مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی

جلسه سوم

00:24:27
88

این دوره ۱۳‌جلسه‌ای بر اساس کتاب «سنن النبی» علامه طباطبایی، سیره پیامبر اکرم را به‌عنوان الگویی عملی برای ساخت شخصیت و سبک زندگی مرور می‌کند. جلسات از ضرورت تطبیق عبادت، معاشرت و عادات روزانه با سیره نبوی آغاز می‌شوند و سپس جزئیاتی مانند راه‌رفتن، سخن‌گفتن، نظافت، معاشرت و آداب ظاهری و باطنی پیامبر خوانده و شرح می‌شوند. در بخش‌های پایانی، مفاهیمی مانند یقین و حضور قلب نیز وارد بحث می‌گردند. روش تدریس روایت‌خوانی همراه با توضیح و تطبیق عملی است؛ تا سیره از اطلاعات تاریخی فراتر رود و به مراقبه‌ای روزمره برای شبیه‌شدن به رسول خدا تبدیل شود.

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم

امام حسن علیه السلام فرمودند: «من این روایتی که شنیده بودم را یک مدتی از برادرم حسین کتمان کردم. بعد از مدتی به او گفتم و دیدم که او پیش از من رفته و از امیرالمؤمنین (ع) پرسیده است.» ویژگی‌هایی که اگر روی آن‌ها کار شود، تحلیل شوند (از جهت روان‌شناسی، تربیتی و این‌ها)، نکات زیادی در همین روایت ساده وجود دارد. وقتی اهلش این‌ها را می‌خوانند، مثلاً روایتی داریم که یکی از دوستانمان در بحث تربیتی کار می‌کرد، روایت ساده‌ای وجود دارد که امام حسن (ع) طلب آب کرد. حالا یا از امیرالمؤمنین (ع) یا حضرت زینب. پشت سرش بلافاصله امام حسین (ع) طلب آب کرد. آب را اول به امام حسن (ع) دادند، بعد به امام حسین (ع).

روایت هیچ چیز خاصی ندارد. معلوم می‌شود که پس اینجا باید بچه را مقید کرد به اینکه به کسی که اول درخواست کرده است، آب داد؛ نه کسی که کوچک‌تر است. بنا به درخواست باید اجابت کرد، نه بنا به سن و سال. اگر آدم با سؤال وارد فضای روایت شود، ذهنیت‌ها و مطالب خیلی عوض می‌شود.

امام حسن (ع) رفتند و از دایی‌شان پرسیدند (و حالا ظاهراً دایی رضاعی و این‌ها باید باشد قاعدتاً). امام حسین (ع) هم رفتند و از امیرالمؤمنین (ع) پرسیدند. امام حسن (ع) یک مدت کتمان کردند، بعد دیدند امام حسین (ع) هم قبلاً بدون اینکه صدایش را در بیاورند، رفته‌اند و همین را از امیرالمؤمنین (ع) پرسیده‌اند. نکاتی روی این‌ها فکر شد.

وجه این‌ها: «من از او سؤال کردم و او را یافتم که او هم از پدرش سؤال کرده بود در مورد مَدخَل و مَخرَج و مَجلِس و شکل پیامبر (ص) و هیچ‌چیز را فروگذار نکرد.» امام حسین علیه السلام فرمودند که من از پدرم امیرالمؤمنین پرسیدم در مورد مَدخَل رسول‌الله. مَدخَل رسول‌الله یعنی پیامبر بالاخره دُخولشان در کارها، ورودشان به مسائل چگونه بود؟

فرمود: «کانَ دُخولُهُ فی نَفسِهِ مَأذوناً فی ذلِکَ.» مَدخَل رسول‌الله یک معنایش این است که اوضاع داخلی، یعنی وسایل مربوط به خلوت پیامبر، حوزه داخلی پیامبر. فرمود: «با اختیار خودشان می‌رفتند خانه.» فَقَسَمَ دُخولَهُ ثَلاثاً: اوقات خانه را پیغمبر به سه قسمت تقسیم کرده بودند. (آدرس کتاب را هم دوستان خواستند، در کتاب بنده صفحه ۴۸ احادیث است.) پس منزل را سه جزء کرده بود رسول‌الله:

«جزءٌ للهِ و جزءٌ لأهلِهِ و جزءٌ لِنَفْسِهِ.» در خانه، در خلوت، یک بخشش برای خدا بود (پس عبادی). یک بخشش خانوادگی. اجتماعی، شخصی، علمی هم که نداشتند، درس خواندن و این‌ها نداشتم؛ مگر اینکه می‌خواستند در مسجد سخنرانی و این‌ها بکنند که آن هم دیگر بحثش جداست.

