مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی

جلسه پنجم

00:54:06
102

این دوره ۱۳‌جلسه‌ای بر اساس کتاب «سنن النبی» علامه طباطبایی، سیره پیامبر اکرم را به‌عنوان الگویی عملی برای ساخت شخصیت و سبک زندگی مرور می‌کند. جلسات از ضرورت تطبیق عبادت، معاشرت و عادات روزانه با سیره نبوی آغاز می‌شوند و سپس جزئیاتی مانند راه‌رفتن، سخن‌گفتن، نظافت، معاشرت و آداب ظاهری و باطنی پیامبر خوانده و شرح می‌شوند. در بخش‌های پایانی، مفاهیمی مانند یقین و حضور قلب نیز وارد بحث می‌گردند. روش تدریس روایت‌خوانی همراه با توضیح و تطبیق عملی است؛ تا سیره از اطلاعات تاریخی فراتر رود و به مراقبه‌ای روزمره برای شبیه‌شدن به رسول خدا تبدیل شود.

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم

در ادامه، روایت امام حسین (علیه‌السلام) را می‌خوانیم که می‌فرمایند: «از پدرم، امیرالمؤمنین (ارواحنا فداه)، سؤال کردم که مجلس پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) و نشستن پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) چه ویژگی‌هایی داشت؟» خیلی جالب است، ببینید امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) وقتی این سؤال را می‌خواهند پاسخ بدهند، چطور جواب می‌دهند. به همه این‌ها دقت بکنید! این‌ها همش جنبه‌های تربیتی و نکات ریز و دقیقی است که خیلی باید به آن‌ها فکر کرد و دقت کرد. امام حسین (علیه‌السلام) پرسیدند: «نشستن پیغمبر چه مدلی بود؟» ببینید پاسخ امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را که چه چیزی را می‌گویند در نشستن پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله)؛ دست روی چه نکته‌ای، چه نکاتی می‌گذارند، چه مطالبی را می‌گویند. باشد که ان‌شاءالله ما هم این‌ها را یاد بگیریم. خدا کند که ما بتوانیم شبیه پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) بشویم و به این ویژگی‌ها متخلّق بشویم.

می‌فرماید: «کانَ لا یَجْلِسُ وَلا یَقُومُ اِلا عَلَی ذِکْرٍ.» نمی‌نشست و بلند نمی‌شد، مگر با ذکر. نشستنش با توجه و ذکر بود، بلند شدنش هم با توجه به ذکر. حالا چه ذکری می‌فرمودند؟ اینجا ذکر نشده است. استغفار می‌کردند، صلوات می‌فرستادند، «لا اله الا الله» می‌گفتند، «لا حول ولا قوة الا بالله» می‌گفتند، «بسم الله» می‌گفتند، یا «علی» می‌گفتند. این‌ها خوب است دیگر؛ برای ماها این‌ها است دیگر. این ذکرها را حالا پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) چه ذکری داشتند؟ «بسم الله» بلند بشویم، «بسم الله»، «یا علی»، «یا الله» بگوییم؛ خود «یا الله» ذکر است دیگر. «الحمدلله» بگوییم، «سبحان الله» بگوییم. زبانمان را عادت بدهیم به ذکر گفتن، خصوصاً به «بسم الله»، خصوصاً به «بسم الله» عادت بکنیم در کارهای مختلف.

ماشین را می‌خواهیم استارت بزنیم: «بسم الله». ظرف غذا را گذاشتیم روی آتش، می‌خواهیم جرقه بزنیم، آن آتش را روشن بکنیم: «بسم الله». غذا را می‌خواهیم شروع بکنیم: «بسم الله». سفره را می‌خواهیم پهن بکنیم: «بسم الله». جا را می‌خواهیم پهن کنیم بخوابیم: «بسم الله» بگوییم. وضو می‌خواهیم بگیریم: «بسم الله». در سرویس بهداشتی را باز می‌کنیم، داخل بشویم: «بسم الله» بگوییم. پا می‌خواهیم در ماشین بگذاریم، در اتوبوس بگذاریم، در مترو بگذاریم: «بسم الله». کتاب را می‌خواهیم باز بکنیم بخوانیم: «بسم الله». این «بسم الله» خیلی مهم است. عادت به «بسم الله». خدا توفیق بدهد بتوانیم ان‌شاءالله عادت بکنیم به این ذکر «بسم الله». بعد دیگر حالا این خودش ملکه بشود، کم‌کم از توی دلش، از کار ان‌شاءالله در می‌آید.

بعد فرمود: «لا یُوَطِّنُ الاَماکِنَ وَ یَنْهی عَن اِیتانِها.» در مجالس، جای مخصوصی برای خودش انتخاب نمی‌کرد. وطن اتخاذ نمی‌کرد در اماکن. خیلی چیزهای عجیبی است این‌ها؛ واقعاً نکات کلاس است. آدم جای ثابتی دارد در کلاس مسجد. آدم جای ثابتی دارد. این‌ها شاید اشکالی نداشته باشد. در کل اشکالی ندارد، ولی آداب این‌ها است دیگر. می‌فرماید پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) مکانی را وطن نمی‌گرفت و نهی می‌کرد از این. حالا شاید منظورشان این است که چون پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) یک جایگاه ویژه‌ای داشتند، اجازه نمی‌دادند مثلاً پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را روی صندلی بنشانند، روی مبل خاصی بنشانند. از این کارهایی که برای ماها فراهم می‌کنند دیگر؛ یک مبل خاصی برایمان می‌گذارند، یک جایگاه تشریفاتی برایمان می‌گذارند، یک دو پله می‌دهند بالا، زیرش نمی‌دانم فرش می‌کنند، چیز خاصی پهن می‌کنند، گرم و نرمش می‌کنند. از این جهت شاید بشود گفت پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) این کاری که می‌کردند، منظور احتمال زیاد هم همین است؛ اجازه نمی‌دادند برای پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) یک جای ممتازی را درست بکنند و نهی می‌کرد از این کار.

البته گاهی خب ضرورت است. مرحوم آیت‌الله‌العظمی بهجت (رحمت‌الله‌علیه) تا خیلی سال، ایشان در مسجدش می‌رفت بین جمعیت می‌نشستند در مجلس روضه‌شان که هفتگی داشتند، جمعه‌ها. تا این اواخر که دیگر ایشان بین جمعیت اگر می‌خواست برود، کل مسجد به هم می‌ریخت. هم ایشان اذیت می‌شدند، هم مردم اذیت می‌شدند، هم جلسه به هم می‌ریخت. دیگر جایی برای ایشان مرتب کردند که ایشان بنشینند. یا مثلاً رهبر معظم انقلاب همین‌طور. البته رهبری صندلی خیلی ساده‌ای دارند، آن گوشه هم که می‌نشینند اصلاً جایگاه تشریفاتی به حساب نمی‌آید؛ چون روی صندلی می‌نشینند بین جمعیت و هیچ تشریفاتی هم آنجا نیست. چون کمرشان هم درد می‌کند، روی صندلی می‌نشینند. صندلی هم مخصوص ایشان نیست، آن اطراف، آن کسای دیگری هم که کمردرد دارند، آن‌ها می‌توانند روی صندلی بنشینند. خیلی‌ها روی صندلی می‌نشینند در مراسم‌های بیت رهبری. غرض اینکه جایگاه ویژه و ممتاز و این‌ها، از این‌ها پرهیز داشت و نهی می‌کرد.

