خطای محاسباتی

جلسه سیزدهم: ظن جاهلیت؛ آفتی که حتی مؤمنان را تهدید می‌کند

00:39:09
231

در گیرودار نبردی که نه در میدان‌های مرزی، بلکه در ساحت باورها و دستگاه محاسباتی انسان‌ها جریان دارد، «جاهلیت مدرن» می‌کوشد با ابزار ترس و تقلیل حقیقت دین به پوسته‌ای بی‌جان، اراده‌ مؤمنان را به سازش وادارد. این مجموعه با واکاوی سیره ربّانیون و شاخصه‌های ذهن قرآنی، پرده از سازوکارهای پیچیده جنگ شناختی برمی‌دارد تا تفاوت میان دین‌داری کاسب‌کارانه و حقیقتِ «صبرِ مؤمنانه» را در بزنگاه‌های تاریخی عیان سازد.

معرفی
تجلیل از سجایای اخلاقی حجه‌الاسلام سید‌علی‌خمینی.[3:30]

«ظنّ‌جاهلی»؛ معادل قرآنیِ مفهوم «خطای محاسباتی».[12:45]

تبیین مراتب ده‌گانه‌ی ایمان و تفکیک آنها از منافقان و بیماردلان.[15:00]

منطق قرآن؛ شاغول میان عقلانیت و جاهلیت![23:00]

جاهلیت اُخری در عصر اتم؛ نسخه‌ی پیشرفته‌ی جاهلیت اولی در قساوت و فساد.[26:00]

مأموریت پیغمبر، تربیت موحّد و خروج امت از ظلمات جاهلیت بود.[29:30]

شاخص عقلانیت؛ بسنده نکردن به اسباب ظاهری و روزمرگی‌هاست.[33:30]

روضه؛ در مصیبت امام سجاد(ع) و چشمه‌ی اشکی که چهل سال خشک نشد...[36:00]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. ربّ اشرح لی صدری و یسّرلی امری و احلل عقدةً من لسانی یفقهوا قولی.

اولاً تشکر می‌کنم از این عزیزانی که مطلبی فرمودند: "ما با توهین و تهمت مخالفیم." این واضح است. هر کسی هر جایی به مسئولین توهینی بکند، تهمتی بزند، به هر حال اصطلاحاتی را به کار ببرد که در شأن مسئول جمهوری اسلامی نیست و رهبر عزیز هم از آن پرهیز دادند (هم رهبر شهیدمان و هم رهبر حاضر)، مخالف است. خب، این که مشخص است؛ ولی شرایط، شرایط خاصی است. حتی مثلاً سه روز پیش، چهار روز پیش، تفاوت این ایام، خصوصاً در میان تشییع رهبر شهید، اتفاقاتی افتاد که واکنش تند، سریع و قاطع را می‌طلبد؛ هم از طرف مسئولین نظامی ما و هم از طرف مسئولین سیاسی. البته به مسئولین نظامی‌مان اعتماد داریم. سوابق این‌ها معلوم است، نسبت به مسئولین سیاسی‌مان هم سوءظن نداریم؛ ولی به هر حال، برخی مواضعشان، برخی حرف‌هایشان، یک وقت‌هایی دل مردم را خالی می‌کند. خب، نمونه‌هایی هم هست که نمی‌خواهم الان اشاره بکنم. یکی‌اش آن قضیه جنگ منطقه‌ای بود که اگر نبود (رهبر شهید ما در آخرین سخنرانی‌شان تصریح کردند به جنگ منطقه‌ای)، معلوم نبود با مسئولین ما چه اوضاعی پیش می‌آمد که بعضی‌شان رسماً آمدند عذرخواهی کردند از کشورهای منطقه که خودشان پایگاه دشمن و ترور هستند. بگذارید بگوییم بینایی و بصیرت مردم نبود، معلوم نبود چه اوضاعی پیش می‌آمد. این نگرانی‌ها به هر حال هست. خدا حفظ بکند این برادر عزیزمان را.

بنده دیشب مطالب صریحی گفتم؛ ولی خودم تعجب کردم از شدت صراحت این برادر عزیز فاضل و بزرگوارمان، یادگار امام راحل عظیم‌الشان، جناب حجت‌الاسلام والمسلمین آقا سید علی آقای خمینی، که دیشب در حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها) خیلی شفاف، واضح، صریح و واقعاً اطمینان‌بخش برای مردم سخنرانی کردند. خب، چند تا بعد هم بود که این سخنرانی را برجسته‌تر می‌کرد. یکی اینکه این جلسه، مجلس ختمی بود که رهبر عزیز انقلاب برگزار کردند. این سخنران دعوت‌شده از جانب ایشان بود و از قبل تبلیغات شده بود، در واقع یک تأیید این شکلی داشت. از آن طرف، پشتوانه بیت امام بودن برای این برادر عزیزمان. ما البته سیزده سال پیش با این برادر عزیز هم‌درس بودیم، درس خارج در قم؛ ولی همان موقع هم افتخار می‌کردیم، یعنی این‌جوری نبود که خودمان را هم‌درس ایشان بدانیم. همان موقع نشانه‌های فضل و علم و تقوا و تواضع در ایشان نمایان بود. الحمدلله هرچه جلوتر آمدند، پخته‌تر و کامل‌تر شدند. امید امروز مردم و امید فردای مردم این برادر بسیار عزیز ماست. خدا ان‌شاءالله ایشان را حفظ کند برای این انقلاب. امام هم ارادت و اُنس و علاقه عجیبی به ایشان داشتند. از کودکی با بقیه نوه‌ها متفاوت بود. از شدت تعلق ایشان نزدیک آخر عمر شریفشان امام به حاج احمد آقا گفته بودند: "علی را از من دور کن!" تعجب کرده بودند عروس امام این‌ها که چرا امام؟ مثلاً امامی که این‌قدر علاقه داشت و زیاد بازی می‌کرد، اُنس خیلی خاصی با حضرت علی آقا داشت. تعابیر خاصی هم در آن کتاب صحیفه سجادیه که به ایشان هدیه داده‌اند، هست. که حالا در اینترنت بزنید، هست. حاج احمد آقا می‌فرمودند: "من بعداً فهمیدم استاد امام، مرحوم آیت‌الله شاه‌آبادی، فرموده بودند: لحظات آخر آدم از دنیا می‌خواهد برود، شیطان می‌آید تعلقات خاص آدم را برجسته می‌کند و آدم را مشغول می‌کند، زمین‌گیر می‌کند و جان کندن را سخت می‌کند." آنجا فهمیدم امام به‌خاطر شدت تعلقی که به این علی کوچولوی آن موقع داشتند یا علی آقای الانمان، می‌خواستند که در آن لحظات علی آقا کنارش نباشد که جان دادن برایشان سخت نباشد. این‌قدر که به این بچه علاقمند بود. امام راحل بی‌وجه هم نبود این علاقه. امروز آدم می‌بیند چقدر شجاعانه، چقدر با غیرت، چقدر با عزت، چقدر با صراحت توأم با علم و استدلال، در مجلس علما، در شهر علم و فضیلت، در شهر قم، در حرم حضرت معصومه سخن گفتند. به هر حال، مطالب ایشان خیلی مطالب خوبی بود. ان‌شاءالله قدر داشته‌ها دانسته بشود. ایشان را هم ان‌شاءالله هم بیشتر مراقبت بکنند (به نسبت پیش دشمن به هر حال کار حساس‌تر می‌شود رویشان)، هم بیشتر ارج نهاده بشود. شأن ایشان، شأن امامت جمعه است در قم. شأن امامت جمعه است در تهران. ما نیاز داریم به امام جمعه‌هایی از این قبیل. در این سن و سال، واقعاً وقتی این سن و سال به میدان می‌آید، دهه‌شصتی‌ها می‌آیند در این رده، دل مردم، دل جوان‌ها واقعاً قرص می‌شود، نشاط پیدا می‌کنند. آقا، انقلاب دارد پوست می‌اندازد، دیگر بعضی مسئولیت‌ها مادام‌العمر نیست. جابه‌جا می‌شود. نسل جدید می‌آید. نسل جدید هم واقعاً توانمند است، شجاع است و این رهبر جوان، این عمار جوان، خودش را به میدان می‌فرستد برای روشنگری در همچین شرایطی.

