خطای محاسباتی

جلسه هجدهم

00:28:31
122

معرفی
جنگ ‌شناختی با ایجاد حس ناتوانی و ترس، مؤثرترین اهرم است برای نابودی دشمن.[1:10]

مهمترین عنصر پیروزی، حضور و قدرت شناخت مردم است، نه عِده و عُده‌ی آنها![9:10]

جنگ امروز، آغاز جنگ با یهود داخلی‌ و تفکری‌ست که امام حسین(ع) را مقصر می‌داند![11:00]

«إنی لا أری الموت إلاّ سعادةً»؛ نقطه‌ی تمایز دستگاه محاسباتی امام حسین(ع) است از یهودیان امت![13:20]

آبرومندی و‌بی‌آبرویی، ملاک برد ‌و باخت در جنگ شناختی‌ست.[16:10]

حرکت امام حسین از مدینه تا کربلا؛ پروژه‌ی حساب‌شده‌ای بود‌ برای بی آبرو‌کردن‌ بنی‌امیه![17:50]

رویای صادقه‌ی سید ابراهیم دمشقی و داستان مکر خدا برای نشان دادن حقیقت حضرت رقیه به تاریخ![21:50]

اکتفای نظام محاسباتیِ فاسد به ظواهر، عامل سقوط شکوهش و جلالش می‌شود![24:00]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

یکی از اصطلاحاتی که زیاد شنیدیم، به‌ویژه در این سال‌های اخیر، «جنگ شناختی» است. جنگ شناختی بخشی از این جنگی است که حالا از آن تعبیر می‌شود به «جنگ ترکیبی»، «جنگ هیبرید»؛ در میانه یک «جنگ وجودی». سه تا کلمه: جنگ وجودی، جنگ ترکیبی، جنگ شناختی. یعنی چه؟

جنگ وجودی، جنگی است که هر دو طرف این جنگ احساس می‌کنند با بودن طرف مقابل، این‌ها دیگر نمی‌توانند به حیاتشان ادامه دهند. اگر این‌ها می‌خواهند زنده بمانند و برقرار باشند، طرف مقابل باید محو شود. حالا این محو شدن ابعادی دارد. برای همین، اقدام می‌کند به نابودی طرف. نابودی طرف در حوزه‌های مختلفی است. یک بخش میدان جنگ نظامی، یک بخش فرهنگ، یک بخش سیاست، یک بخش -که البته مرتبط با فرهنگ است- سبک زندگی، تا حتی سلامت و بهداشت و حتی تغییرات ژنتیکی. همۀ این‌ها در این جنگ معنا پیدا می‌کند. حتی محیط زیست و آب‌وهوا و ابر و باران و آب، همۀ این‌ها بخشی از این جنگ ترکیبی می‌شود که البته پیشرانش یک جنگ وجودی است.

ولی آن‌کسی که نوک این پیکان است، آن‌کسی که پیشران این حرکت است، جنگ شناختی است؛ یعنی آن مؤثرترین اهرمی که می‌تواند دشمن را از پا در بیاورد و مهم‌ترین نقطه‌قوت و سلاحی که در دست من است، آن چیزی است که در فکرهاست، آن چیزی است که در نگاه و شناخت افراد است. اگر من توانستم در این، اختلال ایجاد بکنم، اصلاً لازم نیست دیگر خیلی از کارهای نظامی و سیاسی و فرهنگی و خیلی از این حرکت‌هایی که بیشترشان بودجه‌بر، هزینه‌بر، تلفات دارد، آسیب دارد و از همه مهم‌تر و بدتر اینکه آبروریزی دارد. کشتن، آبروریزی دارد. زدن تأسیسات آب و برق و معیشت، بی‌آبرویی دارد.