بین آن جزء لِنَفْسِهِ را که مال خودش بود (شخصی بود)، آن شخصی‌اش را هم دو بخش کرده بود: یک بخشش مال خودش، یک بخشش مال مردم. (از وقت مربوط به خودش داده به مردم، نه از وقت مربوط به خانواده‌اش.) ما معمولاً اگر به کسی هم وقت بدهیم، از آن تایمی که مال خانواده است، می‌دهیم. به کسی از خوابمان نمی‌زنیم، از خوراکمان نمی‌زنیم، از تلویزیونمان. از اینکه خانواده را باید می‌بردیم دکتر می‌زنیم. «با اسنپ برو، من الان برنامه دارم.» خیلی ما خوبیم، امت پیغمبر هم هستیم و بهشتمان هم که قطعی است. (بنده می‌روم بهشت حتماً.)

«وَ ذلِکَ بِالخَاصِّ عَلَی الْأُمَّةِ وَ لا یَتَّخِرُ عَنْهُمْ مِنْهُمْ.» آن بخشی که مربوط به خودشان بود، آن را می‌گذاشتند برای دستورات و آن فرمان‌های خاصی که باید می‌دادند به یاران خاصشان که این‌ها رسیدگی کنند به امور عامه. آن را امور مردم و دیگر در این ساعت چیزی را به خودش اختصاص نمی‌داد. به کارهای شخصی خودش اختصاص نمی‌داد.

خب، پس این امور داخلی پیامبر این‌طور. حالا یا امور داخلی پیامبر، یا دخول پیامبر در مسائل. حالا این مَدخَل را باید بالاخره ترجمه «ورودش به مسائل» کنیم. این شکلی بود. یا وارد مسائل شخصی می‌شد، یا اجتماعی، یا عبادی (لله) و شخصی‌اش هم بین او و مردم بود و رسیدگی به امور مردم بود و یا توسط خواص رسیدگی به امور عوام.

کارهای پیامبر: «وَ کَانَ مِنْ سِیرَتِهِ فِی جُزْءِ الْأُمَّةِ، إِیثَارُ أَهْلِ الْفَضْلِ وَ الْأَدَبِ.» یکی از روش‌های پیغمبر این بود که اهل فضل را در همه وقت می‌پذیرفت. این‌ها را ترجیح می‌داد. آن‌هایی که اهل علم بودند، اهل فضل بودند، این‌ها با عموم تفاوت داشتند. آدم‌های فرزانه، نبوغ خاصی داشتند. این‌ها را می‌پذیرفت، جلسه خصوصی، گفتگو. عموم ساعت‌های عمومی (گوسفندم را چه‌کار کنم؟ خیلی فلان است، یا رسول‌الله! بیا مسجد. ان‌شاءالله بعد نماز بهت می‌گویم چه‌کار کنی.) «قوامضی از علم خورده یا رسول‌الله! در این آیه مثلاً این‌طور شده‌ام. آن دستور فلان را می‌خواهم. آن ذکر آره مثلاً سحر فلان حال برایم رخ داده، اینجا چه‌کار کنم؟» سلمان و ابوذر و این‌ها، ابن مسعود و این‌ها، این‌ها اوقاتشان فرق می‌کرد با پیغمبر، ابن عباس و این‌ها. این‌ها راه داشتند.

«وَ قَسَمَهُ عَلَی قَدْرِ فَضْلِهِمْ فِی الدِّینِ.» این‌ها را به آن مقدار دانش و بینشی که در دین داشتند، تقسیم می‌کرد و احترام می‌گذاشت. «فَمِنْهُمْ ذُو الْحَاجَةِ وَ مِنْهُمْ ذُو الْحَاجَتَیْنِ وَ مِنْهُمْ ذُو الْحَوَائِجِ.» بعضی‌ها یک حاجت داشتند، بعضی دو حاجت داشتند. مثل صف نان می‌بود، یکی، دو تایی، چندتایی. این‌ها یک حاجتی، دو حاجتی، چند حاجتی.

