جلسه هشتم: نظام محاسباتی قرآن و عبور از خطاهای راهبردی
در گیرودار نبردی که نه در میدانهای مرزی، بلکه در ساحت باورها و دستگاه محاسباتی انسانها جریان دارد، «جاهلیت مدرن» میکوشد با ابزار ترس و تقلیل حقیقت دین به پوستهای بیجان، اراده مؤمنان را به سازش وادارد. این مجموعه با واکاوی سیره ربّانیون و شاخصههای ذهن قرآنی، پرده از سازوکارهای پیچیده جنگ شناختی برمیدارد تا تفاوت میان دینداری کاسبکارانه و حقیقتِ «صبرِ مؤمنانه» را در بزنگاههای تاریخی عیان سازد.
در جریان لبنان، مهم وحدت ساحات است، تلخیهای جنگ؛ شکست مقطعیست![8:00]
خطر وسوسههای شیطان به بهانهی دغدغهی وظیفه و تکلیف![11:00]
در جبههی حق پیروزی نهایی، قطعیست و شکست ناپذیریِ مقطعی، یک خطای محاسباتی![15:30]
فتح بغداد با تشییع عزتمندانهی رهبر شهید؛ اثبات محاسبه درست و حقباوری امام راحل بود![22:50]
توجه به شکر نعمت وجود رهبری و مقابله با شایعات بیاساس مخالفان![32:30]
اوج لطافت و عاطفه در شعر رهبر شهید، در وصف عروسشان![36:30]
روضه؛ شعر عاشقانهی امام حسین(ع) برای سکینه و رباب و وداع جانسوز در روز عاشورا…[46:50]
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی.
این شبهایی که خدمت عزیزان بودیم، در این دهه، امشب شب پایانی این ده شب آخر است که اینجا خدمت عزیزان هستیم. بحث در مورد خطای محاسباتی بود؛ مبنای اشتباهات ما در تصمیماتمان، تصمیمات شخصی، تصمیمات جمعیمان خطاهای محاسباتی ماست. محاسبهمان وقتی که غلط باشد، درست نتوانیم خیر و شر را تشخیص دهیم، نفع و ضرر را تشخیص دهیم، اموری که اولویت بیشتر دارد، بیشتر مهم است، فوریتر است نسبت به آن چیزهایی که اولویتش کمتر است و در مرحلههای بعدی. اگر آدم نتواند این را تشخیص دهد، دچار خطای محاسباتی میشود. قرآن کریم آمده برای اینکه ما را از خطاهای محاسباتی خارج کند، شناخت دقیق و درست به ما بدهد، مسائل را درست بتوانیم تحلیل بکنیم، خصوصاً شرایطی مثل شرایط جنگی. عرض کردیم آیات ۱۳۹ به بعد سوره مبارکه آل عمران از آن دسته آیاتی است که به خطای محاسباتی ما توجه دارد. آیاتش را خواندیم، یکی دو آیه هم اگر امشب برسیم، انشاءالله عرض میکنم.
فرمود: "شماها بالاترین، انتم الأعلون إن کنتم مؤمنین." اگر یک وقتی زخمی به شما وارد میشود، این زخم و تنبیه خدا ندانید. اگر یک وقتی هم پیروزی به دشمنتان میرسد، این پیروزی که بهش میرسد به عنوان مَشتِ مُطلَق تصور نکنید، فکر نکنید خدا لپ اینها را دارد از سر محبت میکشد. نه! فرصتی میدهد، پیروزی میدهد. اینها همهاش متاع حیات دنیاست بر اساس برخی آیات دیگر. "ابزار" این را "نقطه نهایی" قضیه نیست. این وسط داد و ستد و کش و واکش زیاد است، تداول زیاد. "تلک الأیام نداولها بین الناس"؛ این روزگار را دستگردان میکنیم، دستچرخان میکنیم. این دست میچرخد. همیشه قرار نیست پیروزیهای مقطعی با جریان حق باشد. پیروزی نهایی با جریان حق است. پیروزی نهایی هم آن نقطه وجودی است: نقطه «یکی یکی میرود، یکی میماند.» وَ اَمّا ما ینفعُ النّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الاَرضِ. آنی که به درد مردم میخورد، میماند. آن یکی یَذهَبُ جُفاءً؛ مثل حباب میماند. حباب البته ارتزاق میکند از آب، حباب که چیزی ندارد. حباب یک کَفِ روی آب جاری است، تا آب هست، حباب هم هست. در سوره مبارکه رعد، حق و باطل را به آب و کف روی آب تشبیه کرد. این کف هست، بله یک نمایی هم دارد، یک قیافهای هم دارد. کسی نگاه میکند فکر میکند یک چیزی است. نه بابا! این چیزی نیست، این همان آب است، باد کرده؛ یک چیز جدا از آب نیست. میترکد، یک قطره میشود، دوباره برمیگردد به آب. آنی که میماند آب است، آنی که خاصیت دارد آب است. حباب چیزی نیست، چیزی ندارد.
پیروزی و شکست مال آن نقطه است، مال رفتن و ماندن است. این وسط تداول است، این وسط امتحان است، دست به دست شدن، محک خوردن. اینها را یک وقت پیروزی و شکست تلقی نکنید. فکر نکنید چون بر حقید، یعنی دیگر هیچ شکست مقطعی پیدا نمیکنید. من یک جملهای را در ذهنم هست بگویم، اگر از بحث دور نشوم انشاءالله. به نظرم این نکته مهمی است، هرچند ممکن است بعضیها از این حرف خوششان نیاید. البته باید با دقت به این نکتهای که میخواهم عرض بکنم، توجه بکنید.
الان ما قضیه لبنان را داریم که خب همهمان هم ذهنمان درگیر است و حساسیم و ناراحت هم هستیم از این وضعیتی که در لبنان است. نقض آتشبس مکرر اتفاق میافتد، جنایت میشود، میکُشَند. در سطوح مختلف، نقاط مختلف. بعضیها تلقیشان این است که آقا چون لبنان را "ول" کردیم، اوضاع لبنان این شکلی شده. ما "ول" کردیم، ما پشت اینها را خالی کردیم. اگر ما خالی نمیکردیم، این طور نمیشد. حالا بعضیها محکم این را میگویند، بعضیها هم در حد دغدغه و نگرانی این را دارند که البته نگرانیاش هم محترم و مقدس است و هم تا حدودی درست است. برخی از مسئولین ما مقصرند در شکلگیری این نگرانی. خودشان با نادانیشان، با بدخواهیشان این اتفاق را رقم زدند.
یک جمله همین را توضیح بدهم، برگردم به قضیه لبنان. وقتی مسئولی میآید چند ساعت در گفتوگوی صوتی که منتشر شد و اینها، دیپلماسی را روی میدان قرار میدهد، بعد میگوید میدان نمیگذارد دیپلماسی کار بکند و اینها، من خیلی سریع حاج قاسم را متهم میکند، مقصر میداند در یک سری اتفاقات. قدس را متهم میکند که رهبر شهید ما آن ایام که این فیلم (این صوت) منتشر شد، ایشان یک سخنرانی ویژه مخصوص این صوت گذاشتند. ایام کرونا سخنرانی تلویزیونی و مفصل به این پرداختند و توضیح دادند، موضع گرفتند علیه این حرف. خب وقتی که کسی همچین حرفی میزند، بعداً یک کسی دیگر میآید برای رأی آوردن، دست در دست این میگذارد و این دست این را میبرد بالا و حتی نمیدانم پشتش این جوری میکند (حالا هرچه عنوانش را بخواهیم بگذاریم) و اینها. بعد حمایت و با تلاش آن آقا رأی میآورد، بعد هم میگوید من اصلاً سپردم به اینکه این دولت را برای من ببندد؛ شیعه باشد امتیاز ندارد، اقلیتهای دینی باشد دو برابر امتیاز دارد و این حرفهای مفت. خب مردم حق دارند نگران بشوند، یک سخنگویی هم میآید این را به عنوان سرباز نظام میداند. خب مردم بیشتر حق دارند نگران باشند. آدمهایی هم که میآیند آدم میبیند، خب اینها ارتباطاتشان، همپیالگیهایشان با این جریان و با این افراد است. مردم حق دارند نگران بشوند، مخصوصاً که زخم خوردهاند. من این نگرانی را محترم و مقدس میدانم. این یک جمله ما بین پرانتز.
