شه شناس

جلسه بیست و هشت

شه شناس . 1399/03/10
00:57:12
410

معرفی
* خطبه ۱۶۶ و حکمت ۱۰ نهج‌البلاغه

* رابطه جامعه سالم و آدم سالم

* تفاوت رحمت و رافت

* روابط اجتماعی به گونه‌ای باشد که:

- کوچکترها، بزرگترها را الگوی خود بگیرند
- بزرگترها نسبت به کوچکترها رافت داشته باشند

* نکاتی پیرامون تربیت فرزند

* ویژگی اصلی دوران جاهلیت

* شاخصه‌های تربیت‌یافتگان مکتب اسلام

* کنترل الهی و عبودیت

* مثالی زیبا از امیرالمومنین علی علیه السلام در مورد منافقین

* مبانی روانشناسی اسلامی در کلام امیرالمومنین علی علیه السلام

* جاذبه و تجاذب

* دل‌ها، سپاهیان متصل بهم

* اینگونه زندگی کنیم....
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله ابوالقاسم المصطفی محمد و طیبین الاطهار و لعنت الله علی القوم الظالمین.

الان در محضر وصیت‌نامه امیرالمؤمنین (ع) بودیم. جلسه آخری است که وصیت‌نامه امیرالمؤمنین (ع) را گفت‌وگو می‌کنیم. عرض کردیم که بخشی از وصیت ایشان در درس‌نامه چهل و هفتم نهج البلاغه است، ولی کتاب نهج البلاغه مطالب دیگری را هم از جاهای دیگر، از جمله خطبه نهج البلاغه و حکمت دهم، دارد. این دو تا را هم اینجا ما داریم که اضافه شده به بحث. امیرالمؤمنین (ع) را با هم بخوانیم.

بسیار عالی، حضرت خطاب به فرزندانشان و مخاطبینشان می‌فرمایند: "یا بنی، لیتعسس صغیرکم"؛ فرزندان من، باید کوچکترهای شما از بزرگترهایشان الگو بگیرند. تعسی از «اسوه» می‌آید. ما می‌گوییم فلانی اسوه است، قرآن فرمود پیغمبر اسوه است. حالا اسوه یک جورایی همان معنای الگوی ماست. این کلمه یک کمی با معنای الگو تفاوت دارد، ولی حالا فعلاً همین "الگو" را می‌گیریم. "تعسی" یعنی الگوگیری. جوری باشید که در جامعه، فضای اجتماعی شما و روابط شما جوری باشد که همیشه بزرگترها الگو باشند برای کوچکترها.

در کوچکترها، بزرگترها آدم‌های موفقی دیده شوند، نه موفق مادی؛ آدم‌های عاقلی دیده شوند، آدم‌های باتجربه‌ای دیده شوند. جوری باشد که به شما اعتماد کنند. احساس می‌کنند شما موفقید، ولو خیلی سرمایه جمع نکردید از جهت مادی و این‌ها، ولی آن‌قدر ذکاوت دارید، خصوصاً اینکه سرتان کلاه نمی‌رود، خصوصاً اینکه چم و خم زندگی را می‌شناسید. این‌ها مهم‌تر است دیگر، تا بحث درآمد؛ چون بالاخره ممکن است یک کسی یک‌شبه پولدار شود، یک کسی هم یک‌شبه به خاک سیاه بنشیند. این‌ها منظور نیست.

کسی که چم و خم زندگی را بلد است، رو دست نمی‌خورد، فریب نمی‌خورد، بازیش نمی‌دهند، سرش کلاه نمی‌گذارند. بچه من نگاه می‌کند، می‌بیند منی که بزرگتر او هستم، ده بار تا به حال جلوی چشمم کلاه رفته، فریب خورده‌ام، بازی‌ام داده‌اند، در مناسبت‌های مختلف هر کسی از راه رسیده، یک ماجرایی برای من درست می‌کند. طبعاً اینجا دیگر بچه من، من در چشمش بزرگ نیستم، الگوگیری از من نمی‌کند.

تأثیر بزرگترهای ما جوری زندگی بکنند که کوچکترها این‌ها را الگو بگیرند. ازشان الگو باشند. حالا ممکن است بالاخره فضای جامعه، فضای رسانه جوری باشد که این‌ها همیشه شکاف نسلی بینشان باشد، فاصله باشد. بچه‌ها بالاخره طبیعتاً این فضا را دارند که احساس بزرگان را درک نمی‌کنند، یا زمانه آن‌ها با زمانه ما فرق دارد. طبیعی است. به هر حال، تربیتی که بچه‌تان مطابق با زمانه خودش باشد، نه مطابق با ما. ما می‌گفتیم بابامون این کارو نمی‌کرد. بابا، اون موقع، اون زمان بود، الان فرق دارد. الان شرایط، این رابطه‌ها و نسبت‌ها متفاوت است.

اصل و روح ماجرا، آن هم نیاز به گفتن ندارد. وقتی بچه این را در شما ببیند، ارتباط قلبی شما با پدرت، با مادرت، تواضعت، محبتت، حمایتت را ببیند، نه فقط حرف. خب این به اون هم منتقل می‌شود.

فرمود که: «برّوا آباءکم»؛ به پدرانتان محبت کنید. وظیفه در برابر «ابناءکم»؛ شما، بچه‌های شما. و می‌بینم، می‌بینم که این چه شکلی دارد برخورد می‌کند. الگو. این یک جامعه سالم است، یک جامعه ایده‌آل. و جامعه بیمار، جامعه‌ای است که کوچکترها احساس نمی‌کنند که بزرگترها از این‌ها جلوترند. یعنی در جامعه سالم، آدم هر چقدر سنش بالا می‌رود، به همان میزان عقلش هم رشد می‌کند، تجربه‌اش هم بیشتر می‌شود، حکمت در او بیشتر می‌شود، علم در او بیشتر می‌شود، تقوا در او بیشتر می‌شود، صلاح و سداد و ایمان در او بیشتر می‌شود. این یک آدم نرمال و آدم سالم است که هر چه می‌گذرد، دارد بهتر می‌شود. آدم غیرنرمال، هر چه می‌گذرد، دارد خرف‌تر می‌شود، احمق‌تر، مغرورتر و لجبازتر می‌شود، بدعنق‌تر می‌شود، نچسب‌تر می‌شود، و بیشتر هم طردش می‌کنند، بیشتر از چشم‌ها می‌افتد.

این هر چه سنش می‌رود بالا، معمولاً قاطبه علما و بزرگان، تو دل بروتر می‌شوند، دوست‌داشتنی‌تر می‌شوند، پخته‌تر می‌شوند. این باعث می‌شود که کوچکتر به بزرگتر تعسی کند، دنبالش راه می‌افتد. پس از جانب کوچکتر به، از جانب بزرگتر به کوچکتر چی؟

«ولیعطف کبیرکم علی صغارکم»؛ بزرگترانتان نسبت به کوچکترانتان رأفت داشته باشند. آن حمایتی که در گرفتاری و مشکل باعث می‌شود که او را از مشکل عبور دهد. رأفت. و خیلی هم چون رحمت ممکن است گاهی توش یک مزاحمتی، آزاری، چیزی هم باشد، ولی در رأفت نیست. رأفت حالتی است که مثالی زدیم، فرق بین رحمت و رأفت.

