مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی

جلسه چهارم

01:12:29
100

این دوره ۱۳‌جلسه‌ای بر اساس کتاب «سنن النبی» علامه طباطبایی، سیره پیامبر اکرم را به‌عنوان الگویی عملی برای ساخت شخصیت و سبک زندگی مرور می‌کند. جلسات از ضرورت تطبیق عبادت، معاشرت و عادات روزانه با سیره نبوی آغاز می‌شوند و سپس جزئیاتی مانند راه‌رفتن، سخن‌گفتن، نظافت، معاشرت و آداب ظاهری و باطنی پیامبر خوانده و شرح می‌شوند. در بخش‌های پایانی، مفاهیمی مانند یقین و حضور قلب نیز وارد بحث می‌گردند. روش تدریس روایت‌خوانی همراه با توضیح و تطبیق عملی است؛ تا سیره از اطلاعات تاریخی فراتر رود و به مراقبه‌ای روزمره برای شبیه‌شدن به رسول خدا تبدیل شود.

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. امام موسی کاظم (علیه السلام) می‌فرمایند: «از پدرم پرسیدم از "مَخرج" رسول الله.» این «مَخرج» احتمالاً به معنای خروجی‌های رفتاری است؛ «مَدخَل» به معنای آن چیزی که درون‌دادهای پیغمبر بود و «مَخرج» برون‌داده‌ها. شاید منظور این باشد که «کیف کان یَصنَع فی»؛ در این امور چه می‌کرد پیامبر اکرم؟ امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند که: «کانَ رسولُ اللهِ (صلی الله علیه و آله) یَخزُنُ لِسانَهُ اِلاّ اِلاّ ما کانَ یَعنی»؛ یعنی پیغمبر زبانشان در مخزن بود. آدم شیء گران‌بها را در مخزن نگهداری می‌کند. الان دیده‌اید آستان قدس، کتاب‌های خطی و قدیمی‌اش مخزن دارد و به کسی هم نمی‌دهند، حتی نشان هم چه بسا ندهند و عکس‌هایش را می‌فرستند. ما یک کتابی را می‌خواستیم که نسخه خطی بود. تنها جایی هم که داشت، یکی از آثار حاجی سبزواری بود؛ رساله «عالم مثال» حاجی سبزواری. خیلی همین در و آن در زدیم و این‌ها. آخر با پارتی و این‌جور داستان‌ها PDF آن را برایمان فرستادند. یعنی به همان کسانی هم که محقق و این‌ها هستند، PDF آن را می‌دهند. شیء گران‌بهایی که انقدر ارزشمند است که نمی‌خواهند حتی نسبت به پنج درصد احتمال آسیب هم واکنش نشان دهند؛ نسبت به چیزی که تأثیرگذاری‌اش بسیار بالاست. این را در مخزن نگه می‌دارند. مثل موشک؛ چیزی که آسیب‌رسانی و خراب‌کنندگی‌اش بسیار بالاست، در دسترس قرار نمی‌دهند که هر کسی بتواند به آن دسترسی داشته باشد، چون اگر کمی حادثه و سانحه ایجاد بکند، آثار مخربش بسیار بالاست.

زبان هر دو اینهاست. تفاوت کلام حضرت لقمان که در "حکمت‌نامه" به مولایش گفت: «شیرین‌ترین و تلخ‌ترین چیز را بیاور.» مولایش به او گفت: «شیرین‌ترین چیز را بیاور.» گفت: «زبان گوسفندان.» حسین چه جور؟ هم شیرین‌ترین و هم تلخ‌ترین. بستگی به کارکرد دارد؛ اگر درست کار کند، شیرین‌ترین است و اگر درست کار نکند، تلخ‌ترین. آن چیزی که دنیا را آباد می‌کند زبان است، آن چیزی که دنیا را نابود می‌کند هم زبان است. لذا باید در مخزن نگهش داشت؛ هم از جهت اینکه باارزش‌ترین چیز است و هم از جهت اینکه مخرب‌ترین چیزی است که آثار تخریبی‌اش بسیار بالاست. گاهی آدم یک توییتی می‌زند، حرفی می‌زند، مطلبی می‌گوید، حمایتی می‌کند، تشویقی می‌کند، تأییدی می‌کند، ردی می‌کند، انتقادی می‌کند. گاهی سکوت می‌کند. گاهی یک سر تکان می‌دهد. بهجت می‌فرمود: «برخی به یک سر تکان دادن بهشتی شدند.» و جه... صلوات نابجا، الحمدلله نابجا. وقتی عیادت مریض می‌روی، «الحمدلله» نگو. روایت است که دل طرف می‌شکند. می‌خواهد مثلاً شکر خدا به جا بیاورد، بدتر می‌شود.

خلاصه آقا، این سیره پیغمبر بود، مگر چیزی که به پیغمبر ربط داشت. خیلی از مسائل هست؛ آدم وقتی فکر می‌کند، واقعاً به من ربطی ندارد. به من... من نگویم یا بگویم، چه اتفاقی می‌افتد؟ این‌ها می‌شود آن امور. خب خیلی هم دشوار است. یعنی امثال بنده که خیلی پرحرفی می‌کنند... وقتی نگاه می‌کنی، پیامبر رد می‌شدند. مادر یک شهیدی، مادر شهید رکاب پیغمبر... «خوش به حالت پسرم، بهشتی شدی.» پیامبر فرمودند: «بر خدا حکم نکن مادر، آرام باش. شاید پسرت حرف‌های بی‌ربط می‌زده که اگر این‌طور باشد، جزو مقام شهدا نیست.» پیامبر اکرم! مادر شهید! شاید پسرت اهل حرف‌های بی‌ربط بوده؛ با اینکه کشته فی سبیل الله است، ولی مقام شهدا... سریع حکم نکن که «بچه من در راه خدا کشته شد، پس بهشت نوش جانت!» مادر! بهشت نوش جان! آقا، دیگر در مورد شهید نگوییم بهشت. حساب و کتاب عجیب و غریبی است. ممکن است آدم یک جایی یک حرفی، یک چیزی... آره، امروز یک چیزی شنیدم در مورد یکی از این شهدای قضایای اخیر. حالا چون فتنه می‌شود، چیزی نمی‌توانم بگویم. به هر حال، آدم گاهی در مورد یکی از قاتلان یکی از شهدای اخیر... خیلی عجیب بود برایم. شهید، مثلاً بالاخره حالا اشتباهی شاید بعضی شهادتش از او رخ داده بوده و تحریکی حالا کرده بوده به نحوی قاتل را و قاتل بعد از قتل، توبه عجیب و غریبی می‌کند، حالات معنوی پیدا می‌کند. به مادرش می‌گوید که «نمی‌دانم، چادر حق نداری بعد از من برداری.» خانواده قاتل را بریم ببینیم. جالب بود برایم خیلی که: «تو این... از الطاف الهی بود من سر صحنه کشته نشدم وقتی قتل را انجام دادم که بتوانم این توبه را انجام دهم.» تقاضای اکید خودش هم بوده که اعدامش بکند؛ فقط قصاص، که شاید بتواند این قضیه تطهیرش بکند و جملات عجیب و غریب با حرف‌های عجیب و غریب که امروز یکی از دوستان چیزهای عجیب و غریبی گفت. بله، حالا به هر حال خیلی عجیب است قضایا. وقتی این‌جوری است، این همه... نه، فتنه می‌شود دیگر. انسان در امور مختلف می‌بیند که نمی‌تواند محکم بگوید این‌طوری. در مورد شهیدش هم نمی‌تواند محکم تأیید کند، در مورد قاتل شهیدش هم نمی‌تواند محکم فحش بدهد. کار ماها، مخصوصاً با این فضاها و این پیام‌ها و کامنت‌ها و این‌جور داستان‌ها... به هر حال، آره با این حرف‌های بی‌ربط، با حرف‌های واقعاً یا مفت، حرف‌های واقعاً یا مفت. امروز بود به کسی می‌گفتم یک قضیه‌ای شده بود. سوالی طرح کردم در امتحان و این‌ها که: این فلانی خواسته فلان فامیلش که نامحرم بوده پیام به او رفته در تلگرام. بعد پروفایلشان عکس شخصیش بود و بی‌حجاب بود و این خواسته آن را باز کند. یاد یک آیه از قرآن... کدام آیه قرآن بوده که یادمان افتاد؟ ملت ریختند کامنت گذاشتند: «فضولی نکنید، در زندگی خودت باش. عَلَیکُم أَنفُسَکُم. به خودت بچسب.» آیه، آیه «إِنَّ اللهَ جَمیلٌ یُحِبُّ الجَمال.» آیه... آره، در زمانه عجیب و غریبی هستیم دیگر. یعنی زمانه‌ای که شیطان با آیات و روایات اغوا می‌کند و فکر می‌کنیم داریم آیه می‌خوانیم و روایت و التفاتی هم نداریم به درصد بالای هذیانی که داریم می‌گوییم. خب الان طرف حالی‌اش نیست که مثلاً این حرف، لوازم کلامش چیست. وقتی می‌گوید که «إِنَّ اللهَ جَمیلٌ یُحِبُّ الجَمال»، یعنی اونی که آرایش کرده و موی بیرون و فلان و این‌ها، این‌ها همش خوشگلی است دیگر. خدا خوشگل است و خوشگلی را هم دوست دارد. موهایش را گذاشته بیرون، آرایش کرده، این‌ها... خدا خوشگلی را دوست دارد. مفهوم مخالفش این است که پرسید که: «یعنی مثلاً اونی که آرایش نمی‌کند خوشگل نیست؟ خدا دوست ندارد؟ اونی که ذاتاً اصلاً زشت است؟ اصلاً قیافه‌اش زشت است؟ اصلاً بدش می‌آید؟ اونی که موهایش را می‌پوشاند چون زیبایی‌ها را پنهان می‌کند و خدا چون زیباست و زیبایی را دوست دارد، این زیبایی را دارد پنهان می‌کند، طبعاً خدا زیبایی را دوست ندارد با پنهان کردن زیبایی؟» و فکر نمی‌کنیم که دامنه این حرف خیلی خطرناک است. نه، امثال بنده که یک چیزی می‌گویند می‌رود همین‌جوری تا یک جاهایی. باورش هم نمی‌شود. خب این حرف یک کمی جابه‌جا بشود، تأییدیه، ردیه، خیلی عواقبش عجیب و غریب است. لذا پیغمبر اکرم که «اِن هُوَ اِلّا وَحیٌ یُوحی»؛ هر چه می‌گفت وحی بود. تمام زبان او بسته بود، در مخزن بود زبان او. «الا ما یعنی». گوگل چی می‌گفت؟ عین حقیقت بود. حرف نمی‌زد. ما که هر چه، امثال بنده که هر چه می‌گوییم عین وهم است. خیلی نکته‌ای است که خدا کمکمان بکند در این ماه رجب که در پیش داریم، بتوانیم به این نکته بیشتر توجه کنیم؛ کمتر حرف بزنیم. و واقعاً هم این است که بسیاری از مسائل به ما ربطی ندارد. «خانه‌تان را چند اجاره کردید؟ چقدر پول پیش دادید؟ چرا جابه‌جا شدید؟ چرا محله‌تان را جابه‌جا کردید؟ چرا بچه‌دار نمی‌شوید؟ دکتر خوب سراغ دارم اگر خواستی.» و همین‌طور که این‌ها، عمده این‌هایی که الان عرض کردم، مشکل شرعی دارد. این‌ها که گفتم، قالبش یا تجسس است یا ایذاء مؤمن است و حرام. این‌ها که واضح است که ربطی به ما ندارد. بیشتر از این‌ها هم به ما ربطی ندارد. «نمازت را خواندی؟» غیره. کار سخت است.

