امام منصور

جلسه هشتم: قدم صدق تا طلب ثار؛ نقشه راه همراهی با اهل‌بیت علیهم‌السلام

00:41:50
230

در این گفت‌وگو، زیارت عاشورا از قالب الفاظ بیرون آمد و به ژرفای جان نشست؛ رازِ دو بار بر زبان راندنِ «خون‌خواهی» را بازیافتیم: یک بار برای خونِ سرخِ امام حسین علیه‌السلام و بار دیگر برای خون خودمان. رمز این سخن در «مقام محمود» است؛ همان منزلتی که زائر در امام چنان فانی می‌شود که خون او را خون خویش و همه بشریت می‌بیند. از دل همین نگاه، انتظارِ ظهور نیز چهره‌ای تازه یافت؛ دیگر نشستن و چشم به راه ماندن نیست، بلکه آماده‌شدن است برای حق‌خواهی در همان مسیری که از کربلا برخاست و تا همین امروز جاری و زنده است.

معرفی
با امام بودن یعنی؛ سنخیت و همراهی باطنی، نه معیّت ظاهری.[3:30]

منظور از قدم صدق، روح معناست! یعنی حرکت و سِیر به سوی هدف.[10:10]

دلتنگی پیامبر برای برادران آخرالزمانی، نشانه‌ی اوج صدق در ولایت‌مداری آنهاست‌![19:30]

صدق در نیت و عمل؛ شرط اصلیِ هم مسیر شدن با اهل بیت.[24:00]

امام‌حسین(ع)؛ «مردم برده‌ی دنیا هستند و دین مثل آدامسی‌ست در دهان آنها»![25:40]

نقد دینداری گزینشی با ذکر مصادیق روز.[26:20]

وقتی تقسیم عادلانه‌ی بودجه؛ انگیزه‌ی حمایت از علی(ع) بود، این هم‌قدمی، صدق نبود![29:10]

مقام محمود، مقام ویژه‌ی پیامبر(ص)؛ هدیه‌ای‌ست برای زائران اباعبدالله(ع)![40:00]

روضه؛ ماتم‌سرایی زینب کبری در گودال قتلگاه و خاکسپاری توسط امام سجاد…[36:00]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

عرض کردیم در زیارت عاشورا دو جا به بحث انتقام امام حسین (علیه السلام) اشاره شده است. یک جا با این بیان عرض می‌کنیم: «خدایا! تو من را اکرام امام حسین و اکرام کردی. من را هم به واسطه امام حسین اکرام کردی. حالا ازت می‌خواهم این اکرام من را تمام کنی و روزی من کنی که خونخواه امام حسین (علیه السلام) باشم.»

**﴿فسئل الله الذی اکرم مقامک و اکرمنی بک ان یرزقنی طلب ثارک مع امام منصور﴾**

«در کنار امام منصور من خونخواه امام حسین (علیه السلام) باشم.» که منظور از امام منصور، امام زمان (ارواحنا فدا) هستند.

در یک فراز دیگر که چند خط جلوتر است، این‌طور عرض می‌کنیم:
**﴿فسئل الله الذی اکرمنی بمعرفتکم و معرفت اولیاکم و رزقنی البرائه من اعداکم﴾**
«از آن خدایی که من را اکرام کرد.» آنجا «اکرمنی بک» بود؛ اینجا توضیح می‌دهد «اکرمنی بک» یعنی چه. «من را با چه اکرام کرد؟» با معرفت شما، با معرفت اولیای شما. «از این خدایی که من را این شکلی اکرام کرد به واسطه معرفت شما و معرفت دوستان شما و روزی من برائت از دشمنان شما این را می‌خواهم.»

**﴿ان یجعلنی معکم فی الدنیا و الاخره﴾**
«اینکه من را در دنیا و آخرت با شما قرار بدهد.»

خوب، عرض کردیم اینکه با اهل بیت (علیهم السلام) باشیم در دنیا و آخرت معنایش چیست؟ معنایش معیت فیزیکی نیست، معیت ظاهری نیست. وگرنه بعضی‌ها در نزدیک‌ترین سطح ارتباط، همسر پیغمبر بودند؛ دیگر به حسب ظاهر محرم‌ترین شخص به پیغمبر می‌شود، نزدیک‌ترین ارتباط را در این عالم با پیغمبر دارد؛ ولی قرآن تصریح دارد: «دو تا همسر پیغمبر در جهنم هستند.» شوهرش پیغمبر است از اولیای الهی و معصوم، زنش در جهنم است.

در سوره مبارکه تحریم، همسر حضرت نوح و همسر حضرت لوط:
**﴿کانتا تحت عبدی من عبادنا فخانتاهما﴾**
«با دو تا بنده صالح ما زندگی می‌کردند ولی خیانت کردند به این دو تا.» این خیانت هم خیانت دامن نبود؛ خیانت اعتقادی بود، خیانت فکری بود، خیانت آرمانی و ایمانی بود. می‌شود ارتباط ظاهری این‌قدر در اوج باشد، ارتباط باطنی این‌قدر دور باشد.

اینی که ما همراهی می‌خواهیم، معیت می‌خواهیم، می‌خواهیم با این‌ها باشیم، کدامش هست؟ همراه بودن باطنی. همراه بودن باطنی چه شکلی است؟ دیشب عرض کردم در سنخ «یه قانون فلسفی»، البته قانون واضحی است، قانون پیچیده‌ای نیست، همه اقرار دارند، خیلی ربط به اینکه کسی فلسفه را قبول داشته باشد... می‌گوید: «از سنخیت علت الانضمام»؛ سنخیتی که باعث می‌شود دو تا چیز به همدیگر ضمیمه بشود، دو تا چیز به هم پیوند بخورد. تا سنخیت نباشد، دو تا چیز با همدیگر جوش نمی‌خورند، یک ربطی باید بین این دو تا با همدیگر باشد. «کبوتر با کبوتر، باز با باز؛ کند همجنس با همجنس پرواز.» با همجنس خودش می‌پلکد، وحشی با وحشی، اهلی با اهلی، همه از جنس همند، از سنخ همند، سنخیت باید باشد. سنخیت که آمد، همراه هم می‌شوند، با همند.

