امام منصور

جلسه هفتم: معرفت، سنخیت، برائت؛ سه کلید فهم زیارت عاشورا

00:44:14
227

در این گفت‌وگو، زیارت عاشورا از قالب الفاظ بیرون آمد و به ژرفای جان نشست؛ رازِ دو بار بر زبان راندنِ «خون‌خواهی» را بازیافتیم: یک بار برای خونِ سرخِ امام حسین علیه‌السلام و بار دیگر برای خون خودمان. رمز این سخن در «مقام محمود» است؛ همان منزلتی که زائر در امام چنان فانی می‌شود که خون او را خون خویش و همه بشریت می‌بیند. از دل همین نگاه، انتظارِ ظهور نیز چهره‌ای تازه یافت؛ دیگر نشستن و چشم به راه ماندن نیست، بلکه آماده‌شدن است برای حق‌خواهی در همان مسیری که از کربلا برخاست و تا همین امروز جاری و زنده است.

معرفی
مقام محمود، در ارتباط مستقیم با توجه و شناخت است.[7:30]

معرفت؛ اصلی‌ترین فاکتور برای طلب خونخواهیِ امام.[9:40]

توجه و معرفت به امام حسین (ع)؛ بالاترین کانون توجه در عالَم![19:00]

تبیین مراتب معرفت، از شناخت ظاهری تا معرفت خاص اهل‌بیت.[21:30]

بود و نبود سنخیت؛ ریشه‌ی همه‌ی حب و بغض‌هاست.[27:00]

کمال سنخیت؛ هم‌نشینی با اهل بیت و دوستانشان است، و برائت از دشمنانشان![33:30]

شدت اتصال و سنخیت اویس قرنی با پیغمبر (ص)؛ ندیده عاشق و جانفدا شد!...[36:15]

روضه؛ فراق حضرت زینب با جانی که بیشترین سنخیت را با او داشت…[41:20]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین. و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی‌القاسم المصطفی محمد و آل محمد الطیبین الطاهرین. و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.

«ربِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی * وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی * وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِی * یَفْقَهُوا قَوْلِی.»

فراز «فاسئل اللهَ اَلَّذی اَکرَمَ مَقامَکَ وَ اَکرَمَنی بِکَ اَن یَرزُقَنی طَلَبَ ثارِکَ مَعَ اِمامٍ مَنصُورٍ مِن اَهلِ بَیتِ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ» در زیارت عاشورا به ما یاد می‌دهد که از خدای متعال این‌گونه بخواهیم. عرض می‌کنیم: "من از خدایی که شما را، مقامت را، محترم کرد، ای امام حسین! و از خدایی که من را به‌واسطه شما محترم کرد، این را می‌خواهم که روزی من کند و بتوانم خون‌خواه شما باشم در کنار امام منصور از اهل‌بیت پیامبر ـ که منظور امام منصور، امام زمان است."

دوبار در زیارت عاشورا حرف از امام زمان مطرح است؛ یکی اینجاست و یکی چند خط بعدش. اینجا به‌عنوان امام "منصور" یاد می‌کند از امام زمان؛ چند خط جلوتر با عنوان امام "مهدی". هر دو مورد که حرف از امام زمان در آن هست، یک نکته مشترک دارد و آن این که وقتی حرف از امام زمان می‌شود، حرف از خون‌خواهی و انتقام می‌شود. در اینجا طلب می‌کنیم از خدا که روزی کند و نصیبمان کند انتقام امام حسین (علیه‌السلام) را. حالا البته این انتقام یعنی چه و چگونه اتفاق می‌افتد، ان‌شاءالله در جلسات بعد در موردش صحبت می‌کنیم.

نکته‌ای که هست این که چرا به این بیان فرمود: «خدایی که اَکرَمَ مَقامَک و اَکرَمَنی بِکَ»، "خدایی که هم شما را محترم کرد و هم من را به‌واسطه شما محترم کرد، از او می‌خواهم که روزی من کند که خون‌خواه شما باشم و انتقام شما را بگیرم"؟ معلوم می‌شود این یک موقعیت ویژه و ممتازی است، نصیب هرکسی نمی‌شود، هرکسی لایقش نیست، هرکسی شایسته‌اش نیست. از عبارت "روزی" هم استفاده می‌کند، «رِزْق». این «رِزْق» رزقی است که صلاحیت می‌خواهد، تناسب می‌خواهد، به هرکسی نمی‌دهند. باید آدم احوالی داشته باشد، باید آدم اوضاعی داشته باشد که شایسته این باشد که خدای متعال، انتقام خون امام حسین را روزی او کند، خون‌خواهی امام حسین روزی او. خب این نصیب چه کسی می‌شود؟ چه کسی لایق این است که خدای متعال روزی‌اش کند انتقام امام حسین (علیه‌السلام) را؟

عرض کردم چند خط جلوتر، عبارتی دارد زیارت عاشورا که شبیه به این است، البته کمی تفاوت دارد. آن تفاوتش هم نکات خیلی قشنگی دارد. بگذارید آن چند خط جلوتر را امشب با همدیگر آن پاراگراف را بخوانیم. بعدش ان‌شاءالله، یک بخشی از مطلب که روشن شد، برگردیم و این بخش قبلی که خواندیم، ببینیم که معنایش چیست و منظورش چه می‌تواند باشد.

در آن بخش بعدی که در زیارت عاشوراست، این تعبیر را دارد: «فاسئل اللهَ اَلَّذی اَکرَمَنی بِمَعرِفَتِکُم». ببینید یک «کِ» عوض می‌شود. شبیه به قبلی است، تفاوت ریزی دارد، خیلی قشنگ است. هم فراز قبلی عرض می‌کنیم: "خدایی که هم شما را محترم کرد و هم من را به‌واسطه شما محترم". در این فراز دوم عرض می‌کنیم: "خدایی که من را به‌واسطه معرفت شما محترم کرد". پس این «اکرمنی بِکَ» به‌واسطه چیست؟ من محترم شدم به‌واسطه معرفت شما. حالا عرض می‌کنم این معرفت یعنی چه؟

عبارت را یک دور بخوانم و ترجمه کنم: "از خدایی که من را به‌واسطه معرفت شما محترم کرد و به‌واسطه معرفت اولیای شما محترم کرد، و «رَزَقَنِی البَرائَةَ مِن اَعدائِکُم»؛ روزی من کرد از دشمنان شما نفرت داشته باشم، تبری داشته باشم. از این خدا این را می‌خواهم: «اَن یَجعَلَنی مَعَکُم فِی الدُّنیا و الاٰخِرَةِ»؛ از خدا می‌خواهم هم در دنیا من را کنار شما و با شما قرار بدهد و هم در آخرت من را با شما قرار. بعدش «وَ اَن یُثبِتَ لِی عِندَکُم قَدَمَ صِدقٍ فِی الدُّنیا وَالاٰخِرَةِ»؛ هم در دنیا و هم در آخرت که من کنار شما هستم، یک گام استوار صادقانه هم روزی من بشود." ان‌شاءالله توضیحش را عرض می‌کنم.