برگردم به آن پرانتز قبلی که پرانتز بود، وسط بحث، در قضیه لبنان. بعضیها خیالشان این است که آقا اگر امروز در لبنان اتفاقات تلخی دارد رقم میخورد، اِلّا و لابد دلیلش این است که مسئولینمان "ول" کردهاند. به هر دلیل. حالا روی افرادش بحث دایرهاش گاهی تنگتر است، گاهی گشادتر است، گاهی همین مثلاً دولتیها و چه میدانم اینها، گاهی شورای عالی امنیتاند. گاهی دایره شکمان وسیعتر میشود، گاهی دیگر نظامیها را هم این وسط بعضیها بازی میدهند و دخیل میکنند. بنده میخواهم عرض بکنم آن قدری که برای بنده ثابت شده، حالا با مطالعه و بحث و گفتوگو و اینها، قضیه این شکلی نیست. خب آقا پس چرا ما اینقدر داریم تلفات میدهیم در لبنان و این اتفاقات تلخ دارد میافتد؟ خیلی ساده و فارسیِ فابریکش این است: اینها شکست است. شکست در میدان. خب یعنی ما داریم شکست میخوریم؟ بله! مگر میشود ما شکست بخوریم؟
این همان نکته مهم خطای محاسباتی است که این آیات میخواهد به آن اشاره بکند که فکر نکنی چون بر حقای، شکست نمیخوری. بابا! شکست میخوریم. اوضاع امروز در لبنان، اوضاعی است که حزبالله لبنان در فشار زیادی است. خب نه آقا! ما پشت اینها را خالی... آقا خالی نکردیم. حالا خیلی حرفها را نمیشود شفاف گفت. مسئولین که کلاً نمیتوانند بگویند. بنده هم حتی نمیتوانم بعضیهایش را به شما بگویم. بابا! ما فرماندههامان دارند آنجا در لبنان فرماندهی میکنند. همان زمان سید حسن نصرالله، شما که یک عده میگفتند آقا شما تعلل کردید و اینها، لبنان را "ول" کردی، فروختید و اینها و فلان و این حرفها. در خون سید حسن نصرالله شریکید که یک عده صریح میگفتند. امثال شهید نیلفروشان، کنار سید حسن نصرالله ما شهید ایرانی، سردار؛ اِلَی ما شَاءَ اللَّهُ شهید ایرانی داریم، فرمانده داریم. این مسئله از این غلیظتر است. نمیتوانم دقیقتر اشاره بکنم که اوضاع لبنان چطور است. اجمالاً این است که امروز فرماندهان ما در لبنان نقش کلیدی دارند. این غلیظتر از این است. غلیظتر از نقش کلیدی است. واسه همین وقتی که وحدت ساحات گفته میشود، شما فکر نکنید یک حرفی است که زیرش خورده. نه! شما حساس باش، اشکال ندارد، شما فریادت را بزن، شما نگرانیات را نشان بده. از شروط رهبری نباید تخلف بشود. یکیاش قضیه وحدت ساحات. لبنان جان ماست، از آن هم کوتاه نمیآییم، این تمام. ولی فکر هم نکن که خب حالا الان اوضاع چون این جوری شده در لبنان، حتماً یک خیانتی این وسط صورت گرفته. نه آقا! خب چرا ما داریم آنجا این جوری میشویم؟ آقا! در جنگ شکست میخوریم. گاهی امکانات دشمن قویتر است. بابا! یک طرف جنگ لبنان، دولت لبنان است. شما این خیانت را دستکم نگیرید. دولت پست، پلید، کثیفی است این دولت، لبنان. این جوزف، آن نواف سلام و بقیهشان را قاطی نگفته باشم، اینها موجودات خبیثیاند، اینها خیلی موجودات عجیبیاند، اینها موجودات بیغیرتیاند که در تاریخ به عنوان نماد بیغیرتی و دِیاثَت اسمشان ثبت خواهد شد. خیلی اینها دیگر شِوَند، خیلی دیگر واضحاند که دارد ملتت را میکشد، چهار تا آدم غیور آمدهاند وایسادهاند دارند جان فدا میکنند که خاکت نرود، بعد تو آمدی به آنی که دارد از خاکت دفاع میکند، فحش میدهی، میگویی فلان فلان شده، غلط میکنی خاک من را نگهداری. لپ استایل را میکشی، میگویی بیا عزیزم، نوش جانت، بردار ببر هرچه میخواهی. این حرفها چیست؟ من و تو نداریم. شما این موقعیت را نباید دستکم بگیرید. فشاری که روی حزبالله است، فشار شدیدی که در این جنگ است، در این کشیدهای که میشود. یک عده میآیند میکوبند در سر این و آن که این خونش گردن شماهاست. حالا مسئولین که هیچی و امثال بنده هم میگویند حالا ما که نوش جانمان، اینها ذخیره آخرتمان است انشاءالله. خیلی هم شیرین است. ولی خب آدم حیفش میآید از کسی که این همه دارد کف خیابان زحمت میکشد، چهار ماه پرچم زده، جمع بکند، تحویل طلبه یَلا قبا بدهد. حیف است برای شما. تهمت میزنی، نوش جان ما، هرچه پرچم چرخاندی نصیب ما میشود. برای شما حیف است. این همه زحمت میکشی، حلال و حرام را مراعات میکنی، بعد یکهو یک تهمت این شکلی. این خون اینها گردن شماست، شما قاتلید، شما فلان. لبنان را فروختید و این حرفها.
چیست واقعاً؟ قضیه لبنان امروز با تنگه هرمز، با جزایر سهگانه، با چه میدانم سیری که هرمزگان، با فلان جا هیچ تفاوتی ندارد برای جمهوری اسلامی. همان آدمها، همان جاها دارند میجنگند. لبنانی و ایرانی و قومیت و این حرفها اصلاً مگر مثلاً جنوبیها را میگوییم آقا اینها سبز هستند، مثلاً ما از اینها دفاع نمیکنیم؟ مثلاً اینور آذربایجان مثلاً سفیدپوست (این حرف را کسی بزند، شما خندهتان نمیگیرد؟ میگوییم دیوانهای). آنجا هم همین است. آقا! این لبنان آن ایران است. مثلاً ما ایران را میخواستیم اوضاعش را این جوری کنیم. لبنان را فروختیم؟ مثلاً خواستیم آذربایجان و فلان کنیم؟ مثلاً هرمزگان را فروختیم؟ حرف ما ابداً این شکلی نیست. اگر بعضیها در تحلیلشان بهشان فشار میآید، این را بدانند. عرض کردم البته آن مقدس است برای بنده، من دست آن کسی که این اهتمام را دارد و این جور رگ غیرت گذاشته، میبوسم. پایش را هم میبوسم. دم تو آدم باغیرت گرم که اینقدر دلت میسوزد برای آن مردم و اینقدر حساسی، به وظیفهات عمل میکنی. ولی حواسمان باشد شیطان ماها را با چیزهای خوشگلمُشکلی که قبول داریم، گول میزند.