عرض می‌کردیم که پدر مثلاً این آمپول را تهیه می‌کند برای بچه. بچه باید آمپول بزند. تشری هم می‌زند به او که چقدر گفتم مثلاً با سر خیس نرو تو خیابون، فوتبال بازی نکن، سرما می‌خوری، کاپشن بپوش، فلان کن. گاهی این‌جوری است. رحمت یعنی خدا دارد خیر می‌رساند بهش. گاهی نه، این هم دارد. آمپوله را هم هی دارد چک و چونه می‌زند با اون دکتر که آقا می‌شود این آمپول نزند؟ بعد هم این بچه دارد درد می‌کشد، این بابا نشسته کنارش دارد گریه می‌کند. این رأفت است. این دیگر محبت است. خیلی آزردگی تو این محبت نیست، آزاری نیست، تلخی توش نیست. در رحمت گاهی هست. دستور این است که "رأفت". خیلی محبت. این جور محبتی بین شما برقرار باشد.

خب، معمولاً آدم سنش که می‌رود بالا، مغرور می‌شود، خودعقل‌کل‌پندار می‌شود، می‌گوید این‌ها بچه‌اند، این‌ها هیچی حالیشان نیست. از این جور روحیه‌ها. و همش غرغرو شدن، تشر زدن، نهیب زدن، کم‌حوصلگی، بی‌صبری، این‌ها روحیه‌هایی است که معمولاً برای انسان وقتی سنش بالا می‌رود، پیش می‌آید. آدم‌های خودشون می‌فرمایند: "بزرگترانتان نسبت به کوچکترها رأفت داشته باشند". کوچکترها دنبال بزرگترها راه بیفتند، زندگی کردن یاد بگیرند، تجربه پیدا کنند، از روی دست این‌ها بنویسند. بزرگترها هم کوچکترها را زیر پر و بال بیاورند. نه که من محبت نکنم، با بچه‌ام بد صحبت کنم و توقع داشته باشم با من خوب صحبت کند. هر سری هم داد زدم، فحش دادم، بله قربان، جانم به فدایت جواب دهد. "جواب های هوی است".

امیرالمؤمنین (ع) فرمود که: "خوب صحبت کن تا جواب خوب بشنوی." «جمیل خطاب» داشته باش، قشنگ خطاب کن، "جانم" بگو، "آقا جان" بگو، "عزیزم" بگو، "فدات شم" بگو. خیلی طرف بیمار است در ازای محبت، بدی بکند. بچه‌های ما خیلی خوبند که در ازای این بداخلاقی‌هایی که از ما والدین می‌بینند، از ما پدرمادرها. چون بنده طرفدار حقوق فرزندان خیلی هستم و هر چقدر از حقوق والدین، از حقوق فرزندان هم. بعضی‌ها یک‌طرفه می‌گویند پدرمادرم هی خوبی کرد. ولی توجه داشته باشیم: «هل جزاء الاحسان الا الاحسان؟» بله، احسان به والدین گفته شده است. جزای احسان چیست؟ جزای احسان، احسان است. احسان یک‌طرفه نداریم. «چه خوش باشد مهربانی از دو سر.» اگر ما توقع داریم که بچه‌ها به ما احسان بکنند، اولاً اصلاً این احسان در ازای احسانی است که والدین به بچه کرده‌اند. چون احسان ابتدایی را والدین دارند.

احسان، همین که در دعای والدین هم می‌گوییم: جزایی به احسان بده بابت احسانی که به من کردند. وقتی به دنیا آمدیم، پدرمادر به ما احسان کردند، ما را بزرگ کردند، حالا وقتش است ما احسان کنیم. خب، پس نشان می‌دهد که ما والدین، وظیفه اصلی‌مان احسان است. باید با این بچه‌ها تا کنیم، محبت، صمیمیت، توجه داشته باشیم، پای درد و دلش بنشینیم.

بچه‌ها بزرگتر می‌شوند، نیازهاشون بیشتر می‌شود. ما مثلاً بچه پانزده‌ساله داریم و یک بچه دوساله. به این دوساله ده برابر پانزده‌ساله محبت می‌کنیم، در حالی که این اصلاً نه می‌فهمد، نه نیاز دارد آن‌قدر به این محبت؛ چون خودمان دوستش داریم، خودمان یک احساسی داریم و از این محبت لذت می‌بریم. آن بچه دوساله، محبت نیاز دارد، پانزده‌ساله بیشتر نیاز به توجه دارد، نیاز به محبت دارد.

مشکلات جدی در فضای تربیتی و اجتماعی زندگی ما که ریشه بسیاری از مشکلات جامعه است. بسیاری از جامعه را اگر می‌خواهیم اصلاح کنیم، از اینجا اصلاح می‌شود. خانواده را باید درست کنیم، روابطمان را. همین جمله: "کوچکتر از بزرگتر یاد بگیرد، بزرگتر به کوچکتر رأفت داشته باشد." ما اگر این را عمل کنیم، چی غوغا می‌کند؟ چقدر مشکلاتمان حل می‌شود.

رأفت بزرگترها باشد. تشرش نزن، تو سرش نزن، تحقیرش نکن، خصوصاً جلوی هم‌سن‌وسال‌هایش، دوست‌هایش، رفیق‌هایش، فامیل‌ها. این چه زبان بیماری است که یک والدین، یک پدر، یک مادر وقتی به فک و فامیل می‌رسد، می‌خواهد مانور بدهد، می‌خواهد خود شیرینی کند، می‌خواهد نمی‌دانم چه درد و مرضیه؟ بچه بد گفتن جلوی این‌ها. ای خدا بگم به خدا زیادش کن، خدا فلان کند. بچه، حتی اگر کوتاهی‌ها و کم و کسری‌هایی دارد، آن‌قدر جلوی دیگران بها بده که این خودش در شرمندگی قرار بگیرد و به خاطر بهایی که تو دادی، بیاید آن کاری که می‌خواهی انجام دهد. "بدن فلانی، فلانی، این برخورد، این درست است که این جوری نمی‌کنی؟ اون درست است. ازت اون کارو می‌خوام، انجام نمی‌دی. این کاری که می‌گم، انجام می‌دی، نباید انجام بدی." با محبت، با اصل شرمنده‌سازی.

رأفت، فرمود: "بزرگترانتان کوچکترانتان را رأفت داشته باشند." بعد می‌فرماید که: «و لا تکونوا کجفاة الجاهلیه». مثل جفاکاران جاهلیت، سنگدل و سخت نباشید. ویژگی اصلی عصر جاهلیت چی بود؟ چرا عصر جاهلیت بد می‌گوییم؟ ویژگی عصر جاهلیت، آدم‌های بی‌عاطفه‌ای بودن. عاطفه در زندگی حاکم نبود. قدرت، زور، فشار، تعصب، این‌ها حاکم بود بر زندگی جاهلیت. عواطف نبود، محبت نبود، صمیمیت نبود. اگر هم بود، رابطه بر مدار شهوت بود، نه محبت.

