جلسه دهم: فرزند ظاهری و فرزند باطنی؛ سرّ دوگانه انتقام در زیارت عاشورا
00:46:59
در این گفتوگو، زیارت عاشورا از قالب الفاظ بیرون آمد و به ژرفای جان نشست؛ رازِ دو بار بر زبان راندنِ «خونخواهی» را بازیافتیم: یک بار برای خونِ سرخِ امام حسین علیهالسلام و بار دیگر برای خون خودمان. رمز این سخن در «مقام محمود» است؛ همان منزلتی که زائر در امام چنان فانی میشود که خون او را خون خویش و همه بشریت میبیند. از دل همین نگاه، انتظارِ ظهور نیز چهرهای تازه یافت؛ دیگر نشستن و چشم به راه ماندن نیست، بلکه آمادهشدن است برای حقخواهی در همان مسیری که از کربلا برخاست و تا همین امروز جاری و زنده است.
معرفی
تبیین تفاوتِ «طلب ثارک» کنار امام منصور، با «طلب ثاری» کنار امام مهدی.[1:50]
قرآن کریم؛ «فتنه، از کشتن انسان بدتر است»![7:45]
امام حسین(ع)؛ ایجاد شبهه در دل مؤمن، بدتر از قتل عام یک جامعه است![10:00]
عالِم بد که با لباس دین مردم را منحرف میکند جرمش از یزید بیشتر است![11:20]
در قتل ظاهری، فرزندان ظاهری ولی دَم هستند، و در قتل باطنی، فرزندان باطنی![13:50]
نگاهی بر امتحانات حضرت نوح(ع) و عدم سنخیت فرزند ظاهری او.[15:20]
اباعبدالله یعنی؛ هر کسی عبد خداست، فرزند امام حسین(ع) و خونخواه اوست.[29:10]
امامزمان(عج)؛ نزدیکترین ولی دم ظاهری و باطنی امام حسین(ع) و منتقم واقعی آن حضرت![33:00]
کربلا ریشهی همهی ظلمهاست لذا برپایی عدالت بدون خونخواهی حسین(ع) ممکن نیست![34:10]
ظلم پهلوی به مردم ایران، امتداد ظلم یزید در کربلاست.[37:40]
روضه: طمع خولی نانجیب و سر مبارک حسین(ع) و تنور دود گرفتهی خانه ….[43:00]
قرآن کریم؛ «فتنه، از کشتن انسان بدتر است»![7:45]
امام حسین(ع)؛ ایجاد شبهه در دل مؤمن، بدتر از قتل عام یک جامعه است![10:00]
عالِم بد که با لباس دین مردم را منحرف میکند جرمش از یزید بیشتر است![11:20]
در قتل ظاهری، فرزندان ظاهری ولی دَم هستند، و در قتل باطنی، فرزندان باطنی![13:50]
نگاهی بر امتحانات حضرت نوح(ع) و عدم سنخیت فرزند ظاهری او.[15:20]
اباعبدالله یعنی؛ هر کسی عبد خداست، فرزند امام حسین(ع) و خونخواه اوست.[29:10]
امامزمان(عج)؛ نزدیکترین ولی دم ظاهری و باطنی امام حسین(ع) و منتقم واقعی آن حضرت![33:00]
کربلا ریشهی همهی ظلمهاست لذا برپایی عدالت بدون خونخواهی حسین(ع) ممکن نیست![34:10]
ظلم پهلوی به مردم ایران، امتداد ظلم یزید در کربلاست.[37:40]
روضه: طمع خولی نانجیب و سر مبارک حسین(ع) و تنور دود گرفتهی خانه ….[43:00]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسرلی امری ولل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
شبهای گذشته این بحث را با هم مرور میکردیم. در زیارت عاشورا دو بیان در مورد خونخواهی امام حسین (علیهالسلام) هست. یک بیان این است که ما از خدا میخواهیم به ما توفیق دهد که خونخواه تو باشیم یا اباعبدالله، انتقام تو را بگیریم. یک بیان دیگر این است که ما از خدا میخواهیم به ما توفیق بدهد و روزیمان کند که انتقام خودمان را بگیریم. عرض کردیم این دو چه تفاوتی با همدیگر دارد؟ و نقطه مشترک هر دوی آنها این است که هر دو را کنار امام زمان میخواهیم. انتقام خون امام حسین را در کنار امام منصور میخواهیم، انتقام خودمان را در کنار امام مهدی میخواهیم.
خوب، چرا تفاوت دارد با اینکه این دو عنوان در مورد یک نفر است؟ امام منصور و امام مهدی، جفتشان امام زمان هستند. انتقام امام حسین هم یک اتفاق است، چرا دو بیان در موردش دارد؟ چرا دو عنوان دارد؟ نکته قشنگی دارد؛ یک کار انجام میشود، از قاتلان حضرت قصاص گرفته میشود، ولی دو عنوان دارد: هم قصاص بابت خون امام حسین، هم قصاص بابت خون خودمان. با یک نفر انتقام گرفته میشود، با امام زمان، ولی یک جا از ایشان تعبیر به امام منصور میشود، یک جا تعبیر به امام مهدی میشود. این دو تفاوتش چیست؟
البته جلسات گذشته نکاتی را عرض کردیم. نکته اول این است که این قتل، این کشتن چند حالت دارد. یک وقت "قتل ظاهریه"، حیات ظاهری، حیات مادی کسی را گرفتن است. البته همان را هم قرآن میفرماید وقتی کسی، کسی را بکشد: "إنّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا"؛ انگار کل بشریت را کشته است. دلیلش هم واضح است، به خاطر اینکه کل بشریت به یک نفر ختم میشود. امروز اگر هفت میلیارد، هشت میلیارد آدم داریم، این هفت، هشت میلیارد همه به یک نفر برمیگردند. هر یک نفری این ظرفیت را دارد که ازش هفت میلیارد، هشت میلیارد آدم بیاید. و به این دلیل هر یک نفری که کشته میشود، انگار هشت میلیارد آدم کشته شد، وقتی به ناحق کشته شود. بله، اگر به حق کشته شود، آن بحثش جداست، ولی وقتی به ناحق کشته میشود، تبعات این خون آنقدر وسیع است.
البته حالا بحث قتل در قرآن بحث مفصلی است. یکی از آثار قتل هم به بیان سوره مبارکه مائده این است که گناهانی که مقتول انجام داده است، میآید به گردن قاتل. یعنی قاتل تمام گناهان مقتول را عهدهدار میشود، توی پرونده اعمالش میآید. این هم چیز عجیبی است و دلیل هم دارد. مرحوم علامه طباطبایی هم در المیزان ذیل این آیات که مربوط به داستان هابیل و قابیل است، توضیحاتی دارند که فعلاً نمیخواهم بهش بپردازم.
پس یک قتل، "قتل ظاهری" است. یک قتل دیگر "قتل معنوی" است. ما توی زیارت امام رضا (علیهالسلام) و زیارت اهلبیت چه میگوییم؟ میگوییم آن کسانی که "بِالْأَیْدِی وَ الْأَلْسُنِ"؛ با دستهایشان و با زبانهایشان شما را کشتند، لعن میکنیم. "لَعَنَ اللهُ مَنْ قَتَلَکُمْ بِالْأَیْدِی وَ الْأَلْسُنِ"؛ خدا لعنت کند آن کسانی که شما را کشتند با دستهایشان و با زبانهایشان! مگر با زبان هم میشود کسی را کشت؟ مگر با کلمه و حرف هم میشود کسی را کشت؟ معلوم میشود این یک نوع قتل دیگری است. یک وقت قتلی است که چاقو و شمشیر به کسی فرود میشود، گلوله بهش میزنند، اینجوری میکشند. یک وقت قتل، "قتل معنوی" است؛ همانی که دیشب تعبیر کردم "ترور شخصیتی".
گاهی ترور شخصیتی از ترور شخص مهمتر است، بدتر است. به حسب ظاهر طرف زنده است ولی یک کاری میکنند ارتباط دیگران باهاش قطع میشود. قتل یعنی چی؟ قتل یعنی آن وقتی که طرف دیگر تأثیرگذاری ندارد، نقشی دیگر ندارد. وقتی یک نفر را میکشیم، این آدم ارتباطش با این عالم ماده، با این عالم طبیعت قطع میشود، دیگر تأثیرگذاری و تأثیرپذیری ندارد، دیگر ارتباطی ندارد، دیگر کاری نمیتواند انجام دهد. این میشود قتل شخص او، قتل مادی او، قتل ظاهری او. قتل معنوی او چیست؟ وقتی تأثیرگذاری معنوی او را قطع بکنند، یک کاری بکنند، بیحیثیتش کنند، بیاعتبارش کنند، کلامش و جایگاهش را از اعتبار بیندازند، مردم را از او دور کنند، نسبت به او بدبین کنند.
قرآن میفرماید: "اَلْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ"؛ فتنه از آدم کشتن بدتر است. برای اینکه شما در آدم کشتن، حیات ظاهری او را ازش میگیرید که این هم خیلی بد است، که این هم مثل این میماند که کل بشریت را. این هم خیلی بزرگ است. ولی در فتنه، یعنی حق و باطل را قاطی کردن، طرف را به انحراف انداختن، به شبهه انداختن، دیگر حیات ظاهریش را ازش نمیگیری، حیات باطنیاش را ازش میگیری. ما روایات متعددی داریم که میفرماید آن کسی که در مردم انحراف ایجاد میکند، گناهش از آن کسی که جان مردم را میگیرد، بالاتر است. برای اینکه آنی که جان مردم را میگیرد، حیات ظاهری اینها را میگیرد.
البته از آن ور هم کسی که حیات ظاهری به مردم میدهد که چقدر افتخارآمیز است، چقدر باارزش است، مثل یک طبیب، یک پزشک، یک جراح. حالا هر چقدر هم که منصفتر باشد، هر چقدر هم که دلسوزتر باشد، بهتر. این چیکار میکند؟ با یک عمل جراحی، قلب طرف را مثلاً عمل باز انجام میدهد، مغز طرف را عمل میکند، لخته خون را برمیدارد. این عمر مجدد به طرف میدهد. البته عمر مجدد که میدهد، چقدر میدهد؟ پنج سال، ده سال؟ بگو پنجاه سال، بگو پانصد سال. تهش تمام میشود. حیات ظاهری ارزش دارد ولی در برابر حیات باطنی چیزی به حساب نمیآید. قتل ظاهری بد است ولی در برابر قتل باطنی چیزی به حساب نمیآید.
یک نفر، یک نفر را میکشد، خیلی کار بدی است، انگار کل خلایق را کشته، کل بشریت را کشته. ولی این هم اگر نمیکشت، این جوان بیست و پنج ساله تهش میخواست پنجاه سال دیگر عمر کند، هفتاد سال دیگر عمر کند، تمام میشد. این عمر پنجاه ساله او را ازش گرفت، این پنجاه سال او را آسیب زد. ولی وقتی کسی، کسی را منحرف میکند، چیکار میکند؟ ابدیت او را از او میگیرد. عدد دیگر ندارد. تا عالم عالم است، تا آدم آدم است که زمان نمیشود برایش معین کرد. این انحراف، این قتل، این آسیبی که این به آن زده بر قرار است تا ابد. ابد یعنی چی؟ ابد یعنی چقدر؟ پنج سال؟ ده سال؟ پانصد سال؟ پنج هزار سال؟ پنج میلیون سال؟ پنج میلیارد سال؟ عدد ندارد. حرف از ابد است، حرف از عدد نیست. در قتل ظاهری حرف از عدد است، در قتل باطنی حرف از ابد است. خیلی تفاوت است.