پس «ان یجعلنی معکم فی الدنیا والاخره» یعنی چه؟ یعنی هم من در دنیا جنس از جنس شما باشم، از سنخ شما باشم، هم در آخرت از سنخ شما بشوم. از سنخ شما که بودم، با شما، به شما نزدیکم، به شما متصل.

**﴿و ان یثبت لی عندکم قدم صدق فی الدنیا و الاخره﴾**
«هم کنار شما باشم در دنیا و آخرت، هم یک قدم صدق خداوند به من بدهد، پایدار و ثابت.»

خوب، این یعنی چه؟ قدم صدق یعنی چه؟ گام به چه می‌گویند؟ قدم به چه می‌گویند؟ این کلماتی که گفته می‌شود، حالا بحث علمی دارد. خیلی بنده بنا ندارم در جلسات و منبرهای عمومی بحث‌های درسی و بحث‌های تخصصی و این‌ها را مطرح بکنم. یک بحث مفصل علمی داریم: نظریه «روح المعنا». نظریه بحث مبسوطی دارد. می‌گویند: «آقا! کلماتی که قرآن استفاده می‌کند برای روح معنا استفاده می‌کند.»
مثلاً آقا، حالا مثال واضحی که می‌زنند بزرگان، علامه طباطبایی و دیگران، می‌گویند: «چراغ در زمان پیغمبر یک دستگاه..." حالا دستگاه اگر بشود گفت، «یک وسیله‌ای، یک ابزاری، ابزار بسیار ساده قدیمی، به این می‌گفتند «لام»؛ می‌گفتند «چراغ». حالا به کلمه عربی‌اش «مصباح». ابزار روشن کردن، روشنایی آن زمان، ابزار روشناییش چه بوده؟ فانوس بوده. حالا آن فانوس با روغن روشن می‌شده، فتیله داشته. آن موقع به این می‌گفتند «چراغ»، «مصباح».

الان وقتی که می‌گویند «مصباح» و «چراغ»، منظورش چیست؟ این لامپ‌ها و پروژکتورهای آن‌چنانی فوق پیشرفته با قطعات آن‌چنانی، با مصرف برق آن‌چنانی، با سیستم پیشرفته الکترونیکی، این‌ها همه با همدیگر جمع می‌شود، می‌شود یک چراغ. بهش می‌گویند «چراغ». چرا آن موقع چراغ که می‌گفتند به آن می‌گفتند، الان به این می‌گویند؟ یا ترازو قدیم یک چیزی بود، دو تا وزنه، دو زبانه داشت دو طرف. یک طرف سنگ می‌گذاشتند، حالا سنگه چقدر دقیق بود. کلوخ می‌گذاشتند به عنوان یک کیلوگرم. این دو تا زبانه وقتی که با هم مماس می‌شد و روبروی هم می‌آمد، می‌گفتند: «خوب پس این هم‌وزن آن شده.» این ترازوهای قدیم.

الان ترازوهای جدید، فوق پیشرفته، آن میلی گرمش را هم نشان می‌دهد. هیچی هم لازم ندارد، دو تا زبانه هم ندارد. اصلاً زبانه ندارد. اگر به آدم‌های ۵۰۰ سال پیش می‌گفتند: «آقا! ۵۰۰ سال بعد ترازوهایی می‌آید که زبانه ندارد.» این‌ها احتمالاً آن‌قدر خودشان را می‌زدند، سر و صورتشان زخم می‌شد که «چی می‌گویند این؟ توهمات چیست؟ این حرف‌ها چیست؟»

یا مثلاً می‌گفتند: «آقا! ۵۰۰ سال بعد آدم‌ها از مشهد حرکت می‌کنند به تهران، از توی هوا می‌روند. همین راهی که شماها با شتر می‌روید، مثلاً یک ماه دو ماه در راهید، این‌ها از توی آسمان همین‌طور بدون اینکه تکان بخورند، می‌نشینند در آسمان حرکت می‌کنند، یک ساعت بعد می‌رسند.» این‌ها احتمالاً یک تست الکلی چیزی از طرف می‌گرفتند وقتی طرف همچین حرفی می‌زد که «آقا! تو مواد چی ریختند برات؟ چی می‌کشی؟ جنس چی می‌گیری؟ مگر می‌شود؟ ما الان روی شتر همین‌طور می‌نشینیم دو ماه در راهیم، بعد یکی همین‌طور می‌نشیند، بعد می‌رود روی هوا، یک ساعت بعد تهران است.»

غرضم چیست؟ غرضم این است که عنوان «ترازو» که می‌گفتند، هم به آن دستگاه قدیمی صدق می‌کند، هم به این دستگاه جدید. الان هم به ما بگویند: «آقا! ۵۰۰ سال بعد یک چیزهایی می‌آید، یک ترازوهایی می‌آید که الان اصلاً ما نمی‌توانیم تصورش را بکنیم.» ما باورمان نمی‌شود ولی ۵۰۰ سال بعد به آن‌ها می‌گویند؟ «درست است آقا!» چرا؟ برای اینکه کلمه «ترازو» را برای این دستگاه با این شکل و قیافه نگذاشتند. کلمه «ترازو» را برای چه گذاشتند؟ برای «روح معنا» گذاشتند. روح معنا یعنی «وسیله وزن کردن». وسیله وزن کردن در هر دوره‌ای، وسیله وزن کردن یک شکلی است، یک قیافه‌ای. «مصباح»، «چراغ»: «وسیله روشنایی». وسیله روشنایی در هر دوره یک چهره، یک قیافه‌ای دارد.

