شه شناس

جلسه سی و چهار

شه شناس . 1399/04/18
00:56:51
409

معرفی
* مولفه سوم از نگاه اول؛ رفتار مسئولانه و ناظر به رسیدگی روز حساب

* اصل محاسبه لزوماً ترسناک نیست

* نگاه امیرالمومنین علی علیه السلام به خدا و انسان

* ویژگی انسان مکتب اهل‌بیت

* شیئیت شیء به صورت آن است نه ماده‌اش

* برخورد امیرالمومنین علی علیه السلام با فردی که استغفار می‌کرد

* جزء نکات درخشان زندگی امام حسین علیه السلام

* اهمیت چیدمان قطعات زندگی اهل‌بیت

* اهل‌بیت را چگونه باید تعریف کرد؟

* معنویتی که در آن شیطان و جهاد نیست!!

* شهید قاسم سلیمانی نمونه بارز عاشق خدا
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین، و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.

عرض سلام و ارادت محضر شما شیعیان و محبین آقا امیرالمومنین -ارواحنا فداه- و عرض تبریک ایام میلاد امام رضا (علیه السلام) و ایام ماه ذی‌القعده. نیمه ذی‌القعده و روزهای بعدش، همه روزها روزهای بابرکتی است. مرحوم جواد آقای ملکی تبریزی هم نکات خیلی خوبی در مورد فضایل این ماه و این ایام در کتاب شریف «المراقبات» دارند که حتماً عزیزان -ان‌شاءالله- مطالعه کرده‌اند و می‌کنند. ان‌شاءالله قدر این ماه را بدانیم و بهره‌مند شویم از برکات این ماه حرام الهی که حرمت خاصی دارد. خدای متعال عنایتی دارد به اهل این ماه.

با بحث شهناسی در خدمت عزیزان هستیم و افتخار داریم باز هم بتوانیم نام مبارک آقا و مولایمان حضرت امیرالمومنین (سلام الله علیه) را بر زبان آوریم و تشکر می‌کنیم از آقایمان امیرالمومنین که اجازه می‌دهند نامشان را بر زبان آوریم، اجازه می‌دهند بنشینیم در موردشان گفتگو بکنیم، اجازه می‌دهند تاریخشان را تورق بکنیم، اجازه می‌دهند کلماتشان را بخوانیم، اجازه می‌دهند به ایشان فکر بکنیم، اجازه می‌دهند یادشان را داشته باشیم. فرض می‌کنیم آقا جان، یا امیرالمومنین، ممنونیم که اوقات مختصر زندگی ما را که مثل برق و باد می‌گذرد –این زندگی‌های بی‌سرانجام و بی‌فایده‌ای که عمدتاً امثال بنده به آن مبتلا و دچار هستیم– با نام و یاد شریف و مبارک شما معطر بکنیم و ان‌شاءالله که نظر پاک، نظر مهربانانه و پدرانه شما را هم بالای سر خودمان در زندگی داشته باشیم.

بحثی که در جلسات قبل مطرح شد، از متفکر شهید، مرحوم علامه آیت‌الله سید محمد باقر صدر بود. این شهید کم‌نظیر ما که یک نابغه به تمام معناست و از جهت فکری و از جهت علمی جزو شخصیت‌های کم‌نظیر بلکه بی‌نظیر به حساب می‌آید در ساختار علمی ما. ایشان مطالبی را در مورد تاریخ امیرالمومنین مطرح کردند. البته اصل بحث مربوط به پیغمبر اکرم و تاریخ پیغمبر اکرم است که در دوره بعد از پیغمبر مسائلی پیش آمد و ما تاریخ را از یک نگاه کلان داریم بررسی می‌کنیم. این قطعات را می‌خواهیم ببینیم؛ یک نگاه ماهواره‌ای و نگاه جغرافیایی داریم به تاریخ و اینکه هر بخشی از این تاریخ چه اتفاقاتی رخ داده و نظم و هارمونی متصل به هم در این‌ها چیست.