خب، خیلی می‌شود در مورد این سخنرانی دیشب ایشان حرف زد و واقعاً هم جا دارد؛ ولی چند تا جمله ایشان بسیار مهم بود. یکی‌اش این بود که بحث انتقام بود که خب خیلی جدی مطرح شد. یک نکته این بود که اگر مسئولی از این مذاکرات دنبال صلح با آمریکا باشد، این دارد خیانت می‌کند. بر دهانی که بخواهد در این مسیر حرکت بکند، این نجس و خبیث است. این‌ها خیلی عبارت‌های پر معنایی بود. یعنی واقعاً روح امام راحل‌مان دوباره در آن شهر قم، کانهو ظهور کرد. کانهو دل و جگرش را امام به ارث رسانده به نوه عزیز، مکرم و بزرگوار خودش. خیلی مطالب مهم است، خصوصاً وقتی آدم یک‌کمی اوضاع و احوال بیت امام را، سایت جماران را، و مجموعه بالاخره افراد و این شرایط و این‌ها را نگاه می‌کند، می‌بینی حرف عظمتش چند برابر می‌شود. به هر حال، توقع می‌رود همه افرادی که منصوب حضرت امامند، مواضعشان این باشد، لااقل مواضع دیگری که ضدیت داشته باشد، نداشته باشد. به هر حال، این مطلب، مطلب بسیار مهمی بود. ما اینجا دیشب صریح صحبت کردیم؛ ولی آن چیزی که این برادر عزیزمان انجام داد، آن صراحت مال ما اصلاً حرف‌هایمان به حساب نمی‌آید در برابر آن.

نکته اول تمام شد. نکته دوم. عزیز دیگری پرسیدند. اینجا هم یک پرانتزی باز بکنم. یک تشکر ویژه‌ای بکنم از اهل این مسجد. ما از شب اولی که آمدیم، دوستانی که با ما جلسات مختلف را می‌آیند و شرکت می‌کنند، گفتند: "آقا، این مسجد، مسجد منبری است." یا "این جلوی رو و پشت این، فرق دارد." اهل این مسجد، اهل منبر بودند. بر بنده بنده که ارزشی ندارم قدر مطلب و قدر محتوا دانسته می‌شود. این نشان می‌دهد که به هر حال، زحمات امام جماعت، هیئت امنا و خود به هر حال فرهیختگی این مردم، شأن این مردم که بعد از اینکه قرآن با اینکه سخنرانی بلافاصله هم نیست، قرآن هم خوانده می‌شود، مردم می‌نشینند با حوصله. حتی به قول رفیقمان می‌گفت: "آقا، چایی‌شان را هم می‌خورند، باز هم می‌نشینند روی عجیبی." برای من عجیب است که اینجا چایی‌شان را هم می‌خورند، باز می‌نشینند. معمولاً چایی می‌خورند، می‌روند. روی مطلب و روی محتوا حساس‌اند، با دقت، با تأمل. مخصوصاً من تشکر ویژه می‌کنم از خواهران که ما همیشه معمولاً گلایه داریم و سر و صداها و این‌ها، شلوغی‌ها. اینجا نه، حقاً و انصافاً تشکر بکنیم؛ هم از آقایان که حوصله می‌کنند و هم از خانم‌ها که به هر حال سکوتشان به جلسه حاکم است.

عزیزی گفت: "آقا، تو هی می‌گویی خطای محاسباتی. این اصطلاح قرآنی و روایی‌اش چیست؟ آن را بگو." خیلی سؤال قوی است. بنده می‌خواستم هم بگویم. برادر عزیز که این را مطرح کردند، زمینه طرح این موضوع را فراهم کردند. خطای محاسباتی که ما می‌گوییم و در عبارتی هم بود که رهبر عزیز به کار بردند و رهبر شهیدمان بارها به این پرداختند که حالا وارد بحث می‌شویم، این شاید معادل دقیق قرآنی و روایی نشود برایش پیدا کرد؛ ولی چند تا کلمه قرآنی و روایی داریم که کمک می‌کند، یک‌کمی شبیه به این است، یک‌کمی به آن نزدیک است. یکی از این کلمات را بگویم، یک‌کمی توضیح عرض بکنم و هر چقدر برسیم توضیحات بعدی را ان‌شاءالله عرض می‌کنم.