«فَیَتَشَاغَلُ بِهِمْ وَ یُشْغِلُهُمْ فِی مَا أَصْلَحَهُمْ.» پیغمبر به حوایج این‌ها رسیدگی می‌کردند، اهل فضل را مشغولشان می‌کرد در آن چیزهایی که این‌ها را اصلاح می‌کند. «وَ یَسْأَلُهُمْ عَنْ شَاهِدِهِمْ وَ يُخْبِرُهُمْ بِمَا يَنْبَغِي.» و در مورد امت هم از این‌ها سؤال می‌کرد. مطالبی که لازم بود به این‌ها می‌گفت و می‌فرمود: «لِیُبَلِّغَ شَاهِدُکُمْ الْغَائِبَ.» کار رسانه‌ای می‌کرد. پیامبر می‌فرموده که این‌ها که اینجا شنیدند، همین‌جا نگه ندارند، بروند به آن‌هایی که غایبند برسانند، رسانه باشند. (یکی اینجا نشسته، پیغمبر را نگاه می‌کنیم، به به، چه قشنگ! داستان مثلاً ابراهیم را امروز نشنیده بودیم، جالب بود.) رسانه باشی و دیگران همین اخبار، اطلاعات، معارف.

«وَ أَبْلِغُونِي حَاجَةَ مَنْ لا یَقْدِرُ عَلَی إِبْلاغِ حَاجَتِهِ.» هم حرف‌های من را ببرید (مثلای بد با مراجع رابطه چه‌شکلی باشد)، هم حرف‌های مراجع را به عامه برسانم، هم حرف‌های عامه را به مراجع برسانم. مشکلات مردم را که این در جریان است، در جامعه است، در فضای زندگی باخبر است، به آن‌ها منتقل کن. اوضاع جامعه این شکلی است، وضع این است. همه همین‌هایی که در دفتر شما هستند و می‌آیند و می‌روند، نیستند. خیلی اوضاع فرق می‌کند. چیزهایی آدم می‌شنود. بنده در همین سفر اخیر چیزهایی شنیدم، شاخ درآوردم. سفر مازندران، از بعضی از اتفاقاتی که رخ می‌دهد در بعضی از افراد مذهبی، چیزهای عجیب و غریب. هرچه بیشتر به مردم نزدیک می‌شوی، عجایب بیشتری می‌بینی و می‌شنوی. این‌ها را هم به هم منتقل کنی.

پیغمبر! جالب است آقا! پیغمبر مگر علم غیب ندارد؟ الان می‌گویند آقا رهبری خبر دارد یا ندارد؟ اگر خبر ندارد، واویلا! اگر خبر دارد... پیغمبر یا خبر دارد یا ندارد؟ اگر خبر دارد... آره. اگر خبر ندارد... پیغمبر خبر... می‌فرماید که: «أَبْلِغُونِي حَاجَةَ مَنْ لا یَقْدِرُ.» مشکلات مردم را منتقل کنید. پیغمبر است. نکته‌ای است. آن‌هایی که نمی‌توانند حاجتشان را به من ابلاغ کنند. البته این را هم می‌طلبد دیگر، یعنی باید یک بدنه‌ای از ارتباطات باشد. همین‌طور هم هست دیگر. رهبری دفتر نمایندگی دارد در تمام استان‌ها. هرکسی در هر استانی به دفتر نماینده رهبری مراجعه کند، مطلبش را بگوید، منتقل می‌شود. هم به آن نماینده منتقل می‌شود، هم به خود رهبر. من سایت ایشان، از دفتر ایشان، از شماره تماس هست، همه‌چیز هست. پیامک می‌توانی بدهی، ایمیل می‌توانی بدهی، چه‌می‌دانم، در پیج ایشان می‌توانی بگذاری. باب ارتباط باز است دیگر. پیغمبر، حالا آن موقع به این کیفیت خب.