این نهی هم خیلی مهم است. در یک تشکیلات، در یک مجموعه، ماها باید مراقب همدیگر باشیم. این را حالا بنده برادرانه و عاجزانه دارم عرض می‌کنم، در مورد خودم عرض می‌کنم. ماها ضعیفیم. این محبت‌ها و ستایش‌ها و ابراز علاقه‌ها و این‌ها، این‌ها خیلی خطر دارد برایمان. خیلی ضرر دارد برایمان و خیلی آسیب دارد برایمان. محیط فضایمان به این نحو باشد، از این غذاهایی که تملّق و غلو و چاق کردن عبارات و از این‌ها باید فاصله بگیریم. گاهی می‌خواهیم علاقه‌مان را برسانیم حالا به کسی که احساس می‌کنیم حق استادی به گردنمان دارد، حقی به گردنمان دارد. شاید تأثیری داشته در زندگیمان. این‌ها آسیب می‌زند به خودمان، به شخص، بیشتر از همه آسیب می‌زند. خیلی هم آفت‌های فراوانی دارد. آسیبش هم از دو جهت است: یا این شخص اهل مبارزه با نفس است یا اهل مبارزه با نفس نیست.

اگر اهل مبارزه با نفس است، زحمتش بیشتر می‌شود، بیشتر باید کار بکند و زحمتش دو برابر می‌شود. در برابر این حرف‌ها اذیت می‌افتد، به فشار می‌افتد. اگر هم اهل مبارزه با نفس نیست، که به سقوط می‌افتد. توقع ایجاد می‌شود برایش. آن وقت اگر یک جایی این‌جور احترام نکردند و جلو پایش بلند نشدند و جای ممتاز به او ندادند، آن جایگاه ویژه و VIP به او ندادند و این‌ها، طرف بهش برمی‌خورد. احساس توهین می‌کند، احساس تحقیر می‌کند. خب، این‌ها سقوط است دیگر. ما باید مراقب همدیگر باشیم؛ نه اینکه حالا بی‌احترامی کنیم به همدیگر، تحقیر کنیم همدیگر را. نه، ولی نفس همدیگر را چاق نکنیم، خصوصاً در این‌جور موارد این شکلی.

مثال زیاد دارد. نمی‌خواهم وارد بعضی مثال‌ها بشوم که خدای نکرده به جای خاصی بخورد و ذهنیت خاصی شکل بگیرد. از این فضای ثناگویی و مدح و فلان و این‌ها فاصله بگیریم. حالا پشت سر اگر رفتی حالا با کسی، آن هم بدون اغراق از رو جهاتی مصلحتی است، ضرورتی است، آن بحثش فرق می‌کند، به گوش خود طرف نمی‌رسد؛ ولی جلوی طرف مخصوصاً وقتی مستقیم به خودش بگوییم، این‌ها معمولاً فایده‌ای توش نیست و با این کار علاقه‌ای را جلب نمی‌کنیم از جانب حالا آن کسی که استاد می‌دانیم و این‌ها. این‌جور هم نیست. یعنی اگر آن استاد، استاد اهل کار و اهل زحمتی باشد و عاقل باشد، از این حرف‌ها خوشش نمی‌آید و به مدح و ثنا هم به کسی علاقه‌مند نمی‌شود به واسطه مدح و ثنا، بلکه چه بسا ممکن است بدش هم بیاید.

اگر کسی اهل تملّق و «چاکرم، مخلصم» و این‌ها بود، آن آدم وارد معمولاً از این آدم فاصله می‌گیرد، می‌ترسد که می‌فرمایید: «این یک داستانی دارد.» چون این‌ها که خیلی گرم و کربن‌رنگ «چاکرم، مخلصم» می‌گویند، خیلی ارتباطاتشان هم معمولاً دوامی ندارد. این شخصی، خود بنده است. همان‌جور که گه‌گاهی محبت می‌ورزد، بعد هم سر یک چیزهای توهّمی نفرت پیدا می‌کند. این هم زیاد توهّمی می‌آید، توهّمی هم می‌رود؛ نه محبت‌هایش عاقلانه است، نه نفرتش عاقلانه است. سر یک چیزهای بی‌خود و الکی و دروغی نفرت پیدا می‌کند، کمااینکه علاقه‌مندی هم که پیدا می‌کند سر چیزهای بی‌خود و الکی و توهّمی است؛ یعنی سر چیزهایی که اصلاً نیست. به هر حال، از این چیزها باید فاصله گرفت.

پیغمبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) اشرف کائنات، اشرف مخلوقات؛ ملائکه خدا دائم در حال صلوات بر او هستند و خود خدا دائم در حال صلوات بر اوست. خیلی عجیب است: «إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ.» این شخصی که خدا دائماً ثناگوی اوست: «اللهم صل علی محمد و آل محمد» و خدا در حال حمد اوست، خدا در حال ستایش و ثنای اوست، آینه تمام‌نمای جمال دلربای حضرت حق است؛ این شخصیت که اگر در عالم یک نفر شایسته این باشد که همه ثنای او بگوییم، جلو پایش بلند شویم، دستش را ببوسیم، به پایش بیفتیم، تا کمر خم شویم، همه عمر نوکری‌اش را کنیم، بردگی‌اش را کنیم، آن پیغمبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) است. ولی چطور رفتار می‌کند؟ اجازه نمی‌دهد برایش توی یک مجلس جای خاصی را در نظر بگیرند، جای ممتاز برایش بگذارند. VIP نداشت مجلس پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله). VIP نداشت. یک طبقه اشرافی نداشت. یک جایگاه اشرافی برای پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) نداشت. این‌ها خیلی مهم است و همین‌هاست که پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را به آن درجه رسانده؛ برای اینکه این‌ها لوازم عبودیت است، این‌ها لوازم خضوع است، این‌ها لوازم خشوع است. پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) هم هرچه دارد، اینی که خدا صلوات می‌فرستد بر او، به خاطر این خضوعش است، به خاطر عبودیتش است. «عبده و رسوله.» «سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا ۚ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ.» که گفتنی این است که به پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌خورد او مظهر سمع و بصر خدای متعال است؛ چون «عبده». هرچه دارد از عبودیتش است. این‌ها هم لوازم و مظاهر عبودیت است. این خضوع پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) است، این تواضع پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) است. جایی اجازه نمی‌دهد کسی ارتباط ویژه‌ای با او داشته باشد، یک جای ویژه برایش در نظر بگیرند، بالا بنشانند، صدر مجلس. این‌ها خیلی نکات مهمی است.