یک کلمه در قرآن داریم، همین آیات سوره مبارکه آل‌عمران که این چند شب مروری به برخی از این آیات داشتیم. چند آیه جلوتر که همین خطاهای محاسباتی: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ». خود این کلمه «حساب»، گاهی قرآن در مورد سخنان می‌گوید که مثلاً شما این‌جور حساب کردید، یک وقت این طور حساب نکنید. و تعابیر این شکلی که به کار می‌برد، این خودش یکی از آن کلماتی است که به خطای محاسباتی نزدیک است. یک کلمه فوق‌العاده ما در قرآن داریم، آن کلمه خیلی ویژه است. چند آیه جلوتر، می‌دانید عرض کردم این آیات مربوط به داستان جنگ اُحد هم هست. یعنی در همان ایام جنگ اُحد این آیات نازل شد و خیلی هم این آیات، آیات عجیب و دقیقی است. یکی از این آیات این است که دسته‌بندی می‌کند، از آیات ۱۵۲ و سه این‌ها به بعد. یک دسته‌ای از این‌هایی که وسط جنگ اُحد فرار کردند. یک عده که همان اول جا زدند، ول عبدالله بن أُبی و این‌ها که یک اشاره‌ای چند شب پیش کردم. یک عده‌شان وسط جنگ ترسیدند و رفتند و فرار کردند و این‌ها یا رها کردند مسئولیت را؛ ولی برگشتند. برگشت کردند. یک عده‌شان نه، اوضاع و احوالشان این وسط‌ها پریشان بود. حالا آن‌هایی که برگشتند و توبه کردند، آیاتی در مورد این‌هاست که خدای متعال رحمتش و فضلش را در مورد این‌ها جاری می‌کند. در دلشان احوالاتی بود، در فکر و خیالشان به هر حال یک جوری به سمت کفر کشیده می‌شدند، هرچند روشان نمی‌شد و ول هم نمی‌کردند این لشکر پیغمبر را. ول نمی‌کردند، روشان هم نمی‌شد بخواهند بگویند. قرآن هم خیلی لطیف می‌گوید. می‌گوید که یک جمله‌ای را این‌ها گفتند و یک چیزی هم نگفتند، در خودشان نگه داشتند. حالا علامه طباطبایی هم که ذیل این آیات واقعاً غوغا می‌کند، از نکات فوق‌العاده و این‌ها. قرآن در موردشان می‌فرماید که یک خیالاتی داشتند، افکاری داشتند، اوضاع و احوال پیچیده و به هم‌ریخته‌ای داشتند در این جنگ. تعبیر دقیق قرآنی‌اش این است: «یَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِيَّةِ». این کلمه فوق‌العاده دقیقی است که می‌شود با آن خطای محاسباتی را توضیح داد با اصطلاح قرآنی. یکی‌اش این است: «ظَنِّ الْجَاهِلِيَّةِ»، یعنی گمان و فکر جاهلیت. خیلی قشنگ است این. خیلی دقیق است. توضیح عرض بکنم. چه می‌گفتند؟ بحثش مفصل است. این‌ها محاسبه‌شان همین محاسبات ظاهری بود. یک جلسه عرض کردم، مشکل اصلی در خطای محاسباتی فقط مسائل ظاهری را دیدن است، ظاهر بینی. رهبر شهیدمان هم روی همین نکته تأکید داشتند که ان‌شاءالله می‌خوانم از فرمایشاتشان. روی همین مسائل ظاهری. گاهی باطنی هم که می‌شد، آن هم باز دوباره ظاهری بود. یعنی مثلاً فکر می‌کردند همین که کنار پیغمبر ایستادند، دیگر همه‌چی درست می‌شود. یعنی باطنی هم که می‌خواهد بشود، خب پیغمبر است. کنار پیغمبر ایستاده. آن باطنی‌اش هم ظاهری‌باطنی بود. آن بنده خدا می‌گفت: "داخلی‌خارجی، خارجی‌داخلی." می‌گفت: "من موسیقی گوش می‌دهم داخلی‌خارجی، خارجی‌داخلی." ظاهری‌باطنی، باطنی باطنی نیست. یعنی کنار باطن پیغمبر قرار نگرفته، کنار ظاهر پیغمبر قرار گرفته. پیغمبر را قبول دارد ها، به‌عنوان پیغمبر هم قبول دارد. بعضی‌ها پیغمبر را به‌عنوان رئیس قبول داشتند، به‌عنوان اینکه قدرتمند است. کنارش باشی، دورش بپلکی، به تو هم قدرت می‌رسد. قبول داشتند، این‌ها منافق بودند. علامه طباطبایی خیلی قشنگ این‌ها را از هم تفکیک می‌کند. رهبر شهیدمان چقدر عنایت داشت به تفسیر المیزان و علامه طباطبایی. می‌فرمود: "ما تا وقتی المیزان نخوانده بودیم انقلابی نشده بودیم. المیزان که خوندیم، فهمیدیم انقلابی‌گری و انقلاب یعنی چی. فکر ما را، آن ساختار اندیشه ما را المیزان شکل داد." علامه طباطبایی شخصیت فوق‌العاده. تفسیر المیزان هم بی‌نظیر.