«فَإِنَّهُ مَنْ أَبْلَغَ سُلْطَانًا حَاجَةَ مَنْ لا یَقْدِرُ عَلَی إِبْلاغِهَا، سَبَّتَ اللَّهُ قَدَمَیْهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ.» اگر کسی رفت به حاکمیت، حاجت یکی را رساند که آن بنده خدا نمی‌توانست حرفش را برساند به حاکمیت، اگر کسی واسطه شد، حرفمان و اجرش چیست پیش خدا؟ «سَبَّتَ اللَّهُ قَدَمَیْهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ.» خدا روز قیامت پاهای این را از لغزش در جهنم نجات می‌دهد. بر صراط ثابت‌قدم می‌ماند، نمی‌لغزد، نمی‌افتد.

«وَ لا یُذْکَرُ عِنْدَهُ إِلاَّ ذلِکَ.» پیش پیغمبر جز همین مطالب چیزی ذکر نمی‌شد. مشکلات مردم و کم و کسری‌ها. «آقا فلان روستا این اتفاق افتاده. فلان‌جا سرحد داد. آقا فلان لشکرمان آنجا این‌طور شده.» همین‌ها بود. «وَ لا یَقْبَلُ مِنْ أَحَدٍ غَیْرَهُ.» از کسی هم جز این حرف‌ها نمی‌پذیرفت. مردم از این حرف‌ها بگو، حرف دیگر پرت‌وپلا نگو.

«یَدْخُلُونَ رُوَّادًا وَ لا یَفْتَرِقُونَ إِلاَّ عَنْ زُوَاقٍ وَ یَخْرُجُونَ أَدِلَّةً.» می‌آمدند (تشنگی محضر پیغمبر در طلب علم، در طلب حقیقت). همه‌چیز را یک چیزی کشیده بودند و می‌رفتند و می‌بردند، این‌ور و آن‌ور منتقل می‌کردند.

کی؟ امام حسین (ع) از کی پرسید؟ از امیرالمؤمنین (ع). مَخرَج رسول‌الله. می‌فرماید که پرسیدم. خب، حالا این از مَدخَل پیغمبر بود. از مَخرَج پیغمبر هم بگویم، همه‌اش صدق بشود. حالا یا امور خارجی بوده یا خروجشان از مسائل. ورودشان به مسائل چه‌شکلی؟ به چیا می‌پرداختند؟ خروجشان از مسائل، به چیا کار نداشتند مثلاً.

«کَیْفَ کَانَ یَصْنَعُ فِیهَا؟» چه‌کار می‌کرد؟ پدرم امیرالمؤمنین فرمود که: «کَانَ رَسُولُ اللَّهِ یَخْزِنُ لِسَانَهُ إِلاَّ عَمَّا کَانَ.» یعنی پیامبر زبانشان بسته بود، مگر یک‌چیزی که به او ربط داشت، امر مرتبط لازم. خیلی مسائل اظهار فضل می‌کنیم، واکنش نشان می‌دهیم، هرچیزی، هر تحلیلی و هر نقدی و هر نکته‌ای و هر فلانی. یک مراقبه‌ای می‌خواهد. البته حالا فعلاً برای امثال بنده که توی محرمات زبان مانده‌ام، خیلی گنده است این مراقبت. آدم در اموری که بهش ربطی ندارد، صلاحیتی ندارد، جایگاهی ندارد، دخالت نکند.

«وَ یُؤَلِّفُهُمْ وَ لا یُنَفِّرُهُمْ.» بین مردم تألیف می‌کرد، نفرت ایجاد نمی‌کرد، فراری نمی‌داد. کسی را نفرت ایجاد... دل به دست می‌آورد، نه دل برای خودش‌ها، نه دل برای خدا. دل‌ها را به هم نزدیک می‌کرد، نه دل‌ها را فقط به خودش نزدیک. رفاقت ایجاد می‌کرد. حالا بنده اگر می‌روم جایی صحبت می‌کنم، یک‌چیزهایی می‌گویم یا توقع ایجاد می‌کنم. استاد از چشم شاگرد، از چشم استاد، پدر را به جان پسر می‌اندازیم، پسر از بابا فراری. «آقا بابات خیلی این‌طوری‌ها! بابا اون یکی اونجوریه. این بچه چقدر بی‌ادبه حاج‌آقا!» و همین‌طور نمایش ایجاد تنفر. «خیلی فلان ویژگی خوب دارد، قدرش را بدان، نعمت الهی است. چه پدر مثلاً خوش‌اش... چه پدر با سخاوتی داری مثلاً!»