روایتی دارد از امام حسین (علیهالسلام) که فرمود: "آن کسی که شبهه میاندازد توی ذهن یک مؤمن، گناهش پیش خدای متعال از آن کسی که قتل عام میکند یک جامعه را، بالاتر است." روایتی از امام عسکری (علیهالسلام) نیز هست، خیلی روایت عجیبی است، در کتاب احتجاج مرحوم طبرسی است. البته ما یک طبرسی داریم، یک طبرسی. این بزرگواری که اینجا دفنند، بر خیابان پشت حرم به نامشان است، ایشان طبرسیاند، طبرشی بودهاند، معروف به طبرسی. مرحوم طبرسی اهل طبرستان در مازندراناند. این کتاب مال طبرسی است، مال طبرسی نیست. احتجاج کتاب معتبری هم هست، علما بهش عنایت داشتهاند.
روایت از امام عسکری در کتاب احتجاج طبرسی است. فرمود: "آن عالمی که مردم بهش، حالا البته من به مضمون دارم میگویم، بعضی از این کلمات توی روایت نیست، توضیح -، آن عالمی که مردم بهش اعتماد میکنند، به عنوان اینکه این عالم دین است، میآیند بالاخره یک حرفی از دین و خدا و پیغمبر ازش یاد بگیرند ولی مردم را منحرف میکند، از پیغمبر دور میکند، فرمود: ضرر این -دقت بفرمایید، خیلی عبارت عجیبی است- فرمود: عالم بد، عالم سوء، کسی که به اسم دین، به اسم لباس دین، به اسم لباس پیغمبر، مردم را از دین دور میکند، از پیغمبر دور میکند، این ضررش برای شیعیان ما، "أظهرُ مِن جَیشِ یَزیدَ"؛ از سپاه یزید بیشتر است."
البته یزید هر دو کار را کرد، هم ترور شخصی کرد، هم ترور شخصیتی کرد. ولی اگر بخواهیم مقایسه کنیم ترور شخصی، یعنی قتل ظاهری امام حسین را. این کسی که دارد مردم را از حقیقت امام حسین دور میکند، گناهش، جرمش از آن قتل ظاهری امام بالاتر. این ترور بالاتر از آن ترور است.
یک وقتی هم کسی، کسی را ترور میکند، ترور شخص نمیکند، ترور شخصیت میکند. این هم کشتن است. این همان "قتلکم بِالْأَیْدِی وَ الْأَلْسُنِ"؛ با دست و زبان کشتن. این هم یک مدل قتل است، این هم یک مدل کشتن است. بعضیها قاتل شخص امام زمان نیستند، دستشان به امام زمان نمیرسد که بخواهند بکشند، قاتل شخصیت امام زمان. خدا کند ما این جور نباشیم. مردم را از امام زمان دور میکنند، نسبت به امام زمان بدبین میکنند. حالا هر کسی یک مدل. گاهی با شبهه انداختن، با تردید انداختن، گاهی با عملکرد، با رفتارمان. این هم یک جور ترور است. مردم را بدبین میکنیم، زده میکنیم، فاصله میاندازیم، بدشان میآید. به اسم امام زمان شعار میدهیم، رأی میگیریم، مسئولیت پیدا میکنیم. یک جوری عمل میکنیم مردم دیگر از آن اسم امام زمان و آن شعاری که ما دادیم متنفر میشوند. مردم از امام زمان دور میشوند، بدبین میشوند. اینها خیلی حساس و خطرناک است. این هم میشود یک جور ترور.
خوب، حالا در قتل ظاهری، آن شعاع ظاهری قضیه، شعاع مادی قضیه آسیب میبیند. ولی توی قتل باطنی، شعاع باطنی آسیب میبیند. یعنی چی؟ دقت بکنید، دقت کنید، خیلی جمله مهمی است. اهلبیت یک سری فرزندان ظاهری دارند، یک سری فرزندان باطنی. البته ممکن است کسی هم جفتش باشد، خوش به حالش. تفاوت اینها با همدیگر چیست؟ آن کسی که فرزند صلبی امام است، از امام به دنیا آمده، از نطفه امام شکل گرفته، یا در رحم معصوم، مثلاً فرزند حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) است، این میشود فرزند ظاهری. اگر کسی کشته شد، ولی دم او کیست؟ دقت بکنید، اینجا نکته، نکته قشنگ و جالبی است. وقتی کسی کشته میشود، خونخواه او کیست؟ ولی دمش کیست؟ کلمه "ولی" آدم با اینکه عربی است ولی همه ما بلدیم دیگر، این کلمات شنیدیم توی دادگاهها و اینها. آن حق قصاص مال کیست؟ کیست که انتخاب میکند قصاص بشود یا دیه مثلاً بگیرد؟ این بهش میگویند ولی دم. این ولی دم فرزندش است، درست است؟ حالا البته گاهی ممکن است پدرش باشد. این بر اساس ارتباط ظاهری است.
پس یک قتل ظاهری داریم، یک ارتباط ظاهری داریم، یک ولی دم ظاهری داریم، روشن است. توی قتل ظاهری آنی که قصاص میکند، آنی که انتقام میگیرد، ولی دم کدام است؟ ولی دم ظاهری. ولی دم ظاهری همان مثلاً بچهاش است، بچه ظاهری، بچه ظاهری یعنی کسی که از او متولد شده.
یک وقتی ممکن است کسی فرزند ظاهری کسی باشد ولی فرزند باطنی او نباشد. مثل کی؟ آقا مثالش را همه بلدیم، بفرمایید. مثال قرآنیاش؛ خدا خیر بدهد به حاج آقا، پسر حضرت نوح، درست شد؟ پسر نوح فرزند ظاهری حضرت نوح است ولی فرزند باطنی حضرت نوح نیست. خدای متعال به حضرت نوح فرمود: "خانوادهات را جمع کن، سوار کشتی کن" در سوره مبارکه هود؛ خیلی هم جالب است، این آیات خیلی جالب است. به حضرت نوح و معلوم میشود خدا گاهی انبیا را هم این شکلی امتحان میکند. امتحانهای انبیا هم جالب است.
حالا حضرت نوح نهصد و پنجاه سال دعوت کرد. قرآن میگوید اگر قرآن نمیگفت باورمان نمیشد، از هزار سال پنجاه سال کم؛ قرآن یعنی نهصد و پنجاه. نهصد و پنجاه سال! توی این نهصد و پنجاه سال چند نفر دعوتش را قبول کردند؟ بر اساس قرآن که میگوید: "وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلا قَلِیلٌ"؛ تعدادی که بهش ایمان آوردند تعداد کمی بودند. روایت فرمود هشتاد نفر بودند. هشتاد نفر! توی نهصد و پنجاه سال بخواهید حساب کنید میشود تقریباً هر دوازده سال یک نفر. تصور کنید بنده اینجا منبر بروم، هر دوازده شب یک نفر اینجا بنشیند. حالا یک نفر دوازده سال تبلیغ بکند یک نفر بیاید. دوازده سال بعدی یک نفر، دوازده سال بعدی یک نفر. حالا این بر اساس میانگین است، ممکن است توی کل نهصد و پنجاه سال همان اولش هشتاد نفر ایمان آورده باشند و بعد دیگر تمام نهصد سال هیچکسی ایمان نیاورده باشد.
داستان مفصلی هم دارد که حضرت نوح هی آنها را دعوت کرد و اینها مسخره کردند و دستور رسید کشتی بسازد. کشتی را وسط بیابان. منزل حضرت نوح (علیهالسلام) کجا بوده آقا؟ کی بلد است؟ بله، منزل حضرت نوح مسجد کوفه بوده. حضرت نوح دعا کرد، آیه قرآن است: "خدایا پدر و مادرم را ببخش و لمن دخل بیتی مومنا"؛ هر مؤمنی هم که آمد توی خانه من، مغفرت را شامل حالش کن. امام رضا (علیهالسلام) فرمود: "منزل حضرت نوح مسجد کوفه بود، هر کسی وارد مسجد کوفه میشود، این تیکه دعای حضرت نوح برایش فعال میشود." فرمود: "صد بار اگر از مسجد برود بیرون برگردد، برای بار صدم دوباره دعای نوح برایش مستجاب میشود." دعا کرده: "هر کی آمد توی خانه من، ببخشش." شما آمدی توی مسجد، دعا کردی. اصلاً همین که وارد شدی دعا هم نکردی، نماز هم نخوانی، وارد مسجد شدی، بخشیده شدی. از مسجد مثلاً رفتی بیرون و یک حرفی مثلاً حالا یک کاری کردی مثلاً خدایی ناکرده دوباره برگشتی توی مسجد، دوباره بخشیده شدی. صد بار برگردی بخشیده میشود. دعای حضرت نوح است. منزل حضرت نوح است.
توی این منزل بود. خوب، کوفه شهر کویری، شهر بیابانی. البته حالا اطرافش فرات است ولی فرات خیلی سرسبز نکرده آنجا را. وسط این کویر، خدای متعال به حضرت نوح فرمود: "کشتی بساز." هر کی هم رد میشد از این جماعت مسخرهاش میکردند. گفتند: "پیرمرد عقلت را از دست دادی. تا قبلش حرفهایی که میزدی مزخرف بود، حالا کارهایی هم که میکنی تکمیل کرد حرفهایت را. تا قبلش میگفتی قبر و قیامت و اینها، دیوانه، حالا دیدیم زدی توی کار کشتیسازی وسط کویر. دیگه ما مطمئن شدیم بالاخانه را اجاره." مسخرهاش میکردند. ایشان هم تحمل میکرد. خیلی صبر عجیبی داشت حضرت نوح (علیهالسلام) بین انبیا صبر ایشان ضربالمثل است، مثل حضرت ایوب. سالها تحمل کرد و دید اینها آدم نمیشوند.
سوره نوح را بخوانید، گفت: "خدایا اینها هر چقدر هم بمانند همینجورین، از توشان آدم در نمیآید." خطاب رسید که: "این درخت را بکار، این دانه را، هسته را، هر وقت درخت شد، عذاب را نازل میکنم." هفت سال طول کشید این درخت میوه داد. و اینها گفت: "خدایا هفت سال شد، میوه داد." خدای متعال فرمود: "هسته میوه را بردار دوباره بکار." خدا نگفته بود که هر وقت این درخت میوه داد فردایش من عذاب نازل میکنم، هر وقت درخت میوه داد عذاب. بعدش کی؟ هفت بار، هفت سال.ای کاش هی میوه داد، هی هسته را کاشت. همان تعدادی هم که ایمان آورده بودند اکثریتشان ول کردند حضرت نوح را. راست میگفتند شما مشکل داری. هی به ما میگویی این درخت میوه بدهد دیگر تمام است. میوه هم میدهد و هیچی هم نمیشود. میگوید دوباره این یکی را بکارم. دستور رسیدند بکارم دیگر.
جماعت خیلی کمی ماندند، پای رکاب حضرت نوح. دستور رسید که: "برو از بین این حیوانات از هر کدام یک جفت بردار، یک نر و ماده بردار." عجایب و اسراریه خیلی عجیب است. برای خدا کاری نداشت اینها را بزند محو بکند دوباره یک نسل جدید از حیوانات شکل بدهد. یک جفت از اینها نگه داشت. این چه توش بود؟ خودش عجیب است. کشتی حضرت نوح هم کشتی عجیبی بود. درجهبندی شده و همه جور موجودیم توش بود. یک جفت فیل، یک جفت زرافه، یک جفت چه میدانم کروکودیل تا یک جفت مورچه مثلاً. همه چی بود. درجهبندی هم کرده بود که مورچهها زیر پای فیلها نروند. عجایبی هم توی روایات هست در مورد این کشتی حضرت نوح.