«وَ إِذَا انْتَهَى إِلَى قَوْمٍ جَلَسَ حَیْثُ یَنْتَهِی بِهِ الْمَجْلِسُ وَ یَأْمُرُ بِذَلِکَ.» وقتی به یک جمعیتی ایشان ملحق می‌شد، هرجا خالی بود می‌نشست. به اصحابش هم دستور می‌داد که همین کار را بکنند. وای‌نمی‌ایستاد برایش یک جایی را آماده کنند، وای‌نمی‌ایستاد جا باز کنند، وای‌نمی‌ایستاد ببرندش جلو. هرجا خالی بود، همان‌جا جا می‌کرد و خصوصاً همان جلو، همان جلوی در، همان اول ورود. خیلی این‌ها نکات عجیبی است. بابا، در مورد پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) داریم صحبت می‌کنیم، اشرف کائنات. آداب نشستن پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله). حالا ما را اگر یک کم عقب‌تر بنشانند، شاکی می‌شویم، عصبانی می‌شویم، بد و بیراه می‌گوییم، دیگر نمی‌رویم جلسه‌ای که با ما این‌طوری برخورد کنند. «من رفتم عقب نشستم، شما حالیتون نمی‌شد باید بیاین ما رو بردارین ببرین جلو، با التماس ما رو ببرین VIP.»

«وَ یُؤْتِی کُلَّ جُلَسَائِهِ نَصِیبَهُ وَ حَقَّهُ.» هر کدام از اهل مجلس را ادا می‌کرد، سهمش را به او عطا می‌کرد. «وَ لَا یَحْسَبُ اَحَدٌ مِنْ جُلَسَائِهِ اَنَّ اَحَداً اَکْرَمُ عَلَیْهِ مِنْهُ.» چقدر این تعابیر فوق‌العاده امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در وصف پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله)! می‌فرماید کسی که این‌ها... کسی که جان پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) است، زبان پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله)؛ زبان پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) وقتی بخواهد پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را توصیف کند، این می‌شود. چه کسی بالاتر و بهتر از امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در توصیف پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله)! فرمود: «هیچ یک از همنشینان پیامبر خیال نمی‌کرد چه کسی تو این جمع پیش پیامبر از من محترم‌تر است.» درجه یک، درجه دو، درجه سه نداشت مجلس پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله). هرکه هرجا می‌رفت، هرکه می‌توانست جلوتر می‌رفت، نزدیک‌تر می‌رفت. جلسه‌ای می‌رفتیم، «آی، شالبافیان» آمده بود آن جلسه را با ما ده سال پیش، بیشتر، دوازده سال، سیزده سال پیش. یک تک و توک چند جلسه آمد. عرض کنم خدمتتان که آقایی بود، خدا رحمتش کند. البته خودش اهل این داستان‌ها نبود، مریدانش اهل این داستان‌ها بودند. طبقه‌بندی کرده بودند مجلس. ما آن اوایل که می‌رفتیم آن جلسه ساده بودیم، کندیم، رفتیم جلو، نزدیک آقا نشستیم. البته ایشان هیچ حرفی نداشت، خیلی هم محبت می‌کرد. ایشان محبت هم داشت، خدا رحمت و رضوانش را شامل حال ایشان. ولی مریدانش و فرزندشان و این‌ها می‌آمدند می‌گفتند: «اینجا جای شاگردایی که بیست سال شاگرد آقا بودن، برو اونجا بشین، اونجا جای تازه‌واردهاست، اون ته.» خب بابا، سنت پیغمبری نبود. بیست ساله، چهل ساله، سی ساله، ده ساله، پنج ساله نداشت. «اینجا جای خاص امیرالمؤمنین است، اونجا جای خاص ابوذر است.» اگر به این بود، باید یک VIP درست می‌کردند، این‌ها می‌نشستند آن جلو. همه می‌نشستند قروقاطی. یکی زودتر آمده، می‌رود جلو می‌نشیند. یکی می‌رود عقب می‌نشیند. هیچ‌کس هم احساس نمی‌کند که من الان از آن یکی عقب‌ترم و پیامبر اونو بیشتر دوست دارد، بیشتر تحویل می‌گیرد، بیشتر احترام می‌کند.

احترامات ویژه نداشت در مجلس. به هم احترام... یک جور احترام. به همه نگاه می‌کرد، با همه گرم می‌گرفت، با همه صمیمی بود، به همه لبخند می‌زد، حال همه را می‌پرسید، از مشکلاتشان خبر داشت، پیگیری می‌کرد، سرکشی می‌کرد به امورات مردم، به مشکلاتشان. «فلان وضعیت چه شد؟ آن ماجرا چی شد؟ مریضتان چی شد؟ فلان مشکلی که گفته بودی حل شد، نشد؟» این‌ها ویژگی‌های ممتازی است. این‌ها را خدا روزی کند ما بتوانیم ملکه کنیم برای خودمان. خصوصاً حالا آن افرادی که حالا مثل این حقیر بیچاره بدبخت بیشتر در معرض توجه هستیم توی این‌جور جلسات و این‌ها، وظیفه‌های سنگین‌تری داریم.

«مَنْ جَالَسَهُ صَابَرَهُ حَتَّى یَکُونَ هُوَ الْمُنْصَرِفَ.» هر کس با حضرت همنشین می‌شد، انقدر پیغمبر صبر می‌کرد تا او بگذارد برود. جالب است، اگر کسی با پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) وارد گفتگو می‌شد یا همنشین می‌شد، پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) این ارتباط را قطع نمی‌کرد. انقدر تحمل می‌کرد که او بگذارد برود. یعنی اگر شما به پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) زنگ می‌زدی، تماس می‌گرفتی، همیشه شما باید اول قطع می‌کردی. از جانب پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) قطع تماس نبود. البته خب بالاخره بعضی‌ها هم اذیت می‌کردند دیگر. آیه نازل شد که: «بابا غذاتونو که می‌خورید، پاشید برید، نمونید!» گاهی هم می‌آمدند خانه پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، می‌نشستند، بیرون نمی‌رفتند. دیگر آیه نازل شد که: «بابا غذاتونو می‌خوره فردا خوش آمدی.»

در احوالات مرحوم آیت‌الله گلپایگانی (رحمت‌الله‌علیه) می‌خواندم، خیلی بامزه بود. نوشته بودند که ایشان مهمان آمده بود، مهمان نمی‌رفت. آیت‌الله گلپایگانی هم کار داشت و دیگر وقت استراحتش بود و این‌ها، دیگر می‌خواست برود و این هم پا نمی‌شد. خیلی نمکی و خیلی بامزه بود. آزاده ایشان می‌گوید که: «حاج آقا خیلی این پم پم کرد که این بره، اینم نمیره.» در ظاهراً باز بوده. آقا: «لطف کن همون درو بی‌زحمت ببند.» این می‌رود از این ور در را ببندد. آیت‌الله گلپایگانی می‌فهمند که نه از این ور، نه از آن ور. بامزه این کار ایشان. خیلی علما لطافت‌هایی داشتند دیگر. ایشان هم می‌دانید بالاخره شخصیت فوق‌العاده گلپایگانی و مورد عنایت خاص امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) واقع شده بود. داستان مفصلی دارد که حضرت عسل در کام او گذاشته بودند و وقتی بیدار می‌شود، هنوز عسل در کامش بوده. دستمالی می‌گذارند تا مدت‌ها ازش تبرک می‌شد به واسطه همین کام ایشان متولد می‌شود و هرچه که در دهان متبرک می‌کرده، بیماران را شفا می‌داد. به هر حال این لطایف خیلی مهم است توی ارتباطات، توی رفاقت‌ها. مراعات این مسائل خیلی مهم است.

پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) در اوج بودند. حالا به هر حال ما که آن نقطه نمی‌توانیم باشیم دیگر. حالا با یک لطافتی، با یک محبتی پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) قطع رابطه نمی‌کرد. این‌ها همه به همان «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُمْ» برمی‌گردد. از رحمت‌للعالمین، زینت محضه، نرمی محضه. اگر «فضل غلیظ القلب» بود، هیچ‌کس نمی‌آمد سمت پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله). فضل نبود، خشن نبود، سفت و سخت نبود، غلیظ‌القلب نبود، مهربان بود، با محبت بود، دلسوز بود. این پیغمبر ماست. این آقای ماست. این سیدالمرسلین است. این شرف کائنات است. این کسی است که افتخار می‌کنیم مسلمان اوییم و ان‌شاءالله که مسلمان حقیقی او باشیم. این کسی است که «أنا و علی أبوا هذه الأمة» پدر ماست، رسول‌الله و ان‌شاءالله فرزند او باشیم. این‌جور بود. لطافت و رحمت و صفا می‌بارد از این رفتارهای پیغمبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله). پس انقدر صبر می‌کرد تا طرف بگذارد برود. او قطع کند، او رابطه را تمام کند، او سؤالش تمام بشود، بگذارد برود، حرف تمام بشود. ایشان قطع نمی‌کرد ولو عجله داشت. بالاخره به یک نحوی قطع نمی‌کرد. او خودش بفهمد مثلاً کنار بکشد.

«مَنْ سَأَلَهُ حَاجَةً لَمْ یَرْجِعْ اِلَّا بِهَا.» اگر کسی از پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) درخواست برنمی‌گشت مگر اینکه یا حاجتش را گرفته بود «أو میسور من القوم» یا با کلام پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) قانع می‌شد. حرف ساده و دلنشینی از جانب پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) قانع می‌شد که مثلاً این امکانش نیست، شرایطش نیست، نمی‌توانم، مثلاً مصلحت نیست. این‌طور. یا با خود حاجت برمی‌گشت یا قانع می‌شد برمی‌گشت. خب، ما چقدر این‌جور هستیم؟ آن‌هایی که از ما که مدیریم، آن‌هایی از ما که با مردم سر و کار داریم، کارمند بانکیم، کارمند اداره‌ایم، فروشنده‌ایم، معلمیم، وکیلیم، مشاوریم، پرستاریم، منشییم، چقدر در ارتباطات ما این قضیه هست؟ یک نفر آمد، سؤالی داشت، نیازی داشت، یا نیازش برآورده بشود یا لااقل راهنمایی درست حسابی بشود. «من نمی‌دونم، نپرس، چه می‌دونم، فلان.» یک ارجاع، یک زبان محبت‌آمیزی: «برو آقا.» با تشر و توهین و خب، فاصله زیاد است دیگر. حالا بنده به خودم که نگاه می‌کنم، می‌بینم خیلی...

«قَدْ وَسِعَ النَّاسَ مِنْهُ خُلُقُهُ فَصَارَ لَهُمْ اَباً.» مردم در وسعت بودند از جانب او، از خُلق او، به نحوی که پدر شده بود برای همه. پدر همه. همه سهم داشتند از اخلاق کریمانه و مهربان پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله). به همه توجه داشت، به همه رسیدگی می‌کرد. بالاخره شرح صدر پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) همین است دیگر: «أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ.»

«وَ صَارُوا عِنْدَهُ فِی الْخَلْقِ سَوَاءٌ.» همه پیش او مساوی بودند. یا «فِی الْخُلُقِ سَوَاءٌ»، «فی الخلق سوا» شاید بهتر باشد. در اخلاق پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) همه یکسان بودند. پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) اخلاقش با همه مساوی بود، با همه یک‌طور رفتار می‌کرد.

«مَجْلِسُهُ حِلْمٌ وَ حَیَاءٌ.» مجلس پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) مجلس حلم و حیا بود. خویشتن‌داری بود، حوصله بود، شرم بود. رفتارش، نشستنش این شکلی بود. بی‌پروا و بی‌مبالات نبود، تند و جسور نبود، اهل تیکه و کنایه و متلک نبود، اهل حلم بود، اهل حیا بود.

«وَ صِدْقٌ وَ اَمَانَةٌ.» نشستن و نشستن صادقانه و امانت‌دارانه بود. اگر جایی می‌نشست با صدق می‌نشست، ارتباطش با همه بر اساس صدق بود، یک‌رنگ بود. ما گاهی با یکی می‌نشینیم، با محبت می‌نشینیم به ظاهر، ولی در دلمان نفرت است. پشت سرش حرف می‌زنیم، خرابش می‌کنیم. در گفتگو دنبال سوژه‌ای می‌گردیم که یک چیزی از زندگیش کشف بشود، برویم خردش کنیم، خرابش کنیم، یک روزی علیهش استفاده کنیم. پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) صادقانه می‌نشست. صدق رفتارش و معاشرتش با دیگران صدق و امانت بود. هرچه که از جانب دیگران به او داده می‌شد، امانت بود. اسرار مردم پیش او امانت بود. گفتگوی دیگران با او امانت بود. از زندگی دیگران اگر باخبر می‌شد، امانت بود. ما چقدر امانت‌داریم؟ باخبر بشویم کسی با کسی مشکل دارد، بچه‌اش باهاش مشکل دارد، بعضی از خانه‌شان، وضع زندگیشان، وضع اقتصادیشان، چقدر امانت‌داریم؟ چقدر پیش خودمان نگه می‌داریم؟ چقدر خویشتن‌داریم؟ حرفی را اگر با ما مطرح کرد، رازی، رأیی یا مشکلی را اگر پیش ما مطرح کرد، چقدر پیش خودمان نگه می‌داریم؟ خیلی این‌ها نکات مهمی است.

«وَ لَا تُرْفَعُ فِیهِ الْاَصْوَاتُ.» صدا در مجلس پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) بلند نمی‌شد.

«وَ لَا تُهْتَکُ فِیهِ الْحُرُمَاتُ.» حرمت مردم هتک نمی‌شد.