ملاحظه فرمودید که بعد از پیغمبر اکرم، انحرافی رخ داد. عملاً ارزش‌ها و آن گفتمان و آن نقاط مثبت و نکات ارزشمند و کلیدی که پیغمبر اکرم برایش زحمت کشیدند، عرق ریختند، جان بر کف دست گرفتند، عملاً به حاشیه رفت. کسی اعتنا به این مباحث و مسائل نداشت. ارزش‌های پیغمبر دیگر مطرح نبود و عملاً تبدیل شد به یک امپراتوری به نام پیغمبر اکرم. پیغمبر در حد یک شخصیت کاریزماتیک پایین آمدند، در حد یک سلطان؛ سلطانی که حالا عامل به قدرت رسیدنش دین است و ایدئولوژی. و افرادی هم بعد از او بر سر کار می‌آیند و کار را ادامه می‌دهند که این‌ها همان ایدئولوژی را می‌خواهند ادامه بدهند و قدرت را از همان ایدئولوژی می‌گیرند و الهام بخش شخصیت‌هایی هستند که سلطان‌اند، این‌ها پادشاه‌اند، امپراتورند.

حالا گاهی کمی سازوکار دموکراتیک رعایت می‌شود، یک شورایی هم ترسیم می‌کنیم که مردم احساس کنند کمی هم دخالت دارند. در بحث‌های پیشین، یک وقتی داشتیم: «دموکراسی به سبک سقیفه». دو جلسه یا سه جلسه بحث کردیم که مدلی که دموکراسی آنجا پیاده شد، همین مدلی است که الان دارد دموکراسی در دنیا پیاده می‌شود. یک وقت اینجور دموکراتیک است به ظاهر، یک وقت دیگر هم نه؛ قشنگ دیکتاتورمآبانه است؛ از بالا به پایین و دستوری که باید این فلانی رئیس باشد و خلیفه باشد. یک وقتی هم البته تلفیقی از این دو تاست؛ یعنی باید فلانی و فلانی در یک شورایی باشند و در آن شورا رأی‌گیری شود و البته اگر مساوی شدند، هر کدام که فلانی بهش رأی داد، خلیفه شود. بالاخره مدل‌های عجیبی است که در طول تاریخ رقم خورده، خصوصاً در دوران انزوا و مظلومیت امیرالمومنین (سلام الله علیه).

حالا بعد از این دوران، امیرالمومنین آمدند سر کار. خود این دوران‌ها، دوران‌هایی است که دوران مصونیت در برابر کج‌روی‌هاست. عرض شد که این انحراف از چه جنسی است؟ گفتیم که دو تا نگاه کلیدی و مبنایی به عالم و انسان می‌شود داشت که یک نگاهش عین انحراف است و یک نگاهش عین حق است و عین اعتدال. و پیغمبر اکرم طلایه‌دار و داعیه‌دار یکی از این دو نگاه بودند. امیرالمومنین هم بنا بود همان نگاه را ادامه بدهند. دیگران آمدند با روش و متد دیگری بر مسلمین حاکم شدند و جریان زندگی مردم را به سمت دیگری بردند.

نگاه پیغمبر به هستی و انسان، نگاه یک عبد مسئول است؛ یک کسی که موظف است در برابر حق‌تعالی؛ یک موجود فقیر در نهایت امکان و ضعف، که البته خدای متعال به عنوان خلیفه به او نظر کرده، در این دنیا آورده، ساختار این دنیا برای تربیت و رشد اوست، برای کمالات اوست. بناست اینجا اسماء و صفات حق‌تعالی را در خودش بروز بدهد. این می‌شود انسان قرآن، این می‌شود انسان پیغمبر، این می‌شود انسان امیرالمومنین. دیگران آمدند گفتند که نخیر، انسان یک موجود اصیل خودمختار است. البته خدا هم داریم، ولی خدا خودش می‌داند حد و حدودش چیست و سعی می‌کند تا حد و حدود انسان دخالت نکند. این هم یک نگاه دیگری است که حالا در موردش -ان‌شاءالله- گفتگو خواهیم کرد.