زن می‌گرفتند، با زن رابطه هم داشتند، یعنی ادامه می‌دادند زندگی می‌کردند با هم، ولی نه بر مبنای محبت، صمیمیت. بر مبنای شهوت. یک طرف شهوت بود، یک طرفش غضب، قدرت، دیکتاتوری، سنگدلی، بد رفتاری. هر که این مدلی باشد، او ملحق می‌شود به عصر جاهلیت. این مال فرهنگ جاهلی است. پیغمبر و امیرالمؤمنین (ع) نیست. پیغمبر و امیرالمؤمنین (ع) آدم این‌جوری تربیت نمی‌کنند. پیغمبر و امیرالمؤمنین (ع) آدم با محبت هستند. هر چه ایمانت برود بالاتر، نسبت به همسرت علاقت بیشتر، تواضعت بیشتر.

علامت‌های ایمان این است. فرمود: "مؤمن کسی است که به میل خانواده‌اش غذا می‌خورد. منافق کسی است که خانواده‌اش به میل او غذا می‌خورد." می‌آید می‌گوید که: "شوهر من می‌رود بازار، هفته به هفته، یک بار مثلاً پرتقال نمی‌خرد، یک بار مثلاً چه می‌دانم هندوانه نمی‌خرد. این خربزه، ملون دوست دارد، همیشه خربزه و ملون می‌خرد." بچه‌ها هندوانه دوست دارند. خب، این هندوانه خوشش نمی‌آید. همین ماجرای کولر و این‌ها هم که جوک‌هایش ساخته می‌شود، همین‌هاست. "من چون برای پوستم، من ضعیف شدم، پیر شدم، آب بدنم دارد خشک می‌شود. طبعاً به سمت سرما دارد می‌رود. کولر خانه‌اش هم باید خاموش باشد، پنجره وا کنید." بعد آن بچه هجده‌ساله من، اول گرماست، طبع گرم. این‌ها احساس این را می‌آورد که: "اون من را درک نمی‌کند، من را نمی‌فهمد." این‌ها عدم محبت است. این‌ها جفاته. "کج و فات الجاهلیه". این سنگدلی. این که اصلاً برایش اهمیتی ندارد بقیه چی می‌خواهند. عاطفه اینجاهاست.

همه پدری مهربان و دلسوزند تو قبرستان. من نمی‌دانم این دادگاه خانواده و این همه مشکلات. الان این بابایی هم که با داس زده، کشته، اعدامش بکنند. بعداً بر فرض: "پدر مهربان و دلسوز با داس زده، گلوی بچه قطع کرده است." همه پدر مهربان و دلسوزند، همه قبرها نوشته. نمی‌دانی فقط مشکلات، دعواها و ماجرا از کجا در می‌آید. در جاهلیت هم، بچه شاید بعضی‌ها سخاوتمندتر هم بودند. اتفاقاً اون موقع بیشتر فرهنگ سخاوت و دست و دلبازی و این‌ها یک کلاس به حساب می‌آمد. کسانی که این جوری بودند، یک رتبه اجتماعی پیدا می‌کردند. این‌ها منظور نیست.

درک کن طرفت را، شرایطش را درک کن. خانم‌ها در ایام خاصی وضعیت مزاجشان به هم می‌خورد، بدن ضعیف می‌شود، فشار می‌آید، کم‌حوصله می‌شوند، کم‌طاقت می‌شوند، احساسات و عواطفشان تیزتر می‌شود، به مسائل ساده‌تر بیشتر گیر می‌دهند، بیشتر نیاز به محبت دارند. درکش کن. اگر بعد از زایمان، دوران بارداری، بیشتر محبت، بیشتر توجه می‌خواهد. بدن ضعیف‌تر، فشار روی بدن بیشتر است. اون حس حمایت، اون حس محبت، اون دلگرمی. ببینید این‌ها ساختارهای اجتماعی است. وصیت امیرالمؤمنین (ع)، درخواست امیرالمؤمنین (ع) از جامعه. امیرالمؤمنین (ع) و جامعه علوی این شکلی ساخته می‌شود. این‌جوری می‌شویم. اونی که او می‌خواهد.

سخت نباش. سفت نباش. محبت داشته باش. دل بسوزون برای بقیه. می‌آید ماشینش را به تو نشان می‌دهد. اون سر در نمی‌آورد که این ماشین چیا لازم دارد، چی لازم ندارد. خوشم می‌آید و چقدر دیده‌ام این را. زیاد دیدیم. مثبتش را می‌خواهم بگویم. می‌روی مکانیکی، ماشینو نشان می‌دهی خراب است. یک نگاه می‌کند، می‌گوید: "می‌توانم برات عوض کنم، ولی فعلاً برات کار می‌کند تا سه ماه دیگر." الان قطعش هم دارم اینجا. چقدر این روحیه قشنگ است. آدم احساس می‌کند اگر فرزند او می‌آمد تو این مکانیکی، ماشینش را می‌آورد که اون نگاه کند، همینو می‌گفت. احساس می‌کنی محبتی که به فرزندش دارد، به تو دارد. این همان همبستگی است که فرمودند در جامعه شکل بگیرد.

کوچکتر بزرگترش را پدر بداند، بزرگتر کوچکترش را فرزندش بداند. هم‌سن، نام برادر و خواهر نسبت به یکدیگر. تو جامعه این شکلی باشد. دلسوزی. اون وقت من مستأجر خودم، احساس می‌کنم بچه خودم، پدر خودم هستم. اگر بچه من تو این وضعیت بود، من طاقت می‌آوردم مثلاً اول گرما شده، کولرش را راه نندازد. سقف چکه می‌کند، چاه مثل سرویس بهداشتیشان مشکل دارد. به به به به! از اون ور اجاره را اول ماه بدهم. سر سال مثلاً اگر می‌توانم خودم بیشترش کنم، محبتی بکنم، حواسم به خانه باشد، میخ اضافه نزنم، خراب کاری نکنم. این محبت‌ها، محبت از قلب. این نسبت‌ها از قلب شکل بگیرد.

بله، در غرب عرض کردم، می‌آیند روز اولی که می‌خواهی یک مؤسسه‌ای را اجاره کنی. می‌آید همه را چک می‌کند. روز آخرم که می‌خواهی تحویل بدهی، می‌آید همه را چک می‌کند و قانون نظارت باید باشد، هزینه کلان، خسارت هنگفت. با این‌ها می‌شود مدیریت کرد. ببینید چقدر محبت شکل می‌گیرد. ولی در غرب نظم هست، ولی محبت هم هست، دلسوزی هم هست. تو همین ماجرا آن‌قدر سر همدیگر را می‌برند که یک گوشه خانه را یک چیزی پیدا کنند مثلاً صد دلار، بابت پنجاه یورو مثلاً بابت خسارت. این‌ها بافت اجتماعی جفاکاران جاهلیت نباشید. مثل این که سنگدل بودند، بی‌عاطفه بودند.