«وَ لَا تُسْنَى فَلَطَاتُهُ.» اگر کسی سوتی می‌داد، به قول ما «فلطات» همان سوتی است؛ چیزهایی که یکهو از کسی لو می‌رود، از کسی در می‌رود. «خلطه» همین چیزهایی است که یکهو از کسی مثلاً یک کلامی، یک حرفی، رفتاری از کسی سر می‌زند. همان‌هایی که حالا اصطلاح خودمان سو، گافی، خطایی، اشتباهی، رخدادی. «لا تسنی فلطاته.» این جای دیگر حکایت نمی‌شد. سوتی‌های کسی، اشتباهات کسی جای دیگر رخنه پیدا نمی‌کرد. خیلی این‌ها مهم است. خدا به من توفیق بدهد بتوانم به این چیزها عمل بکنم. یک رفتاری از کسی صادر می‌شد، یک متلکی می‌انداخت، یک حرفی می‌زد، بالاخره ماها کم‌صبر ایم، بالاخره ماها امثال بنده جاهلیم، نادانیم، یک چیزی می‌گوییم، یک متلکی، یک حرفی، یک چیزی. این دیگر جای دیگر نقل پیدا می‌کرد که مثلاً فلانی این حرف را به ما زد، این متلک را انداخته، این‌طور با ما برخورد کرد. حالا هوا گرم بوده، حالا سخنرانی طول کشیده، حالا مثلاً سؤالش را جواب ندادیم، یک چیزی گفته مثلاً بین خودش با پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌ماند. امین بود پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله). این‌ها مظهر رحمت هم است. همه این‌ها مظهر رحمت است. حالا اگر فرصت بشود، ان‌شاءالله یک ده دقیقه دیگر یک داستانی را می‌خواهم نقل بکنم برایتان. ایام رحلت حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) در پیش است. داستان جالبی که حالا ان‌شاءالله خیلی نکته خواهد داشت.

«مُتَعَادِلِینَ مُتَوَاصِلِینَ فِیهِ بِالتَّقْوَى.» اهل مجلس همه با هم عادلانه رفتار می‌کردند، همه با هم همتواصل به تقوا داشتند، اتصال داشتند با تقوا.

«مُتَوَاضِعِینَ یُوَقِّرُونَ الْکَبِیرَ.» تواضع داشتند، کبیر را احترام می‌گذاشتند، احترام بزرگتر را داشتند. مجلس پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) این شکلی بود. دور هم که جمع می‌شدند، همه اعتدال داشتند، عادلانه رفتار می‌کردند، به هم رسیدگی می‌کردند، تقوا حاکم بود، تواضع حاکم بود، احترام بزرگترها را داشتند.

«وَ یَرْحَمُونَ الصَّغِیرَ.» مثل این صغیر ما که خلاصه این‌طور اذیت می‌کند. به صغیر رحم می‌کردند. آره، الان مارم می‌خواهد این ناله‌هایی که دارد. نه، التماس دعا با من کار ندارد. نشستن امانت‌دارانه یعنی همین. هرچه که هست اینجا بین خودش و پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، یعنی بین اهل همین مجلس است. حرف از اینجا جایی نمی‌برد. خیلی مهم است. «الْمَجَالِسُ بِالأَمَانَةِ.» روایت پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) است. مجلس امانت است. یکی از امانت‌ها مجلس است. یعنی توی پی‌وی اگر دارد با من صحبت می‌کند، این دیگر نباید جای فوروارد بشود، نباید اسکرین‌شاتش جای دیگر برود. مال من است، این امانت است. ولو طرف نگوید که بین خودمان بماند. حتی اگر نگوید امانت است. حتی اگر نگوید امانت است، حالا یک چیزی به ما گفت، یک متلکی، یک فحشی داد. ببینید چی گفته! این‌ها امانت‌داری نیست.

«یُوَقِّرُونَ الْکَبِیرَ وَ یَرْحَمُونَ الصَّغِیرَ.» کبیر را توقیر می‌کردند، بهش وقار می‌دادند، بزرگ می‌دانستند. صغیر را هم رحم می‌کردند.

«وَ یُؤْثِرُونَ ذَا الْحَاجَةِ.» اگر کسی حاجتی داشت، او را ترجیح می‌دادند، ایثار می‌کردند. صندلی هست، اونی که به صندلی نیاز دارد. صندلی را به اونی که سردتر، بخاری. اونی که تشنه‌تر است، آب را به او می‌داد. اونی که گرسنه‌تر است، غذا را به او می‌دادند. جای بهتر به آن‌هایی که بیشتر نیاز دارند. کسی وقت بیشتری می‌خواست در گفتگو با پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، بیشتر بهش وقت می‌دادند. مثلاً این مجلس پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) بوده. این جلسه‌ای بوده که پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) نحوه نشستن و ارتباطش این‌جوری بوده.

«وَ یَحْفَظُونَ الْغَرِیبَ.» هوای غریب را داشتند. این غریب‌نوازی خیلی مهم است. بنده خاطرات زیاد دارم. در بعضی از شهرستان‌ها یک خصلت‌هایی هست، اصلاً غریب‌نوازی معنا ندارد. خاطرات بنده در این زمینه زیاد بوده. خودشان با خودشان خوبند. بعضی نژادها و این‌ها این شکلی‌اند در ایران. خودشان با خودشان خوبند، اصلاً غریبه را محل چیزم نمی‌گذارند و غریبه واقعاً در یک جلسه غریب واقع می‌شود. خب، اگر یک نفر تازه‌داماد است، یک نفر تازه‌عروس، تازه به این خانواده راه پیدا کرده. مثلاً ما تهران معمولاً این شکلی هستیم غالباً. این اخلاق، با همه اشکالاتی که در رفتارهای ماها هست و عیوب زیادی که سبک زندگی تهرانی دارد، ولی به هر حال یک سری خوبی‌ها و قشنگی‌های این شکلی هم توش هست. فضای غریب‌نوازی و لوطی‌منشی و این‌ها در فضای تهرانی ما خیلی رایج است. یعنی اگر کسی ناشناس باشد، اولین بار باشد در این جلسه آمده، مثلاً تا حالا ندیدیمش، معمولاً تهران که بیشتر تحویل تازه‌وارد به یک خانواده را بیشتر تحویل می‌گیرند. بعضی جاها نه. تجربیاتی ما داریم، تازه‌وارد اصلاً محل نمی‌گذارند، به چشم غریبه بهش نگاه می‌کنند، اجنبی. قشنگ احساس می‌کنی که اجنبی است، اضافی است در این جلسه. مشخص است که اصلاً من از جنس این‌ها نیستم. قشنگ این‌ها خودشان با خودشان خوبند. چپ‌چپ هم به آدم نگاه می‌کند که این کیست؟ برای چی آمده؟ کی این را راه داده؟ مثلاً. خب، این خیلی بد است. این خیلی بد است به عنوان چیزی که تجربه کردم سال‌ها در یک جمع‌هایی. خیلی بد است. هم غربتش، هم گسسته اجتماعیش. آن جمع معمولاً کسی بهشان اضافه نمی‌شود و هی هم از خودشان متلاشی می‌شوند. همان‌هم که با هم خوبند، روز به روز کم می‌شوند، هیچ‌کس بهشان اضافه نمی‌شود. بعضی مساجد این شکلی است. بعضی هیئت‌ها این شکلی است. بعضی حوزه‌های علمیه این شکلی است. بعضی جلسات درسی این شکلی است. خودشان با خودشان خوبند، غریب در این جلسه راه ندارد، غریب محل نمی‌گذارد، تازه‌وارد جایگاهی ندارد. این‌ها خیلی بد است.