«وَ یُکْرِمُ کَرِیمَ کُلِّ قَوْمٍ وَ یُوَلِّیهِ عَلَیْهِمْ.» کریم هر قومی را اکرام می‌کرد. خیلی لطایف است، واقعاً محشر است. مخصوصاً که امیرالمؤمنین در سیره پیغمبر وقتی بفرماید، آن عقل کل در وصف عقل کل می‌تواند بگوید، عقل جزئی. کریم هر قومی را اکرام می‌کرد. وقتی یک‌کسی محترم بود در یک خانواده، به مجموعه مؤسسه، چه کسی با شاگردهایش آمده، یا کسی با خانواده محترم بین این جماعت، این را در چشم این‌ها خُرد نمی‌کرد. کوچک... ولو نقدی، مسئله‌ای، نکته‌ای، چیزی داشت، در خلوت، وقت دیگری، جای دیگری، تلنگری، تذکری. این را خراب نمی‌کرد جلوی چشم این‌ها. خیلی عجیب است از جهت تربیتی. خیلی عجیب. این ثمرش می‌شود که مادر خادم این را رعایت بکند. پدر را نباید جلوی جمع، جلوی بچه‌ها (آن هم همین‌طور نسبت به مادر، نسبت به همسر خودش در جمع اقوام همسرش، فامیل‌های خانمش)، خانمش را خُرد می‌کند، گاهی جلوی بچه‌ها شوهرش را، یا پشت سر یا فلان. «این کریم هر قومی را اکرام بکن.»

«وَ یُوَلِّیهِ عَلَیْهِمْ.» همان را ولی بهش ولایت می‌داد نسبت به آن‌ها. به قول استاد بزرگان می‌فرمود که در وصف یکی دیگر از بزرگان. سیره آن استاد مرحوم آیت‌الله پهلوانی تهرانی این شکلی بود: اگر کسی با کسی دمساز بود، استفاده‌هایی می‌کرد اخلاقی، معنوی، آن آقا را در چشم این شاگرد خُرد نمی‌کرد، خراب نمی‌کرد، ارتباطش را به هم نمی‌ریخت. هرکی با تهش، حالا نکاتی را می‌گفت که حالا بتواند مثلاً حواسش را جمع بکند که گرفتار آسیب‌هایی نشود. شاگرد آقای فلانی، آدم شاید ۱۸۰ درجه... احکام مثلاً در مسجد احکام می‌گوید. استفاده کن. حالا دست بزن روی نقاط افتراق و مشکلات و فلان و این‌ها. «إِلاَّ لِابْتِلاَءٍ.» معمولاً آدم‌ها در چشم این‌ها خُرد نمی‌شوند. اگر هم خُرد بشوند، حسابی خُرد می‌شوند و معمولاً خُرد نمی‌شوند؛ ولی مشکلات دیگری شکل می‌گیرد. حرف آدم خدا آدم کوچک می‌شود، حرف آدم بی‌ارزش می‌شود. آره، دچار تناقض می‌شود، از هر دو زده می‌شود. آره، از هر دو زده می‌شود. به این چیزی در سبد این نمی‌رود. کلاً از نماز و مسجد و همه‌چیز فاصله می‌گیرد. نکات دقیقی است که باید انسان به آن توجه داشته باشد.