«وَ یُعَلِّفُهُم وَ لا یُنَفِّرُهُم.» فضای مجازی به هر حال حرف چرت هم زیاد است دیگر. این هم حالا چون نوشته بودند: طرف آمده، قاتلانی که حالا وجوه کلام را باید مد نظر داشت... چند تا قاتل اسمشان پشت هم گذاشته، نوشته: «رضوان الله علیهم اجمعین.» «رضوان الله»، رحمت «رضوان» کرده. «خدا بیامرزد فلانی را.» غلظتی دارد در این دعا، شیفتگی‌ای احساس می‌کنم. در «رضوان الله علیه» به وجه کلام، اصرار بر یک مبنای غلط، حرف غلط، یک فتوای غلط. کسی که اهلیت فتوای غلط در مورد محارب و این‌ها را ندارد، اصرار بر آن و تطهیر افرادی که حالا بر مبنای اینکه طبق قانون محارب شمرده شده‌اند، اعدام شده‌اند. وجوه کلام را باید توجه داشت. آره، به هر حال. «وَ یُعَلِّفُهُم وَ لا یُنَفِّرُهُم.» پیغمبر اگر حرفی می‌زد، تألیف می‌کرد، تنفیر نمی‌کرد. ایجاد الفت می‌کرد، ایجاد نفرت... خیلی مهم است. خیلی وقت‌ها ماها چیزی هم که می‌گوییم، بیشتر دل‌بریدگی و دل‌زدگی می‌آورد تا دل‌دادگی و وصل. «ما برای وصل کردن آمدیم، نی برای فصل کردن.» تا جایی که می‌شود، انسان پیوند بدهد. حالا یک کسی آقای درس اخلاق می‌رود، حالا یک کسی یک کتابی می‌خواند، وجوه خوبش را انسان بگوید. متوجه بکند که آقا، تو این حد بشناس که مثلاً این آدم در این قیود، در این حدود، قابل استفاده است. ما معمولاً بنا داریم که زیر آب طرف را بزنیم. خاطره بدی از او به ذهنمان می‌آید. یک داستانی واقعی، کاری... مخصوصاً اگر جنبه شخصی داشته باشد، اگر پشت ما یک کاری کرده باشد، حرفی به ما زده باشد، این که هیچی. خیلی هم رایج است این مسئله متأسفانه. به محض اینکه حرفی از کسی می‌شود، سریع متمرکز می‌شوند روی وجوه بد و منفی و عیوب و اشکالاتش. اگر جای موضع غلطی گرفت... «وَ یُعَلِّفُهُم.» خب پیغمبر که علم غیب محض است دیگر. به این جماعت هم که همه سرتاسر عیبند پیش پیغمبر، این برجسته نمی‌کند عیوب را. ضریب دستور لغات حسن... هر کسی به خاطر همان حسن‌اش بگو، مگر اینکه حالا طرف دشمن است و وجهی نیستند تأیید و حمایت از او. نکته مهمی است. بله، خوبی بگویم. بله، یک وقت است یک لیستی از بدی‌های او را ردیف کردم. جایگاه او را در ذهن شما، جایگاه حقیقی‌اش را که به عنوان یک دشمن خدا و دشمن دین، جایگاه را تثبیت کردم، می‌گویم: «حالا بالاخره کنارش این چهار تا خوبی را، چهار تا ویژگی خوب هم داریم.» یک وقت این‌جوری است. یک وقت نه، از همان اول می‌آیم متمرکز می‌شوم روی چهار تا خوبی. کار شیطان است دیگر. برای چی ندارد که. ما در مورد تألیف قلوب با رضاخان که دیگر ما نداریم تألیف قلوب بین روما و بین با اعداء که وجه تألیف که ما نداریم که. این مال همین فضای خودمانی. برای ما درس است دیگر. ما در فضای تشکیلاتمان، در مجموعه خودمان، چقدر فضا، فضای الفت است؟ چقدر دل‌ها را به هم نزدیک می‌کنید؟ اگر دو تایمان هستیم، یکیمان یا چهار تایمان، پنج تایمان نیستیم، این دو تایی که هستند، چقدر دارند دل همدیگر را نسبت به آن پنج تا که نیستند، نزدیک می‌کنند؟ یا برعکس که این دو تا با هم می‌نشینند از آن پنج تا فاصله می‌گیرند؟

یک طلبه خیلی به ما علاقه داشت. ماجرای اصل طلبگی‌اش و این‌ها گفتگو شد. بعد از مدتی دیدم در خیابان. دیدم از دور حواسم بهش بود که نزدیک شدم. مثلاً سلام علیکم. نزدیک شدم تا فهمید، تا ما را دید، رویش را، چهره عبوسی در هم کرد، آن‌وری کرد، رفت. فاصله... بعد متوجه شدم یک شیطان انسان‌نمایی خیلی در پیش رو ابراز محبت می‌کرد. عکسی همراه ما گذاشته بود، ابراز ارادت پیش رو می‌کرد. با هر کی که پشت سرمان می‌نشیند، آن آدم را که یک بار با این دیدار می‌کرد. بعدش که این را به کرات دیدم، یعنی برخی خودشان گفتند: «دو ساعت نشست علیه تو حرف زد.» چند نفر. این را روال این آدم. حتی اگر با هم می‌رفتی مثلاً خانه شما، با شما رفیق می‌شد، شماره‌ات را می‌گرفت، از من جدا می‌شد، زنگ می‌زد به تو، دو ساعت علیه من با تو صحبت می‌کرد. موجود عجیب و غریبی! ولی وقتی می‌رسید، دولا می‌شد دستت را ببوسد و بچه چی چی و فلان و استاد استاد... عمدتاً افرادی که آدم را باد می‌کنند، مقاصدی دارند؛ می‌خواهد توپی بشود که بپرد رویت، بپرد بالا. خیر، انسان باید حواسش جمع باشد. غالباً کسانی که پیش رو خیلی کر و نرم از آدم تعریف می‌کنند، غالباً این‌شکل‌اند که پشت سر هم خیلی تر و تمیز می‌زنند. آدم خوشش می‌آید که بی‌رودربایستی پیش رو که می‌آیند، قشنگ اگر نقدی، حرفی، مطلبی دارند... و ما این را دیدیم خیلی جالب است در برخی اساتیدمان. خود حاج آقا که حالا ذکر خیری هم بشود از اولیای الهی. شکر نعمتی بشود واقعاً از این الطافی که خدای متعال به ما کرد که قدر این نعمت‌ها را هم نمی‌دانم. مثلاً گاهی خب حاج آقا تشر می‌زنند، تلخی می‌کنند مثلاً سر مصالح که آدم هم لازم است. بعد خیلی برایم جالب است که پشت سر اصلاً نیست. یعنی یکی از رفقا تازگی رفته بود، یک بحثی شده بود، حاج آقا حضوری یک چند تا تشر حسابی زدند. پای یکی دیگر از رفقایم این وسط گیر بود، یعنی تشر مشترکی بود بین ما و دیگری. اصلاً یک کلمه پشت سر نگفتند که «ما با فلانی هم حرفی دارم.» «آن هم با هم قرار گذاشتیم بنشینیم حرف می‌زنیم.» یعنی تشر هایشان را نوشته بودند که در خلوت هیچ بروزی نداده بودند در آن دیداری که پشت سر بود. خب خیلی این‌ها نکات عجیبی است. این می‌شود همان. ما خیلی وقت‌ها برعکس فکر می‌کنیم مثلاً این را از او جدا می‌کنیم به ما نزدیک می‌شود. مثلاً حسودی‌ها این است دیگر: چشم نداریم که مثلاً این محبت به او دارد. مثلاً فکر می‌کنیم که اگر مثلاً نسبت به فلان طلبه علاقه‌مند شوند، این مثلاً دیگر... تازگی یک سری مطالب می‌خواندم، خیلی برایم جالب بود. احوالات مرحوم آیت‌الله گلپایگانی. خیلی داستان‌های جالبی. هفت هشت ده تا داستان خیلی جالب خواندم. یک چیزهای برجسته، ویژگی‌های ایشان همین بود: «من رفتم فلان روستا، همه را مقلد شما کردم.» عصبانی شد. می‌خواست بزند طرف را. گفت: «تو فاسقی! به چه حقی رفتی این‌ها را...» و چیزهای عجیب و غریبی از سیره ایشان بنده دیدم. گفت که دست‌خط گرفتن از مرحوم آیت‌الله بروجردی که برای بعد از خودتان کسی را معرفی کنید. ایشان فرمود: «فاضل گلپایگانی.» نوشت بروجردی، آیت‌الله بروجردی که: «بعد از من از آقای گلپایگانی تقلید کنید.» آن آقا سیدی دست‌خط را گرفت، با یک شوق و ذوقی آورد، با یک گلپایگانی نشان دادم. گفتم که: «بعد رحلت آقای بروجردی...» گفتم که: «آقا ما همچین دست‌خطی از شما داریم و مرجعیت عامه با شماست.» بروجردی ظاهراً جوک نقل می‌کند، می‌گویند در طول تاریخ شیعه همچین مرجعیتی سابقه نداشته. مرجعیت واحد بوده دیگر. مرجعیت واحد کل جهان اسلام و مرجعیت عجیب و غریب. دست‌خط را به من بده. گفتم: «الان نگاه می‌کند خوشحال می‌شود.» انداخت در صندوق، در را قفل کرد. گفت: «من هم جزّ و ولز کردم. گفتم: شما حق‌الناس انجام دادید. کاغذ مال من بود. این را برای چی انداختی آن تو؟» گفتش که: «من تعبیری حالا در ذهنم... اگر ولایت به تو دارم، بر اساس ولایت.» و تا بعد از رحلت ایشان این کاغذ را بعد ورثه وصیت کرده بود که بعد ورثه کاغذ را به ایشان برگردانده بودند. فرموده بود که: «این باعث تضعیف حقوق بقیه آقایان می‌شود. درس خوانده‌اند، زحمت کشیده‌اند، آن‌ها مرجع هستند. این جمله آقای بروجردی در وصف من باعث می‌شود که کسی دیگر سمت آن آقایان نرود.»

همچین شخصی را گفته بودند که در نجف خواب دید که وارد حرم امیرالمؤمنین (علیه السلام) شده بود. ماه رجب نزدیک است، عنایت به ما. خواب دیدم که وارد حرم امیرالمؤمنین شدم. ضریح پایین‌تر بود. روی ضریح یک کاسه‌ای بود، آن‌جوری که یادم است حالا، نقل بود، نبات بوده، قند بوده، چی بوده یا عسل. یک قاشق برداشتم و خوردم. حضرت بهم دادند. آدم با معرفت و لوطی این‌جا فهمیده می‌شود. ابوالحسن اصفهانی بوده. ایشان گفت: «آقا برای استادم، برای سیدم می‌خواهم.» حضرت فرمودند: «سهم ایشان محفوظ. شما سهم خودتان را بخورید.» بیدار می‌شود، در دهانش هنوز بوده. آقای گلپایگانی می‌گوید که: «یک چیزی بیاورید من این را از تو دهانم بگذارم آن تو.» که از همان تکه تکه می‌کردند و می‌دادند به مردم و شفا می‌گرفتند و تا مدت‌ها در دهان ایشان اگر چیزی داخل دهانش تبرک می‌شد، بیماران تا حد مرگ را شفا می‌داد. محدوده دهان ایشان تبرک شده بود. خوبی عنایات و این تفضلات الکی نیست. کسی که این‌ها این شکلی است، این‌جور مراقبت‌هایی...

«وَ یُکرِمُ کَریمَ کُلِّ قَومٍ وَ یُوَلّیهِ عَلَیهِم.» کریم هر قومی را اکرام می‌کرد. اگر به جمعی بودند، یکی استاد بود، جمع خورد... نمی‌گوییم بابا را جلو جمع، رئیس عشیره را، رئیس قبیله را، بزرگ‌تر را احترامش را نگه می‌داشت. احترامی که آن قوم، آن قضیه... حالا هست، دختر حاتم که به خاطر پدرش، آن قضیه عمر بن عبدود را امیرالمؤمنین (علیه السلام) با اینکه غنائم جنگی می‌توانستند لباسش هم گران‌قیمت بود، فرمودند: «نه، من او را عریان نکردم. کریم قومش بود. فرمانده سپاه. نخواستم توی سپاه...» و همان را ولایت می‌داد بر آن‌ها. یعنی اگر یک جماعتی می‌خواستند بالاخره مسئولی، امیری می‌خواستند، همان کریم قوم را بر این‌ها ولایت می‌داد. خودشان پذیرفتند این را به عنوان بزرگ‌ترشان، احترامش را دارند، این را تأیید می‌کرد. با همین جنبه‌های رأفت و رحمت و لطافت دیگر. و «به ما مصداق زینت...» خیلی هم لطیف است این برخوردها. ریزه‌کاری‌ها را آدم لطیف... آدمی که حواسش به ریزه‌کاری‌ها هست. همه جوانب را می‌سنجد. حواسش به همه اطراف قضایا هست.