دوباره مرور کنیم: "از خدایی که من را محترم کرد به معرفت شما و معرفت دوستان شما و روزی من کرد برائت از دشمنان شما، از این خدا می‌خواهم که من را در دنیا و آخرت با شما قرار بدهد. به من یک گام استوار بدهد، یک گام صادقانه عنایت بکند. در دنیا و آخرت از شما جدا نشوم، پایم نلغزد، فاصله نگیرم. «وَ اَسئَلُهُ اَن یُبَلِّغَنِی المَقامَ المَحمُودَ لَکُم عِندَ الله»؛ از این خدا می‌خواهم به‌واسطه شما برساند به آن مقام محمودی که شماها دارید پیش خدا." این را هم ان‌شاءالله عرض می‌کنم.

بعدش: «وَ اَن یَرزُقَنی طَلَبَ ثارِی مَعَ اِمامٍ مَهدِیٍّ ظاهِرٍ ناطِقٍ بِالحَقِّ مِنکُم.» خیلی جالب شد! بعد این‌ها، از خدا می‌خواهم روزی من کند خون‌خواه باشم. در فراز قبلی، در فراز قبلی حرف از این بود که من خون‌خواه شما باشم. اینجا حرف از این است که من خون‌خواه خودم باشم. می‌خواهم انتقام خودم را بگیرم. «طَلَبَ ثارِی»؛ آنجا «طَلَبَ ثارِکَ»؛ انتقام خون تو. اینجا انتقام خون خودم. کنار امام مهدی؛ آنجا کلمه «امام منصور»، اینجا «امام مهدی». خیلی ریزه‌کاری قشنگی دارد. آن‌هایی که حالا اهل ممبر و اهل دقت روی روایات و زیارت‌نامه‌ها و ادعیه و این‌ها هستند، به نظرم برایشان خیلی مطلب می‌تواند جذاب باشد. روزی من کند که من انتقام خون خودم را بگیرم کنار امام مهدی که ظهور کرده و کلامش به حق گویاست. این شد ترجمه این پاراگراف.

یک توضیحی عرض بکنم. بعد بیاییم ببینیم شباهت این پاراگراف با آن پاراگراف قبلی که خواندیم چیست و بحث انتقام را ان‌شاءالله پیش ببریم. در این پاراگراف چیزی که مطرح است، این است: اول از همه، خدایی که من را محترم کرده به‌واسطه معرفت شما. پس آنی که مقام و جایگاه و صلاحیت و کرامت می‌آورد چیست؟ معرفت. آدمی که معرفت دارد، دنبال انتقام است. آدمی که معرفت دارد، روزی‌اش می‌شود که انتقام بگیرد. هرچقدر این معرفت قوی‌تر شد، حس خون‌خواهی در آدم قوی‌تر می‌شود. هرچقدر این معرفت بیشتر شد، توفیق این خون‌خواهی بیشتر نصیب آدم می‌شود. این نکته اول را داشته باشید.

کمی توضیح بدهم معرفت یعنی چه؟ معرفت یعنی شناخت. وقتی یک نفر یک نفر را می‌شناسد، به این می‌گویند معرفت. مثلاً همه شماها ـ چه می‌دانم، می‌خواهم آدم خوب هم مثال بزنم، ولی دیگر حالا از این فوتبالیست‌ها و بعضی‌هایشان هم که آن‌قدر بی‌آبرو و کثیف و لجن در این ایام ظاهر شدند ـ دیگر اعتباری برایشان نمانده، مثل همین مسی که این چند وقت وسط جنگ ایران و بعد از قتل بچه‌ها و کودکان ایران رفت برای ترامپ کف می‌زد و این‌ها. حالا همین مسی خبیث صهیونیست ملعون را مثال بزنم که همه می‌شناسند. خب می‌گویند: "لیونل مسی را شما می‌شناسید؟" شما می‌گویید: "بله."

یک وقت این شناخت به چیست؟ به این است که این اسم را می‌شناسم. تقریباً شاید همه آدم‌هایی که در مملکت ما هستند، می‌شناسند، بعید می‌دانم، مگر تک‌وتوک یک آدم‌هایی باشند که کلاً از فضای تلویزیون و رسانه و همه‌چیز دور شوند، از جامعه دور باشند در واقع. وگرنه غالباً شما سؤال می‌کنی: "آقا، مسی را می‌شناسی؟" می‌گویند: "این یک معرفت اجمالی است، شناخت ابتدایی است که همه دارند. به‌عنوان یک فوتبالیست، به‌عنوان قهرمان، به‌عنوان بازیکن برتر دنیا، صاحب توپ طلا، یکی از بهترین فوتبالیست‌های مثلاً تاریخ آرژانتین."

یک لایه از این قوی‌تر که می‌شود، طرف می‌گوید: "من می‌دانم الان کدام باشگاه دارد بازی می‌کند، امسال با فلان تیم قرارداد بسته، آن‌قدر قرار شده پول بگیرد، این فصل مثلاً قراردادش آن‌قدر بوده." یکم بیشتر که می‌شود، می‌گوید: "آقا، من خبر دارم اصلاً از وقتی که فوتبال شروع کرد، از کجا شروع کرد، کدام تیم‌ها بوده؟ چند سال مثلاً بارسلونا بوده؟ چند سال فلان تیم بوده؟ در بارسلونا مثلاً چه امتیازاتی برایش حاصل شده؟ چند بار توپ طلا گرفته؟ چند بار با آرژانتین مثلاً قهرمان شده؟" همین‌جور هی این معرفت، البته خاصیتی هم ندارد ها! این معرفت به درد جایی نمی‌خورد. ولی بعضی‌ها حالا در بین این بچه‌ها، جوان‌ها و این‌ها که نگاه می‌کنید، می‌بینید بعضی‌ها دیگر پدر جد مسی را درآوردند، آن‌قدر که از او اطلاعات و شناخت و این‌ها دارند. دنبالش می‌کنند، صفحه‌اش را پیگیری می‌کنند، هر پستی که می‌گذارد در اینستاگرام، هر استوری که می‌گذارد، در حدی که الان سؤال کنی مثلاً از یک نفر که: "آقا، مسی کجاست؟ جام جهانی؟" مثلاً می‌گوید: "دیشب مثلاً ویلای شخصی خودش در آمریکا بوده. بعد مثلاً فردا قرار شده برود اسپانیا. در این حد شناخت."