حالا کلمه «قدم»، کلمه «دست»، کلمه «پا»، کلمه «وجه»، «صورت»، «گوش» این‌ها چیست؟ این‌ها هم برای روح معناست. «چشم» برای این چیزی که سفیدی و سیاهی دارد نیست، که بعد شما بگویی: «خوب در مورد خدا هم گفتند: «خدا، فبعین الله ما تعملون.» حضرت زهرا (سلام الله علیها) فرمود: «هر کاری بکنید جلوی چشم خداست.»
**﴿فانک باعیننا﴾**
آیه قرآن است. «و صنع الفلک فانک باعیننا.» «کشتی را بساز.» به نوح فرمان داده است: «همان کشتی را بساز، تو جلوی چشم منی.» «خدایا! مگر تو هم چشم داری؟» «بله.» خوب یعنی تو هم چشم‌پزشکی می‌روی؟ چشم‌هایت ضعیف می‌شود؟ نمره چشمت چقدر است؟ چشمت عینک هم دارد؟ راستی خدایا، چشم‌هایت چه رنگی است؟ چشم‌هایت عسلی است؟ سبز است؟ آبی است؟ می‌گویم: «خدا چشم دارد ولی نه چشمی مثل این چشم‌ها.» ما می‌گوییم: «مگر می‌شود؟» می‌گوییم: «بله.» شما اصلاً کلمه «چشم» را از اول اشتباه استفاده کردی. از اول به این اشاره به چشم برگشتی گفتی «چشم». چشم یعنی آن چیزی که باهاش می‌بینند. نه، این درست شد.

«دیدن» هم مخصوص این دیدن‌های ماها نیست. هرچی می‌خواهیم ببینیم باید ۳۶۰ درجه برگردیم و این‌ها. هرچی روبروی ما باشد، فقط می‌بینیم. وقتی از این شعاع دیدمان دور می‌شود و می‌افتد توی این محاذات صورتمان، از این زاویه دید خارج می‌شود، دیگر نمی‌بینیم. به این نمی‌گویند دیدن. اینکه دیدن نیست. این کمترین یک مرتبه‌ای از دیدن است. یک نوعی از دیدن، ضعیف‌ترین مدل دیدن است.
دیدی در این تجربیات نزدیک به مرگ و قضایای این شکلی؟ طرف می‌گوید: «همین که _دیگر این‌ها آن‌قدر این چند سال دیدید و شنیدید و این‌ها که دیگر برای همه واضح شد یعنی ادبیاتش دیگر برای همه ساده شده، شکل گرفته_ طرف می‌گوید: «تا از بدن جدا شدم دیدم دارم ۳۶۰ درجه می‌بینم.» خوب، همین الان هم که برای ما تعریف می‌کند، ما نمی‌فهمیم یعنی چه. می‌گوید: «اینجور نبود که اگر روبرو را نگاه می‌کردم فقط روبرو را می‌دیدم. جایی را اگر می‌خواستم نگاه کنم نیاز نبود کله بچرخانم.» پس این یک دیدن است و آن هم یک دیدن است. جفتش دیدن است. بالاتر از آن هم دیدن است. این هم تازه یک مرتبه‌ای از دیدن بود.

قوی‌تر از این هم دیدن داریم. دیدن با دل، با قلب. همان‌جور که الان ما خودمان خودمان را می‌بینیم. الان شما خودت را در این مجلس می‌بینی یا نمی‌بینی؟ «بله، خودتان را توی مجلس می‌بینی.» یعنی با آینه می‌بینی؟ گوشی گرفتید سمتتان، تصویرتان را دارید می‌بینید؟ می‌گوید: «من یک دیدنی نسبت به خودم دارم، فراتر از آنی که بخواهم با آینه ببینم. من به خودم اشراف دارم، احاطه دارم. من با همه وجودم دارم خودم را لمس می‌کنم در این جلسه، در این هیئت.» این فراتر از هر دیدنی است. «بله.» خوب خودت خودت را می‌بینی، با چی می‌بینی؟ با چشم می‌بینی؟ با کدام چشم می‌بینی؟ آن چشمی که باهاش خودت را می‌بینی، آبی است، سبز است، قهوه‌ای است؟ نمره چشمت چقدر است؟ می‌گوید: «آقا! طرف نابینا هم که باشد، خودش خودش را می‌بیند.» روشن است. «خودش خودش را می‌بیند» یعنی چی؟ حس می‌کند نسبت به خودش حضور و اشراف دارد، درک قوی دارد. آن دیدن را نسبت به خودش دارد، ولو این دیدن فیزیکی برایش مختل شده.

خوب، چرا این‌ها را گفتم؟ اصلاً این توضیح برای چی بود؟ برای کلمه «قدم صدق».
**﴿قدم و ان یثبت لی عندکم قدم صدق فی الدنیا و الاخره﴾**
«از شما می‌خواهم به من یک قدم صدق بدهید.»
خوب، «قدم» یعنی چه؟ قدم یعنی گام، گام یعنی چه؟ پا برداشتن. هر پایی که انسان برمی‌دارد، حرکت می‌کند، به این می‌گویند «قدم». یک قدم، دو قدم. خوب، «قدم» را برای کجا استفاده می‌کنند؟ بر اساس روح معنا، آنجایی که آدم یک پایی حرکت می‌دهد، پای آدم تحرک پیدا می‌کند، حرکت می‌کند. یک وقت این پا حرکت می‌کند، حالا ممکن است حرکت خوب باشد، حرکت بد باشد، حرکت درست باشد، حرکت غلط باشد، مفید باشد، مضر باشد، به هر حال می‌گویند «قدم»، «گام». گام اول، گام دوم، گام سوم؛ این می‌شود یک قدم.

یک وقت انسان دارد حرکت معنوی می‌کند. دارد در یک مسیری حرکت می‌کند. می‌گویند: «آقا! طرف در مسیر علم دارد حرکت می‌کند. در مسیر خودکفایی دارد حرکت می‌کند. در مسیر استقلال دارد حرکت می‌کند. در مسیر قدرتمند شدن، مسیر پیشرفت.»
گاهی طرف روزی ۱۵ ساعت پیش پشت میز نشسته، می‌گویند: «آقا! ایشان حرکت علمیش خیلی قوی است.» «آقا! حرکت ندارد بنده خدا، روزی ۱۵ ساعت پشت میز است.» نه از آن حرکت‌ها. نه از این حرکت‌ها. این ۱۵ ساعتی که پشت میز هست، هر نیم ساعتش دارد ۱۰۰ متر می‌پرد، ۱۰۰ متر بالا می‌پرد به سمت آسمان. دارد از اعماق این دنیای طبیعت حیوانی حرکت می‌کند، سیر می‌کند به اوج آن آسمان معنویت و بندگی و نورانیت.
**﴿یخرجهم من الظلمات الی النور﴾**
این هم می‌شود یک سیر. این هم می‌شود یک حرکت کردن. این حرکت کردن پا می‌خواهد، آن پا هم گام می‌خواهد. آن گام اسمش می‌شود «قدم». حالا اگر آن گام را درست برداشت، می‌شود «قدم». معلوم شد آقا چی شد؟ پس «قدم صدق» یعنی چه؟ یعنی من در حرکتی که دارم می‌روم، حرکتم با شما باشد، کنار شما باشد، مسیر از شما جدا نباشد، همان مسیری بروم که شماها دارید می‌روید، مسیر اهل بیت.

مسیر اهل بیت چه مسیری بوده؟ آقا مشهد-نیشابور، مشهد-تربت، مشهد-قوچان؟ یک کسی از آیت الله بهجت پرسید: «گفت: آقا! من می‌خواهم بروم اصفهان. یک ذکری به من بدهید.» آقا آیت الله بهجت (رضوان الله علیه) خیلی شیرین بود، خیلی هم عمیق بود، شخصیت بزرگی. «اصفهان یک ذکری به من بده.» ایشان فرمود: «یک ذکری بهت می‌دهم، هم اصفهان خواستی بروی به دردت می‌خورد، هم مشهد، هم یزد، هم شمال، هرجا خواستی، هر طرف خواستی بروی، به...» یعنی چی؟ یعنی: «این مال مسیر این‌وری، آن‌وری نیست که جاده اصفهان یک چیز بخواهد، جاده یزد و جاده چه می‌دانم شمال و جاده کرمانشاه یک چیز دیگر بخواهد. این مال مسیر بندگی است. مسیر بندگی به بالای مسیر بندگی، روی زمین نیست که چپ و راست و مشارق و مغاربش.»

بعد ایشان دستوری دادند. حالا من می‌گویم چون نصفش را گفتم. ایشان فرمودند که: «آن ذکرم این است: تصمیم بگیر اگر خدا صد سال بهت عمر داد، یک بار عمداً گناه نکنی.» خوب، «ممکن است بعدها گناه بکنم.» «باشد، ولی تو یک بار تصمیم بگیر. بگو: «خدایا! اگر صد سالم به من عمر بدهی، من یک بار هم بنا ندارم که خودم عمدی گناه کنم. اگر هم _خدایی نکرده_ از دستم در رفت، توبه می‌کنم، استغفار.» فرمود: «این بهترین ذکر است.» چرا؟ برای اینکه این مسیر را معین می‌کند. این می‌شود مسیر بندگی، مسیر اطاعت، مسیر حرف گوش کردن، مسیر مخالفت نکردن.

مسیر اهل بیت چه مسیری است؟ ما کی با اهل بیت هم‌مسافریم؟ تا وقتی که حرفشان را گوش کنیم. تا وقتی تابعشان هستیم. تا وقتی مطیعشان هستیم. تا وقتی به این‌ها «چشم» می‌گوییم.
هر وقت حرفشان را گوش نکردیم، خطمان جدا می‌شود. ممکن است یک آدمی روزی ۲۰ ساعت کارش توی حرم امام رضا (علیه السلام) باشد. ممکن است مثل بنده ۲۰ سال، ۲۰ و خرده‌ای سال مثلاً در این لباس باشد، هم‌لباس با پیغمبر، هم‌لباس با اهل بیت. این معنایش این است که لزوماً هم‌مسیر با اهل بیت هم هست؟ خدا کند این‌طور باشد. خدا کند ظاهرمان شبیه اهل بیت باشد، هم باطن. ولی مسئله این است که لزوماً این یک شباهت ظاهری نیست. این مسیر، مسیر ظاهری نیست.

دیشب مثال اویس قرنی را عرض کردم. خیلی‌ها دور و بر پیغمبر بودند به حسب ظاهر ولی همفکر و هم‌افق پیغمبر نبودند. بعضی‌ها هم دور بودند. تازه پیغمبر نشسته بودند، یک وقتی فرمودند: «چقدر دلم برای داداشانم تنگ شده! اخوانی... برای برادرانم دلم تنگ شده.» این‌ها هم دور و بر پیغمبر گفتند: «جانم یا رسول الله! در خدمتیم! بفرمایید!» حضرت فرمودند: «نه، شماها نه.» گفتند: «خوب ما؟ ما پس دیگر کی؟ ما دیگر ما رفقایتانیم، دوستانتانیم، دور شما جمعیم.» حضرت فرمود: «انتم اصحابی و لستم باخوانی. شماها اصحاب منید، داداشان من نیستید.» معلوم می‌شود این‌ها با هم فرق دارند. گفتند: «آقا! داداشانتان دیگر کیانند؟» فرمود: «یک جماعتی در آخرالزمان می‌آیند. "آمنوا بسواد علی بیاز.» ایمان می‌آورند به سیاهی روی سفیدی. نه من را دیدند، نه بچه‌هایم را دیدند، نه حرفم را شنیدند. چندین نسل، چندین قرن با من فاصله دارند. این‌ها یک حرفی از من در کتاب خواندند، سیاهی روی سفیدی، روی کاغذ، جوهر کاغذ، ولی ایمان و اعتقاد و باورشان به من بیشتر از شماهاست.

این رهبر شهید ما، آدم با اطمینان می‌تواند بگوید از اکثر اصحابی که دور پیغمبر بودند بالاتر بود. امام راحل ما، آیت الله بهجت، علامه طباطبایی، این‌ها اتصالشان به پیغمبر اکرم، به امیرالمؤمنین، به امام حسین، از اکثر افرادی که این‌ها در زمانه خودشان دیدند، با این‌ها مراوده داشتند، حشر و نشر داشتند، ارتباط قوی‌تر بود، عمیق‌تر بود، باورشان بیشتر بود، اتصالشان بیشتر بود. شما چهره این‌ها را که نگاه می‌کردی، پیغمبر را در چهره این‌ها می‌دیدی. نگاه آدم به این‌ها که می‌افتاد، آیت الله بهجت، حالا بنده از بین این بزرگان، حالا امام راحل را که توفیق زیارت نداشتم در دوران حیاتشان، نشده بود از نزدیک ببینیم. آیت الله بهجت، خوب، خیلی دیده بودیم. رهبر شهید چند باری حالا با فاصله آدم وقتی که نگاه می‌کرد میخکوب می‌شد از شدت نورانیت و هیبت این بزرگ، از شدت معنویت این‌ها مبهوت می‌شد. چقدر عظمت داشتند! آیت الله بهجت، یک پیرمرد خمیده وارد مسجد که می‌شد، همه همین‌جور مبهوت بهش نگاه می‌کردند. «آقا! پیرمرد است دیگر. نه هیکلت پاورلیفتیکی دارد، نه مثلاً ۲۰۰ تا روپایی می‌زند.» الان تو محو چی هستی؟ محو معنویت و ملکوت. بعد آن نمازی که ایشان می‌خواند، آن احوالی که او داشت، تأثیر نفس او، تأثیر حضور او. یک نگاه به آدم می‌کرد، همه وجود آدم شور شور عرق می‌شد از شدت عظمت.

پس می‌شود کسی قرن‌ها فاصله داشته باشد ولی نورش نور پیغمبر باشد. جانش گره خورده به پیغمبر. این چی می‌خواهد آقا؟ این یک حرکت درست می‌خواهد. حرکت در مسیر اهل بیت. حرکت در مسیر اهل بیت چی می‌خواهد؟ گام درست می‌خواهد. گام درست چیست؟ «قدم صدق». یعنی من می‌خواهم کنار شما گام بردارم. کنار شما گام بردارم، نه یعنی... دقت! حواس‌ها جمع! نکته اصلی اینجاست. نه یعنی تا وقتی منافع کنار شما تأمین می‌شود، سفره شما روی من پهن است، آب و نانی برایم دارد، عز و جاهی برایم دارد، همراهتان هستم. تا وقتی خوبی و خوشی و کیف و حالی دارد، همراهتان هستم. اینکه دیگر «قدم صدق» نمی‌شود. گام برمی‌دارم کنار این‌ها ولی گامم صادقانه نیست. گام منفعت‌طلبانه است، ریاکارانه است، کاسب‌کارانه است.

بعضی کاسب‌ها البته کاسب حبیب خداست. حالا بعضی‌هایشان دیدید وقتی وارد مغازه می‌شوید چقدر احترام، چقدر تحویل می‌گیرند. چایی می‌آورند، پپسی می‌آورند، یک چیزی، پذیرایی و این‌ها. مخزن معامله‌های درشت وقتی می‌خواهند انجام بدهند، طرف مثلاً آمده چند تخته فرش بخرد، بر فرض، حالا به فرش‌فروش‌ها توهین نکنیم، معامله سنگین می‌خواهد انجام بدهد. آمده چند هکتار زمین بگیرد، باغ بگیرد. طرف یک شیشلیک سفارش می‌دهد و یک پذیرایی خوب و چقدر عزت و احترام و این‌ها. تا وقتی احساس می‌کند معامله دارد پیش می‌رود، با شما دارد گام برمی‌دارد. تا کمی شروع می‌کنی: «آقا! این آن‌قدر نمی‌ارزد و جایش این‌جوری نیست و سندش این‌جوری و کمی ایراد و شبهه و این‌ها که می‌آوری، می‌بینی برخوردش با تو عوض می‌شود. معامله که نخواهد جوش بخورد، می‌بینی اصلاً دیگر شروع می‌کند توهین کردن. «پاشو برو گمشو! وقت من را تلف کردی! دو ساعت علافم!» چرا؟ این قدم، قدم صدق نیست. این تا وقتی که احساس می‌کند از جیب شما یک چیزی قرار است بهش باد دارد می‌آید. این با خودت کار ندارد، با جیبت کار دارد، با کارتت کار دارد. این اگر قلبش را بشکافی، از اعماق دلش دارد بهت می‌گوید: «ای مرده‌شور ترکیبت را ببرد! کارت را بده! لام! آن‌قدر وقت ما را تلف کردی!» از اعماق دلش این را دارد می‌گوید.

ولی آن کسی می‌تواند با اهل بیت هم‌مسیر بشود که از اعماق دلش بگوید: «هر کاری بگویی، هر وقتی، هر طوری، به نفعم باشد، به ضررم باشد، من با تو هستم.» امشب قدم این می‌شود.

امام حسین (علیه السلام) فرمود:
**﴿الناس ابناء الدنیا او عبید الدنیا﴾**
از آن روایت‌های محشر است. امام حسین (علیه السلام) می‌دانید در بین اهل بیت از عجایب، هیچ امامی در بین اهل بیت روایتش کمتر از امام حسین (علیه السلام) به ما نرسیده است. یعنی ما روایاتی که از امام حسین (علیه السلام) داریم، حتی از امام عسکری هم کمتر است. خیلی عجیب است! هیچ امامی به اندازه امام حسین در بین شیعه معروف نیست، در عالم مطرح نیست. هیچ امامی هم به اندازه امام حسین آن‌قدر کلماتش بین شیعه کم نیست. دلایلی دارد البته، حالا وقت نیست بهش بپردازیم.

یکی از کلمات امام حسین (علیه السلام) این است و معدود کلماتی که از حضرت به ما رسیده این است. محشر، نقطه‌زن دقیق. فرمود:
**﴿الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم﴾**
«مردم برده دنیا هستند و دین یک آدامس است در دهانشان.» این ترجمه آدامس، از استاد بزرگوارمان آیت الله جوادی آملی است. ایشان کلمه را به آدامس ترجمه کردند. «دین یک آدامس است در دهانشان.» تا وقتی مزه می‌دهد می‌چرخانند. هرجا دیگر می‌بیند کام نمی‌دهد، حال نمی‌دهد، خسته شد، فکمون صدای تف کردن تف می‌کند، می‌اندازد.

دیدید دیگر. ما نسبت به احکام این‌شکلی هستیم دیگر. به بعضی احکام حالا مثل حجاب و از این قبیل که حالا امروز بحث سرش زیاد است، وقتی که می‌رسی، طرف شروع می‌کند ایراد و شبهه و حرف و بالاخره اعتراض و «من قبول ندارم و اگر کسی قبول ندارد چکار باید بکند و...» ولی به دیه و مهریه و این‌ها که می‌رسد، همان پیغمبری که گفته بپوشان، گفته به آقا بگو: «به تو مهریه بدهد.» «فدای آن پیغمبری بشوم که فقط به آقا گفته به من مهریه بدهد! این پیغمبر من دوست دارم! آن پیغمبری که می‌گوید بپوشان و می‌خواهد در زندگی من سرک بکشد و فضولی کند و این‌ها نه!» این جور باشد کنس! چه جور باشد کنس است؟ دخالت کند؟ تا منفعت باشد، حل است، اوکی است.

سر دیه هیشکی ایراد ندارد. دیه که بخواهد بگیرد... چون دیه را که بیمه و این‌ها می‌گیرند دیگر. می‌گوید: «او قاتل بشکند!» «کدام قانون در دنیا گفته خراش روی پایت بیفتد، ماشین بهت زده، مثلاً پایت شکسته، بعد دیه بهت بدهند؟» «هیچی مهم نیست که کی در دنیا این را گفته! در قرن بیست و یک این حرف‌ها را می‌زند!» «سر حجاب و مجاب و این‌ها قرن ۲۱، این کی این حرف‌ها را می‌زند؟ یک مشت امّل عقب‌افتاده حرف‌های ۱۴ قرن پیش عرب‌ها را گرفتید!» خوب، در پیشرفته برو ببین غیر عرب‌ها کجای دنیا دیه می‌دهند به یک کسی بابت تصادف؟ چطور اینجا امّل می‌شوی؟ امّل قبول می‌کنی حرف عرب‌ها را؟ حرف‌هایی که ۱۴ قرن پیش زدند، این‌ها آخوندها از خودشان درنیاوردند. «ای فدای آخوندها در مواقعی که پول به من می‌رسد! آن یکی جاها این‌ها را آخوندها از خودشان درآوردند.»
**﴿الدین لعق علی السنتهم﴾**
با احکام گزینشی برخورد می‌کند. کار ندارد خدا و پیغمبر گفته یا نگفته. نگاه می‌کند، می‌گوید: «آقا! می‌چربد؟ می‌صرفد؟ آها، اوکی، خوب است، حال می‌دهد.» هرکی می‌خواهد گفته باشد. این که نشد دین! اینکه هم‌مسیر پیغمبر نیست! ولو صد تا کاری هم که پیغمبر گفته انجام بدهد. این پیغمبر را قبول ندارد. این پول را قبول دارد. این سراغ پیغمبر هم آمده پولش را بگیرد.

امام حسین فرمود: «مشکل مردم کوفه با ما چیست؟ اصلاً مشکل مردم کوفه کلاً چیست؟»
**﴿فاذا محصوا بالبلاء قلت الدیانون﴾**
پای بلا و هزینه که می‌آید، دیگر دین‌دار پیدا نمی‌شود. امام حسین را برای چی می‌خواستند؟ گفتند: «امام حسین اهل بخور بخور نیست. پسر علی است. اهل عدالت است. این‌ها ساده‌زیستند، پرتلاش‌اند، خانواده خوبی‌اند، زحمت‌کشند، باسوادند، محترم‌اند. این‌ها نباشند این کثافت عبیدالله و خانواده زیاد و خانواده یزید و این‌ها بخور بخور دارند، می‌برند، به ما نمی‌دهند. دزدی، گرگی دارم. بودجه را خوب نمی‌دهند. بیت المال را خوب تقسیم نمی‌کنند.»

علی و اولاد علی را برای چی می‌خواستند؟ برای تقسیم عادلانه بودجه. البته بعضی‌هایشان هم وقتی آمدند، طلحه و زبیر اولین کسانی بودند که با امیرالمؤمنین بیعت کردند روی حساب اینکه «علی بیاید چون فامیل است، به ما می‌رسد.» زبیر پسرعمه امیرالمؤمنین بود. مادر زبیر کسی بود که اولین کسی بود که در کعبه، موقع تولد امیرالمؤمنین، ایشان بچه را گرفت. مادر زبیر. خود زبیر هم کسی بود که اولین کسی بود که وقتی حمله کردند به منزل حضرت زهرا (سلام الله علیها)، شمشیر کشید برای دفاع. اولین کسی هم بود که با امیرالمؤمنین بیعت کرد. اولین کسی هم بود که جنگ راه انداخت. این اولین‌هایش کشته مرا. «اولین کسی هم که جنگ انداخت، راه انداخت با امیرالمؤمنین، زبیر.» چرا؟ «ما فکر می‌کردیم رفیقی، فامیلی. مثلاً من پسرعمه‌ات هستم، هوای من را داشته باش. غریبه‌ها و سیاه‌ها و از دورها و فارس‌ها و این‌ها را دور و بر خودت جمع کردی. پس ما چی؟» بریده می‌شود. این قدم، قدم صدق نیست. ولو صد قدم تا حالا با امیرالمؤمنین آمده ولی تا حالا که آمده سر منفعتش آمده. مثل اطاعت و نثر ولایت و سرسپردگی و تسلیم ندارد، اعتقاد اصلاً ندارد. این می‌شود قدم صدق.