«لا فی الدین یتفقهون و لا عن الله یعقلون»؛ نه در دین خدا تفقه می‌کردند، از دین چیزی حالیشان می‌شد. مبنای دینی، احکام دین، آداب دین، فقه نه به معنای فقه، یعنی رساله عملی. فهم عمیق دینی، فهم او را، فکر او را دین شکل داده. معیار، ضابطه برایش دین است. از این تعصب‌ها و از این خرافات‌ها و از این بگیروبندها و آداب و رسوم حساسیت‌های من‌درآوردی، از این‌ها درآمده. خب، این حلال است، خب، اون حرام است. معیار برایش دین است. یک جاهایی هم برایش فایده دارد.

مردم عصر جاهلیت این جوری بودند. همه‌چیز بر مبنای هوای نفس، خودخواهی‌ها. زن هم می‌گرفتم، بر اساس همین بود. رابطه‌شون با همسر و فرزند، یک ذره درک از او، یک ذره درک شرایط، از خود گذشتگی. نه. چی می‌خواهد؟ فهم دین می‌خواهد. بحث‌های علم را که مطرح کردیم، یک بخشی از خاصیت‌هایش اینجاست. آدمی که فهم از دین دارد، قلباً خودش را تسلیم دین کرده، بر اساس این ضوابط زندگی. آدم می‌داند این چند چند است و چه‌کار باید بکند. راحت است.

تو بعضی‌ها واقعاً قاعده‌بردار نیستند. زندگی با این‌ها خیلی سخت است. یک بار یک جمله را بهش می‌گویی، خیلی خوشحال می‌شود. دو هفته بعد، همان جمله را می‌گویی، ناراحت می‌شود. نمی‌فهمی آن‌جا حالش خوب بوده، جنس خوب بهش رسیده بوده، اینکه گفتی خوشش آمد. الان دو هفته است تو خماری است، بدش می‌آید. آدم متدین، آدم می‌فهمد. این چون رضای خدا درش است، حلال است. تا هزار سال، هزار بار هم این را انجام بدهی، ناراحت نمی‌شود. اون یکی چون رضای خدا نیست، حرام است. الان انجام دادی، هزار سال دیگر هم یک بار دیگر هم انجام بدهی، باز عصبانی می‌شود، یادش نمی‌رود. جوگیری و احساساتی و این‌ها نیست. تابع دستور الهی است.

فرمود: "نه در دین خدا تفقه می‌کنند." عقلانیتی نسبت به خدا. محور عقلانیت را اون کمربندی که این‌ها را باید حفظ بکند. عقل. اون کمربندی که می‌بندند. اون عقالی که شتر را می‌بندند. ابزار کنترل عقل است. ابزار کنترل. «عن الله یعقلون» یعنی کنترل دست خدا. عقلانیت این می‌شود. آدم خودرو و بی‌بنیه و بی‌بته. خودرو. بهترین تعبیر: "علف هرزه" که خلاف قاعده در می‌آید. ما نمی‌خواستیم اینجا در بیاید. می‌خواستیم نبوده. علف. آدم هرزه. همین مردم عصر جاهلیت، ویژگی اصلی‌شان هرزه بودنشان بود. هرزگی‌شان بود. نه هرزگی‌های جنسی لزوماً. هرزگی عاطفی، هرزگی مالی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، خانوادگی. هر آدمی که در مدار عقلانیت الهی نیست، این در نگاه خدا و امیرالمؤمنین (ع) هرزه است. مبتلا به هرزگی است. هرزگی فکری دارد، هرزگی در خوراک دارد، هرزگی در کلام دارد. اونی که دارد کنترل می‌کند زبان من را، حرف زدن من را، چیست؟ اگر عقلانیت الهی است، این می‌شود عبودیت بنده. اگر نیست، کمربندی دور این کلمات من نیست. هر چی خوشم بیاید می‌گویم، هر چی خوشم نیاید نمی‌گویم، هر جور خوشم بیاید می‌گویم. یک آدم هرزه است و این آدم هرزه مال فرهنگ جاهلیت است. این تربیت شده پیغمبر نیست. پیغمبر این جور آدم‌هایی ندارد. امیرالمؤمنین (ع) نمی‌خواهد این طور باشد. غصه و دغدغه امیرالمؤمنین (ع) تربیت یافتن آدم‌هایی است که بر مدار بنده خدا باشند، عاقل، دانا.

این مسئله. بعد در ادامه می‌فرماید که: «کبیض بین فی اداهن شر». فرمود که: "مثل تخم مرغی که تخم مرغ، نه حالا اینجا تخم بیشتر مد نظر است." «تایید» را می‌گویند که پوست تخم مرغ شکاف می‌خورد. «بیض» هم حالا معمولاً به تخم مرغ گفته می‌شود، ولی اینجا منظور تخم افعی مار است. تخم گذاری می‌کند. نکند شما این شکلی باشید. مثل تخم افعی توی سبد تخم پرنده‌ها. مثال یعنی از این بلیغ‌تر در عالم پیدا نمی‌کنید. امیرالمؤمنین (ع) و چیه این حرف؟ فدای او با این حرف زدن. جان قربان! چی می‌گوید؟ در قالب یک جمله می‌خواهد نفاق را بگوید و اینکه آدم قلباً گاهی در ظاهر هم یک چیزهایی رعایت می‌کند، ولی قلباً اون وضعیت و صلاحیت را ندارد.

مثال این است. می‌فرماید: "نکند مثل تخم افعی باشی." خب، تخم افعی ظاهری شبیه تخم پرنده‌هاست. شاید خیلی نشود این‌ها را تشخیص داد. یک تخم افعی اگر پنج تا تخم، مثلاً حالا مرغ باشد یا مثلاً شترمرغ باشد، از این تخم افعی، بنده نمی‌دانم، شاید کاملاً از هم منفک نباشند. تخم و از اون جنس و از اون شکل و شمایلش می‌باشد. این اینجا شما با این تخم چه‌کار می‌کنید؟ تخم افعی وقتی کنار تخم پرنده‌ها باشد، چه‌کارش می‌کند؟ نه کسی می‌تواند بشکندش. ساده از آن گذشت. احتمال می‌دهیم تخم افعی باشد. منافق تو جامعه این شکلی است. پدر جامعه را در می‌آورد. زیر عمامه، زیر ریش، زیر چفیه، زیر تسبیح، جای مهر روی پیشانی، هیچ اعتقادی به هیچی هم ندارد. جز قدرت، منافع شخصی، گروهی، خانوادگی. جز این‌ها هیچ دینی را نمی‌پرستد، هیچ خدایی را قبول ندارد. زر و زور و تزویر. زر و زور و تزویر. جز این‌ها هیچی را قبول ندارد. شارلاتانیسم، شیادی. هر طرف باد بیاید، همان وری می‌رود.