این شناخت، هرچی که بیشتر می‌شود، آن انس و ارتباط و صمیمیت و یکی شدن قوی‌تر می‌شود. آن‌قدر دیگر شدید می‌شود، این اصلاً دیگر شب‌ها خواب مسی را می‌بیند. این اصلاً نوع راه رفتن شبیه مسی می‌شود. قیافه‌اش حتی شبیه مسی می‌شود. اثر دارد دیگر. این‌ها اثر چیست؟ اثر شناخت و اثر توجه.

توجه چیز عجیبی است. شاید ما در این عالم، در بین این مخلوقات خدا، هیچ چیزی رمزآلودتر و عجیب‌تر از "توجه" نباشد. "توجه" همین کلمه ساده که مثلاً می‌گوید: "آقا، نظر شما را به فلان چیز جلب می‌نمایم. توجه! توجه به فلان مسئله!" "توجه فرمایید!" همین کلمه "توجه" هزار تا عالم تویش است، خیلی کلمه عمیقی است. آدمیزاد را شما خلاصه بکنی، سر و تهش را بزنی، یک کلمه ازش می‌ماند: "توجه". همه چیز در این کلمه خلاصه می‌شود. همه خوبی‌ها، همه بدی‌ها، همه کمالات، همه نقائص، همه لذت‌ها، همش به همین "توجه".

آدم‌ها به همدیگر اتصال پیدا می‌کنند، با همدیگر رفیق می‌شوند، به هم جوش می‌خورند، به هم انس پیدا می‌کنند، به هم نزدیک می‌شوند. نزدیک شدن آدم‌ها به همدیگر، دور شدن آدم‌ها از همدیگر، همش به توجه ربط دارد. مثلاً دختره به پسره می‌گوید: "تو مثل قدیم دیگر به من توجه نداری. معلومه که دیگر مثل قدیم من را دوست نداری. معلوم نیست زیر سرت بلند شده! حواست به کجا پرت شده؟ با کی رفیق شدی؟ با کی می‌ری؟ با کی می‌آیی؟" توجه جای دیگر رفته. این می‌شود توجه.

هرچقدر این توجهش به یک نفر بیشتر است، فارغ می‌شود از غیر او. همه دلش برای او می‌شود. همه عشقش برای او می‌شود. اصلاً عشق این شکلی است. حالا البته عشق حقیقی که در ارتباط با خدا و اهل‌بیت است، این عشق‌هایی که حالا بهش می‌گویند عشق مجازی، یک نمایی از این‌ها را در خودش نشان می‌دهد دیگر. از جنس قضیه مجنون و لیلی، از همه عالم فارغ. می‌گفت نشسته بود مجنون. دو نفر با همدیگر بحث می‌کردند، یک شیعه و یک سنی. بحث می‌کردند سر تا صبح. علی‌الطلوع این‌ها با هم کل‌کل می‌کردند. این می‌گفت حق با علی است، آن می‌گفت حق با عمر. مجنون هم نشسته. این گفت، آن گفت، این گفت، آن گفت. شد صبح علی‌الطلوع، دعوای این‌ها تمام شد. پاشدند رفتند. یکی از مجنون سؤال کرد، گفت: "نظرت چیست؟" گفت: "نسبت به چی؟" گفت: "حرف‌هایی که این‌ها زدند." گفت: "یعنی چی؟" گفت: "به نظرت حق با علی بود یا حق با عمر بود؟" گفت: "حق با لیلی است، حق با لیلی!" اصلاً نشنیدم این‌هایی که این‌ها گفتند. مثلاً اینجا نبودم اصلاً حواسم به این حرف‌ها نبود. من مست همان معشوق خودم بودم. کاری به این حرف‌ها نداشتم. حواسم به این چیزها پرت نشد. این چیزها توجهی از من جلب نکرد. آن معشوق من از من دل برده.

این، این مقام، گاهی ازش تعبیر می‌شود به مقام محمود. که شما در زیارت عاشورا از خدا می‌خواهید شما را به مقام محمود برساند. خیلی مقام عجیبی است. به‌واسطه چی آدم این شکلی می‌شود؟ به‌واسطه توجه. چی توجه می‌آورد؟ شناخت. هر چقدر معرفت آدم افزایش پیدا کند، توجه آدم افزایش پیدا می‌کند.

فرض بفرمایید که شما یک کتابی دستتان برسد، یکی بهتان بگوید: "آقا، همه بیماری‌هایی که شما داری و مثلاً هر یک دانه اش را باید چهل میلیون، پنجاه میلیون هزینه بکنی تا خوب بشود، این کتاب پنجاه صفحه‌ای با مثلاً با ده تا راهکار همه مریضی‌های شما را درمان می‌کند." شما یک حساب‌وکتاب سرانگشتی می‌کنی، می‌گویی: "آقا، من ده تا بیماری هم داشته باشم، هرکدامش پنجاه میلیون هم هزینه‌اش بشود، می‌شود پانصد میلیون. پنجاه صفحه کتاب بخوانم، چیزهایی که گفته را انجام بدهم، پانصد میلیون در سودم." خیلی دقیق و عمیق این پنجاه صفحه را که شروع می‌کنی، یک خطش هم ازت جا نمی‌ماند، حواست جمع است. چرا؟ چون خاصیتش را می‌دانی، چون شناخت داری.

حالا البته چقدر این حرف درست باشد، این مثال البته محل مناقشه است دیگر. حالا واقعاً یک کتابی باشد در پنجاه صفحه همه مریضی‌ها را خوب کند. ولی حواس آدم جمع است. ولی یک وقت هم هستش که همین‌جور کانال را دارد بالا پایین می‌کند، دنبال یک برنامه می‌گردد سرش گرم بشود. می‌زنی یک کانال، می‌بینی مثلاً یک بچه کوچکی دارد روپایی می‌زند. مثلاً یکم نگاه می‌کند: "ببینم تهش چی؟" حالا دارد روپایی می‌زند، آخرش می‌خواهد چی بشود؟ دارد رکورد می‌زند. فوتبالیست نبوغی دارد، یک استعدادی دارد. بین ده تا روپایی، توپ یازدهم از پایش افتاد. دوباره توپ را برداشت. می‌گوید: "که تمرین می‌کند، می‌خواهد یاد بگیرد." خب به من چه؟ یکی می‌خواهد تمرین کند روپایی یاد بگیرد، من برای چی باید بنشینم بهش توجه کنم؟ این چه جذابیتی دارد؟ چه خاصیتی برای من دارد؟ کانال را عوض می‌کند، رد می‌شود.

آدم متوجه آن چیزی می‌شود که گمشده آدم تویش است. هر چقدر آن گمشده بزرگ‌تر، عزیزتر، عظیم‌تر، این توجه نسبت بهش بیشتر، این کشش نسبت بهش بیشتر. هر چقدر آنی که بهش توجه می‌کند، بزرگ‌تر، ارزش این توجه هم بالاتر. ارزش این توجه بالاتر. حالا ما در این عالم بالاتر از امام حسین (علیه‌السلام) و اهل‌بیت نداریم. بالاتر از توجه به این‌ها نداریم. بالاتر از محبت به این‌ها نداریم. اگر کسی روزی‌اش بشود که توجه کند و معرفت داشته باشد نسبت به امام حسین و اهل‌بیت، این قطعاً مورد عنایت، تفضل و اکرام خدای متعال واقع شده. نصیب هر کسی نمی‌شود. به هر دلی راه پیدا نمی‌کند. هرکسی هرجایی توفیق این را پیدا نمی‌کند که قلبش محل توجه و تعلق به امام حسین و اهل‌بیت باشد.

البته معرفت مراتب دارد. مثال مسی هم که گفتم، یک وقت آدم یک شناخت ابتدایی اسم را می‌شناسد. بعضی‌ها اسم امام حسین برایشان آشناست. خب بعضی‌ها در عالم هستند که وقتی بهشان می‌گویی: "حسین‌بن‌علی؟" سؤال می‌کنند: "کیست؟" بعضی‌ها هم نه، می‌گویند: "می‌شناسم." ولی شناختن آن خیلی تفاوت دارد. بله ما می‌گوییم: "می‌شناسم." زینب کبری (سلام‌الله‌علیها) می‌فرماید: "من هم می‌شناسم حسین‌بن‌علی را." این دو تا یکی است؟ یک درجه است؟ نه. کمترین مرتبه معرفت همین است که آدم امام حسین را به‌عنوان ولی خدا می‌شناسد. نه به‌عنوان یک آدم مشهور، نه به‌عنوان یک شخصیت تاریخی. چون بعضی‌ها تفاوت این‌ها را با همدیگر قائل نیستند. آدم خوب، آدم بد، برایشان فرقی نمی‌کند. آدم تاریخی است دیگر. آدم مشهوری است. این که حالا گذشتش چی بوده؟ حق بوده؟ باطل بوده؟ خیلی‌ها این شکلی‌اند. ازش سؤال می‌کنی مثلاً نادرشاه افشار، همان‌قدر واکنش نشان می‌دهد نسبت به رضاشاه، همان‌قدر واکنش نشان می‌دهد نسبت به فلان پادشاه خوب که مثلاً بر فرض اگر در تاریخ ما بوده باشد، آدم خوب، آدم مؤمن. مثلاً شما بهش می‌گویی سلمان فارسی، این خیلی برایش فرقی نمی‌کند. سلمان فارسی را یک شخصیت تاریخی ایرانی می‌داند، نادرشاه افشار را هم یک شخصیت تاریخی ایرانی می‌داند. دکتر مصدق و خیلی‌ها اصلاً شناختی نسبت به شخصیتش ندارند، خیانت‌هایی که این آدم کرد در حق این مملکت و بعضی جنایت‌هایی که کرد در حق این مملکت، به‌عنوان یک آدم ساده و البته حقش هم به‌حسب ظاهر خوردند. در کودتای ۲۸ مرداد آمریکایی‌ها به همین مصدق هم قانع نشدند و مصدق را کنار زدند و شاه را برگرداندند. در بدبختی و فلاکت هم در غربت احمدآباد مستوفی گوشه‌نشین شد و با بدبختی و با حقارت مرد. مصدق؟ می‌گویی: "مصدق؟" می‌گوید: "می‌شناسم." خب می‌شناسی یعنی به‌عنوان آدم خوب می‌شناسی یا به‌عنوان آدم بد می‌شناسی؟ هیچی. به‌عنوان یک آدم معروف می‌شناسد. این آن معرفتی که منظور است نیست.

کسی که امام حسین را به‌عنوان یک آدمی که حالا اسمش را از بچگی شنیده، می‌شناسد، به این‌ها می‌گویند معرفت. کمتر مرتبه‌اش این است که به‌عنوان امام، به‌عنوان ولی خدا، به‌عنوان یک شخصیت برجسته و ممتاز و نورانی بشناسد. این کمترین مرتبه است. و این هم که گفتند زیارت بری عارفاً به حقه، معرفت داشته باشی به حق امام، همه آن ثواب‌هایی که می‌دهند مال همچون کسی است. به‌عنوان یک آدم خوب، به‌عنوان یک شخصیت ممتاز، امام حسین را بشناس. از اینجا به بعد همین‌جور این مراتب معرفت می‌رود بالا، می‌رود بالا. چه مقاماتی است این معرفت؟ بالاتر که می‌رود چه شکلی می‌شود؟

در مرتبه بالاترش معرفت دارد که آقا این‌ها امامند. به‌عنوان امام می‌شناسد. کسی است که آقا حرفش را باید گوش کرد، دنبالش باید راه افتاد. حرف خدا را از دهانش باید شنید. معصوم است، علم غیب دارد. این‌ها می‌شود یک مرتبه بالاتر در معرفت نسبت به امام. یک مرتبه بالاتر آدم به اسرار این‌ها راه پیدا کند. یک معرفتی پیدا کند امام! اسراری از این عالم را در اختیار او قرار بدهد. این مال کیست؟ آقا این مال امثال جناب سلمان است. سلمان. حالا ماها عادت داریم بهشان می‌گوییم سلمان فارسی. امام صادق (علیه‌السلام) فرمود: "نگو سلمان فارسی، بگو سلمان محمدی." اللهم صل علی محمد.

امیرالمؤمنین فرمود: "علم اولین و آخرین را من به سلمان یاد دادم. پیغمبر به من یاد داد علم اولین و آخرین را، و من به سلمان یاد دادم." سلمان همه حقایق عالم برایش معلوم شده است. پیغمبر فرمود: "سلمان، لقمان این امت. لقمان امت من." این هم یک مرتبه معرفت. در روایت فرمود: "اگر ابوذر می‌دانست سلمان چی‌ها بلد است، چی در دل سلمان می‌گذرد؟" مرتبه معرفت سلمان را اگر خبر داشت... خب خیلی است درجه سلمان. این‌ها با این که با هم رفیق بودند، اِقدام و قوت داشتند این دو تا با همدیگر. ولی مرتبه ایمان سلمان بالاتر از مرتبه ایمان ابوذر بود. با این که مرتبه ایمان ابوذر هم خیلی بالا بود. پیغمبر فرمود: "این آسمان سایه نینداخته بر سر کسی که صادق‌تر باشد نسبت به ابوذر، از راست‌گوتر از ابوذر این آسمان در این زمین به خودش ندیده." زیر این آسمان البته بعد اهل‌بیت دیگر. یعنی این ویژگی درش خیلی ممتاز بود. راستگو. با این حال مرتبه ایمانش، درجه معرفتش به درجه معرفت سلمان نمی‌رسید. روایت فرمود: "اگر ابوذر می‌دانست چی در دل سلمان می‌گذرد، معرفت سلمان را می‌دانست، متهمش می‌کرد به کفر و می‌کشتش." کفریات چیست؟ درجه معرفت سلمان برایش قابل تحمل نبود، قابل هضم نبود، درک نمی‌کرد. این هم یک مرتبه مقام معرفت است.

بالاتر از این مقام معرفتی که مخصوص خود اهل‌بیت. روایتش را ببینید. در روایت دارد پیغمبر به امیرالمؤمنین فرمود: "یا علی، مَا عَرَفَ اللهَ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ غیرِی و غَیرِکَ. علی جان، معرفت حقیقی نسبت به خدای متعال کسی ندارد غیر از من و غیر تو. و مَا عَرَفَکَ" ـ نسبت به تو علی‌بن‌ابی‌طالب هم ـ "کسی معرفت حقیقی ندارد، حق معرفت. غیرالله و غیر غیر از خدا و غیر من هیچ‌کسی تو را نمی‌شناسد." یعنی حتی سلمان هم تو را نمی‌شناسد. عموسلمانی که معرفتی که داشت ابوذر نداشت. حالا معرفت واقعی به پیغمبر و اهل‌بیت را خود اهل‌بیت دارند. معرفتی که سلمان هم ندارد. خب این‌ها همش شد مراتب معرفت.

هر چقدر این مراتب معرفت بیشتر باشد، آدم ذوب می‌شود در وجود این‌ها. این‌ها را چرا می‌گویم؟ چون ادامه بحث بهش مربوط است: «فاسئل اللهَ اَلَّذی اَکرَمَنی بِمَعرِفَتِکُم وَ مَعرِفَةِ اَولِیائِکُم». هم شما را می‌شناسم، هم دوستانتان را می‌شناسم. خدا روزی‌ام کرد. یک معرفت دیگر چی روزی‌ام کرد؟ «وَ رَزَقَنِی البَرائَةَ مِن اَعدائِکُم». روزی من کرد دشمنان شما بیزار باشند. این خودش توفیق بزرگی است. یک بحث مفصل اینجاست. حالا من چون بحث را می‌خواهم تمام کنم در این دهه، بحث مرتبط با انتقام و این‌هاست. در ریل اصلی حرکت بکنم، وگرنه خیلی نکته لابلایش هست.

یکی از نکات خیلی مهم ـ حالا امشب در مورد توجه یک کم صحبت کردم که از بحث‌های خیلی مهم است ـ یکی از بحث‌های مهم دیگر هم که هست، بحث سنخیت است. هیچ وقت دو تا آدم به همدیگر علاقه‌مند و مرتبط نمی‌شوند، مگر به خاطر این که یک سنخیتی بین این دو تاست. و هیچ وقت دو نفر از هم فاصله نمی‌گیرند، مگر به خاطر این که در یک چیزی با هم سنخیت ندارند، از هم می‌بُرند، فاصله می‌گیرند. این جاذبه و دافعه سر همین است. چرا سمت هم جذب می‌شوند؟ یک نقطه اشتراکی با همدیگر دارند. آن نقطه اشتراک شما.

گاهی تلویزیون را، همان مثال تلویزیون که عرض کردم، تلویزیون را بالا پایین که می‌کنی، یکهو یک کانالی توجهت را جلب می‌کند، یک برنامه توجهت را جلب می‌کند. آدم به نظرش نمی‌رسد که چرا این توجهش به این جلب شده؟ یک سنخیتی بوده بین شما و آن برنامه یا آن آدمی که آنجاست. این یک چیز عجیبی است. این از اسرار این عالم است. هیچ وقت شما همینی که الان در این جلسه نشستید و این سخنرانی را دارید گوش می‌دهید و پاشد نرفتید، از اول که سخنرانی شروع شد حالتان بد نشد و چه می‌دانم اخ و تف نکردید و پاشد نرفتید، برمی‌گردد به این که یک سنخیتی بین خودتان و این گوینده احساس کردید. اگر هیچ سنخیتی احساس نمی‌کردی، اینجا نمی‌نشستی. گفتی: "چه ربطی به من دارد؟ من اینجا چه‌کار دارم؟ من به این آدم‌ها چه‌کار دارم؟"

بعضی‌ها اینجا که رد می‌شوند، ممکن است یک قیافه‌ای هم عوض کنند و یک چپ‌چپی هم نگاه کنند و یک دهنی هم کج کنند و به این‌جور جلسات و این‌جور آدم و این‌ها علاقه ندارند. اگر رد شوند ببینند یک جایی چهار نفر نشسته‌اند دارند یک چیزی بالا می‌روند و یک چیزی می‌خورند و می‌رقصند و قری می‌دهند و این‌ها، می‌گویند: "این خوب است!" آن سنخیتش را با این‌ها می‌بیند. حالا بعضی وقت‌ها این سنخیت خیلی نمایان است. یعنی تا طرف را می‌بیند، می‌گوید: "آفرین! از جنس همین." یک وقتی هم نه. می‌گوید: "من نمی‌دانم چرا به این آدم علاقه دارم؟ من نمی‌دانم چرا از این بدم می‌آید؟" این نمی‌دانم، سرش در همین است. چون به آنی که علاقه داری، یک سنخیتی باهاش داری. از اینی هم که بدت می‌آید، یک جایی با همدیگر سنخیت ندارید، یک جایی از هم جدا می‌شوید به طور ناخواسته.

فرمود: «یا علی، لا یُحِبُّکَ» "علی جان کسی تو را دوست نمی‌دارد" «اِلّا وَالِدٌ حلال‌زاده» "مگر کسی که حلال‌زاده باشد." «وَلا یُبغِضُکَ اِلّا وَلَدُ الزِّناء» "کسی نسبت به تو بغض ندارد، مگر این که ولد الزنا باشد." حالا این ولد الزنا یعنی فرزند حرام باشد. فرزند حرام چون دایره‌اش وسیع است، گاهی فرزند زنا، گاهی فرزند روابط نامشروع به شکل غیر زنا، گاهی فرزند مادری است که مادر واقعی‌اش است ولی در ایام ناپاکی باردار شده. بالاخره یک ناپاکی این وسط هست.

«الطَّیِّباتُ لِلطَّیِّبینَ وَ الْخَبیثاتُ لِلْخَبیثینَ.» این آیه قرآن است. خیلی آیه عجیبی است. "طیبات مال طیبین است و خبیثات مال خبیثین." خبیث و طیب به همدیگر گرایش نشان نمی‌دهند. طیب سمت طیب کشیده می‌شود، خبیث سمت خبیث کشیده می‌شود. آدمی که سر تا پا آلودگی است، میل اولیه‌اش به سمت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) کشیده نمی‌شود. مگر این که البته خودش خودش کار کند. ممکن است کسی بگوید: "این چه گناهی کرده؟ ننه باباش اشتباه کردند." بله، راه بر رویش بسته نیست. کار برایش سخت‌تر شده ولی هنوز این فرصت هست، خودش خودش را تطهیر کند، خودش خودش را پاک کند، خودش این مسیر را انتخاب کند. لذا در بعضی روایات داریم در بهشت، یک مقام اختصاصی داریم مخصوص حرام‌زاده‌ها. حرام‌زاده‌هایی که بهشت می‌روند. معلوم می‌شود حرام‌زاده‌ها می‌توانند بهشت بروند. خب وقتی هم بهشت می‌رود، گفتند کسی که ولایت امیرالمؤمنین نداشته باشد، بهشت بر او حرام است. همین که رفته بهشت، یعنی ولایت امیرالمؤمنین را پذیرفته. پس می‌شود حرام‌زاده باشد و ولایت امیرالمؤمنین را بپذیرد و بهشت هم برود. جبری در کار نیست که حالا چون ننه بابای یک کاری کردند، این لزوماً باید برود جهنم. از آن‌ور چون ننه بابای پاک و مقدس بودند، این بچه هم دیگر همین‌جور می‌خواهد برود گناه کند، می‌بیند هی نمی‌تواند. این فقط سمت نماز شب کشیده می‌شود. می‌آید برود سمت گناه، از این زیرگذر حرم که رد می‌شود، همان دیگر. از پایین بالا دیگر نمی‌آید. همان‌جا قفل می‌شود، سمت ضریح می‌ماند. اینجا ننه باباش آدم‌های پاکی بودند؟ نه آقا، قرآن می‌فرماید: "فرزند نوح هم به کثافت کشیده شد." آدم‌هایی هم بودند بد بودند. «يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ.»

«رَزَقَنِی البَرائَةَ مِن اَعدائِکُم.» یعنی خدای سنخیتی در من قرار داد نسبت به شماها و یک چیزی در من قرار داد که من دشمنان شما را که می‌بینم، احساس می‌کنم با این‌ها سنخیت ندارم، از این‌ها خوشم نمی‌آید. این روزی است آقا. این خیلی روزی بزرگی است. بعضی‌ها روزی را به آبگوشت و ته‌دیگ و این حرف‌ها می‌دانند. اگر آن روز یک غذایی که فکرش را نمی‌کرد نصیبش بشود، مثلاً بیاید حرم امام رضا و یک غذای حضرتی بزند، آن روز هم از آن غذاهای خوب است. حضرتی باشد، باقالی‌پلو مثلاً با گردن. این‌قدر هم ته‌دیگ. می‌گوید: "عجب روزی داشتیم ما امروز!" آقا از این روزی مهم‌تر، آن حب و بغض است. آن تمایلی است که تو نسبت به امام رضا داری. نفرتی که از دشمنان اهل‌بیت داری. هرچقدر این قوی‌تر و شدیدتر، این روزی ارزشمند است. این خوراک ابدیت توست. آن ته‌دیگ چلو و مرغ و پلو و این‌ها، این‌ها خوراک این جسم توست. این جسم تو هم خوراک مور و مار و ملخ است. آنی که خوراک ابدیت توست، آن معرفت است، آن عشق است.

«وَ رَزَقَنِی البَرائَةَ مِن اَعدائِکُم.» خوب کم‌کم بحث را تمام کنم. البته این ادامه دارد. فردا شب ان‌شاءالله بیشتر می‌خوانم. مخصوصاً آن کلمه‌ای که "انتقام خودم را بگیرم" برای چی فرمود؟ چون خیلی کلمه مهمی است. پس من از آن خدایی که من را احترام کرد به معرفت شما، معرفت دوستانتان و روزی‌ام کرد برائت از دشمنانتان، این را می‌خواهم که در دنیا و آخرت با شما باشم. این همان سنخیت است و اتصال است. وقتی سنخیت بود، همه توجه آدم به او جلب می‌شود، کشیده می‌شود. دیگر از او جدا نمی‌توانی بشوی. این می‌شود عشق. امشب پیوند... این پیوندها مثل این پیوندهای ظاهری نیست که یک چیزی را بیاورند کنار یک چیز دیگر بگذارند. یک گلدان بغل یک گلدان دیگر بگذارم، جوش بخورند به همدیگر بیایند.

شما یک دانه غاز را اگر کنار یک دانه زاغ بگذاری در یک قفس، این‌ها با همدیگر رفیق می‌شوند؟ صد سال هم در قفس باشند با همدیگر رابطه برقرار می‌کنند؟ بله. چرا؟ چون سنخیت نه! آفرین! این اصطلاحات را دیگر شکار کردند عزیزان. چون سنخیت ندارند با همدیگر، به سمت کسی کشیده می‌شود که بهش سنخیت داشته باشد. این چه سنخیتی با او دارد؟ صد سال هم یک جا بمانند، اتفاقاً این صد سال می‌شود عذاب الیم.

حضرت سلیمان (علیه‌السلام) فرمود: "این هدهد کجا رفته؟ نمی‌بینمش! مَالِیَ لَا أَرَی الْهُدْهُدَ؟" "کجا رفته؟ بی‌خبر رفته؟" خب سپاهی داشت حضرت سلیمان از حیوانات و پرنده‌ها و جن و موجودات مختلف. فرمود: "این هدهد امروز سرش شیفت نیست، مدیریت حضرت سلیمان برمی‌گردد سر کار، یا باید توضیح بدهد کجا بوده، «أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطَانٍ مُّبِینٍ» دلیل قانع‌کننده بیاورد، یا سرش را می‌بُرم یا عذاب الیمش می‌کنم." این آیه قرآن است. در روایت دارد در تفسیر به حضرت سلیمان گفتند: "آقا چرا عصبانی شدی؟ دو تا باید باشد! یک دلیل قانع‌کننده می‌آورد یا سرش را می‌بُری. سومیش دیگر چیست؟ عذاب الیمش می‌کنم؟" فرمود: "عذاب الیمش به این بود که در یک قفسی می‌انداختمش با یک پرنده از غیر جنس خودش!" هدهد بیفتد در یک قفسی با یک پرنده از غیر جنس خودش، این تا وقتی زنده است فحش و لعن و نفرین و بدبختی.

آدم‌هایی که به همدیگر نمی‌آیند وقتی ازدواج می‌کنند، سریع خانه‌وزندگی می‌روند، آن زندگی برایش می‌شود زندان، می‌شود قفس. هیچ ربطی بهش... کی‌ها می‌توانند با هم باشند؟ آن‌هایی که به هم سنخیت دارند. هم در دنیا با هم‌اند، هم در آخرت با هم‌اند. این را تا اینجا داشته باشید. ان‌شاءالله فردا شب ادامه این فراز را عرض بکنم و ربطش به انتقام را بگویم. این را که تمام کردیم، پس فردا شب ان‌شاءالله بیاییم فراز قبلی را با همدیگر بخوانیم، «امام منصور». ببینیم این وسط چه نکته‌ای دارد و بحث انتقام چه ربطی به امام منصور دارد. این کنار هم بودن این شکلی است. لزوماً به این که دو نفر فیزیکی کنار هم باشند نیست. گاهی ممکن است فرسنگ‌ها از هم دور باشند ولی دل‌هایشان با همه‌اش، همه توجهشان آن دو تا به همدیگر است.

مثل کی؟ مثل اویس قرنی. پیغمبر اکرم این‌همه آدم داشت دور و بر خودش. مریدش هم بودند. وضو که می‌گرفتند، قطره آب وضوی پیغمبر را نمی‌گذاشتند به زمین برسد. یک تار موی پیغمبر داستان تاریخی مفصل دارد تا زمان منصور دوانیقی. صد و خرده‌ای سال بعد. سه تا تار مو، من شنیدم حتی مثل این که همین الان در ترکیه موجود است، سه تا تار مو، سه تا تار ریش پیغمبر اکرم را صدها سال ازش مراقبت کردند به‌عنوان یادگاری. یک وقت امام صادق (علیه‌السلام) به منصور دوانیقی فرمود ـ خوب منصور خیلی شیاد بود، خدا عذابش را بیشتر کند ـ حضرت عصا را بهش نشان دادند، فرمودند: "این عصای پیغمبر است ها!" دولا شد عصا را بوسید. امام صادق(ع) می‌خواستند خباثت این آدم را نشان بدهند. حضرت فرمودند: "آن که چوب بود! این دست، گوشت و پوست و رگ و پی مال پیغمبر است. یعنی این را باید بوس کنی!" حالا بوس کنی نه. یعنی باید مرید من باشی! یعنی اگر تو پیغمبر را قبول داری، این‌جور به ما ظلم نباید... به یک چوب احترام می‌گذاری، بعد پسرش را این‌جور گرفتار می‌کنیم. بعضی‌ها احترامشان، ارتباطشان ظاهری است. این شکلی است. ارتباط واقعی نیست.

بعضی‌ها به‌حسب ظاهر ارتباطی ندارند، مثل اویس قرنی. در طول عمرش پیغمبر اکرم را ندیده بود. تا آخر عمر هم ندید. تا آخر عمر هم ندید. ولی پیغمبر فرمود: "من چقدر دلم برای برادرم اویس تنگ شده!" بعضی نقل‌ها دارد در جنگ احد. دندان پیغمبر شکست. احد کجا، قرن کجا؟ قرن در یمن است. سر غزا بود اویس. یکهو دید دندانش شکست. گفتند: "چی شد؟" گفت: "فکر کنم همین الان حادثه‌ای برای حبیبم رسول‌الله پیش آمد!" اتصال را ببین! دندان پیغمبر در احد می‌شکند، دندان او در قرن می‌شکند! این بهش می‌گویند اتصال.