خطاب رسید که: "خانوادهات را هم سوار کن، اهلاهللت را سوار این خانواده را." حضرت نوح چه برداشتی کرد؟ "خانواده ظاهری." همه را سوار کرد و زرافهها و کرگدنها و همه را سوار کرد و رسید به زن و بچهاش. خوب، همسر نوح قرآن فرمود مؤمن نبود. پسرش هم همین. صدا زد گفتش که: "بچهها سوار شین، میخواهیم راه بیفتیم." البته راه افتادن نبود چون وسط کویر بود، راه افتادن نبود. بعد سوار میشدند طوفان میآمد. طوفان که میآمد آب خودش جاری میشد. کشتیاش هم عجیب و "بِسْمِ اللَّهِ مَجْرَاهَا وَمُرْسَاهَا". لنگر منگر نداشت کشتی. بسم الله میگفت راه میافتاد، بسم الله میگفت وایمیستاد. کشتی حضرت نوح این شکلی بود. با بسم الله حرکت. این هم خودش اسراری دارد. داستان حضرت نوح کلاً اسرار عجیبی دارد.
بچه را که صدا کرد، خدای متعال فرمود: "چی شد این پسره را برای چی صدا کردی؟" عرض کرد: "خدایا خودت فرمودی خانواده را سوار کن." استدلال کرد: "گفت تو فرمودی خانواده را سوار کن، "ابْنِی مِنْ أَهْلِی"؛ این هم از خانواده من است." صغری کبری نتیجه استدلال کرد با خدای متعال. خدای متعال فرمود: "من گفتم اهلت را سوار کن. این بچه که اهل تو نیست. "إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیرُ صَالِحٍ"." آها! جالب شد. من منظورم این نبود که هر کی از نطفه تو، از صلب تو است، اسمش توی شناسنامهات است، بردار با خودت ببر. من منظورم این بود که هر کی همسنخ تو است ببر. بحث سنخیت. دیشب صحبت شد. این بچه با تو سنخیت ندارد. "إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٍ". این سر تا پا عمل زشت شده است. این عمل زشت رفته به خوردش. این اهل عمل صالح نیست، این عمل غیر صالح است.
بعد خدا یک تشر مشتی هم به حضرت نوح زد که دفعه آخرت باشد من یک چیزی بهت میگویم برای من استدلال میآوری. این استناد پشتش بوده، این استدلال پشتش بوده. "تَکُنْ مِنَ الْجَاهِلِینَ". خلاصه خواست نصیحتت کنم، دیگر از این غلطها نکن. روز جاهلین نباش. خدا با انبیا تعارف ندارد، شهرام بهرام ندارد برایش. خلاصه بعد فرمود: "این پسرت قاطی کافرین بوده، دمخور آنها بوده." دوباره حضرت نوح به این پسره فرمود: "بابا آدم شو، بیا سوار کشتی شو، دلت میآید ایمان بیاوری؟ "وَلَا تَکُن مَّعَ الْکَافِرِینَ"؛ قاطی این کافرین نباش. اینها به دردت نمیخورند. این سیل و این طوفان دارد میآید، میبرد همهچی را. " گفت: "نه، اینجا یک کوه بلندی است. "سَآوِی إِلَی جَبَلٍ یَعْصِمُنِی مِنَ الْمَاءِ"؛ یک کوه بلندی است. باران مگر چقدر میخواهد بیاید؟ باران بیاید تهش سیل بخواهد بشود این پایین پایینیها آب جاری میشود. من میروم بالای کوه نجات پیدا میکنم." این بدبخت همینجور دارد شنا میکرد. حالا توی کویر چه شکلی شنا یاد گرفته بودند اینها هم جای بحث دارد. آمد شنا کند برود بالای کوه. یک موجی آمد دیگر، کار به آنجاها نرسید. موج این را گرفت. "فَکَانَ مِنَ الْمُغْرَقِینَ". با موج غرق شد. تصور کن الاغ نر و ماده سوار کشتی بابات باشد، تو آن پایین دست و پا بزنی، الاغه برایت دست تکان بدهد. سوار کشتی بابات. خدا الاغ نر و ماده را لایق نجات دید، سفینه النجات نوح سوار شدند، این پیغمبرزاده را لایق نجات ندید. چرا؟ چون سنخیت نداشت. "إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ".
پس یک وقتی کسی فرزند صلبی و ظاهری کسی هست، فرزند باطنی او نیست. مثل پسر نوح. از آن ور بعضیها به حسب ظاهر فرزند ظاهری اهلبیت نیستند ولی به واسطه ایمان، با همین قاعده که فرمود، به واسطه عمل صالح میشود در حکم فرزند پیغمبر، در حکم فرزند ولی خدا. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در مورد محمد بن ابی بکر، پسر ابوبکر خلیفه اول و برادر عایشه همسر پیغمبر، امیرالمؤمنین در موردش فرمود: "خوب شهید شد محمد بن ابی بکر در مصر." شهید شد. بعد حضرت مالک را فرستادند مصر. خیلی شهادت محمد بن ابی بکر برای امیرالمؤمنین سخت بود. فرمود: "ناراحتی ما توی این شهادت به اندازه خوشحالی دشمن است. همان قدر که اینها خوشحالاند ما همان قدر ناراحت." بعد فرمود: "محمد بن ابی بکر فرزند من بود از صلب ابوبکر، فرزند من بود." از صلب ابوبکر میشود کسی پسر ابوبکر باشد؟ کسی که دستور داد منزل حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) را آتش بزنند؟ البته آخر عمرش پشیمان شد. کسی میشود فرزند همچین کسی باشد؟ برادر عایشه باشد که جنگ جمل را راه انداخت روبروی امیرالمؤمنین؟ به واسطه صلاحیت باطنیاش فرزند امیرالمؤمنین محسوب است. این را بهش میگویند فرزند معنوی.
خود پیغمبر و امیرالمؤمنین هم آقا پدر معنوی همه امتند. توی روایت چه فرمود؟ فرمود: "أنا وعلیٌّ أبوا هذهِ الأمّة"؛ من و علی پدران این امتیم.
خوب، دوباره برگردم جملهای که اول بحث گفتیم و تکمیل کنم. یک وقتی قتل، قتل ظاهری است. یک وقت قتل باطنی است. حالا یک وقت هم کسی فرزند ظاهری است. یک وقت کسی فرزند باطنی است. توی قتل ظاهری ولی دم کیست؟ آن فرزند ظاهری. توی قتل باطنی ولی دم کیست؟ فرزند باطنی. روشن است. فرزند باطنی اهلبیت. شما همهتان فرزند باطنی امام حسینید، فرزند باطنی امیرالمؤمنین، فرزند باطنی پیغمبر اکرم و حضرت زهرا. "وَ أُمّ أَحِبّائِک" در صلوات خاصه حضرت زهرا (سلاماللهعلیها). خدا رحمت کند مرحوم آیتالله فاطمینیا. خیلی به این صلوات ایشان ارادت داشت. خیلی هم قشنگ با یک حال خاصی این صلوات را آخر مجالسش میخواند. "حبیبت حبیبک و أم احبائک". صلوات بر حضرت زهرا. یک عبارتش این است: "خدایا صلوات بفرست بر حضرت زهرا که محبوب حبیب تو بود." حبیب خدا پیغمبر. "ایشان محبوب حبیب تو بود و مادر احبای تو بود." یعنی هر کسی که تو را دوست دارد مادرش حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) است. "أم احبائک". این میشود مادری معنوی.
امام هادی (علیهالسلام) یک فرزندشان امام عسکری است، یک فرزندشان سید محمد. خوب امام عسکری که اصلاً جای بحث نمیماند. جناب سید محمد هم که رفتی سامرا ایشان را زیارت کردید. یک فرزندشان هم جعفر کذاب. محمدی صلبه. اینها همه به حسب ظاهر فرزند امام ولی به حسب باطن چی؟ باطنیاش مهم است. گاهی کسی هفت نسل غریبه است، هفت پشت فاصله دارد ولی فرزند امام میشود.
شما در زیارت عاشورا چه میگویید؟ میگویید: "السلام علیک یا اباعبدالله". اباعبدالله یعنی چی؟ یعنی هر کس توی عالم بنده خدا است، "عبدالله". لزوماً یک شخص خاص نیست. حالا بحث امام حسین فرزندی به نام عبدالله داشتند یا نه؟ پسران امام حسین همه به نام علی بودند. یک وقتی هم مسخره میکردند حضرت را. به نظرم مروان بود. امام سجاد را مسخره کرد مروان بن حکم. گفت: "اسمش قطعیه، بابات اسم دیگه بلد نیست؟ هر بچهای که واسش به دنیا میآید اسمش را علی میگذارد." امام سجاد آمدند منزل به امام حسین گفتند: "این ملعون توی خیابان اینجور گفت." حضرت فرمودند که: "تا قیامت اگر خدا به من پسر بدهد اسم همهشان را علی میگذارم." از باب ارادت به امیرالمؤمنین و از باب اینکه دشمن همه کار را داشت میکرد که این نام را محو کند. آنقدر تحقیر میکردند، کسی جرأت نکند اسم بچهاش را علی بگذارد. هفتاد هزار منبر در دوران بنیامیه. هفتاد هزار منبر. سخنران وقتی سخنرانی شروع میکرد توی این هفتاد هزار منبر با لعن امیرالمؤمنین شروع میکرد. یک کاری میکردند کسی جرأت نیاورد اسم علی را بیاورد. فرمود: "تا قیامت اگر بهم بچه بدهند اسمش را علی میگذارم." ظاهراً تمام پسران امام حسین اسمشان علی بوده.
حالا البته گفتند این عبدالله رضی که حالا حضرت علیاصغر باشند یا فرزند دیگری باشند، بحث است. بعضی قائلاند که دو تا شیرخواره از امام حسین (علیهالسلام) کشته شده. یکی فرزند خودش بوده، پسر خودش بوده. یکی هم نوه امام حسین بوده. آنی که پسر خودش بوده شش ماهه. مرحوم آقای ری شهری نظرشان این است در دانشنامه امام حسین. یک شیرخواره فرزند خود امام حسین است که حالا این به نام عبدالله رضی که این شش ماهه بوده. یک شیرخواره هم فرزند فاطمه دختر امام حسین بوده. این بچه همان روز عاشورا به دنیا آمد. آوردند دادند امام حسین کام این بچه را باز کند و اذان و اقامه بگوید. شهید کردند بچه را. نقلهای تاریخی به این دوتا دلالت دارد.
خلاصه امام حسین به حسب ظاهر شاید فرزندی به نام عبدالله نداشتند. اگر هم داشتند بچه آخرشان بوده. پس چرا ما به ایشان "یا اباعبدالله" میگوییم؟ این لزوماً آن عبدالله ظاهری نیست، این عبدالله باطنی است. هر کسی توی این عالم بنده خدا است، بندگی را کرده، امشب بچه امام حسین. خوب، بچه امام حسین شد، خاصیتش چی میشود؟ این میشود ولی دم امام حسین. امشب منتقم امام حسین. واسه همین "منتقم" درست است که بگوید: "هم درست است، بگوید من خون بابام را میخواهم انتقام بگیرم، هم درست است بگوید خودم را میخواهم انتقام بگیرم خون ما." بله، جفتش درست است. "دیگر انتقام خودم را میخواهم بگیرم. انتقام آن خونی که حق من است. انتقام آن خونی که ولی دمش هستم."
توی زیارت عاشورا هر دوتا را میگوییم: "هم طلب ثَارِکَ و هم طلب ثاری"؛ هم میخواهم انتقام خون تو را بگیرم یا اباعبدالله، هم میخواهم انتقام خون خودم را بگیرم. چرا؟ چون من بچه معنوی شما هستم، من بنده خدا هستم. انشاءالله همین که به امام حسین علاقه داریم و همین که اهل زیارتیم و همین که اهل اشکیم و همین که دلمان توی این مصیبت میسوزد، معلوم میشود که بنده شیطان نیستیم. صد در صد لااقل بنده شیطان نیستیم. همین قدم یک چند درصدی هم آدم بنده خدا باشد، همان قدر بچه امام حسین است. همان قدری اباعبداللهی که میگویند به این هم صادق است. همان قدر سهم پیدا میکند، حق پیدا میکند.
ولی هر چقدر هم این فرزند باطنی سهم پیدا کند و حق پیدا کند، به یک نفر حقش نمیرسد و سهمش نمیرسد. آن یک نفر کیست؟ آن یک نفر کسی است که هم ولی دم ظاهری امام حسین است، هم ولی دم باطنی امام حسین. آن کیست؟ امام زمان. به همین خاطر هر دو باری که حرف از انتقام میشود در زیارت عاشورا، حرف از امام زمان میشود. هیچ ولی دم ظاهری از امام زمان به او نزدیکتر نیست. هیچ ولی دم باطنی از امام زمان به او نزدیکتر نیست. برای همین منتقم واقعی او، امام زمان است. ما هم اگر میخواهیم انتقام بگیریم، کنار امام زمان است، در تبعیت از امام زمان است. اصلاً شأن امام زمان است، مال ماها نیست، حق امام زمان است.
و یکی از دلایل و فلسفههای ظهور امام زمان، انتقام از خون امام حسین (علیهالسلام) است که فردا شب انشاءالله روایتش را برایتان میخوانم که اصلاً امام زمان به این عنوان معرفی شده است. اصلاً این قیام کننده که به او نسبت دادند برای همین است. او قیامش برای انتقام است. او منتقم است. شعارش هم وقتی که ظهور میکند: "یَا لَثَارَاتِ الْحُسَیْنِ"؛ اولین شعاری که امام زمان باهاش اصحاب جمع میکند و حرکت میکند این است. شعار خونخواهی است. کنار کعبه هم خود را معرفی میکند، به این عنوان معرفی میکند. عنوانی که من فرزند امام حسینم و برای انتقام او ظهور کردهام. این خیلی حرف دارد. فلسفه ظهور او اول این است. چرا؟ چون ظلم بزرگی که در عالم شد با ریختن خون امام حسین، ریشه همه ظلمها اینجاست. مبدأ همه ظلمها اینجاست. از اینجا پا به همه ظلمها باز شد. درِ همه ظلمها باز شد. هر حقخوری و هر حقکشی که در عالم شد از امامت و از سر جای خودش برداشتن که اولش سقیفه بود، حذف امیرالمؤمنین بود. شهادت حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) بود. چه جنایت بود، ظالمانه بود ولی نقطه اوجش کربلا بود. نقطه اوج مصیبت، نقطه اوج ظلم، نقطه اوج بیرحمی. هر آنچه که توانستند توی این ظلم انجام دادند نسبت به امام حسین. هر چه ظلم امروز توی عالم است از آنجاست. اگر کربلا نبود، اگر قتلگاه نبود، امروز ترامپ و نتانیاهو، سگ کی بودند؟ ترامپ و نتانیاهوی توی عالم نبود، اسرائیلی توی عالم نبود، کاخ سفیدی توی عالم نبود، این دشمن خونآشام توی عالم نبود. ریشه همه خونآشامها کربلاست. خونآشامی از امامت. این مبدأش.
واسه همین عدالت اگر میخواهد به عالم حاکم بشود باید آن انتقام، آن اتفاق گرفته بشود. انتقام آن که گرفته میشود، انتقام همه خونها گرفته میشود، انتقام همه ظلمها گرفته میشود. امام زمان میآیند انتقام امام حسین را بگیرند که با انتقام او همه مظلومها را، انتقامشان را گرفتند. همه ظلمها را توی عالم دفع کردند. این میشود امام مهدی. "یظهر ناطقا بالحق منکم". هم ظهور میکند، هم با حق قیام میکند. اعلام میکند آدمها را در مسیر انتقام از خودشان. ظلمی که به خودشان شده با کشتن امام حسین. همه ظلمهایی که به ما شده از آنجا شده. خون ما ریخته شده، حق ما گرفته شده. ما حقمان این زندگی نبود. ما حقمان این گرانیها نبود. ما حقمان این بدبختیها نبود. این ترورها نبود. این جنایتها نبود.
شما چهار ماه است از خواب و خوراک و زندگی و تفریح و مسافرت افتادید. شبها توی خیابانید. البته ثوابی که بردید شاید در تاریخ بینظیر بوده. خدا ثواب بزرگی به شما داد. ولی چرا توی خیابانید؟ به خاطر یک مشت جنایتکار وحشی که اگر شما نباشید، این خیابان خالی بشود میآیند کف خیابان اتوبوس آتش میزنند. هجدهم دی، نوزدهم دی چیکار کردند توی تهران؟ چند تا اتوبوس؟ سیزده، چهارده تا اتوبوس همینجوری پشت هم آتش زده بودند. میگفتند یک تیکه جزغاله از یکی از این اتوبوسهای شرکت واحد پیدا کرده بودند. خوب، دم غروب این اتفاق افتاده و شب اولش مردم فکر نمیکردند این اتفاق بیفتد. یک جزغالهای پیدا کرده بودند. هر چی حساب کتاب کرده بودند دیده بودند این معلوم نیست چیست. برده بودند و با دیانای و این حرفها فهمیده بودند که این انسان است. بعداً با دوربین و اینها فهمیده بودند که یک پیرمردی بوده توی این اتوبوس. این اتوبوس را که متوقف میکنند، شیشههایش را که پایین میآورند، مردم همه فرار میکنند. این پیرمرد از شدت ترس سکته میکند. اتوبوس را که آتش میزنند این مثل لاستیکی که جمع شده باشد، این پیرمرد مچاله شده بود، جزغاله شده بود توی این اتوبوس. اینها از جنس قاتلان امام حسیناند. این پهلویها. دیدید دیروز برگشت گفت این -سس خرسی کثیف و ملعون- گفته: "این به درخواست من بود." این حملاتی که به اینها. شما موجود به این کثیفی توی این عالم سراغ دارید؟ به دشمن متوسل بشوی که هموطنت را تیکه تیکه کند. کتاب قدرت برسی. خیلی عجیب است. خاندان پهلوی یکی از کثیفترین خاندانهای ظلم و طاغوت در تاریخ. واقعاً بینظیرند از جهت ظلم، کین.
وقت شما را تلف کرده توی خیابانها. کی چهار ماه شما را از کار و زندگی انداخته؟ شما شبها باید استراحت کنید صبح برین سر کار. البته با عشق میآید، عرض کردم ثوابش را هم میبرید ولی اینها همه گردن این ظالمین است. اینها ادامه کیان؟ اینها ادامه آنها هستند. آنها اگر باب ظلم را باز نکرده بودند، امروز این اتفاقات هم نبود. اینجور جنایت توی عالم نبود. همهاش مبدأش کربلاست. انتقام همه مظلومها. این جوانهای پاکی که توی این خیابانها آتش زدند. این زیر پل فجر. بنده رفتم سخنرانی کردم همینجور پنج تا یادمان کنار هم بود. دونه دونه این بسیجیها را کنار همدیگر مثله کرده بودند. گردنشان را، بدنشان را با چاقو تیکه تیکه کرده بودند. بعضیهایشان را با گالون بنزین ریخته بودند سوزانده بودند. بعضیهایشان را زنده زنده سوزانده بودند. حالا اینجا، شهرهای دیگر، جاهای دیگر. موجودات عجیب، این جنایت عجیب همان را که دارید میبینید توی اسرائیل، توی غزه، توی لبنان، توی همین کشور خودمان، دیدید توی لامرد، توی مینا، بیمارستان نوزادان را وقتی که حمله بکند، بزند. اینها همهاش ادامه کربلاست. کسی میخواهد انتقام اینها را بگیرد، کسی میخواهد ریشه ظلم را توی عالم قطع بکند باید انتقام خون امام حسین (علیهالسلام) را بگیرد.
عرضم را تمام کنم. آن کسی که انتقام میگیرد امام زمان است. ما هم به میزان نزدیک بودنمان، به میزان احساس تعلقمان، به میزان سنخیتمان، هر چقدر فرزند این امام شدیم حق پیدا میکنیم برای انتقام، برای قصاص. و هر چقدر این نسبت نزدیکتر بشود، این داغ شدیدتر میشود. علامت اینکه کسی بخواهد بفهمد چقدر به امام حسین نزدیک شده، چقدر فرزند معنوی او شده، این سوز و گدازی است که توی قلبش شکل میگیرد. قلب امام زمان چه سوز و گدازی دارد.
خدا رحمت کند مرحوم علامه امینی. شب عاشورا، روز عاشورا، ایشان میفرمود: "صدقه زیاد بدهید. قلب امام زمان در فشار است." بله، خدای متعال به عنایت و فضلش این امام بزرگ را در قید حیات نگه داشته ولی معنایش این نیستش که رنج سنگینی به وجود نازنین او وارد نشود. هر عاشورا، تعبیر شاید تعبیر جالبی نباشد، ولی تعبیر تعبیر رسای غلط نیست اگر بگوییم هر عاشورا امام زمان جان میدهد و زنده میشود در مصیبت جدش سیدالشهدا. همان طور که امام سجاد یک شب اینجا روضهاش را خواندم برایت. کنار گودال قتلگاه. خود حضرت فرمود در آن حدیث ی بن زائده. فرمود: "در کنار قتلگاه من این صحنه را که دیدم عمهام زینب به من گفت: مالی اراک تجودک بنفسک. عزیز برادرم چی شده احساس میکنم داری جان میدهی از دیدن این صحنه؟" امام این است. امام سجاد هم فرزند ظاهری هم فرزند باطنی است. نسبتش چیست؟ چهل سال گریه کرد در مصیبت پدرش.
امام زمان هم همینطور. فرمود: "من تمام این عمرم را تا آن وقتی که از غصه تو دق کنم. "عَلَیکَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً وَلَأَنْدُبَنَّ عَلَیْکَ صَباحَاً وَ مَساءً"؛ من هر صبح و هر غروب برایت گریه میکنم. به جای اشک، خون گریه میکنم." هر کی حالش این شکلی بود میشود فرزند معنوی امام. هر چقدر سوز و گداز و آتش توی وجودش شعلهورتر بود، به همان میزان نزدیک شده به امام حسین (علیهالسلام).
روضه امشب بنده این باشد، یکی از آن لحظههای خیلی سختی که گذشت و این لحظه بسیار جانگداز، جانسوز، غروب عاشورا بود. وقتی که سر مبارک امام حسین (علیهالسلام) را از پیکرش جدا کردند. اینها دنبال این بودند این سر را بیاورند تحویل عبیدالله بدهند، هم وزن این سر جایزه بگیرند، هم وزن این سر طلا بگیرند. لذا رقابتی شد بین اینها برای تصاحب این سر مبارک. آنی که توانست به چنگ بیاورد این سر مبارک را، خولی ملعون بود. گذاشت در یک پارچه این سر را. سراسیمه و شتابان عصر عاشورا حرکت کرد به سمت کوفه تا تاریک نشده و در دارالعماره بسته نشده سر را برای عبیدالله بیاورد، جایزه بگیرد. تا رسید هوا تاریک شده بود، غروب شده بود. در دارالعماره بسته بود. این سر هم قیمتی باارزش! جان به فدای مظلومیت امام حسین (علیهالسلام). این با خودش گفت، من چیکار کنم؟ باید یک جای امنی سر را نگه دارم فردا بیاورم تحویل بدهم. کسی هم نباید باخبر بشود. اگر بفهمند از چنگم درمیآورند.
بهترین کار این است با خودم ببرم خانه. توی منزل پنهان کنم. صبح که شد "علیَّ الطلوع" سر را با خودم برمیدارم میآرم دارالعماره جایزهاش را میگیرم. حالا این روضه مفصل است. من همین یک خطش را بگویم، اشک بریزید. شب بود، تاریک بود. آمد توی خانه. با خودش به فکر فرو رفت: "من این سر را کجا پنهان کنم؟ از یک طرف این زن و بچه یهو بیدار نشوند این را ببینند، بترسند. خطر هم دارد، ممکن است کسی بیاید بدزدد." گفت: "یک جای امنی که در امان باشد خاطرم جمع باشد." دنبال این بود جا بگردد پیدا کند. دو تا نقل در تاریخ است. من عذر میخواهم دیگه این عبارت را از مقتل برایتان میگویم. یکیش همین چیزی است که شنیدید و معروف است. تنور خانه. احساس کرد امنترین جاست. در تنور را باز کرد. این سر مبارک را توی تنور خانه گذاشت. یک نقل این است.