«وَ یَحذَرُ النّاسَ وَ یَحتَرِسُ مِنهُم.» مردم را تحذیر می‌کرد و احتراس می‌داد از ایشان. یعنی در حراست بود نسبت به خودش در برابر مردم. حواسش جمع بود از جانب مردم بالاخره آسیبی به او وارد نشود. آسیب معنوی. «مِن غَیرِ أن یَعبَسَ بِهِ أَحَدٌ وَ لا یُضَیِّقَ خُلُقَهُ.» بدون اینکه بخواهد رو ترش بکند نسبت به کسی، بخواهد اخلاقش را نسبت به کسی بد بکند. حواسش جمع بود. بالاخره مردم مراعات ضوابط که نمی‌کنند. شما دو دقیقه می‌نشینی با عوام صحبت می‌کنی، ده تا غیبت می‌کنند، دو تا تهمت می‌زنند، چهار تا دروغ. لطافت پیغمبر که از دیدار جبرئیل اذیت می‌شد: «من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان.» دیدار ملائکه اذیت می‌شود. لطافتش در حدی است که فرمود: «لِی مَعَ اللهِ حالاتٌ لا یَسَعُنی فِیها مَلَکٌ مُقَرَّبٌ.» با خدای متعال حالاتی دارم که حتی ملک مقرب به آن ساحت راه ندارد. حالا می‌آید این‌جا می‌نشیند. این دارد گوجه می‌گوید، فحش، مسئولین، انتقاد می‌کند، داد می‌زند با ماشین... بدون اینکه رو ترش بکند، اخلاقش عوض بشود، ولی حواسش هم جمع. وقتی حرف جاهای دیگر نرود ولی چهره عوض نمی‌شود. خیلی عظمت می‌خواهد جمع بین این‌ها. انصافاً آدم در خیلی از بزرگان می‌بیند این قضایا این‌شکلی است. با همه این مصاحبه وحشت و حالاتش. مثلاً خیلی قضیه مشهود است. همه آن حساسیت و وسواس و مراقبه شدیدی که این آدم دارد، ولی راحت می‌نشیند حرف می‌زند، انس می‌گیرد، حرف می‌زنند باهاش، سوال می‌کنند، اشکال می‌کنند، انتقاد می‌کنند. وحشت پخش شده. من خودم به عنوان یک طلبه اعصابم خورد می‌شود، لجم می‌گیرد اگر کسی با من جوری صحبت بکند می‌خواهم بروم در گوش او. طرف نشسته می‌گوید که حالا کلیپش را اگر بتوانیم پیدا کنیم. موزیک معتاد بوده ظاهراً. طرف می‌گوید: «من معتاد بودم.» دیدید کلیپش را؟ سید هم هست. می‌گوید: «شما هر چه داری از اجداد من داری. معتاد بودم، ترک کردم. چه کار کنم که دیگر برنگردم سمت اعتیاد؟» ذکر صلوات. سی سال معتاد بود. «سی سال معتاد بودم، سید هم هستم. محض رضای خدا هر چه دارید از اجداد ما دارید. من هم وسیله ناجورم. به خدا نجاتم بدهید. خب وسوسه به طرف مواد می‌آید. از شر وسوسه نجاتم بدهید. دستور عنایت کنید بلکه...» صلوات. تمام صلوات از جمله عشق به اهل بیت (علیهم السلام). مادیات. خیلی جالب است دیگر. مثلاً عارفی که علائم وحشت کجا بوده؟ مثلاً در این احوالاتش، وقتی بنده خدا دارد سوال می‌گوید که: «سی سال معتاد بودم. هر چه هم داری از اجدادم است. جواب من را بده.» یک ذره خم به چهره نمی‌آید. یک ذره... با یک معتاد مواجه شده. سی سال طرف اعتیاد به بدنش آسیب زده، خلاف شرع. شخصیت. یا آن یکی می‌گوید: «آقا من نماز نمی‌خوانم.» یکی دیگر هست، آن هم کلیپش هست. «بخوان. اگر دنیا می‌خواهی، بخوان. آخرت می‌خواهی، بخوان. اگر هیچ کدام نمی‌خواهی، نخوان.» روی کسی که اصلاً احوالاتش در نماز چیست. کجا دارد سیر می‌کند. نمازهای واجب، نوافلش، مستحبی، روز ده ساعت دارد نماز می‌خواند. خب این خیلی عجیب است دیگر. یعنی این آن خُلق پیغمبر است و چهره عوض نمی‌شود و خُلق عوض نمی‌شود. در عین حال احتراس دارد، حراست دارد، خود مراقب خودشم هست.

«وَ یَتَفَقَّدُ أَصحَابَهُ.» نسبت به اصحابش تفقد می‌کرد. نه سر مریدبازی، دکون دستگاه و این‌ها. حُسن رحمت این‌ها فرق می‌کند. ظاهرش خیلی وقت‌ها شبیه هم هم هست. ظاهرش خیلی شبیه ولی باطنش خیلی متفاوت. تفقد طرف کجاست، چه کار می‌کند، پیگیرش است وقتی نیست. با ریا، جلب توجه، بیشتر جذب ما بشود، مثلاً مرید ما بشود. با آن زاویه دنبال دم و دستگاه و دفتر. حالا آن دیگر جنبه‌های حادش است. انقدر در آن ابعاد دیگرش هست که حالا چون به آن‌ها نگاه می‌کنیم خودمان را بری می‌بینیم. یکی هم می‌آید به یکی وصل می‌شود که آدم انتخابات مثلاً رأی بگیرد. بنده به شما سلام و علیک گرم می‌کنم که بالاخره آقای فاطمی پشت ما را خالی نکند. دستگاه ما می‌رود روی هوا. خیلی هم ارزش‌بار. انسان وقتی به خودش توجه می‌کند و می‌بیند رفتار ما همین است. یعنی مبنای رابطه‌مان همین مرید جمع کردن و اینکه دنبال این هستیم که نفعی از دیگران به من برسد و ضرری دفع بشود. تعبیری که در مناجات شعبانیه می‌گوید که: «بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی.» و این باور را انسان داشته باشد. در عین حال تفقد هم بکند. این می‌شود رحمت محض. سر سوزنی نفعی از کسی نمی‌خواهد. اگر هم تفقد می‌کند برای اینکه می‌خواهد زحمتی به او برساند. خیلی تفاوت بین این دو است. بله، پیغمبر، خیلی بزرگان این‌طوری نبودند. آن باز به همان روح قضیه برمی‌گردد. این‌طوری نبودند. یعنی به حسب ظاهر این‌جوری نبودند. مثلاً حضرت امام اصلاً فضای این‌شکلی نداشت. خیلی گرم نمی‌گرفت، خوش و بش خیلی نمی‌کرد به این شکل. و انتقادی هم که معمولاً داشتند این بود. گفتند: «آقا مردم شاکی‌اند چرا شما مثلاً در خیابان سرت پایین است؟ مثلاً به کسی این‌جوری نگاه نمی‌کنی، سلام گرم نمی‌کنی.» امام فرمود: «از من توقع دارند مشرک باشم؟ نمی‌توانم مشرک باشم به خدا.» اتفاقاً همه دل‌ها را آورد به سمت همین. و می‌گفت که: «یا ده متر جلوتر از من بروید یا ده متر عقب‌تر. هیچ‌کی با من راه نیاید.» ما اصلاً دوست داریم پنجاه نفر راه بیفتیم. «کار فرهنگی چه هست؟» این‌ها دانشجوها را برداریم برویم مثلاً فلان‌جا. سی تا جوان هم دارند باهاش می‌روند. «چقدر اصلاً... چه آخوند خوب و جذاب و فلان.» «کار فرهنگی و جذب.» «جذب به کی؟ جذب به چی؟ جذب کجا؟» «کار فرهنگی چی چی؟» این تفقد پس جنسش این است.