بله. «وَ یَحْذِرُ النَّاسَ وَ یَحْتَرِسُ مِنْهُمْ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَطْوِیَ عَنْ أَحَدٍ بَشَرَهُ وَ خُلْقَهُ.» چقدر زیباست! مردم را حواسشان را جمع می‌کرد و خودش نسبت به مردم حراست داشت. از خودش می‌پایید، خودش را مراقب بود که حواسش بود که از مردم آسیب نبیند. خیلی مراقب خودش بود که از مردم آسیب نبیند؛ ولی بدون اینکه در چهره‌اش اثری بگذارد و در خُلقش اثر. باب کج‌خُلقی و بدرفتاری و اخم و تخم و توپ و تشر و این‌ها نبود. به هر حال مردم، کم و کسری، مشکلات این‌ها در مردم زیاد است دیگر. غیبت، تهمت، بداخلاقی، حب دنیاست. هزار و یک رذائل است. آن روح لطیفی که از ملائکه اذیت می‌شود. از حضور ملائکه بعد پیدا می‌کند، از خلوت خودش توجه به ملائکه بر او آزاردهنده است. توجه به جبرئیل آزارش می‌دهد. «إِنَّ النَّبِیَّ أَکْرَمُ.» حالا می‌خواهد بیاید بنشیند با این اراذل و اوباشی که بعدها بعضی‌هایشان قرار است قاتلان دختر او بشوند، بگوید و بخندد و صحبت بکند و انس بگیرد و حرفشان را گوش بدهد و تذکر بهشان بدهد. خیلی عظمت. «خُلُقٍ عَظیمٍ.» عظمت نه خُلقِ حَسَن. نه فقط خوش‌اخلاق است، خیلی خُلقِ عظیمی دارد. عظمت اخلاق. از مردم فاصله می‌گرفت؛ ولی آره، بدون اینکه در چهره‌اش اثر بگذارد، در دل حواسش نبود که رنگ نگیرد یا مشکلاتی برایش ایجاد نشود. غفلت سراغش نیاید، آلوده نشود از این ارتباط با… ولی در رفتار نه. چهره همان‌جور باز، با محبت. چشم از او محبت می‌بارید، از این چشمان رسول‌الله، از این صورت رسول‌الله، از این نگاه رسول‌الله، از آن لبخند رسول‌الله. هرکی می‌آمد می‌گفت...

آره، بعدها می‌رسیم چرا. در سیره یکی از خلقیات پیغمبر این بود که هرکی با پیغمبر ارتباط برقرار می‌کرد، فکر می‌کرد محبوب‌ترین شخص برای پیامبر این است. یک‌جوری پیغمبر هیچ احساس غربت و فاصله و طبقه‌بندی و این‌ها نمی‌کرد که مثلاً آن‌ها شاگرد درجه یک، مثلاً ما درجه پنجمی. نه، به همه پا می‌داد. با همه می‌نشست، با همه پا می‌شد. سر سفره همه می‌نشست، با همه هم‌غذا می‌شد، با همه شوخی می‌کرد، با همه حال و احوال می‌کرد. نگاهش را به سوی تقسیم می‌کرد. جلسه یک‌جایی می‌رفت طبقه‌بندی شده بود تا این شعاع ان‌قدر مال بیست سال به بالا است. جدید نبود پیغمبر. مریدان خیلی دُم و دستگاه ایجاد می‌کرد. از این بازی‌ها نداشت پیغمبر. هرکی می‌آمد، می‌آمد گوش... ایّاکم رسول‌الله پیدا نمی‌کرد پیغمبر در این جمع. ان‌قدر صمیمی. چقدر ما فاصله داریم.

«وَ یَتَفَقَّدُ أَصْحَابَهُ.» تفقد می‌کرد از اصحاب خودش که فلانی کجاست؟ چرا نمی‌آید؟ خبری ازش نیست؟ چند وقت است ندیدیمش؟ مشکلی نکند پیش آمده؟ حالش را بپرسید، سلام بهش برسانید. مشکلی، کم و کسی چیزی دارد؟ برویم برایش حل کنیم. تفقد نسبت به اصحاب. این‌ها همش اقتضائات «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ.» جلوات این است، جلوه رحمت. رحمت‌للعالمین. رحمت در آدم اگر تثبیت شد، این شکلی باشد. محبت و ترحم، دلسوزی. یک‌جانی است که یکی‌یکی یک‌بار احمد... خود رحمت، مصدر رحمت، نه رحیم. مصدر رحمت، مصدر رحمت، خود رحمت. اینجا در این ارتباط این‌جور جلوه می‌کند، آن‌ور آن‌جور جلوه می‌کند. اگر کسی آمد باهاش این‌جوری برخورد می‌کند، نیامد آن‌جور برخورد می‌کند. نمی‌گوید «بابا الحمدلله نیامده، یک نفس راحتی بکش.»

«یَتَفَقَّدُ الأَصْحَابَ.» خدا ان‌شاءالله ماها را، همه را به این گوینده اول و اول و آخر فهم بدهد و توفیق عمل بدهد. شبیه پیغمبر اکرم به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

اللهم صل علی محمد و آل محمد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی