خطای محاسباتی

جلسه ششم: جنگ وجودی؛ جایی که مذاکره معنا ندارد

00:36:04
283

در گیرودار نبردی که نه در میدان‌های مرزی، بلکه در ساحت باورها و دستگاه محاسباتی انسان‌ها جریان دارد، «جاهلیت مدرن» می‌کوشد با ابزار ترس و تقلیل حقیقت دین به پوسته‌ای بی‌جان، اراده‌ مؤمنان را به سازش وادارد. این مجموعه با واکاوی سیره ربّانیون و شاخصه‌های ذهن قرآنی، پرده از سازوکارهای پیچیده جنگ شناختی برمی‌دارد تا تفاوت میان دین‌داری کاسب‌کارانه و حقیقتِ «صبرِ مؤمنانه» را در بزنگاه‌های تاریخی عیان سازد.

معرفی
تدبیر بدون شجاعت و شجاعت بی تدبیر؛ هر دو آسیب‌زاست![2:00]

دست کم گرفتن ایمان مؤمنین، ناشی از خطای محاسباتی و عامل حزن و بی‌انگیزگی‌ست.[4:30]

توصیه‌ی رهبری به حفظ وحدت در برابر طرح دشمن، برای تجزیه‌ی اجتماعی ایران.[10:00]

لزوم‌حفظ ایمان و پرهیز از خطای محاسباتی در سخت‌ترین پیچ تاریخی.[11:50]

خاطراتی از توکل محض امام به خداوند، در جریان انقلاب اسلامی.[16:20]

روضه‌؛ روز قیامت و سر غرق به خون حسین(ع) و ناله‌ی حضرت زهرا(س) و جوشش غضب و انتقام خدا..
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
ترس از گرسنگی، ترس از خرابی، ترس از غارت، ترس از جنگ؛ البته معنای این‌ها این نیست که ما باید بی‌گدار به آب بزنیم، بی‌مهابا کار بکنیم و عقل‌مان را از کار بیندازیم، نه. معنایش این است که آدم به وظیفه‌اش عمل می‌کند، هیچ جای وظیفه را دور نمی‌زند به خاطر یک ترسی. این خیلی نکته مهمی است. یک جایی ما وظیفه داریم از یک مظلومی حمایت کنیم؛ یک جا وظیفه داریم یک موضعی را با صراحت بگیریم.

نمونه‌ای که جلسه قبلی عرض کردم، از عبدالله بن عفیف. این جانباز شهید عالی‌مقام نابینا بود. در مجلس عبیدالله دید دارد اهانت می‌شود، دارد حرف مفت به‌خورد مردم داده می‌شود، جنایت کرده‌اند؛ بعد در سیمای صالحین آمده، حرف‌های اولیا الهی را می‌زند. دیده می‌شد که اینجا سکوت کند، این سکوتش یعنی تأیید، یعنی صحه گذاشتن، یعنی فرصت دادن برای اینکه این ذهن‌ها را آلوده کند، منحرف کند. موضع گرفت. وقتی هم سؤال کرد: "مَن المتکلم؟" (خواندیم دیگر روایتش را، سند تاریخی‌اش را). پرسید: "کی دارد حرف می‌زند؟" گفت: "انا المتکلم!" (منم!). واهمه نداشت، ترس نداشت، "لا خوف علیه".

در عین حال، وقتی به او می‌گوید که نظرت را نسبت به خلیفه سوم بگو، عقلانیت به خرج می‌دهد. این‌ها همه‌اش نکته است، همه‌اش درس است برای ماها. ما حق نداریم کار بی‌منطق و بی‌ضابطه انجام دهیم. یادتان هست؟ شهید سلیمانی می‌فرمود: «ما تو جنگ که وارد می‌شویم، ترسی نداریم، عاشق شهادتیم؛ ولی معنایش این نیستش که باید همین‌جوری بی‌تدبیر کار بکنیم.» لذا رهبر شهیدمان می‌فرمود: «دل و جگر داشت شهید سلیمانی، ولی تدبیر هم داشت. شجاعتش مانع از این نمی‌شد که بخواهد تدبیر بکند.» این خیلی مهم است. بعضی‌ها شجاعت بی‌تدبیر دارند، بعضی‌ها تدبیر بی‌شجاعت دارند؛ جفتش سم است، جفتش غلط است. همه تدبیرشان به خاطر ترس‌شان است، به خاطر مواجه نشدن با خطر است. بعضی‌ها هم از خطر که نمی‌ترسند، دیگر فکر هم نمی‌کنند. فکر اینکه این خطر را به حداقل برسانند، آسیب را به حداقل برسانند، ضربه را به دشمن به حداکثر برسانند! تو که داری خطر می‌کنی، تو که جلو داری می‌روی، یک جور برنامه‌ریزی کن ضربه‌ای که به دشمن می‌زی بیشترین حد ضربه باشد، تلفات کمترین حد تلفات باشد. امیرالمؤمنین علیه السلام کارش این بود. جنگ نهروان تلفات جبهه خودش را به حداقل رساند. فرمود: «از لشکر من ده تا کشته نمی‌شوند، از لشکر شما ده تا زنده نمی‌مانند.» همین در جنگ نهروان با خوارج، نه تا کشته داد لشکر امیرالمؤمنین و از لشکر دشمن نه نفر زنده ماند. این را می‌گویند تدبیر، این را می‌گویند عقلانیت.

پس حزن الهی، حزنی که آدم را راه می‌اندازد، آدم را متوقف نمی‌کند، آدم‌ها را افسرده نمی‌کنه، پژمرده نمی‌کنه، ناامید نمی‌کنه، انگیزه را از آدم نمی‌گیرد؛ بلکه برعکس، انگیزه به آدم می‌دهد. حزن امام حسین علیه السلام این شکلی است. رهبر شهیدمان در مصیبت سید حسن نصرالله، خاطر تان هست؟ می‌فرمود: «ما مصیبت‌زده‌ایم، داغداریم.» حالا مخصوصاً آن روز، فضایی بود که خیلی فضای شادی بود. در آن جلسه‌ای که برگزار شده بود، صبحش وعده صادق ۲ انجام شده بود. این‌هایی که آمده بودند در جلسه، خیلی خوشحال بودند. آوای شهید ما فرمودند: «من عزادارم، به شدت هم عزادار و مصیبت‌زده‌ام.» فضا خیلی انگار فضایی بود که همه بابت این عملیات خوشحالند و این‌ها. فرمودند: «این داغ سنگینی است، داغ سید حسن نصرالله؛ ولی در عین حال این داغی نیست که ما را متوقف بکند، بی‌انگیزه بکند. داغی است که اتفاقاً آدم را به شور می‌آورد، به حرکت می‌آورد.» این خیلی نکته مهمی است. یک محاسبه پشتش باید باشد که این شکلی بشود.

چرا ماها دچار سستی و حزن می‌شویم؟ شیما چرا دچار سستی و حزن می‌کند؟ یک خطای محاسباتی. چه خطایی محاسباتی؟ اینی که خودمان را در موقعیت ضعف می‌بینیم، اینکه پایین‌دست می‌بینیم، پایین می‌بینیم. خودمان را ممتاز نمی‌بینیم، در موقعیت برتری نمی‌بینیم. این خیلی نکته مهمی است. تعبیر ساده‌اش می‌شود: خودمان را دست کم می‌گیریم، ایمان را دست کم می‌گیریم، مؤمنین را دست کم می‌گیریم. ایمان مؤمنین را دست کم می‌گیریم، ایمان مؤمنین را دست کم می‌گیریم. این محاسبه غلطی است. اینی که شما همه‌چیز را حساب و کتاب روش داشته باشی، روی نفت و روی محاصره و روی جنگ و روی سلاح و آفندی و پدافندی و دیپلماسی و فضای بین‌المللی و خوب، خوب است. بله، بالاخره آدم باید محاسبه این‌ها را داشته باشد؛ ولی آن مهم‌ترین فاکتور را وقتی قلم می‌گیری، ندید می‌گیری، این می‌شود خطای محاسباتی. ایمان را وقتی که جدی نگرفتی، در همه محاسبات عنصر ایمان را وقتی به حساب نیاوردی، نمی‌شود خطای محاسباتی. ایمانش کو؟ الان در این محاسباتی که کردی، چهار تا مثلاً ما داریم، چهار تا آن‌ها دارند. ایمان را هم یک وسط حساب و کتاب می‌کنی یا نه؟

که اگر وارد این میدان شدیم و لازم بود در میدان بمانیم، مثل این شرایطی که امروز ما داریم که جنگ وجودی است. جنگ وجودی تعارف ندارد، جنگ وجودی با مذاکره برطرف نمی‌شود، جنگ وجودی معامله سرش نمی‌شود، جنگ وجودی حتی بازدارندگی توش معنا ندارد. از بازدارندگی نام می‌برند که البته درست است، سر جای خودش. جنگ وجودی یعنی بقای یک نفر وابسته است به نابودی طرف مقابل. وقتی شرایط این شکلی می‌شود، شما باید خودت را برای آن نقطه نهایی آماده کنی. وقتی که تا تقی به توقی می‌خورد، برخی از مسئولین ما خوشحال می‌شوند، می‌گویند: «ما دست به صلح دراز کردیم.» دشمن‌مان هم اگر بفهمد... حالا تعبیر دشمن را هم گاهی به کار نمی‌برند. «آمریکایی‌ها هم هر وقت بیایند صلح کنند، ما دست‌مان به صلح دراز است.» یک خطای محاسباتی بزرگ است. حالا ما از آن تعبیر به خطای محاسباتی می‌کنیم. ان‌شاءالله خطای محاسباتی است، گاهی بوی چیزهای دیگر هم می‌دهد؛ یعنی نفهمیدن این میدان، این جنگ، این موقعیت. شما خودت را برای هر چیزی آماده کنی، در محاسباتت هر چیزی را لحاظ کنی، تا آن نقطه آخر باید مد نظر باشی. این داستان ادامه دارد. او دست از سر تو برنمی‌دارد، کوتاه نمی‌آید.

می‌بینی تازه این قضایایی که الان پیش آمده، آقا این‌ها را رسماً و صریحاً دارد دشمن می‌گوید. این دیگر زاییده خیالات و توهمات یک عده مثلاً تندرو که نیست. طرف دارد می‌گوید: «نفت جهانی را تأمین کنیم، می‌آییم دوباره سر وقت ایران و یک کاری می‌کنیم تنگه را دیگر نتواند دست بگیرد.» خب، بعضی‌ها هم اینجا خوشحالند. «که توانستیم این تعداد بشکه نفت بفروشیم.» خب حالا باریک‌الله! خوشحالی دیگر. حالا خیلی ندارد، دستاورد دیگر خیلی به حساب نمی‌آید. بله، حالا این اقتصاد کثیف و بدبخت نفتی که ما داریم، که رهبر شهید سال‌ها و سال‌ها فریاد می‌زد، «یک کاری با اقتصاد بکنید، سر وقتش در این چاه نفت را ببندیم، اقتصاد را از چنگ نفت آزاد کنیم.» به هر حال، کار دست کسانی بود که خیلی به حرف‌های ایشان اعتقادی معمولاً ندارند. حالا مملکت می‌گویم دارد فلج می‌شود، بعد خوشحالیم که مثلاً این تعداد نفت فروختیم. حالا گاهی تعبیر می‌کنیم: «بیست میلیون بشکه نفت دادیم به هوا فضا.» مثلاً بیست میلیون نفت دوازده سیزده روز می‌شود. روزی یک و نیم میلیون بشکه نفت می‌فروختند. نصف بودجه یک ماه کشور می‌شود. همچین خیلی چیز فوق‌العاده و عجیب و غریبی هم نیست. حالا نفت می‌فروشید، ضمن اینکه آن نفتی هم که اجازه داده بفروشید، یک چند درصدیش نصیب شما می‌شود، فایده‌اش عمدتاً نصیب خودش می‌شود. دارد بازار جهانی را پر می‌کند که بتواند مدیریت بکند. اگر تنگه را خواستید ببندید مثلاً با محاسبه دریایی، که این مسجد ما می‌آییم می‌گوییم این محاصره روی ما فشار آورده بود، اذیت‌مان کرده بود، این‌طور کرده بود. این‌ها ضعف نشان دادن در برابر دشمن است. این‌ها نقطه ضعف نشان دادن.

البته حالا گاهی می‌خواهند مردم را توجیه کنند. خداوکیلی هم کار مسئولین ما امروز کار خیلی سختی است، یعنی این را هم باید حق بدهیم بهشان. در موقعیت خیلی خیلی خیلی حساس و تاریخی و پیچیده‌ای قرار دارند. از یک سری چیزها نمی‌توانند بگویند، دست‌شان رو نشود، طرحی که برای دشمن دارند. از یک طرف باید یک سری چیزها را به مردم بگویند. این‌هایی که گفته می‌شود، باز یک تعدادش مورد سوءاستفاده واقع می‌شود و حالا قضایایی که امروز داریم. مردم ما تجربیات تلخی از بعضی از حالا باز تعبیر خطای محاسباتی می‌کنیم، چیز دیگر نمی‌گوییم، خطای محاسباتی افرادی که قبلاً مذاکره می‌کردند و پدر مملکت را درآوردند. این تجربیات جلو چشم مردم است. «مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد.» مردم هم حق دارند. البته بالاخره ما هم در امتحان سختی هستیم، هم باید اعتماد بکنیم، هم وحدت‌مان را باید حفظ بکنیم که مهم‌ترین چیزی که رهبر عزیزمان از ما خواسته‌اند همین است و فرمودند: «مهم‌ترین طرحی که دشمن ما دارد، تجزیه اجتماعی، فروباشی اجتماعی است؛ می‌خواهد مردم را قطعات جدا از هم بکند. هر آن نقاط فاصله و تفاوت را هی برجسته بکند. هر دو نفری به یک دلیلی از هم جدا بشوند.» یک عده ندانسته دارند این کار را می‌کنند. این از جنگ خطرش بیشتر است و بالاتر است و ضربش بیشتر است. بعضی‌ها حواس‌شان نیست. دیگر نمی‌خواهم وارد این بحث فعلاً بشوم که خودش بحث طولانی و مفصلی است.

شرایط برای‌مان سخت است. هم باید موضع بگیریم، هم باید این شروطی که رهبری تعیین کرده‌اند را پایش بایستیم، محکم هم بایستیم. هم در عین حال باید فرصت بدهیم، عملکرد مسئولین را ببینیم به چه نحوی می‌شود. با اعتماد باید رفتار کنیم، وحدت‌مان را حفظ بکنیم. بعد می‌بینیم یک عده حسنی وسط زالوهایی هستند که می‌مکند. ارتزاق می‌کنند از این وحدت ما. تا یک کم وحدت برقرار می‌شود، تا یک کم ما مدارا می‌کنیم، ندید می‌گیریم، داد و بیداد نمی‌کنیم، این‌ها سوءاستفاده می‌کنند. بالاخره شرایط، شرایط سختی است، خیلی پیچیده است، واقعاً شرایط پیچیده‌ای است. مهم‌تر از همه هم این است که آخرت ما این وسط گیر است. اگر یک حرفی، یک نسبتی به کسی بدهیم، تهمتی باشد خدایی نکرده. در موقعیتی تضعیفی باشد خدای نکرده. از این تضعیف دشمن اگر استفاده بکند، در دل کسی خالی بشود، حرکت ناپخته‌ای اگر این وسط انجام بشود، این‌ها گردن من و شماست. خیلی شرایط، شرایط حساس و خطیری است. واقعاً در یکی از نقاط عجیب تاریخ من و شما قرار گرفته‌ایم. یکی از دوران‌های بسیار پیچیده تاریخ در عین حال سر یک پیچی که از این پیچ اگر رد بشویم، فتوحات بی‌نظیری که تا به حال نصیب جبهه حق نشده، بعد این پیچ منتظر ماست، ان‌شاءالله. ولی گذشتن از این عقبه «وَ ما أَدْرَاكَ مَا الْعَقَبَةُ؟» (چه می‌دانی چیست این عقبه؟) این گردنه‌های سخت صبر می‌خواهد، حوصله می‌خواهد، استقامت می‌خواهد، چشم باز می‌خواهد، کم نیاوردن و خسته نشدن می‌خواهد. این با چیست؟ با درک این است که آقا خدا مؤمنین را کنار نمی‌گذارد: «والله ولیّ المؤمنین». خدا با مؤمنین است. «الله ولیّ الذین آمنوا». خدا عهده‌دار کار مؤمنین است، خدا طرف مؤمنین است، طرف حساب مؤمنین است، جبران می‌کند برای مؤمنین. خدا پشت این‌هاست، خدا هوای این‌ها را دارد. چون آن‌ها هوای حرف او را دارند، هوای پرچم او را دارند، هوای دین او را دارند. تا وقتی این شکلی است، تا وقتی انگیزه حمایت از حق برای خدا دور هم جمع می‌شوند، برای خدا کار می‌کنند، خدا پشت این‌هاست. تا یک کمی وسط هوای نفس آمد و تفرقه و اختلاف و حرف و حدیث، فضا خراب می‌شود، خدا نصرتش را برمی‌دارد.

بعضی مسئولین‌مان، حالا من نمی‌خواهم خیلی نقد به این شکل داشته باشم. می‌دانم تحت فشار هم هستند. حالا گاهی گلایه‌هایی می‌کنند، حرف‌هایی می‌زنند. این‌ها حرف‌های خوبی نیست. مردم را دو قسمت کردند که حالا مثلاً شماها نه تو جنگ بودید نه تو دیپلماسی بودید. حرف‌های ترامپ را هم قرقره می‌کنند! کلمات، کلمات قشنگی نیست. در شأن مسئولین ما نیست. مردم را دو گروه می‌کند، هیجانات مردم را تحریک می‌کند. سخت است برای‌تان هم، سخت است. شرایط خاص است. البته گاهی آدم نگاه می‌کند، می‌بیند بعضی قضایا اگر بعضی‌ها زودتر یک وقتی یک کار دیگری می‌کردند، امروز مبتلا به یک کارهای دیگر هم نمی‌شد. سربسته من حرف می‌زنم. یک وقتی اگر یک جایی یک فداکاری می‌شد، لازم نبود امروز ده برابر آن فداکاری بشود به چشم کسی هم نیاید. اجمالاً گفتم و رد شدم از یک سری حرف. به هر حال شرایط، شرایط این‌جوری است. حوصله می‌خواهد، صبر می‌خواهد، استقامت.

آن خطای محاسباتی این است که آدم دست کم بگیرد ایمان را، بگوید: «بابا ایمان کیلو چند؟ با ایمان مگر در عالم به کسی چیزی می‌دهند؟» این محاسبه غلط است، این خطای بزرگی است. همه‌چیز را روی حساب این مسائل ظاهری و این امکانات و تجهیزات آوردن غلط است. ما بارها و بارها تجربه کردیم، در جنگ‌مان تجربه کردیم. از اصل پیروزی انقلاب ما، یک پیرمرد، حالا آن موقع که انقلاب پیروز شد، هفتاد و هفت سال تقریباً، هفتاد و هشت سال. یک پیرمرد هفتاد و هشت ساله با دست خالی از این دنیا، نه تجهیزات و نه امکانات. آن وقتی که نهضت را شروع کرد، سال چهل و دو، یک جفت نعلین داشت با یک دانه خودکار و یک دانه کاغذ. هیچ! یک دانه فشنگ نداشت، یک دانه تیر نداشت، یک دانه سرباز نداشت. این جمله‌ام از او نقل شده: «سربازهای من در گهواره‌اند!» که همینم بود. شما سربازهای بزرگ را که نگاه می‌کنید، همه‌شان آن دوران، در آن دهه سی و دهه چهل متولد شدند. این شهدای بزرگی که این چند سال از دست دادیم.

مرد بصیر و بینا و الهی ربانی ملکوتی، امام عظیم‌الشأن، امام راحل‌مان فرموده بود: «سربازهای من در گهواره‌اند.» دلش قرص بود به خدای متعال، توکل عجیبی داشت امام. اصلاً محیرالعقول است. اصلاً آدم باورش نمی‌شود این حجم از توکل. این‌جوری با دست خالی بیایی بزنی.

یک خاطره از امام نقل بکنم. حالا بحث‌مان هم کم کم باید تمام بکنیم. مرحوم آقای صانعی، شیخ حسن آقای صانعی، نه این آقای یوسف صانعی که حالا دفتر داشت و رساله داشت و این‌ها. شیخ حسن آقای صانعی در دفتر امام بود. این خاطره را شیخ حسن آقای صانعی نقل کرده. امام، مرحوم آیت‌الله‌العظمی بهجت رضوان‌الله‌علیه، این را از امام نقل می‌کردند سر درسشان، در درس اخلاق. آخرین نکته است، دارد. جالب است، در درس اخلاق آیت‌الله بهجت نقل می‌شود. یک وقتی آیت الله صانعی. دل بدهید، حواس‌تان باشد. یک وقت داستان قروقاطی فهمیده نشود. باز بعضی چیزها مطلب نقل می‌شود، یعنی یک دور اول هم می‌خورد، بعد دور دوم یک چیز دیگر هم می‌خورد. دفعه سوم. مرحوم آیت‌الله شیخ حسن آقای صانعی سال چهل و دو به امام گفته بود، ظاهراً در حیاط منزل امام گفته بود: «آقا! شما با این دست خالی به چه امیدی آخه همچین حرکتی انجام دادی؟» حالا بعضی‌ها آن موقع جمله معروف بود، می‌گفتند: «آدم مستاجرش را از خانه نمی‌تواند بیرون کند. این آقا می‌خواهد شاه مملکت را بیرون کند!» شاه مملکت من با این امکانات و تجهیزات، ژاندارم منطقه بود، یعنی آمریکایی‌ها هر کاری در این منطقه داشتند، به پهلوی می‌سپردند. همچین پای سفت و محکمی در این منطقه داشت. گفته بود آقا: «به چه پشتوانه‌ای تو این حرکت را راه انداختی؟» ایشان گفته بود: «ما خدا را داریم، مردم را هم داریم.» ما خدا را داریم، مردم هم داریم. شیخ حسن آقای صانعی می‌گفت: «قضیه گذشت، چهل و دو. آن گفتگو را با امام داشتیم، تمام شد و رفت. آن سال‌های بالاخره پر از محنت و غم و غصه و این‌ها، تا رسید به پنجاه و هفت.» خب، بعد پیروزی انقلاب، این شیخ حسن آقای صانعی در بیت امام بود، جماران. امروز امام در حیاط داشتند قدم می‌زدند. به من گفتند: «شیخ حسن آقا! یادته پانزده سال پیش از من چه سؤالی کردی؟» گفتم: «چه سؤالی آقا؟» گفت: «به من گفتی تو به چه پشتوانه‌ای این حرکت را راه انداختی؟ دلت به چی خوش است؟ دلت به چی گرم است؟ چی جواب دادم؟» گفتم: «آره آقا! گفتی ما خدا را داریم، مردم را هم داریم.» گفت: «می‌دانی چرا این انقلاب پانزده سال عقب افتاد؟ چرا چهل و دو پیروز نشدیم؟ چرا پانزده سال مبتلا و گرفتار شدیم؟» در مورد خودشان، در مورد شخص خودشان، این پانزده سال رنجی که من کشیدم، تبعید و گرفتاری و این‌ها، «می‌دانی عاملش چی بود؟» گفتم: «چی بود آقا؟» گفت: «آن کلمه "مردم" را نباید کنار کلمه خدا می‌گذاشتم. ما خدا را داریم.» اگر خدا را داشته باشی، خدا مردم را برایت می‌آورد. مردم هم دست خدایند. مردم که یک چیزی کنار خدا نیستند که! این مردم هم مال خدایند. این مردم هم خدایی‌اند. دل این مردم هم دست خداست. بازم خداست. مردم هم نباشد، ما خدا را داریم. محاسبه را ببینید! افق این آدم را ببینید! چه افقی است! نظام محاسباتی او را ببینید! «حسبنا الله و نعم الوکیل».

رهبر شهیدمان هم خیلی اصرار به این جمله داشت. می‌فرمود: «خدای متعال مؤمنین را این شکلی توصیف کرده که هر وقت فشار می‌آید و دشمن دارد جو می‌دهد و پمپاژ می‌کند و هی از خودش قدرت‌نمایی می‌کند، این‌ها یک جمله دارند: حسبنا الله و نعم الوکیل.» جالب است در کربلا هم ضحاک مشرقی آمد گفت: «آقا! من دیگر نمی‌خواهم شما را کمک کنم.» حضرت فرمود: «چرا؟» گفت: «من البته در سپاه دشمن بود... بیست سال پیش، سی سال پیش با پدر شما امیرالمؤمنین علیه السلام، این‌ها دو نفر بودند البته. با پدر شما امیرالمؤمنین اینجا رد می‌شدیم. پدر شما رسید به این منطقه، از اسب پیاده شد، فرمود: "اینجا کجاست؟" گفتند: "آقا! اینجا فلان سرزمین، بهشت نینوا." می‌گویند چی؟ می‌گویند چی؟ تا اسم کربلا آمد و امیرالمؤمنین علیه السلام از این خاک برداشت و به صورت کشید و گریه کرد، فرمود: "اینجا جایی است که پسر من شهید می‌شود." من و این آقا که یکی‌شان ابن ابی ضحاک مشرقی بود، گفت: "من و این آقا آن روز کنار پدر تو امیرالمؤمنین بودیم." الان در لشکر عمر سعد بودند. گفت: "آن روز کنار پدر تو امیرالمؤمنین بودیم. یکهو امروز یاد آن قضیه افتادیم. یکهو یادمان افتاد که عجب! همین‌جا بودها! علی بن ابی‌طالب این را گفت و گفت: "هر که شریک در خون پسرم باشد، تا ابد در جهنم است."» حضرت فرمودند: «خب چکار می‌کنی؟» ببینید کسی که خدا را دارد و فقط خدا را دارد این می‌شود. گفت: «خب چکار می‌کنید؟» گفتند که: «ما یک کم دیگر می‌مانیم. هر وقت احساس کردیم شما داری شکست می‌خوری و دیگر بودن ما برای شما خاصیتی ندارد، ما می‌رویم. هستیم، یک مقدار اولای جنگ را هستیم. ببینیم چی می‌شود. یک‌هو ولت نمی‌کنیم الان برویم، ولی نمی‌توانیم بایستیم کشته بشویم.» حضرت فرمود: «چرا؟» «بدهی دارم باید بروم بدهم و قسط دارم و کار دارم و زندگی دارم و بچه‌هایم منتظرند.» بدبخت آدمیزاد! حضرت فرمود: «پس بروید.» دو تا جمله امام حسین فرمود. اولش این بود: «حسبنا الله و نعم الوکیل.» این داستان برای خیلی جالب است. «حسبنا الله و نعم الوکیل.» من خدا را دارم. وقتی این نگاه را داشت، دیگر دچار حزن نمی‌شود. حزن از دست دادن ندارد. «لا تحزنوا» که عجب! «آقا ما را ول کردند، حالا چکار کنیم؟ با این صد نفر مگر چکار می‌شود کرد؟» صد نفر به سی هزار نفر، امکانات این‌ها، تجهیزات این‌ها! آدم در همه‌چیز خودش شک می‌کند. در همچین موقعیتی اول فرمود: «حسبنا الله و نعم الوکیل.» جمله دوم‌شان هم این بود. فدای مظلومیتت یا اباعبدالله! فرمود: «پس اگر خواستید بروید، با اسب‌تان خواستید بتازید، با سرعت بتازید. سعی کنید در زمان کمی خیلی از اینجا دور شوید.» گفتند: «چرا آقا؟» تمام شد. «من ساعت تنهایی‌ام که می‌شود، صدایم می‌زنم هل من ناصر ینصرونی، وای! کسی صدای من را بشنود و جواب به من ندهد، دیگر نمی‌شود در قیامت شفاعتش کرد. این تا ابد خلود در جهنم دارد.» دلسوزی‌اش را ببینید! معنای حرفش این است: «بروید صدایم را نشنوید، لااقل در قیامت بتوانم یک کاری برایتان بکنم، یک دستی ازتان بگیرم.» «حسبنا الله و نعم الوکیل» یعنی محاسبه دقیق و درست این است. ضریب دادن به ایمان یعنی این. یعنی من خدا را دارم. اینکه بود، آدم شل نمی‌شود، کم نمی‌آورد، خسته نمی‌شود، جا نمی‌زند. این که بود، از توش توکل درمی‌آید.

آن لحظات آخر امام حسین علیه السلام در گودال قتلگاه، یک نفر، یک مرد مانده، زخمی، تشنه، خسته. دارد با خدای متعال نجوا می‌کند: «الهی رضاً برضاک...» من راضیم. هر چی تو بخواهی، هرچی تو بگویی. من در اختیار توام، من به فرمان توام. «فیا غیاث المستغیثین.» تو به داد من برس، تو کمک‌کار من باش. یک دعای بلندی هم امام حسین علیه السلام به امام سجاد تعلیم داد، ظهر عاشورا مرتبط با همین مفاهیم. در مورد توکل و تکیه دادن به خدای متعال.

شب جمعه است. بریم کربلا. امشب روح همه انبیا و صدیقین و شهدا کربلاست. روح رهبر شهیدمان هم امشب کربلاست. ان‌شاءالله دعاگوی ما باشد پیش جدش سیدالشهدا. چند روز دیگر هم قرار شده پیکر بی‌جان رهبر شهیدمان را ببرند طواف شش گوشه. چقدر دوست داشت آقا‌مان کربلا برود، نجف برود. چه حسرتی به دلش بود این سال‌ها. امیرالمؤمنین و امام حسین جبران کردند برایش با اینکه روح بلند او کنار این دو بزرگوار است، ولی چون دوست داشت تن او هم به این سرزمین برسد، چند روز دیگر مهمان‌شان خواهد شد با پیکر بی‌جان، با آن بدن آسیب‌دیده. امشب این روضه را هدیه کنیم به روح رهبر شهیدمان، به آن گریه‌کن خالص و عاشق. مثل ابر بهار گریه می‌کرد در روضه جدش سیدالشهدا. هر مناسبتی بود از شهادت‌ها و مصیبت‌های اهل بیت. این مرد الهی روضه داشت. در دفترش گریه می‌کرد. چه اشکی می‌ریخت، چه حالی داشت، چه عشقی داشت. پشتوانه‌اش اهل بیت بودند، پشتوانه‌اش خدا بود، پشتوانه‌اش این روضه‌ها بود. پشتوانه‌اش این قدرت‌های ظاهری دنیا نبودند. تکیه‌گاهش نماز استغاثه به امام زمان بود. می‌فرمود: «من رزق سالم را در روضه‌های فاطمیه می‌گیرم.» پشت و پناهش آن چادر خاکی بود. چادر خاکی مادرش حضرت زهرا بود. یک جور هم غریبانه مثل مادرش حضرت زهرا سلام الله علیها چهار ماه بی‌نام و نشان. رهبر شهید مثل مادرش؛ با این تفاوت که از صبح شنبه عاشقانش می‌آیند با این پیکر وداع می‌کنند. فدای مظلومیت مادرش. چهارده قرن گذشت و کسی نفهمید مادر کجا؟ این روضه را تقدیم کنیم به روح رهبر شهیدمان.

این روایت در کتاب ثواب الاعمال و عقاب الاعمال شیخ صدوق نقل شده. این چراغ‌ها را هم اگر می‌توانید کمتر کنید عزیزان، راحت گریه. روایت از پیغمبر اکرم: من کل روایت را می‌خوانم، هرچند بخش عمده سوز این روایت همان اول روایت امیرالمؤمنین از پیامبر اکرم نقل کرد. «پیغمبر فرمود: "روز قیامت که می‌شود، یمثل لفاطمه رأس الحسین علیه السلام." در صحنه قیامت چهره‌ای ظاهر می‌شود در برابر فاطمه. صورت ملکوتی ظاهر می‌شود. این صورت ملکوتی به چه شکلی است؟ به شکل سر بریده حسین علیه السلام. این سر بریده ظاهر می‌شود در برابر فاطمه زهرا "متشحطاً بدمه"، در حالی که تمام این صورت لبریز از خون است.» بگذارید پس من روضه‌ام را همین‌جا بخوانم. اگر می‌خواهید ناله بزنید: «السلام علی الخد التریب.» سلام بر آن گونه خاک‌آلود. آن صورتی که این‌قدر روی این خاک بیابان‌ها کشیدنش، این‌قدر روی این خاک بیابان‌ها کوبیدند. آن موهایی که از یک طرف پر خون بود، از یک طرف پر خاک. آغشته شد به این خاک و خون. «مرملاً بدمه»، شد گل‌آلود. این صورت روز قیامت برای فاطمه زهرا هویدا می‌شود. تا نگاهش به این چهره می‌افتد در قیامت. «فَتَصِیحُ»؛ فریاد فاطمه بلند می‌شود: «واولداه! آخ پسرم! واثمرت فؤاداه!» آخ میوه دلم! «فَتَصِیحُ الملائکة لصیحة فاطمه علیه السلام.» با این شیون حضرت زهرا ملائکه هم شیون می‌کشند. شما هم شیون بکنید، ناله کنید. «و أن فاطمه» حالا تعبیر چیست؟ «و ینادون أهل القیامة: قتل الله قاتل ولدک یا فاطمه!» همه اهل قیامت آنجا تسلیت می‌گویند به حضرت زهرا. می‌گویند: «خدا بکشد قاتل پسرت را ای فاطمه!» اینجا خدای متعال می‌فرماید: «أفعل به. من قصاص می‌گیرم. أول شیعته و أحبائه و أتباعه.» هم قصاص حسین را می‌گیرم، هم قصاص شیعیانش را، هم قصاص محبینش را، هم قصاص تابعینش را.»

اینجا گفته‌اند: زهرای مرضیه سوار بر یک مرکبی است از مرکب‌های بهشت. توصیف کرده‌اند چهره این مرکب، اوضاعی که این مرکب دارد، بویی که این مرکب دارد، رویی که این مرکب دارد، نوری که این مرکب دارد. دانه به دانه‌اش را توضیح داده‌اند. هفتاد هزار ملک کنار حضرت زهرا سلام الله علیها هستند. تسبیح می‌کنند، تمجید می‌کنند، تهلیل و تکبیر، ثنا. دارم این جمله‌اش را می‌خواهم بگویم. امشب ناله بزنیم. حضرت زهرا با این اوضاع می‌خواهند وارد بهشت بشوند. «ثم ینادی مناد من بطنان العرش: یا أهل القیامة! إغضوا أبصارکم! فهاذه فاطمه بنت رسول الله تمر علی الصراط.» ای اهل قیامت! چشم‌هایتان را پایین بیندازید! این فاطمه دختر رسول خداست که می‌خواهد از صراط عبور کند. حرف از چیست؟ حرف از عبور حضرت زهرا سلام الله علیهاست. ولی ادامه روایت پیغمبر خیلی شیرین است، خیلی دل‌های ما را جلا می‌دهد. فرمود: «فتمر فاطمه و شیعتها علی الصراط کالبرق الخاطف.» فاطمه تنها عبور نمی‌کند. همه شیعیانش را با خودش می‌برد. مثل برقی که می‌جهد، در کسری از ثانیه زهرای مرضیه از این صراط عبور می‌کند، وارد بهشت می‌شود و دشمنان فاطمه و دشمنان بچه‌هایش را می‌اندازند در جهنم تا دل فاطمه زهرا از این انتقام خنک بشود.

روضه من این یک خط، عرضم تمام. شب جمعه است. هم کربلا باید بریم، هم امشب کربلا مادرش روضه‌خوان است. لا إله إلا الله. در محرم شاید خیلی روال نباشد این روضه. اشکال ندارد. بگذارید اشک‌مان در این خیابان‌ها برای حضرت زهرا سلام الله علیها هم ریخته شده باشد. منبری بود در کربلا به نام شیخ عبدالزهرا کعبی. معروفی بود. خیلی عراقی‌ها به او ارادت داشتند. یک سال فاطمیه بالای منبر گفت: «مردم! من خواب دیدم.» حالا همان شب‌ها ظاهراً بوده. گفت: «من خواب دیدم امام حسن و امام حسین علیهم السلام را در روضه‌های فاطمیه. به من گفتند: "شیخ عبدالزهرا! باریک‌الله! روضه می‌خوانی، ولی چرا روضه ما را نمی‌خوانی؟"» می‌گوید عرض کردم: «آقا جان! بزرگواران! من همه روضه‌هایی که می‌خوانم روضه شماست. چی را از قلم انداختم؟» فرمودند: «نه، آن روضه اختصاصی ما دو نفر را بخوان برای مادر ما.» گفتم: «روضه اختصاصی شما دو نفر چیست؟» گفتند: «آن لحظه‌ای که دشمن در را شکست، وارد خانه شد.» لا إله إلا الله. ناله بزنید. امیرالمؤمنین خریدار این ناله‌هاست. امام حسن، امام حسین خریدار این ناله‌ها. گفت: «یک عده پشت در با غلاف شمشیر، با تازیانه افتادند به جان مادر ما. یک عده هم آمدند با شمشیر سر وقت بابامان امیرالمؤمنین. دست بابامان را بستند. ما بچه‌ها ماندیم این وسط چه کنیم؟ برویم سراغ بابا یا برویم سراغ مادر ما؟ ما این وسط مردد شدیم. دیدیم هم بابامان کمک می‌خواهد، هم مادرمان کمک می‌خواهد. هم توان نداریم به بابا کمک کنیم، هم توان نداریم به مادر کمک کنیم.» اینجا بود مادر با سینه شکسته خود را روی زمین انداخت. دست انداخت به کمربند امیرالمؤمنین. خودش یک‌تنه آمد علی را نجات بدهد، ولی نامرد چنان با غلاف شمشیر به بازو زد، دست از کمربند کنده شد، افتاد. «علی لعنة الله علی القوم الظالمین و یعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.»

خدایا! در فرج آقا‌مان امام زمان (عج) تعجیل بفرما. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. اموات علما، شهدا، فقها، امام راحل، امام شهیدمان، حقوق ذوالارحام، ملتمسین دعا، این شب جمعه از برکات امام حسین و کربلا بهره‌مند بفرما. خدایا! شر ظالمین را به خودشان بازگردان. آمریکا و اسرائیل جنایت‌کار را نیست و نابود بفرما. رهبر عزیزمان را حفظ و نصرت و طول عمر با عزت عنایت بفرما. رزمندگان اسلام را غلبه و فتح و نصرت عنایت بفرما. حاجت حاجت‌مندان را به فضل و کرمت برآورده بفرما. بیماران اسلام را شفای عاجل و کامل عنایت بفرما. در دنیا زیارت، در آخرت شفاعت اهل بیت را نصیب ما بفرما. هرچه گفتیم و صلاح ما بود، هرچه نگفتیم و صلاح ما می‌دانی برای ما رقم بزن. «بانبی و آله رحم الله من قرأ الفاتحه مع الصلوات.»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...