تخم افعی بین تخم پرنده. ظاهرش خیلی روبه‌راه. نماز می‌آید، صفحه اول می‌ایستد. مقام معظم رهبری از دهانش نمی‌افتد. امام شهدا، انقلاب. هیچ اعتقادی به هیچی. همه این‌ها دستم است. این تخم افعی را اینجا اگر بخواهی بشکنی، شکستنش گناه است، چون احتمال می‌دهد که این تخم پرنده باشد. ولی اگر هم نشکنی، بگذاری این در بیاید، این جوجه‌اش در بیاید، اون افعی در بیاید، همه را جو خواهد خورد. چقدر این تعبیر فوق‌العاده است. چی گفته امیرالمؤمنین (ع)! «یخرج اذیانها شر». اونی که اون هزان پرنده شما فرض کنید که اون پرنده بخواهد این تخم را هم زیر بدن خودش بگیرد. چرا تعبیر فوق‌العاده است؟ روی این هم بنشیند. احتمال می‌دهد این هم تخم خودش باشد. اردک مثلاً تخم اردک زیر گاز می‌گذارد. همین طور. حالا فرض کنید یک تخم افعی را بیاوریم بگذاریم کنار تخم غاز. چهار تا تخم غاز، این هم اون زیر می‌گذاریم. از یک طرفی شبیه اون است. نمی‌شود شکندش. نکند بچه خودم باشد.

چقدر کار با منافقین، چقدر این تعبیر محکم است. دقیقاً منافقین چه در دوران امیرالمؤمنین (ع)، چه در دوران انقلاب، همین پیچیدگی را دارند. کار با سختی. کار با فلانی بد است، اعدام کن، عزلش کن، ورش دار. ببین این تخم کنار تخم پرنده‌هاست. یک وقت می‌شکنی ولی بله، برای ماها واضح است. بنده می‌دانم تخم افعی است. تخم پرنده را شکستی. مفصل بحث کردیم، خصوصاً تو اون بحث‌های فاطمه. افکار عمومی. یکی از معضلات این است. منافق را اگر بد باهاش تا بکنی، منافق که ظالم است و در پوشش، تبدیل به مظلوم می‌شود. اون وقت ضریب نفوذش در جامعه صد برابر می‌شود. تا حالا فقط با حربه ریش و تسبیح داشت کار می‌کرد. الان با حربه مظلومیت هم کار می‌کند. شما می‌دانی که این قالتاق است، شما می‌دانی این جنایتکار است. بعد افکار عمومی هم این را این تخم افعی، افکار عمومی برش دارد، پرتش کند.

حالا به هر حال، این تخم افعی را نمی‌توانی بشکنی. نه می‌توانی بگذاری بماند. اگر بماند، پس فردا افعی در می‌آید. اول خودمون مادرش بوده. نباشیم روی این شکلی. مثل جفات جاهلیت نباشیم. اون وضعیت سنگدلی. با همدیگه در ظاهر ارتباط داشته باشیم. سر سفره هم بنشینیم. من مهمانی شما را دعوت کنم. حالا ما خیلی با نفاق سیاسی کار نداریم. همین نفاق‌های در حد خودمون. نوکرم، چاکرم. استیکر و ایموجی است که می‌فرستد. این ور نشسته، دارد مسخره می‌کند. ببین فلان. فوروارد می‌کند برای یکی دیگر. نه، نفاق است دیگر. این همان تخم افعی کنار تخم پرنده است. نمی‌توانی باور کنی. باور کنی، نه می‌توانی بهش وایسی بگی که. به سختی کار با این خیلی کار سخت است. مدارا کنی، بزن این تخم باز بشود، افعی بیاید بیرون. چی؟ خیلی کار سخت است واقعاً. ببینید اصلاً تعبیر امیرالمؤمنین (ع) چقدر محشر است. توصیف منافقین. این جوری نباشیم. با همدیگه این مدلی کار نکنیم.

یک تعبیری را اضافه‌تر اینجا تو این کتاب نقل کرده: «و لا عن الله یعقلون و لم یُتّو فی الله محض یقین». در راه خدا محض یقین را عطا نمی‌کنید. بر اساس یقین عمل نمی‌کنید. یقینی ندارند. به یقینی نمی‌رسند. متناسب با یقین عمل نمی‌کنند. و این وضعیت این‌هاست. تخم افعی که کنار تخم پرنده است. کنار شماست. سر سفرت. نماز، رفاقت دارد، ارتباط زن و شوهری. نفاق اونجا هم داریم. دوستت دارم و عزیزم و حتی خرید هم می‌کند برات. سرویس می‌گیرد و طلا می‌گیرد و فلان می‌گیرد. دل است اینجا. دل من نیست. دل قلابی نیست. تخم افعی در آشیانه پرنده‌ها. بهش بگویی که دروغ می‌گویی که. نه می‌توانی بهش اعتماد کامل بکنی.

اینجا نکته‌ای که هست، احتیاط در برابر این‌ها. حالا راه برخورد. آدم جوگیر نشود. قلبش را از دست ندهد. حواسش به دلش باشد که نرود جانب حاکم باشد. محبت قلبی و روابط عمیق قلبی است که احترام کنم و از شما فالوور من بشود. منبر من را شلوغ کنید. مسجد من را شلوغ کنید. دودوزه بازی و شارلاتان و این روحیه، روحیه مردم فراخ نیست.

نکته بعدی که امیرالمؤمنین (ع) آنجا مطرح می‌کند، در نهج البلاغه نیست، این است که: "وای به حال این جوجه‌های آل پیغمبر." خب، برای مناسبت این منافقین می‌افتند به جان اون جوجه‌های امت. خلیفه جبار، اتریف، مطرف، کسانی در این جامعه حاکم می‌شوند. زورگو، بداخلاق، جبار، دیکتاتور. می‌افتند به جون این جوجه‌های امت. همین تخم افعی‌ها پدری در می‌آورند که حالا با این تخم افعی‌ها ما کار داریم. ان‌شاءالله. شهر امیرالمؤمنین (ع) در قاسطین و مارقین و تخم افعی‌ها بودن که می‌بلعیدند این جوجه‌های امت را. و فرمود که: "بازمانده‌های من، جانشینان من را می‌کشند. نسل بعدی این‌ها را می‌کشند. در پوشش خدا و پیغمبر، پدری از ملت در می‌آورند." کمری از این ملت می‌شکنند.

«اما والله لقد شهدت الدعوات»؛ به خدا قسم من شاهد دعوات، حالا یا دعاها یا دعوت‌ها بودم. «و سمعت الرسالات»؛ رسالت‌ها را شنیدم. از اول با پیغمبر بودم. خبر دارم از آنچه پیغمبر گفت، آنچه پیغمبر می‌خواست. «و یُتمّ الله نعمته علیکم»؛ خدا نعمتش را بر شما اهل بیت تمام می‌کند.

بخش بعدی که اینجا داریم، که در این کتاب تمام نهج البلاغه هست و در نامه چهل و هفت نیست، بخشیه که مال حکمت دهم نهج البلاغه است: «خالطوا الناس مخالطة إن متمّ حنوا علیکم». محشری است، نکات خیلی زیبایی هم دارد. می‌فرماید که: "بچه‌های من، با مردم یک جوری مخالطه کنید، مخالطه کنید، قاطی بشوید که اگر مردید، برای شما گریه کنند، مرحوم باشید."

عاشق غلامرضا فقیه یزدی (فقیر خراسانی) که زندگی ایشان را درخواست می‌کنم از کسانی که می‌خواهند مطالعه کنند. برای رفقای ما هم بشود تبلیغ کتاب رو که کدام کتاب، تبلیغ کتاب اقدام بکنم. کتاب تندیس. تندیس، بهترین کتاب‌هایی است که بسیار اثرگذار است. یکی از چیزهایی که نقل شده این است: آن‌قدر ایشان رسیدگی به یهودی‌های یزد داشت، یهودی‌ها و زرتشتی‌ها که بعد از رحلت ایشان، یهودی‌ها و زرتشتی‌ها برای ایشان ختم جداگانه گرفتند. برای یک مجتهد نجف تربیت شده، عالم ربانی، یک عارف شیعه، یک آخوند، یهودی و زرتشتی مجلس ختم گرفتند. این چه روحیه‌ای است؟ این را امیرالمؤمنین (ع) می‌خواهد. او به وصیت امیرالمؤمنین (ع) عمل کرده است. حاج غلامرضا که خیلی محشر است. صدها ساعت می‌شود در مورد ایشان صحبت کرد. خیلی محشر است.

اگر مردید، این‌ها هم برای شما گریه کنند. گریه کنند، نه یعنی دشمن گریه کند که: "من چه نیروی خوبی را از دست دادم." اون اگر گریه کند که علامت این است که تو خیلی آدم کثیفی بودی. زیر تابوت بعضی ضد انقلاب‌ها و کفار و منافقین، هر چی آدم هرزه و هر چی آدم فاسد، زیر تابوت این‌ها علامت فساد اون آدمه. نقصی با کمر این‌ها را شکسته. یک سلمه ای وارد کرد به جبهه کفار. گاهی آخوند است، گاهی آیت‌الله ریش و پشم دارد. مرگش باعث صلح نمی‌شود در جبهه منافقین. نه، مرگ شما باعث جبهه سلمه در جبهه مؤمنین بشود، ولی یک جوری باشد، آن‌قدر تو بااخلاق بودی، آن‌قدر متین بودی، آن‌قدر وزین بودی، اون کافر و اون دشمن تو هم انصافاً در اخلاقش کم و کسری نبود. اون هم گریه کند.

عبدالملک بن مروان زیر تابوت امام مجتبی (ع) گریه می‌کرد. از بنی‌امیه بود، آدم کثیفی. گفتند: "چرا گریه می‌کنی؟" گفت: "این آقا حلمش هم‌وزن کوه‌ها بود. نمی‌دانید این مرد چقدر با شخصیت بود." معاویه برای امیرالمؤمنین (ع) گریه می‌کرد. ابوالحسن. می‌گویند درست است. واقعاً این این جوری باشد آدم. حالا من خاطراتی از آقای وحشت را ان‌شاءالله می‌خوانم. خیلی خاطرات جالبی است در مورد معاشرت ایشان با همسایه‌ها و دیگران. بخش‌های غریب. خیلی کسی نارو نشنیده و نمی‌شناسید.

اگر مردید، یک جوری با مردم قاطی باشید. وقتی مردید، گریه کنند. وقتی هم زنده ماندید، عاشقتان باشند. سر و دست بشکنند برای ارتباط با شما، برای رفاقت با شما، سر زدن به شما، همنشینی با شما. پنج دقیقه باهات صحبت بکنم. در حدی نباشد که اسمت را نشنوند، فراری بشوند ازت. حالا گاهی بعضی افراد مثل این بنده بدبخت بیچاره که دارد الان حرف می‌زند، یک کمی دور و بر شلوغ می‌شود و درخواست زیاد و مطالبه زیاد و وقت کم است و کار زیاد است و خب عزیزانم دلخور می‌شوند از اینکه فلانی وقت نمی‌گذارد. واقعاً وقتی نیست که بخواهیم بگذاریم. یعنی یک جوری است که ما واقعاً شرمنده خانواده می‌شویم. وقتی نیست، خیلی کار زیاد است. آن‌قدر هم که بتوانیم خیلی تماس تلفنی، دیدار حضوری نداریم.

یک فضایی را واسه گفت‌وگو ایجاد کردند. رفقا پرسش و پاسخ. تقریباً یک ماه، شاید بیشتر از یک ماه است سؤال‌هایی که فرستادند، نتوانستیم جواب بدهیم. تنها راه ارتباطی همان است. آن‌قدر که درگیری کار زیاد است، بالاخره کم‌حوصله‌ایم. تن حوصله به خرج دهیم. امثال ما می‌توانیم جوری برخورد بکنیم که آیا بیان مهربانانه و خوشاین باشد. اگر نمی‌توانیم کار کسی را راه بیندازیم، "چو باز نکنی گرهی، خود گره مباش. ابرو گشاده باش، چو دستت گشاده." آدم نمی‌تواند کاری بکند، لااقل گره نباشد. لااقل اخمو نباشد. چهره‌اش گشاده باشد. اگر دستش گشاد است که باید ببخشد.

علاقه‌مند بشوند. عشق بورزند سمت ما. آخرش وقتی ماند، عرض می‌کنم بحث مفصل. سر وقت خودش در مورد این فرمایش صحبت بشود. البته ما تو بحث‌های «شذرات المعارف» یک مقدار در مورد این فرمایش، شاید یکی دو جلسه صحبت کردیم.

"فرزندان من، دل‌ها سپاهیان متصل هستند." ما یک شبکه ارتباطی در باطن عالم داریم. این قلوب به هم متصل‌اند. که اون قانون جاذبه و تجاذبه، مقداریش را تو بحث‌های شفاعت، مقداریش را تو بحث‌های شذرات بیان کردیم. آدم‌ها بر اساس سنخیت‌هایی که دارند، شبیه هم می‌شوند، همجنس هم می‌شوند. باطن‌ها به هم گرایش دارد و بعضی‌ها همدیگر را که می‌بینند، انگار صد ساله این‌ها عاشق همدیگرند. انگار صد ساله با هم رفیق بودن. این جور تعلقی به همدیگر.

می‌فرماید که: «تتلاقذ بالمودة و تتناجا بها». این دل‌ها این شکلی با محبت، با علاقه به همدیگر نگاه می‌کنند. از باطن عالم، بدون اینکه ما بفهمیم. الان قلب ما، باطن ما، صفات ما در عالم صفات و عالم باطن قرار دارد. عالم رفته رفیقاشو پیدا کرده، همجنس خودش را پیدا کرده. به محض اینکه ما این دوز ایمان اون بالا می‌رود، پایین می‌آید، جنس عوض می‌شود. در عالم برزخ و عالم مثال که پرده‌ها کنار می‌رود، این‌ها را می‌بینیم که ما همنشین باطنی کی بودیم. باطنمان از جنس کیا بود. رفیق کیا بودیم. الان قلبمان با این‌ها در ارتباط است.

حرف‌های عجیب است. این‌ها مبانی بسیار جدی و مهم روانشناسی است. ذره‌ای از این به عالم غرب، سر سوزنی، سر سوزنی به قلب نرسیده. بندگان خدا در بی‌خبری محض نسبت به این حقایق. و فرمود که: "تو محبت نجوا می‌کنند." «تتناهجا بها». ملاحظه مودت می‌کند. می‌گردد ببیند کی از جنسش است، باهاش رفیق می‌شود، علاقه قلبی پیدا می‌کند و با هم نجوا می‌کنند. «و کذالک هی فی البغض». تو دشمنی‌ها هم همین است. از ضد خودش پیدا می‌کند، باهاش دشمنی می‌کند. در باطن عالم این ور مودت است، اون ور بغض است، کینه، نفرت، ضد من است. اونی که سخاوتمند است، در باطن عالم اهل سخاوت را پیدا می‌کند. سخاوت او با سخاوت اهل سخاوت‌ها صمیمیت دارد، رفاقت دارد، محبت دارد، گفت‌وگو دارد، نجوا دارد. واسه همین می‌بینی آدم‌های در یک ماجرا موضع مشترک دارند. همه‌شان. بدون اینکه کسی به این‌ها یک حرف مشترک بزند. همه یک حرف مشترک دارند. خبر داشته باشد تو دشمنی‌ها این شکلی است. دشمن دوستان و دشمنان هم نسبتشون این شکلی است. اونی که سخاوت دارد، تو باطن عالم می‌گردد. اونی که بخل دارد، خسیس است، پیدا می‌کند، باهاش دشمنی می‌کند، از خودش دور می‌کند، با هم دعوا می‌کنند. ملکوت این می‌شود بهشت، جهنم، عالم برزخ. اونجا همه این‌ها دیده می‌شود. سخاوت دیده می‌شود، بخل دیده می‌شود. یک حقیقت، همش وجود دارد.

بعد می‌فرماید که: "این دیگر خیلی باز قانون عجیب‌تری است در روانشناسی اسلامی." «غیر خیر سبقه منه الیکم فرج»؛ اگر بنده مؤمنم، اهل ایمانم، صفات خوب دارم، نگاه می‌کنم ببینم ناخواسته مهر کسی به دلم نشسته. بزرگانم می‌شنیدیم به این. خیلی من دیدم که هر که را که این حس را دارم، بعداً بررسی می‌کنم می‌بینم این آدم خوبی است. خوشم نیامد، نه صفات بد داشت. مگر چقدر درست است که بخواهیم با این‌ها محک بزنیم. بله، من اصلاً باطنم آلوده آلوده‌ها را پیدا می‌کند. من شک کنم. من به خودمم، به اون شخص بر فرض می‌گویم، ولی به هر حال می‌فرماید که: "اگر یک کسی را دوست داشتی، بدون اینکه از جانب او خیری به تو رسیده باشد، پیش از اینکه یک کاری برایت کرده باشد، یک سابقه خیر و سابقه نیک از عشق داشته باشی، دوستش داری. صدایش را وقتی می‌شنوی، تصویر می‌بینی، باهاش گفت‌وگو می‌کنی، ازش چیزی می‌خوانی، ازش چیزی می‌شنوی، «فارجوه»؛ به این آدم امیدوار باش." احتمالاً شما باطنتون و ملکاتتون از یک جنس است. احتمالاً اون گفت‌وگوی باطنی شما را به هم رسانده. داشته باشید. چقدر این حرف عجیب است. احتمالاً در ملکوت عالم، صفاتتون با هم صحبت کردن. همدیگر را پیدا کردن. صفاتتون با هم قرار ملاقات گذاشتن. بدن‌هاتون را کشیدن به هم. مسجد که می‌روی دنبال جا می‌گردی. یک جایی برای تو چشمک می‌زند. بروی اونجا بنشینی. احتمالاً باطن اون آدم با باطن تو قرار مدار گذاشتن. بدن‌های شما را به همدیگر نزدیک کردند و کشوندند و نشستیم کنار هم تو مسجد.

کنار این روایت دارد: پس یکی اگر نسبت به کسی کار بدی نکرده، بدون سوءسابقه، بدت می‌آید نسبت به کسی، «فاحذروه»؛ حذر کنید. حواست باشد. امام صادق (ع) می‌فرماید که: «الارواح جنود مجندة»؛ این‌ها سپاه آراسته و گردآمده‌اند. «فتلاقی با هم ملاقات دارند». «فتشام کما تتشام الخیل»؛ پس بوی هم را می‌فهمند همان‌طور که اسب‌ها بوی هم را می‌فهمند. «فما تعارف منها ائتلف»؛ هر چه از جنس خودش پیدا می‌کند، بهش انس می‌گیرد. «و ما تناکر منها اختلف»؛ از جنس خودش نباشد، دور می‌شود. «کثیر لیس فیهم الا مؤمن واحد»؛ اگر یک کسی وارد یک مسجدی بشود، توش خیلی آدم‌ها نشستند، ولی تو مسجد فقط یک مؤمنه. «لمالت روحه الی ذالک المؤمن حتی یجلسه الیه»؛ روحش تمایل پیدا می‌کند به اون مؤمن. یارو مؤمن است. عجب روایتی! عجب! ببخشید، در «مسابقه اخوان» هست، در «المنوم» هست، در «اعلام الدین» هست، در «بحار» هست، جاهای مختلف روایت. روح می‌کشد این را. بدن را می‌آورد.

از قواعد عجیب عالم ما این است. همه چیزمان تابع عالم ارواحمان است. اینجا بروز پیدا می‌کند. ولی اون ملکات و تیره‌های شخصیتی که ما داریم، شاکله این‌ها در ارتباط برقرار می‌کند. این‌ها ازدواج می‌کند، این‌ها رفیق پیدا می‌کند. تو چرا اصلاً فلان دختر را دیدی، دلت رفت؟ و اون هم صلاحیت نداشت. تو چه مرضی داشتی؟ نگو فریبم داد. تو چه مرضی داشتی که فریب خوردی؟ فریب نمی‌خورد. چرا فریب می‌خورند؟ ولی این دلدادگی، این دلبستگی، این تو مگر باطن ملکوتی و نورانی نداشتی؟ سریع باید برگردی. ایمانم برمی‌گردد. تو روایت دیگر هم دارد که از روح الایمان است که چون یک روح و ایمان داریم و این در تعلق گرفته بدن‌های مختلف، اون بدن‌ها را روح الایمان دور هم جمع می‌کند. مبانی بحث مفصلی است. مقدارش را توی شرح کتاب شز گفتیم.

خب، فرمایش امیرالمؤمنین (ع) را تمام کنیم و بیاییم. اگر فرصت خاطرات بود. می‌فرماید که بخش آخر که در نامه چهل و هفت آمده: «یا بنی عبدالمطلب»؛ دیگر خطاب امیرالمؤمنین (ع) به فرزندان عبدالمطلب است. عبدالمطلب هم صحیح است. می‌فرماید که: «المسلمین»؛ یک وقت این جور نباشد که بعد از من نبینم این کار را. نیابم شما را که بعد از من بیفتید تو خانه مسلمین، غلط بزنید و بگویید: «قتل امیرالمؤمنین، قتل امیرالمؤمنین» با این شعار که امیرالمؤمنین (ع) را کشتند، بیفتیم به قتل عام مردم و فساد اجتماعی و جنگ و کشتار و دعوا و از این کارها.

«الا و لا تقتلنّ بی الا قاتلی»؛ الا در ازای شهادت من، اگر می‌خواهید کسی را بکشید، فقط قاتل من را بکشید. اگر من از دنیا رفتم با این یک ضربه زده ام. یک ضربه. «و لا تمثّلوا بالرجل»؛ این آقا را هم مثله نکنید، تکه‌تکه نکنید. «و رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول: ایاکم و المثلة»؛ از پیغمبر شنیدم که فرمود که: "مبادا کسی را مثله کنی که گوشش را، اعضای بدنش را جدا می‌کنند. این کار را نکن." ولو اگر سگ درنده باشد.

یک نکته اینجا هست. اون هم این است که تو تاریخ خیلی‌ها چون بزرگ بودند، شخصیت‌های بزرگی به حساب می‌آمدند. مثلاً در قصاص از این‌ها قتل عام می‌کردند. حالا تو ماجرای مختار به خاطر این نبود که در در ازای شهادت امام حسین (ع) در ازای یک نفر، چند هزار نفر را کشتند. اون‌ها یک مجموعه محارب بودند. هر کسی که در لشکر دشمن بود. چون اونجا بحث یک نفر نبود که ضربه بزند. تو ماجرای امیرالمؤمنین (ع) یک نفر ضربه زد. تو میدان جنگ که نبود. یک نفر ضربه زد. یک قاتل داشت حضرت. شهادت اباعبدالله (ع) یک نفر قاتل اباعبدالله (ع) بود، ولی چند هزار نفر مقاتله و محاربه کردند با امام حسین (ع). محارب حکمش اعدام است. و این در واقع محصول کار جمعی این‌ها بود. شهادت امام حسین (ع). این‌ها متفاوت است. لذا مختار هم چند هزار نفر را کشت. زمان امام زمان (عج) همین چند هزار نفر را ما قصاص خواهیم کرد. اون بحث دیگری است.

به کشته شدنشان قتل عام می‌شد. مثلاً گفتند که خلیفه دوم وقتی کشته شد، خواستند تقاصش را بگیرند، انتقامش را بگیرند. جناب ابولؤلؤ که قاتل بود و این‌ها، حالا کار نداریم با اون. گفتند که تعداد زیادی از اقوام و دوستان ایشان را کشتند. مصعب وقتی کشته شد، برادر عبدالله بن زبیر. مصعب بن زبیر برادر عبیدالله بن زیاد را کشت. عبیدالله نذر کرد که صد نفر از قریش را بکشد. هشتاد تا را کشت. بعد باخبر شد که مصعب کشته شده، سرش را برایش آوردند و این‌ها، دیگر اونجا آرام شد. این‌ها تصفیه‌های شخصی و کینه‌جویی‌های شخصی و حس انتقام شخص است. و قبول از این کارها نکنید.

یک بحث دیگر هم که در مورد مثله کردن توی روایت دارد که این هم روایت جالبی است. یکی از صحابه پیغمبر می‌گوید که: «ما خطب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)»؛ پیغمبر هیچ خطبه‌ای با ما نکرد. «الا أمرنا فیها بالصدقة»؛ مگر اینکه ما را دستور داد نسبت به صدقه. «و نهانا عن المثلة»؛ و نهی از مثله کرد. تو همه خطبه‌ها یکی دستور به صدقه داد، یکی نهی از مثله کرد. «چه کسی مثله نمی‌شود؟»

آخرین بخش از این وصیت: «حفظکم الله من اهل بیت و حفظ فیکم نبیکم»؛ خدا شما را حافظ قرار دهد نسبت به اهل بیت و حافظ قرار دهد نسبت به پیغمبر. «علیکم السلام و رحمة الله»؛ من شما را با شما وداع می‌کنم و به خدا می‌سپارم شما را و به شما سلام می‌دهم و رحمت و برکات خدا را به شما می‌فرستم.

می‌خواستم خاطراتی نقل بکنم در مورد اون روح آقای بهجت که همین که فرمود اگر زنده ماندید، براتون علاقه داشته باشند. اگر از دنیا رفتید، براتون گریه کنند. که دیگر وقت خاطرات نیست. حالا اگر فرصتی بود و یادمان بود و جلسات دیگری بود و این‌ها، توی وقت دیگری ان‌شاءالله این خاطرات را عرض خواهم کرد. ان‌شاءالله اگر یادم باشد، وعده نمی‌دهم. تا انتظاری ایجاد نشود. اگر شد و فضا فراهم بود و این‌ها، ان‌شاءالله عرض می‌کنم. خاطرات خیلی جالب و بکری است و نشنیدیم خیلی.

امیرالمؤمنین (ع) را تمام کردیم. از این بحث شهشن. بحث علم را داشتیم مفصل. و بحث وصیت‌های چهار سال پایانی حکومت امیرالمؤمنین (ع) را می‌خواستم مطرح کنم. یک کمی فاصله افتاد. بیست و خورده‌ای رفتیم و می‌خواهیم برگردیم ان‌شاءالله. چون دیگر خیلی زمان برد و فصل بعدی ما بحث علم را می‌خواستیم ادامه بدهیم. خیلی طولانی شده. نظر دوستان این است که بحث متفاوت، فاز جدیدی از بحث را شروع بکنیم. از جلسه بعدی ان‌شاءالله که چهارشنبه‌ها. ان‌شاءالله از جلسه بعد وارد فاز جدیدی از بحث تحلیل خود حکومت امیرالمؤمنین (ع) از روز اولی که حضرت حکومت دست گرفتند، خطبه‌هایی که خواندند، مسائلی که از همان روز اول پیش آمد و یک کمی وارد بحث‌های تاریخی ان‌شاءالله می‌شویم. الان بیشتر بحث‌های معرفتی، سلوکی، سبک زندگی، تحلیلی و این‌ها بود. از این جنبه‌های اخلاقی، معنوی و این‌ها را بیشتر بحث می‌کردیم. یکم وارد فاز تاریخی و سیاسی می‌خواهیم بشویم و حکومت امیرالمؤمنین (ع) را بررسی کنیم. ببینیم چه اتفاقاتی افتاد. روز اول همه چیز آباد بود و از همان اول کشتند؟ یا از همان اول آباد کردند؟ فضا چه شکلی بود برای امیرالمؤمنین (ع)؟ با چه چالش‌هایی روبرو بودند؟ چه مواضعی گرفتند؟ مردم در اوضاع چه اتفاقاتی رخ داد؟ جلساتی ان‌شاءالله. پس فاز جدیدی از بحث را جلسه بعد شروع خواهیم کرد. و صلی الله علی سیدنا.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...