یک نقل دیگر هم هست مرحوم سید در "لهوف" نقل میکند. آن یک کمی تفاوت دارد. به حسب ظاهر بهتر است ولی بیشتر جگر آدم را ریش میکند. این عبارت یک کلمهای دارد. کلمه "اجانه" با همزه. به این تشت رختشویی، تشت رختشویی میگویند. آمد توی آشپزخانه منزل. جای امن میخواست پیدا کند. جان به فدای مظلومیتت یا اباعبدالله! جان به فدای غربتت یا اباعبدالله! میگوید دید بهترین جایی که میتواند این سر مبارک را بگذارد اینجاست. سر مبارک را گذاشت روی زمین آشپزخانه. این تشت رختشویی را به پشت برگرداند روی سر. سر را پنهان کرد که اول صبح صدای گریه خانمها بلند شد. بگذارید پس برای شما بگویم ناله بزنین. نصف شب زن خولی از خواب پرید. گفت: "تو چیکار کردی؟" حالا بحثش مفصل است. گفتگو شد. توضیح داد: "من منفعت کردم، من یک سر باارزش آوردم." گفت: "تو از کجا فهمیدی؟" گفت: "من خواب بودم، از صدای گریه یک خانمی، صدای گریه مادری میآید برای غربت بچهاش. اینجا گریه میکند."
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسرلی امری ولل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
شبهای گذشته این بحث را با هم مرور میکردیم. در زیارت عاشورا دو بیان در مورد خونخواهی امام حسین (علیهالسلام) هست. یک بیان این است که ما از خدا میخواهیم به ما توفیق دهد که خونخواه تو باشیم یا اباعبدالله، انتقام تو را بگیریم. یک بیان دیگر این است که ما از خدا میخواهیم به ما توفیق بدهد و روزیمان کند که انتقام خودمان را بگیریم. عرض کردیم این دو چه تفاوتی با همدیگر دارد؟ و نقطه مشترک هر دوی آنها این است که هر دو را کنار امام زمان میخواهیم. انتقام خون امام حسین را در کنار امام منصور میخواهیم، انتقام خودمان را در کنار امام مهدی میخواهیم.
خوب، چرا تفاوت دارد با اینکه این دو عنوان در مورد یک نفر است؟ امام منصور و امام مهدی، جفتشان امام زمان هستند. انتقام امام حسین هم یک اتفاق است، چرا دو بیان در موردش دارد؟ چرا دو عنوان دارد؟ نکته قشنگی دارد؛ یک کار انجام میشود، از قاتلان حضرت قصاص گرفته میشود، ولی دو عنوان دارد: هم قصاص بابت خون امام حسین، هم قصاص بابت خون خودمان. با یک نفر انتقام گرفته میشود، با امام زمان، ولی یک جا از ایشان تعبیر به امام منصور میشود، یک جا تعبیر به امام مهدی میشود. این دو تفاوتش چیست؟
البته جلسات گذشته نکاتی را عرض کردیم. نکته اول این است که این قتل، این کشتن چند حالت دارد. یک وقت "قتل ظاهریه"، حیات ظاهری، حیات مادی کسی را گرفتن است. البته همان را هم قرآن میفرماید وقتی کسی، کسی را بکشد: "إنّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا"؛ انگار کل بشریت را کشته است. دلیلش هم واضح است، به خاطر اینکه کل بشریت به یک نفر ختم میشود. امروز اگر هفت میلیارد، هشت میلیارد آدم داریم، این هفت، هشت میلیارد همه به یک نفر برمیگردند. هر یک نفری این ظرفیت را دارد که ازش هفت میلیارد، هشت میلیارد آدم بیاید. و به این دلیل هر یک نفری که کشته میشود، انگار هشت میلیارد آدم کشته شد، وقتی به ناحق کشته شود. بله، اگر به حق کشته شود، آن بحثش جداست، ولی وقتی به ناحق کشته میشود، تبعات این خون آنقدر وسیع است.
البته حالا بحث قتل در قرآن بحث مفصلی است. یکی از آثار قتل هم به بیان سوره مبارکه مائده این است که گناهانی که مقتول انجام داده است، میآید به گردن قاتل. یعنی قاتل تمام گناهان مقتول را عهدهدار میشود، توی پرونده اعمالش میآید. این هم چیز عجیبی است و دلیل هم دارد. مرحوم علامه طباطبایی هم در المیزان ذیل این آیات که مربوط به داستان هابیل و قابیل است، توضیحاتی دارند که فعلاً نمیخواهم بهش بپردازم.
پس یک قتل، "قتل ظاهری" است. یک قتل دیگر "قتل معنوی" است. ما توی زیارت امام رضا (علیهالسلام) و زیارت اهلبیت چه میگوییم؟ میگوییم آن کسانی که "بِالْأَیْدِی وَ الْأَلْسُنِ"؛ با دستهایشان و با زبانهایشان شما را کشتند، لعن میکنیم. "لَعَنَ اللهُ مَنْ قَتَلَکُمْ بِالْأَیْدِی وَ الْأَلْسُنِ"؛ خدا لعنت کند آن کسانی که شما را کشتند با دستهایشان و با زبانهایشان! مگر با زبان هم میشود کسی را کشت؟ مگر با کلمه و حرف هم میشود کسی را کشت؟ معلوم میشود این یک نوع قتل دیگری است. یک وقت قتلی است که چاقو و شمشیر به کسی فرود میشود، گلوله بهش میزنند، اینجوری میکشند. یک وقت قتل، "قتل معنوی" است؛ همانی که دیشب تعبیر کردم "ترور شخصیتی".
گاهی ترور شخصیتی از ترور شخص مهمتر است، بدتر است. به حسب ظاهر طرف زنده است ولی یک کاری میکنند ارتباط دیگران باهاش قطع میشود. قتل یعنی چی؟ قتل یعنی آن وقتی که طرف دیگر تأثیرگذاری ندارد، نقشی دیگر ندارد. وقتی یک نفر را میکشیم، این آدم ارتباطش با این عالم ماده، با این عالم طبیعت قطع میشود، دیگر تأثیرگذاری و تأثیرپذیری ندارد، دیگر ارتباطی ندارد، دیگر کاری نمیتواند انجام دهد. این میشود قتل شخص او، قتل مادی او، قتل ظاهری او. قتل معنوی او چیست؟ وقتی تأثیرگذاری معنوی او را قطع بکنند، یک کاری بکنند، بیحیثیتش کنند، بیاعتبارش کنند، کلامش و جایگاهش را از اعتبار بیندازند، مردم را از او دور کنند، نسبت به او بدبین کنند.
قرآن میفرماید: "اَلْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ"؛ فتنه از آدم کشتن بدتر است. برای اینکه شما در آدم کشتن، حیات ظاهری او را ازش میگیرید که این هم خیلی بد است، که این هم مثل این میماند که کل بشریت را. این هم خیلی بزرگ است. ولی در فتنه، یعنی حق و باطل را قاطی کردن، طرف را به انحراف انداختن، به شبهه انداختن، دیگر حیات ظاهریش را ازش نمیگیری، حیات باطنیاش را ازش میگیری. ما روایات متعددی داریم که میفرماید آن کسی که در مردم انحراف ایجاد میکند، گناهش از آن کسی که جان مردم را میگیرد، بالاتر است. برای اینکه آنی که جان مردم را میگیرد، حیات ظاهری اینها را میگیرد.
البته از آن ور هم کسی که حیات ظاهری به مردم میدهد که چقدر افتخارآمیز است، چقدر باارزش است، مثل یک طبیب، یک پزشک، یک جراح. حالا هر چقدر هم که منصفتر باشد، هر چقدر هم که دلسوزتر باشد، بهتر. این چیکار میکند؟ با یک عمل جراحی، قلب طرف را مثلاً عمل باز انجام میدهد، مغز طرف را عمل میکند، لخته خون را برمیدارد. این عمر مجدد به طرف میدهد. البته عمر مجدد که میدهد، چقدر میدهد؟ پنج سال، ده سال؟ بگو پنجاه سال، بگو پانصد سال. تهش تمام میشود. حیات ظاهری ارزش دارد ولی در برابر حیات باطنی چیزی به حساب نمیآید. قتل ظاهری بد است ولی در برابر قتل باطنی چیزی به حساب نمیآید.
یک نفر، یک نفر را میکشد، خیلی کار بدی است، انگار کل خلایق را کشته، کل بشریت را کشته. ولی این هم اگر نمیکشت، این جوان بیست و پنج ساله تهش میخواست پنجاه سال دیگر عمر کند، هفتاد سال دیگر عمر کند، تمام میشد. این عمر پنجاه ساله او را ازش گرفت، این پنجاه سال او را آسیب زد. ولی وقتی کسی، کسی را منحرف میکند، چیکار میکند؟ ابدیت او را از او میگیرد. عدد دیگر ندارد. تا عالم عالم است، تا آدم آدم است که زمان نمیشود برایش معین کرد. این انحراف، این قتل، این آسیبی که این به آن زده بر قرار است تا ابد. ابد یعنی چی؟ ابد یعنی چقدر؟ پنج سال؟ ده سال؟ پانصد سال؟ پنج هزار سال؟ پنج میلیون سال؟ پنج میلیارد سال؟ عدد ندارد. حرف از ابد است، حرف از عدد نیست. در قتل ظاهری حرف از عدد است، در قتل باطنی حرف از ابد است. خیلی تفاوت است.
روایتی دارد از امام حسین (علیهالسلام) که فرمود: "آن کسی که شبهه میاندازد توی ذهن یک مؤمن، گناهش پیش خدای متعال از آن کسی که قتل عام میکند یک جامعه را، بالاتر است." روایتی از امام عسکری (علیهالسلام) نیز هست، خیلی روایت عجیبی است، در کتاب احتجاج مرحوم طبرسی است. البته ما یک طبرسی داریم، یک طبرسی. این بزرگواری که اینجا دفنند، بر خیابان پشت حرم به نامشان است، ایشان طبرسیاند، طبرشی بودهاند، معروف به طبرسی. مرحوم طبرسی اهل طبرستان در مازندراناند. این کتاب مال طبرسی است، مال طبرسی نیست. احتجاج کتاب معتبری هم هست، علما بهش عنایت داشتهاند.
روایت از امام عسکری در کتاب احتجاج طبرسی است. فرمود: "آن عالمی که مردم بهش، حالا البته من به مضمون دارم میگویم، بعضی از این کلمات توی روایت نیست، توضیح -، آن عالمی که مردم بهش اعتماد میکنند، به عنوان اینکه این عالم دین است، میآیند بالاخره یک حرفی از دین و خدا و پیغمبر ازش یاد بگیرند ولی مردم را منحرف میکند، از پیغمبر دور میکند، فرمود: ضرر این -دقت بفرمایید، خیلی عبارت عجیبی است- فرمود: عالم بد، عالم سوء، کسی که به اسم دین، به اسم لباس دین، به اسم لباس پیغمبر، مردم را از دین دور میکند، از پیغمبر دور میکند، این ضررش برای شیعیان ما، "أظهرُ مِن جَیشِ یَزیدَ"؛ از سپاه یزید بیشتر است."
البته یزید هر دو کار را کرد، هم ترور شخصی کرد، هم ترور شخصیتی کرد. ولی اگر بخواهیم مقایسه کنیم ترور شخصی، یعنی قتل ظاهری امام حسین را. این کسی که دارد مردم را از حقیقت امام حسین دور میکند، گناهش، جرمش از آن قتل ظاهری امام بالاتر. این ترور بالاتر از آن ترور است.
یک وقتی هم کسی، کسی را ترور میکند، ترور شخص نمیکند، ترور شخصیت میکند. این هم کشتن است. این همان "قتلکم بِالْأَیْدِی وَ الْأَلْسُنِ"؛ با دست و زبان کشتن. این هم یک مدل قتل است، این هم یک مدل کشتن است. بعضیها قاتل شخص امام زمان نیستند، دستشان به امام زمان نمیرسد که بخواهند بکشند، قاتل شخصیت امام زمان. خدا کند ما این جور نباشیم. مردم را از امام زمان دور میکنند، نسبت به امام زمان بدبین میکنند. حالا هر کسی یک مدل. گاهی با شبهه انداختن، با تردید انداختن، گاهی با عملکرد، با رفتارمان. این هم یک جور ترور است. مردم را بدبین میکنیم، زده میکنیم، فاصله میاندازیم، بدشان میآید. به اسم امام زمان شعار میدهیم، رأی میگیریم، مسئولیت پیدا میکنیم. یک جوری عمل میکنیم مردم دیگر از آن اسم امام زمان و آن شعاری که ما دادیم متنفر میشوند. مردم از امام زمان دور میشوند، بدبین میشوند. اینها خیلی حساس و خطرناک است. این هم میشود یک جور ترور.
خوب، حالا در قتل ظاهری، آن شعاع ظاهری قضیه، شعاع مادی قضیه آسیب میبیند. ولی توی قتل باطنی، شعاع باطنی آسیب میبیند. یعنی چی؟ دقت بکنید، دقت کنید، خیلی جمله مهمی است. اهلبیت یک سری فرزندان ظاهری دارند، یک سری فرزندان باطنی. البته ممکن است کسی هم جفتش باشد، خوش به حالش. تفاوت اینها با همدیگر چیست؟ آن کسی که فرزند صلبی امام است، از امام به دنیا آمده، از نطفه امام شکل گرفته، یا در رحم معصوم، مثلاً فرزند حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) است، این میشود فرزند ظاهری. اگر کسی کشته شد، ولی دم او کیست؟ دقت بکنید، اینجا نکته، نکته قشنگ و جالبی است. وقتی کسی کشته میشود، خونخواه او کیست؟ ولی دمش کیست؟ کلمه "ولی" آدم با اینکه عربی است ولی همه ما بلدیم دیگر، این کلمات شنیدیم توی دادگاهها و اینها. آن حق قصاص مال کیست؟ کیست که انتخاب میکند قصاص بشود یا دیه مثلاً بگیرد؟ این بهش میگویند ولی دم. این ولی دم فرزندش است، درست است؟ حالا البته گاهی ممکن است پدرش باشد. این بر اساس ارتباط ظاهری است.
پس یک قتل ظاهری داریم، یک ارتباط ظاهری داریم، یک ولی دم ظاهری داریم، روشن است. توی قتل ظاهری آنی که قصاص میکند، آنی که انتقام میگیرد، ولی دم کدام است؟ ولی دم ظاهری. ولی دم ظاهری همان مثلاً بچهاش است، بچه ظاهری، بچه ظاهری یعنی کسی که از او متولد شده.
یک وقتی ممکن است کسی فرزند ظاهری کسی باشد ولی فرزند باطنی او نباشد. مثل کی؟ آقا مثالش را همه بلدیم، بفرمایید. مثال قرآنیاش؛ خدا خیر بدهد به حاج آقا، پسر حضرت نوح، درست شد؟ پسر نوح فرزند ظاهری حضرت نوح است ولی فرزند باطنی حضرت نوح نیست. خدای متعال به حضرت نوح فرمود: "خانوادهات را جمع کن، سوار کشتی کن" در سوره مبارکه هود؛ خیلی هم جالب است، این آیات خیلی جالب است. به حضرت نوح و معلوم میشود خدا گاهی انبیا را هم این شکلی امتحان میکند. امتحانهای انبیا هم جالب است.
حالا حضرت نوح نهصد و پنجاه سال دعوت کرد. قرآن میگوید اگر قرآن نمیگفت باورمان نمیشد، از هزار سال پنجاه سال کم؛ قرآن یعنی نهصد و پنجاه. نهصد و پنجاه سال! توی این نهصد و پنجاه سال چند نفر دعوتش را قبول کردند؟ بر اساس قرآن که میگوید: "وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلا قَلِیلٌ"؛ تعدادی که بهش ایمان آوردند تعداد کمی بودند. روایت فرمود هشتاد نفر بودند. هشتاد نفر! توی نهصد و پنجاه سال بخواهید حساب کنید میشود تقریباً هر دوازده سال یک نفر. تصور کنید بنده اینجا منبر بروم، هر دوازده شب یک نفر اینجا بنشیند. حالا یک نفر دوازده سال تبلیغ بکند یک نفر بیاید. دوازده سال بعدی یک نفر، دوازده سال بعدی یک نفر. حالا این بر اساس میانگین است، ممکن است توی کل نهصد و پنجاه سال همان اولش هشتاد نفر ایمان آورده باشند و بعد دیگر تمام نهصد سال هیچکسی ایمان نیاورده باشد.
داستان مفصلی هم دارد که حضرت نوح هی آنها را دعوت کرد و اینها مسخره کردند و دستور رسید کشتی بسازد. کشتی را وسط بیابان. منزل حضرت نوح (علیهالسلام) کجا بوده آقا؟ کی بلد است؟ بله، منزل حضرت نوح مسجد کوفه بوده. حضرت نوح دعا کرد، آیه قرآن است: "خدایا پدر و مادرم را ببخش و لمن دخل بیتی مومنا"؛ هر مؤمنی هم که آمد توی خانه من، مغفرت را شامل حالش کن. امام رضا (علیهالسلام) فرمود: "منزل حضرت نوح مسجد کوفه بود، هر کسی وارد مسجد کوفه میشود، این تیکه دعای حضرت نوح برایش فعال میشود." فرمود: "صد بار اگر از مسجد برود بیرون برگردد، برای بار صدم دوباره دعای نوح برایش مستجاب میشود." دعا کرده: "هر کی آمد توی خانه من، ببخشش." شما آمدی توی مسجد، دعا کردی. اصلاً همین که وارد شدی دعا هم نکردی، نماز هم نخوانی، وارد مسجد شدی، بخشیده شدی. از مسجد مثلاً رفتی بیرون و یک حرفی مثلاً حالا یک کاری کردی مثلاً خدایی ناکرده دوباره برگشتی توی مسجد، دوباره بخشیده شدی. صد بار برگردی بخشیده میشود. دعای حضرت نوح است. منزل حضرت نوح است.
توی این منزل بود. خوب، کوفه شهر کویری، شهر بیابانی. البته حالا اطرافش فرات است ولی فرات خیلی سرسبز نکرده آنجا را. وسط این کویر، خدای متعال به حضرت نوح فرمود: "کشتی بساز." هر کی هم رد میشد از این جماعت مسخرهاش میکردند. گفتند: "پیرمرد عقلت را از دست دادی. تا قبلش حرفهایی که میزدی مزخرف بود، حالا کارهایی هم که میکنی تکمیل کرد حرفهایت را. تا قبلش میگفتی قبر و قیامت و اینها، دیوانه، حالا دیدیم زدی توی کار کشتیسازی وسط کویر. دیگه ما مطمئن شدیم بالاخانه را اجاره." مسخرهاش میکردند. ایشان هم تحمل میکرد. خیلی صبر عجیبی داشت حضرت نوح (علیهالسلام) بین انبیا صبر ایشان ضربالمثل است، مثل حضرت ایوب. سالها تحمل کرد و دید اینها آدم نمیشوند.
سوره نوح را بخوانید، گفت: "خدایا اینها هر چقدر هم بمانند همینجورین، از توشان آدم در نمیآید." خطاب رسید که: "این درخت را بکار، این دانه را، هسته را، هر وقت درخت شد، عذاب را نازل میکنم." هفت سال طول کشید این درخت میوه داد. و اینها گفت: "خدایا هفت سال شد، میوه داد." خدای متعال فرمود: "هسته میوه را بردار دوباره بکار." خدا نگفته بود که هر وقت این درخت میوه داد فردایش من عذاب نازل میکنم، هر وقت درخت میوه داد عذاب. بعدش کی؟ هفت بار، هفت سال.ای کاش هی میوه داد، هی هسته را کاشت. همان تعدادی هم که ایمان آورده بودند اکثریتشان ول کردند حضرت نوح را. راست میگفتند شما مشکل داری. هی به ما میگویی این درخت میوه بدهد دیگر تمام است. میوه هم میدهد و هیچی هم نمیشود. میگوید دوباره این یکی را بکارم. دستور رسیدند بکارم دیگر.
جماعت خیلی کمی ماندند، پای رکاب حضرت نوح. دستور رسید که: "برو از بین این حیوانات از هر کدام یک جفت بردار، یک نر و ماده بردار." عجایب و اسراریه خیلی عجیب است. برای خدا کاری نداشت اینها را بزند محو بکند دوباره یک نسل جدید از حیوانات شکل بدهد. یک جفت از اینها نگه داشت. این چه توش بود؟ خودش عجیب است. کشتی حضرت نوح هم کشتی عجیبی بود. درجهبندی شده و همه جور موجودیم توش بود. یک جفت فیل، یک جفت زرافه، یک جفت چه میدانم کروکودیل تا یک جفت مورچه مثلاً. همه چی بود. درجهبندی هم کرده بود که مورچهها زیر پای فیلها نروند. عجایبی هم توی روایات هست در مورد این کشتی حضرت نوح.
خطاب رسید که: "خانوادهات را هم سوار کن، اهلاهللت را سوار این خانواده را." حضرت نوح چه برداشتی کرد؟ "خانواده ظاهری." همه را سوار کرد و زرافهها و کرگدنها و همه را سوار کرد و رسید به زن و بچهاش. خوب، همسر نوح قرآن فرمود مؤمن نبود. پسرش هم همین. صدا زد گفتش که: "بچهها سوار شین، میخواهیم راه بیفتیم." البته راه افتادن نبود چون وسط کویر بود، راه افتادن نبود. بعد سوار میشدند طوفان میآمد. طوفان که میآمد آب خودش جاری میشد. کشتیاش هم عجیب و "بِسْمِ اللَّهِ مَجْرَاهَا وَمُرْسَاهَا". لنگر منگر نداشت کشتی. بسم الله میگفت راه میافتاد، بسم الله میگفت وایمیستاد. کشتی حضرت نوح این شکلی بود. با بسم الله حرکت. این هم خودش اسراری دارد. داستان حضرت نوح کلاً اسرار عجیبی دارد.
بچه را که صدا کرد، خدای متعال فرمود: "چی شد این پسره را برای چی صدا کردی؟" عرض کرد: "خدایا خودت فرمودی خانواده را سوار کن." استدلال کرد: "گفت تو فرمودی خانواده را سوار کن، "ابْنِی مِنْ أَهْلِی"؛ این هم از خانواده من است." صغری کبری نتیجه استدلال کرد با خدای متعال. خدای متعال فرمود: "من گفتم اهلت را سوار کن. این بچه که اهل تو نیست. "إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیرُ صَالِحٍ"." آها! جالب شد. من منظورم این نبود که هر کی از نطفه تو، از صلب تو است، اسمش توی شناسنامهات است، بردار با خودت ببر. من منظورم این بود که هر کی همسنخ تو است ببر. بحث سنخیت. دیشب صحبت شد. این بچه با تو سنخیت ندارد. "إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٍ". این سر تا پا عمل زشت شده است. این عمل زشت رفته به خوردش. این اهل عمل صالح نیست، این عمل غیر صالح است.