الان اثبات شده در روان‌شناسی می‌گویند این زن و مردهایی که خیلی همدیگر را دوست دارند، زن و شوهرها، اگر مثلاً آقا در محل کارش پایش به یک چیزی بخورد، درد بگیرد، این خانمه به صورت ناخودآگاه همان لحظه همان جایش، همان جای پایش احساس درد می‌کند. این‌ها اثبات شده، نظریات علمی است. شدت اتصال این‌ها با همدیگر است. انگار یک روحی است که به دو تا بدن تعلق پیدا کرده. این می‌شود «اَن یَجعَلَنی مَعَکُم فِی الدُّنیا وَالاٰخِرَةِ». من در دنیا و آخرت با شما این‌جوری باشم. وگرنه ممکن است یک نفر چسبیده به ضریح امام حسین (علیه‌السلام)، به ضریح امام رضا (علیه‌السلام)، صد سال هم چسبیده باشد ولی هیچ خلق و خویی نگیرد. یکم صد سال زیارت روزی‌اش نشده. ولی از همه بیشتر نزدیک به این. اویس قرنی این شکلی بود. مادرش بهش گفت: "اگر می‌روی دیدار پیغمبر، غروب باید خونه باشی." صبح راه افتاد، آمد پشت در خانه پیغمبر. پیغمبر نبودند. یکم صبر کرد. پرسید: "چی شد؟ پیغمبر کی می‌آیند؟" گفتند: "پیغمبر رفتند خارج شهر. تا غروب برمی‌گردند." گفت: "من با مادرم عهد دارم، غروب باید خونه باشم." همان ظهر حرکت کرد، برگشت. وانیاستاد برای دیدن پیغمبر. برگشت منزل. پیغمبر آمدند خانه‌شان، فرمودند: "بوی بهشت از سمت قرن به مشام من می‌رسد." گفتند: "یا رسول‌الله، اویس قرنی اینجا بود!" ببینید ارتباط قرنی.

گفتند که تا آخر عمر مبارکش پیغمبر را ندیده بود. شب آخر عمرش ـ حالا پیغمبر که از دنیا رفتند ـ بعدش دوران امیرالمؤمنین. امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را هم ندیده بود. این را بگویم، بریم در روضه. امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را هم ندیده بود. شب جنگ صفین، روایت از شیخ مفید در ارشاد. اصحاب آمدند گفتند: "آقا، جنگ را شروع نمی‌کنی؟" فرمود: "تا جمعیت به ده هزار تا نرسد، جنگ ما آغاز نمی‌شود." ابن‌عباس می‌گوید: "من شروع کردم سپاه را شمردن ببینم چند نفرند. از سر شب شمارش کردم. دیدم ۹۹۹۹ نفر." حالا مظلومیت امیرالمؤمنین را ببینید! گفتم: "خدا نکند این خوارج، این‌هایی که در دلشان با علی صاف نیست، بفهمند که سپاه علی یک نفر کم دارد! همین را فردا بهانه می‌کنند در سر ماها می‌زنند که علی گفت ده هزار نفر و یک آدم کم بود!" ببینید مظلومیت حضرت را. فرمود: "ده هزار تا که شدی، می‌جنگی." می‌گوید دم‌دمای صبح امیرالمؤمنین نشسته بود. دیدیم یک آقایی از دور دارد می‌آید. کلاهخودی دارد. این پرها که الان در این تعزیه‌ها و این‌ها می‌گیرند. دیدم دو تا پر هم از دو طرف کلاهخودش بیرون زده. نزدیک شد. امیرالمؤمنین بهش فرمودند: "تو اویس قرنی نیستی؟" گفت: "چرا؟" فرمود: "بیا که منتظرت بودم." ملحق شد به امیرالمؤمنین. روز اول و آخری بود که امیرالمؤمنین را دید. همان روز هم به شهادت رسید کنار امیرالمؤمنین (علیه‌السلام). این را می‌گویند همراهی.

حالا این زن و بچه امام حسین (علیه‌السلام) امشب از کربلا خارج می‌شوند. تا امروز غروب کربلا فراق دارد حاصل می‌شود. خب ما معمولاً در روضه‌ها می‌گوییم حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) که از اول عمرش همه وجودش متصل به امام حسین بود، طاقت دوری امام حسین (علیه‌السلام) را نداشت، از امام حسین جدا شد. بله این حرف درستی است. این فراق برای حضرت زینب خیلی سخت است. ولی مسئله فراتر از این است. مسئله این است که آن محبتی که در وجود حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) است جوری است که ولو به‌حسب ظاهر دور بشود از امام حسین ولی هر جا برود، هرچی ببیند امام حسین را می‌بیند. هر صدایی که بشنود، صدای حسین را می‌شنود. هر نمازی که می‌خواند، خودش را در نماز امام حسین می‌بیند. این «اَن یَجعَلَنی مَعَکُم فِی الدُّنیا وَالاٰخِرَةِ». ولی این فراق برای زینب خیلی... اولین بارش در عمرش بناست از امام حسین این شکلی جدا بشود. لذا رو کرد به زبان حال، گفت:

به سمت شام و کوفه‌ام چه ظالمانه می‌برند
نمی‌روم ولی مرا به تازیانه می‌برند

"من عادت نداشتم از تو جدا باشم حسین جان. این اولین روزی است که قراره زینب از حسینش دور باشه. بدن پاره‌پاره تو روی خاک گرم بیابون است، من بناست به کوفه برم، به شام برم."

ولی این رابطه دو طرفه را ببینید که حتی همین‌جا هم خدا کاری می‌کند این‌ها از هم جدا نشوند. این جمله را بگویم، ناله‌اش را بزنید. عزیز دلم روضه بخوانم. از تن حسین دل کند به‌حسب ظاهر زینب کبری، ولی هر جا که می‌رفت دلش با حسین بود و امام حسین می‌دانست زینب طاقت دوری و جدایی ندارد. شاید همین بود با ولایتی که داشت امام حسین (علیه‌السلام) کاری کرد هر جا که زینب می‌رود او هم کنار زینب باشد. هر منزلی که زینب طی می‌کند، حسین هم کنار او باشد. چه‌شکلی؟ بدن او که روی خاک گرم بیابان است. شاید این بود تقدیر، شاید این بود اراده امام حسین (علیه‌السلام). "زینبم، من می‌دانم تو طاقت دوری من را نداری. هر جا که بری، سر بریده منم روی نیزه کنار تو!" می‌دانست زینب کبری دلش برای صدای حسین تنگ می‌شود، دلش برای قرآن خواندن حسین تنگ می‌شود. "زینبم غصه نخور. هر وقت دلتنگ شدی، من از روی نیزه برات قرآن می‌خوانم تا با صدای من انس پیدا کنی."

علی لعنة الله علی القوم الظالمین. و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...