من نمی‌خواهم خودم را بی‌آبرو کنم. من می‌خواهم عمو ترامپ این‌ها باشم. من می‌خواهم منجی این‌ها بشوم. من می‌خواهم به این‌ها کمک کنم و بگویم: «پل بایدو رو که می‌زنم، بعد مجبورم بیایم بگویم این مهم‌ترین پل خاورمیانه بود.» همۀ مردم ملتفت می‌شوند به اینکه: «پس این‌ها عرضه داشتند چیزی هم بسازند و هم اینکه این به درد مردم می‌خورده، آسیب به مردم زدند.» یک تعدادی هم زیر پل کشته شدند. هزینه‌اش زیاد است؛ فایده‌ای هم برایش ندارد. فایده‌ای هم اگر داشته باشد، اقدام نظامی فایده ندارد در میدان جنگ شناختی.

چرا مدرسه میناب را می‌زند؟ خب، برای بعضی‌ها سؤال است: «فایده‌اش چیست؟» فایده نظامی ندارد؟ بله. البته حالا حرف‌هایی بین خودشان بوده، این‌ها مثلاً اطلاعاتشان به‌روز نبوده و اینجا قبلاً مرکز سپاه بوده و این مدرسه هم مال آنجا بوده و در همان نقطه بود و بعداً جابه‌جا شده و این‌ها که خب محتمل است. ولی بعید است این‌قدر این‌ها واقعاً در این قضیه گاف داده باشند و مثلاً اطلاعاتشان به‌روز نبوده.

آن چیزی که در تحلیل آدم می‌آید که برای زدن مدرسه میناب می‌تواند در تحلیل محاسبه شود، این است: می‌خواهد بترساند. می‌خواهد بگوید: «آقا، هیچ‌کدامتان، هیچ‌جا، به هیچ شکلی از تیررس من دور نیستید.» و می‌خواهد اتفاقاً موج ترس در مردم، مخصوصاً وقتی که در مدرسه باشد، مدرسه بی‌پناه باشد، بچه‌های من بی‌پناه، بچه‌های مردم، بچه‌های کشور، این اثر می‌گذارد در آن نظام محاسباتی پدر و مادرها. می‌گوید: «بچه را که نمی‌شود مدرسه نفرستم. بچه را هم مدرسه بفرستم، امنیت ندارد. چه کار کنیم که امنیت تأمین شود؟ دست بردارید از این حرف‌ها و شعارهایی که زدید و دادید، بدبختی که برای ما درست کردید.»

همین‌هایی که امروز خیلی صحبت ما در آغاز یک اتفاق مهم است، یعنی بخش مهمی از جنگ آغاز شد. یک بخش مهمی از جنگ پایان پیدا کرد؛ بخش نظامی‌اش بود و این تشییع پیکر که خب اتفاق بسیار مهم و تاریخی بود، ثمراتی و تحولاتی ایجاد کرد. الان دشمن در مقام انتقام است. هم جنگ است و هم این تشییع انتقام، قبل از اینکه بنده عرض کنم... این اتفاقات باعث می‌شود که این‌ها حساس‌تر بشوند، محکم‌تر بیایند، بیشتر خطر و ترس. الان در این مرحله بحث بکنیم چه اتفاقاتی می‌خواهد رقم بخورد. یک بخشش را امشب عرض می‌کنم، بخشش را هم شب‌های دیگر.

این می‌شود جنگ شناختی؛ یعنی دست‌کاری کردن در نظام محاسباتی دشمن. یک کاری بکنی که او بترسد، احساس بکند نمی‌صرفد، احساس بکند فایده ندارد، احساس بکند نمی‌تواند. این احساس بکند، مهم است. ولی وقتی می‌زند و رهبر را می‌زند و تشییع ۴۰ میلیونی می‌شود، اتفاقاً احساس می‌کند می‌تواند. این خیلی خطرش بیشتر است. بمب اتم نیاز نداریم. ما مردم داریم. آن‌هایی بمب اتم به دردشان می‌خورد که مردم ندارند که آن هم زدنش فایده‌ای برایشان ندارد.