بعد خدا یک تشر مشتی هم به حضرت نوح زد که دفعه آخرت باشد من یک چیزی بهت میگویم برای من استدلال میآوری. این استناد پشتش بوده، این استدلال پشتش بوده. "تَکُنْ مِنَ الْجَاهِلِینَ". خلاصه خواست نصیحتت کنم، دیگر از این غلطها نکن. روز جاهلین نباش. خدا با انبیا تعارف ندارد، شهرام بهرام ندارد برایش. خلاصه بعد فرمود: "این پسرت قاطی کافرین بوده، دمخور آنها بوده." دوباره حضرت نوح به این پسره فرمود: "بابا آدم شو، بیا سوار کشتی شو، دلت میآید ایمان بیاوری؟ "وَلَا تَکُن مَّعَ الْکَافِرِینَ"؛ قاطی این کافرین نباش. اینها به دردت نمیخورند. این سیل و این طوفان دارد میآید، میبرد همهچی را. " گفت: "نه، اینجا یک کوه بلندی است. "سَآوِی إِلَی جَبَلٍ یَعْصِمُنِی مِنَ الْمَاءِ"؛ یک کوه بلندی است. باران مگر چقدر میخواهد بیاید؟ باران بیاید تهش سیل بخواهد بشود این پایین پایینیها آب جاری میشود. من میروم بالای کوه نجات پیدا میکنم." این بدبخت همینجور دارد شنا میکرد. حالا توی کویر چه شکلی شنا یاد گرفته بودند اینها هم جای بحث دارد. آمد شنا کند برود بالای کوه. یک موجی آمد دیگر، کار به آنجاها نرسید. موج این را گرفت. "فَکَانَ مِنَ الْمُغْرَقِینَ". با موج غرق شد. تصور کن الاغ نر و ماده سوار کشتی بابات باشد، تو آن پایین دست و پا بزنی، الاغه برایت دست تکان بدهد. سوار کشتی بابات. خدا الاغ نر و ماده را لایق نجات دید، سفینه النجات نوح سوار شدند، این پیغمبرزاده را لایق نجات ندید. چرا؟ چون سنخیت نداشت. "إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ".
پس یک وقتی کسی فرزند صلبی و ظاهری کسی هست، فرزند باطنی او نیست. مثل پسر نوح. از آن ور بعضیها به حسب ظاهر فرزند ظاهری اهلبیت نیستند ولی به واسطه ایمان، با همین قاعده که فرمود، به واسطه عمل صالح میشود در حکم فرزند پیغمبر، در حکم فرزند ولی خدا. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در مورد محمد بن ابی بکر، پسر ابوبکر خلیفه اول و برادر عایشه همسر پیغمبر، امیرالمؤمنین در موردش فرمود: "خوب شهید شد محمد بن ابی بکر در مصر." شهید شد. بعد حضرت مالک را فرستادند مصر. خیلی شهادت محمد بن ابی بکر برای امیرالمؤمنین سخت بود. فرمود: "ناراحتی ما توی این شهادت به اندازه خوشحالی دشمن است. همان قدر که اینها خوشحالاند ما همان قدر ناراحت." بعد فرمود: "محمد بن ابی بکر فرزند من بود از صلب ابوبکر، فرزند من بود." از صلب ابوبکر میشود کسی پسر ابوبکر باشد؟ کسی که دستور داد منزل حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) را آتش بزنند؟ البته آخر عمرش پشیمان شد. کسی میشود فرزند همچین کسی باشد؟ برادر عایشه باشد که جنگ جمل را راه انداخت روبروی امیرالمؤمنین؟ به واسطه صلاحیت باطنیاش فرزند امیرالمؤمنین محسوب است. این را بهش میگویند فرزند معنوی.
خود پیغمبر و امیرالمؤمنین هم آقا پدر معنوی همه امتند. توی روایت چه فرمود؟ فرمود: "أنا وعلیٌّ أبوا هذهِ الأمّة"؛ من و علی پدران این امتیم.
خوب، دوباره برگردم جملهای که اول بحث گفتیم و تکمیل کنم. یک وقتی قتل، قتل ظاهری است. یک وقت قتل باطنی است. حالا یک وقت هم کسی فرزند ظاهری است. یک وقت کسی فرزند باطنی است. توی قتل ظاهری ولی دم کیست؟ آن فرزند ظاهری. توی قتل باطنی ولی دم کیست؟ فرزند باطنی. روشن است. فرزند باطنی اهلبیت. شما همهتان فرزند باطنی امام حسینید، فرزند باطنی امیرالمؤمنین، فرزند باطنی پیغمبر اکرم و حضرت زهرا. "وَ أُمّ أَحِبّائِک" در صلوات خاصه حضرت زهرا (سلاماللهعلیها). خدا رحمت کند مرحوم آیتالله فاطمینیا. خیلی به این صلوات ایشان ارادت داشت. خیلی هم قشنگ با یک حال خاصی این صلوات را آخر مجالسش میخواند. "حبیبت حبیبک و أم احبائک". صلوات بر حضرت زهرا. یک عبارتش این است: "خدایا صلوات بفرست بر حضرت زهرا که محبوب حبیب تو بود." حبیب خدا پیغمبر. "ایشان محبوب حبیب تو بود و مادر احبای تو بود." یعنی هر کسی که تو را دوست دارد مادرش حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) است. "أم احبائک". این میشود مادری معنوی.
امام هادی (علیهالسلام) یک فرزندشان امام عسکری است، یک فرزندشان سید محمد. خوب امام عسکری که اصلاً جای بحث نمیماند. جناب سید محمد هم که رفتی سامرا ایشان را زیارت کردید. یک فرزندشان هم جعفر کذاب. محمدی صلبه. اینها همه به حسب ظاهر فرزند امام ولی به حسب باطن چی؟ باطنیاش مهم است. گاهی کسی هفت نسل غریبه است، هفت پشت فاصله دارد ولی فرزند امام میشود.
شما در زیارت عاشورا چه میگویید؟ میگویید: "السلام علیک یا اباعبدالله". اباعبدالله یعنی چی؟ یعنی هر کس توی عالم بنده خدا است، "عبدالله". لزوماً یک شخص خاص نیست. حالا بحث امام حسین فرزندی به نام عبدالله داشتند یا نه؟ پسران امام حسین همه به نام علی بودند. یک وقتی هم مسخره میکردند حضرت را. به نظرم مروان بود. امام سجاد را مسخره کرد مروان بن حکم. گفت: "اسمش قطعیه، بابات اسم دیگه بلد نیست؟ هر بچهای که واسش به دنیا میآید اسمش را علی میگذارد." امام سجاد آمدند منزل به امام حسین گفتند: "این ملعون توی خیابان اینجور گفت." حضرت فرمودند که: "تا قیامت اگر خدا به من پسر بدهد اسم همهشان را علی میگذارم." از باب ارادت به امیرالمؤمنین و از باب اینکه دشمن همه کار را داشت میکرد که این نام را محو کند. آنقدر تحقیر میکردند، کسی جرأت نکند اسم بچهاش را علی بگذارد. هفتاد هزار منبر در دوران بنیامیه. هفتاد هزار منبر. سخنران وقتی سخنرانی شروع میکرد توی این هفتاد هزار منبر با لعن امیرالمؤمنین شروع میکرد. یک کاری میکردند کسی جرأت نیاورد اسم علی را بیاورد. فرمود: "تا قیامت اگر بهم بچه بدهند اسمش را علی میگذارم." ظاهراً تمام پسران امام حسین اسمشان علی بوده.
حالا البته گفتند این عبدالله رضی که حالا حضرت علیاصغر باشند یا فرزند دیگری باشند، بحث است. بعضی قائلاند که دو تا شیرخواره از امام حسین (علیهالسلام) کشته شده. یکی فرزند خودش بوده، پسر خودش بوده. یکی هم نوه امام حسین بوده. آنی که پسر خودش بوده شش ماهه. مرحوم آقای ری شهری نظرشان این است در دانشنامه امام حسین. یک شیرخواره فرزند خود امام حسین است که حالا این به نام عبدالله رضی که این شش ماهه بوده. یک شیرخواره هم فرزند فاطمه دختر امام حسین بوده. این بچه همان روز عاشورا به دنیا آمد. آوردند دادند امام حسین کام این بچه را باز کند و اذان و اقامه بگوید. شهید کردند بچه را. نقلهای تاریخی به این دوتا دلالت دارد.
خلاصه امام حسین به حسب ظاهر شاید فرزندی به نام عبدالله نداشتند. اگر هم داشتند بچه آخرشان بوده. پس چرا ما به ایشان "یا اباعبدالله" میگوییم؟ این لزوماً آن عبدالله ظاهری نیست، این عبدالله باطنی است. هر کسی توی این عالم بنده خدا است، بندگی را کرده، امشب بچه امام حسین. خوب، بچه امام حسین شد، خاصیتش چی میشود؟ این میشود ولی دم امام حسین. امشب منتقم امام حسین. واسه همین "منتقم" درست است که بگوید: "هم درست است، بگوید من خون بابام را میخواهم انتقام بگیرم، هم درست است بگوید خودم را میخواهم انتقام بگیرم خون ما." بله، جفتش درست است. "دیگر انتقام خودم را میخواهم بگیرم. انتقام آن خونی که حق من است. انتقام آن خونی که ولی دمش هستم."
توی زیارت عاشورا هر دوتا را میگوییم: "هم طلب ثَارِکَ و هم طلب ثاری"؛ هم میخواهم انتقام خون تو را بگیرم یا اباعبدالله، هم میخواهم انتقام خون خودم را بگیرم. چرا؟ چون من بچه معنوی شما هستم، من بنده خدا هستم. انشاءالله همین که به امام حسین علاقه داریم و همین که اهل زیارتیم و همین که اهل اشکیم و همین که دلمان توی این مصیبت میسوزد، معلوم میشود که بنده شیطان نیستیم. صد در صد لااقل بنده شیطان نیستیم. همین قدم یک چند درصدی هم آدم بنده خدا باشد، همان قدر بچه امام حسین است. همان قدری اباعبداللهی که میگویند به این هم صادق است. همان قدر سهم پیدا میکند، حق پیدا میکند.
ولی هر چقدر هم این فرزند باطنی سهم پیدا کند و حق پیدا کند، به یک نفر حقش نمیرسد و سهمش نمیرسد. آن یک نفر کیست؟ آن یک نفر کسی است که هم ولی دم ظاهری امام حسین است، هم ولی دم باطنی امام حسین. آن کیست؟ امام زمان. به همین خاطر هر دو باری که حرف از انتقام میشود در زیارت عاشورا، حرف از امام زمان میشود. هیچ ولی دم ظاهری از امام زمان به او نزدیکتر نیست. هیچ ولی دم باطنی از امام زمان به او نزدیکتر نیست. برای همین منتقم واقعی او، امام زمان است. ما هم اگر میخواهیم انتقام بگیریم، کنار امام زمان است، در تبعیت از امام زمان است. اصلاً شأن امام زمان است، مال ماها نیست، حق امام زمان است.
و یکی از دلایل و فلسفههای ظهور امام زمان، انتقام از خون امام حسین (علیهالسلام) است که فردا شب انشاءالله روایتش را برایتان میخوانم که اصلاً امام زمان به این عنوان معرفی شده است. اصلاً این قیام کننده که به او نسبت دادند برای همین است. او قیامش برای انتقام است. او منتقم است. شعارش هم وقتی که ظهور میکند: "یَا لَثَارَاتِ الْحُسَیْنِ"؛ اولین شعاری که امام زمان باهاش اصحاب جمع میکند و حرکت میکند این است. شعار خونخواهی است. کنار کعبه هم خود را معرفی میکند، به این عنوان معرفی میکند. عنوانی که من فرزند امام حسینم و برای انتقام او ظهور کردهام. این خیلی حرف دارد. فلسفه ظهور او اول این است. چرا؟ چون ظلم بزرگی که در عالم شد با ریختن خون امام حسین، ریشه همه ظلمها اینجاست. مبدأ همه ظلمها اینجاست. از اینجا پا به همه ظلمها باز شد. درِ همه ظلمها باز شد. هر حقخوری و هر حقکشی که در عالم شد از امامت و از سر جای خودش برداشتن که اولش سقیفه بود، حذف امیرالمؤمنین بود. شهادت حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) بود. چه جنایت بود، ظالمانه بود ولی نقطه اوجش کربلا بود. نقطه اوج مصیبت، نقطه اوج ظلم، نقطه اوج بیرحمی. هر آنچه که توانستند توی این ظلم انجام دادند نسبت به امام حسین. هر چه ظلم امروز توی عالم است از آنجاست. اگر کربلا نبود، اگر قتلگاه نبود، امروز ترامپ و نتانیاهو، سگ کی بودند؟ ترامپ و نتانیاهوی توی عالم نبود، اسرائیلی توی عالم نبود، کاخ سفیدی توی عالم نبود، این دشمن خونآشام توی عالم نبود. ریشه همه خونآشامها کربلاست. خونآشامی از امامت. این مبدأش.
واسه همین عدالت اگر میخواهد به عالم حاکم بشود باید آن انتقام، آن اتفاق گرفته بشود. انتقام آن که گرفته میشود، انتقام همه خونها گرفته میشود، انتقام همه ظلمها گرفته میشود. امام زمان میآیند انتقام امام حسین را بگیرند که با انتقام او همه مظلومها را، انتقامشان را گرفتند. همه ظلمها را توی عالم دفع کردند. این میشود امام مهدی. "یظهر ناطقا بالحق منکم". هم ظهور میکند، هم با حق قیام میکند. اعلام میکند آدمها را در مسیر انتقام از خودشان. ظلمی که به خودشان شده با کشتن امام حسین. همه ظلمهایی که به ما شده از آنجا شده. خون ما ریخته شده، حق ما گرفته شده. ما حقمان این زندگی نبود. ما حقمان این گرانیها نبود. ما حقمان این بدبختیها نبود. این ترورها نبود. این جنایتها نبود.
شما چهار ماه است از خواب و خوراک و زندگی و تفریح و مسافرت افتادید. شبها توی خیابانید. البته ثوابی که بردید شاید در تاریخ بینظیر بوده. خدا ثواب بزرگی به شما داد. ولی چرا توی خیابانید؟ به خاطر یک مشت جنایتکار وحشی که اگر شما نباشید، این خیابان خالی بشود میآیند کف خیابان اتوبوس آتش میزنند. هجدهم دی، نوزدهم دی چیکار کردند توی تهران؟ چند تا اتوبوس؟ سیزده، چهارده تا اتوبوس همینجوری پشت هم آتش زده بودند. میگفتند یک تیکه جزغاله از یکی از این اتوبوسهای شرکت واحد پیدا کرده بودند. خوب، دم غروب این اتفاق افتاده و شب اولش مردم فکر نمیکردند این اتفاق بیفتد. یک جزغالهای پیدا کرده بودند. هر چی حساب کتاب کرده بودند دیده بودند این معلوم نیست چیست. برده بودند و با دیانای و این حرفها فهمیده بودند که این انسان است. بعداً با دوربین و اینها فهمیده بودند که یک پیرمردی بوده توی این اتوبوس. این اتوبوس را که متوقف میکنند، شیشههایش را که پایین میآورند، مردم همه فرار میکنند. این پیرمرد از شدت ترس سکته میکند. اتوبوس را که آتش میزنند این مثل لاستیکی که جمع شده باشد، این پیرمرد مچاله شده بود، جزغاله شده بود توی این اتوبوس. اینها از جنس قاتلان امام حسیناند. این پهلویها. دیدید دیروز برگشت گفت این -سس خرسی کثیف و ملعون- گفته: "این به درخواست من بود." این حملاتی که به اینها. شما موجود به این کثیفی توی این عالم سراغ دارید؟ به دشمن متوسل بشوی که هموطنت را تیکه تیکه کند. کتاب قدرت برسی. خیلی عجیب است. خاندان پهلوی یکی از کثیفترین خاندانهای ظلم و طاغوت در تاریخ. واقعاً بینظیرند از جهت ظلم، کین.
وقت شما را تلف کرده توی خیابانها. کی چهار ماه شما را از کار و زندگی انداخته؟ شما شبها باید استراحت کنید صبح برین سر کار. البته با عشق میآید، عرض کردم ثوابش را هم میبرید ولی اینها همه گردن این ظالمین است. اینها ادامه کیان؟ اینها ادامه آنها هستند. آنها اگر باب ظلم را باز نکرده بودند، امروز این اتفاقات هم نبود. اینجور جنایت توی عالم نبود. همهاش مبدأش کربلاست. انتقام همه مظلومها. این جوانهای پاکی که توی این خیابانها آتش زدند. این زیر پل فجر. بنده رفتم سخنرانی کردم همینجور پنج تا یادمان کنار هم بود. دونه دونه این بسیجیها را کنار همدیگر مثله کرده بودند. گردنشان را، بدنشان را با چاقو تیکه تیکه کرده بودند. بعضیهایشان را با گالون بنزین ریخته بودند سوزانده بودند. بعضیهایشان را زنده زنده سوزانده بودند. حالا اینجا، شهرهای دیگر، جاهای دیگر. موجودات عجیب، این جنایت عجیب همان را که دارید میبینید توی اسرائیل، توی غزه، توی لبنان، توی همین کشور خودمان، دیدید توی لامرد، توی مینا، بیمارستان نوزادان را وقتی که حمله بکند، بزند. اینها همهاش ادامه کربلاست. کسی میخواهد انتقام اینها را بگیرد، کسی میخواهد ریشه ظلم را توی عالم قطع بکند باید انتقام خون امام حسین (علیهالسلام) را بگیرد.
عرضم را تمام کنم. آن کسی که انتقام میگیرد امام زمان است. ما هم به میزان نزدیک بودنمان، به میزان احساس تعلقمان، به میزان سنخیتمان، هر چقدر فرزند این امام شدیم حق پیدا میکنیم برای انتقام، برای قصاص. و هر چقدر این نسبت نزدیکتر بشود، این داغ شدیدتر میشود. علامت اینکه کسی بخواهد بفهمد چقدر به امام حسین نزدیک شده، چقدر فرزند معنوی او شده، این سوز و گدازی است که توی قلبش شکل میگیرد. قلب امام زمان چه سوز و گدازی دارد.
خدا رحمت کند مرحوم علامه امینی. شب عاشورا، روز عاشورا، ایشان میفرمود: "صدقه زیاد بدهید. قلب امام زمان در فشار است." بله، خدای متعال به عنایت و فضلش این امام بزرگ را در قید حیات نگه داشته ولی معنایش این نیستش که رنج سنگینی به وجود نازنین او وارد نشود. هر عاشورا، تعبیر شاید تعبیر جالبی نباشد، ولی تعبیر تعبیر رسای غلط نیست اگر بگوییم هر عاشورا امام زمان جان میدهد و زنده میشود در مصیبت جدش سیدالشهدا. همان طور که امام سجاد یک شب اینجا روضهاش را خواندم برایت. کنار گودال قتلگاه. خود حضرت فرمود در آن حدیث ی بن زائده. فرمود: "در کنار قتلگاه من این صحنه را که دیدم عمهام زینب به من گفت: مالی اراک تجودک بنفسک. عزیز برادرم چی شده احساس میکنم داری جان میدهی از دیدن این صحنه؟" امام این است. امام سجاد هم فرزند ظاهری هم فرزند باطنی است. نسبتش چیست؟ چهل سال گریه کرد در مصیبت پدرش.
امام زمان هم همینطور. فرمود: "من تمام این عمرم را تا آن وقتی که از غصه تو دق کنم. "عَلَیکَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً وَلَأَنْدُبَنَّ عَلَیْکَ صَباحَاً وَ مَساءً"؛ من هر صبح و هر غروب برایت گریه میکنم. به جای اشک، خون گریه میکنم." هر کی حالش این شکلی بود میشود فرزند معنوی امام. هر چقدر سوز و گداز و آتش توی وجودش شعلهورتر بود، به همان میزان نزدیک شده به امام حسین (علیهالسلام).
روضه امشب بنده این باشد، یکی از آن لحظههای خیلی سختی که گذشت و این لحظه بسیار جانگداز، جانسوز، غروب عاشورا بود. وقتی که سر مبارک امام حسین (علیهالسلام) را از پیکرش جدا کردند. اینها دنبال این بودند این سر را بیاورند تحویل عبیدالله بدهند، هم وزن این سر جایزه بگیرند، هم وزن این سر طلا بگیرند. لذا رقابتی شد بین اینها برای تصاحب این سر مبارک. آنی که توانست به چنگ بیاورد این سر مبارک را، خولی ملعون بود. گذاشت در یک پارچه این سر را. سراسیمه و شتابان عصر عاشورا حرکت کرد به سمت کوفه تا تاریک نشده و در دارالعماره بسته نشده سر را برای عبیدالله بیاورد، جایزه بگیرد. تا رسید هوا تاریک شده بود، غروب شده بود. در دارالعماره بسته بود. این سر هم قیمتی باارزش! جان به فدای مظلومیت امام حسین (علیهالسلام). این با خودش گفت، من چیکار کنم؟ باید یک جای امنی سر را نگه دارم فردا بیاورم تحویل بدهم. کسی هم نباید باخبر بشود. اگر بفهمند از چنگم درمیآورند.
بهترین کار این است با خودم ببرم خانه. توی منزل پنهان کنم. صبح که شد "علیَّ الطلوع" سر را با خودم برمیدارم میآرم دارالعماره جایزهاش را میگیرم. حالا این روضه مفصل است. من همین یک خطش را بگویم، اشک بریزید. شب بود، تاریک بود. آمد توی خانه. با خودش به فکر فرو رفت: "من این سر را کجا پنهان کنم؟ از یک طرف این زن و بچه یهو بیدار نشوند این را ببینند، بترسند. خطر هم دارد، ممکن است کسی بیاید بدزدد." گفت: "یک جای امنی که در امان باشد خاطرم جمع باشد." دنبال این بود جا بگردد پیدا کند. دو تا نقل در تاریخ است. من عذر میخواهم دیگه این عبارت را از مقتل برایتان میگویم. یکیش همین چیزی است که شنیدید و معروف است. تنور خانه. احساس کرد امنترین جاست. در تنور را باز کرد. این سر مبارک را توی تنور خانه گذاشت. یک نقل این است.
یک نقل دیگر هم هست مرحوم سید در "لهوف" نقل میکند. آن یک کمی تفاوت دارد. به حسب ظاهر بهتر است ولی بیشتر جگر آدم را ریش میکند. این عبارت یک کلمهای دارد. کلمه "اجانه" با همزه. به این تشت رختشویی، تشت رختشویی میگویند. آمد توی آشپزخانه منزل. جای امن میخواست پیدا کند. جان به فدای مظلومیتت یا اباعبدالله! جان به فدای غربتت یا اباعبدالله! میگوید دید بهترین جایی که میتواند این سر مبارک را بگذارد اینجاست. سر مبارک را گذاشت روی زمین آشپزخانه. این تشت رختشویی را به پشت برگرداند روی سر. سر را پنهان کرد که اول صبح صدای گریه خانمها بلند شد. بگذارید پس برای شما بگویم ناله بزنین. نصف شب زن خولی از خواب پرید. گفت: "تو چیکار کردی؟" حالا بحثش مفصل است. گفتگو شد. توضیح داد: "من منفعت کردم، من یک سر باارزش آوردم." گفت: "تو از کجا فهمیدی؟" گفت: "من خواب بودم، از صدای گریه یک خانمی، صدای گریه مادری میآید برای غربت بچهاش. اینجا گریه میکند."
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه یازدهم: داغِ زنده و انتقامِ شعله ور
امام منصور
جلسه سیزدهم: دو رکن کربلا؛ شهادت و انتقام
امام منصور
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات امام منصور
جلسه یازدهم: داغِ زنده و انتقامِ شعله ور
امام منصور
جلسه سیزدهم: دو رکن کربلا؛ شهادت و انتقام
امام منصور
جلسه شانزدهم: وفای به اهل خیانت، خیانت است
امام منصور
در حال بارگذاری نظرات...