: «علی به...» بیاوریدش. تا این را گفت، سربازهای عبیدالله ریختند دستگیرش کنند. در کل مسجد از همه طرف ریختند. این هم از «ادی» بود، مال قبیلۀ «اذد» بود. ۷۰۰ نفر از این بچه‌های قبیلۀ‌اش وسط مسجد بلند شدند و دور این را گرفتند و یک کم با این سربازها درگیر شدند و عبدالله بن عفیف را از توی مسجد درآوردند، بردند خانه.

عبیدالله عصبانی شد. این اشراف را دور خودش جمع کرد، گفت: «این چه وضعی است؟! یکی در مسجد، پیرمرد کور! برید سرش را برای من بیاورید!» ریختند دم منزلش. رسیده بود منزل. پشت در خانه‌اش جمع شدند گنده‌های لشکر عبیدالله. چند صد نفر، شاید چند هزار نفر. یک سپاه برایش راه افتاد برای یک پیرمرد نابینا که بروند دستگیرش کنند. آمدند در خانه‌اش رسیدند. البته یک جمله‌ای به کار برد. این‌ها جالب است، برای تو می‌گویم، مهم است. گفت: «این پیرمرد کوری که دلش مثل چشاش کور است را ببرید، برای من بردارید بیاورید. دستگیرش کنید، بیاورید.» خلاصه این قبیله‌ها و این اشراف و همۀ این‌ها را جمع کردند و فرستادند در خانۀ عبدالله بن عفیف. درگیر شدند، حمله کردند به خانه و در را شکستند و آمدند داخل منزل.

عبدالله بن عفیف دختری داشت. به دخترش گفت: «یا بُنیه، ناولین سیفی.» به به! آدم کیف می‌کند این دل و جیگر را می‌بیند. «دخترم، شمشیرم را بردار بیار.» می‌گوید شمشیرش را آورد. شمشیر دست گرفت. این‌ها را در فیلم «مختارنامه» قشنگ درآورده. این شمشیر را همین با آن چشم نابینایش دور خودش می‌چرخاند و چند نفر را هم زد. این را که بهش حمله می‌کردند، می‌آمدند. بعد شعر می‌خواند، رجز می‌خواند. رجز خواندن یعنی: آقا! من روحیم خیلی قوی است، احساس نکن خودم را باخته‌ام. «انتم الافضل ... العَفِيف الطاهري ... عَفِيف شيخي وابنُ أُمِّ عامري كُمدارُ جَمْعٍ وحَاصِلي و بَطَلٌ جَادَلْتُهُ مَقادِرِي.» من پهلوونم. جرئت داری بیا جلو. آقا، تو نابینا! پیرمرد! دخترش برگشت گفت: «ای کاش من هم مرد بودم وایمیستادم ازت دفاع می‌کردم. شمشیر دستم می‌گرفتم، با این‌ها می‌جنگیدم، قاتل اولاد پیغمبرند.» می‌گوید همه را می‌زد، از جلو، از پشت، از چپ، از راست. هیچ کس جرئت نمی‌کرد جلو بیاید. یک پیرمرد نابینا، چند صد نفر ریختند سرش، گنده‌های کوفه. بس که این آدم مرد بود، شجاع بود.