رفتار پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) این شکلی نبود. مجلس پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) مجلسی بود که غریب را حفظ می‌کردند. یعنی نمی‌گذاشتند احساس غربت بکند. راه می‌دادند، جا بهش می‌دادند. غریب احساس صمیمیت می‌کرد. بله، در ایران نوشتن: «غریبم». چیزی هم که بنده دیدم در ایران واقعاً غریب بود، چون ویژگی غالب ایرانی‌ها غریب‌نوازی است، بلکه بعضی وقت‌ها این غریب‌نوازی و غریبه‌پرستی منجر می‌شود. ولی به هر حال بعضی جاها این را تجربه کردیم که نوشتن: «ما را به عنوان یک غریب در درس‌های غیبت بپذیر.» خیلی... یک ده دقیقه‌ای مانده. این را بگذارم آن چیزی که می‌خواستم عرض بکنم را بگویم. بخش بعدیش رسیدیم پس به اینجا رسیدیم که رفتار پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) با همنشینانش به چه نحوی بود که حالا ان‌شاءالله می‌خواهید این را هم بخوانم بعد آن چیزی که می‌خواستم بگویم چون مربوط به این بخش است.

«فَقُلْتُ کَیْفَ کَانَتْ سِیرَتُهُ فِی جُلَسَائِهِ؟» با همنشینانش رفتارش چه شکلی بود؟ امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) فرمودند که: «کَانَ دَائِمَ الْبِشْرِ.» یا «بَشُوشَ.» شادیش دائمی بود. یعنی چهره شادابی. همیشه چهره بازی بود.

«سَهْلُ الْخُلُقِ.» اخلاق خیلی سهلی داشت پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله). سخت‌گیر نبود، ساده‌گیر. ساده می‌گرفت. خیلی با پروتکل و خیلی با دیسیپلین و خیلی با فضاهای نظامی‌گری و این‌ها، خیلی چیز دیگر. این‌جوری می‌شود، قواعد زیاد دارد. خیلی چیزها را باید یک کلمه جابجا بشود، احترام. «پاتو فلان نکن.» این‌ها خودش لازم است، ولی پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) این شکلی نبود. پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) ارتباطش ارتباط نظامی نبود، ارتباط فرمانده نبود. رفیق بود. ارتباط پدر بود. پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمانده نبود، پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) سلطان نبود، پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) رئیس نبود، پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) پدر بود. این خیلی مهم است. در جمع‌های ما خیلی وقت‌ها این دیده نمی‌شود. یک نفر رئیس جمع است، یک نفر تعالی‌پژوه است، آن‌ها تعالی‌یار، آن هم تعالی چی‌چی است؟ این یک بالادستی است، آن یکی است. این ارشد است، آن یکی رئیس این است. این اصلاً نباید دیده بشود. این از خُلق پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) به دور است.

«نَرْمٌ.» نرم بود پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله). گیر و گور نداشت در ارتباطش.

«لَیِّنُ الْجَانِبِ.» خیلی ارتباط نرم. خیلی ارتباطات نرم بود.

«لَیْسَ بِفَظٍّ وَ لَا غَلِیظٍ.» پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) خشک نبود، نه غلیظ بود، خشن بود.

«بِلاَ ضَحَّاکٍ.» نه ضحاک بود. ضحاک دیگر همش خنده دائم. نه، حالا خنده هم لازم است، گریه هم لازم است، جدیت هم لازم است، صمیمیت هم لازم است. همه این‌ها با همدیگر یک آدم نرمال. همه این‌ها یک‌کم. همش می‌خندد؟ نه. اخمو بود؟ نه. همش می‌خندی؟ دیگر سبک عقلی می‌شود دیگر. کسی همش می‌خندد...

«وَ لَا فَحَّاشٍ.» نه فحاش بود. زبانش همش به بد و بیراه و عبارات زننده و تند و این‌ها باز بود.

«وَ لَا عَیَّابٍ وَ لَا مَدَّاحٍ.» چقدر این‌ها قشنگ! نه عیاب بود، همش بد بگوید. عیاب نه لزوماً نسبت به آدم‌ها، نسبت به همه‌چیز. چرا این ساعت خراب است؟ چقدر هوا بد است؟ چرا این ماشین این‌جوری شد؟ چرا آن‌جور شد؟ چرا این دیر کرد؟ چرا مسئول این را گفته؟ بعضی‌ها همش بد و بیراه می‌گویند، همش عیاب است. چرا این غذا این شکلی است؟ چرا این تهویه اینجا را عوض نمی‌کند؟ چرا آسانسور درست نمی‌کنند؟ چرا این زنگ در را عوض نمی‌کنی؟ چرا... همش بعضی عیاب است، همش عیب‌ها را می‌بینند. بعضی‌ها مداحند، همش خوب می‌گویند. پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) نه عیاب بود نه مداح بود. نه همش بد می‌گفت نه همش خوب می‌گفت. مداح هم خطرناک است. هی به هرکه و هرچه می‌رسد هی تعریف از همه‌کس و از همه‌چیز و نه حالا آن حُسن نظر و نگاه زیبا را داشت، ولی دائم هم لازم نیست شما هی از همه‌چیز خوب. چقدر این تابلوی شما قشنگ است! چقدر این نمی‌دانم لوستر شما فلان! چقدر این نمی‌دانم ظرف غذای شما فلان! چقدر این لباس به شما می‌آید! حالا یک مقدارش خوب است، یک مقدارش لازم است، زیادیش هم دیگر لازم نیست. اعتدال پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) نه از این ور می‌افتاد نه از آن ور. نه از این ور خشک بود نه از آن ور دیگر زیادی‌تر بود. نه از این ور بد می‌گفت نه از آن ور زیادی خوب می‌گفت. این‌ها خیلی مهم است. خیلی زیباست. خیلی زیباست. خیلی زیباست. اصلاً آدم سیر نمی‌شود هرچه از این ویژگی‌های پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌خواند. ولو عمل هم نمی‌کند امثال بنده، همین دیدن یک آدم این شکلی، همین شنیدن از آدم این شکلی، از این همه زیبایی، از این همه کمال، آدم را به وجد می‌آورد، به رقص...

قضیه را می‌خواستم عرض بکنم خدمتتان. یکی از کسانی که به سیره پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) عمل کرده و همین رفتارهایی که عرض کردیم خیلی در سیره این بزرگوار دیده می‌شد، یک سید بزرگواری که از نسل پیغمبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود و ویژگی‌هایش هم خیلی شبیه پیغمبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود. یک داستان عجیب را بنده تازگی از ایشان خواندم و خوب مرتبط با حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) هم هست. چه عنایات حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) ایام رحلت حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) است. عنایات این خانواده را شما ببینید. اگر کسی جدی باشد و تکان بخورد، این ماه رجب، ماه توبه است. اگر ما تکان خوردیم، از پست‌ترین نقطه‌هایی که می‌شود تصور کرد، ما را به عالی‌ترین نقاطی که می‌شود تصور کرد می‌رسانند. هم بشارت داستانی که می‌خواهم عرض بکنم که ناامید نشویم. به هر حال شیطان خیلی روی مغز ما، روی ذهن ما کار می‌کند، ما را ناامید کند. هم عنایت اهل بیت (علیهم‌السلام) را ببینیم. هم جدیت برخی را ببینیم در این مسیر چقدر جدی‌اند و تلاش می‌کنند. و هم اثر اخلاق خوب را ببینیم. اثر سیره پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را داشتن که اگر کسی مقید بود به اینکه رفتارش و خلقش، خُلق پیغمبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) باشد، چه برکاتی از وجودش جاری می‌شود.