علامه تفکیک می‌کند: یک عده منافقند، اصلاً قبول ندارند، ادا و اطوار درمی‌آورند. یک عده می‌خواهند قبول داشته باشند ولی خیلی فاصله دارند. این‌ها را قرآن ازشان تعبیر می‌کند به بیماردل. چند شب پیش اشاره کردم. یک عده هم مؤمنند، مؤمن ضعیفند. دیگر حالا درجات ایمان ده‌پله است دیگر. پله ده‌اش مال سلمان است، پله نه‌اش مال ابوذر است. تازه اینکه پله نُه و دَه، این‌قدر تفاوت است. این‌قدر تفاوت در این پله نُه و ده. با اینکه پیغمبر بین این دو تا برادری خواند. آن‌هایی که از جنس هم بودند، هر دو تا بود، پیغمبر همه را با همدیگر برادر کرد. طلحه و زبیر با عقد اُخُوت. عمر و ابوبکر با هم عقد اُخُوت. سلمان و ابوذر با هم عقد اُخُوت. امیرالمؤمنین تنها ماند. فدای آن ادب و تواضعش بشوم. امیرالمؤمنین نگاه کرد، پیغمبر را دیدند که محزون و مغموم است. فرمودند: "چی شده علی جان؟" گفت: "یا رسول الله، من لایق نبودم با این اصحاب برای من برادری ببندی؟" توقعشان این بوده که با یکی از این اصحاب پیغمبر برایشان عقد اُخُوت بخوانند. "علی جان، خدا تو را برای من انتخاب کرده. من با تو عقد اُخُوَت می‌خوانم." تو فکر کردی در حد این هستی؟ بین سلمان و ابوذر پیغمبر عقد اُخُوت خواند. این‌ها در سطح همدیگر بودند، در کلاس هم بودند؛ ولی سلمان پله ده بود، ابوذر پله نه بود. در همین پله نه و ده، این‌قدر فاصله و تفاوت بود. امام صادق فرمود: "اگر ابوذر می‌دانست احوالات سلمان را، اعتقادات سلمان را، آن چیزی که در دل سلمان است، آن سطح معرفت، آن سطح فکر، آن فکر عمیق، آن لایه‌های باطنی که به آن رسیده حضرت سلمان، ابوذر اگر بفهمد چه اعتقاداتی دارد سلمان، می‌گیرد می‌کشدش." یا می‌گوید: "خدا خیر دهد به هر که سلمان را بکشد. این کفریات چیست؟" یعنی اصلاً تحمل ندارد ابوذر بخواهد باخبر شود در دل سلمان چه می‌گذرد. این فاصله ۱۰ و ۹ است. فاصله ۱۰ با یک چیست؟ یک و دو چقدر با ۱۰ فاصله دارد؟ به همین دلیل به ما در روایت فرمودند که هر که در هر پله‌ای که هست، در کتاب الایمان کافی روایاتی دارد. روایت جالبی هم هست، ۱۰ تا پله. "هر که در هر پله‌ای از ایمان که هست، به پله پایینی فشار نیاورد. فشار بیاورد، می‌شکند و «مَن کرَمتَ مؤمِناً الیه جَبرَه»." اگر شکستی کسی را، بعد خودت باید جبران کنی. نمی‌آید من قیامت از تو تقاص بگیرم، حسابرسی بکنم، بگویم این یک پله آمده بود، چه‌کارش کردید؟ یک پله را ول کرد و رفت.

پس ما یک طرف منافقین را داریم، یک طرف بیماردلان را داریم، یک طرف مؤمنین را داریم. این مؤمنین بعضی‌هایشان ضعیفند، پله‌های اولند. آن پله‌های اول هم یک وقت‌هایی متأثر می‌شوند از منافقین، متأثر می‌شوند از بیماردلان. سست می‌شوند، افکار جاهلیت هنوز در مغزشان، در فکرشان رسوب دارد، ظن جاهلیت دارند. این‌ها را با مدارا، با رفاقت، با صمیمیت، آن‌قدر که دارد، باید حفظ شود. آن خوبی‌هایی که دارد، باید توجه شود.

یادتان است رهبر شهید ما چقدر دقیق بود در این مسائل؟ در آن قضایای حجاب که واقعاً فتنه‌ای بود و هنوز هم هست که باید به آن جدی‌تر هم پرداخته بشود. آن اولی که پیش آمده بود، سال ۱۴۰۱ که یکهو یک تحولات جدی شد در قضیه حجاب، تا قبلش خب کشف حجاب در خیابان‌ها نداشتیم. یا در ماشین بود، یا در جاده شمال بود. جاده شمال که می‌رسیدند، آنجا برمی‌داشتند؛ ولی در خیابان‌های تهران که می‌آمدند، سر می‌گذاشتند. پشت موتور دیگر آرام آرام شروع شد، یعنی در ماشین که برمی‌داشتند، بعد کم‌کم پشت موتور می‌نشستند و برمی‌داشتند. الان دیگر خود موتور می‌نشیند و برداشته. آن که دیگر روسری که هیچی، چیزهای دیگر هم برداشته. رشد پیدا می‌کند «خطوات الشیطان». آن اوایل واقعاً همه ریخته بودند به هم که باید چه‌کار کرد با این وضعیت؟ این‌قدر این رهبر شهید دقیق بود و حواس‌جمع بود، حساب‌کتاب این مسائل را داشت. خب، ایشان بحث حجاب را خیلی سال پیش در خراسان شمالی که آمده بودم، مطرح کردم. فرمودند: "بعضی از این‌هایی که می‌آیند در این مراسم شرکت می‌کنند، جلوی ما می‌آیند، ابراز علاقه می‌کنند. این حالا از جهت ظاهری هم شاید آن حجاب استاندارد شرعی کامل را هم نداشته باشد؛ ولی دلبسته این جریان است، احترام قائل است، علاقه دارد، آمده، گریه هم می‌کند. چه‌کار باید کرد؟ باید تشر زد؟ باید بیرونش کرد؟" آن کلمه تاریخی را ایشان استفاده کرد. فرمودند: "خب، این یک نقصی است، من نقصم باطنی است، او نقصش ظاهری است." بعد این شعر را ایشان خواند: "آی شیخ، و هر آنچه گفتی هستم، آیا تو چنان‌که می‌نمایی؟" این شعر آنجا خوانده شد. رهبر شهید ما این هم. به هر حال، بله، نمی‌خواهیم توجیه کنیم، بگوییم آقا نه، این خیلی هم خوب است، هیچ اشکالی ندارد؛ ولی نباید این دلیل بشود که ما آن خوبی‌هایی هم که طرف دارد را نادیده بگیریم. خوبی‌هایی که بسیار هم مهم است. طرف از صبح آمده مثلاً در دیدار رهبر شهید، تا ظهر در تجمع، در شلوغی. این ایام، ماجراها خوب خیلی بیشتر شد. این اتفاقاتی که رقم خورد، خیلی‌ها بیشتر متوجه شدند، ملتفت شدند. گاهی به ظاهرش هم که آدم نگاه می‌کند، ممکن است خیلی فاصله داشته باشد با آن پوششی که استاندارد ذهنی یک آدم متدین است. ولی نباید این را بی‌ارزشش کرد که: "توسرت بخورد تویی که اومدی با این تیپت، با این قیافه‌ات؟ شما عمله و اکله دشمنید؟ عروسک آمریکایی هستید؟ مفت نمی‌ارزد این کارهایتان." این‌ها غلط است. بله، این‌ها درجات پایین ایمان است. البته در لایه‌هایی ممکن است از جهت باطنی یک گوهرهایی ممکن است که حتماً همین‌طور است، یک گوهرهایی در وجود این‌ها است. یکهو شکوفا می‌شود، یکهو یک جلوه‌هایی می‌کند، یک جاهایی پر می‌کشد. ماها باید بنشینیم باغچه به این‌ها نگاه کنیم. کمااینکه مواردی به کرات این شکلی بوده. بعد ایشان بعدها، خب حجاب سنگین‌تر شد، در سخنرانی فرموده بودند همین چون همه می‌گفتند آقا اونی که آقا فرموده مربوط به اونایی است که نیم‌پوشش، نیم‌حجابند، اونایی که سرلختند را نمی‌گوید. دوباره ایشان بعدها، بعد آن قضیه ۱۴۰۱ و این و آن، فرمود که "روسری سرشون نیست، گاهی آدم می‌بیند شب قدر قرآن به سر گرفته گریه می‌کند." آدم به گریه و غم نشان می‌دهند. باز این جمله را رهبر شهید فرمودند که خیلی‌ها توقع نداشتند ایشان همچین حرفی بزند. در عین حال ایشان می‌فرمودند: "آقا، حجاب هم واجب شرعی است، هم واجب سیاسی." این خیلی نکته دارد. یعنی دشمن شما از این کانال می‌خواهد آسیب بزند. به همین دلیل این معصیتش دو بعدی است؛ هم شرعی است، هم سیاسی است. یعنی خب اثر هم دارد. دشمنی که می‌خواهد محاسبه کند، نقشه بریزد، این ظواهر را که تیپ‌ها را که نگاه می‌کند، در حساب‌کتابش دسته‌بندی می‌کند، می‌گوید: "این‌ها آدم‌های مثلاً خوبی هستند." یک روزی بخواهم یک کاری بکنم، این‌ها پشت مایند. و همه‌ی این کسانی که پوشش‌شان در این فرم است. این‌جوری حساب‌کتاب می‌کند. حالا چرا این‌ها را عرض کردم؟ در این مقایسه این درجات پایین ایمان و تفکیکش از منافقین و بیماردلان. بیماردلان ویژگی‌شان این است. اتفاقاً گاهی به حسب ظاهر، این‌ها ظواهر شرعی را هم بهتر رعایت می‌کنند. نماز اول وقت‌شان هم ترک نمی‌شود. امام راحل ما در مورد این‌ها می‌فرمود: "این‌ها مارهای خوش‌خط و خالند." خیلی امام روی این‌ها حساس بود و جملات خاصی هم در مورد این‌ها به کار می‌برد. این جریان حجتیه و این مجموعه‌های این شکلی، هیئت‌شان، چه می‌دانم قرآن‌شان، این چیزهایشان هم ترک نمی‌شود. آن فکر مشکل است، محاسبات مشکل است. گاهی ممکن است طرف از جهت عمل آن‌قدری مقید نیست، ولی لااقل در تشخیصش درست می‌فهمد. بابا این همه قضایا پیش آمد، این رهبر شهید به این کیفیت، با این وضعیت، روبه‌روی این دنیای کثیف. این با خانواده شهید شد. آن پسر عرق‌خور، فشن‌تیپ، تاتوکرده‌ی بالای شهر تهران، فهمید اشکش جاری شد. آن آدم با تسبیح عقیق هنوز دارد زیر زبان لعن و نفرین می‌کند، مثلاً به انقلاب و رهبر شهید و امام راحل. این هنوز نفهمید! در حساب‌کتاب شما به کدام نمره بیشتر می‌دهید؟ حالا غرض چیست؟

این کلمه «ظن الجاهلیه»، این افکار پوسیده جاهلیت. خب، جاهلیت در برابر چیست؟ یک‌کمی این را توضیح بدهم، طولانی نشود. روضه را بخوانیم. وقت عزیزان را بیشتر نگیرم.

ببینید آقا، عزیزان، ما یک عقلانیت داریم، یک جاهلیت داریم. عقلانیت نمادش کیست؟ پیغمبر اکرم است. ابزارش چیست؟ قرآن کریم. و قرآن می‌فرماید: "من آمدم چه‌کار کنم؟ «لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»." من آمدم عاقل پرورش بدهم. هر کس در افق قرآن که قرار گرفت، فکرش، اعتقادش، نگاهش به زندگی، نگاهش به هستی، نگاهش به خدا، نگاهش به خودش، نگاهش به زندگی و مرگ، نگاهش به دوست و دشمن، هر چقدر مطابق شاقول قرآن درآمد، این می‌شود عقلانیت. هر چقدر از قرآن فاصله داشت، می‌شود جاهلیت. آن رفتارهایی که قرآن معرفی کرده، دستوراتی که داده، احکامی که گفته، هر چقدر عمل کرد، می‌شود عقلانیت. هر چقدر فاصله گرفت، می‌شود جاهلیت. این می‌شود جاهلیت. جاهلیت صرفاً یک دوره‌ای نیست که مثلاً تولد پیغمبر یا مثلاً بعثت پیغمبر تمام بشود. نخیر، که وارد دوره جدید بشویم. این دوره‌ها خیلی به یک اتفاقی که مثلاً در خیابان می‌افتد نیست. یک اتفاقی باید در دل‌های مردم بیفتد، در فکر مردم بیفتد. وگرنه بعد از رحلت پیغمبر یا شهادت پیغمبر، دوباره همه برمی‌گردند به جاهلیت. همین آیاتی که در سوره مبارکه آل‌عمران، همین آیاتی که دیشب خواندم، یکی دو تا آیه‌ی بعدش این است: «مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ». پیغمبر از دنیا برود، دوباره برمی‌گردیم به عصر جاهلیت. ارتباط این‌ها، ارتباط ظاهری با پیغمبر بود. این‌ها عاشق عبا و عمامه و عصای پیغمبر شدند. این‌ها از چهره پیغمبر خوششان می‌آمد. پیغمبر شخصیت کاریزماتیک بود. جذب فکر پیغمبر نشده بودند. در فکر پیغمبر اتصال پیدا نکرده بودند. این پیغمبر را که از دست بدهید، هیجاناتش هم می‌خوابد، حال و هوایش هم عوض می‌شود. همین‌ها این‌ها به دوران عقلانیت نرسیدند. این‌ها هنوز در همان جاهلیتند. همان ظن جاهلیت، همان افکار جاهلیت است. فقط یک احساس و هیجانی است. کنار پیغمبر باعث می‌شود که نفهمند که هنوز از عصر جاهلیت عبور نکرده‌اند. نشانه‌اش این شد: همان‌هایی که دختر زنده به گور می‌کردند، پیغمبر آمد رحمت را بین مردم منتشر کرد، اخلاق و ادب را بین مردم منتشر کرد. به حسب ظاهر فاصله گرفتند، ولی چطور شد؟ سه روز بعد پیغمبر یا چند روز بعد (حالا نقل‌های تاریخی متفاوت است)، شاید یک ماه بعد پیغمبر، حمله کردند به منزل پیغمبر اکرم! دختر پیغمبر را کشتند. دختر پیغمبر را هر چقدر زنده به گور می‌کردند، دختر به این قُبح، به این جنایت نمی‌رسید. دخترها خودشان را هزار تا کار می‌کردند. مگر زنده به گور می‌کردند؟ این‌قدر بد نبود. این چه عبور از جاهلیتی است که دختر پیغمبر را بعد پیغمبر می‌کشی به خاطر حفظ دین پیغمبر؟

ببین چه توهمات و چه نادانی‌ای! این شد ارتداد بعد از پیغمبر. دوران امیرالمؤمنین یک طور، دوران امام حسین یک طور، بعد امام حسین یک طور، زمانه‌ی ما قبل از ظهور یک طور که اسم زمانه‌ی قبل از ظهور را هم گذاشتند جاهلیت اُخری. قرآن هم خیلی قشنگ و رندانه اشاره می‌کند: «جَاهِلِیَّةً أُولَىٰ» می‌گوید. نگوید دوران قبل پیغمبر دوران جاهلیت بود. آن دوران، دوران جاهلیت اُولیٰ بود. اولین جاهلیت بود. اتفاقاً در روایت ما، امام باقر (علیه السلام) فرمود: "جاهلیت قبل از ظهور، جاهلیت بعدی که از جاهلیت قبل پیغمبر سنگین‌تر است." چون آن موقع سنگ می‌پرستیدند، نادان بودند، علم نداشتند. کثافت‌کاری‌ها و خرابکاری‌هایشان به خاطر نادانی‌شان بود. دوران قبل از ظهور، هسته اتم می‌شکافند و عقل و شعور ندارند. دوران جاهلیت قبل پیغمبر اکرم کجا بود؟ جزیره اُپسین بود. بنده این را چند بار در سخنرانی عرض کردم. آن فرهنگ جاهلیت که هی می‌گویند آقا، این‌ها کثیف بودند، سوسمارخوار بودند. سگ شرف داشت به این اوضاعی که امروز هست. «دختر را زنده به گور می‌کردند.» بله، کثیف و زشت بود. الان که می‌گیرند بچه را کورتاژ می‌کنند. بچه را می‌گیرند در رحم رنده می‌کنند. بروید ببینید فیلم‌هایش را، ببینید گزارش‌هایش را. چه جنایت‌هایی می‌کنند؟ جزیره اُپسینش کجا بود؟ بچه را بردارند سوسیس کنند، کباب کنند، بخورند؟ کجا جاهلیت آن موقع این شکلی بود؟ جاهلیت زمان پیغمبر همجنس‌بازی ممنوع بود. یک دانه ما گزارش همجنس‌بازی زمان جاهلیت پیغمبر نداریم. بله، فحشا و زنا رایج بود، همجنس‌بازی ممنوع. الان که پرچم رنگین‌کمانی هست. اگر کسی بهش پا بزند، می‌اندازندش زندان. ال‌جی‌بی‌تی جزء مقدسات دوران ماست. حضرت لوط اگر الان بیاید در آمریکا قدم بزند، سکته می‌کند. می‌گوید: "مرا برگردان به همان قوم لوط خودم. طاقت ندارم این‌ها را ببینم." آن‌ها یک مشت وحشی بودند که لااقل چهار تا آدم می‌فهمیدند که این‌ها وحشی و کثیفند. خودشان هم شاید اقرار می‌کردند. قانونی کردند. هر کی این شکلی نیست و بهش می‌گویند نفهم، نادان، اُمُل، عقب‌افتاده، جهان سومی. بعضی از تحریم‌هایی که برای ما می‌کنند، تحریم‌های حقوق بشری است به‌خاطر اینکه چرا همجنس‌بازی در ایران رایج نیست. قانون تحریممان می‌کند. جالب نیست برایتان؟ کدام جاهلیت سنگین‌تر است؟ جاهلیت به سوسمارخوردن لزوماً نیست. به نفهمی است، به قساوت قلب و به کثافت و به دور بودن از فرهنگ انسانیت و وجدان و شرف است. با چی حل می‌شود؟ صرف اینکه پیغمبر بیاید سخنرانی بکند؟ مردم پای سخنرانی پیغمبر بنشینند؟ حل می‌شود؟ نه آقا. علی (علیه السلام) این همه سال برایشان سخنرانی کرد. تا از دنیا رفت، چند روز بعد دخترش را کشتند. تعبیر امیرالمؤمنین (علیه السلام) در خطبه نهج‌البلاغه این است، به نظرم خطبه ۲۱۲. کنار قبر حضرت زهرا (سلام الله علیها) به پیغمبر نجوا کرد. آنجا جملات معروف: «قلهُ یا رسول الله عن صفیه صبری». شروع کرد درد دل کردن با پیغمبر: «و العمةُ مَسَرّتِ عَلى هَضمٍ». یا رسول الله، این دختر در حالی از دنیا رفت که همه‌ی امت تو تظافر کردند، پشت به پشت هم دادند، دست به دست هم دادند که این دخترت را حذف کنند، بکشند. این قاتلش یک نفر نبود. کل امت پیغمبر قاتل حضرت زهرا (سلام الله علیها) بود. این بهش می‌گویند چی؟ بهش می‌گویند جاهلیت. چرا؟ چون این فکر جاهلی حل نشده است. این هنوز در همان محاسبات قبلی مانده. ولو کنار پیغمبر مسجد هم می‌رود، نماز هم می‌خواند. فکر درست نشده، افق درست نشده.

این را دو کلمه عرض بکنم. عرضم تمام. پیغمبر آمده چه‌کار بکند؟ پیغمبر آمده موحد پرورش بدهد، مؤمن پرورش بدهد. «مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ». پیغمبر فرستاده‌ام چه بشود؟ از این ظلمات هم در مورد خود قرآن می‌گوید، هم در مورد پیغمبر می‌گوید. از ظلمات درآورد به نور ببرد. پشت پیغمبر باشی که لزوماً از ظلمات درآوردن نیست. از ظلمات وهن، از ظلمات جنایت، از ظلمات قساوت قلب، از ظلمات بداخلاقی، انحراف فکری، از این‌ها باید درآید. باید موحد بشوی، مؤمن بشوی، پاک بشوی، مثل سلمان، مثل ابوذر. این‌ها شدند تربیت‌شده‌های پیغمبر. شما شخصیت این‌ها را ببینید. ادب این‌ها را ببینید. عقل این‌ها را ببینید. درک این‌ها را، قدرت تحلیل و تشخیص این‌ها را ببینید. خیلی متفاوت است. یکی از آن شاخص‌های اصلی‌اش چیست؟ این را بگویم، بقیه‌اش ان‌شاءالله باشد فردا شب. نکات مهم‌تر دیگری مانده، فردا شب عرض می‌کنم.

یکی‌اش این است: همه‌چیز را خلاصه نکنی در این اسباب ظاهری و مسائل مادی. به این چیزها بخواهی بالا و پایین قضیه را حل بکنی. خدا کجای زندگی‌ات است؟ ملائکه کجای زندگی‌ات‌اند؟ حساب‌کتاب قبر و قیامت کجای زندگی‌ات است؟ اصلاً در محاسباتت حساب این را هم داری که بهشتی است یا جهنمی است؟ جوابی باید بدهی در پیشگاه الهی. شب اول قبری است یا نه؟ همین نماز و روزه و همین... گاهی این‌قدر به این چیزها عادت می‌کنند. خیلی خنده‌دار است این را بشنوید، حالا می‌خواهید بخندید، می‌خواهید گریه بکنید. تحجر این است. رجوع به جاهلیت این است. گاهی به همین چیزهایی که پیغمبر گفته، منجمد می‌شود ذهنش. پیغمبر به این‌ها گفته بود روزه بگیرید. این‌ها دیگر ذهنشان قفلی زده بود روی روزه. پیغمبر با این‌ها سفر رفتند برای همین جنگ بدر. جنگ بدر خارج از مدینه بود. در ماه رمضان هم بود، دیگر این‌ها را می‌دانید، دیگر. جنگ بدر در ماه رمضان. پیغمبر از شهر که خارج شدند، صبح بود. به یکی از اصحابشان فرمودند: رسیدند سر چاه آب، تشنه بودند. یکی از اصحابشان فرمودند که برو آب بردار، بین جماعت تقسیم کن. به ایشان هم بگو که روزه دیگر لازم نیست، شما مسافرید. آن طرف آمد، گفتش که آقا، رسول‌الله فرمودند آب بخوریم؟ گفت: "آب بخوریم، ماه رمضان روزه، آب بخوریم؟" پیغمبر خودشان آمدند آب را گرفتند، خوردند: "آقا، روزه برای مسافر واجب نیست. حد ترخص رد شده، آب بخوری. مسافر." گفتند: "باشه پیغمبر، باشه. ما تا افطار نمی‌توانیم چیزی بخوریم، تا افطار نخورند." به این می‌گویند جاهلیت نفهمی. مقدس‌مآبی. حالا کلمه دیگری دارد، من حیا می‌کنم بگویم. چه چیزی مقدس‌مآبی بهش می‌گویند؟ این‌جوری می‌شود. یعنی کنار پیغمبر یاد گرفته. یقه پیغمبر را می‌گیرد: "تو خجالت نمی‌کشی روز ماه رمضان آب می‌خوری؟" کی بهت یاد داد ماه رمضان روزه گرفتن را؟ همان کسی که یاد داده، اینجا بهت گفته باید آب بخوری. می‌ماند در چهار تا از این کلیشه‌های دینی. چهار تا از این اصطلاحات، چهار تا از این کلمات، چهار تا از این مناسک. این جاهلیت خطرناکی است. این تحجر خیلی خطرناک است. آمده ما را عبد کند. آمده ما را تسلیم کند. آمده ما را عاقل کند. آمده ما را موحد کند. تسلیم خدا بشویم. این هنر است. آدم در این روزمرگی‌ها گرفتار نشود.

دیروز شهادت امام سجاد (علیه السلام) بود. با همین نکته وارد روضه بشوم. آقا، خیلی عظمت می‌خواهد. شما ببینید یک شخصیتی، امام سجاد (علیه السلام)، خب البته امام هستند. فاصله ما با ایشان کهکشان است. اصلاً قابل مقایسه نیست. ولی درس این است. از ۲۰ سال تا ۴۰ سال گفته شده که امام سجاد (علیه السلام) بعد از پدر مبارکشان، پدر نازنینشان، امام حسین (علیه السلام) گریه کرد، علی‌الدوام گریه کرد. نه اینکه حالا مثلاً یک دقایقی در روز گریه کند، یا مثلاً در هفته‌، روزهایی مثلاً یک ساعت‌هایی. نه، دائم در شبانه‌روز. این چه می‌خواهد؟ این توجه دائم می‌خواهد. این خیلی سخت است آقا. آدم در زندگی روزمره باشد، در حساب‌کتاب باشد. «رِجَالٌ لَا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ». مشغول این کلیشه‌ها نشود. ظن جاهلیت یعنی همین. مشغول این زندگی شدن، مشغول روزمره شدن، حواس‌پرت بودن و به همین مسائل ظاهری شدن. سنگین‌ترین مصیبت‌ها بعد یک هفته، بعد یک ماه، بعد یک سال یادمان می‌رود. سنگین‌ترین جنایت‌ها بعد یک سال دو سال با یک شکلات، با یک آبنبات، با یک محبت یادمان می‌رود. اینکه آدم یادش نرود، در آن افق بماند. این خیلی قلب قوی و فکر بلندی می‌خواهد. خیلی حواس‌جمعی می‌خواهد. چهل سال برای پدرش گریه کند، این خیلی حرف است. به هر مناسبتی، اصلاً کانهو این آدم از کربلا رد نشده، مانده. انگار ساعت برایش متوقف شده در کربلا. این پیامی که امروز رهبر عزیزمان منتشر شد، بنده را یاد امام سجاد (علیه السلام) انداخت. چهار ماه از این داغ گذشته است. آدم می‌بیند چقدر این کلمات ایشان سراسر آتش است. داغ غم دل ایشان لبریز از آتش است. آتش آرام نمی‌شود در دل ایشان. به هر مناسبتی یاد می‌کند. امروز با این کلماتی که دوباره قلب ما را جریحه‌دار کرد که "پدر من شهادتش هم زهراوار بود، هم ابوالفضل‌وار بود، هم امام‌حسینی بود. همه‌ی این‌ها را داشت در این پیکره جان‌باخته و شهید." خودش این همه مشغله، این همه درگیری. خیلی عظمت می‌خواهد آدم عبور نکند. کمااینکه سال‌ها با این مرد زندگی کرده ولی این حجاب گرفتارش نکرده است. به‌عنوان یک پدر بهش نگاه نکرده. این‌ها عظمت می‌خواهد. این رهبر عزیز که تربیت‌شده آن رهبر شهید است. تمام این سال‌ها را به‌عنوان یک مرید کنار مراد خودش زندگی کرد، نه به‌عنوان یک بچه کنار پدر. خیلی عظیم است، خیلی عمیق است.

امام سجاد (علیه السلام) چهل سال است دارد برای امامش گریه می‌کند، برای آقایش گریه می‌کند. انگار هنوز چشم او، قلب او کنار گودال قتلگاه مانده است. هر صحنه‌ای را که می‌بیند، برایش تداعی می‌شود. می‌گویند وقتی رد می‌شد امام سجاد (علیه السلام) از این محله‌های مدینه، هر چه را که می‌دید، شروع می‌کرد گریه کردن و متأثر شدن. اسیر می‌دید، می‌دیدند گریه می‌کرد. آقا، چی شده؟ "به یاد اسرای کربلا افتاد." بچه کوچک می‌دید گریه می‌کرد. قصاب می‌دید (دارد حیوانی ذبح می‌کند)، گریه می‌کرد. برخی گفتند سوال می‌کرد: "آبش دادی یا نه؟" کجاست قلب امام سجاد؟ کجاست حال امام سجاد؟ راوی می‌گوید این جمله را کمتر شنیده‌اید. امسال محرم من دو سه بار این روضه را خواندم. خیلی جگر آدم را آتش می‌زند. ما معمولاً آنی که شنیده‌ایم این است، می‌گویند که امام سجاد هر وقت آب می‌دید گریه می‌کرد، یا هر وقت آب می‌نوشید گریه می‌کرد. این درست است، بله. حتی در نقل دارد این‌قدر گریه می‌کرد، آب که دستش می‌دادند، آب چشم و اشک او غلبه می‌کرد به آب لیوان. یعنی دیگر آب اشک امام سجاد بود، نه آب خوردن. این‌قدر گریه و اشک او به این ظرف می‌چکید، غلبه می‌کرد به آن آب. خیلی این اصلاً عبارت عجیبی است. ابن شهرآشوب این عبارت را دارد در کتاب «مناقب». ولی فقط مخصوص آب خوردن نبود. می‌گفتند هر وقت «وُضِعَ بَیْنَ یَدَیْهِ الْمَاءُ» (تا جلویش آب می‌گذاشتند)، گفتند: "چرا آقا؟" «قُتِلَ ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ» (پسر پیغمبر را تشنه کشتند). زیاد شنیده‌اید، درست هم است، به حق هم است. ولی یک جمله دیگر هم در ادامه دارد. این را کمتر شنیده‌اید تا به حال. هر وقت آب می‌نوشیدید یا حسین می‌گفتید، به یاد لب خشک امام حسین بودید. این را یادگاری داشته باشید از این مجلس. امام سجاد بنا کنیم عمل کنیم از این به بعد. به تأسی از امام سجاد، می‌گوید هر وقت غذا می‌گذاشتند جلوی امام سجاد، می‌دیدند اشک حضرت جاری می‌شد. نه فقط آب، غذا می‌گذاشتند. گفتند: "آقا، دیگر برای غذا برای چی گریه می‌کنی؟" «قُتِلَ ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ» (وقتی سر زن بابام جدا کردند). گرسنه بود. از این به بعد هر وقت غذا خوردید، به یاد گرسنگی امام حسین باشید. هر وقت آب خوردید، به یاد تشنگی امام حسین باشید. گفتند: "آقا، چرا این‌قدر گریه می‌کنی؟ تلف می‌شوی شما. چهل سال است گریه می‌کنی." فرمود: "یعقوب پیغمبر یک پسر از بین این همه پسرش، آن هم یک مدت از او دور شد، زنده هم بود، خبر هم داشت، فقط فرق داشتند. کاری با یعقوب کرد، این‌قدر گریه کرد نابینا شد. ۱۸ تا از عزیزانم را در یک ساعت سرشان را به نیزه‌ها زدند."
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...