خدا رحمت کند علامه طباطبایی. استاد ما از استادشان نقل میکرد، با دو واسطه بنده این قضیه را خدمتتان نقل میکنم. قضیه مهمی است، انشاءالله تذکری برای خودم باشد. مرحوم آیتالله پهلوانی تهرانی جلسات خصوصی داشتند با علامه طباطبایی. بعضی روزها میرسیدند خدمت علامه، علامه مطالب معرفتی و اینها میفرمود، غالباً همین شکلی بود که تا کسی سؤال نمیکرد، علامه طباطبایی مطلبی نمیگفت. کسی سؤال... یک روزی که اینها میرسند، صبح بوده، اول صبح بوده، خدمت علامه طباطبایی میروند، دست علامه به شدت دارد میلرزد. قبلش چه شده بوده، نگفته بوده این مرد. آن روز استثنائاً بدون اینکه کسی سؤال بکند، علامه طباطبایی خودش شروع میکند حرف زدن، این جملات را میفرماید. میفرماید: "شیطان به من طباطبایی نمیگوید برو شراب بخور، نمیگوید برو زنا کن. میداند من با این حرفها وسوسه نمیشوم، سمت اینها کشیده نمیشوم. من را به اسم وظیفه و تکلیف و اینها گول میزند." این خیلی حرف مهمی است. شیطان برای ما به این اسمها میآید جلو. گاهی میاندازد توی گناهی بزرگتر از شرابخواری و زنا و این (چون آن آدم انجام میدهد، میفهمد دارد اشتباه میکند، خودش پیش خودش شرمنده است، یک روزی هم ممکن است توبه کند). اینجا آدم نمیفهمد. تهمت است، این غیبت است، این الان تهمت است که بالاتر از غیبت است. غیبت اگر باشد که گفتهاند از زنا هفتاد مرتبه! حواسمان باشد. این یک عامل روانی دارد. معمولاً درمان این است که نمیخواهیم بپذیریم جبهه حق شکست میخورد. این کلمه برایمان سنگین است. این خودش خطای محاسباتی است.
قرآن میفرماید: "شماها شکست میخورید گاهی." بابا! امروز ما در جبهه لبنان شکستهایی دارد به ما وارد میشود. آقا پس شکست خوردیم؟ پس خائن هست؟ نه آقا! گاهی خیانت هم نیست. بابا! دشمن زور دارد. آقا این جوری نگویید، دشمن را بزرگ جلوه ندهید. بابا بزرگ جلوه نمیدهیم. شکستهای مقطعی هست، شکست است. این آن چیزی است که قرآن به آن تأکید دارد، شکست مقطعی دارید. شکست میخورید مقطعی، در یک برههای، در یک دورهای، به دلایلی. همهاش هم بابت خیانت نیست. گاهی فداکاری هم میکنید، زورتان را هم میزنید، نمیشود. دلیل دارد، خدا اراده دارد. یکیاش این است. میگوید بابا! این هنوز پیمانش پر نشده. این هنوز ادامه دارد. من برای این هم یک وقتی نوشتم: "تو هر چقدر گوگولی باشی، ناز باشی، لپت هم بکشم، بوست هم بکنم، میگویم عزیزم، گریه میکنی، اینها... باشد. این هنوز دو سال دیگر از حکومتش مانده." بابا! عمر دارد اسرائیل عمر دارد، اجل دارد. خدا یک مقداری برایش نوشته. البته من و شما اگر در مسیر درست باشیم، این ممکن است بالا پایین بشود. مسیر درست باشیم، کمتر میشود. مسیر غلط باشیم، بیشتر میشود. در مورد قوم بنیاسرائیل همچین چیزی داریم. یک روایتی که آیتالله بهجت قبول داشتند (حالا بحثهایی هست در مورد روایتش) که فرمود: "بنیاسرائیل جمع شدند گریه کردند، ظاهراً چهل روز، صد و هفتاد سال نابودی فرعون جلو افتاد." گریه و زجه و ناله اثر دارد، دعا اثر دارد، احوال مؤمنین اثر دارد. ولی جلو افتاد، همان فردایش نابود نشد. جلو افتادن با نابود شدن فرق میکند. مثلاً صد سال باشد، شد. مثلاً ما چون نمیدانیم این نسبت را، "۹:۲۵" سال گذشت. ما همین جور ناله زدیم بابا! بیست و پنج سال گذشته. صد سال اینقدر کم؟ اینها نکات مهمی است. باید به آن توجه داشت.
این هم اجل دارد. چرا قیام نمیکنی؟ میفرمود: "بابا! زمان این دشمن مهلت دارد. خدا برای این هم نوشته. این هم یک مقداری باید طغیانش را نشان بدهد. شماها باید در دولت اینها امتحان پس بدهید." بگذارید یک جمله فوقالعاده دیگر هم که در ذهنم بود، بگویم. این را هم ما بین پرانتز به شما بگویم. این جمله هم خیلی قشنگ است. حالا آن قبلی را نمیدانم خوشتان میآمد یا نمیآمد. به هر حال وظیفه بود بگویم. به هر حال بعضیها کلاً حساسند. تا یکی یک کلمه این جوری میگوید: آقا این هم فروختند، این هم خریدند، این هم فلان کردند، این هم سقوط کرد. ما خودمان روزی چند بار از قطار انقلاب پیاده میشویم، دوباره سوار میشویم، بینراهی سوار میشویم. اوضاعی، بالاخره الان این قطار انقلاب بالا پایین زیاد دارد.
زمان جنگ تحمیلی، جنگ اول امام میفرمود: "راه قدس از کربلا میگذرد." خدا رحمت کند شهید رشید را. یک سری خاطرات زیرخاکی فوقالعاده داشت. آدم شجاعی هم بود، نترس بود. از یک آقایی که شما همهتان میشناسیدش، نقل میکرد شهید رشید که آن موقع فکر میکرد دنیای آینده، دنیای گفتمان و اینها (که میدانید کیست). میگفتش که آن آقا در جبهه به ما برگشت، گفتش که حالا عین عبارتش را نمیگویم، یک وقت مدیون این بنده خدا نشوم. مضمون حرفش این بود که آن آقا در جبهه به ما گفتش که اینها حالا شعار. همچین چیزی. یک حرفهای شعاری است که راه قدس از کربلا میگذرد. اینها را بگذارید کنار. این یک چیز دیگر بود من چون میترسم آن یکم جابجا بشود، کلمهاش یکم از این تندتر بود. به امام میگوید این را، امام این را گفته است که در آن جلسه خواستم که اینها مینشینند برای جمعبندی همین آقا میآید و اینها. بعد اینها شروع میکنند، میگویند ما اگر مثلاً تعداد سربازهایی که داریم، از صد هزار تا بتوانیم بکنیم سیصد هزار تا، اوضاع جنگ عوض میشود. میگویند ما فقط از دولت میخواهیم که بابت این سیصد هزار تا که سه برابر میخواهد بشود، همین پوتین و لباس اینها را فقط تأمین کند با یک اسلحه ابتدایی، موضوع جنگ را عوض. شهید رشید میفرمود که اسم میآورد، فیلمش هم موجود است. آقا برگشت، گفت: "پوتین که هیچی، بند پوتین اینها را هم نمیتوانیم بدهیم." گفت با یک ناراحتی گفت و بعدش شد قضیه جام زهر.
اوضاع جنگ عوض شد. امام تا آخرهای قبل از جنگ از این شعار کوتاه آمد. آقا! شعارهایی که ما در جنگ میدادیم، خیلی خفن بود. "جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان." مرزهای خودت را فعلاً داشته باشی، اینها نپوکه. "رفع فتنه از جهان." یک دم امام را متهم میکردند به توهم آرمانگرایی. امام آن امام عاقل، آن امام فوقالعاده که یکی از هنرها، یکی از چیزهایی که از سر انگشتش چکید، شد این رهبر شهید ما، دستآموز و تربیت شده ایشان بود. آن امام بینظیر، آن امام فوقالعاده، میگفتند توهم رفع فتنه از جهان داشته باش. سقوط نکند. رفع فتنه جهان، اسلامآباد غربت را نمیتوانی نگه داری؟ رفع فتنه جهان. "راه قدس از کربلا میگذرد." تو به بصره نتوانستی در جنگ برسی. خواب را گرفتی، از چنگت درآوردند. آنور بغداد هم هیچی. میخواهد برسد به کربلا، بعد تازه کربلا میگویی راه قدس از اینجا میگذرد. یعنی بینراهی برای مسافر سوار میکند برای کربلا، به فاو نمیتواند برسد. بینراهی برای کربلا سوار میکند، میخواهد برود قدس.
امام یک فرمایشی دارند. محاسبه را ببین، این مرد را ببین و این اتفاقی که در این هفته میخواهد بیفتد را ببین. روحت شاد مرد بزرگ! جان من فدای تو، فدای رهبر شهید میکنم آن هم فدا. دیگر یک دانه که نداریم. چند بار نمیتوانیم. به هر حال هرکی زودتر بشود، دیگر فدای آن میکنیم. امام عظیممان بعد جنگ، ایشان آن منشور روحانیت را ابتدای اسفند نوشت. آن پیام قطعنامهاش را هم جدا بخوانید. اینها را خیلی خواندنی است. امام مفصل توضیح میدهد که یک وقت فکر نکن اینها محقق نشد، قطعاً محقق. اینها شعارهایی است که ما دادیم، الان که نشده، فکر نکنید ما شکست خوردیم. آقا! دوباره برگشتیم و سربازها برگشتند. داشتیم میرفتیم کربلا را گرفته بودیم. دیگر از این حرفها که بین ما زیاد است. دیگر یکم دیگر جنگ ادامه پیدا میکرد، دولت اسرائیل دیگر تمام بود. بعدش دیگر فلان بود. یک چهار تا نظامی این حرفها را نمیفهمند یا انگیزهاش را ندارند. میفهمند، انگیزهاش را هم دارند. شرایط نمیخواهم بگویم هر کاری میکنند، درست است. قاطی نشود اینها با همدیگر. تصمیم میگیرند، درست است. حتماً تصمیم غلط هم میگیرند. حتماً انگیزههای خوب هم دارند. حتماً خائن هم نیستند. حتماً اشتباه هم میکنند. قاطی نکنیم با هم. امام فرمود: "فکر نکنید چون آنهایی که گفتیم الان نشده، یعنی پرید، یعنی زدیم زیرش، یعنی باختیم. نه! الان نشد." میبینید آن روزی که بغداد فتح خواهد شد، فَتْحی که امام برای بغداد میگفت، چی بود؟ ما چه فکر میکردیم؟ بچههای بسیجیها، پاسدارها میرسند بغداد، کاخ صدام را میگیرند. فتح بغداد به این بود که الله اکبر! خدایا رهبر مملکت شهید بشود، کسی که دوران جنگ، از هشت سال، هفت سالش را ایشان رئیسجمهور بوده، تمام هشت سالش دخیل بوده در جنگ، در خط مقدم بوده، رئیس شورای دفاع بوده. هشت سال سربازهای ایرانی را بسیج کرده، سوق داده به سمت عراق، رئیسجمهور این کشور متخاصم را بردارند، دو روز در عراق برایش تعطیل کنند، چند تا استان تشییعش کنند. این جور با عزت و احترام و افتخار و التماس. دیدی فتح بغدادی که امام میگفت؟ دیدی چطور؟ امام دیدی خدا حرف آقا روحالله را زمین نگذاشت؟ دیدی حرفهایش زمین نمیماند؟ دیدی افقهایش محقق میشود؟ دیدی نباید عجله کرد؟ دیدی آنهایی که در تیر ۶۷ گفتند باختیم و تمام شد و همهاش رفت، قدس که هیچی، کربلا را هم نگرفتیم، حرفشان، تحلیلشان، محاسبهشان غلط بود. دیدی راه قدس دارد از کربلا میگذرد؟ دیدی رهبرت دارد میرود کربلا؟ چند میلیون میخواهند بیایند تشییعش کنند که بعداً همه با هم بروند قدس را بگیرند؟ دیدی حرفهای خمینی درست بود؟ دیدی؟ میبینی بقیهاش هم درست است. گفت ۲۵ سال آینده را نخواهید دید. همان جور که بغداد فتح شد، ولی در یک مسیری که خیلیهایش دلخواه ما نبود. آمریکا پا شد آمد. ما جنگ را کنار کشیدیم و "ول" کردیم و این حرفها. آمریکا آمد صدام را زد کنار. ما تا قبلش با صدام همسایه بودیم، با آمریکا همسایه شدیم. باخت از این بالاتر؟ نرفتی فتح کنی بغداد، ببین چه شد. آمریکا آمد فتح کرد برایت.
به آقای شهید ما میگفتند، به نظرم شهید حکیم گفته بود (خیلی خاطرات مفصل، حرف زیاد است اینجا). گفته بود: "آقا نمیترسی آمریکا با شما همسایه شد. قبلش هم که افغانستان." دو طرف تو را آمریکا گرفته است. برای ما خیر است؟ افقی مرد، کجا بود؟ کجا را میدید؟ آمریکا آمده لب مرزمان رسیده، نه! داعش، داعشپرور، اسرائیلپرور آمده بیخ گوشت. ترور، جنایت، آدمکشی. زدن تأسیسات، هتک حرمت اعتاب مقدسه. حمله به سامرا، حمله به نجف. با کفش وارد شدن در حرم امام حسین. خیلی صحنههای سختی را دیدیم. انفجار گنبد سامرا. ترور همه دانشمندان عراقی، شخصیتهای برجسته عراقی مثل شهید حکیم. یک مرد در دسترس و با رهبر شهید موعود به اسم قاسم سلیمانی، پرونده عراق را کنفیکون کرد. پدری از اینها درآورد. بعد هشت سال ترامپ ذلیلمرده این اسم از دهانش نمیافتد. میگوید: "نمیدانی من کی را زدم. قاسم سلیمانی را زدم. نمیدانی با ما چه کرده بود." هفت، هشت ساله کشته است ایشان. خدا میداند باید دربیاید پروندههایش. یک کمی قضیه سوریهاش را، یک کوچولو لبنانش را اینها هنوز افشا شده. پرونده عراقش دربیاید، معلوم بشود قاسم سلیمانی چه کار کرد در عراق با اینها که پایگاه آمریکا تبدیل شد به پایگاه شیعه ضد آمریکا. ایران و عراق شد یکی. میگوید: "رهبر خودمان را میخواهیم بیاوریم اینجا تشییع کنیم." بابا! این رئیسجمهور دولت متخاصمی است که هشت سال با شما جنگیدند. رهبر خودمان را میخواهیم اینجا تشییع کنیم. صدای دنیا درآمده است. آقا کجا دنیا، رهبر یک کشور دیگر (نمیگوییم جنگ داشتید شما با همدیگر) رهبر یک کشور دیگر را برای چه در یک کشور دیگر چند میلیون تشییع بکنند؟ بعد خدا را ببینید، این مرد خالص را ببینید. باز جانم فدای مرد خالص!
در جریان داعش وقتی که ایرانیها و عراقیها با همدیگر مشترک شده بودند، دست به دست هم داده بودند و یک جبهه مشترک شکل گرفته بود، ایرانیها که میرفتند عراق، خیلی این را برجسته میکردند که آقا مثلاً قاسم سلیمانی آمد شما را از دست داعش نجات داد. این حرفها گاهی بود دیگر. رهبر ما این حرفها خیلی در دوره سال ۹۳ بود، به نظرم بنده در متن قضیه بودم به دلایلی. در متن این قضیه بودم که ایرانیها هی میرفتند عکس میچسباندند و به در و دیوار حرم و اینور آنور و عکس آقا را پخش میکردند. و در موکب آقا با خبر شده بودند، اعلام کرده بودند در نشریهای که مال دفتر ایشان بود، منتشر میشد. این حرف منتشر شد. خیلی برجسته، آقا فرمودند: اربعین سال بعدش فرمودند: "امسال که کسی میرود، راضی نیستم عکس من را جایی در در و دیوار عراق بزنند. اینها ملت مسلمان خودشانند، ما کاری برای اینها... مستعمره ما نیستند. این را وظیفه بوده ازشان حمایت کردیم. این نیست که بیایند زیر بلیط ما، ما فرماندهشانیم، ما رهبرشانیم. عکس را هم حاضر نیستم آنجا بزنید که یک وقتی بوی این نیاید که مثلاً ایران یک توقعی دارد، یک کاری کرده است، یک چیزی میخواهد. این مثلاً حشد شعبی را زیر بلیط خودش میداند، وامدار خودش میداند، مدیون خودش میداند. حشد شعبی مال شماست، ما حمایت کردیم، وظیفهمان بوده، نوش جانتان، از کشورتان دفاع کردید." این آدمی که این شکلی برای خدا خالص بود، خدا را ببین! حاضر نبود عکسش برود. حالا ببین خدا دارد چه کار میکند. اول داستان است. بگذارید این تشییع در عراق انجام بشود، بعدش میبینی چه اتفاقاتی میافتد. اوضاع عراق چه میشود، اوضاع دشمنان نسبت به عراق چه میشود. تازه اول داستان است، اول خیزش است، اول نهضت است. تازه کار دارد شروع میشود. فکر نکنید آقا را تشییع میکنند در مشهد، تدفین میکنند، تمام. تازه دارد شروع میشود، عزیز دلم! اتفاقات مهم، البته ممکن است برخیشان هم سخت و سنگین. چون دشمن تازه دارد میفهمد بابا! باخته، تمام شد. عراق رفت. بگیرش. جمهوری اسلامی عراقیه شدی؟ تو میخواستی جمهوری اسلامی ایرانیه؟ نمانده. تو گفتی سه روزه جمهوری اسلامی محو است. بعد سه ماه جمهوری اسلامی آمده دارد در عراق مانور میدهد، رژه میرود. رهبرش آمده دارد سان میبیند. رفت بدو. این جوریها. محاسبه غلط و محاسبه درست. شکست مقطعی ممکن است باشد، بله. شکست نهایی نداریم. همه حرفهایی که خدا و پیغمبر گفتند، آخرش محقق میشود. این رهبران الهی خالص ما هم چون همه وجودشان وقف بود، همه وجودشان محو بود، در اختیار این آرمان، در اختیار این پرچم. هرچه اینها گفتند حتی اگر گاهی یک چیزی گفتند، مثلاً به نظر بنده این جور میرسد، ها! میتوانم اثباتش بکنم، دلیل برایش بیاورم. شاید خدا تقدیر ابتدایی مثلاً این جور نکرده بود. خدا به گل روی این بندگان خالص و مؤمن و صالحش تقدیر را عوض میکند. امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه فرمود: "ان الله یُجری الحق علی السنتهم." یک چیزی به زبان مؤمن جاری (میشود)، خدا عوض میکند، ساختار را عوض میکند. میگوید: "این بنده من یک حرفی زده." حالا اینها که الکی هم حرف نمیزدند، خیلی عمیق بودند، خیلی دقیق بودند، خیلی روی حساب حرف میزدند. قطعاً محقق. در این هیچ شکی نکنید. هر چقدر این تلخیها، این شکستهای ظاهری و مقطعی. ممکن است حالا الان که بحث لبنان است، خدایی نکرده من نمیخواهم در دل کسی را خالی بکنم، ولی میخواهم از توهم دربیاییم. ممکن است یک بخشهایی از ایران در جنگ حادثه جدی ببیند. ممکن است به حَسَب ظاهر یک مدتی سقوط بکند. دشمن دندان تیز کرده، برنامه جدی دارد. از همین امروز وارد فاز جدید جنگ نظامی شده. وارد فاز جدید جنگ زمینی دارد میشود. جبههای را دارد از سمت سوریه فعال میکند، هدفش هم رسیدن به ایران است. گرفتن لبنان است، گرفتن عراق است. یکی کردن و فیصله دادن به این داستان است. استانهای مرزیمان ممکن است درگیر بشود. بیشتر از درگیری، شهید بدهیم. بیشتر از شهید دادن اینها محتمل است. کاملاً محتمل. خودتان را نبازید. زود هم سریع شروع نکنید آقا پس یک خیانتی شده، آقا دادند، آقا رفت و آقا فلان و تقصیر اینها بود و... محکم باشید، سفت باشید، قرص باشید. چشمتان به دهان این رهبر عزیز باشد. خدا انشاءالله طول عمر با عزت به ایشان بدهد. کمین کردهاند به طور خاص و احتمالاً در این تشییع با برنامه برای زدن ایشان، ترور ایشان. مصراً نسبت به شهادت ایشان به نذر و نیاز و دعا و توسل و صدقه ادامه بدهید. اگر انجام نمیدادید، انجام بدهید. در این تجمعات شبها پول جمع بکنیم. پولهای کم، پنج تومان، ده تومان، پنجاه تومان جمع بشود، گوسفندی خریده بشود، ذبح بشود. اینها اثر دارد. دعا بخوانید، توسل بکنید. در زیارت عاشوراهایتان، در نماز شبتان، در حرمتان از خدا بخواهیم سایه با برکت این مرد را، این دُردانه، این یادگار آن یگانه را بر سر این کشور نگه دارد. خار بزرگ در چشم اینها. با چه شرایط روحی در این کشور اداره میکند؟ با چه صلابتی، با چه قدرتی! آب در دل ما تکان نمیخورد. داغ این رهبر قلب ما را آتش میزند، ولی خاطرمان جمع است. میگوییم هنوز رهبر همان رهبر است، همانطور برقرار. یک ذره ضعف، یک ذره عقبنشینی، یک ذره شکست در کلامش، در روحیهاش دیده... حالا البته میخواهند روحیه شما را تخریب بکنند، میگویند این کجاست و ازش خبری نیست و نکند اصلاً نباشد. اینها حرف مفت است. اینها زر مفت است. خودشان هم میدانند. اگر کشته بودند که اینقدر زر و پَرُت نمیکردند که میکُشیمش و میزنیمش و دنبالشیم و این حرفها. به صرافت افتادهاند دنبالم پیدا بکنید بزنید. غلطی انشاءالله به عنایت الهی نخواهند توانست بکنند. ولایت امام زمان.
این اوضاع را شما ببینید. این تشییع همسر ایشان، پدر ایشان، خواهر ایشان دارند تشییع میشوند. خودش نمیتواند حضور پیدا کند. خیلی سخت است. همچین پدری، همچین همسری، همچین خانوادهای در اوج مراقبت، در اوج سختی جابجایی شرایط امنیتی. معلوم نیست بچههایش را اصلاً بتواند ببیند، نتواند ببیند. نزدیکانش را بتواند ببیند. شرایط اینها شرایط سختی است. در راه خدا این را پذیرفتهاند. سودی که برایشان نداشت. این مرد الهی ۳۷ سال رهبری کرد، اندازه یک سوزن منفعت شخصی نصیبش نشد. آخر در دفتر کارش، در محل زندگیاش به شهادت رسید با نوه شیرخوارش. این جوری اینها خودشان را فدا کردند، در اختیار گذاشتند. همان که خودش میفرمود: "با همان اخلاص. من یک جان ناقابل دارم، یک جسم ناقصی دارم، در کف دست گرفتم، تقدیم شما کنم." تقدیم هم کرد. سر همان ایستاد تا آخر عمر. خوشا به حالش! "صدقوا ما عاهد الله." پای حرفی که زده بود، ایستاد. داغش البته در دل ما خیلی سنگین است. خیلی این داغ سنگین است. این التیام پیدا نمیکند. البته خوب است که این داغ سنگین است. این موتور این ملت را به راه میاندازد. انشاءالله اول دست دشمنان قطع میشود، بعد گردنشان قطع میشود از این منطقه. گورشان را جمع میکنند. بعدش هم انشاءالله از پهنه این کره خاکی انشاءالله برای همیشه پروندهشان جمع میشود، کارشان تمام میشود. ما اینها را دیگر "ول" نمیکنیم. نمیگذاریم قضیه حاج قاسم تکرار بشود. بزنند و بروند و هیچی به هیچی. این یکی دیگر ادامه دارد. رهبر شهید فرمود: "مردم مبعوث خواهند شد و کار را مردم تمام خواهند کرد." این مردم کار را تمام میکنند. آن انتقام اصلی را.
امروز از این رهبر شهید، متنی منتشر شد. متن غزلی که ایشان برای عروسش خوانده بود. عروسشان. ایشان شعری گفته بود در وصف ایشان. خیلی برای من عجیب بود، خیلی نکتهآموز بود. آرام آرام دارد ابعادی از این مرد بزرگ منتشر میشود، منکشف میشود. بعداً قطعاً معرفتشان و شناختشان به نسبت ما خیلی بیشتر است نسبت به این رهبر. آیندگان با چشم بازتر، با اطلاعات دقیقتر هم بیشتر میشناسند، هم بیشتر قدر میدانند. حیف که دیگر نیست این مرد بزرگ. به حَسب اینکه کی بود این شخصیت، شما ببینید یک رهبر بزرگ، مرجع تقلید، درگیر دفتر و رساله و شهریه و وجوهات. و یک طرف دفتر نظامی، مدیریت جنگی و سپاه و ارتش و ستاد و کل. و آنور صدا و سیما، اینور قوه قضاییه، آنور دولت، اینور مصوبات مجلس، شورای نگهبان، مجمع. داخلی، خارجی، فتنه، توطئه، طراحی. وسط همه اینها ریزترین مسائل عاطفی خانوادگی در این مرد. میبینی چقدر پُرفُرُغ؟ برای عروسش نشسته شعر بلند با چه توصیفاتی، با چه جزئیاتی! چقدر قشنگ، چقدر شاعرانه و هنرمندانه! بعضی ابیاتش را من حالا میخواهم یک اشارهای بکنم. چون کار دارم با این. میخواهم با این مطلب وارد روضه امشبمان بشوم. ببینید اول شروع میکند هم توصیف ظاهری عروسشان را میکنند، هم به اسم قشنگش اشاره میکنند. شروع میکنند قشنگ مثل یک عاشق که نشسته در مورد معشوقش. بابا! همسرش هم نیست، عروسش است. بعد یک پیرمرد در مورد یک جوان دارد شعر عاشقانه میگوید. خیلی عجیب است ها! میگوید: "بس راز نگفته در نگاه توست پیدا و نهان، مثال رویایی. در ناصیت فروغ خوشبختیست، مجموعه حسن چون ثریایی. همتای سعیده عزیزی تو، احتمالاً سعیده اسم آن یکی عروسشان باید باشد. همتای سعیده عزیزی تو، دلبند منی، هدی و بشرایی. چقدر تو اینها ظرافت تربیتی است. تو برای من مثل هدی و بشرا میمانی. این دختران من. شادی زده خیمه در سرای دل، زهرا تو عروس خانه مایی." کی را سراغ دارید؟ همین شعرا (همین زن زندگی آزادی کوفتی که ای زن زن میکردند) کدامشان برای عروسش مینشیند این جوری شعر بگوید؟ چقدر ارزش قائل است برای زن! "عروس پسر من! پاداش جهاد مجتبایی تو. مستورهای از بهشت ماوی. پسر من اجر مجاهدتهایش را گرفت، خدا زنی مثل تو نصیبش کرد." چقدر! "ای نخل امید! شاد زیای نگین سان، پیراسته همچو شاخ طوبایی. خان دختر من! شنو از پیران پند، اکنون که به عمر و بخت برنایی." بعد دیگر نصیحتی به ایشان. گناه آخرش هم همان تخلص شعری را در بیت آخر میآورند: "گر پند امین نیوشی و کوشی، حقا که به نزد خلق دانایی." اینقدر قشنگ. آدم قشنگ میبیند این مرد الهی قدم به قدم دارد جای پای جدش امام حسین علیه السلام میگذارد. مثل جد. دیشب یک اشارهای کردم. امام حسین علیه السلام خطاب به همسرش و دخترش شعر میگفت، برای رُباب و سکینه اظهار عاطفه. آن هم این شکلی هنرمندانه و عاشقانه. اکثر ما اهل این حرفها نیستیم، ماهایی که وقتش هم داریم، فرصتش هم داریم. چه برسد به آن آدم سرشلوغ با آن همه مشغله و دغدغه.
دختر این رهبر شهید، سر تا پا عشق بود. این دختر بزرگشان، سیده بشرى. یک دو کلمه در مورد ایشان هم عریضهای داشته باشم، عرضم را تمام بکنم. یک عشق عجیبی داشت این دختر به پدر و این پدر به این دختر. این فیلمش هم منتشر شد. آقا فرمودند: "من بعد از آن سانحه ترور، دست راستم کلاً از کتف به پایین فلج شده بود، کار نمیکرد. دکتر به من میگفت راه که میروی، دست را تکان بده. یک کمی از این بالا فعال بشود." همان سالها، اوایل دهه ۶۰، این دختر بزرگشان، این شهیده سیده بشرى، رضوانالله علیها، ایشان به دنیا میآید. "من آنقدر که این بچه را دوست داشتم، بغلش میکردم. دیگر حواسم به این نبود که این دست من درد میکند، تکان نمیخورد. گفت دکتر من که دید، همین خوب است، این بچه دست تو را خوب میکند. عشق این بچه که این بچه را با عشق دست میگیرد و حواست نیست و دیگر بعدها هم همین طور، بچه انس خاصی به من داشت." در این دفتر ریاست جمهوری همهاش پیش من بود. همین بچه را آقا وقتی دیدار امام میخواستند بروند، میفرمودند که این دخترم به من میگفت من هم میخواهم بیایم. این بچه کوچک بود. آقا میفرمودند: "من هم موهای این را از پشت میبستم، میبافتم. با یک دست میبافتم. بعد آقا توضیحم میداد. میفرمود: با اینکه بین سه تکه بکنی سخت است، هر طرف را میشستم. دیدار امام میخواهم بروم. وقت ملاقات قبلش میشستم، یک ربع بیست دقیقه نیم ساعت موهای این بچه را قشنگ این جوری مرتب میکردم، روسری سرش میکردم، با خودم میبردم دیدار امام."
یکی از محافظین آقا میفرمود که این صبحها آقا میآمد قدم بزند. حالا بینالطلوعین. بعدش اینها ذکر میگفتند. آقا تصمیم گرفته و در حیاط قدم میزنند، ذکر میگفتند. این بچه اکثر اوقات دستش در دست آقا بود، با آقا میرفت. آخر عشقش برقرار بود. حالا خود این بچه چقدر فوقالعاده! شما یک دانه عکس از این بچه سراغ ندارید. از این بچه که این بزرگوار، این شهید عزیز و گرامی. یک دانه عکس الان بعد شهادتش هم نیست. آمده بود حرم، به عنوان خادم میآمد، شیفت وای میایستاد، خدمت میکرد. بعدها فهمیده بودند بابا این سیده بشرى حسینی این تهش فامیلیش خامنهای است. میآید اینجا کنار بقیه خادمها خدمت میکند. مقایسه کنید با آن فائزه و مائده و اینها. ببینید تفاوت این دخترها و بچهها و تربیتها و چی؟ که عشقش افتخارش به این است که برود مخفیانه خدمت کند به امام رضا، به زائران. بعد هم این اواخر بعد از اینکه حالا مادرشان اوضاع بیماریشان سختتر میشود و اینها، خود این بچه عهدهدار میشود. بابا! بچه رهبر، بابایش رهبر، کلی خَدَم و حَشَم و نوکر و کُلفت و بشکن بزنند ده میلیون آدم میریزد اینجا. خودش عهدهدار میشود، با بچهاش، با خانوادهاش میآیند در خانه آقا. پخت و پز، رفت و کارهای خانه آقا را خودش عهدهدار میشود. کدام اجر دختر بزرگوار را داد با همچین مردی، با همچین پدری؟ شهید شد، دستش در دست بابایش است الان در بهشت. خوشا به حال این عشق. عجیبی است این عشق. این عشق حتماً عشق دو طرفه بوده. حالا کسی که برای عروسش این جوری شعر میگوید، قطعاً دیگر برای همچین بچهای یک عشق فورانی از عاطفه و جوشش عشق در وجودش بوده. چه مرد بزرگی بود این مرد! قلبش لبریز از محبت، لبریز از عشق، عشق خالص. انشاءالله که ماها را فراموش نمیکند.
رهبر شهید در این تشییع، در این تدفین. روایت دارد مؤمنِ معمولی وقتی که در قبر میگذارندش، خدای متعال به مؤمن خطاب میکند. میگوید این را روایتی را بشنوید. میخواهم وارد روضه بشوم. مضمون روایت این است: خدای متعال میفرماید: "صدقه سر تو، از باب اینکه میخواهم به تو محبتم را نشان بدهم، همه اینهایی که آمدند در تشییع تو شرکت کردند، همه را یک جوری بخشیدم. پرونده اعمالشان مثل روزی شد که از مادر متولد شدند." در مورد مؤمن معمولی است. این رهبر بزرگ، شفاعتها میکند. از تشییع ایشان غافل نشویم. این حرفهایی هم که آقا بعضی حناق دارند انگار برای ترساندن مردم: "آقا نمیدانم بیماری قلبی دارید، نیایید. با بچه نیایید. آقا این جوری است. آقا فلانه." البته حواسمان هست به مسائل امنیتی. مسئولین هم حواسشان هست. ترس و واهمه و اینها هم ندارد. حالا آدم آن قدری نزدیک نمیشود در آن وسط شلوغی، نمیرود در مسیر. شرکت جمعیت شرکت میکند. نه بترسیم، نه کسی را بترسانیم که آقا اینجا نروید و شلوغ است، گفتند نیایید و اینها. حرف مفت است. همه باید بیایند. خدا میداند چه فضیلتی، چه اجری در این تشییع است.
ای مرد حسینی، حسینی زندگی کرد، مثل جدش حسینی هم شهید شد. با لب تشنه، با خانوادهاش، با بچه کوچک. این تابوت کوچک را میبینید کنار تابوت آقا؟ دختر ایشان را سینه تابوت دخترش گذاشتهاند. بچه چهارده ماهه را. ما البته برای این رهبر سنگ تمام میگذاریم، ولی هر وقت یک کاری برای رهبر شهیدمان میکنیم، دوباره داغ دلمان تازه میشود. میگوییم: "لَا یَوْمَ کَیَوْمِکَ یَا أَبَاعَبْدِاللَّهِ." بچه کوچک تو، دختر کوچک تو هم شهید شد، ولی تابوت محترمانه برایش، بچهات را در خرابه دفن کردند. تشییع گرفتند، مردم میآیند، سه روز میخواهند این تابوت را این جور نگه دارند. مردم بیایند اظهار عشق کنند. فدای آقایی که بدنش سه روز نه برای اظهار عشق، بدن زیر بیابان در بیابان زیر آفتاب سوزان رها. این از عشق، عشق این پدر به خانوادهاش. گفتم که این از جدش امام حسین بهش رسیده. بگذارید از عشق امام حسین هم بگویم. قطع کنید! بهتر است. باریکلا. صدا واضحتر باشد مردم راحتتر اشک بریزند. از عشق امام حسین به خانوادهاش هم بگویم. گفتم برایتان امام حسین شعر گفته بودند برای سکینه به حضرت رباب: "لعمری إننی لأحب دارا تکون بها سَکینةُ و رُبابُ. أحبّهُما باذِلٌ کل مَالی." به جان تو قسم من عاشق آن خانهایام که در آن خانه سکینه و رباب باشند. من عاشق این دو تا هستم و بذل میکنم همه اموالم را و "لَیْسَ بِذِی عِتَابٍ." کسی هم حق ندارد ملامت بکند، اثر عشقم است، من برای اینها این جور هزینه میکنم. در ابیات بعدش هم میفرماید من زیر خاک هم بروم این محبتم به این زن، به این دختر قطع نمیشود. این عشق برقرار است.
شب آخر این جلسه است. میخواهید اشک بریزید. لحظات آخر آمد با این زن و بچه وداع کند. امام حسین علیه السلام خطاب کرد به زنهای حرم، فرمودند: "چادرهایتان را سرتان کنید. من دارم میروم." یعنی دیگر از الان به بعد منتظر باشید نامحرم میریزد در این خیمهها. چادرهایتان را سرتان کنید. فرمود: "از این به بعد هر بلا و هر سختی که آمد، صبر کنید، تحمل کنید. بدانید خدا با شماست. بدانید شما پیروز میشوید. این شکستهای مقطعی و ظاهری را تحمل کنید. این اطلاعات را و تحمل کنید. دشمنتان آخر کارش عذاب و عقوبت الهی نابود میشود. خدا به شما اجر میدهد، کرامت میدهد. بیتابی نکنید در این مصیبت، اجرتان کم نشود." آمد دانه دانه با زنهای حرم شروع کرد خداحافظی کردن. فدایت شوم اینقدر حواست به همه زنها بود، یا اباعبدالله! اینقدر مراقب دل دانه دانه اینها بودی. موقع خداحافظی هم تک تکشان را اسم آورد: "یا زینب! یا فلان! یا فلان! یا سکینه! علیکم من سلام." همه را دستهجمعی خداحافظی نکرد، دانه دانه اسم آورد خداحافظی کرد. زن عاطفه دارد. میشناسد امام حسین. میداند این اختصاصی به خودش ابراز محبت کند. با سکینهاش خداحافظی کرد. این بچه خیلی خیلی بهش سخت گذشت. شروع کرد بچه بلند بلند گریه کردن، بیقراری کردن. تعبیر مقتل این است، میگوید: امام حسین با دستش اشکهای این بچه را پاک میکرد. چند بیت خطاب به سکینه فرمود. آنجا فرمود: "سیطولُ بَعدی یا سُکَینةَ فاعلَمي مِنكِ البُكاءُ اذا الحِمامُ دهاني." حالا میخواهد به بچه تسلیت بدهد. بچه را آرام کند. میخواهد بگوید غصه نخور. ما باشیم چه میگوییم؟ غصه نخور. تو دختر بزرگی هستی. اینها چیزی نیست. دختری که من تربیت کردم قویتر از این حرفهاست. ما معمولاً از این حرفها میزنیم. امام حسین چه فرمود؟ حالا که چیزی نشده. بعدها خواهید دید چه مصیبتی سرت میآید. هنوز که چیزی نشده بابا! هنوز که من زندهام، چرا از الان شروع کردی گریه کردن؟ اشکهایت را نگه دار. اینقدر باید گریه بکنی، اینقدر اشک در پیش داری. گریه کن. من هم که جز تو کسی نیست. دختر بزرگ من تویی. تو باید برای من گریه کنی. اشکهایت را الان نگه دار. الان وقت گریه نیست. یک جمله هم امام حسین فرمود، فدای غربتش بشوم، همه عالم فدای غربت او بشود: "عمو لا تُحرقي قلبي بدمعک حسرة." میدانی این اشک چه جیگری از بابایت آتش میزند؟ این جور دل بابایت را با این اشکهایت آتش نزن. "مادام روحي في جسمانی." تا روح در بدن بابایت است، بابایت دوست ندارد ببیند این جوری گریه میکنی. یعنی اشکهایت را نگه دار. کار من که تمام شد، هر چقدر خواستی ناله کن، اشک بریز. "فإذا قتلتُ فانت أولی بالذی تبکینه یا خبرة النساء." آن موقع تو باید گریه کنی. وقت گریه آن موقع است. تو بیشتر از همه باید گریه کنی. این ابیات را امام حسین به سکینه فرمود.
عرضم را تمام کنم با این یک خط. اگر میخواهید ناله بزنید، این جا ج... بابا بهش فرموده بود: "تا روح در بدن من است، نبینم این جور گریه کنی." یک وقت با عمهاش آمد در گودال قتلگاه. نگاه کرد، دید یک بدنی از همه بدنها اوضاعش بیشتر خراب است. صدا زد، گفت: "یا عمتا! هذا نعش من؟ عمه جان این بدن کُدام غریب است؟ اوضاعش این شکلی است؟ نه سر دارد، نه لباس دارد، نه انگشتر دارد، نه انگشت دارد." فرمود: "دخترم! هذا نعش ابیک." این پیکر بابایت است. دیشب برایتان خواندم. در آن حال، از حال رفت. به حالش آوردند. مردم باغیرت ایران، خانواده رهبر شهیدمان این ایشان که ماندند، این دختر دیگرشان که الان در قید حیات است، خیلی برایش سخت است. پدر از دست داده، شوهر از دست داده، خواهر از دست داده. اوضاع امنیتیشان سخت است. هر کدام شما بتوانید (شده جان بگذارید) میروید به این بچه، به این دختر بزرگوار رهبر شهیدتان کمک میکنید. تا الانش هم همین بوده. در امان، در صحت. حالا با اوضاع سخت امنیتی، کسی جرئت نمیکند یک کلمه به اینها اهانت کند. نه جلو رویشان، نه پشت سرشان. کسی شروع کند یک حرف بزند، شما حساب طرف را میرسید. شما با غیرتها میخواهم پای این روضه اشک بریزید. شماها بهترین روضهها را میفهمید. با امام حسین چه کردند؟ که خوب میدانید با این بچهها چه کردند بعد شهادت؟ با این بچهها چه کردند؟ سکینه از حال رفت. به نظرتون این بچه را چه شکلی سرحال آوردند؟ چه شکلی به هوش آوردند؟ فکر میکنید یک چند تا زن مهربان و پرعاطفه آمدند از لشکر دشمن با نوازش، با محبت؟ فکر میکنید این جور بود؟ فکر میکنید مثلاً آب پاشیدند به صورتش به هوشش آوردند؟ بگذارید برایتان بگویم. عبارت مقتل این است. میگوید: "جائت من الاعراب." یک تعدادی از این عربهای بادیهنشین آمدند، از این اراذل اوباش قدارهکش آمدند. آنقدر با تازیانه این بچه را زدند. آنقدر با کعب نی این بچه را زدند، این بچه را به هوش آوردند. جانم به این نالهها! ثوابش برسد به رهبر شهیدمان. بچه به هوش آمد. به نظرتون چی گفت؟ گفت: "بابا من را دارند میزنند"؟ نه. گفت: "یا ابتا! إنظر الی عمتی المضروبه." بابا! ببین عمویم را دارند میزنند. "هلا لعنت الله علی القوم الظالمین." "وَ سَیَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ."
خدایا به آبروی امام حسین در فرج آقامون امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش از ما راضی بفرما. عمر ما نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما نوکران حضرتش قرار بده. اموات علما، شهدا، فقها، امام راحل، امام شهیدمون، حقوق به ذمه، ذویالارحام، ملتمسین دعا را از ساعه سر سفره با برکت ابیعبدالله مهمان بفرما. شب اول قبر امام حسین به فریادمون برسان. شر ظالمین به خودشان برگردان. آمریکا و اسرائیل جنایتکار را نیست و نابود بفرما. رهبر عزیزمان، این یادگار رهبر شهید را به فضل و کرمت حفظ و نصرت و طول عمر با عزت عنایت بفرما. هر کسی که قصد سویی به این سید عظیمالشأن دارد، قصد سوءش را به خودش برگرداند. خدایا حاجت حاجتمندان را به فضل و کرمت برآورده بفرما. بیماران اسلام را شفای عاجل و کامل عنایت بفرما. مرگ ما را شهادت در راه خودت قرار بده. به فضل و کرم در دنیا زیارت، در آخرت شفاعت اهل بیت نصیب ما بفرما. هرچه گفتی و صلاح ما بود، هرچه نگفتیم و صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن. بانبی و آله. رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه پنجم: فرعون در دام تقدیر؛ نصرت الهی در قلب دشمن
خطای محاسباتی
جلسه ششم: جنگ وجودی؛ جایی که مذاکره معنا ندارد
خطای محاسباتی
جلسه هفتم: پدیده مرجفون و هراسافکنی در جبهه خودی
خطای محاسباتی
جلسه نهم: چرا ایمان بدون امتحان پذیرفته نیست؟
خطای محاسباتی
جلسه دهم: استدراج الهی؛ غافلگیری دشمن در اوج غرور
خطای محاسباتی
جلسه یازدهم: بهشت، جای ادعا نیست؛ میدانِ جهاد و صبر است
خطای محاسباتی
جلسه دوازدهم: وفا با خائن، خیانت است
خطای محاسباتی
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات خطای محاسباتی
جلسه هفدهم: جهان اول، امت مؤمنان است نه ثروتمندان
خطای محاسباتی
جلسه بیستم: از غریزه تا وظیفه؛ مرز ایمان و جاهلیت
خطای محاسباتی
جلسه پانزدهم: شهید؛ برنده واقعی معامله با خدا
خطای محاسباتی
جلسه پنجم: فرعون در دام تقدیر؛ نصرت الهی در قلب دشمن
خطای محاسباتی
جلسه هجدهم: خون بر شمشیر پیروز است؛ یک شعار نیست
خطای محاسباتی
جلسه نوزدهم: ربّیون؛ یاران خستگیناپذیر پیامبران
خطای محاسباتی
جلسه ششم: جنگ وجودی؛ جایی که مذاکره معنا ندارد
خطای محاسباتی
جلسه هشتم: نظام محاسباتی قرآن و عبور از خطاهای راهبردی
خطای محاسباتی
در حال بارگذاری نظرات...