داستانی که می‌خواهم عرض بکنم از مرحوم سید علی‌اکبر ابوترابی (رضوان‌الله‌تعالی‌علیه). این مرد بزرگ، بنده خب به ایشان خیلی علاقه داشتم. بعد خواندن این داستان علاقه‌ام به ایشان خیلی بیشتر شد و کنار مزار ایشان در صحن آزادی حرم هم رفتم و به این بزرگوار متوسل شدم. چقدر این‌ها فوق‌العاده بودند! چقدر این‌ها آبرومند بودند پیش اهل‌بیت! چقدر این‌ها خوب بودند! داستانی که می‌خواهم عرض بکنم در کتاب «بر بال خاطرات» روح مرحوم آقای ری‌شهری هم ان‌شاءالله شاد باشد. چقدر آثار این مرد بزرگ، آثار خوبی است. حاج آقای ری‌شهری (رضوان‌الله‌علیه) یکی از یکی بهتر آثار ایشان واقعاً یکی یکی بهتر. چه برکات و چه خدماتی از این مرد عزیز جاری شد. یکی از کتاب‌های خیلی قشنگ که این کتاب را حتماً بگیرید بخوانید. خیلی این کتاب، کتاب بسیار زیبایی بود؛ کتاب «بر بال خاطرات» که ۱۱۰ خاطره ایشان نقل می‌کند. چند تایش تجربیات نزدیک به مرگ است. تقریباً دیگر شاید بشود گفت آخرین کتابی است که مجموعه آخرین کتاب‌هایی است که ایشان در دوران حیاتش نوشته و سال چاپ بنده مال ۱۴۰۰. نمی‌دانم چاپ اولش کی بوده. کتاب مال اواخر عمر ایشان است که چاپ شده، ظاهراً سال ۹۸ کتاب چاپ شده و داستان‌های خیلی جالبی را ایشان نقل می‌کند. خاطراتی که خودش شنیده، از دوستانش، از نزدیکانش.

یکی از این داستان‌ها، داستان اینکه آقای اوحدی، رئیس سازمان حج و زیارت بود یک دوره‌ای از دوستان ایشان است و ایشان جزو اسرا بوده. آقای اوحدی در تاریخ ۲۸/۹/۱۳۹۷ برای مرحوم آقای ری‌شهری ایشان تعریف می‌کند. می‌گوید که: «در اردوگاه تکریت بودیم. ما آنجا جای خاصی بود. تکریت فکر می‌کنم درست باشد، حالا یا تکریت یا تکریت. اردوگاه ۵ تکریت. ۹۰ تا اسیر برجسته ایرانی را نگهداری می‌کردند که این‌ها همه فرماندهان و روحانیون، عنصرهای مهم فعال در دفاع مقدس بودند که این‌ها را ۸ سال شناسایی کرده بودند رژیم بعث عراق و سازمان منافقین این‌ها را شناسایی کرده بودند. این‌ها را جدا کرده بودند این ۹۰ نفر را به خاطر ویژگی‌های خاصی که داشتند و به شدت هم این‌ها تحت نظر بودند و دستگاه شنود بین این‌ها بود. خیلی تحت فشار بودند این ۹۰ نفر و توی ۹۰ نفرم اونی که خیلی بیشتر از همه تحت فشار بود و بهش سخت می‌گرفتند مرحوم آقای ابوترابی بود که حالت لیدر، بزرگتر این جماعت به حساب می‌آمد.»

دو تا نگهبان داشتند در این اردوگاه، هر دو تا شیعه بودند. این داستان را هدیه می‌کنیم ثوابش را به روح مرحوم آقای ابوترابی و تمام شهدای عزیزمان، تمام اسرای عزیزمان، همه شهدای صدر اسلام، خصوصاً شهدایی که توی این داستان یادشان مطرح می‌شود. دو تا نگهبان داشتند این‌ها. هر دو تا شیعه بودند. یکی اسمش کاظم بود، یکی حسین. کاظم اهل نجف یا بصره بود. یکی از برادرانش در ایران اسیر شده بود، یکیش هم در جنگ کشته شده بود. بچه‌دارم نمی‌شد. یک مجموعه‌ای از مشکلات را داشت. حسین رفتارش معمولاً با اسرا بهتر بود. این کاظم خیلی بدرفتاری می‌کرد، خصوصاً با ابوترابی خیلی بدرفتاری می‌کرد و انواع و اقسام اذیت و آزار را برای مرحوم ابوترابی داشت. گاهی آقای ابوترابی را این سید اولاد پیغمبر را می‌برد وسط اردوگاه، با کابل می‌افتاد به جان آقا. آنقدر می‌زده ابوترابی را که ایشان تا مرز شهادت می‌رفت. این اسرایی که داخل اتاق بودند، پشت این میله پنجره‌ها وای‌می‌ایستادند، گریه می‌کردند و دعا می‌کردند. وقتی هم که حاج آقا را می‌زدند و می‌آوردند داخل آسایشگاه، ایشان دم در اتاق می‌گفتند: «آقا جون» که تکیه کلامشان بود، «آقا جون ببخشید اگه کتک خوردن من باعث شد که شما ناراحت بشید.»

یکی دیگر از اذیت‌هایی که داشت برای ابوترابی این بود که می‌آمد از جلوی ابوترابی رد می‌شد. آقای ابوترابی نشسته بود، وقتی این کاظم می‌آمد، وقتی می‌خواست رد شود، جلویش بلند می‌شد. رفتار این سید با کسی که شکنجه‌اش می‌کرد، هر وقت از جلو پایش رد می‌شد بلند می‌شد احترام می‌گذاشت. او رد می‌شد. بعد چون می‌دانست ایشان بلند می‌شود، دوباره می‌رفت برمی‌گشت که ایشان بلند دوباره باز می‌رفت می‌آمد. انقدر ابوترابی احترام می‌کرد به این کاظم و سلام و صمیمیت و گرمی ارتباط و این‌ها داشت که اسرا انتقاد می‌کردند به ایشان، ولی ایشان دیگر حالا توی رفتارش حتماً چیزی بوده. رحمت خدا بر این مرد بزرگ. می‌گوید: «اذیت‌های کاظم انقدر زیاد بود که ما آرزو می‌کردیم برود مرخصی. وقتی می‌رفت مرخصی، همه احساس می‌کردیم یک فشاری برداشته شده.»

