جلسه پانزدهم: شهید؛ برنده واقعی معامله با خدا
در گیرودار نبردی که نه در میدانهای مرزی، بلکه در ساحت باورها و دستگاه محاسباتی انسانها جریان دارد، «جاهلیت مدرن» میکوشد با ابزار ترس و تقلیل حقیقت دین به پوستهای بیجان، اراده مؤمنان را به سازش وادارد. این مجموعه با واکاوی سیره ربّانیون و شاخصههای ذهن قرآنی، پرده از سازوکارهای پیچیده جنگ شناختی برمیدارد تا تفاوت میان دینداری کاسبکارانه و حقیقتِ «صبرِ مؤمنانه» را در بزنگاههای تاریخی عیان سازد.
در محاسبهی غلط، فرار از جنگ، مایهی نجات است! حال آنکه، اسباب مرگ فراوانند.[8:15]
درمحاسبهی پیامبر(ص)؛ آنچه در راه خدا هزینه شد، باقی و آنچه به ظاهر مانده، فانیست![16:40]
تبیین آیاتِ مربوط به محاسبات درست، از نگاه پروردگار.[22:30]
استدلالهای روایی، در اثبات سعادتمندی شهدا[24:00]
حکایت ایمان آوردن و به شهادت رسیدن سفیر روم در مجلس یزید.[30:50]
روضه؛ آه از نعل تازهی اسبها و پیکر بیجان نور دیدهی زهرا…[35:00]
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
در سوره مبارکه آل عمران، در آیاتی که بعد از جنگ اُحُد نازل شد، به یک تعدادی از خطاهای محاسباتی مردم، اشکالات و اشتباهاتی که در دستگاه محاسباتی آدم پیش میآید اشاره میکند. قرآن از آن تعبیر میکند به «ظن کار جاهلیت»؛ مربوط به دورانی که هنوز پیغمبر نبود، قرآن نبود و بعضیها با اینکه کنار پیغمبر، در دوران پیغمبر بودند، منتقل نشدند به فکر، به فرهنگ معارف. اینها در جاهلیت خودشان ماندند. برای همین در همین آیات فرمود: «اگر پیغمبر از بین شماها برود، «انقلبتم علی اعقابکم»، دوباره برمیگردید به همان روزگار.» یعنی گویی شما هنوز در همان افکار جاهلیت هستید، فقط حالا یک احساسات و هیجاناتی کنار پیغمبر دارید که اگر پیغمبر برود، فروکش میکند و دوباره همان افکار در بین شماها زنده میشود. با رفتن پیغمبر، همان خیالات، همان توهمات، همان محاسبات دوباره خودش را نشان میدهد.
افکار جاهلی چه جور افکاری است که دیشب عرض کردیم (البته برق رفت و بعد هم تعداد زیادی از عزیزان تشریف بردند، بعد دوباره آمد، با یک چند دقیقه بعدش صحبت کردیم، دوستان تشریف نداشتند. البته تعدادی حضور داشتند، در تاریکی و گرما و اینها نشسته بودند.) و قبل و بعد خاموشی این نکته را عرض کردیم که این جاهلیت، «جهل» در برابر «علم» نیست. به قول کسی میگفت: «اگر قرآن همین یک دانه آیه را داشت، بس بود برای اینکه آدم این کتاب را معجزه بداند.» میفرماید: «اللهُ یُضِلُّ مَن یَشَاءُ علی علم.» بعضیها را خدا گمراه میکند. خدا گمراه نمیکند، او خودش میخواهد مسیر گمراهی را طی کند ولی خدا فضا را فراهم میکند. بعضیها را خدا گمراه میکند در عین اینکه علم دارند. اگر قرآن این را گفته بود، بشر هیچ وقت فکر نمیکرد که میشود آدمی بداند و اشتباه کند. قرآن این را میگوید، از معارف ناب. چرا؟ چون همه بار هدایت روی دوش دانستن نیست، با علم مشکلات حل نمیشود، با عقل. به تعبیر یکی از اساتید بزرگوارمان، از آن جملات ناب که آدم میتواند در زندگیاش بشنود. خیلی این جمله، جمله دقیق و درستی است. میفرمود: «در جهنم، عالم زیاد است ولی عاقل نیست. عاقل در جهنم نیست. عالم در جهنم زیاد است.» چرا؟ اتفاقاً اوضاع جهنمش از بقیه بدتر است. البته آن علم واقعاً علم نیست، اسمی از ظاهر است؛ مثل بلعم باعورا و دیگرانی که حالا قرآن به آنها اشاره میکند.
مشکل چیست؟ مشکل در عدم عقلانیت است. عقلانیت یعنی چه؟ یعنی محاسبات غلط. گاهی آدم باسواد هم هست ولی حساب و کتابش همهاش در همین مسائل ظاهری است. خدا را، قیام را، بهشت را در هیچ جای زندگیاش، هیچ جای کارهایش، در حسابش نمیآورد. «این کار را انجام بدهم چقدر سود دارد؟ چقدر پول دارد؟ برندم چه میشود؟ نتیجهاش چه میشود؟ رزومهام چه میشود؟» بابا! «ثواب هم دارد یا ندارد؟ به درد بهشتم میخورد یا نمیخورد؟ فلان کار را ترک کنم، نجات از جهنم خاصیت دارد یا ندارد؟» کف آن چیزی که پیغمبر میخواهد در محاسبات ما بیاید این است. لااقلش این است که ما بهشت و جهنم را به حساب بیاوریم، خدا را به حساب بیاوریم، تقدیرات خدا را به حساب بیاوریم، همه چیز را نسبت ندهیم به همه مسائل ظاهری.
یک روایتی داریم، روایت قشنگی است و به بحثمان هم مرتبطه. میگوید: وقتی که خدای متعال تقسیم کار کرد (بگذار به زبان بنده، به تعبیر بنده)، تقسیم کار کرد بین چهار تا ملک اصلی. خب، همه ملائکه تحت فرمان این چهار تا ملک هستند: حضرت جبرائیل، حضرت میکائیل، حضرت اسرافیل و حضرت عزرائیل. حالا یک جوانی در موکب اربعین میگفت که: «این سه تا که بیکارند، یکیشان فقط فعال است.» گفت: «الان وحی نمیآید، جبرئیل که کاری نمیکند. میکائیل هم که رزق و روزیمان که به هم ریخته.» گفتش که: «اسرافیل هم که میخواهد بیاید یک صور بزند.» همهاش کلاً گفت: «اونی که فعال بین این چهار تا، حضرت عزرائیل است. بقیه دیگر در قضیه نیستند.» ملک اعمال ما، ملائکه اعمال ما تحت نظارت حضرت اسرافیلاند. خبر روز تقسیم روزی و داستان روزی و اینها دست ملائکهای است که تحت فرمان حضرت میکائیلاند. معارف و حقایق و علم و فهم و این مسائل هم همین گفتگویی که من و شما میکنیم، مطلبی که به ذهن بنده میآید، به گوش شما میرسد که شما میفهمید، اینها همهاش به واسطه ملائکه دارد انجام میشود؛ ملائکهای که تحت فرمان حضرت جبرئیلاند. البته مرگ و میر هم تحت فرمان ملائکه زیر دست حضرت عزرائیل است.
میگوید: خدای متعال تقسیم کار کرد بین این چهار تا ملک. به قول ما حالا آن عالم ملائکه خب عالمش خیلی با ماها فرق میکند. به زبان ما، عزرائیل اعتراض کرد، گفت: «خدایا! من شدم بدهکار داستان؟ که هرچی نقش خوب بود دادی به اینها، الان همه از من متنفر میشوند، هی اسم من که میآید میترسند و بد و بیراه میگویند و اینها.» حالا مضمون این روایت این است، خدای متعال فرمود: «غصه نخور، آنقدر مردم مرگ و میر را به چیزهای ظاهری نسبت میدهند، کسی اصلاً به یاد تو نمیافتد. آن میگوید سرطان گرفت، آن میگوید سکته، تصادف کردم، میگوید کرونا. آنقدر مردم مشغول ظواهرند، آنقدر مشغول امور ظاهریاند، کسی اصلاً به تو فکر نمیکند، کسی حواسش به تو نیست.» این حرف درستی است. البته خب ما در هر صورت با حضرت عزرائیل بالاخره اسمش میآید میترسیم. فرقی نمیکند. رفاقت داشته باشیم. در روایت هم دارد، امیرالمومنین و پیغمبر اکرم لحظات مرگ مومن کنارش حاضر میشوند. پیغمبر خطاب میکند، میفرماید که: «جان عزیز من را، این شیعه ما را، این مومن ما را با مراقبت، باهاش رفاقت نشان بده.» یا رسول الله! «یک طوری من این را در آغوش میگیرم و میبرم که مادر بچه کوچکش را در آغوش نمیگیرد. شما غصه من را نخورید.» در نهایت مدارا و رفاقت جان را میگیرد.
در روایت هم دارد، برای مومن هیچ لذتی بالاتر از دیدن حضرت عزرائیل موقع مرگ نیست. آنقدر که با چهره جذاب و آن هیبت معنویت و نورانیت و رفاقت و صمیمیتش دلرباست. البته برای کافر هم سنگینترین لحظهاش، لحظه مرگ است. در هر صورت اینها مربوط به این است که ما محاسباتمان، محاسبات عادی است. همه زندگی را به همین چیزها خلاصه میکنیم و این خودش زمینهساز یک سری اتفاقات میشود. این آیاتی که در این سوره مبارکه است که مربوط به داستان جنگ اُحُد است که من میخواهم چند تا آیه را اگر بشود سریع بخوانم، این دهه شب بحث به یک جایی رسیده باشد.
خیالشان به این است که آقا مثلاً ما میرویم جلوی شمشیر میایستیم، شمشیر میخوریم و کشته میشویم. خب البته درست است، بله شمشیر آدم را میکشد. اینش محاسبش غلط نیست ولی این محاسبه که اگر از شمشیر فرار کنی دیگر نمیمیری، این غلط است. اینی که جلوی شمشیر بایستی، شمشیر بهت بخورد، ممکن است بمیری، درست است، اینش اشکالی ندارد ولی اینکه فکر کنی فرار کنی زنده میمانی، غلط است. برای اینکه تو خیال کردی فقط شمشیر است که میکشد. تو میخواهی فقط به همین چیزهای ظاهری نسبت بدهی. نه! «وَلَوْ کُنتُمْ فِی بُرُوجٍ مُّشَیَّدَةٍ». تو در برج هم باشی، تو در استخر هم باشی، توی طبقه بالای برج که آن طبقه خاصی که حالا قیمتهایش هم نجومی و اینها است، پنت هاوس. تو در پنت هاوس هم اگر باشی، عزرائیل که نمیگوید: «آقا اینجا خیلی راه دور است، من میخواهم بالا بروم، کمردرد میشوم، هر وقت آمد پایین جانش را میگیرم. اینجا خدایا برج است، من نمیتوانم، این من فقط میدان جنگ در راسته کارم است، دستم آنجا میرسد.» اینها توهمات احمقانه است. مگر برای جبرائیل، برای عزرائیل فرقی میکند؟
در روایت دارد، آن جوان سلیمان شنیده بود (سلیمان نبی) که «تو عمرت به دنیا نیست و اینها، از دنیا میروی و اینها.» گفته بود: «مرا بفرست هندوستان.» روایت عجیبی است. حضرت سلیمان سوار قالیچه میشد و هم خودش و هم بقیهشان را میتوانست سوار بکند. «غدوها شهر و رواحها شهر.» یک صبح که حرکت میکرد، راه یک ماه را میرفت، یک غروب که برمیگشت، راه یک ماه را طی میکرد. این آیه در سوره سبأ است. این جوان گفت: «تو باد در اختیارت است، مرا بفرست بروم هند.» گفته بود: «خطرناک بود گرفته بشود.» از فلسطین فرستادش هند. فلسطین کجا؟ هند کجا؟ تا رسید هند، در روایت نگاه کرد، حضرت عزرائیل (علیهالسلام) دارد میخندد. به قول ما، برگشت گفت: «چرا میخندی؟» میخندی! «من از دست تو فرار کردم.» گفت: «خدای متعال به من فرمود برو هند، جان این را بگیر. من گفتم خدایا این در فلسطین است، غصه نخور تا تو برسی او هم رسیده. ماموریتم این بود که در هند جان تو را بگیرم.»
این فکر میکند مثلاً جابهجا که شد دیگر مثلاً عزرائیل میآید، یک کم میگردد، پشت ستونها نیست و اینها، دیگر خب قایم شده دیگر از دستم در رفته. سری بعد که بیایم دیگر میبرم، همان نقطهای که باید ببرمت، میبرم.
تو این ایام جنگ، حالا خود ما که یک خاطره تلخ داشتیم، چند بار هم گفتم حالا بی مناسبت نیست بگویم. بالاخره محاسبات ماها. جنگ ۱۲ روزه که خب تهران بودیم و قم بودیم و این جنگ دوم هم اوایلش قم بودیم. بنا بود دهه دوم بنده دهه دوم ماه مبارک، منبر داشتم. حسینیه حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) برای سپاه رسول الله، تهران. حسینیه حضرت اسراء برای هوافضا. با هم که قرار گذاشتیم گفتم: «آقا میآیم به شرط اینکه جنگ نشود.» گفتند: «ناموساً نه، حاج آقا! جنگ چیست؟ انشاءالله در خدمتتان هستیم.» اما همین دو تا را هم میزدند، یعنی کلی شهید دادند این بچهها. دیگر ما دهه دوم همه پاسدارها قرار بود برویم که دیگر آنها رفتند، خودشان شاگردی اهل بیت را میکنند. بعضی دهه سوم هم بنا بود یک تعداد زیادی از این دانشجوهای حرم امیرالمومنین (علیهالسلام) یک دوره ۱۰ روزه کلاس چند ماهه انجام بدهند، تعطیل شد. دیگر ما هم که خب بنا به سنت همیشه و اینها مشهد میآمدیم. گفتم: «خب، پاشویم برگردیم برویم مشهد. برویم لااقل منبر و جلسه و به کارهایمان و خانواده به خانوادهشان سر بزنیم و اینها.» البته تو دلمان هم بود که خب بالاخره مشهد امن است. انکار نمیکنم، حاشا نمیکنم که این هم بالاخره بود تو ذهن که خب اینجاها را میزنند. پردیسان قم را زدند، ما همان شبها پردیسان قم منبر داشتیم. در قم همان روزی که دبیرخانه خبرگان را زدند، بنده در همان مسیر در خیابان بودم.
خدمت شما عرض کنم که گفتیم خب بالاخره این هم هست دیگر، حالا ما که به خاطر این نمیمانیم ولی این هم هست بالاخره هم امام رضا و زیارت و منبر و فلان و اینها. امنیت هم خب الحمدالله کنار اینها هست. خدا را شکر، روزهها را هم باید بگیریم. منبر داشتیم، ۱۲:۱ طول کشید. حرکت کردیم، راه افتادیم و روز شب استراحت نکرده بودیم و خسته و کوفته و گفتیم میآییم تو جاده دیگر، حالا بعد نماز صبح یک جایی استراحت میکنیم، میزنیم کنار، میخوابیم. سحری هم پشت فرمان خورده بودیم. حالا ما معمولاً تنهاییم، مسیر را یک تنه میآییم و این بچهها ماشاءالله آنقدر اذیت میکنند و شب میآییم که اینها بیدار نباشند، پدر ما را درمیآورند. شبانه راه است معمولاً. وقتهای دیگر قهوه آدم پشت فرمان با بدبختی تا اذان صبح، نماز بخوانیم بعدش بخوابیم. پلکمان سنگین شد به شدت. یک لحظه من احساساتم این شکلی شد که فکر کنم شب آخر عمر ماست دیگر، به دلم الهام قشنگ شکل گرفت که خب دیگر ما رفتنی هستیم. گفتم: «خدایا! این پا منبریهای ما دارند شهید میشوند، پاوههای پاسداران شهید میشوند. این همه از پای منبر ما، جلسات ما هی پیام میدهند فلانی شهید شد، شهید شد. ما استادی نبودیم، مرشد اینها بودیم، بالا منبر میرفتیم. در جاده چپ کنیم بمیریم، خیلی بد است.» حالا دنبال این نبودیم که مثلاً قیامت، میگفتیم برای آبرومون بد است. قیامتش در حال فرار از جنگ بود تو راه چپ کرد و مُرد، شاگردش هم تو میدان تو خط مقدم کشته شد.
در حال و احوال بودیم و چشممان هم سنگین و اینها، دنبال این بودیم که استراحتی بکنیم و اینها. یکهو دیدم در اثر تصادف با یک ماشینی از خواب پریدم و نصف ماشین از جلو تا عقب همه خورده بود و حالا داستان چی بود؟ ما داشتیم میرفتیم چپ کنیم، یعنی ماشین به سمت شانه خاکی سمت چپ جاده که اتفاقاً ارتفاع هم داشت. یعنی میرفتیم یک چند تا ملق هم زده بودیم. همان لحظه خدای متعال با فضل و کرم و لطفش به ما رحم کرد. یک ماشینی میآید از ما سبقت بگیرد، همان لحظه من میخورم به این ماشین. همان لحظه از خواب پریدم و خب البته ماشین هم هزینه سنگین برداشت. بعد آمدیم دیدیم آقا لاستیک و چقدر داستان داشتیم، چقدر قضایا که به طور طبیعی زنده ماندن ما تو این واقعه عجیب بود.
بعد با خودم گفتم: «نگاه کن آن امنیت و اینها را میگفتی مثلاً عزرائیل در قم دارد جان اینها را میگیرد و اینها نه، در جاده مشهد هم، در خود مشهد هم. حالا این را که ما خوب قسر در رفتیم از دست حضرت عزرائیل، همینجا هم یک سلامی محضرش عرض میکنم، عرض ارادت.»
دو تا داستان دیگر من این ایام شنیدم، برایم جالب بود. خانوادهای از تهران پا شده بودند بیایند مشهد. گفته بودند فامیلهایشان بهشان گفته بودند: «آقا اینجا امن است.» آن بندگان خدا دیگر تو راه چپ کرده بودند، همه پنج تایشان از دنیا رفته بودند. یکی دیگر شنیدم از تهران. این را باز یکی دیگر از اقوام که در قم بود تعریف کرد. محلهای در قم را زده بودند، نزدیک هم بود. به اقوام میگفتش که فامیلشان به اینها گفته بود: «بابا چیست شما در تهران ماندهاید؟ هی میکوبند و میزنند اینها. بیایید قم لااقل اینجا امنتر است.» همان شب بندگان خدا میآیند و در آن محله و یکی از این بچههای هوافضا میآید به مادرش سر بزند و همان بزرگوار را میزنند. محلههای اطرافش هم، آن خانههای اطراف محله هم میخورد. وانت پرت شده بود سر کوچه توی مغازه. آنقدر که این حجم انفجار. این بندگان خدا مسافران مهمانها از تهران پا شدند رفتند آنجا که در امان باشند، همان شب همهشان به شهادت رسیدند. کارشان تمام شد. اینها محاسباتی است که ماها گاهی در خیالاتمان به اشتباه میآید.
فکر میکنیم از دست عزرائیل جستیم، راحت شدیم. «داشت نزدیک بود من را بگیرد، دیدی زدم تو جاده و رفتم مشهد. اینجا که دیگر نه.» نه، همان جنگ ۱۲ روزه. ۱۲ روزش هم که تهران و جاهای دیگر همه کشته شدند. مشهد مثلاً در امان بود. یک دو شب اینجا اغتشاشات شد به اندازه کل کشور تعداد شهدایی بود که حالا در مشهد. غرضم این است، اینها محاسبات است.
یکی از آن محاسبات این است که ما فکر میکنیم از دست تقدیر خدا درمیرویم. این یکی دیگرش این است: چیزی که در راه خدا خرج میشود را فکر میکنیم از کیسهمان رفته است. این هم جز آن محاسبات غلط است. یک چند کلمه هم در مورد این صحبت بکنم، عرضم را تمام کنم، طولانی نشود.
شبهای قبل عرض میکردم، فکر پیغمبر شاخص عقلانیت است. هر که اینجوری فکر نکند در جاهلیت است. در روایت دارد، پیغمبر اکرم قربانی کرد. به همسرش فرمود که: «توزیع کردند، پخش کردند، یک مقدار مانده بود.» حالا یخچال و اینها که آن دوره نبود، به جای نگهداری میکردند که خراب نشود. فرمودند که: «این آمار گوسفندی که قربانی کردیم به من بده. چقدر توزیع کردیم؟ چقدر پخش کردیم؟» مثلاً حالا به قول ما برگشت گفت (حالا من عددش دقیق خاطرم نیست) برگشت گفت: «یا رسول الله! مثلاً ۵۷ تکهاش رفته، سه تکهاش مانده.» چرا برعکس میگویی؟ «این ۵۷ تکهاش مانده، سه تکهاش رفته. اونی که برای خدا رفته، مانده. بقیة الله خیر لکم إن کنتم مومنین.» اونی که برای خدا هزینه میشود میماند، اونی که برای خدا هزینه نشده، رفته. چقدر این فکر، فکر بلندی است. این را بهش میگویند محاسبه درست.
«آقا این ما به ازاء پیدا کرد، این شد بهشت، این شد رضایت الهی، قرب الهی، پاداش الهی.» چی چیاش رفته؟ مثلاً ما میگوییم آقا یک بچهام شهید شده، سه تا بچه دیگر هم مانده. نخیر! یک بچهات مانده، سه تا بچه دیگر معلوم نیست چه بشود. او، این نگاه درست است. چیزی که در راه خدا رفته که نرفته، آن مانده. ماها رفتنی هستیم. این نفسهایی که برای غیر خدا رفته، آنها نابود شده. اونی که برای خدا رفته که نابود نشده. پولی که برای مسجد هزینه شده، پولی که برای هیئت هزینه شده، برای امام حسین هزینه شده، این که نرفته.
ما یک جوری هم میخواهیم مثلاً حالا امثال بنده دیگر، خب باز ذهن سادهای که داریم. امثال من تخفیف هم بگیریم و مثلاً خوشحال میشویم. مثلاً دفتر مرجع میرویم، ۵ تومان خمس را مثلاً ۴ و ۵۰۰ که میکنیم، احساس میکنیم ۵۰۰ تو سودیم. یک حسی داریم، یعنی احساس میکنیم مثلاً الان آن حسی که رابین هود بعد دزدی نداشته، ما داریم از شدت شعف. «۵۰۰ تومان از حاج آقا کندم.» از خدا مثلاً رفتم توضیح دادم، گفتم: «آقا حاجتمان چی میشود؟» حالا بنده خدا، من میشناسم بعضیها را، روی پول میخوابند، به مکه و اینها که میرسد دیگر زورشان میآید. بعد مثلاً حالا هزینههای الکی، ۱۰ پرس ۱۰ مدل غذا مثلاً تو عروسی، هیچ فشار آبرومندانه نیست. نه اینها اشکال ندارد. به هر حال مردم میآیند حرف میزنند پشت سرمان. آقا چه مدل؟ با دو مدل نهایت. این همه بریز و بپاش، این همه هزینههای الکی، خرجهای این شکلی که میرسد، یک جوری میرود حاج آقا را راضی میکند، «خمس که به ما تعلق نمیگیرد هیچی، تازه یک چیزی زکات به ما تعلق میگیرد، باید پول به ما بدهید.» میروی یک جوری صحبت میکنی.
حالا یک شوخی بکنم، بخندید، خستگیتان دربیاید. میگفت، یکی از دوستان ما میگفت: «ما توی ارتش بودیم، سرباز بودیم.» بعد رفع خستگی شب آخر میگفتش که: «یک امیر داشتیم، سرهنگ داشتیم توی عقیدتی ارتش.» میگفتش که: «این بنده خدا خیلی هم شوخ بود، خیلی بانمک بود، هم جدی بود، رک هم خیلی بانمک.» گفت: «یک سربازی دنبال این بود که جذب عقیدتی بشود.» خب عقیدتی افراد خاصی را میگیرد. مثلاً یکیشان مداح است. دیگر مثلاً مداح باشد خب عقیدتی هم به هر حال مزایایی دارد برای وضع سربازها. «خب، جناب سرهنگ! من مداحی بلدم. میشود من را جذب کنید و اینها؟» «فلان ساعت دفتر من، تست بگیرم ببینم چه جوری هستی.» شعر سوزناک بود، حفظ کرده بود که بیاید بخواند، یک اشکی از این سرهنگ در بیاورد و جذب بشود و اینها. روضههای مکشوفه سنگین، از این ور و از آن ور و هی گفت و گفت و گفت. «ما نگاه میکنیم.» گفت: «تموم شد این سرباز؟» «جناب سرهنگ! چطور بود؟ جذب میشوم؟» گفت: «پاشو برو بابا! یک جور روضه خواندی من فهمیدم امام حسین مقصر بوده. هرچی مصیبت بود از این ور آن ور سرهم.»
حالا بعضی از ماها به حساب و کتابهای اینجا که میرسد، یک جوری میرویم با خدا میشویم، چیز میکنیم، صحبت و گفتگو اینها که باید یک چیزی هم خدا به ما بدهد. چیزی که تعلق نمیگیرد. «نه خمس به گردنمان میآید، نه زکات میآید، نه صدقه. اصلاً به من واجب است. من خودم صدقه. خودم صدقه فطریه. فطریه باید به من بدهند.» یک جوری برخورد میکنیم با قضیه. چرا؟ چون حس میکنیم از کفمان رفته. هر چقدر که نره، «از خرس کندن غنیمت است.» ذهن بعضی ماهاست دیگر. هر چقدر بکنیم، بردیم. در حالی که اولیاء الهی چطورند؟ هرچی بیشتر میدهند، خوشحالاند.
حضرت ابراهیم (علیهالسلام)، حالا فیلمش را ساخته بودند، دقیقاً چپه به قول مشهدیها و چپ ساخته بودند. البته فکر کنم سبزواری این ور، چپه خیلی غلیظ. میگفتش که تو فیلم، حضرت ابراهیم آمد سر ببرد اسماعیل را. یکم اینجوری چشمانش هم بست و کشید و دید سر نمیبرند. خوشحال شدیم، بچه را بغل کرد، تو فیلمی که ساخته بودند با هم میرقصیدند. حضرت از پیغمبر خدا ابراهیم و اسماعیل میرقصید. «خدا را شکر.» تاریخ که میگوید چیست؟ میگوید: هی چاقو را محکم کشید، محکم کشید، محکم کشید، دید نمیبرد. به گریه افتاد، به زاری افتاد، به ضجه و ناله افتاد: «خدایا! از من قبول نمیکنی. در من چه دیدی؟ من را محرومم کردی.» ببین چه نگاهی است. افق درست.
من چند تا آیه بخوانم برایتان تو این آیات، عرضم را تمام کنم. یکیاش این است، مربوط به شهدا که خب همه شنیدید. آیات معروف قرآن کریم است: «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ.» مُرد رفت، بچهاش از دستش رفت. همین یک دانه بچه شد سرمایهاش، این را دارد. این یکی. بعد هم حالا این آیات خیلی آیات جالبی است. میفرماید این منافقین متلک میانداختند، میگفتند که مثلاً: «آنقدر دادی؟ مثلاً داداشت رفت کشته شد؟ آخی بگردم، بدبخت، پسر خوبی هم بود، جوان بود. اگر پیش ما میماندی، حرف گوش میدادی، که اینجور نمیشد.» میگفت: «بعضیها بعضی متلک میاندازند که اگر حرف ما را گوش میدادید، جنگ نمیرفتید، جهاد نمیرفتید، این هزینهها و بدبختیها را هم نداشتید.» چند تا آیه است در جواب حرف اینها. خیلی قشنگ، خیلی سریع بخوانم. میفرماید که: «وَلَئِن قُتِلْتُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِّنَ اللَّهِ وَرَحْمَةٌ خَیْرٌ مِّمَّا یَجْمَعُونَ.» به به! چقدر این افق قشنگ است. میگوید: اونی که در راه خدا کشته میشود، اولاً مغفرت است، همه این گناهها و اشتباهات و خطاهایی که تو عمرش داشته. تو روایت دارد، اولین قطره خونی که از شهید بیرون میآید، خدا همه را میبخشد. همان لحظه جان دادن بهشتش را میبیند. هفت تا مقام دارد. لحظه اول جان دادن، همسران بهشتیاش میآیند به استقبالش و قضایای بعد. دیگر چی؟ «وَرِضْوَانٌ مِّنَ اللَّهِ وَرَحْمَةٌ خَیْرٌ مِّمَّا یَجْمَعُونَ.» رحمت خدا بهتر از همه چیزهایی است که جمع میکنیم. ببین استدلال چقدر قشنگ است.
پسر بچه ۲۰-۲۵ ساله شهید شد. البته خب جگر آدم میسوزد، جوانی. این را هم به شما بگویم، هر کسی که شهید میشود بر اساس اجلش شهید میشود ولی اجل دو مدل است، این را هم بدانید. چون تکمیل آن بحث قبلی که عرض میکردم، این پرانتز را یک کمی توضیح بدهم، برگردم آیه را بخوانیم. ما دو مدل اجل داریم، یک اجل معلق میگویند، یک اجل مسمی. اجل مسمی هرچی بالا و پایین هم آدم برود، وقت دیگر برایش نوشته شده، جابهجا نمیشود، این نقطه اصلی است ولی اجل معلق نه. یعنی خدای متعال کانه اول یک بار با مداد مینویسد، این قابل پاک کردن است، یک بار هم با خودکار مینویسد، این دیگر پاک نمیشود. آن مدادی جابهجا میشود. یک صدقه میدهد، یک صله رحم میکند، یک زیارت میرود، یک دعا میکند، این جابهجا میشود. این حتی رو شهادت هم اثر دارد. پیغمبر فرمود: «اکثر اینهایی که تو قبرستان دفناند، بالاجال از دنیا نرفتهاند، به ذنوب از دنیا رفتهاند.» بالاجال از دنیا نرفتهاند، اینها خیلی هنوز عمر داشتند. آنقدر که گناه کردند، هی کم شد، کم شد، کم شد. یا بعضیها به چشم، به نظر چشم خوردن، چشم خوردن، زودتر از دنیا رفتند. حتی ممکن است شهید باشد. حالا شهید احتمالاً اهل گناه نیست. اهل گناه باشد توفیق شهادت نصیبش نمیشود ولی همین هم قابل جابهجایی است.
یک روایت برایتان بخوانم، جالب است. امام صادق (علیهالسلام) به یکی از این اطرافیانشان صحبت میکردند. کی بود؟ شب آخر با عموی من، زید بن علی، زید پسر امام سجاد بود، برادر امام باقر بود، عموی امام صادق. شهید بزرگوار و والا مقام. آیت الله بهجت میفرمود: «ایشون را باید در زمره معصومین حساب کرد.» جز ۱۴ معصوم نیست ولی ملحق به معصومین، عصمت داشته. آنقدر مرد بزرگ، خب قیام کرد و به شهادت هم رسید. شهادت هم، شهادت عجیبی شد. شهادت عجیبی. حضرت فرمودند: «کی از داستان شهادت عموی من، زید، خبر دارد؟ بگو ببینم شب آخر بنا بود عموی من زید مسجد سهله برود.» کوفه بودند، مسجد کوفه قیام کردند، در همان کوفه هم به شهادت رسیدند. یک دور دفن کردند، دوباره پیکرش را پیدا کردند، درآوردند، سرش را جدا کردند، پیکرش را سوزاندند، خاکسترش را بردند تو فرات پاشیدند، سرش را بردند ۴ سال سر دارالعماره زدند. شهادت عجیبی داشت جناب. حضرت فرمودند: «بگو ببینم کدامتان بودید شب آخر مسجد سهله؟» گفت: «آره، شرایط جور نشد و نرفت و ماند و جنگید و شهید شد.» فرمود: «اگر عموی من زید (خوب بگیرید این را کربلا، عتبات میروید به درد میخورد.) اگر عموی من زید آن شب مسجد سهله میرفت، دو رکعت نماز میخواند، خدا مرگش را شهادت مینوشت، دو سال عقب میانداخت.» شهادت با آنکه شهادت توفیق است ولی معلوم میشود جناب زید هم به اجل مسمی شهید نشده، به اجل معلق شهید میشده. حالا حالاها میماند.
نکته بعدی: «وَرِضْوَانٌ مِّنَ اللَّهِ وَرَحْمَةٌ خَیْرٌ مِّمَّا یَجْمَعُونَ.» حالا این بماند، میخواهد چهکار کند؟ یا میخواهد زور بزند، تلاش بکند، گناههایش پاک بشود یا میخواهد زور بزند، فضیلت و ثواب جمع کند این آخرت. یا میخواهد اینجا بماند پول جمع کند. بله آقا! آدم زنده میماند. غیر از این دو تا که چیز دیگر نیست دیگر. بله، یا میخواهد بماند پول جمع کند، زن بگیرد، بچهدار بشود یا ثواب جمع کند. خب اینی که شهید شد، رفت تو رحمت خدا و «وَرِضْوَانٌ مِّنَ اللَّهِ وَرَحْمَةٌ خَیْرٌ مِّمَّا یَجْمَعُونَ.» این همه عمرش بخواهد جمع کند، معلوم نیست آخر رحمت خدا بهش برسد یا نرسد. رحمت که برسد، که بهتر از همه چیزهایی است که میخواهی جمع کنی. پس اونی که باخته، اونی که شهید نشده، نه اونی که شهید شده. این یک جواب.
جواب دیگر: «وَلَئِنْ مُّتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لَإِلَى اللَّهِ تُحْشَرُونَ.» هر کسی آخر یا بمیرد یا شهید بشود پیش خدا میرود. مگر شهدا یک جای دیگر میروند؟ غیر از اموات؟ بدبخت شدند؟ باختند؟ آن یکیها خب آن دیگر مرگش بود. نه، این هم مرگش بود با این تفاوت که این نقدش کرد، تبدیل کرد به یک همچین چیزی. میفرماید: اینها همه به اجلشان بود. «الی مواطنهم» رفتند، رفتند سر وقت وقتی که باید تو خاک میرفتند. به موقعش من جان اینها را بردم. بله ممکن است اجل مسمی نبوده، اجل معلق بوده ولی اجل معلق هم که بوده باشد، بالاخره اجل همه، بالاخره به اجل میمیرند. بالاخره خدا این را نوشته بوده، زودتر از موعد نبوده. این شد نکته اصلی.
این آن افقی است که آدم اگر داشته باشد، محاسبش درست میشود. آنهایی که این افق را داشتند احساس خسارت نمیکنند. آنهایی که نداشتند بخل. «به تو میدان نمیدهم، جهاد نمیکنم.» داستان مردم کوفه هم همین است. چرا بخل در حمایت از امام حسین (علیهالسلام) به خاطر این منطق جاهلی؟ فکر میکرد اگر بیایند خرجی بکنند که از اموالشان چه از جانشان برای امام حسین، از کفشان رفته. زرنگ اونی است که مالش را اینجا بچسبد، زرنگ اونی است که جانش را اینجا بچسبد. زرنگ آنهایی بودند که با امام حسین شهید شدند. بقیهشان هم بدبخت شدند به مرگ طبیعیشان هم مردند.
وقتی حر به امام حسین گفت: «من مامورم شما را تحویل عبیدالله بدهم.» حضرت فرمودند: «تو آنقدری اجل نداری بخواهی این کار را بکنی.» خیلی این پاسخ، جوابی که امام حسین دادند پاسخ دقیقی است. به قول امروزیها نقطهزن است. یعنی تو چه اینوری باشی، چه آنوری باشی، اجلت ظهر عاشورا است. ظهر عاشورا نوشتند. «بروی نمیرسی به این کارها. بخواهی این کارها را بکنی، نیستی.» آنقدر زرنگیش به این بود که این مرگ ظهر عاشورا را تبدیل کرد به شهادت پای رکاب اباعبدالله. تا ابد همه «السلام علیک و علی اصحاب الحسین.» بهش سلام. روزی دو بار امام زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) صبح و عصر گریه کند برای امام حسین و اصحابش. «فَاَلْحِقْنی بِهِمْ.» جز آنها باشد. ببینید چه شد. میشد آن ور بایستد، یا به مرگ طبیعی بمیرد یا به دست امام حسین کشته بشود، این دیگر اوج بدبختی. به دست امام حسین.
یک قضیه را برایتان بگویم، تکمیل بحث امشب و روضه امشب. یک داستانی را نقل میکنند، هم در «مقتل الاحزان» است هم در «لهوف سید» نقل میکند به بیانهایی. در مجلس یزید که مثل یکی دو روز دیگر برگزار میشود، در ماه صفر در شهر شام. اهل بیت را که آوردند، یزید ملعون خب میدانید خبر مجلس شراب و زن و خواننده و رقاص مجلس را و کلاً مجلس لهو و لعب، مجلس گناه. یک افرادی را هم آورده بود قدرتنمایی کند. اینها به قول امروزیها این هیئتهای مهمانها از اینها هم یک تعدادی آورده بود که قدرتنمایی کند و اینها هم بروند تو منطقه خودشان بگویند و پخش کنند.
یکی از اینها یک... ببین حالا اینها مثلاً به حسب ظاهر مسلمانند ولی با ذهن جاهلیت، افکار جاهلیت. این به حسب ظاهر یهودی است ولی ببینید این یهودی، داستانش. میگوید یهودی تو مجلس حضور داشت و سر مبارک امام (علیهالسلام). سوال، «ببخشید من سوال دارم. کسی که شما کشتید میشود برای من...؟» (من میخواهم برگ خودم را بگویم.) «من مجلسی، حاکم اینها، پیروز شده بود، بگویم دشمنش کی بوده. معرفی کنم قضیه را میخواهم بگویم.» گفت: «حسین بن علی.» گفت: «خب مادرش کی بوده؟» گفت: «فاطمه بنت رسول.» گفت: «چی؟ کسی که تو کشتی، به عنوان خلیفه مسلمین کشتی، پسر دختر پیغمبرت بوده؟ اب واحد یعنی فقط یک پدر فاصله داشته؟» گفت: «من را میبینی؟ من چند، ۷۰ نسل فاصله دارم با داوود نبی. با داوود نبی هفتاد نسل فاصله دارم. هرجا تو هر محلهای بروم، من را بشناسند، خاک کف پای من را برمیدارند به سر و صورتشان میزنند، میگویند این فرزند داوود. بعد تو با یک نسل فاصله بچه پیغمبرت را گرفتی کشتی، به عنوان خلیفه پیغمبر آنجا نشستهای؟ تو حیا نمیکنی؟ تو خجالت نمیکشی؟»
بعد یک قضیهای را پرسید، گفت: «داستان کنیسه حافظ را شنیدی؟» هافر، با ه. «حالا یزید هم عصبانی شد از حرف. کی دارد؟» گفت: «نه، بگو ببینم.» گفت: «عمان و چین، یک دریای بزرگی است که حالا همین دریایی که یک جزیره است وسط این دریا. آن جزیره حالا توصیفی کرد مفصل است. این جزیره معبدی، کنیسهای دارد. این کنیسهای که مردم از جاهای مختلف راه میافتند مسیحیها، راه از تو دریا خودشان را به این جزیره میرسانند و از این جزیره خودشان را به این کنیسه میرسانند. میدانی کنیسه چیست؟ مردم میآیند طوافش میکنند، مسیحی دورش میگردند، خاکش را تبرک میکنند به سر و صورت میگیرند. میدانی چیست اینجا؟» گفت: «نه.» گفت: «اینجا یک دانه نعل. این توی ظرف طلا. این را تو محراب آویزان کردند. آنجا را معبد کردند، مردم میآیند طواف. میدانی آن نعل چیست؟» گفت: «آن هافر، یعنی نعل قاطری که حضرت مسیح یک مدتی روی این قاطر مینشسته. آن نعلی که زیر پای این قاطر بوده یادگار مانده. چندین سال مردم پا میشوند میروند از تو این دریا رد میشوند، میروند آن جزیره، میروند دور آن معبد طواف نعل قاطر حضرت عیسی. بعد تو با پسر پیغمبرت این کار را کردی؟ همچین مجلسی به پا کردی؟»
یزید برگشت گفت: «این اگر زنده بماند برگردد برود، برعکس میشود. قرار بود برود از فتوحات ما بگوید، این میرود ما را از فضائل ما میگوید، ما را رسوا میکند. بگیرید گردنش را بزنید.» گفت: «عجب! الان فهمیدم.» گفتند: «چی؟» گفت: «من دیشب پیغمبر شما را در خواب دیدم. به من فرمود: ای مسیحی! بهشت مبارکت باشد. من تعجب کردم. من مسیحی برای چی باید پیغمبر شما را در خواب ببینم؟» ببین این منطق پیغمبر و این دارد به حسب ظاهر، حالا البته اینجا تعبیر مسیحی دارد، تو یک جای دیگر یهودی دارد. این مسیحی یا یهودی به حسب ظاهر دور از پیغمبر ولی به حسب واقع از همه به پیغمبر نزدیکتر. اینجا هم اینجور فدا کرد. میگوید خودش را انداخت روی این سر بریده، آنقدر این سر را بوسید، آنقدر روی این سر گریه کرد. گرفتند، بردند، گردنش را زدند، شهید شد به امام حسین ملحق شد. چه جور خرید؟ امام حسین شهید را از کجا ورش داشتند، آوردندش چه جور شهید بشود، چه جور ملحق بشود.
روضه آخر این مسجد ماست. معلوم نیست سالهای بعد، وقتهای دیگر باشیم خدمتتان. من یک خط میخواهم روضه بخوانم. هرکی حال دارد ناله بزند، انشاءالله رحمت خدا با این نالهها جاری بشود. من نمیدانم این مسیحی است یا این یهودی است، چقدر از داستان کربلا خبر دارد؟ نمیدانم چیا را بهش گفتند؟ به حسب ظاهر خیلی اطلاعی نداشته. همانجا با امام حسین آشنا شد و همانجا هم شهید شد. ولی ای کاش بعضیها یک دو کلمه بهش توضیح میدادند. این اصلاً حال و هوایش عوض میشد. این همه در مورد این نعل آن قاطر صحبت کرد که آن قاطری بوده که حضرت مسیح مینشسته و این نعل او بوده و این چقدر مقدس و محترم است. و ای کاش یکی بهش توضیح میداد کجای کاری؟ تو داری از این نعل قاطر میگویی. تو خبر نداری ظهر عاشورا به اسبها نعل تازه زدند. تو داری گریه میکنی. آنجور احترام مسیح را نگه داشتند، اینجور به پسر پیغمبر بیاحترامی کردند. کاش در همین حد بود، کاش در همین حد بود. ده تا اسب را نعل تازه زدند، یک جوری به این بدن تاختند. آمدند به عبیدالله گفتند: «بعد تا زانوی اسب ما را طلا کن.» گفت: «چرا؟» گفتند: «لقد ردت الصدر بعد از زهری.» اول قد با این اسبها رفتیم استخوانهای پشت حسین را شکستیم، بعدش آنقدر تاختیم استخوانهای سینه را شکستیم.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دهم: استدراج الهی؛ غافلگیری دشمن در اوج غرور
خطای محاسباتی
جلسه یازدهم: بهشت، جای ادعا نیست؛ میدانِ جهاد و صبر است
خطای محاسباتی
جلسه دوازدهم: وفا با خائن، خیانت است
خطای محاسباتی
جلسه چهاردهم: جاهلیت مدرن و توهم پیروزی بدون جهاد
خطای محاسباتی
جلسه هفدهم: جهان اول، امت مؤمنان است نه ثروتمندان
خطای محاسباتی
جلسه هجدهم: خون بر شمشیر پیروز است؛ یک شعار نیست
خطای محاسباتی
جلسه نوزدهم: ربّیون؛ یاران خستگیناپذیر پیامبران
خطای محاسباتی
جلسه بیستم: از غریزه تا وظیفه؛ مرز ایمان و جاهلیت
خطای محاسباتی
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات خطای محاسباتی
جلسه بیستم: از غریزه تا وظیفه؛ مرز ایمان و جاهلیت
خطای محاسباتی
جلسه هفدهم: جهان اول، امت مؤمنان است نه ثروتمندان
خطای محاسباتی
جلسه پنجم: فرعون در دام تقدیر؛ نصرت الهی در قلب دشمن
خطای محاسباتی
جلسه نوزدهم: ربّیون؛ یاران خستگیناپذیر پیامبران
خطای محاسباتی
جلسه ششم: جنگ وجودی؛ جایی که مذاکره معنا ندارد
خطای محاسباتی
جلسه پانزدهم: شهید؛ برنده واقعی معامله با خدا
خطای محاسباتی
جلسه هجدهم: خون بر شمشیر پیروز است؛ یک شعار نیست
خطای محاسباتی
جلسه هفتم: پدیده مرجفون و هراسافکنی در جبهه خودی
خطای محاسباتی
در حال بارگذاری نظرات...