نکته دارد. بعضی‌ها این‌ها را به آن التفات پیدا نمی‌کنند. چند بار بنده در این محرم عرض کردم. بابا، پاکستان کشور هسته‌ای و دارای بمب اتمی است. طالبان تهدیدش می‌کند و به آن حمله می‌کند. پاکستان اتمی را طالبان به آن حمله می‌کند. چرا؟ برای اینکه بمب اتم بازدارندگی ندارد، فی نفسه، به خودی خود. که همین الان هم دوباره یک حرف‌هایی به‌صورت جدی مطرح است.

من در مقام تحلیل سیاسی و نظامی بمب اتم نیستم، نه حتی در مقام تحلیل فقهی بمب اتم. من از رویکرد جنگ شناختی دارم می‌گویم. آن عنصر مهمی که بازدارندگی ایجاد می‌کند، این حضور مردم و این فهم مردم است. آن دستگاه محاسباتی مقتدر و فهمیده‌ای است که بازی نمی‌خورد، رکب نمی‌خورد، اشتباه نمی‌کند و هر کاری که دشمن می‌کند، اتفاقاً این حساس‌تر و کنجکاوتر و دقیق‌تر می‌شود. نقطه قدرت و عنصر پیروزی این است. این از عنصر حتی نظامی مهم‌تر است. این از عده و عده مهم‌تر است. از تعداد سرباز مهم‌تر است. از میزان تسلیحات مهم‌تر است. این است که تعیین‌کننده است.

یک جلسه چند روز پیش با بعضی از این نخبه‌های رسانه‌ای و این‌ها داشتم. جلسه یک ساعت‌ونیمه بود. جلسه خوبی بود. آخرش بهتر شد، چون دیگر حرف‌هایشان را راحت این دوستان بعضی‌ها می‌زدند و این‌ها در همین فضای جنگ و این‌ها که مثلاً برای چی باید جنگید و فلان و این حرف‌ها. که حالا گفت‌وگوی خوبی شد. حالا فکر می‌کنم دوستان منتشرش کرده‌اند یا می‌خواهند منتشر بکنند.

یک مطلبی آنجا عرض کردم، البته این خودش لااقل یک دهه بحث می‌خواهد. امام حسینی می‌دانیم دیگر، همه اظهار ارادت داریم. واقعیتش هم همین است. ملت ما واقعاً به تعبیر شهید سلیمانی، «ملت امام حسین» است. شما به چی امام حسین افتخار می‌کنید؟ واقعه کربلا چیه افتخارآمیز دارد؟ چیش برای شما قابل ستایش است و در محاسبه شما پیروزی تلقی می‌شود؟ کجایش پیروزی است؟ اینکه بروی با خانواده‌ات محاصره بشوی، سه روز آب را به رویت ببندند، همه تشنه‌کام بشوید، زن و بچه‌ات هم اسیر بشوند، بچه‌ات را خودت سر دست بگیری، از دشمنی که به هیچ تعهدی وفادار نیست آب بخواهی و با تیر سه‌شعبه بزند. الان کجای این افتخار است؟ بابت چیش داری افتخار می‌کنی؟ امام حسین مقصر است. این‌جوری اگر بخوانی، اگر به این دست بعضی از این تحلیل‌گرهای سیاسی ما بدهی، رویشان نمی‌شود، وگرنه حرفشان همین است.

همان‌جور که می‌گویند مقصر آن‌هایی‌اند که همین امروز من می‌خواندم در بعضی از این تحلیل‌های جریان بدنامی در داخل کشور که غرب‌گراست. گفت: «آن‌هایی که حرف مقاومت را پیش کشیدند، این‌ها مقصر جنگند.» این‌ها با آن کسانی که عمو نتانیاهو کمک خواستند، برای من هیچ فرقی نمی‌کند. تویییتش را دارم اینجا الان. این اوج نفهمی است. این اصلاً خلاف مسلمانی است. می‌گویم آیه‌اش را برایتان می‌خوانم. این فکر، فکر یهودی است. این آدم یهودی است.

یهودی. پیغمبر فرمود: «حسین ابن علی را یهودیان و امت کشتند.» «یهود هذه الامه.» و این جنگی که امروز ما شروع کردیم، دیگر با یهود خارجی نیست. با یهودی‌های داخلمان جنگمان شروع شد. این دوره جدید جنگ است که در مورد یهودیان داخلی یکم می‌خواهم نکاتی را عرض بکنم.

یهودیان داخلی، امام حسین را مقصر می‌دانند. به‌نشانۀ تأیید: بله، وهابی‌ها هم همین‌طور. این آیه را که می‌خوانم، آیه قرآن می‌گوید: «با دست خودتان خودتان را به هلاکت نیندازید.» یک تعدادی از این وهابی‌ها و مفسرینشان، علمایشان و این‌ها –که اگر بشود به این‌ها علما گفت: «کمثل الحمار یحمل اسفار»– می‌گویند که این آیه در مورد حسین بن علی است. خب، برای چی سری که درد نمی‌کند دستمال می‌بندی؟ برای چی دعوا راه می‌اندازی؟ برای چی زن و بچه را به کشتن می‌دهی؟ در نگاه این‌ها امام حسین مقصر است. واقعیت شما الان چه شکلی می‌خواهید تحلیل بکنید که امام حسین را مقصر ندانید؟ این را به من بگویید. این حاکی از آن نظام محاسباتی شماست.

به بنده توضیح می‌دهند نظام محاسباتی چه نظام محاسباتی‌ای است. با نظام محاسباتی یهودی که ظاهرگرایی است، نمی‌شود. نظام محاسباتی یهودی چیست؟ این است که همش به همین مسائل... «اذهب انت و ربک فقاتلا انا هاهنا قاعدون»، «یدالله مغلوله»، «یدالله مقید است»، داشته باشی. در موردش صحبت می‌کنم. بخش مهمی از این نظام محاسباتی اینجاست. به این دوستان در آن جلسه گفتم: «شما الان امام حسین را چه جور پیروز می‌دانید؟» اصلاً این جمله برایتان خنده‌دار نیست؟ رویتان می‌شود بگویید؟ خنده‌تان نمی‌گیرد وقتی این را می‌گویید: «خون بر شمشیر پیروز است»؟

که شما با همین انقلاب... شعار نمی‌دادند؟ می‌زدند در خیابان‌ها. بنده نبودم. مستندها و این‌ها، دیوارها را می‌زدند چی؟ «خون بر شمشیر پیروز است. پیروز می‌شود.» این چه محاسبه‌ای است؟ این شعار و توهم نیست. این حرف مفت نیست. این مردم را به کشتن دادن نیست. شما بگویید: «خون بر شمشیر پیروز است.» یعنی همین‌ها وقتی تحلیل می‌کنند حماس و غزه را مقصر می‌دانند. «طوفان الاقصی» را خودکشی می‌دانند. ورود حزب الله بعد حماس را عین حماقت می‌دانند. حمایت ما از این دو تا را عین خریت می‌دانند. در دستگاه محاسباتیشان هم راست می‌گویند، چون از نگاه یک خر وقتی به عالم نگاه می‌کنی، همین است.

از دریچه چشم این وقتی نگاه می‌کنی، علفش را می‌خواهد. کله من درازگوش را ببرند، پیروزی می‌خواهم چه کار که بگوید «خون بر شمشیر پیروز است»؟ پیروزی، پیروزی است وقتی که علف من، کاه من، جو من، یونجه من بیشتر بشود. به این می‌گویند پیروزی. من کشته بشوم که یونجه گیر یکی دیگر بیاید؟ راست می‌گوید بدبخت. این از این زندگی چیزی جز چریدن نمی‌خواهد. این به حقیقت چه کار دارد؟ بدبخت! «إِنِّی لَا أَرَى الْمَوْتَ إِلَّا سَعَادَةً وَ لَا الْحَيَاةَ مَعَ الظَّالِمِينَ إِلَّا بَرَماً.» این منطقه امام حسین است. این نگاه امام حسین است. این دستگاه محاسباتی امام حسین است.