یک بار این کاظم رفت مرخصی. فردایش که برگشت، روزی که برگشت، صبحش که برگشت، موقع آزاد باشی که دادند به بچه‌ها، دیدیم که کنار آقای ابوترابی، آن ته اردوگاه، ابوترابی ایشان موقع، آن موقع مشغول شستن یک چیزی بود. این کاظم رفته با یک تواضعی وایساده دارد با ایشان حرف می‌زند. می‌گوید: «خیلی صحنه عجیبی بود. این کاظم که همیشه با بهانه‌های مختلف حاج آقا را شکنجه می‌کرد، حالا چی شده که آمده کنار ایشان و دارد باهاش صحبت می‌کند؟» می‌گوید: «حدود ۱۰ دقیقه با حاج آقا صحبت کرد. داخل باش را که زدند، حاج آقا آمد داخل آسایشگاه. بچه‌ها رفتند خدمت حاج آقا، پرسیدند: "آقا قضیه چیست؟"» حاج آقا گفتند که: «آقا جون این کاظم یک مطلب عجیبی را امروز برای من تعریف کرد. گفت وقتی که هفته قبل رفته مرخصی، یک روز سر سفره صبحانه بودیم، مادرش ازش می‌پرسد: "پسرم، تو اردوگاه اسرا سید دارید؟ یک سیدی که اذیتش می‌کنی؟"» می‌گوید: «گفتم: "چطور؟" گفت: "دیشب حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) آمدند به خوابم. گفتند تو چه شیری به بچه‌ات دادی که نتیجه‌اش این شده که یک سیدی از اولاد ما را بچه تو اذیت می‌کند؟"» می‌گوید: «وقتی مادرم خوابش را تعریف کرد، من از خجالت سرم را انداختم پایین، یاد کارهایی افتادم که با شما انجام می‌دادم.» کاظم این قضیه را با گریه تعریف می‌کرد. بعد فرمودند به همه بچه‌ها تأکید کنید به کاظم احترام بگذارند. این کاظم دیگر آن کاظم قبلی نیست. این مورد عنایت حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) قرار گرفته. رحمت خدا به این بصیرت و فهم مرحوم آقای ابوترابی که چی دید و چی فهمید.

حالا قضیه چی می‌شود؟ خیلی عجیب است به خدا، خیلی عجیب است. می‌گوید: «سه چهار روز از ارتحال امام خمینی (ره) گذشته بود. در یک اردوگاه دیگر یک درگیری شد. آمدند آقای ابوترابی را آنجا چون هرجا درگیری می‌شد، آقای ابوترابی را می‌بردند آنجا و آرام می‌شد. آمبولانس آوردند که آقای ابوترابی را ببرند.» می‌گوید: «دیدیم کاظم رفت یک گوشه ایستاد، اشک در چشمانش جمع شد. از چشمانش داشت اشک می‌آمد. دیدی اسلحه‌اش را برداشت آورد و رفت در آمبولانس نشست.» گفت که: «من می‌خواهم از آقای ابوترابی مراقبت کنم که فرار نکند.» به این بهانه نشست تا همراه ابوترابی باشد. هرجا می‌رود باهاش برود. بعد از آزادی فرمودند که: «آن روز که کاظم با من آمد، گفت می‌خواستم در این سفر هم با شما باشم و از شما جدا نشوم.» انقدر شیفته اخلاق ابوترابی شده بود که تا آخرین لحظه شوق دیدار آقای ابوترابی را داشت. این قضیه گذشت.

داستان سوریه. بهمن ۱۳۸۹، گلان در بهمن است. کاظم آمد ایران. رفت قم. آقای اوحدی را، طلبه‌ای است و در اردوگاه جزو اسرا بوده، می‌گوید: «پیدا کرد. ازش خواست که همه ۹۰ تا اسیری که در اردوگاه بودند را پیدا کند، از همه این‌ها حلالیت بگیرد.» آقای اوحدی هم با تک تک این بچه‌ها تماس می‌گیرد، جریان را می‌گوید. یا با واسطه یا مستقیم از همه ۹۰ نفر حلالیت می‌گیرد و باخبر می‌شود که آقای ابوترابی از دنیا رفته. می‌گوید: «من باید بروم مشهد کنار قبر ایشان از ایشان هم حلالیت بطلبم.» می‌آید مشهد کنار قبر ایشان حلالیت می‌طلبد. همان زمان یک فیلمی هم تهیه شده و همه مسائل را این کاظم آنجا تعریف کرده. حلالیت‌هایش را می‌گیرد، برمی‌گردد عراق. جنگ با داعش شروع می‌شود. به عنوان مدافع حرم می‌رود به سوریه، در حرم حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها)، خمپاره به این کاظم می‌خورد و شهید می‌شود در حرم حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها). این نتیجه رفتار با کرامت و با محبت یک نفر را از شکنجه‌گر سربازان امام زمان (عج) تبدیل می‌کند به شهید مدافع حرم و توجه زینب کبری (سلام‌الله‌علیها) و فهم ابوترابی. فهمید ایشان محل توجه زینب کبری (سلام‌الله‌علیها) واقع شده و اینکه این حرف اثر کرد. چقدر ما از این حرف‌ها، از این تلنگرها در زندگی می‌شنویم، محل نمی‌گذاریم. خودش را شکست، روی خودش پا گذاشت، عوض شد. خیلی این‌ها مهم است. اگر کسی صادق باشد، راست بگوید، واقعی بیاید در میدان، عوض بشود، روی خودش پا بگذارد، شکنجه‌گر آقای ابوترابی هم که باشد، می‌آید می‌شود شهید مدافع. از کسی که زینب کبری (سلام‌الله‌علیها) آمده شکایت او را کرده به مادرش، تبدیل می‌شود به کسی که حرم زینب کبری (سلام‌الله‌علیها) شهید می‌شود. این‌ها اسراری است. این‌ها عجایبی است در این عالم. خدا می‌داند چه خبر است توی این زندگی‌های ما و این دور و بر ما. چه کسانی از چه نقاط پایینی به چه نقاط بالایی می‌رسند؟ چه کسانی از چه نقاط بالایی به چه نقاط پایینی می‌رسند؟

ان‌شاءالله که ما هم توبه صادقانه بکنیم در این ماه رجب و عنایات بی‌بی دو عالم زینب کبری (سلام‌الله‌علیها) و پدر بزرگوارش امیرالمؤمنین (صلوات‌الله‌وسلام‌علیه) شامل حال ما هم بشود. ان‌شاءالله ماه رجب ماه رحمت، برکت فراوان. میلاد امام جواد (علیه‌السلام) را در پیش داریم، شهادت امام کاظم (علیه‌السلام) را در پیش داریم، مبعث را در پیش داریم. مناسبت‌های خیلی بزرگی است. توسل به این ذوات مقدسه. میلاد امام باقر (علیه‌السلام) را پشت سر گذاشتیم، شهادت ائمه (علیهم‌السلام اجمعین) را پشت سر گذاشتیم. ان‌شاءالله که توجهات این خاندان مقدس شامل حال ما بشود و ما هم مردانه در این میدان بیاییم و صادقانه در این میدان بیاییم. جوری باشیم که ان‌شاءالله توجهات خالص این ذوات مقدسه شامل حال ما هم بشود. ان‌شاءالله. خب ان‌شاءالله که همه موفق باشید و خدا به همگیتان خیر دنیا و آخرت عنایت بفرماید. و صلی‌الله‌علی سیدنا محمد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی