خطای محاسباتی

جلسه چهارم: عقلانیت یا ترس؛ مرز باریک تصمیم‌گیری در نظام اسلامی

00:49:25
292

در گیرودار نبردی که نه در میدان‌های مرزی، بلکه در ساحت باورها و دستگاه محاسباتی انسان‌ها جریان دارد، «جاهلیت مدرن» می‌کوشد با ابزار ترس و تقلیل حقیقت دین به پوسته‌ای بی‌جان، اراده‌ مؤمنان را به سازش وادارد. این مجموعه با واکاوی سیره ربّانیون و شاخصه‌های ذهن قرآنی، پرده از سازوکارهای پیچیده جنگ شناختی برمی‌دارد تا تفاوت میان دین‌داری کاسب‌کارانه و حقیقتِ «صبرِ مؤمنانه» را در بزنگاه‌های تاریخی عیان سازد.

معرفی
خطای محاسباتی؛ محصول ظاهر بینی و سطحی‌نگری‌ست![1:20]

قرآن؛ نسخه‌ای تعقل و محاسباتِ درست![3:50]

عصر جدید بشریت؛ دوره‌ی بالندگیِ ایمان، علم و عقلانیت، با پرچم‌داریِ امام راحل و رهبر شهید![6:00]

رهبر شهید؛ نماد کامل تفکر قرآنی، محاسبات قرآنی و شهادت قرآنی![11:30]

خدا هم‌جبهه‌ی صبوران است. و نصرت؛ وعده‌ی قطعی اوست![12:30]

ظاهر بینی در محاسبات؛ وجه تشابه انسان‌ سطحی‌نگر با حیوان![14:30]

قاعده‌ای به روایت امام‌صادق(ع)؛ «وقتی صبر تمام شود، فرج حاصل می‌شود»![24:00]

دیدگاه رهبر شهید در مورد؛ محاسبات درستِ ناشی از عقلانیت و خطای محاسباتی ناشی از ترس![32:00]

قرآن کریم؛ شیاطین روی «ترس» شما حساب کردند. راهکار «توکل» است![35:50]

روضه؛ چوب خیزران عبیدالله و بوسه‌گاه پیغمبر…[43:00]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل العقدة من لسانی یفقهوا قولی.

در جلسات گذشته در مورد خطای محاسباتی صحبت می‌کردیم که عامل تصمیمات و رفتارهای اشتباه در زندگی ما همین است. چه آن چیزهایی که مربوط به شخص خودمان است و فردی است و چه آن چیزهایی که مربوط به جامعه است. حال گاهی مسئولین خطای محاسباتی دارند، گاهی مردم ممکن است دچار خطای محاسباتی شوند. البته رهبر عزیز ما در آن بیانیه‌ای که دادند فرمودند: "مردم مراقب باشند، تاب‌آوری خودشان را از دست ندهند، تحملشان را از دست ندهند." یعنی در واقع دشمن روی از دست رفتن تاب‌آوری مردم و خطای محاسباتی مسئولین حساب کرده است. یعنی بیشتر بحث خطای محاسباتی در بین مسئولین و کمتر بین مردم، این خطای محاسباتی در فضای کلی دیده می‌شود.

کمی در مورد این خطای محاسباتی نکاتی عرض شد. عرض کردیم این خطای محاسباتی مربوط به عقلانیت است. یعنی آدم وقتی که خوب عقلش را به کار نگیرد، آن تعقلی که روی حساب باشد نمی‌گذارد آدم به خطای محاسباتی بیفتد. وقتی خوب عقل را به کار نگیرد دچار خطای محاسباتی می‌شود که عمدتاً هم عامل خطای محاسباتی این جمله است که عرض می‌کنم. جمله خیلی مهمی است. یکی از مهمترین جملات این چند شبی که خدمت شما هستیم همین است. شب‌های بعد ان‌شاءالله فرصت بشود، این را عرض می‌کنم: "مهم‌ترین عامل خطای محاسباتی، ظاهربینی و سطحی‌نگری است."

سطحی‌نگری وقتی است که آدم همه چیز را در حد همین مسائل ظاهری و سطحی می‌بیند و تحلیل می‌کند. امشب عامل خطای محاسبات چیست؟ مثلاً آقا آمریکایی‌ها چقدر بمب دارند؟ چقدر موشک دارند؟ چقدر ناو دارند؟ چقدر فلان دارند؟ ما مثلاً چقدر؟ چقدر هم‌پیمان دارند در منطقه؟ ما چند تا هم‌پیمان داریم؟ چند تا سرباز دارند؟ ما چند تا سرباز داریم؟ اگر آدم این‌طور بخواهد محاسبه بکند، کلاهش پسِ معرکه است.

قرآن کارش این است که عقل ما را راه می‌اندازد. این خیلی نکته مهمی است. ابتدای سوره مبارکه یوسف این را می‌فرماید و آیات دیگر هم هست. می‌فرماید: "اصلاً من این قرآن را فرستادم «لعلکم تعقلون»، قرآن فرستادم تا عاقل بشوید." عاقل بشوید یعنی چه؟ یعنی نظام محاسباتی‌تان درست بشود. درست حساب و کتاب کنید. خیلی از این چیزهایی که شما حساب و کتاب می‌کنید واقعاً این شکلی نیست.

شما از یک بچه اگر بپرسید، یک آدم ساده، یک آدم سطحی‌نگر که مثلاً اگر دعوا بشود، این‌ور بیست نفر باشند، آن‌ور دویست نفر باشند، کی برنده می‌شود؟ خب بچه چه جوابی می‌دهد؟ بله، می‌گوید دویست نفر. ولی همین را از قرآن که می‌پرسی چه جوابی می‌دهد؟ می‌گوید: «ان یکن منکم عشرون صابرون یغلبوا مئتین». اگر بیست نفر صبور باشید، به دویست نفر غلبه می‌کنید. وعده داده خدا. به قول این جوان‌ها گردن گرفته. ولی یک شرط دارد: این بیست نفر چه جور بیست نفری باشند؟ «عشرون صابرون». همان تاب‌آوری که رهبر عزیزمان می‌فرمود. شما بیست نفر صبور اگر باشید به دویست نفر غلبه می‌کنید. جای دیگر می‌فرماید: «کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة باذن الله». با یک محاسبه است دیگر. قرآن آمده محاسبات ما را درست کند. قرآن آمده عقل ما را به کار بیندازد.

این عین عقلانیت است. یک عده فکر می‌کنند این عین توهم است، عین شعارزدگی است. اصلاً ایمان را روبه‌روی عقلانیت قرار می‌دهند که البته در دوره‌ای این بلایی بود که کلیسا سر بشریت آورد. دوران قرون وسطی که این‌ها می‌گفتند: "اگر می‌خواهی دین داشته باشی، فکر تعطیل، عقل تعطیل، سوال نداریم، اینکه دلیلش چیست و پشتش به چی بند است و استدلال دارد و ندارد و این‌ها نداریم. ایمان ضد عقلانیت است، ایمان ضد علم است." که خب البته بعد هم از روی این رد شدند. با لودر این‌ها این‌وری داستان افراط کردند. جماعتی آمدند که آن‌وری داستان افراط کردند. رنسانس در اروپا و غرب کلاً زیرآب ایمان و دین و خدا و پیغمبر، همه را با هم زدند. پرونده این‌ها را جمع کردند، لوله کردند، انداختند یک گوشه.

ولی این دوره جدید بشریت که دوره اسلام‌گرایی است. رهبر شهید، امام فرمودند: "قرن، قرن اسلام است. قرن، قرن معنویت است." دوره جدید بشر که از انقلاب ما می‌توان گفت در بشریت این دوره شروع شد: "دوره ایمان و علم و عقلانیت." سرآمدش هم امام راحل عظیم‌الشأن و بزرگوار ما بود. بعد از ایشان هم امام شهید ما. این‌ها نماد عقلانیت بودند. نماد علم، ایمان، عقلانیت. ایمان در اوج، عقلانیت هم در اوج. چقدر این مرد عاقل بود! چقدر این مرد دانا بود! چقدر حساب و کتاب‌هایش دقیق و درست بود! یک جا شما از این مرد یک محاسبه، یک پیش‌بینی پیدا نمی‌کنی که محقق نشده باشد یا ضدش محقق شده باشد. هر چه گفت همان شد. دقیقاً همان. در مورد مردم خودش هر چه گفت همان شد. در مورد دشمنش هر چه گفت همان شد. در مورد اتفاقاتی که در دوران او افتاد. در مورد اسرائیل، در مورد فلسطین، در مورد اروپا و همین‌طور بیداری اسلامی. چه چه چه چه چه صدها مورد، صدها نمونه.

در جوانی فیلمش هست. ایشان دارد سخنرانی می‌کند، حاج قاسم سلیمانی به عنوان فرمانده نظامی کنار ایشان است. لابد دیدید فیلمش را. آقا با لباس جنگی دارند سخنرانی می‌کنند، حاج قاسم جوان کنار آقا ایستاده. ایشان فرمود: "من می‌بینم آن روزی را که هر کسی به سمت این مملکت و این ملت دست‌درازی بکند، این ملت پشیمانش می‌کند." در جنگی که ما سیم خاردار نداریم برای آزاد کردن خرمشهر. «گیریم قدرت‌های جهانی به چالش کشیده می‌شود.» این محاسبه این آدم دقیق و درست است. چقدر روشن‌بین است! عقلانیت امام عظیم‌الشأن ما، امام راحل ما، چقدر عاقل بود! چقدر تصمیماتش درست بود! به موقع بود! تشخیصش دقیق بود! عقلانیت، عقلانیت یعنی محاسبه درست. اینی که می‌گوید: "آقا یک گروه کم به گروه زیاد غلبه می‌کند." این شعار نیست، این توهم نیست. ساختار و هندسه عالم است. اونی که خلق کرده می‌گوید: "بابا من عالم را این شکلی آفریدم. تو اینجا وایسا، می‌بینی تعدادت هم کم باشد غلبه می‌کنی. فقط مهم این است که اینجا وایسی. اینجایی که من دارم بهت می‌گویم. این نقطه تسلیم نشدن، این نقطه بیعت نکردن، مثل «لا یبایع مثل یزید». تو اینجا وایسا، این یزید هزار تا گنده‌تر از او میروند، تو می‌مانی." مثل امام حسین علیه السلام. محاسبات امام حسین چقدر دقیق بود. بقیه فکر می‌کردند حضرت دارد یک کار شعار زده، احساسی، هیجانی انجام می‌دهد.

یدفعه انقلابی‌ها را متهم می‌کنند به آدم‌های هیجان‌زده، جوگیر، احساسی، بی‌فکر. البته ممکن است گاهی بالاخره در هر جمعی، در هر مردمی همه جور آدمی هست. ممکن است اینجا هم چهار تایی بیایند بالاخره خرابکاری بکنند. تبر شهرند. بعضی تبرشهرند. شهروندان می‌گویند تبر شهر. تبرشهر هم داریم. ولی غالب این‌ها نه. این رویکرد کلان این‌ها رویکرد احساسی و عاطفی و هیجانی نیست. کاملاً دقیق است، کاملاً عقلانی است. تجربه‌اش هم که هر چه اتفاق می‌افتد همین را تایید می‌کند.

رهبر شهید ما از اول می‌فرمود، از سال ۹۲ می‌فرمود: "من به این مذاکرات خوشبین نیستم." که نافش را مثل اینکه وسط مذاکرات بریده بودند. از بدو تولد مذاکره به دنیا آمده بود. این خب همه زندگیش مذاکره بود دیگر. از اول که به دنیا آمد با مذاکره به دنیا آمد. همین الانش هم با مذاکره زنده است. تنفسش با مذاکره است. این همان موقع برگشت گفت: "مگر سیاست خارجی عرصه خوش‌بینی یا بدبینی است؟ مذاکرات برد-برد است." بعد تبدیل شد به برد-خورد. مذاکرات برد-خورد. توقع داشتند. نفهمیدند، نشناختند. یک ورش برمی‌گردد به غریبه بودن یک آدم. گاهی عمامه هم سرش است. بیگانگی این آدم از معارف اهل بیت، از معارف قرآن. هر که عمامه دارد لزوماً قلبش پرچم محترم است. همه این‌ها که عمامه دارند که از من که بهترند. ولی به صرف اینکه حالا من پنج متر پارچه از سر بازار خریدم، سرم گذاشتم که این نمی‌شود. که حالا دیگر همه معارف قرآن آمد توی مغزم و دهنم و قلبم. پذیرشی می‌خواهد. باوری می‌خواهد. آدم باید خودش را منطبق بکند با آن معارف قرآن. چه تصویری دارد از مستکبرین، از طاغوت، از ظالمین، از فرعون؟

رهبر شهیدمان این بود. همه‌اش، همه‌اش محاسباتش توی این مدار بود. فکرش قرآنی بود. تحلیلش قرآنی بود. نگاهش به عالم قرآنی بود. شهادتش هم شد قرآنی. هنگام تلاوت قرآن در ماه رمضان، ماه نزول قرآن به شهادت رسید. این مرد سراسر زندگیش انس بود. تمام گفتارش، تمام حرکاتش تفسیر قرآن بود. رضوان خدا بر این مرد بزرگ و بی‌نظیر. این‌طور باید تحلیل کرد. این می‌شود عقلانیت. قرآن آمده ماها را عاقل کند. چند آیه از قرآن می‌فرماید: "من قرآن را فرستادم برای اینکه عاقل بشوی." یعنی حساب کتابتان درست بشود. از ظاهربینی و سطحی‌گرایی در بیایید. همه چیز را روی همین محاسبات ظاهری نبندی که خب او چون مثلاً سلاحش از ما بیشتر است، پس برنده است. چون تعدادشان بیشتر است، پس ما شکست خوردیم. نه. پس این چیست: «کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة باذن الله». اللهم‌الصابرین. می‌گوید: "من هر طرفی که آدم صبور آنجا باشد، منم همان‌جا هستم." حالا ده نفرند، بیست نفرند، اقلیت باشند. من خدا به اقلیت، اکثریت کار ندارم. من برای اینکه حمایت بکنم که آمار تعداد نمی‌پرسیدم که چند تاییم. من نگاه می‌کنم این‌ها چقدر راست می‌گویند؟ چقدر پاکارند؟ تا کجای قضیه ایستاده‌اند؟ فشار به چه حدی برسد، می‌زنند زیرش؟ حرفشان دو تا می‌شود؟ خوب که محک زدم، این زیر دیگ را که شعله‌اش را بالا بردم، دیدم این‌ها تا آخرش پاکارند. هر چه بشود هستم. نه از فقرش می‌ترسم، نه از جنگش می‌ترسم. همه چیزش را به جان خریدم. البته تا آن لحظه پدر این‌ها درمی‌آید. «ام حسبتم ان تدخلوا الجنة ولما یأتیکم مثل الذین خلوا من قبلکم، مستهَم البأساء و الضراء و زلزلوا». زلزله می‌شود. خوب همه این‌ها به تکان می‌افتند. تا جایی که صدای پیغمبرشان درمی‌آید. «حتی یقول الرسول و الذین آمنوا معه متی نصر الله؟» پیغمبرشان هم دیگر، بزرگشان، رهبرشان ناله استغاثه‌اش بلند می‌شود: "خدایا کمکت، کمکت چی شد؟ کجاست کمکت؟ کی می‌رسد؟" اینکه ناله‌اش بلند می‌شود، من دیگر کمک را می‌رسانم. می‌فرماید: «الا ان نصر الله قریب». می‌رسد. غصه نخور. بنشین حالا فعلاً صبرت را بکن. ادامه بده کارت را. نزدیک است، نزدیک. ولی قطعی است. برو و برگرد ندارد.

رهبر شهیدمان روی مبنای این محاسبات می‌فرمود: "خدای متعال نصرت و پیروزی را برای این ملت تضمین کرده است. خداوند راه شکست را به روی این ملت بسته است." چقدر تعابیر، تعابیر عجیبی است! شعار است؟ حرف‌های کشکی؟ اثر شکم‌سیری؟ قلدر ی؟ این‌ها منطق عالم است. این‌ها ساختار هستی است. این‌ها محاسبه دقیق و درست. آن‌طوری که عالم هست، آدم عالم را ببیند، آن شکلی محاسبه کند. وگرنه آدمی که بخواهد سطحی‌نگر و ظاهربین باشد، چه فرقی با گربه‌ها دارد؟ چه فرقی با سگ و موش و خوک و این‌ها دارد؟ آن‌ها هم همین‌هایی که می‌بینند حساب کتاب می‌کنند. می‌بیند دم تکان می‌دهد، جلوش استخوان می‌اندازند. می‌گوید: "عجب، پس اگر استخوان می‌خواهم باید دم تکان بدهم." حیوانات ظاهربینند دیگر، سطحی‌اند. عقل که ندارند بدبخت‌ها. محاسباتشان همین شکلی است. دلفین از توی آب می‌آید، می‌پرد بیرون. یک جوری پشتک می‌زند، بهش ماهی می‌دهند. "عجب! پس هر وقت بشکن زدند، یک دانه پشتک بزنم، ماهی را می‌دهند."

مذاکره و برد-برد و این‌ها هم این شکلی حساب کتاب می‌کنند که ما اگر رفتیم آنجا، به این‌ها گفتیم: "ما دیگر قول می‌دهیم به شما کار نداشته باشیم. قول می‌دهیم دیگر. توبه کنیم. دیگر حرف بد در مورد تو نزنیم. مرگ بر آمریکا نگوییم." و این‌ها. "از این به بعد قول می‌دهیم یک مقدار سویا به ما بدهید." مثلاً. نفهمیده. نه این‌ور را شناخته، نه آن‌ور را شناخته. نه ارزش ایمان را فهمیده؛ ایمان خودش را. نه درندگی این طاغوت و این کافر را فهمیده. نه سیستم عالم را فهمیده. غیرت خدا را فهمیده. نصرت خدا را فهمیده که خدا نسبت به ولی خودش، نسبت به مومنین حساس است. غیرت به خرج می‌دهد: «یدافع عن الذین آمنوا». خدا خودش مدافع است. آقا خدا هم مهاجم است، هم مدافع است، هم دروازه‌بان است! همه پست‌ها ایستاده. مدافع گل می‌خوریم؟ گل که می‌خوری روی حساب این نیست که دفاع را ول کرده. روی حساب این است که تو را می‌خواهد امتحان کند. ایستاده ببیند تا کجا هستی. اگر روی حساب اینکه همان اول که آمدی گفتی ما مومنیم و این‌ها، از همانجا دیگر خدا پشتت را می‌گیرد و این‌ها. آمدی؟ این حساب کاسبی است. ما اینجا کاسب نمی‌خواهیم. برو خوش آمدی. اگر روی حساب بندگی آمدی، آمدی بگویی من نوکرتم، پای همه چیزش هم ایستاده‌ام. اول گفتی؟ بگو خب. باشد، قبول است. می‌چلانمت. خدا چلوندن‌ها دارد. همچین می‌چلانمت. قشنگ. اصطلاح قدیمی، قشنگ، دقیقش همان که می‌گفت: کفر طرف در بیاید. قشنگ کفرت را ببینم. دیگر می‌روم. همه جور چلاندم. کفری نمانده. خب، دیگر این ایمان خالص است. از اینجا به بعدش دیگر با من است. من دیگر هوایت را دارم. حالا خیلی وقت‌ها هم به مو می‌رسد. این هم یک قاعده عجیبی است. خدا برای این چلوندن‌ها یک ملت و یک مردم را قشنگ می‌برد تا آن نقطه‌ای که به مو می‌رسد. دیگر این‌ها با خودشان می‌گویند: «حتی استیئسوا». آیا قرآن است؟ به یاس می‌رسند. دیگر خالی می‌کنند. می‌گویند: "آقا خبری نیست؟ کمکی نیست؟ تمام شد؟ نابود شدیم رفت."

حالا شما که الان این شب‌ها کنار خیابانید و با امید و انگیزه و این‌ها پرچم تکان می‌دهید. امید و انگیزه‌تان هم ان‌شاءالله برقرار باشد، ولی فعلاً روز خوشش است. فعلاً روز خوشش است. فعلاً شب‌های خوش است که توی خیابانیم و می‌شود توی خیابان آمد. و ماه بعد چی باشد معلوم نیست. دو ماه بعد چی باشد. جماعت اینجا باشیم، توی خیابان باشیم، پرچم تکان بدهیم. ماه بعد، شش ماه بعد، سال بعد، معلوم نیست ما کجا باشیم. چند تا از ما باشیم. توی دنیا باشیم. آن چند تای دیگر که توی دنیا هستند کجایند؟ مشهد، تهرانند یا سوریه، عراقند؟ توی جنگند؟ اسیرند؟ اوضاع زن و بچه چطور است؟ اوضاع اقتصادی؟ اوضاع سیاسی؟ برای هر چیزی باید آماده بود. توی دل کسی را نمی‌خواهیم خالی بکنیم، ولی برای هر چیزی باید آماده بود. امتحانات خدا سنگین است. خودش تعبیر به زلزال می‌کند: «و زلزلوا». ما هنوز احساس زلزله نمی‌کنیم. حالا یک چهار تا تکان دارد. آن‌هایی که هواپیما سوارهای حرفه‌ای هستند، زیاد سوار می‌شوند که ما تا قبل این جنگ و این‌ها همش توی پرواز بودیم و این‌ها. این‌ها می‌دانند آن آدم‌های غیرحرفه‌ای وقتی می‌نشینند، اولین تکانی که هواپیما می‌خورد این‌ها شروع می‌کنند می‌لرزند به خودشان.

آدم‌های حرفه‌ای می‌دانند این‌ها طبیعی است. هواپیما یک تکان در این حد دارد. بعضی تکان‌ها دیگر شدید است. یک وقتی از نجف می‌آمدیم تهران. معمولاً هم این مال آخر‌های پاییز و اوایل زمستان است. همان اول، خدا خیر بدهد به خلبانه، حرفه‌ای بود. چون بعضی‌ها حرفه‌ای نیستند، نمی‌گویند مردم بیشتر نگران می‌شوند. همان اول که شروع کرد گفت: "مردم عزیز، داریم بلند می‌شویم. ما اینقدر ارتفاع و پرواز اینقدر طول می‌کشد و این‌ها. تا آباد همدان که برسیم تکان زیاد داریم. حواستان باشد." مردم آماده بودند دیگر برای اسدآباد همدان، ولی برای اینقدر تکان آماده نبودند. رسید به اسدآباد همدان، هواپیما دارد از بغل و بالا و پایین و این‌ها چند تکه می‌شود. یکی این پشت ما بود که از چهارده معصوم و این‌ها که رد شد دیگر. یک اسامی را می‌آورد دیگر توی چیز نبود. توی لیست نبود. دیگر نمی‌دانم یا حضرت شاه‌چراغ! یا حضرت نمی‌دانم چی چی! همه را صدا زد. این‌ور هم زن و شوهر بغل ما نشسته بودند، توی آغوش هم آماده می‌شدند برای مرگ. یعنی داشتند مثلاً اشهد می‌خواندند. صدای جیغ و گریه و اشک و ناله و تا دیگر هواپیما رسید. وقتی نشست، این پشتی، مال پسر جوانی بود. خیلی ناله‌ها کرد آنجا. در آسمان استغاثه‌ها کرد. پیرمرد آمد بهش گفت: "ترسیده بودی؟" گفت: "بله حاج آقا." گفت: "غصه نخور منم خیلی ترسیده بودم!" این را بهش می‌گویند زلزال، زلزال شدید.

یک آدم حرفه‌ای، من یکی از توی این پروازها شنیدم، خیلی خوشم آمد. گفتش که: "من این تکان‌ها که توی هواپیما می‌آید، استرس ندارم. فلانی به من یاد داد. توی پرواز که می‌نشینم این تکان‌ها که می‌آید، استرس ندارم. نگاه می‌کنم به مهماندارها. هر وقت دیدم مهماندارها استرس پیدا کردند، استرس پیدا می‌کنم." خیلی حرفه‌ای است. آن تکان‌هایی که این محل نمی‌گذارد، مشخص است، این‌ها طبیعی است. اگر دیدم یک جایی این هم دیگر ترسید، رفت نشست، می‌گویم: "یا ابوالفضل دیگر داریم."

حالا قرآن چه می‌گوید؟ می‌گوید: "یک زلزله‌هایی دارد که به پیغمبرم که نگاه می‌کنی، می‌بینی آن هم دیگر زلزله را جدی گرفت. دیگر مهماندار هم رفت یک جا نشست." این‌جور زلزله‌ها در پیش دارید. خلبان دارد اول پرواز بهتان می‌گوید که استرس نداشته باشید. البته دیگر وسط پرواز هر چه آدم اول پرواز خلبان گفته باشد، آنجا دیگر ناله‌ها و گریه‌ها و استغاثه‌ها بلند است. اصلاً راه نجات همان استغاثه است. می‌فرماید: "آن‌قدر می‌چلانم، صدایتان بلند شود."

الان که ما دل‌مان خوش است و دل‌مان گرم است و حال‌مان خوب است و بازارمان به راه است و کوچه‌ها و خیابان‌هایمان امن است و می‌رویم می‌آییم، مدرسه می‌رویم، بازار می‌رویم، مغازه می‌رویم. دوست داریم ان‌شاءالله آقامان تشریف بیاورند، ظهور بکنند. این‌ها را خیلی دوست داریم. آن لرزیدنه از عمق جان. یکم ما توی آن ده شبی که رهبر نداشتیم، از نهم اسفند تا نوزدهم اسفند، یک کمی حال‌مان این‌جوری داشت می‌شد دیگر. قشنگ دیگر به اضطرار داشتیم می‌رسیدیم. دوباره خاطر‌مان جمع شد. الحمدالله مملکت رهبر دارد. همه چیز به راه است. درست است. نمی‌خواهم بگویم ناامید بشویم، بگوییم آقا نمی‌آید و احساس کنیم مملکت به فنا رفت و این‌ها. نه. حالا الحمدالله که مملکت رهبر دارد. ولی آن حس من و شما، آن اضطرار تا نباشد، این گشایش و فرج اتفاق نمی‌افتد. «عند فناء صبر یأت الفرج». این روایت را هم یادگاری داشته باشید. بروم سراغ بحث بعدی.

یک پیرزنی آمد پیش امام صادق. این روایت محشر است آقا. از آن روایت‌هایی که می‌شود باهاش پنجاه سال زندگی کرد. آمد پیش امام صادق علیه السلام، گفت: "آقا من بچه‌ام زندانی است. می‌شود دعا کنید آزاد بشود و این‌ها. یاد بدهید بخوانم بچه ام آزاد بشود و این‌ها." خلاصه رفت و دوباره سری بعدی آمد. ظاهراً چند بار این قضیه تکرار شد. هی رفت و آمد و آقا من بچه‌ام زندانی است، آقا من بچه‌ام زندانی است، آقا من بچه‌ام زندانی است. یک بار که آمد پیش امام صادق، شروع کرد گریه و زاری و شیون، غش کردن که آقا من بچه‌ام را می‌خواهم. از حال رفت. "من بچه‌ام را می‌خواهم. همین الان بچه‌ام را می‌خواهم." به حال که آمد، حضرت فرمودند: "برو بچه تو توی خانه نشسته است." این همه آمدیم گفتیم، دلش را مثلاً خشک می‌کند. رفت خانه، بچه‌اش را دید توی خانه، برگشت آمد پیش امام صادق. این روایت توی _وسائل‌الشیعه_ شیخ حر عاملی است. برگشت عبارتش این است. خیلی جالب است. برگشت به امام صادق گفت: "وحی بعد رسول الله؟!" مگر بعد پیغمبر هم وحی می‌شود؟ شما از کجا فهمیدید؟ شما وحی دارید که فهمیدید بچه من توی خانه است؟ حضرت فرمودند: "من یک کلام از پیغمبر بلدم. روی حساب همان بهت گفتم بچه تو خانه‌ات است." کدام کلام پیغمبر است؟ «عند فناء صبر یأت الفرج». وقتی صبر آدم تمام بشود، آنجا دیگر در رحمت و در فرج باز می‌شود. "من دیدم دیگر صبرت تمام شد. تا قبلش صبرت تمام نشده بود، معلوم بود هنوز گشایش نمی‌شود. وقتی تمام شد، دیگر نداشتی. نابود شدی." این قاعده‌اش است.

این در توضیح آن نکته قبلی که این چلوندن‌ها تا کی ادامه دارد. بدبخت باشیم؟ این‌ها نه. خدا خوشش نمی‌آید. ماها تا زور بالا سرمان نباشد، تا بدبختی نباشد، دل‌مان متوجه خدا نمی‌شود. تا یکم حال‌مان خوب می‌شود و زندگی‌مان به راه می‌شود، مشغول این و آن می‌شویم، یادمان می‌رود. می‌گوید: "وسط دریا که می‌آیند، جیغ و ناله‌شان بلند می‌شود: خدایا غلط کردم. درست می‌شوم. اصلاح می‌کنم. همه چیز دیگر از این به بعد اوکی می‌شود." پایش به خشکی می‌رسد، یادش می‌رود چه گفته بود. قرآن است دیگر. چند تا آیه قرآن است. وسط پرواز جیغ و ناله و نذر و نیاز. وارد فرودگاه که می‌شود انگار نه انگار. آدم از نیم ساعت ما این‌جوریم دیگر. تا توی این فشار نباشیم، حواس‌مان جمع نمی‌شود. اگر کسی توانست کاری بکند بدون این فشار، حواسش جمع بشود. خب کار بدون فشار درست می‌شود. ولی چون معمولاً این‌جوری نمی‌شود، این فشار ... این‌ها همه توضیح چی بود آقا؟ توضیح این بود که عقلانیت یعنی محاسبه درست. قرآن آمده برای اینکه به ما عقلانیت بدهد. یعنی محاسبه‌مان را درست کند.

خب، فرمایشات رهبر شهیدمان را جلسه قبل می‌خواندیم. یک چند کلمه دیگر از ایشان بخوانم. وقت اذان دیگر بیشتر نگیریم. ان‌شاءالله کم‌کم عرائضمان را تمام کنیم. بیست و یک هفت یا بیست و نه هفت سال هزار و سیصد و نود و نه. این فرمایشات رهبر است. می‌فرمایند: "ما عرض کردیم که عقلانیت به معنای محاسبه درست است. محاسبه صحیح و درست و دستگاه محاسباتی سالم، عقلانیت به این معناست. حالا جمله را گوش بدهید. خیلی قشنگ است. بعضی‌ها اسم عقل و عقلانیت را که می‌آورند، منظورشان از عقلانیت ترسیدن است. وقتی می‌گویند عاقل باشید یعنی بترسید. یعنی منفعل باشید. یعنی از مقابل دشمن فرار کنید. نه، ترسوها حق ندارند اسم عقلانیت را بیاورند. ترسیدن و فرار کردن و میدان را خالی کردن اسمش عقلانیت نیست. اسمش همان ترس و فرار و مانند این‌هاست. عقلانیت یعنی محاسبه درست. البته دشمن سعی می‌کند عقلانیت به همان معنای غلط را تلقین کند. بعضی هم نادانسته گاهی حرف‌های دشمن را تکرار می‌کنند. این‌که شما می‌بینید علیه امکانات موشکی ما، علیه تشکیلات نظامی ما کارهایی می‌شود، تبلیغاتی می‌شود. علیه توانایی‌های منطقه‌ای ما که بسیار مهم است و برای قدرت دفاعی ما حائز اهمیت است تبلیغات می‌شود. علیه این‌ها حرف می‌زنند. این یاوه‌گوهای آمریکایی که ملاحظه می‌کنید، دیگر واقعاً اراذل یاوه‌گو که هر حرفی به دهنشان می‌آید بی‌مهابا و بی‌محاسبه می‌زنند. هر جا می‌روند می‌نشینند علیه جمهوری اسلامی حرف می‌زنند. این‌ها به خاطر همین است که این امکانات اساسی ما با محاسبه دقیق به وجود آمده و ان‌شاءالله پیش خواهد رفت و این‌ها تبلیغات دشمن ناشی از عقب‌ماندگی آن‌ها در این میدان و ناشی از ترس آن‌هاست. بنابراین مهم این است که دستگاه محاسباتی را حفظ کنیم. سالم نگه داریم. نگذاریم دچار اختلال بشود. اگر دستگاه محاسباتی ما اختلال پیدا کند، بسیاری از امکانات ما هم از دست ما خواهد رفت."

خیلی عجیب است ها! یک وقت با بمب و موشک می‌زند، تاسیسات نظامی شما را از کار می‌اندازد. یک وقت چه کار می‌کند؟ یک وقت می‌آید روی فکر مسئولین، روی فکر مردم کار می‌کند. اختلال محاسباتی ایجاد می‌کند. اگر اختلال محاسباتی ایجاد کرد، با دست خودت خرابش می‌کنی. کاری که با قذافی کرد. قذافی با دست خودش هر چه داشت تحویل داد. بهش گفتند: "آقا هسته‌ای نباید داشته باشی. هسته‌ای داشته باشی، حمله می‌کنیم. می‌جنگیم. می‌کشیمت. ساقطت می‌کنیم." گفت: "چشم!" همه آن بساط و دستگاه تشکیلات هسته‌ای‌اش را بار کشتی کرد. خب لیبی این‌ور دریاست، ایتالیا آن‌ور دریاست. بار کشتی کرد، از این‌ور فرستاد، رفت تحویل ایتالیا داد. دست و بالش که خالی شد، در داخل کشورش یک فتنه برایش درست کردند و بعداً جنگ و ناتو وارد شد و آمریکا و آن لحظه آخر که داشتند می‌کشتندش، التماس می‌کرد. قذافی با تحقیر هم کشتندش. یعنی جوان‌های اهل لیبی، یک وضعیتی که نمی‌توانم الان توضیح بدهم پشت این میکروفون. التماس می‌کرد به این‌ها. روی دست و پای این‌ها افتاده بود که "من را نکشید." چاقو را یک کاری می‌کردند و خلاصه با همان وضعیت کشتندش. بعدش هم جنازه‌اش را ده روز روی زمین انداختند. مردم صف ایستادند، با جنازه‌اش سلفی گرفتند. بعد از ده روز بردند یک جایی توی بیابان دفن کردند که هیچ‌کس نفهمید.

البته این همان کاری بود که خودش با امام موسی صدر کرده بود. ملت چون بنا به احتمال قوی، قاتل امام موسی صدر، قذافی بوده. از سفر لیبی دیگر برنگشت. امام موسی صدر – رضوان‌الله تعالی علیه – فرضیات و احتمالات روی همین است که شخصاً قذافی کشته ایشان را و وسط بیابان یک جایی غریبانه ایشان را... خوابی دیده بود مرتبط با اینکه ... لابد شنید. خلاصه کاری باهات می‌کند، خودت با دست خودت امکانات را تحویل بدهی. خودت بترسی. خودت بگویی: "به چه دردی می‌خورد؟" خودت بگویی: "چه فایده‌ای دارد؟" خودت برگردی بگویی: "دنیای آینده دنیای گفتمان‌هاست نه دنیای موشک‌ها." بودجه نظامی را صفر کنیم، بدهیم پولش را مردم نان بخورند؟ یادتان است دیگر. داشتیم مسئول این شکلی. نه توی پستو بگویند مثلاً یک خبر فوق سری بیرون بیاید. پشت تریبون گفت. دولت دوم آقای روحانی اگر رای بیاورد. آقای هاشمی رفسنجانی گفت، سال نود و پنج که ماه‌های آخری بود که ایشان بعدش دیگر از دنیا رفت: "ژاپن و آلمان بودجه نظامی‌شان را صفر کردند، خرج معیشت کردند، پیشرفت کردند. امید که اینجا هم در دولت دوم آقای روحانی اتفاق بیفتد. بودجه نظامی صفر بشود، خرج معیشت بشود." رهبر، رهبر شهیدمان سفت مثل شیر روبه‌روی این‌ها ایستاد. اگر نبود که همه ما را بلعیده بودند. ایران یک قبرستان هشتاد میلیون نفری بود الان. خطای محاسباتی را ببینید. با دست خودش. البته آن بودجه نظامی تقریباً همین برنامه هم بود دیگر. یعنی از سال نود و شش عملاً بودجه نظامی صفر شد. چون حمایتش را برداشتند. شهید حاجی‌زاده فرمود: "من یک تست موشک می‌خواستم بکنم، مجبور شدم بروم زمین بفروشم. زمین‌های سازمانی خودم را برداشتم فروختم که تست بتوانم بگیرم از موشک." کمر نیروهای نظامی ما را این‌ها را شکستند. نمی‌شود.

خطای محاسبات. یک وقت می‌گوید: "آقا طرف اشتباه می‌کند." خب تا یک‌جایی می‌شود گفت اشتباه. بالاخره یک‌جا می‌فهمد. جنگ شد دیگر. زدند دیگر. هنوز هم نفهمیدی جاسوسی؟ چیزی هستی؟ به جایی بندی؟ یک جای دیگر آدم می‌فهمد دیگر. درازگوش هم باشد یک جای دیگر حالیش می‌شود. درازگوش هم خطر یک وقتی می‌فهمد. هنوز که هنوز این‌ها می‌گویند راهش این است که بیاییم صحبت کنیم، برد موشک‌ها را کم کنیم، دخالت منطقه‌ایمان را قول بدهیم برداریم. مسئله را حل کنیم با آمریکایی‌ها. اینی‌که رهبری می‌فرمایند: "ترسوها حق ندارند حرف از عقلانیت بزنند." اسمش ترس است. عقلانیت نیست. این حساب و کتاب حسابی است. عقلانیت یعنی وقتی دشمن این شکلی داری باید خودت را قوی کنی. باید خودت را به روز کنی، مجهز کنی. پیشرفته‌ترین سلاح، به‌روزترین سلاح، قوی‌ترین سلاح، در بالاترین سطح. این یعنی عقلانیت. محاسبه درست. این‌که چشم‌هایت را ببندی بگویی: "با من کار ندارند." که دلیل نمی‌شود که بهت کار نداشته باشند. سرش را مثل کبک که نمی‌تواند آدم بکند توی برف. "من که بقیه را نمی‌بینم، خب لابد کسی هم من را نمی‌بیند دیگر. من که نمی‌خواهم کسی را بکشم، خب لابد من را هم نمی‌کشند." آن کسی که ضعیف است را راحت‌تر می‌کشند. اول با وعده و فریب و سر گول مالیدن و این‌ها: "ما کاری نداریم. نه. چیزی نمی‌شود. این حرف‌ها چیست؟ ما می‌خواهیم با هم دوست بشویم. تو فقط این را بگذار کنار، دوستی‌ات را با ما ثابت کردی." خلع سلاح که شدی، دستت که خالی شد. پسر قذافی اخیراً یک مصاحبه کرده بود، دیدید یا نه؟ گفته بود: "از ایرانیان می‌خواهم اشتباهی که بابای من کرد را تکرار نکنند." خیلی حرف عجیبی بود. "بابای من همین حرف‌ها گولش زد. وعده این‌ها." الان هم که اصلاً لیبی تجزیه شد. یعنی اصلاً کشورش نابود شد. کشوری که با جمعیت کم، پنجاه، شصت درصد مردم لیبی حافظ قرآن بودند. کشور مسلمان، کشور فرهیخته و با فرهنگ و البته با یک رئیس بی‌عرضه و بی‌تدبیر و نادان به اسم قذافی. رئیس نادان یک مملکت فرهیخته را نابود می‌کند. رئیس ترسو چند میلیون آدم شجاع را بی‌خاصیت می‌کند.

رهبر شهیدمان در مورد شاه سلطان حسین و آن زمان شاه سلطان حسین که آخرین پادشاه صفوی بود، خیلی‌ها بودند، مردم اصفهان آماده بودند. جان‌فدا. آماده بودند دفاع کنند. شاه سلطان حسین بی‌عرضه بود. ترسو بود. ترسید. جا زد. جا زدنش باعث شد این سرمایه نقد مردمی هم به کار نیامد. به باد رفت همه اش. این می‌شود ترسو بودن. محاسبه غلط.