رحمت خدا بر شهید لاریجانی. جزء آخرین توییت‌هایی که زد بعد از اینکه ایشان را تهدید کردند، همین کلام امام حسین علیه‌السلام: «إِنِّی لَا أَرَى الْمَوْتَ إِلَّا سَعَادَةً وَ لَا الْحَيَاةَ مَعَ الظَّالِمِينَ إِلَّا بَرَماً.» خیلی درش و این نقطه تمایز امام حسین از یهودیان اینجاست که تفاوت دارد. بعدش هم خون چه جور بر شمشیر پیروز می‌شود؟ اصلاً برد و باخت در این جنگ شناختی به چیست که همۀ آن جنگ تمدنی و جنگ وجودی و جنگ ترکیبی، قوامش و رکن‌اش در همین جنگ شناختی است؟

یک بار کسی پرسید: «آقا، چیست؟ چه بلایی سرش بیاید شما می‌گویید ما باختیم؟ باخت حالی‌تان نمی‌شود؟ گردن نمی‌گیرید؟ تکه‌تکه‌تان هم می‌کنم، باز بلند می‌شوید می‌گویید: "من که هیچیم نشد." چه کارتان کنند بعدش می‌گویید ما باختیم؟ یک بار این را بگویید.» سؤال خوبی است. شما خودتان به خودتان بگویید. «آقا، رهبرتان را می‌کشند، ما که نباختیم. قتل‌عام می‌کنند، می‌زنند، تأسیسات می‌زنند، تورم ۳۰۰ درصد، غذایی پیدا نمی‌کنی.» چه کارتان باید بکنم احساس کنی یک بار باختی؟ سؤال خوبی است. البته جنگ نظامی برد و باختش یک معنای دیگری دارد. ولی همۀ این‌ها بر محور جنگ شناختی است.

در جنگ شناختی، برد و باخت روی آبرومندی و بی‌آبرویی تعریف می‌شود. باخت ما آن روزی است که در دنیا شیعه هیچ آبرویی پیش هیچ‌کسی نداشته باشد. خب، شما بگویید: «زدن، کشتن، تحریم کردن، فرمانده‌ها را کشتن، بچه‌ها را کشتن.» بعد هر کدام از این اتفاق‌ها آبرومندی ما در عالم بیشتر شد یا کمتر شد؟ شما آبرومندی ترامپ و نتانیاهو در عالم بیشتر شد یا کمتر شد؟ شما بگویید کی برد؟ کی باخت؟ این‌ها شعار نیست‌ها! اثر احساسات و هیجانات نیست‌ها! این‌ها مفاد درسی است. هر کدام از این‌ها می‌شود ۲۰ ساعت، ۳۰ ساعت بنشینیم با همدیگر درس جنگ شناختی بگذاریم. بنشینیم ۳۰ ساعت صحبت بکنیم با همدیگر.

جنگ شناختی یعنی «خون بر شمشیر پیروز است». چرا امام حسین دائم دارد مدیریت می‌کند یک گوشه کناری پیدایش نکنند، مخفیانه ترورش کنند؟ دارد مدیریت می‌کند جنگ شناختی را. بله، من در جنگ نظامی سلاحم نمی‌چربد به دشمن، ولی در جنگ شناختی که می‌چربد. آن‌کسی که خنثی می‌کند ابزار جنگ نظامی و حتی رسانه او را، این پیروزی است. معکوس می‌شود برایش. همش برعکس می‌شود. چیزی که من دارم و او ندارد. بماند که در تقدیرات من هم تغییر پیدا نمی‌کند. این باور ماست. سر وقتمان، سر اجلمان می‌میریم. شهادت مرگ ما را بالا و پایین نمی‌کند. حالا یا به اجل حتمی‌مان می‌میریم یا به اجل معلقمان، ولی به‌هرحال به اجلمان می‌میریم. به غیر وقتش نمی‌میریم. شهادت چه جور جابه‌جا... همان مرگ من، با این تفاوت که آبرومند می‌کند من را و آبرو می‌برد از دشمنم.

از اول در مدینه می‌خواستند یک گوشه‌ای گیر بیاورند امام حسین را بکشند. حضرت از مدینه شبانه خارج می‌شود، می‌رود مکه. در مدینه از همان اول دستور داد به مروان، گفت: «همین الان می‌روی رسول یزید. همین الان طرح مسئله می‌کنی با حسین ابن علی. همان‌جا اگر گفت نه، گردنش را می‌زنی، سرش را می‌بری.» همان لحظه، همان شبی که خبر مرگ معاویه و اولین اقدام یزید این بود. در ماه رجب بود. اولین اقدام یزید هم این بود که برعکس آنی که معاویه بهش گفته بود که: «آقا، به این چند نفر کار نداشته باشی می‌خواهی حکومت داشته باشی، به این سه چهار نفر کار نداشته باشی.» یکی‌اش یارو بود در مختار می‌آوردنش پایین عبدالله بن زبیر. یکی‌اش آن احوالات امام بعد از خوردن سحری و افطاری، شبیه همان می‌شود. عبدالله بن عمر بود. یکی دیگر بود. امام حسین به‌طور خاص گفته بود: «با این حسین بن علی کار نداشته باشی، وگرنه کارت بیخ پیدا می‌کند.»

آن هم احمق، اولین کاری که برداشت کرد، بیعت از امام حسین کار پیش. دستورش هم این بود: «همین الان باهاش مطرح می‌کنی، قبول نکرد سرش را می‌زنی، می‌فرستی.» امام حسین با یک تعدادی از بنی هاشم آمد، فضا را کنترل کرد و فرمود: «باید فکر کنم. فکر کنم اینی که تو گفتی که من همین الان نمی‌توانم جواب بدهم. فکر کنم یکی دو روز دیگر بررسی.» شبانه از آنجا آمد بیرون، با کاروان راه افتاد. با خانواده رفتند مکه. مکه ایام حج، رجب است دیگر. ایام عمره. مسیر هم که خب چند طول می‌کشد؟ یک ماه مثلاً طول می‌کشد تا می‌رسند. آخرهای رجب حرکت می‌کنند، شعبان می‌رسند. حالا با آن اوضاع ماه رمضان و آن فضای مکه و ایام حج و از همه جا دارند می‌آیند و از این فرصت استفاده می‌کند، گفت‌وگو می‌کند با مردم، صحبت می‌کند. خودش را در معرض قرار داده، جلوی چشم قرار داده.

اینجا که نمی‌تواند دشمن اقدام کند. یک خلوتی می‌خواهد پیدا کند. باز حضرت از مکه خارج می‌شود، می‌رود سمت کوفه. نمی‌خواهد بمانم یک گوشه‌ای، یک سمی بدهند، بگویند: «عه! به مرگ طبیعی از دنیا رفت.» و: «آقا جان، او سکته کرد و این‌ها. بالاخره یکم فشار خون هم داشت.» مدیریت می‌کند این خون درست سر جایش ریخته بشود. خیلی در این‌ها حرف است. سرمایه‌ای که من دارم باهاش می‌توانم کار کنم این است.

«کوفه این‌ها دعوت کردند.» خب بابا، شما دوبار که سابقه داری، می‌دانی روی حرفشان نمی‌مانند. یک آبروریزی از این‌ها هم می‌شود. یک اتمام حجت با این‌ها هم می‌شود. پس‌فردا باز من را متهم نمی‌کنند که تو که ازت دعوت شده بود، چرا آنجا نرفتی؟ چرا کله‌شقی کردی؟ چرا هی می‌خواستی با حکومت فقط دربیفتی؟ این همه آدم از تو تقاضا داشت. می‌رفتی آنجا. ببین چقدر قشنگ دارد مدیریت می‌کند دهان همه بسته بشود. خیلی این‌ها سخت است‌ها! این‌ها در حد اعجاز است‌ها! شما یک کاری بکنی با همه اتمام حجت کنی. با یزیدش، با مردم شامش، با مردم کوفه‌اش، با مردم مدینه‌اش، با مردم مکه‌اش، با شیعه‌اش، با غیر.

می‌آید در مسیر. همان مردم کوفه راه را می‌بندند. وای‌می‌ایستد. این‌جور علنی در این صحنه این‌جور به شهادت می‌رسد. آن احمق با خطای محاسباتی که «وَ مَكَرُوا مَكْراً وَ مَكَرَ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ». این‌ها خیال می‌کنند کید می‌زند. این‌ها کید نمی‌زنند. این‌ها همیشه کید می‌خورند. «أَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِی تَضْلِیلٍ». کافر همیشه در برنامه خدا، برنامه‌هایش، نقشه‌هایش گم است. احمق فکر می‌کند دارد رکب می‌زند. می‌خواهد قدرت‌نمایی بکند. این زن و بچه را با این رخت اسارت برداشته آورده. این ای بُرد... خب چی شد؟ تبدیل به ضد خودش. پیامبر عکس می‌خواست بگوید: «آقا، ببین قدرت را! کسی روبروی من بایستد این کار را باهاش می‌کنم. آی جماعت، بترسید!»

چه کار با پسر پیغمبر؟ بچه ۶ ماهه. بعد بچه سه ساله در خرابه. بعد این شکلی سر بریده. بعد آن قبر آن بچه در خرابه. بماند. کاخ یزید برود. این قبر هنوز مانده. خیلی عجیب است. کاخ سبز آن‌چنانی یزید، آن خرابه. بعد یک قبر در خرابه. کارهای خدا! حتی تاریخ و مورخین این‌قدر برای این مسئله اهمیت قائل نبودند. حالا من روضه این شب‌ها را در این جلسه وقتمان اجازه نمی‌دهد روضه بخوانیم. حالا این هم روضه مفصلی دارد. فقط در کنارش رد می‌شوم. مورخین حتی این قضیه را به‌طور خاص بهش نپرداخته‌اند. چرا؟

مگر یک سری کتاب‌های تاریخی داریم، البته آن‌قدر هم قدیمی نیست، مثل «الکامل بهائی» که قضیه شهادت حضرت رقیه را اشاره می‌کند. البته آنجا به عنوان بچه ۴ ساله معرفی می‌شود. عمدتاً هم اسم ایشان در منابع تاریخی به این شکل نیست. اسناد دیگری می‌شود اسم ایشان را یک دختربچه این شکلی. روز شهادتش هم دقیقاً معلوم نیست. تخمینی ۵ صفر را به عنوان روز شهادت، همین ایام اول ماه صفر. دقیقش معلوم نیست کدام شب بوده و کدام روز.

ببینید حتی این‌قدر قضیه مبهم است. در کتاب تاریخی هم نیامده، اسم نیامده، روز دقیقش نیامده. خدا این بچه را آنجا نگه داشته. بعد چندین قرن آن قضیه سید ابراهیم دمشقی می‌شود که قضیه مفصلی است که این دیگر از جهت تاریخی محرز است. تقریباً دو قرن پیش خواب می‌بیند. سید ابراهیم دمشقی عالم شیعی بود. در دمشق بود. سید، دختر اولش خواب می‌بیند. دختر دوم، دختر خواب می‌بیند. دختر خانمی هر شب در خواب این‌ها به این‌ها می‌گوید: «قبر من آب افتاده. تعمیر کنید. به پدرتان بگویید بیاید تعمیر کند.» خواب است. مگر می‌شود؟ قبر را رفت و با خواب. شک. خود شب چهارم خواب، تشر می‌زند این بانو: «چند بار من بهتان بگویم؟ پیکر من اینجا در این قبر من خراب شده. مرمت کنید.»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات خطای محاسباتی