خوب، این را بگویم و کم‌کم برویم در روضه. «از خدایی که من را اکرام کرد به معرفت شما، معرفت دوستان شما و روزی من کرد برائت از دشمنان شما، چی می‌خواهم؟ اینکه در دنیا و آخرت با شما باشم و به من قدم صدق پایدار بده در دنیا و آخرت در مسیر شما.»
دیگر چی می‌خواهیم؟
**﴿و اساله ان یبلغنی المقام المحمود لکم عندالله﴾**
«از خدا می‌خواهم به من مقام محمود بدهد.» مقام محمود چیست آقا؟ یک بحث مفصلی دارد. امشب فکر می‌کنم نرسم چون حیف می‌شود، نصفه می‌ماند. بگذارید فردا شب در مورد مقام محمود صحبت بکنم. مقام محمود، مقام اختصاصی پیغمبر اکرم. اینجا در زیارت عاشورا می‌خواهیم خدا به واسطه این ارتباط ما با امام حسین، ما را به مقام محمود برساند. خیلی حرف عجیبی است. در آیه قرآن فرمود: «نماز شب بخوان. اگر نماز شب بخوانی، عسا ان یبعثک ربک مقاما محمودا.» «امیدی هست که خدا تو را به مقام محمود برساند.» نماز شب که بخوانی... نماز شب بین مستحبات از همه بالاتر است. نماز شب که بخوانی... نماز شبی که قرآن همه کارها را ثوابش را گفته به نماز شب که می‌رسد در سوره مبارکه سجده می‌فرماید:
**﴿فلا تعلم نفس ما اخفی لهم من قره اعین﴾**
«هیچ‌کس نمی‌داند من در ازای نماز شب قرار است چی بدهم.» بقیه را گفته چی می‌دهم: باغ می‌دهم، میوه می‌دهم، فردوس می‌دهم، جناتی تجری من تحت الانهار. به نماز شب که می‌رسد می‌فرماید: «یک چیزی می‌دهم هیشکی خبر ندارد.»
**﴿فلا تعلم نفس ما اخفی لهم من قره اعین﴾**
این نماز شب را فرمود: «اگر بخوانی تازه امید است که به مقام محمود برسی.» ولی در زیارت عاشورا می‌گوید: «یا امام حسین! خدا یک جوری ما را به واسطه تو تحویل گرفته که من دیگر رویم می‌شود ازش بخواهم من را به مقام محمود برساند.» گرفتی چی شد؟ برای نماز شب‌خوان گفته امید، برای زائر امام حسین گفته: «بخواب تو می‌دهم! مقام محمود بهت می‌دهم.»
خوب، مقام محمود باشد فردا شب.

دیگر چی می‌خواهیم؟
**﴿و ان یرزقنی طلب ثار مع امام مهدی ظاهر ناطق منکم یا ناطق بالحق منکم﴾**
که دو تا نسخه است. «از خدا می‌خواهم روزی من کند انتقام بگیرم.»
خوب آقا! این هم یک بحثی دارد. احساس می‌کنم به این هم نمی‌رسم، بله. خدمت شما عرض کنم که یک کلمه‌ای اینجا دارد. آن کلمه خیلی فوق‌العاده است چون وقت می‌گذرد و دیگر ذاکر عزیزمان منتظرند. یک اشاره می‌کنم، بقیه‌اش باشد فردا شب ان‌شاءالله در مورد انتقام.

آن عبارت قبلی زیارت عاشورا به امام حسین (علیه السلام) عرض می‌کنیم: **﴿طلب ثارک﴾** «می‌خواهم انتقام خون تو را بگیرم.» اینجا می‌گوییم: **﴿طلب ثاری﴾** «می‌خواهم انتقام خون خودم را بگیرم.» «آقا! خون من که نریخته است! انتقام خون امام حسین را ریختند.» یک نکته عجیبی اینجا دارد که این نشان می‌دهد: «نخیر، اینجا فقط امام حسین کشته نشد. با کشتن امام حسین همه چیز کشته شد و همه کس کشته شدند. ما هم کشته شدیم.» «آقا! کشته شدن ما؟ همه زنده‌ایم!» نه، یک کشته شدن دیگر است. فردا شب ان‌شاءالله توضیحش را عرض می‌کنم. برای همین ما می‌خواهیم انتقام امام حسین را بگیریم و انتقام خودمان را بگیریم ولی در هر دو تا انتقام گفته: «کار من تکی نیست.»
«اگر انتقام تو را می‌خواهم بگیرم، من امام منصور کنار امام زمان.»
«اگر انتقام خودم را می‌خواهم بگیرم، من امام مهدی کنار امام زمان.»
جفت این انتقام‌ها با امام زمان است. سرآمد آن کسانی که منتقم‌اند، امام زمان است. آن کسی که جایگاه انتقام دارد، امام زمان است. حق اوست، جایگاه اوست. او فرزند واقعی امام حسین است. او خونخواه حقیقی امام حسین است. ما هم دنبال او، کنار او می‌توانیم خونخواه باشیم که باز نکاتی دارد، ان‌شاءالله فردا شب.

دیشب و امشب اتفاقاتی رقم خورد. اهل بیت را تا دیروز عصر کربلا نگه داشته بودند. روز عاشورا امام حسین (علیه السلام) به شهادت رسید. دو روز عمر سعد، سپاه نحسش در کربلا نگه داشت. همه کشته‌های خودشان را دفن کردند، دانه به دانه. بعد حرکت کردند به سمت کوفه. دیروز عصر وقتی هم که خواستند حرکت بکنند، از اثر خباثت باطن رذلی که داشت، این ملعون خاص قدرت‌نمایی بکند، تضعیف روحیه بکند. این زن و بچه را دستور داد، گفت: «شتر این زن و بچه را از کنار گودال قتلگاه عبور بدهید. این زن و بچه نگاهشان بیفتد، بفهمند با مردانشان چه کردیم. روحیهشان شکسته بشود. خودشان را ببازند و تسلیم.» این زن و بچه را آوردند کنار گودال قتلگاه. قیامتی به پا شد از دیدن این پیکرهای پاره‌پاره، این بدن‌های عریان، **اجساد العاری**، این خون‌های جاری، **دماء السائله**، اعضای **المقطعات**، این بدن‌های پاره‌پاره. این زن و بچه از دیدن این‌ها اشک و شیونشان بلند شد. گفتند: زینب کبری شروع کرد درد دل کردن با پیکر بی‌جان امام حسین (علیه السلام). سید در لهوف می‌فرماید: «یک طوری زینب کبری گریه کرد و ماتم‌سرایی کرد برای امام حسین که من دیدم _راوی می‌گوید_ دیدم تمام این سربازان سپاه عمر سعد دارند گریه می‌کنند، متأثر شدند از کلام زینب کبری.» البته خوب آن‌ها اوج خباثت، اوج قساوت بودند.

این پیکرها رها شد روی زمین. این خانواده رفتند کوفه. این بدن‌ها هم بر اساس برخی نقل‌ها تا دیروز عصر، بر اساس برخی تا امروز که می‌شود سه روز. سه روز این بدن روی زمین بود. زیر آفتاب گرم بیابان، باد و خاک صحرا این بدن را پوشانده بود. گفتند قبیله‌ای به اسم بنی اسد، این‌ها دلشان سوخت برای پیکرهای پاره. این‌ها جمع شدند امام حسین (علیه السلام) را دفن بکنند. در زیارت ناحیه امام زمان این‌جور تعبیر می‌کنند:
**﴿السلام علی من دفنه اهل القری﴾**
«سلام بر آن آقایی که بیابانی‌ها و روستایی‌ها و بادیه‌نشین‌ها آمدند دفنش کردند.» آن‌قدر بی‌کس و کار بود. کسی نبود این بدن‌ها را دفن بکند. البته یک حساب ظاهری دارد دفن این شهدا. یک حساب باطنی دارد این دفن. حساب ظاهری‌اش این بود که بنی اسد آمدند که حالا عرض می‌کنم در چه وضع. حساب باطنی‌اش این بود که امام پیکر امام را دفن می‌کند. امام بر پیکر امام نماز می‌خواند. روایتی از امام رضا (علیه السلام). روایت مفصل: فرمود: «جد ما امام سجاد (علیه السلام) زندانی بود، اسیر بود ولی به عنایت اراده الهی با طی‌الارض از کوفه خودش را رساند به کربلا و این پیکر را خود امام سجاد (علیه السلام) دفن کرد.» البته پیکر که خوب چی بگویم؟ چه جور می‌شود در مورد آن پیکر عبارت «پیکر» را به کار برد؟ این بدن پاره‌پاره، اعضای مقطعه. امام سجاد (علیه السلام) این پیکر را به خاک سپرد. البته بنی اسد مشارکت کردند، بیل و کلنگ آوردند. آمدند قبر بکنند دیدند قبرها خودش باز شد. قبرهای آماده انگار از قبل فراهم شده. این قبرها آماده بود. این‌ها هم شروع کردند کمک کردن در این جمع شدن این پیکرها و تعبیری که اینجا سید در لهوف دارد این است:
**﴿لما انفصل ابن سعد عن کربلا خرج قوم من بنی اسد فصلو علی تلک الجثث الطواهر المرملته بالدماء و دفنوها علی ما هی علیه﴾**
«عمر سعد که از کربلا رفت، جماعتی از بنی اسد که همان حواشی کربلا محل زندگی‌شان بود، این‌ها آمدند _این‌ها نماز خواندند بر این پیکرهای پاکیزه_.» عبارت این است:
**﴿المرملته بالدماء﴾**
«و دفن‌شان کردند _چه پیکرهایی را؟_ پیکرهایی که مرملن به دم.» این عبارت را توضیح بدهم، اشک بریزید، عرضم تمام. ایشاء الله فیض روضه را استفاده کنید.

این کلمه «مرملن به دما» یعنی چی که می‌گوید همه این پیکرهایی که دفن کردند بنی اسد این‌شکلی بودند؟ این کلمه را اگر بنده بخواهم به زبان امروز توضیح بدهم، این‌شکلی می‌شود. کمی توضیحش بدهد ولی ساده است و همه‌فهم است. من عذرخواهی می‌کنم اگر در شأن امام حسین (علیه السلام) نیست این توضیحی که می‌دهم ولی توضیح این کلمه است، برای توضیح، برای فهمیدن این عبارت.

ببینید آقا! دیدید گاهی این بچه‌ها آب‌نباتی در دهان دارند، شکلاتی در دهان دارند، این شکلات و آب‌نبات از دهانشان می‌افتد روی خاک. روی خاک غلط می‌خورد. این روی خاک که غلط می‌خورد، دور تا دور این آب‌نبات و شکلات را خاک می‌گیرد. دقت؟ این دیگر شکلات دیده نمی‌شود. آب‌نبات دیده نمی‌شود. هرچی که دیده می‌شود خاک است، گِل است. این کلمه را در عرب بهش می‌گویند «مرمل». یعنی چی؟
**﴿مرملون بالدماء﴾**
یا الله! آن‌قدر این پیکرها در این خون‌ها غلطیده شده بود! آن‌قدر روی این خاک بیابان غلطیده شده بود! یک لایه‌ای از گِل بیابان این بدن‌ها را گرفته بود! این پیکرها را گرفته بود! این خون این‌ها با خاک بیابان آغشته شده بود! پیکر این‌ها را سرتاسر گِل کرده بود! این را می‌گویند «مرملن بالدماء».
یک عبارت دیگر هم دارد: **﴿الخد التریب﴾**
آن گونه خاک‌آلود. آن‌قدر صورتش را روی خاک کشیده بود! آن‌قدر صورتش را روی این خاک‌ها تکان داده بود! تمام صورت و تمام گونه ارباب ما خاک‌آلود بود.

**﴿الا لعنت الله علی القوم الظالمین و یعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون﴾**

هدیه محضر مطهر آقا اباعبدالله صلواتی بفرستید.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...