«وَ یَسْأَلُ النَّاسَ عَمَّا فِی النَّاسِ.» از مردم، حال مردم را... حالا در این حال امام، آن روحیه با آن عشقی که به مردم داشت، در فرانسه بود، فهمید که یک جایی در روزنامه خواند که یک بخشی از ایران در سرما است. امام در زمستان فرانسه، آنجا مهر رفت تا بهمن. نام سرما در آنجا، فرانسه و آن هم روستاهای اطراف پاریس، نوفل لوشاتو. در روزنامه خواندش که... امام سرما خورده بود. توی بیمارستان فهمیدند که سیستم گرمایشی اتاق را دیشب خاموش کرده. پیگیر شدم، فهمیدم که در روزنامه خوانده بوده که مثلاً شهرکرد گازش قطع است، مردم شب در سرما خوابیده‌اند. این هم قطع کرده بود. این‌ها خودشان فهمیده بودند. نه اینکه آن هم از باب فیلم و بازی و این‌ها بیاید بگوید. این‌ها فهمیده بودند شخصاً این کار را کرده بود. بیمارستان قلب گفت که دکتر... عشق آقای دکتر عارفی گفت که شما در این راهرو قدم بزنی، یک کمی راه بروی که... می‌گوید امام را از اتاق درآوردند آوردند در بخش. «مریض‌اند دیگر. پیرمرد، پیرزن، بچه است فلان.» یک کم که امام آمد، این بیماری‌های مردم و مشکلات دید، قلب امام دوباره مشکل‌دار شد. دکتر گفت: «آقا ما نمی‌دانستیم ایشان این‌جوری است. ایشان ممنوع است اصلاً.» آن لطافت این است، عشق مردم این است. «دست تکان می‌دهی کجا را نگاه می‌کنی؟» گفت: «حواسم به آن بچه‌هاست. آن پایین مایین‌ها زیر دست و پا اذیت نشوند، له نشوند.» این دل‌سوزی است، این حواس‌جمعی است. یک وقتی با حاج آقا مشرف شده بودیم حرم. خود من هم خیلی کاری به کار کسی ندارم، می‌روم سمت ضریح. و یک بار با این پسرمان بودیم و شلوغی بود، ایام نوروز بود فکر کنم. شاید سه بار آنجا که یادم است کنار ضریح حاج آقا، حالا خود حاج آقا جثه بزرگی ندارند بین جمعیت و این‌ها نگاه می‌کردند. بعد رد شدیم از شلوغی، گفتند که: «من همش استرس این بچه را داشتم در این شلوغی، فشار نبیند، اذیت نشود.» سه بار برگشتم نگاه کرد. تفقد نمی‌کند از باب اینکه مریدبازی نشود، راه بیفتد این‌جا. تفقد می‌کند از باب رحمت. خب بچه اتفاقاً مرید آدم نمی‌شود. بزرگ‌تر و محبت کرد که احترام کنم نه، اخلاص در این است، بروز رحمت در این است. این‌ها خیلی درش نکته است. یعنی بعد ما به این قضایا توجه داشته باشیم. روح سیره پیغمبر اینهاست نه آن چیزی که ماها می‌فهمیم. نه آن چیزهایی که در این کتاب‌های روانشناسی موفقیت و ارتباط‌گیری و جذب و تعامل و این‌ها. این روح حاکم بر آن‌ها رحمت، لِنت، عبودیت، تواضع، روح ذلت در برابر خدای متعال است که نمی‌خواهد کسی را جذب خودش بکند. نمی‌خواهد برای خودش مرید جمع بکند. کسی را به خودش دعوت بکند. اگر دل‌سوزی می‌کند، دل‌سوزی از جانب اوست بدون چشم‌داشت، رحمت به ضعیف. تفقد که می‌کند از این باب است. می‌خواهد ببیند او چه مشکلی دارد که برود مشکل او را حل بکند بدون اینکه متوجه بشود مشکل کی حل کرده. می‌شود رحمت. می‌خواهد یک گره از یکی باز بشود. شما برو بزرگان زیاد نفهمم که من دادم این‌ها. این روح رحمت است. «رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ» یعنی همین. آنهایی که با پیغمبرند رنگ می‌گیرند دیگر. «أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ.» یعنی خب حالا ماها چقدر به یاد همدیگر هستیم؟ «یَسْأَلُ النَّاسَ عَمَّا فِی النَّاسِ» این شکلی. اگر بله، اگر من از شما یک کاری خواستم انجام ندادی، پیگیرت می‌شوم ببینم کجایی که مشکلت را حل کنم که بیایی کارم را انجام بدهی. ولی اگر از من فاصله گرفتی، به درک دیگر پیگیرش نیستم. فاطمی مثلاً ده سال ازدواج کرده بچه‌دار نشده، بهش می‌رسم مثلاً دل‌سوزی می‌کنم مثلاً دنبال دکتر می‌گردد، فلان و این‌ها. دستورالعملی، ذکری... دیگر دل‌سوزی ندارم. می‌خواهم به رفیقی بگویم: «آقا برو بهش بگو مثلاً فلان کار را انجام بده.» مشکلش نیست. تا وقتی هم‌سفره‌ایم، تا وقتی یک چیزی ازش بهم می‌ماسه... «أصحابه.» حال مردم را می‌پرسی که دیگر نشد که. آقا، آن حالی که او می‌پرسد جنسش دوتاست. تباین به معنای أعم و أخص و أدق و همه چی دارد. یک چیز دیگر است. آن رحمت است. این مال من، طمع. امیرالمؤمنین (علیه السلام) در خطبه متقین فرمود: «متقین کسانی‌اند که اگر به کسی نزدیک می‌شوند اثر طمع نیست، از کسی دور می‌شوند اثر کبر نیست.» این جمله را وقتی حمام شنید از دنیا رفت، مرد. خیلی سخت است. با من اگر یک نفعی را به یک مجموعه‌ای می‌خواهم برسانم، ولی خب اگر خودم ذی‌نفعم آنجا، خیلی مرز دقیق و باریک می‌شود. برای خودم ذی‌نفع نیست. یعنی نه اعتباری برای، به اعتبار من می‌افزاید، نه آورده مالی برای من دارد. قصدم در واقع همان کار خیر. آدم از خدا کمک بگیرد و تا جایی هم که می‌شود خودش را ببرد به حاشیه که خودش آورده این وسط نداشته باشد. نه حضرت اسم و رسم از جهت مال و پول و فلان و این‌ها که اگر چیزی هم جذب به این مجموعه شد، لااقل یک تومنی داشته باشد که ما وسط نیستیم به یک جای دیگری. به هر حال سخت است خیلی مسائل. خیلی تشخیصش از عملش سخت‌تر است. تشخیص جُدل سخت است. تشخیص... خیلی تفسیر می‌کند، انقدر توجیه می‌کند، انقدر رنگ و لعاب می‌دهد. «نه این برای خداست، آن برای امام زمان است. نه این برای فلان است. شما اگر این کار را نکنی آن یکی‌هایی که اهلیت ندارند می‌آیند.» جمله ازش هزار تا تکبر می‌بارد. «خب من اگر منبر نرم، منحرفین می‌آیند.» این منبر و دست منحرفین هم انحرافشان به همین تکبرشان است. من! فرق بین تو و آن منحرفین. آن باز لااقل انحرافش بین اینکه با صد رحمت به آن. «ما اینجا کار فرهنگی نکنیم، اصلاح‌طلب‌ها مثلاً...» سگ اصلاح‌طلب‌ها شرف دارد به آن کسی که خودش را انقلابی حزب‌اللهی همچین من گنده‌ای دارد. واضح است که برای عموم کیست، چیست. این‌ها خیلی مغزهای... به هر حال ماه رجب ماه گدایی است دیگر و درخواست. فرمود: «مَنِ اسْتَهْدانِی هَدَیْتُهُ.» ملکه دایی شب اول ماه رجب صدا می‌زند از جانب خدای متعال. خداوند متعال می‌فرماید: «کیست که از من درخواست هدایت کند و هدایتش کنم؟» این تو همه ماه‌ها خدا هدایت می‌کند، معلوم می‌شود یک چیز ویژه و تحفه خدا کنار گذاشته برای ماه رجب. هدایت‌گری در این ماه‌ای است که باید بخواهیم از خدا.

«وَ یُحْسِنُ الْحَسَنَ وَ یُقَوِّی.» کار قشنگ را تحسین می‌کرد و تقویت می‌کرد. «وَ یُقَبِّحُ الْقَبِیحَ وَ یُوهِنُ.» کار زشت را تقبیح می‌کرد و سستش می‌کرد. «مُعْتَدِلُ الْأَمْرِ غَیْرُ مُخْتَلِفٍ.» خیلی پیغمبر اعتدال داشت و هیچ اختلاف نوسان نداشت. امثال بنده یک روز داغیم، یک روز گرمیم، یک روز سردیم، یک روز تندیم، یک روز کندیم، یک روز حال داریم، روزی پنج تا درس می‌دهیم، دو هفته تعطیل. یک روال ثابتی. همیشه همین است پیغمبر.

«لَا یَغْفُلُ مَخَافَةَ أَنْ یَغْفُلُوا وَ یَمِیلُوا.» از کار مردم غافل نمی‌شد، مبادا این‌ها غافل بشوند و میل به انحراف پیدا کنند. «وَ لَا یُقَصِّرُ عَنِ الْحَقِّ وَ لَا یَجُوزُ.» از حق کوتاهی نمی‌کرد و تجاوز هم نمی‌کرد. نه عقب‌تر واقع می‌شود نسبت به حق نه جلوتر. خیلی این جمله گل مطالب است. در سیره پیغمبر نه از حق جلو می‌زد نه عقب. تشخیص خیلی سخت است. عملش هیچی. عملش پدر آدم را درمی‌آورد، کمر آدم را می‌شکند. تشخیصش از آن سخت‌تر. مرزش کجاست؟ چقدرش خوب است؟ چقدرش لازم است؟ چقدر به این اخم کنم؟ چقدر بهش محبت کنم؟ از کجا دیگر زیادی است؟ چند تا درس بدهم؟ چند تا درس ندهم؟ بیشتر روی علم بگذارم؟ یا روی عبادت بگذارم؟ این به خودم بیشتر برسم تا چه حدش؟ وظایف اجتماعی را غافل نشوم. وظایف اجتماعی را می‌رسم تا چه حدش که از خودم غافل نشوم؟ خیلی تشخیص این‌ها...

«الَّذِینَ یَلُونَهُ مِنَ النَّاسِ خِیَارُهَا.» آنهایی هم که رنگ از او داشتند و بهش نزدیک بودند، بهترین‌ها بودند. این هم خیلی نکته مهمی است. آنهایی که به ما نزدیکند، نزدیک‌ترین طیف ما کدام طیف از جامعه؟ الوات‌اند؟ هرزه‌ها؟ سرگرمی می‌آورند؟ یا نزدیک‌ترین طیف ما هر چه باسوادتر به این نزدیک‌تر؟ هر چه باتقواتر بی‌نظیر؟ افراد نگاه کنید. برخی بزرگان آدم حلقه اولی که دائماً با اینان، همیشه با اینان، این‌ها کیند؟ چی‌اند؟ بعضی‌ها کاست، حلقه اولشان پول‌دارند. عیش و نوش و تفریح و سفر و رفاقت و وزن. منبری‌ها، وزین مداح‌ها حلقه اولشان نمایش، قلیانی‌ها و سیگاری‌ها و کبابی‌ها و صفری‌ها و پول‌دارها و شاسی‌بلندها طرد بکندها. حلقه اول، آن کسانی که اولین شبکه‌ای که به او متصلند و وصلند، نزدیک‌ترین طبقه‌ای که ارتباط بی‌پرده با او دارند دوطرفه، اینها کیان؟ علما، صلحا، نماز شب‌خوانان، گریه‌کنان، زیارت‌بروهان. نزدیک‌ترین حلقه به خودمان کیا؟ صمیمی‌ترین افراد با ما کیان؟ چه جنس آدم‌هایی‌اند؟ چه اوصافی دارند؟ یا به خاطر ورزش مثلاً؟ یا همکارانمان. نوعاً ما همکارانمان. یعنی روابط شغلیمان باعث شده که اقتضائات شغلی باعث شده که سنگین‌ترین آدم‌ها دور ما شکل بگیرد. روابط شغلی هم هست ولی این فرق می‌کند. باید جنبه مکتبی و جنبه اعتقادی و روحی و باطنی و معنوی پیدا کنی. صمیمی‌ترین افراد، نزدیک‌ترین افرادی که باهاشون در ارتباطیم باید وجه ارتباط، ارتباط اخلاقی و معنوی و در مسیر رشد و شکوفایی باشد، نه جنبه‌های مالی، نه جنبه‌های خانوادگی. «بابا جناح‌مون است. بالاخره همسایه‌مون است.» آن‌ها خوب است، همه‌شان باید با انسان در ارتباط باید باشد انسان. اونی که حاکم بر همه این‌هاست کدامش؟

«أَفْضَلُهُمْ عِنْدَهُ أَعَمُّهُمْ نَصِیحَةً.» بهترین آدم‌ها پیش پیغمبر کسی بود که بیشترین خاصیت برای مسلمین داشت. فایده‌اش، فایده وسیع‌تر و فراتر می‌دهد. فایده دنیایی، اخروی، جسمی و روحی، مادی و معنوی. ما باید نظام ارزشمندی که در ذهنمان هست نسبت به افراد که بر اساس همان نمره می‌دهیم، یکی یکی بالاتر می‌رود، یکی پایین‌تر می‌آید، این شکلی می‌شود. مقیاس تمایز و ارزش‌گذاری باید این باشد. چرا مثلاً من می‌گویم آقای فاطمی بهترین رفیقم است؟ مثلاً فلانی مثلاً رفیق دومم، آن یکی رفیق سومم. چرا مثلاً فلانی را از فلانی بیشتر دوست دارم؟ چرا مثلاً اگر به فلانی بیست می‌دهم به فلانی هجده می‌دهم؟ روی چه حسابی؟ چون فلانی را بیشتر دوست داریم؟ اینکه بیشتر حرف گوش می‌دهد؟ فایده بیشتر دارد؟ دردسرش برایم کمتر است؟ کمتر پول می‌خواهد، وام می‌خواهد؟ بیشتر می‌آید رسیدگی می‌کند، سر می‌زند، بیرون می‌برد؟ چاکرم، مخلصم، نوکرم می‌بندد به نافمان؟ این‌ها را دوست داریم. خب این فاصله است با پیغمبر. یک جمله‌ای از امیرالمؤمنین (علیه السلام) هست در نهج‌البلاغه. این را بگویم و دیگر تمام. «لَوْ لَمْ یَکُنْ فِینَا إِلَّا حُبُّنَا مَا أَبْغَضَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ بُغْضُنَا مَا أَحَبَّ اللَّهُ لَکَفَى فِینَا مُحَادَّةً وَ شِقَاقًا.» اگر جز این نباشد که ما یک چیزی دوست داشته باشیم که خدا و پیغمبر دوست ندارند، همین برای دشمنی با خدا و پیغمبر بس است. یک چیزی را او ارزش برایش قائل است که من بهش بی‌ارزشم. یک چیزی برای او بی‌ارزش است که برای من ارزشمند است. از همین جا نقطه تمایز و فاصله‌گیری شروع می‌شود و همین می‌شود سرمنشأ اختلاف و دشمنی با پیغمبر. او ملاک را در چه می‌داند؟ «أَعَمُّهُمْ نَصِیحَةً لِلْمُسْلِمِینَ.» هر کسی که عام‌تر فایده‌اش، منفعتش، خیرش، دل‌سوزی‌اش برای جامعه، این می‌شود ملاک نمره‌دهی من. من به خودم نگاه می‌کنم، به عامه کار ندارم، به عموم مسلمین. کی فایده‌اش برای من بیشتر است؟ آقای فاطمی از ماشین دارد، هم خوشگل است، هم بهم چاکرم مخلصم می‌گوید، پول برایم خرج می‌کند، خانه دارد، محصول مالی که دیگر هیچی. مالی همه چی. شاگردانش توی مریدانش این را بیشتر دوست دارد که بهش کباب دیدیم. بعضی این ویلا دارد مثلاً شمال، این ماشین شاسی‌بلند دارد، کبابش به راه است. آن بدبخت ننه‌مرده ماشین هم ندارد، تازه دنبال این هم راه افتاده است می‌گوید دنبال یکی اونو سوار کند، این هم باهاش سوار شود بیاید. خب این می‌شود وبال آدم. معلوم است که آدم از این بدش می‌آید. آن خوب است، فایده دارد. نه پیغمبر گاهی مثل بلال. بلال حبشی که تلفظش هم مثلاً مال حبشه است. خودش غلام سیاه پوست. غلام سیاه پوست ظاهراً برده بوده. بلال، گویشش هم گویش مثلاً آنچنان قوی و چیزی نبوده. این‌طور محبوب پیغمبر. این همه آدم ثروتمند، کله‌گنده، دم‌کلفت، اشراف، اغنیاء، رئیس قبیله. آقا این زمین دارد، این ویلا دارد، این مرکب دارد، این ششصد تا شتر دارد. دم این‌ها را باید ببینی.

امام خمینی (ره) انتقادی که می‌کردند، اولین انقلابی بود. «آقایان تو خاطرات مدرسه رفاه...» که از همین رفقای خودمان، همان مجموعه خودمان. «امام برای چی همش در مدرسه باز؟ مردم می‌آیند اینجا دست تکان می‌دهند.» با سران و سیاسیون ارتباط بگیرد. با آن‌ها ببندد. پانزده سال تبعید را همان‌ها رقم زدند. دروازه می‌آیند. «روح من خمینی...» می‌گویند: «جنگ را همین‌ها جمع کردند، انقلاب را همین‌ها نگه داشتند.» آن یکی‌ها چهل سال است می‌خواهند نظام را ساقط کنند. این‌ها کله‌گنده‌ها و دم‌کلفت‌ها. اولین کسی هم که صدایش درمی‌آید این‌هاست. اولین کسی هم که پشتت را خالی می‌کنند این‌ها. بیشترین توقع را هم دارند. ماها نه. ما نظام محاسباتی و ارزش‌گذاریمان تشکیلاتی. به فلان هد تشکیلات می‌گفتی که: «آقا با فلان مجموعه ارتباط بگیر.» خب، آورده علمی برای من دارد؟ نه. آورده مالی دارد؟ مثلاً چهار تا اسپانسر بردار بیاور. «طلب‌های پاپیتی اگر با صحبت من می‌آیند تو مجموعه نوکری ما را می‌کنند.» گفتم: «فلانی آدم خوبی است، به تو انتقاداتی دارد ولی افکار خیلی خوبی دارد.» بنده خاطرات خیلی جالبی در این زمینه در کار تشکیلاتی حالا خودمان آدم نشدیم، اهلم نشدیم که همین‌ها را مراقبت بکنیم نسبت به خودم. عجیبی است این‌ها مکاید نفس. چیزهای عجیب. به هر حال این شکلی است. خیلی باید انسان مراقبت بکند. در کار تشکیلاتی‌اش آرام آرام روابطش بر همین ضوابط شکل می‌گیرد که آن رئیس این فلان است، این توی این سریال مدیر کل... نمی‌دانم کیا می‌بینند. می‌بینید مدیر کل. من بچگی هر وقت پخش شده تلویزیون سوریه، هر وقت پخش شده بتوانم می‌نشینم. زناش مشکل شرعی دارد. خانم‌هاش را نباید نگاه کرد ولی خوشم می‌آید این سریال. اولاهای بود که این مدیر کل مدیر شده بود. آمد خانه دید مبل آوردند. بعد به خانمش گفت: «این را کی فرستاده؟» گفت: «باجناق فرستاده.» مدیر. بعد مهمانی گرفتند و این‌ها. خواهر زن، زن مدیر کل آمد نشست و گفت: «فلان خانم را برای چی دعوت کردی؟» گفت: «بیست سال است با هم همسایه‌ایم.» گفت: «آدم بی‌کلاسمان تو جمع بیا شروع کند صحبت کردن. مدیر کل‌ها رفت و آمد کنی. فلانی را دعوت کن، فلانی را دعوت کن. این‌ها چیست؟» «راست می‌گویی. پس دیگر زن مدیر کلی...» خیلی این‌ها نکات جالبی است و خیلی درست است واقعاً شرح حال ماهاست. از یک جایی من دیگر الان با پنجاه هزار فالوورم من دیگر آدم پاپیتی مثلاً نه. آقا میلانیه کلاه تو جیبش. هادی یادت نرود چی بودی. آیت‌الله عظمی بهت می‌بندد. یادت نرود بچه چوپان بودی. این آدم حواسش باشد به اینکه چی بوده، کی بوده، از کجا بوده و بداند که این‌ها هم یک بادیه و بیشتر مسئولیت است. فقط خدا کند که حالیمان بشود. به هر حال چیزی که هست این است که این‌ها می‌آید کم کم عوض می‌کند فضا را. آدم من دیگر ترازم همچین ترازی است. دیگر یک جلساتی را باید بپذیرم. با این تراز بخوانم. الان من مثلاً تا اینجا آمدم می‌خواهم برگردم مثلاً یک زمانی سخنران فلان مسجد بودم. الان تراز من شده آنجا زیر فلان مسجد نباید بیت رهبری و کدام برکت را از این کار و حمایت و نصرت می‌گیرد. می‌افتد دست شیطان این قضایا و نتایج این‌ها این‌جوری است. خیلی باید حواسمان را جمع کنیم.

«وَ أَعْظَمُهُمْ عِنْدَهُ مَنْزِلَةً أَحْسَنُهُمْ مُوَاسَاةً وَ مُوَازَرَةً.» کی در چشم پیغمبر خیلی بزرگ است؟ شیرینی بیاوریم، گردو بیاوریم، فلان بیاوریم؟ مثلاً نزدیک می‌شویم مثلاً به یک بزرگی می‌خواهیم نزدیک بشویم. اگر ولی خدا قلبش جوش خورده باشد به قلب نبی اکرم، ولایت یعنی همین دیگر. ولایت جوش خوردن است. ولی‌الله او اگر «وَ الَّذِینَ مَعَهُ» باشد، رنگ گرفته باشد از پیغمبر، ویژگیش این می‌شود. به این هر چه بیشتر... بالاترین منزلت را پیش او کسی دارد که بیشترین مواسات را دارد، بیشترین موازره را دارد. چقدر اهل از خودگذشتگی است؟ چقدر فایده می‌رساند؟ چقدر دل‌سوز است؟ چقدر دنبال کار دیگران است؟ چقدر فداکاری دارد؟ مواظبت و مُوَازَرَة. چقدر بار را دوش می‌گیرد؟ چقدر بلاکش است؟ نه بلاکش من و بارکش من. بارکش جامعه، بارکش حق، بارکش دین خدا. چقدر فحش می‌خورد؟ چقدر سینه سپر می‌کند؟ چقدر فدا می‌شود؟ چقدر روی خودش پا می‌گذارد؟ دایره وجودی‌اش و فواید وجودی او شعاعش چقدر است؟ شمال می‌روند و می‌خورند و هی خانه و باغ و... بعضی آدم می‌بیند دیگر هر چه پول درمی‌آورد، دو نفری کار می‌کنند، حقوق افزایش پیدا کرده، یک خانه برای خودشان خریده‌اند، یک خانه مثلاً برای بچه شش ساله‌شان خریده‌اند که این بدن بزرگ می‌خواهد بشود. حالا بسیار حزب‌اللهی و مؤمن. کجاست؟ بله، بنده دیگرانی هم سراغ دارم مثل همین عزیزی که اینجا را هدیه کرده. هر چه پول دستش می‌آید خودش... این آدم آدمی است که به قول پسرش می‌گفت که: «یک پیرهن ده هزار تومانی می‌خرد پنج سال می‌پوشد. پنجاه تومانی می‌خریم شش ماه نمی‌پوشیم.» این یک پیرهن ده هزار تومانی می‌خرد پنج سال می‌پوشد. هر چه هم پول گیرش می‌آید این‌ور آن‌ور دارد کار فرهنگی می‌کند. این مجموعه، آن مجموعه، به فلان طلبه فلان شهر، اینجا را هزار تا کتابخانه راه بیندازیم، آنجا را فلان کنیم، اینجا این طلبه را راه بیندازیم، آنجا فلان و پیگیر هم نمی‌شود که این چه کار کرد. آقا مثلاً این پول‌هایی که ما دادیم الان نتیجه‌اش چی شد؟ ثمره کجا؟ یک گرم. سوال نمی‌کند. الان اینجا را یک سال است که این بزرگ کرده. یک بار نیامده که یک شائبه‌ای شکل نگیرد که مثلاً انگار من اینجا سهمی دارم. این می‌شود احسن منزلت. نه آخه این الان مدرک علمیش چیست؟ نه آخه این الان فلان... خیلی هم گمنام است. درس رفاقت باهاش هم اعتباری شاید پیدا نکنیم. جایی هم وارد بشود سلام صلوات چاق نمی‌کنیم. دنبالش راه بیفتی خیلی روی وزنت بیاید، بشناسنت، معروف بشوی، مشهور بشوی. اسمش هم بنده با غلظت و شدت برخورد کرد. گفت: «دیگر حاج آقا حق نداری جایی...» گفت: «به من از فلان شهر زنگ زدند با خیلی احترام گفتم فلانی تو سخنرانی...» این می‌شود «أَعْظَمُهُمْ عِنْدَهُ مَنْزِلَةً.» این‌ها در چشم آدم باید بزرگ بشود. بعضی‌ها دو خط در مقاله کمکت می‌کند، می‌گوید: «خب اسم ما را نیاوردید. سری قبلی کمک کردم اسمم نبود در مقاله.» بچه‌های سمت خدا وقتی نشسته بودیم آقای رنجبر بود. کجای رنجبر معروف تلویزیون، آقای رکنی تهیه کننده سمت خدا. البته چه چیز نبود؟ آن جمعی که نشسته بودیم آقای رنجبر می‌گفتش که: «ان عدد آخوند داریم که از خودشان فیلم می‌گیرند می‌فرستند برای رکنی. فیلم را ببین، ما را دعوت کن سمت خودت. تو را قرآن سجادیه توی سمت خدا بگو من فلان چیزم.» آدم خوش‌مشربی آقای رنجبر. آدم با صفایی. شیرازی بودی. شب‌ها تا صبح با هم نشستیم تک و تنها گپ زدیم. به هر حال غرض اینکه این‌جوری است. یعنی طلبه دهه شصتی می‌آید کانال می‌زند: «مرکز نشر آثار لا اله الا الله.» بنده خیلی موافق نیستم اگر بشود دوستان این آدرس به جلسات که می‌دهند، این را اگر لطف بکنند دیگر این کار را نکنند. «پادکستی برگرفته از جلسه فلان آدرسش هم می‌گذارم.» درخواست این‌ها به هر حال نه خیلی وجهی ندارد این چیزها. خاصیتی هم ندارد. ذهنیت منفی هم ایجاد می‌کند. بازخورد منفی بنده گرفتم. خیلی روال این کار، روال همین دعوت است دیگر. «پاشو بیا اینجا این جلسات ما را گوش بده. این سه جهنم رفتن خیلی خیر.» ان‌شاءالله ان‌شاءالله خدا به دادم برسد من از شهر خودمان نجات بده. چه کرد. بله، این را بحث چیز هم روایت امام سجاد (علیه السلام) در اونی که یادم است در محاسن برقی بوده روایتش. «من هیچ وقت نشد که دنیا را آخرت ترجیح بدهم مگر اینکه تو شب نشده...» ایثار الدنیا علی الآخره. شاید این باشد توی میزان‌الحکمه. توی میزان‌الحکمه. در از زهد در مشکات‌الانوار فی غررالاخبار هم هست. حالا اصل روایتش را اگر خواستین اینجا از زهد کتاب الزهد خیلی جالب است کاملش را اگر ببینید. از زهد صفحه پنجاه و پنجاه و یک می‌فرماید که امام صادق (علیه السلام) فرمودند: «قَالَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ.» امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید: امام سجاد (علیه السلام) به من فرمود. خیلی جالب است، نوه از پدربزرگ نقل می‌کند، کمتر مراقبت این شکل پدربزرگ فرمود: «مَا أَرَدْتُ قَطُّ أَمْرَینِ أَحَدُهُمَا لِلدُّنْیَا وَ الْآخَرُ لِلْآخِرَةِ.» نشد دو تا امر بر من عارض بشود، یکیش دنیایی باشد، یکی اخروی باشد. «فَآثَرْتُ الدُّنْیَا.» دنیا را ترجیح بدهم. «إِلَّا رَأَیْتُ مَا أَکْرَهُ قَبْلَ أَنْ أُمْسِیَ.» مگر اینکه شب نشده یک بلایی سرم آمد، یک امر مکروهی سرم آمد، یک چیز ناخوشایندی سرم آمد. ادامه روایت فرمود که: «ثُمَّ قَالَ أَبَا عَبْدِاللَّهِ بَنِی أُمَیَّةَ إِنَّهُمْ یُؤْثِرُونَ الدُّنْیَا.» این بنی‌امیه هشتاد سال است که دنیا را بر آخرت ترجیح داده‌اند. لطافت می‌خواهم بگویم، می‌خواهم بگویم که او آقا فرمود: «من یک کار کوچک دنیا را به آخرت ترجیح دهم، شب نشده کتک می‌خورم.» این‌ها هشتاد سال است دنیا را به آخرت ترجیح می‌دهند هیچی هم نشده. سوالی که بوده قبلاً از بنده می‌پرسیدند که مگه امام دنیا را به آخرت ترجیح می‌دهد که مثلاً بخواهد... امام دنیا را به آخرت به معنای رایجش ترجیح نمی‌دهد. امام، امام یک شأنی مثل شأن ماها دارد. شأن دنیایی دارد. در شأن دنیایی‌اش هم ترجیح دنیایش به آخرت در همان حد شأن دنیایی‌اش و مادون عصمتش است. نه اینکه دنیا ترجیح دنیا به آخرت مثل ماها که مثلاً پول را به نماز ترجیح می‌دهیم. نه. دو تا کار اینجا الان یکیش جنبه دنیویش مثلاً بروزش بیشتر است. امام هم که دنیا را به آخرت ترجیح نمی‌دهد که. بابا «رِجَالٌ لَّا تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ.» مثلاً انتخاب دو تا غذای مثلاً فرض بفرمایید. حالا کارهای زیادی را می‌شود لحاظ کرد. مثلاً می‌خواهد مطالعه کند مثلاً بر فرض، بر فرض می‌خواهم بگویم امام که مطالعه هم نمی‌کند. بر فرض می‌خواهد مطالعه کند یک کتاب مثلاً شرح حال شهدا اینجاست. دو تا کانال مثلاً شما می‌خواهید مطالعه کنید. می‌خواهم بگویم کارتان را در ذهنتان بیاورید موارد این شکلی. رفتی توی ایتا دو تا کانال. یکیش مثلاً پیام‌های رهبری، مثلاً کانال رهبری است. یکی هم مثلاً خنده حلال است. مثلاً خنده حلال. شب نشده کتکش را می‌خورم. در سطح امام لحاظ کرد. این ترجیح دنیا به آخرت است. ترجیح دنیا آخرت در همان حیطه حلال موافق با عصمت و با همه این قضایاست. زینب جان مشکل جان. چطور حضرت زینب جان امام سجاد را نجات داد؟ سعید بن عبدالله جان امام حسین را ظهر عاشورا نجات داد. وایستا تیر... اسباب است. اسباب است دیگر. اکسیژن هم جان امام سجاد را نجات می‌دهد. حضرت زینب (سلام الله علیها) از اکسیژن که کمتر نیستش که. به هر حال عرض کنم خدمت شما این به هر حال شئونی است و جنبه تذکری داشته اینجا کار حضرت زینب (سلام الله علیها) برای امام سجاد (علیه السلام) آرامش ایجاد کردن. حضرت حضرت خدیجه هم جان پیامبر را پیامبر را نجات داد. و او که ظاهراً حضرت خدیجه بالاترند احتمال زیاد. به هر حال این‌ها مسائلی است که طبیعی مشکلی در این‌ها نیست. کمی خلط می‌شود گاهی این‌ور و آن‌ور با همدیگر قاطی می‌شود. گاهی امام را می‌بریم همچین در یک نقطه‌ای بعد دیگر توجه نمی‌کنیم امام اگر آنقدر بالاست اینجا هم هست. در آن بالا داریم همه چیز را تحلیل می‌کنیم پایین دیگر توجه نمی‌کنیم امام اینجا از آن بالا هم هست. یا کاملاً امام را همین‌جور عادی و عرفی تحلیل می‌کنیم یا کاملاً آسمانی ملکوتی که اصلاً هیچ شأنی از این عالم دنیا ندارد. بابا امام دو جنبه دارد. با همه امام هم غذا می‌خورد هم به اکسیژن نیاز دارد هم همسر دارد هم شئون دنیوی دارد هم امام است. دو تا با همدیگر لحاظ خوب برای طرز تفسیر سوره مریم جلسه آنلاین درخواست کرد. گفت: «از ته مجلس اداره ارجحیت دارد.» امکان برگزاری نیست. چشم. حالا ان‌شاءالله خورد خورد. حالا فعلاً غیبت خب آن متقین بحث باد و قیامت و این‌هاش را ما چند تا بحثمان را ادامه دادیم. این را بدانید شماها لااقل در جریان باشید. حالا رسانه‌ای‌اش نکردیم. برزخ در المیزان با پای عقل در برزخ و تفسیر سوره مطففین بخش مربوط به معاد و قیامت و این‌هاش. این‌ها در واقع ادامه پیدا کرد در قالب بحث دیگری به عنوان مرگ‌شناسی. ما الان چهل جلسه تقریباً مرگ‌شناسی بحث کردیم با آثار مرحوم فیض. بحث‌های بسیار فوق‌العاده‌ای است. مطالب بسیار بی‌نظیری بدون سروصدا چون بنا نداشتیم دیگر خیلی این فضاها این‌ور شلوغ بشود و این‌ها. آره خیلی...
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی