جلسه هفتم: پدیده مرجفون و هراسافکنی در جبهه خودی
در گیرودار نبردی که نه در میدانهای مرزی، بلکه در ساحت باورها و دستگاه محاسباتی انسانها جریان دارد، «جاهلیت مدرن» میکوشد با ابزار ترس و تقلیل حقیقت دین به پوستهای بیجان، اراده مؤمنان را به سازش وادارد. این مجموعه با واکاوی سیره ربّانیون و شاخصههای ذهن قرآنی، پرده از سازوکارهای پیچیده جنگ شناختی برمیدارد تا تفاوت میان دینداری کاسبکارانه و حقیقتِ «صبرِ مؤمنانه» را در بزنگاههای تاریخی عیان سازد.
تصور شکستناپذیری و یا دائمی دانستنِ شکستهای مقطعی، ناشی از خطای محاسباتیست![5:40]
از محاسبات غلط اینکه؛ امکانات و رفاه کفار را ملاک برتری آنها بدانیم![11:40]
علوم غربی برگرفته از علمای اسلامی و ابزاریست علیه امت اسلامی![19:25]
آسیب و جراحت، محصول طبیعی جنگ برای هر دو جبهه است، نه لزوماً نشانهی حق و باطل بودن![27:00]
برد و باخت در جنگ، سنت الهیست. تا مؤمن واقعی از فیک تفکیک شود![27:50]
وداع تلخ و جانگداز با رهبری که تک تک ملت را ندیده، دوست داشت…[43:00]
روضه؛ شعرخوانی امام حسین(ع) برای دختر دردانهاش حضرت سکینه(س) در قتلگاه...[45:30]
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
شبهای گذشته، در بهترین جلسات گرم خیابانی شما عزیزان، در مورد خطای محاسباتی صحبت میکردیم؛ خطاهایی که در دستگاه محاسباتی ماها، گاهی مردم و گاهی مسئولین، رخ میدهد و باعث میشود که در تحلیل و تصمیممان اشتباه کنیم. آیاتی از سوره مبارکه آل عمران را با هم مرور میکردیم؛ از آیه ۱۳۹ سوره آل عمران و آیات بعدی. فرمود: «لا تهنو ولا تحزنو و انتم الاعلون ان کنتم مومنین.» نه دچار سستی، نه دچار غصهای بشوید که زمینگیرتان بکند، بر شما احساس شکست ایجاد بکند، شما برترید؛ موقعیت شما موقعیت بالاتر بودن است.
عقل که همان نظام محاسباتی ماست، کارش سنجش است. این سنجش یعنی چه؟ یعنی مقایسه کردن این را با آن مقایسه کردن، هر چیزی را به آن وزن دادن، خوب و بد را در آن کشف کردن و عیار و وزنش را به دست آوردن. وقتی این عیار و وزن به دست میآید، مهمترین عملکردش این است که در مقایسه خود را نشان میدهد. در مقایسه گزینه الف با گزینه ب، عقل میآید به شما میگوید: "این یک در قیاس با دو بهتر، کاملتر، خوبتر"؛ هر کلمهای که آخرش "تر" میآید، این میشود همان مقایسه، میشود همان سنجش، میشود همان محاسبه. اینها کار عقل است؛ اینکه چه کسی بهتر است، چه کسی بالاتر است، چه کسی پایینتر است. عقلی که درست کار بکند، میفهمد مؤمن که بالاتر است، ایمان که بالاتر است؛ چون ایمان یعنی اتصال به خدا. خدا علی اعلاست. هر که متصل به خدا شد، هر که الهی شد، هر که رنگ و بوی خدا را گرفت، هر که با خدا بود و هر که جوری بود که خدا با او بود، «الله ولی المومنین هم الصابرین». آن آدمی که اینجوری میشود، این در نقطه امتیاز است، در نقطه برتری است، در نقطه غلبه است. این یکی از آن محاسباتی است که ما باید داشته باشیم.
یکی دیگر از چیزهایی که باید محاسبهمان نسبت به آن باشد (این آیات را با هم بخوانیم، این چند تا آیه را)؛ یکی دیگر از چیزهایی که باید حساب دقیق داشته باشیم، این است که شکست مقطعی را با شکست دائمی اشتباه نگیریم. ممکن است گاهی دچار شکست مقطعی بشویم، البته در آیات بعدش بیشتر به این مطلب اشاره میشود و توضیح داده میشود. ممکن است یک جناحی، یک جبههای، جبهه حق باشد و در یک موقعیتی شکست بخورد. حالا ما به لطف خدا در این دو تا جنگی که گذراندیم -جنگ دوازدهروزه و جنگ رمضان و حالا ما بعدِ از جنگ رمضان، در جنگ تقریباً چهل روزه- شکست برایمان به این معنا حاصل نشد. البته ضربات سنگینی بهمان وارد شد که در رأس همه آن شهادت رهبر عزیزمان بود، ولی شکست برایمان اتفاق نیفتاد.
اینکه حالا یک بخشی از زمینمان مثلاً غصب شود، به چنگ بیاید؛ از این قبیل چیزهایی که شکست در جنگ محسوب میشود؛ یک عملیاتی انجام شود (زمان دفاع مقدس داشتیم، برخی عملیاتها با شکست مواجه میشد)؛ عملیات لو میرفت، تعداد کشتهها و شهدا زیاد میشد، فتحی هم صورت نمیگرفت، آنجایی را که میخواستند از چنگ دشمن در بیاورند، عملیات انجام میدادند، حمله میکردند، آنجا آزاد نمیشد؛ گاهی چند جای دیگر هم از دست میدادند. ممکن است شکست پیش بیاید، بعدها ممکن است شکست پیش بیاید، ممکن است اتفاقاتی رقم بخورد، ممکن است شکست مقطعی پیش بیاید؛ نه فقط این جنگهایی که ما الان در این دور و زمانه داریم؛ جنگهایی که گاهی کنار پیغمبر بودند، کنار امیرالمؤمنین، شرایط جنگ جوری میشد که سپاه احساس شکست میکرد.
یکی از خطاهای محاسباتی این است که اولاً فکر کنی چون کنار پیغمبر ایستادهای، دیگر شکست نمیخوری؛ به صرف اینکه کنار پیغمبر ایستادهای، دیگر همه چیز درست است؛ چون طرف درست است و به تاریخ ایستادهای، دیگر هیچ اتفاق تلخی پیش نمیآید؛ دشمن به هیچچیزی نمیرسد، هیچچیزی را نمیتواند به دست بیاورد، هیچچیزی را از چنگت نمیتواند در بیاورد؛ یک محاسبه غلط. پس یکی اینکه کنار پیغمبر ایستادهای، شکست نمیخوری.
و این شکست مقطعی را شکست اصلی بدانی. بگذارید سر این قضیه که: «پس اینها برحق نیستند که شکست خوردند، چون شکست خوردند معلوم میشود که برحق نیستند.» «آنها پیروز شدند، پس آنها برحقاند.» یکی از محاسبات غلط این است که این پیروزی ظاهری و شکست ظاهری را به یک ابزاری برای فهمیدن اینکه چه کسی برحق است، تبدیل کنی.
حالا گاهی در این جوانها آدم چیزهایی را میشنود که اتفاقاً آیات بعدی مرتبط با این است و جلوتر به آن آیه برسیم، عرض میکنم که مثلاً وقتی میخواهند مقایسه بکنند، نمره بدهند، امتیاز بدهند، یک چیزهای این شکلی را گاهی مبنا قرار میدهند. حالا خیلی جنگ و اینها که تا به حال سابقه نداشته، ولی مثلاً تکنولوژی، علم، ثروت، پیشرفت، رفاه. میگوید: «آقا، شماها مرگ بر آمریکا میگویید؛ یک تیبا مردمتان نمیتوانند بخرند؛ بعد آنهایی که صبح تا شب بهشان مرگ بر آمریکا میگویید، تسلا سوار میشوند! خب تو بگو تسلا سوار برحق است یا تیبا سوار؟ کشوری که تورم مواد غذاییاش به سیصد درصد رسیده، این برحق است، در کشوری که تنگه هرمزش را میبندند، آنقدر قوی علمی مدیریت میکند که قیمت نفت برمیگردد، نه فقط به روز جنگ، برمیگردد به قیمتی پایینتر از قبل، پایینتر از جنگ. یعنی قبل جنگ هر قیمتی که بوده، به پایینتر از آن برمیگردد.» ظاهر، پیروزی محسوب میشود دیگر. حالا فعلاً بحث پیروزی جنگی و نظامیاش نیست.
یا مثلاً ما محاصره دریایی شدیم؛ محاصرهای که بعد جنگ برایمان اتفاق افتاد و بعد مثلاً گفتیم که: «آقا، در این آتشبس و این گفتگوها اینها، محاصره را توانستیم برداریم.» محاصره معلوم میشود که یک ضربهای به ما زد دیگر. یک ضربه اساسی بود. کلاً مسئولین هم گفتند: «آقا، نفت نتوانستیم بفروشیم.» از این حرفها. حالا این یک بخشش است، یک بخش هم اصل قضیه است. آقا، زندگیها را که نگاه میکنیم، رفاه اینها، امکانات اینها، تکنولوژی اینها، علم و دانشی که اینها دارند. این را مبنا میکند برای اینکه بگوید چه کسی برحق است، چه کسی باطل. این یکی از آن محاسبات خطای اساسی در زندگیهای ماهاست؛ از آن محاسبات فاجعهآمیزی که اکثر ماها گرفتارشیم.
آیات فراوانی هم در قرآن دارد. یک عزیزی (این جلسه که الان به چشمم نمیآید حضورش) یک شب من رد میشدم، این آیه را ایشان برای من یادآوری کردند گفتند: «بخوان این آیه را در سوره مبارکه زخرف.» بنده هم البته این آیه را زیاد خواندم. در جلسات قرآن کریم میفرماید: «لولا ان یکون الناس امة واحدة.» “اگر این نبود که مردم همه بیدین میشوند” (البته یکی از احتمالاتش این است. علامه طباطبایی دو تا احتمال دادند که هر دو تایش هم میتواند درست باشد. یکی از احتمالاتش این است در ترجمه: "اگر این نبود که همه مردم امت واحدة میشوند، یعنی همه یکسره کافر میشوند".) «من اینقدر به این کفار امکانات مادی و ظاهری و دنیایی میدادم که اینها سقف خانههایشان را نقره کنند.» یعنی ایزوگام خانهشان از نقره باشد، نردبان خانهشان از طلا و نقره باشد. آنقدر طلا و نقره داشته باشند که دیگر ندانند با آنها چکار کنند. آنقدر که این دنیا بیارزش است و ابزار امتحان.
خب شما به یک آدم بیسواد هشتاد هزار ماژیک بده و برگ گلاسه و چه میدانم، ابزار و ادوات نوشتن. خداوکیلی این احترام کردن این است یا مسخره کردنش؟ شما این تمسخر نیست؟ یک کسی که سواد خواندن و نوشتن ندارد، شما مثلاً شاهنامه را به او هدیه بده، بعد به او بگو که مثلاً: «این را خریدم تو در خلوتت بنشینی بخوانی.» بابات را مسخره کن! این توهین است دیگر؛ تمسخر است. وقتی کسی از یک چیزی (وقتی یک چیزی ابزار و وسیله است) به خودی خود ارزش ندارد. شاهنامه در خانه ماها هست، مثلاً شاید در خانه همه ماها باشد، یا در گوشی همه ماها باشد. با بودن شاهنامه در گوشیمان و داشتن شاهنامه در کتابخانهمان که ماها فردوسیشناس نمیشویم، ما استاد زبان فارسی و ادبیات فارسی نمیشویم. کسی ما را دعوت نمیکند در کنگره فردوسی سخنرانی کنیم؛ چون که مثلاً کتاب شاهنامه را در خانهمان داریم. حالا ممکن است من کتاب شاهنامهای که دارم پانزده میلیون پولش باشد، ولی آن استاد دانشگاهی که مثلاً دارد فردوسیشناسی درس خوانده، یک دانه شاهنامهای دارد که مثلاً بخواهد بفروشد، صد و پنجاه هزار تومان هم به زور بخرند از او. بله آقا، از این مثالها زیاد میشود زد.
این همان ظاهرگرایی است که عرض کردم. اصل داستان خطای محاسباتی در ظاهر بینی و ظاهرگرایی است. به صرف اینکه یک کسی کتاب خوشگل دارد (حالا شوخی هم هست بین ما که مثلاً طرف میرود کتابفروشی میگوید مثلاً یک نیممتر کتاب آبی میخواهم برای سمت راست کتابخانهام) از این کتابخرهای کتاب نخوان زیاد است که عشقشان به کتاب خریدن است. کسی با کتاب خریدن باسواد نمیشود، با کتاب خواندن و با کتاب فهمیدن باسواد میشود. حالا یک نفر نگاه کند به صرف کتاب داشتن (حالا ماها که کتاب زیاد داریم، اتفاقاً برعکسیم) یعنی کسی که به ما نمیگوید: «مثلاً شما چقدر باسوادی؟» برعکس، هر که میآید در کتابخانه بنده غالباً این شکلی است. مخصوصاً این اسبابکشیهایی که ما داریم. چند هزار جلد کتاب داریم و یک بدبختی همیشه سر اسبابکشیها داریم؛ سر همین کتابهاست؛ هم موقع جمع کردنش، هم موقع جابهجاییش. گوری که میزند آن کارگر اسبابکش، یکیشان به من میگفتش که: «آقا، سایدبایساید به من بده، کتاب به من نده. گفت: "این پدر من را در میآورد. یک دانه ساید را میگذارم بالا، میروم. کتاب پدر من را در میآورد."» یک سؤالی که همه اینها میکنند این است: «میگویند: "حاج آقا، خدا وکیلی همه اینها را خواندی؟ همه اینها را میخوانی؟"» راست میگوید، کتاب اضافی داشتن وزر و وبال است، مایه دردسر است وقتی که نخواهی بخوانی، وقتی کتابخوان نباشی. کسی نگاه نمیکند بگوید: «آه! خوش به حالش! چقدر کتاب!» سؤال میکنند میگویند: «خواندی؟» اگر نخواندی، خاک بر سرت کنند بدبخت! که هم مایه بدبختی خودت هستی، هم بدبختی این کارگرهای اسبابکشی! هم باید پول اضافهتر بدهی، مثلاً دو تا خاور بگیری؛ یک خاور کتاب، یک خاور اثاثیه. هیچی به هیچی. همه وزر و وبال دنیا، هم وزر و وبال آخرت. یک موریانهای، موشی چیزی هم بیاید که یک بار یک موشی آمده بود و این کتاب قطور ما را شروع کرده بود خوردن و اینها. هیچی دیگر، اول با مصیبتها. چقدر هم رسیدگی میخواهد این کتابخانه. آستان قدس، پدر این بندگان خدا در میآید؛ مخصوصاً این نسخههای خطی را باید مراقبت بکنند.
داستان این است: به صرف امکانات داشتن که کسی برتر نمیشود. این آن خطای محاسباتی اشتباه است. به صرف زندگی پیشرفتهتر داشتن، رفاه بیشتر داشتن، امکانات بیشتر داشتن که لزوماً کسی انسانتر نیست. البته خوش به حال آن کسی که هم انسان است، هم امکانات خوب دارد، هم امکاناتش در خدمت انسانیت اوست. آن چیزی که این رهبران الهی ما به ما یاد دادند، علم داشته باشیم، تکنولوژی داشته باشیم، در خدمت باشیم برای دفاع از مظلوم؛ نه برای دیکته کردن، نه برای ظلم کردن، نه برای جنایت کردن. این چیز خوبی است. رحمت خدا به کسانی که این دانش هستهای را به اینجا رساندند، رحمت خدا به کسانی که صنعت موشکی و پهپادی ما را به اینجا رساندند، فضایی کردند، این امکانات و تجهیزات را برای مملکت درست کردند. خدا به همه آنها خیر بدهد. لعنت خدا بر آن کسی که این هوش مصنوعی که در اختیار اینهاست برای ترور، برای جنایت، برای کشتن بچه بیگناه در مدرسه؛ با علم به این، با علم به این. الیماشاءالله این متخصصین این تکنولوژی در اختیار این نهادهای امنیتی آمریکا و اسرائیل. بورسیه بسیاری از این دانشجوهای نخبه ما (دانشگاه اختصاصی داریم گاهی) که اینها بورسیه میشوند، سپاه و ارتش میآید میگوید: «آقا، من خرج تحصیل تو را میدهم. درس که خواندی، بعدش باید مخابرات برای من کار کنی، هوش مصنوعی برای من کار کنی، باید بیایی برای من موشک بسازی.» خب آنور هم همین است. یک دانشمند با این همه سواد، با این همه تحصیلات در خدمت این جنایتی که هوش مصنوعی بیاید نقطهزن گردن یک بچه را بزند، یک بچه را پودر بکند؛ کارهایی که در غزه میکردند.
خب بعضیهایش هم در ایران خودمان. این امکانات که علامت برتری نیست. این اتفاقاً ذلیلترین و کثیفترین موجود تاریخ است. «اذل علی علم» قرآن کریم میفرماید: «آن کسی که علم دارد و راه را کج میرود، این دیگر از همه پستتر از همه بدتر.» بابا، گاو اگر شاخ میزند، چون حالیاش نیست، از خودش دفاع میکند، بدبخت احساس خطر برای خودش میکند؛ نه اینکه یک جای بیگناهی دارد رد میشود، همینجور برود برود شاخ بزند، یک بچه همینجوری خواب است برود شاخش بزند الکی. این موجود، این موجود خبیث، این امکاناتی که در دستش است (به تعبیر امام راحل) هیچ گرگی این امکانات را ندارد. گرگ پنجولی دارد، میاندازد یک کسی را میدرد. البته گرگها هم یک ضابطهای در آنها هست، ولی خب معروفند گرگها به اینکه بیضابطه میدرند. میگوید مثلاً یک دانه گوسفند را نیاز دارد، یک گله را اگر بشود میدرد؛ حالا از ترسش، از هرچی که هست. ولی هیچ گرگی اینجوری نیستش که در فلان ساختمان در تلآویو نشسته، میدانید؟ خیلی از اینهایی که این بمبها و موشکها و اینها را میفرستند، حتی این خلبانهایی که میآیند روی آسمان میزنند، مثلاً یک دختر جوان است. اینها اصلاً در تاریخ جنگها بیسابقه و بینظیر است. چیزهای عجیبی را در این دوره ماها شاهدیم. مثلاً دختر بیست و دو ساله یک جا نشسته، موشک را هدایت میکند، صاف میزند یک خانه؛ مثلاً چندصد نفر میمیرند، همه نابود میشوند، مثلاً کشته میشوند. دختر بیست و دو ساله که هیچ جنگی به خودش ندیده. یک دختر مثلاً هجده ساله، بیست و دو ساله بیاید در جنگ این همه آدم بکشد، بعد این همه به ناحق بکشد. به ناحق بکشد که همان فرمانده هم که میکشد، همان هم به ناحق است. حالا بعضیها میگفتند فرماندهها را میزند. آن خانم ساده میگفت: «خانه را چرا زد؟» انگار مثلاً فرمانده را بزند اشکال ندارد! آن فرمانده را هم بزند، بعد خانه را میزند؛ فرقی نمیکند. خب این آدم سادهلوح، این نادان توقع دارد که فقط فرماندهها را بزنند؟ اونو میزنن، نوش جانشان. نمیفهمد که اونو که میزنن، بعد سر وقت خودت میآیند، قیمت برات تعیین میکنند، دستگردونت میکنند. سرباز همون هم که میزنه ناحق است؛ چه برسد به اینکه به غیر از اون، مدرسه را هم میزنه، بیمارستان را هم میزنه. این چه تکنولوژی است؟ این چه رفاهی است؟ به چه دردی میخورد؟ رفاهی که در اختیار انسان باشد. این را محاسبه درستی است که باید کرد.
بعدش هم مگر دین گفته امّل باشید، نادان باشید، متحجر باشید، احمق باشید، بیسواد باشید؟ برعکس که اتفاقاً بروید تاریخ را بخوانید. حالا اینها بحثهای مفصلی است، نمیخواهم اینجا خیلی به اینها بپردازم. بروید ببینید علم را چه کسانی به غربیها دادند. تاریخ علم را بخوانید، تاریخ تمدن را بخوانید. این جوانها و نوجوانان روی موضوعات کار بکنند، به دردشان میخورد. اگر وقت بود، چند جلسه در مورد این صحبت میکردم که هرچه که غربیها امروز دارند، از علمای اسلامی دارند، از قبل اسلام دارند. در همه این رشتههایی که اصلاً نسبت به اینها بیگانه بودند. بعضیهایشان میگفتند: «بابا، مردم اروپا مثل فلان حیوان در طویله زندگی میکردند.» بعضی از حرفهای این کسانی است که در تاریخ تمدن مطلب نوشتند. میگوید: «بابا، اینها مثل فلان حیوان در طویله زندگی میکردند. مسلمانها آمدند به اینها بهداشت یاد دادند، به اینها زندگی یاد دادند، آسمان را به اینها شناساندند. اینها ستاره چه میفهمیدند؟ نجوم چه میفهمیدند؟ تا بقیه علوم. مبنای ریاضیات، حتی کلماتشان. بسیاری از کلمات غربیها را که نگاه میکنیم، ریشه عربی دارد.» من حالا اگر وقت بود دونهدونه برایتان میگفتم، بحثش خیلی بحث مفصلی است. نمونههای فراوان. ریشه علم اینها. شما نقش خوارزمی را فقط همین یک دانه را بروید رویش فکر بکنید و کار بکنید. نقش خوارزمی نسبت به علوم مدرن، نقش خواجه نصیر. هرچه دارند از قلم علمای ما دارند و حالا آمدهاند ماها را تحقیر میکنند، توی سر ماها میزنند. در پزشکی خودشان را وامدار امثال بوعلی میدانند. هرچند قبل از بوعلی هرچه که بوده، باز از مسلمانها بوده. علم را مسلمانها بردند، خصوصاً مسلمانهای ایرانی. اینها بردند برای غربیها، اینها یادشان دادند، آنها یاد گرفتند، بعد همان را کردند ابزار چپاول و جنایت و آدمخواری و آدمکشی. آمدند هرچه که منابع و ثروت این مسلمانهای بیچاره بود (البته اینها هم کاهلی کردند، بیعرضگی نشان دادند)، گاهی به صرف اینکه اهل حق بودند، اهل بهشت بودند (به قول مرحوم آیتالله شاهآبادی) به صرف اینکه خودشان را بهشتی میدانستند، دیگر لازم نمیدانستند بخواهند کاری بکنند، زندگیشان را آباد کنند، برای دنیایشان کاری بکنند. بهشت، این هم یک خطای محاسباتی است. انگار دنیا مهم نیست! خب دنیایت را وقتی آباد نکنی، آن کافر با یک دنیای چربتر و آبادتر میآید به تو مسلط میشود، میآید دینت را هم از چنگت در میآورد، فرهنگت را هم قبضه میکند. این اوضاعی که امروز داریم، با این رسانههای دشمن، با این تجهیزات و امکانات و هوش مصنوعی و اینها. همین را ابزار میکند، چپاول میکند، هم منابع اقتصادیت را، قدرتت را، هم فکر و فرهنگت را، هم امید و انگیزهات را، همه را غارت میکند. این هم منطق غلطی است، این هم محاسبه غلط.
بریم سراغ آیات بعدی. میفرماید که شما در این جنگ که وارد شدید، طبیعت این جنگ، زخم برداشتن است. یک وقت خیال نکنید بیدردسر، بیغصه، راحت، مثل آب خوردن، همه چی حل میشود، درست میشود. زخم دارد، سختی دارد. توضیح مفصل میدهد، خیلی هم نکته فوقالعادهای است. میفرماید: «ان یمسسکم قرح فقد مس القوم قرح مثله.» به به! عجب عبارتی! میفرماید: «شما در این جنگ که وارد میشوید، زخم برمیدارید. بله، خانههایتان خراب میشود، بچههایتان کشته میشوند، نقص عضو میشوید.» یک عده هی نیایند روی مغزتان کار کنند، فقط گرفتاریهایی که برای شماست را بگویند. این یک مسئله مهمی است، باید به آن توجه داشت. بعضیها فقط میآیند خسارتهایی که ماها دیدیم را هی میگویند: «آقا، آنقدر تأسیسات ما خورد. آقا، آنقدر نمیدانم صنعت پتروشیمیمان فلان شد. آقا، قیمت نایلون بعد اینکه پتروشیمی را زدند فلان شد.» اینها را حواستان باشد، معمولاً آدمهایی که اینجوری یکطرفه قضاوت میکنند، یا از دشمن ترسیدهاند یا خودشان مهره دشمناند. حواسم به این باشد، این خیلی نکته مهمی است. میخواهند توی دل شما را خالی کنند که قرآن حضرت تعبیر میکند به مرجفون. اینها کارشان این است، عملیات روانی روی مردم میکنند. در میدان جنگ زورشان نمیرسد. آنجا یک مشت آدم دلیر، شجاع، نترس میآیند چکار میکنند؟ میآیند روی محاسبات مردم. «آقا، ببین چقدر بچه کوچک تلف شد. آقا، ببین چقدر جوان قطع عضو شد، نقص عضو شد. فلانجا را زدند بنزین این طور شد، نفت آنطور شد، پتروشیمی فلان شد. یکم دیگه ادامه بدهیم، برق فلان میشود، گاز نداریم. سر سیاه زمستان فلان میشویم.»
جالبش این است: مسئولین ما سال گذشته چی میگفتند؟ میگفتند: «اگر این وضعیت آب، خصوصاً در تهران، ادامه پیدا بکند، باید چکار کنیم؟ تهران را باید تخلیه کنیم.» ما مشکل جدی که داشتیم، مشکل آب بود. هیچکس به خیالش نمیرسید که ما اگر با آمریکا وارد جنگ منطقهای بشویم، خدای متعال مشکل آب کشور را برطرف میکند. محاسبه شماها بود که حالا بعداً گفتند: «رادارهایی بوده که ابر میدزدیدند.» اصلاً جنایت این موجودات خبیث قابل تصور نیست. شما فکر کنید پانصد سال قبل به یک آدمی میگفتند: «آقا، یک دورهای میآید، یک عده با تکنولوژی، با علم، ابر کشور دیگر را میدزدند. ابر میدزدند، روی آسمان قحطی میآید، تشنگی میآید، بیآبی میآید. ابر را میزنند، ابر را میگیرند، ابر را مدیریت میکنند. اینور مرز میبارد، آنور نمیآید.» باورش نمیشد. این حجم از جنایت. خودشان هم اقرار کردند، هم فیلمش موجود است، هم اسنادش، مقالاتش، گفتند: «بله، ما رادارهایی داشتیم، مدیریت میکرد ابرها را.» یعنی این بالاخره یک تکنولوژی است، ولی این تکنولوژی یک وقت در خدمت خدمت (حالا من نمیدانم اینجا خدمت است یا نه ماشینهای ایرانخودرو اینها، نمیدانم خدمت است، ولی به هر حال از اموال مردم یک وقت محافظت میکند، یک وقت برای جنایت.)
حالا حرفم چی بود؟ همینها را که ما در جنگ زدیم، بعد خبر آمده: «آقا، سد کرج پر شد، ارومیه دریاچهاش درست شد، مشکلش حل شد. مردم دارند میروند قایقسواری میکنند.» هم مشکل آبش، هم مشکل تفریح مردم، کیف و حال مردم؛ بعد این همه سال نشاط آمده. وقتی برای خدا وارد میشوی، این خدا میخواهد ما محاسباتمان این شکلی بشود. میگوید: «آنقدر همه چی اینجوری حساب نکن. نایلون هم فلان میشود، بنزین هم ال میشود، فلان چیز هم فلان میشود.» بعدش هم به تو زخم وارد میشود، دشمنت هم به او زخم وارد میشود. «فقد مس القوم قرح مثله.» مگر به او آسیب وارد نمیشود؟ مگر زیرساختی که به تو میزنند، تو هم زیرساختهای آنها را میزنی، پدر او در نمیآید؟ اصلش این است که اصلاً اینها را نگویی، آنها را بگویی. حالا دیگر خیلی میخواهی خودت را آدم مثلاً میانهرو و عاقل و اینها نشان بدهی، خب جفتش را بگو. بگو: «آقا، آنقدر صنعت پتروشیمی ما آسیب دید، آنقدر هم در این کشورهای منطقه (و حالا البته بیشترش صنایع بوده که در خدمت آمریکاییها بوده، در خدمت جنایت بوده، کشورهای عربی و این دولتها و مردم عرب و اینها) آسیب نزدیم، ما به صنایعی که در خدمت جنایت بوده، آسیب زدیم.» بعدش هم همین است. هر غلط اضافهای بخواهند، آنقدر که آسیب زدیم، هزار برابرش آسیب خواهیم زد انشاالله تا حساب کار دستشان بیاید، از این غلطهای اضافی نکنند. ولی شما زخم برمیداری، او هم زخم برمیدارد. آنقدر سرباز اسرائیلی ما داریم قطع عضو شدهاند، فلج شدهاند، اوه! تعداد زیاد. عکسهایشان هست، مشکلات روحی روانی. آنقدر مادر در اینها بیبچه شده، آنقدر ساختمانهایشان خراب شده، آنقدر آدمهایشان کشته شدهاند، آنقدر دانشمندانشان کشته شدهاند. بعضیهایشان در جنگ مستقیم، بعضیهایشان غیرمستقیم. صدای ترامپ درآمد، گفت: «ده تا دانشمند هستهای ما ناپدید شدهاند، معلوم نیست چه کسی دارد با اینها چکار میکند.» به شما زخم وارد شده، آسیب وارد شده، به دشمنت هم آسیب وارد شده.
بعد یک قاعدهای را خدای متعال میگوید. خیلی جالب است. میفرماید: «تلک الایام نداولها بین الناس.» «این هم که یک روز کار دست او میافتد، یک روز کار دست تو میافتد.» این قاعده را داشته باشید. فوقالعاده است. این آقا حرف از سنت الهی است. سنت الهی محاسبات ما را تنظیم میکند. آن چیزی که محاسبات ما را درست میکند، درک سنتهای الهی است. فرمود: «یک روز کار دست تو میافتد، یک روز کار دست او میافتد. نگذاری روی حساب خوب بودن و بهتر بودن و برحق بودن.» آن روزی که شکست خوردی، کارت دستت در آمد، نگویی ما برحق نبودیم! البته در آیات بعدی میفرماید: «یک وقتی هم هست بخاطر انگیزههای خودتان شکست میخورید. خلوصتان مشکل دارد، روبهراه نیستید، ارتباطتان با همدیگر مشکل دارد. برای من وارد میدان نشدهاید، برای منفعتتان آمدهاید.» آن قضیه «قَتیلُ الحِمار» را شنیدید دیگر. طرف در جنگ کشته شد. رفقا شروع کردند سر و صدا کردن: «آخ! رفیقمان شهید شد! وای! کشته شد! پیغمبر فرمود: "ساکت باشید! این رفته بود از لشکر دشمن یکی را بکشد، سوار الاغش بشود، الاغش را غنیمت بگیرد بیاورد. قبل اینکه الاغه را بگیرد، زدند کشتندش. این شهید راه حق نیست، این کشته راه الاغ است."» «قَتیلُ الحِمار. قَتیلُ الحِمار.»
انگیزهها وقتی که خالص نیست، خدا نصرتش را برمیدارد. خدا تعارف ندارد. میگوید: «آن کسی که مال من است، من کمک میکنم. تو برای چیز دیگر آمدهای، برو از صاحبش بخواه. مگر برای من آمدهای؟» خیلی جالب است. خودم خیلی غیرت دارد. یک ذره کسی اینور و آنورش میکند، خیلی خدا (به تعبیر بزرگان، به تعبیر علامه طباطبایی) خدا خیلی ناز دارد. خدا چون کبریا دارد، خیلی ناز دارد، خیلی کرشمه دارد. در اشعار حافظ هم که میبینید، همهاش حرف از کرشمه و ناز است؛ برای همین است. یک ذره انگیزه آنوری میشود، یکم غیر خدا میآید، یکم یک چیز دیگر در چشم آدم بزرگ میشود، خدا میگوید: «نه نه! این دیگر مال من نیست. برو خودت هر غلطی (به قول ما) میخواهی بکنی، بکن. هر وقت خالص برای من بودی، بیا.»
این یک قاعده است، ولی لزوماً هم هر وقت شکست خوردی، معنایش این نیستش که من طرف آنها بودم، آنها را دوست داشتم، آن خوب بوده. نخیر! خاک بر سر آن کنم. من یک کمی میچرخانم. «تلک الایام نداولها بین الناس.» من این پازل را میگذارم یکم بچرخد، بازی بگردد. بازی بگردد، اصطلاحی که شاید بعضیهایتان جاهایی شنیده باشید. میگویم بازی بچرخد، یکم دست بچرخد، یکم برود اینور و آنور. بازی بچرخد، چرا؟ برای اینکه میخواهم امتحان کنم. آخر شما فقط همیشه اگر در موقعیت پیروزی باشید، که دیگر مؤمن و غیر مؤمن معلوم نمیشود. همه میآیند مؤمن میشوند، حزباللهی میشوند، آخوند میشوند؛ چرا؟ برای اینکه اینها همیشه پیروزند. شما که صدایتان از جای گرم در میآید و جیباتان پر است. ما هم همیشه میگوییم، میگوییم: «آقا، خیلی خوب است بچه. اگر راست میگویی کیف کنه. اینها که همه دارند رانت میخورند، دو برابر بخوره.» به خودش میفهمد. یعنی یک گوشه حرفش، یک گوشه دیگرش را دارد لگد میاندازد. میفهمد اتفاقاً سختترین زندگیها مال اینهاست، بیشترین چالشها مال اینهاست. روحانیت، آدم مؤمن، آدم متدین، البته یک مزایایی دارد زندگی مؤمنانه، خصوصاً در ابعاد معنوی و روحیاش. یک سری گرفتاریها دارد، یک سری چالشها دارد، یک سری فشارها دارد. آدمهایی که تدین ندارند، یک سری فشارهایی که اینها دارند را ندارند. باز یک سری فشارهای دیگر دارد. هر طرف خلاصه هست این چیزها. دست میچرخد تا معلوم بشود چه کسی واقعی است، چه کسی الکی است. چه کسی واقعی است، چه کسی کیک واگی و کیک از هم جدا بشود، در بیاید. اگر همش اینور پیروزی بود، "چون اینها برحقاند، چون اینها رفیقهای پیغمبرند، وارد هر میدانی که شدند، یک بسمالله که گفتند، کل صنایع دفاعی دشمن یهو قفل کرد، همه چی از کار افتاد. هر موشکی به هر طرف میاندازیم، صاف میخورد به نقطه." مسلمان میشوند، ادایش را در میآورند. یک چهار تومانی باید بخورند که معلوم بشود چه کسی خالصانه آمده. خدا این جوری امتحان میکند. این روال کار معنایش این نیستش که چون یک روز آنها بردند، من طرف آنها بودم، من تو را ول کردم. نخیر! اتفاقاً یک وقتهایی من چون طرف توام، میگذارم شکست بخوری تا بفهمی نقطه ضعف کارت کجاست. این خیلی قشنگ است. چون تو را میخواهم، چون با توام. حالا این قضایایی دارد، الان وقت نیست بخواهم اشاره بکنم.
مواد یکی از جنگهای پیغمبر، یک داستان مفصلی دارد که بعد آن جنگ، یکی از این مفسرین میگوید: «من خواب دیدم.» مفصل، اتفاقاً به ایشان میگفتم. استاد آیتالله جوادی آملی این خواب را تعریف میکردند، بعد میفرمودند که: «این خواب است، به خواب نمیشود اعتنا کرد، ولی خیلی این خواب بوی صدق میدهد.» یکی از این مفسرین میگوید: «من پیغمبر را خواب دیدم. در یکی از این جنگها پیغمبر فرمود: "من خودم از خدا خواستم ما در این جنگ شکست بخوریم."» عجیب است! فرمود: «تا این مسلمانها بیدار بشوند، بفهمند گره کارشان، مشکل کارشان کجاست؟ از غرور در بیایند.» این مطلب، مطلب درستی است؛ چون پیغمبر هدفش کشورگشایی نبود، هدفش تربیت آدمها بود. «یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه.» میخواست آدم تربیت کند، نمیخواست که بتمن درست بکند، سوپرمن درست بکند، هرکه هرجا برود، پنج تا نادرشاه افشار کشور یک گوشهای را بخواباند. زمان خلفا این جوری بود دیگر. انسان و انسانیت برای بعضیهایشان مطرح نبود، کشورگشایی هی میرفتند یک گوشهای را فتح میکردند. پیغمبر و امیرالمؤمنین که دنبال اینها نیستند. آدم بودن اول برایشان مهم است. بله، بعدش توسعه بتوانند کشور اسلام را توسعه بدهند، امکانات را توسعه بدهند. بعدش آن هم مهم است، ولی مسئله اصلی این است. پس توی جنگ هم اتفاقاً شکست میخورید، ایراد کارتان را بفهمید. این لطف خداست اصلاً. چون طرف تو بوده، گذاشته شکست بخوری. مثل جنگ احد که حالا آن قضیه هم که گفتم در مورد همین جنگ احد بود. در جنگ احد اینها شکست خوردند. آقا، داشتند نابود میشدند. پیغمبر داشت کشته میشد. دشمن نزدیک پیغمبر رسید، پیغمبر را مجروح کرد، اصلاً یک اوضاعی شد. بعد بازی برده را یهو باختند. کار تمام بود. تنگه تنگه احد را که گرفتند (آنقدر تنگه هرمز گفتیم دیگر از دهانمان. یکی هم میگویند بله، میگویند فرقی نمیکند، یکی است.) این تنگه احد را که گرفتند، پیغمبر فرمود: «شما اینها را اگر محکم داشته باشید، ما از اینور میزنیم. از مدینه میرویم تا مکه را میگیریم.» آنقدر این استراتژیک بود، آنقدر موقعیت پیغمبر موقعیت برد بود. همان بحث انگیزهها هم اینجا مطرح شد که اینها سر تنگه وایستاده بودند. مثل اینکه جنگ را بردیم و رفقایمان رفتند دارند غنائم را برمیدارند. «پس ما چی؟» وایسا بابا! همه را خوردید؟ دویدند آمدهاند. "پس حالا فکر کرده پیغمبر مثلاً همه را بالا میکشد؟" خب آدم جاهل صاحب دارد. اینجا این غنائم دست پیغمبر میآید، تقسیم میکند. برای چه میخوری؟ تنگه را ول کردند، دشمن از پشت به اینها رکب زد. اینها را درو کرد. پیغمبر را میخواستند به شهادت برسانند. یک زن وایستاد با امیرالمؤمنین علیه السلام. این دو تا از پیغمبر دفاع کردند، جان پیغمبر را حفظ کردند، عقبنشینی کردند، شکست خوردند، تلفات زیاد دادند، کشته زیاد دادند. بهترین نیروهای پیغمبر کشته شدند. مثل جناب حمزه، سرداران پیغمبر، همه درجهیکها، حافظهای قرآن، فرماندههای درجه یک، همه کشته شدند. همه چی را داشتند از دست میدادند. خدا بهشان رحم کرد. البته دل شکسته که پیدا کردند، بعد در جنگ بعدی، یک داستانی دارد که حالا که جانبازان پیغمبر برداشت برد. جنگ بعدی غلبه کردند. خدا میخواهد بگوید: «با دل شکسته من، به این امکاناتت اگر من میخواهم بروم تو را پیروز کنم، نگاه میکنم، میگویم: "خب لیست چند تا موشک داری؟" خوب نه موشکهایت کم است، کنسل است. چه جور باشد؟ کنسل است. موشکهایت کم باشد، پهپادهایت ضعیف باشد.» خدا مگر به این چیزها کار دارد؟ بابا! ما پهپاد نداشتیم. آمریکا اولین باری که به ما حمله کرد به این صحرای طبس، پهپاد چی چی بود؟ ما هیچ، ما پلخمان نداشتیم به اینها بزنیم. هیچی نداشتیم. نصف شب همه خواب بودند در صحرای طبس؛ با چه برنامهها، با چه تجهیزات و امکاناتی، بهترین و درجهیکهایشان را برداشتند آوردند که بیایند اسرایشان را (حالا به قول خودشان در سفارت آمریکا، لانه جاسوسی) اینها را آزاد کنند و مثلاً تهران را بگیرند. قضایا شب نصف شب. ما هیچی نداشتیم. سنگینترین شکست تاریخی آمریکاییها در کشور ما نصف شب رقم خورد؛ با چهار تا شن بیابان. لباسهایشان هم شبیه لباسهای بسیجیهاست. شنهای بیابان، لباس بسیجی. خدا تن اینها کرد و بلندشان کرد و اینها خوردن به همدیگر و مچاله شدند و سوختند و تمام. کدام؟ اگر میخواهد کمک بکند، به تجهیزاتت کار دارد؟ البته میگوید: «تو باید به تجهیزات کار داشته باشی.» چون وقتی به تجهیزات کار نداریم، معلوم میشود که مغرور شدی، الکی دلت را خوش کردی، قلدر شدی. "من چون برترم، دیگر فلان." نخیر! شما باید بروی دنبال کار، دنبال تکنولوژی، دنبال علم، صنعتت را بهروز کنی. به اینها دل خوش نکنی. به اینها اگر دل خوش بکنی، با همینها خار و ذلیل و ضایعت میکند. حالا قضایا در مورد اینها زیاد است. میخواهم عرض بکنم، این هم شد یکی دیگر از محاسبات.
وقتمان دارد تمام میشود. بقیهاش باشد انشاالله فردا شب. میفرماید: «من این کارها را میکنم تا معلوم بشود چه کسانی واقعاً مؤمنند.» دستگردان میشود. میچرخد. بازی قشنگ بر میخورد، دور میخورد. معلوم بشود چه کسانی اعتقاد دارند. قشنگ میبرمتان، طعم شکست را در حلقتان فرو میکنم. بعد ازت سؤال میکنم، میگویم: «میمانی؟ بازم هستی؟ یا میخواهی بروی؟» بعد اگر آنجا برگشتی گفتی: «خدایا، بخاطر تو آمدم.» میگویم: «آفرین! خب، از این به بعد ورق برمیگردد.» اگر گفتی: «نه! پولهایم هم دارد گرفته میشود و بدبختی و شکست و فلان و اینها. آنها مثل اینکه دارند پیروز میشوند، آنها برحقاند.» واگذارت میکنم. بعد میفرستمت آنور. بعد همه شما را با همدیگر وقتی خوب قشنگ باد کردید، یک وقتی کلّتان را زیر آب میکنم؛ مثل فرعون و رفقایش. خلاصه، اینها یک چند تا از آن خطاهای محاسباتی بود که عرض کردیم.
عرضم را تمام کنم: این عشقی که مردم به این رهبر شهید نشان دادند و خصوصاً در این ایام نشان میدهند، محک ایمان است. و انشاالله همین نظر رحمت و نصرت خدای متعال را جلب میکند. این را اصلاً دست کم نگیرید. این یک بخش مهم جنگ است. یک بخش البته داغ در این اتفاق، در این بخش از جنگ خیلی سنگین است. واقعاً به بخش خیلی ترسناک جنگ رسیدیم. البته اصل جنگ، آغاز جنگ با این شهادت بود و خیلی سنگین بود، ولی خب ما درگیر جنگ بودیم، مشغول جنگ بودیم، مشغول این اتفاقات بودیم، یک جورایی سرمان گرم بود، سرمان بند بود. از این واقعه یک مدتی حواسمان پرت بود به یک امور دیگری. الان که حواسمان جمع شده به این داغ سنگین، واقعاً آدم احساس میکند کمرش دارد میشکند. این صحنههایی که از دیروز آدم میبیند، تابوت این رهبر شهید، اصلاً یک روزی اگر این کلمه میخواست به دهانمان بیاید، ده بار بر دهن خودمان میزدیم. تصورش را به خودمان اجازه نمیدادیم که آقای عزیز و بزرگوارمان را در تابوت تصور کنیم. چه روزهایی را داریم تجربه میکنیم! سختترین روزهای تاریخ انقلاب. این مردم البته درخشیدند. بینظیرترین مردم تاریخ ایران، بلکه تاریخ اسلام. یکی از بزرگان میفرمود: «من با اطمینان کامل به شما میگویم در تاریخ اسلام همچین مردمانی نبودند، در هیچ دورهای از تاریخ.» این مردم بینظیر! چه عشقی این مردم نسبت به این رهبر نشان دادند! و این روزهای بعد را خواهید دید چه غوغایی میکنند مردم، و رکورد تشییع میلیونی ثبت میشود. بر اساس محاسبات لااقل گفتند: «بیست میلیون در تشییع رهبر شهید.» حالا البته تهران و قم و مشهد، مجموعش بخواهد جمع بشود، خب میرود بالای سی میلیون. بینظیرترین تشییع تاریخ ثبت میشود؛ برای همه در طول تاریخ. این مردم وقتی رنگ و بوی پیغمبرشان را از یک عالم ربانی دریافت کردند، این جور دورش چرخیدند. اینها اگر دور پیغمبر بودند، میگذاشتند جنگ احد بشود، تلخیها پیش بیاید؟ میگذاشتند امیرالمؤمنین آن جور در کوفه، در مسجد کوفه با مظلومیت خطبه بخواند، از تنهایی خودش ناله بکند؟ میگذاشتند امام مجتبی را سجاده از زیر پایش بکشند، دستش را ببندند، تحویل دشمن بخواهند بدهند؟ میگذاشتند کربلا بشود، امام حسین بیاید فریاد بزند: «هل من ذابٍّ یذبّ عن حرم رسول الله؟» به هیچکس کمکش نکند؟ این مردم بینظیر، این مردم فوقالعاده، این مردم عاشق، این مردم با غیرت. تازه وقت نشان دادن این عشق است به درگاه الهی، به درگاه اهل بیت که: «ما با این یادگار شما این جور رفتار کردیم.» اگر میشد تکتکمان جانمان را فدا میکردیم، آن صبح نهم اسفند آسیبی به این مرد الهی وارد نشود. ولی نشد. از تقدیر و از اراده ما خارج بود.
این چند وقت هم هر کاری از دستمان بر آمده، انجام دادیم. هر تلاشی که توانستیم کردیم. این ایام هم از عمق جانمان داریم میسوزیم. هر تصویری که بیرون میآید، هر عکسی که بیرون میآید، این صحنههایی که حکایت از این دارد که ما دیگر این رهبر را نخواهیم دید؛ بابای رهبر. باید خداحافظی کنیم. دیدار ما به قیامت. ما چه جور دلمان بیاید سیمای نورانی او را زیر خاک پنهان کنیم؟ با او خداحافظی کنیم؟ دیگر صدای او را نشنویم؟ آن لبخندهای شیرینش را نبینیم؟ آن صدای گرمش، آن لحن پر از آرامش و امیدش؟ با چه جور زنده باشیم و از این نعمت دیگر محروم باشیم؟
یادتان است آقای شهیدمان در جلسه، یک دانشجویی برگشت گفت: «آقا، خیلی دوست دارم.» رهبر شهید در جواب این دانشجو فرمود: «خوش به حالتان. من را میبینید و دوستم دارید. من شماها را نمیبینم، ولی دوستتان دارم.» الان دیگر اوضاع برعکس شده آقا جان! الان دیگر ما شما را نمیبینیم، ولی دوستتان داریم. الان دیگر شما (ما را) از ما راضی بودین. چهار ماه در این خیابانها این زن و مرد آمدند؛ در سرما، در گرما. آقا، ما طاقت نداریم تابوت شما را ببینیم. ما حتی این کلمه "تشییع پیکر" شما هنوز برایمان قابل هضم نیست. بعد از چهار ماه ما هنوز باورمان نمیشود قراره برای همیشه با شما خداحافظی کنیم. ما هنوز منتظریم شما برگردید مصلای نماز جمعه. باورمان نمیشود به ما میگویند دیدار آخرتان در مصلی. ما هنوز منتظریم روز اول فروردین حرم جمع بشویم، شما برای ما سخنرانی کنید. باورم نمیشود شما را در حرم به خاک بسپارید.
میخواهید گریه کنید در داغ این رهبر شهید؟ بگذار من یک روضه برایتان بخوانم، هدیه باشد به روح این رهبر شهید. این رهبر امام حسینی، رهبر گریهکن، ای رهبر عاشق دل سوخته! او ما را حسینی بار آورد. خودش میفرمود: «من روضهخوانم.» او ما را اهل هیئت کرد. او ما را اهل این پرچم و بیرق کرد. الان هم کنار امام حسین است. انشاالله ما را دعا کند، سفارش ما را به امام حسین کند.
امشب اینجور برایتان روضه میخوانم: حضرت سکینه سلام الله علیها، نقل شده در مقاتل، آمد کنار بدن بیجان و بیسر باباش، امام حسین علیه السلام. علّاقه و انس عجیبی داشت سکینه به امام حسین علیه السلام. امام حسین هم همینطور. حضرت یک شعری دارند، میفرماید: «اِنّی لَاهْوَی دَارًا.» من عاشق آن خانهای هستم که خانم آن خانه رباب باشد، دختر آن خانه سکینه باشد. سکینه دختر رباب بود. در عشق به این زن و این دختر، امام حسین شعر میگفت. ببینید چه رابطه عمیق عاطفی بوده بین این پدر و این دختر.
وقتی آمدیم (بدن را دید، که برخی نقل کردند) سؤال کرد، گفت: «عمه جان، این بدن کیست؟» زینب کبری فرمود: «این بدن بابا.» گفتند از حال رفت این بچه. گفتند در همان حال و هوایی که این بچه از حال رفته بود، صدای بابا را شنید. چند خط امام حسین شعر سرودند (گفتم بچه ارتباط عاطفی داشت، امام حسین چند خط شعر به این بچه القاء کردند). من دو خطّش را برایتان میخوانم. اگر میخواهید اشک بریزید، امشب یکیاش این است: «شِیعتی! مَهْمَا شَرِبْتُمْ مَاءَ عَذْبٍ فَاذْکُرُونِی.» «به شیعیان من بگو، دخترم بگو، هر وقت آب گوارا خوردید، آبی خوردید که به جونتون نشست، تشنگیتان برطرف شد، بیا دلم تشنه.» من یک جملهای فرمود، میخواهم با این جمله هم برای امام حسین گریه کنید، هم برای رهبر شهیدمان: «شِیعتی! مَهْمَا شَرِبْتُمْ مَاءَ عَذْبٍ فَاذْکُرُونِی، اَوْ سَمِعْتُمْ بِشَهیدٍ اَوْ غَریبٍ فَاْنْدُبونِی.» «هر جایی هر شهیدی یا هر غریبی را دیدید، برای من حسین گریه کنید.»
بگذارید من با این یک خط برایتان این جور در این ایام روضه بخوانم. تابوت رهبر شهید. تابوت نوه شیرخواره او را میبینید؟ تابوت دخترش، دامادش، عروسش را میبینید؟ میبینید چه عزت و احترامی دارد؟ میبینید با چه شور و عشقی این تابوت را میخواهند سر دست بگیرند، به خاک بسپارند؟ امام حسین فرمود: «هر شهیدی دیدید، برای غربت من گریه کنید.» فدای تو بشوم که از این عالم سهمت یک تابوت هم از یک کفن هم برایت دریغ کردند، یا اباعبدالله! فدای تو بشوم که بچه کوچکت را در خرابهها دفن کردند.
خب آن یک بیت بعدی را برایتان بخوانم، اگر میخواهید اشک بریزید. فرمود: «لَیتَکُمْ فِی یَوْمِ عَاشُورَاءَ کُنْتُمْ تَنْظُرُونِی.» «دخترم سکینه، به شیعیانم بگو: کاش روز عاشورا شماها بودید، یک صحنهای را همهتان زیارت میکردید، میدیدید.» معلوم میشود امام حسین یک جایی در عاشورا جای همه ما را خالی کرده. یک جایی گفته: «کاش همهتان بودید.» دیدین صحنه را میدیدید! معلوم میشود اوج غربت و مظلومیت امام حسین این صحنه بوده. «خَیْفٌ مِنْ تَسْقِیلِ طِفْلِی أنْ یَرْحَمُونِی.» کاش بودید میدیدید برای بچه شیرخواره آب طلب کردم، زورشان آمد به من رحم کنند، زورشان آمد به این بچه رحم کنند! بچه را با تیر سهشعبه سیراب کردند.
الا لعنت الله علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.
خدایا، در فرج آقامان امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار دهد. اموات علما، شهدا، فقها، امام راحل، امام شهیدان را در حقوق ذویالارحام التماس دعا اصحاب، سر سفره با برکت حضرت علی اصغر مهمان بفرما. شب اول قبر حضرت علی اصغر را به فریادمان برسان. شر ظالمین را به خودشان برگردان. آمریکا و اسرائیل جنایتکار را نیست و نابود بفرما. رهبر عزیزمان را حفظ و نصرت (عنایت) بفرما. رزمندگان اسلام را غلبه و فتح و نصرت عنایت بفرما. بیماران اسلام را شفای عاجل و کامل عنایت بفرما. حاجت حاجتمندان را به فضل و کرمت حاجت روا بفرما. در دنیا زیارت، در آخرت شفاعت اهل بیت را نصیب ما بفرما. هرچه گفتی و صلاح ما بود، هرچه نگفتی و صلاح ما میدانی، به فضل و کرمت برای ما رقم بزن. بانبی و آله. رحم الله من قرأ الفاتحة مع الصلوات.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوم: درسهای محاسبه درست از زندگی زهیر بن قین
خطای محاسباتی
جلسه پنجم: فرعون در دام تقدیر؛ نصرت الهی در قلب دشمن
خطای محاسباتی
جلسه ششم: جنگ وجودی؛ جایی که مذاکره معنا ندارد
خطای محاسباتی
جلسه هشتم: نظام محاسباتی قرآن و عبور از خطاهای راهبردی
خطای محاسباتی
جلسه نهم: چرا ایمان بدون امتحان پذیرفته نیست؟
خطای محاسباتی
جلسه دهم: استدراج الهی؛ غافلگیری دشمن در اوج غرور
خطای محاسباتی
جلسه یازدهم: بهشت، جای ادعا نیست؛ میدانِ جهاد و صبر است
خطای محاسباتی
جلسه دوازدهم: وفا با خائن، خیانت است
خطای محاسباتی
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات خطای محاسباتی
جلسه هفدهم: جهان اول، امت مؤمنان است نه ثروتمندان
خطای محاسباتی
جلسه بیستم: از غریزه تا وظیفه؛ مرز ایمان و جاهلیت
خطای محاسباتی
جلسه پانزدهم: شهید؛ برنده واقعی معامله با خدا
خطای محاسباتی
جلسه پنجم: فرعون در دام تقدیر؛ نصرت الهی در قلب دشمن
خطای محاسباتی
جلسه هجدهم: خون بر شمشیر پیروز است؛ یک شعار نیست
خطای محاسباتی
جلسه نوزدهم: ربّیون؛ یاران خستگیناپذیر پیامبران
خطای محاسباتی
جلسه ششم: جنگ وجودی؛ جایی که مذاکره معنا ندارد
خطای محاسباتی
جلسه هشتم: نظام محاسباتی قرآن و عبور از خطاهای راهبردی
خطای محاسباتی
در حال بارگذاری نظرات...