«و تکاثروا علیه من کل ناحیه.» یک هو همه با هم ریختند سرش. دستگیرش کردند. برش داشتند، بردندش پیش عبیدالله. عبیدالله که دیدش گفت: «الحمدلله الذی اخذک.» شکر آن خدایی که تو را ضایع کرد، خوارت کرد، رسوایت کرد. عبدالله بن عفیف برگشت گفت: «این شهامت است. چیز عجیبی است ها! آدم در آن موقعیت خودش را نبازد، خیلی دل و جرئت می‌خواهد.» گفت: «یا عدو الله! به هذا اخوانی. تو فکر کردی من خار شدم؟ والله فرّج الله عن بصری لذاق الیک موردی و مصدری.» به خدا اگر یک لحظه خدا بینایی بهم برگرداند، حالت می‌کنم. با چشمش نمی‌بیند. ابن زیاد برگشت بهش گفتش. حالا ببینید آن شجاعت، این عقلانیت این را بگوییم و روضه را تمام کنم. یک کمی هم وقت گذشت. عقلانیت را ببین. خیلی مهم است. بعضی‌ها دل و جیگر دارند ولی آن فکر درست حسابی هم روبروی دشمن ندارند، زود خودشان را به تله می‌اندازند، زود به دست دشمن آتو می‌دهند. این خیلی درس مهمی است. می‌خواست آتو بگیرد ازش. برگشت بهش گفتش که: «یا عدو نفسه!» ای دشمن خودت! یعنی خودت با دست خودت خودت را بدبخت کردی. بگو ببینم نظرت نسبت به خلیفۀ عثمان چیست؟ می‌خواست آتو بگیرد. عبدالله بن عفیف برگشت گفت: «من و تو به عثمان چه‌کار داریم؟ عثمان از دنیا رفته، اگر خوب بوده، خدا اجرش می‌دهد. اگر بد بوده، خدا عذابش می‌کند. من به عثمان چه‌کار دارم؟ من به تو کار دارم که قاتل اولاد پیغمبری.» نمی‌شود از این چیزی بیرون کشید و سوژه کند. در مورد عثمان برای چی از من سؤال می‌کنی؟ در مورد بابات سؤال کن که بگویم چه حرومزاده‌ای است. این را سؤال کن. «سلنی عن ابیک.» بابات را سؤال کن. گفت: «نه! من دیگر سؤال نمی‌کنم، فقط می‌کشمت.»

جمله را ببینیم. به به! خوش به حالش! «الحمدلله رب العالمین.» گفت: «می‌خواهم بکشمت.» گفت: «الحمدلله رب العالمین. اما انی کنت اسئل ربی عزوجل ان یرزقنی شهادت.» یک عمر آرزویم شهادت بود. با خودم فکر می‌کردم در شهادت دیگر به روی من بسته شد. من چشم ندارم، بینایی ندارم. دیگر شهادت روزی من نمی‌شود. فکر نمی‌کردم، به قول من، فکر نمی‌کردم امام حسین من را هم بخرد. فکر نمی‌کردم من هم کشته بشوم. فکر نمی‌کردم من هم به امام حسین ملحق بشوم. تو نمی‌دانی چی داری به من؟ چقدر من را خوشحال کردی. من را به آرزویم رساندی. دستور داد عبیدالله گردنش را زدند، سرش را به صلیب بستند، به نیزه زدند. بالا بردند. خوش به حالش! به آرزویش رسید. به امام حسین رسید. به شهادت رسید. سرش بالای نیزه رفت.

یک خط روضه بخوانم عرضم تمام. عبدالله بن عفیف مظلوم واقع شد. محاصره‌اش کردند، دورش کردند، تنها واقع شد. با غربت گرفتند کشتنش. دخترش را در این داستان عرض کردم شمشیر بهش داد. گفت: «ای کاش من مرد بودم ازت دفاع می‌کردم.» عبدالله بن عفیف ان‌قدر شبیه شد به امام حسین، سر از تنش جدا شد، سرش بالای نیزه رفت. ولی دیگر حالا برویم. تعبیر نارسای من در مورد شهید نباید این جور صحبت کرد. ولی در فضای عاشقانه می‌خواهم با عبدالله ابن عفیف حرف بزنم، بگویم عبدالله بن عفیف! تو توفیق نداشتی دخترت هم از دست دشمن سیلی بخورد. این دیگر اختصاصی امام حسین بود. توفیق داشتی شهید بشوی. ولی توفیق نداشتی دخترت هم درد رقیه بشود، همدرد سکینه بشود، هم مسیر با رباب و زینب بشود، تازیانه از دشمنت بخورد. شهید شد ولی دخترت در امان بود. فدای آن آقایی که خودش شهید شد، سرش به نیزه رفت، زن و بچه‌اش هم چهل منزل سنگ خوردند، تازیانه خوردند، سیلی خوردند، دشنام. این دیگر مظلومیت اختصاصی امام حسین علیه السلام بود. علی لعنت الله قوم الظالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...