بعد دیگر مطالبی را در مورد این اختلال محاسباتی و این‌ها می‌گویند که یک بخشیش در مورد تحریم است. دیگر حالا چون وقت گذشته، عرض می‌کنم. اگر خودتان حوصله داشتید ان‌شاءالله این سخنرانی رهبری را در سایتشان ببینید. هم صوتش، هم فیلمش، هم متنش، همه اش موجود است. عرضم را تمام کنم. این اختلال محاسباتی و ترس. آدمی که با تقواست، آدمی که خدا را قبول دارد، آدمی که خدا را کاره می‌داند، دچار ترس نمی‌شود. قرآن می‌فرماید: "شیاطین می‌خواهند شما را بترسانند." این آیاتی دارد. ان‌شاءالله از فردا شب کامل بحث‌مان دیگر قرآنی می‌شود. چندین جلسه آیات میانه را به اتمام سوره مبارکه آل‌عمران که آیات عجیب و فوق‌العاده است. فضایش هم همین فضای خطای محاسباتی است. همه اش به خطاهای محاسباتی مردم خصوصاً وسط جنگ دارد در مورد این‌ها صحبت می‌کند. ان‌شاءالله از فردا وارد آن بحث می‌شویم. توی آن آیات یکی از نکات مهم این است. می‌گوید: "آقا این شیاطین روی ترس شماها حساب کرده‌اند. شما باید چه کار کنید در برابر این‌ها؟ باید توکل کنید." راهکارش این است: «حسبنا الله و نعم الوکيل». هر وقت خواست بترساند: "آقا این‌جور می‌شود. آقا قطعی می‌شود. آقا همه کشته می‌شوند." مسئول مملکت توی دل بقیه را خالی می‌کند: "اگر باران نیاید تهران را باید تخلیه کنیم!" باران هم آمد. مشکل آ** حل شد. وضعیت اگر این‌جور بودم تو نباید می‌آمدی. می‌ترسیدی. چیزی می‌گفتی. یعنی اگر الان همه آمدند بهت می‌گویند: "آقا تهران ... توکل به خدا درست می‌شود." هنوز هیچی نشده، همان اول هر چه به ذهنت می‌آید، اول رویش فکر کن. به دهن لازم نیست بیاوری. به دهن اگر توی جمع خصوصی. میکروفون نه. میلیون آدم. به چند میلیون دشمن. توی دل مردم را خالی کنی، بترسانی: "آقا بدبخت شدیم. آقا گرفتار شدیم. ملت گشن..." قحطی می‌شود. کلمه قحطی یکی از کلمه‌های پرتکرار برخی از مسئولین بود. با کلمه قحطی که من حتی روایت آخرالزمانی‌اش را می‌خواهم بخوانم، کلمه‌اش را استفاده نمی‌کنم که مردم نترسند. همین منبر قبلی روایت آخرالزمانی داشت. گفتم آقا یک چیزی در مورد ایران هم گفتند، مردم اصرار کردند. باز خود کلمه قحطی را استفاده نکردم. چون خیلی‌هاش با بد حل می‌شود. ان‌شاءالله با دعا، با استغاثه ان‌شاءالله کار به آنجا نمی‌کشد. چرا باید ملت را بترسانیم؟ «نه آقا ظهور امام زمان حتماً ملت همه از گشنگی می‌میرند قبلش». چرا دعا داریم؟ مردم پنجاه میلیون آمدند توی خیابان، نماز استغاثه به امام زمان خواندند. آمریکا می‌خواست حمله نظامی کند. هلی‌برن مثل خر توی گل گیر کرد طبس. برایش تکرار شد. آمد اورانیوم بردارد ببرد. مفتضح شد. آبرویش رفت. رسوا شد. توی دنیا تحقیر شد. همان هم کشیدش به این‌که بیاید آتش بس کند. یعنی او درخواست آتش‌بس داد. این ملت دعا دارد. از دعا. «الصلاح المومن». نه آقا بدبخت می‌شویم. همه گشنه. همه نفله. همه می‌میرند. راهبرد چیست در برابر ترس؟ ترس کار شیاطین است. می‌خواهند بترسانند. راهکار چیست؟ توکل. «حسبنا الله و نعم الوکیل».

با همان کاری که شما کردید. آن شب بنده همین‌جا بودم دیگر، خدمت شما بودم. یادتان است شبی که آتش‌بش شد. شب قبلش ترامپ ضرب‌الاجل داده بود دیگر. "آقا تا ساعت نمی‌دانم سه صبح مثلاً ایران، ایران برمی‌گردد به عصر حجر." یادتان است دیگر. اتفاقات بزرگی را ما با هم تجربه کردیم. مردم چه کار کردند؟ گفت: "پول‌هایتان را می‌زنم. تاسیسات برق، گاز، نفت، همه را می‌زنم." مردم رفتند دور نیروگاه‌های برق حلقه کردند. رفتند روی پل‌ها ایستادند. پل خرمشهر، پل اهواز. چند هزار نفر روی پل ایستادند، گفتند: "آدمشی بزن. بلدی مردی بزن." کم آورد. چه کار کند؟ آبرویش می‌رود. راهکار این است: نترسیدن. توکل کردن. این آقا توی تاریخ هم هر وقت هر جا کسی این‌جور با شجاعت وارد شد، ماندگار شد. من یک نمونه‌اش را امشب می‌خواهم برایتان بگویم که متن روضه ما هم هست. داستان جالبی است. مربوط به این ایام.

در تاریخ طبری نقل می‌کند از حمید بن مسلم. حمید بن مسلم می‌گوید که: "من آمدم وارد مجلس عبیدالله شدم." عبیدالله بن زیاد، خدا عذابش را بیشتر کند. "دیدم که عبیدالله نشسته و مردم هم دارند می‌آیند و «و وجد الوفد قد قدموا علیه»." دیدم همین‌طور به قول امروزی، هیئت‌های دیپلماتیک می‌آیند وارد می‌شوند. گروه‌گروه به عنوان تبریک، شادباش. پیروز شده دیگر. احمق فکر می‌کند پیروز شده. علف کرده به دشمنش. امام حسین را کشته، تمام مردان جنگی را کشته، غارت کرده این خیمه‌ها را، این زن و بچه را اسیر کرده. نشسته آنجا که بیایند بهش تبریک بگویند. «و اذنه للناس». دستور داد، اجازه داد، گفت: "مردم، از کوچک خیابان، هر کی می‌خواهد بیاید. در را باز کنیم، بیایند تو." حمید بن مسلم می‌گوید: "منم قاطی مردم رفتم داخل. «فدخلت فی من دخل»." وارد که شدم، چی دیدم؟ اگر می‌خواهید اشک بریزید امشب در این روضه. اینجا این عبارت دل آدم را می‌سوزاند. می‌گوید: "وارد مجلس عبیدالله که شدم تصویری که دیدم این بود: «فاذا رأس الحسین علیه السلام موضوع بین یدیه»." دیدم سر حسین را روبه‌رو گذاشته، جلوی خودش گذاشته. و چه کار می‌کند؟ «و اذا هو ینکث قضیب بین ثنیته ساعةً». دیدم تعبیر مقتل، تعبیر عجیبی است. بنده معمولاً توی این مقاطع سعی می‌کنم آن کلمه کلیدی را توضیح بدهم. روضه‌ها توی این کلمات کلیدی نهفته است. می‌گوید: "دیدم هی با این چوب‌دستی‌اش به این دندان‌ها و لب و دهان امام حسین علیه السلام می‌زند." کلمه کلیدی این عبارت این است. می‌گوید: "دیدم «ینکث قضیب بین ثنیته ساعةً»." نه یک بار، دو بار زد. دیدم ساعتی است. هی دارد می‌زند. ساعتی است هی دارد می‌زند. می‌خواهد تحقیر کند امام حسین را. می‌خواهد خودش را، پیروزی‌اش را به رخ بکشد.

این مرد شجاع، زید بن ارقم، صحابی پیغمبر بود. پیرمرد بود. از کار افتاده بود. ولی مرد بود. نترسید. ببینید توی تاریخ جاودان شد، ماند. می‌گوید: "تا این کار را عبیدالله تکرار کرد و همین‌جور ساعتی هی با این چوب به لب و دندان کوفت، زید بن ارقم نتوانست تحمل بکند. برگشت گفت: «هذا القضیب عن هاتین الثنتین.»" این چوب را از روی این لب و دندان بلند کن. به عبیدالله گفت: "زید بن ارقم این چوب را بلند کن." چرا؟ گفت: "به خدایی که جز او خدایی نیست. خودم با همین چشم‌های خودم دیدم که این لب و دهانی که تو با این چوب می‌زنی، «رأیت شفتَی رسول‌الله (صلی‌الله علیه و آله و سلم).»" این لب و دندان‌های رسول‌الله. «ألا هاتین الثنتین یقبلهُما» خودم با چشم‌های خودم دیدم آن‌قدر پیغمبر با لب‌های مبارک خودش این لب‌ها را می‌بوسید. همین لب‌هایی که الان زیر چوب تو است در کودکی بوسه‌گاه پیغمبر بود. بارها و بارها دیدم پیغمبر این لب‌ها را می‌بوسید. لب و دندان را می‌بوسید. بغضش ترکید. زید بن ارقم؛ «ثم أخذ الشیخ یبکی». شروع کرد بلندبلند گریه کردن از دیدن این صحنه.

عبیدالله ملعون بهش گفت: "گریه کن. اشکت در بیاید. پیرمرد بابت فتح خدا گریه می‌کنی؟ لشکر خدا پیروز شده، بعد تو گریه می‌کنی؟ اگر این نبود که پیرمرد خرفتی شدی، عقل از سرت پریده، دستور می‌دادم گردنت را بزنند." چه ریسکی کرد زید بن ارقم توی آن صحنه. خرید جانش را. با آن حرفی که زد. عبیدالله گفت: "به خاطر پیری‌ات ازت می‌گذرم وگرنه گردنت را زده بودم." پا شد از مجلس رفت بیرون. جملاتی را زیر لب گفت. مردمی که جلو در بودند شنیدند. گفتند: "این‌ها را اگر عبیدالله شنیده بود دیگر قطعاً گردن زید بن ارقم را می‌زد." این حرف‌هایی که الان زد و اگر شنیده بود قطعاً گردنش را می‌زد. گفتند: "مگر چی می‌گفت؟" وقتی داشت می‌رفت بیرون. گفتند: "این جملات را گفت." جملات قشنگی. درد دل زید بن ارقم. خیلی پر از حکمت، پر از نکته. می‌گوید همین‌جور که می‌رفت گفت: «ملکَ عبدٌ عبداً فاتخذَهم طُلاً». یک بنده بی‌سروپا به اسم عبیدالله یک مشت مردم ترسو را به چنگ گرفته. این‌ها را کرده برده‌های خودش. «أنتم یا أمة العرب العبيد بعد اليوم». شماها هم که امروز این صحنه‌ها را دیدید، صدایتان در نیامد، از این به بعد دیگر این مهر بردگی و خواری خورد به پیشانی‌تان. دیگر شما روز خوش و روز عزت نمی‌بینید که این آدم بی‌سروپا آمد این‌جور با حیثیت شما بازی کرد. این‌جور شماها را تحقیر کرد، پسر پیغمبرتان را تحقیر کرد، صدایتان در نیامد. «قتلتم ابن فاطمة و امّرتم ابن مرجانة». مادر عبیدالله اسمش مرجانه بود. جز زن‌هایی بود که مشهور بود به فحشا در عرب. جز زن‌های فاسدی بود که توی آن شهر کوفه و در بین عرب معروف بود. واسه همین به عبیدالله وقتی می‌خواستند تحقیرش کنند، می‌گفتند: "پسر مرجانه، ابن مرجانه." گفت: "شما چه مردم بدبختی هستید! زید بن ارقم گفت: پسر فاطمه را می‌کشید، به جایش پسر مرجانه را امیر می‌کنید؟ چقدر شماها، چقدر شماها ذلیلید. «فهو یقتل خیارکم و یستعبد شرارکم»." به او امکانات می‌دهید بیاید خوب‌هایتان را بکشد، بد‌هایتان را هم بکند نوکر و عمله خودش. «فَرَضِیتُم بالذل» شما به ذلیل بودن راضی شدید. «فبعدًا لمن رضی بالذل». بدبخت آن کسی، ننگ به آن کسی که راضی می‌شود ذلیل بشود. این توصیف این مردم کوفه بود در زبان این مرد بزرگ، زید بن ارقم.

خدایا به فضل و کرمت در فرج آقامان امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. اموات علما، شهدا، فقها، امام راحل، امام شهیدمان، حقوق الارحام، ملتمسین دعا، السا... سر سفره با برکت امام حسین علیه السلام مهمان بفرما. شب اول قبر امام حسین به فریادمان برسان. شر ظالمین را به خودشان برگردان. آمریکا و اسرائیل جنایتکار را نیست و نابود بفرما. رهبر عزیزمان را حفظ و نصرت و طول عمر با عزت عنایت بفرما. رزمندگان اسلام را غلبه و فتح و نصرت عنایت بفرما. این مملکت اسلام، مملکت شیعه را از این سختی‌ها، از این مشکلات به فضل و کرمت با آرامش به زودی عبور و خلاصی عنایت بفرما. بیماران اسلام را شفای عاجل و کامل عنایت بفرما. حاجات حاجتمندان را به فضل و کرمت برآورده بفرما. هر چه گفتی و صلاح ما بود، هر چه نگفتیم و صلاح ما می‌دانی به فضل و کرمت برای ما رقم بزن.
«بنبی و آله رحم الله من قرأ الفاتحة مع الصلوات».
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...