این بحث خیلی بحث کلیدی است. عرض کردم، مال حدود ۵۰ سال پیش است. این بحث شهید صدر. یکی از خوبی‌های این بحث شهید صدر این است که تاریخ اهل بیت را با شاخص‌ها و ابزارهای خودمان محک زده است. حالا بنده کتابی اینجا آوردم. معرفی نمی‌کنم. نویسنده عزیزی است. حالا احترام قائلیم و آثاری در مورد امیرالمومنین نوشته‌اند. حالا ان‌شاءالله عنایت امیرالمومنین شامل حالشان بشود، ولی وقتی آدم کتاب را بررسی می‌کند، حالا آن آن حالی که باید به انسان دست بدهد که خب دست نمی‌دهد؛ یعنی آن امیرالمومنین با عظمت و این‌ها خیلی دیده نمی‌شود. حالا چیزی که هست این است که فاکتوربندی که دارد برای اینکه ما فضایل امیرالمومنین را ببینیم، این فاکتوربندی‌هایی است که در فضاهای آکادمیک غرب تولید می‌شود، بر اساس مبانی ماتریالیستی و مادی و طبیعی تعریف می‌شود، بر اساس فلسفه اخلاق‌های غربی تعریف می‌شود. لذا آن نورانیت و صفا را اصلاً آدم نمی‌بیند و احساس می‌کند شأن امیرالمومنین پایین آمده است.

اهل بیت را باید با آن گفتمان و واژه‌هایی که خودشان پردازش کرده‌اند، تعریف کرد. بله، مثلاً ما می‌گوییم آزادی اجتماعی؛ حرف کاملاً درستی هم هست، قطعاً ارزش است. این در فرهنگ اهل بیت چه مدلی تعریف شده؟ در فرهنگ اهل بیت با همین عنوان آزادی اجتماعی تعریف شده یا به عنوان دیگری تعریف شده؟ ما می‌گوییم حقوق بشر، در فرهنگ اهل بیت چه مدلی تعریف شده؟ ما می‌گوییم مردم‌سالاری، در فرهنگ اهل بیت چه شکلی تعریف شده؟ آدم می‌بیند که بعضی از این عزیزان آمده‌اند در مورد امیرالمومنین و حکومت امیرالمومنین کار کرده‌اند، تاریخ امیرالمومنین را در واقع ارزیابی کرده‌اند، ولی با این شاخصه‌های غربی.

ما می‌خواهیم با غرب گفتگو بکنیم، با یک غربی داریم صحبت می‌کنیم. اینجا فضا اصطلاحاً -به قول علما- می‌شود فضای جدلی. فضای جدلی از آن مقبولات و مسلمات طرف استفاده می‌کنیم و او یک سری چیزها برایش ارزشمند است، بعد با همان‌هایی که خود او دارد و ادعا دارد، می‌آییم مثلاً رویدادهایی هم که پیرامون او دارد رقم می‌خورد را نقد می‌کنیم، با او گفتگو می‌کنیم. یک وقت این فضا اشکال ندارد، خیلی هم خوب است. ما حتماً باید امیرالمومنین را با این ادبیات به دنیا معرفی کنیم؛ با ادبیات حقوق بشر، دموکراسی، لیبرالیسم. برای غرب، با فرهنگ لیبرالیسم، با فرهنگ لیبرال، آزادی‌های اجتماعی، با تعریفی که خودشان دارند، ارزشمند است. با تعریفی که خودشان دارند، مردم‌سالاری ارزشمند است. این‌ها را باید ما بیاییم با همان تعریفی که آن‌ها دارند، نشان بدهیم. امیرالمومنین با همین تعریفی که شما دارید هم، هیچ‌کس مثل امیرالمومنین نه دموکراسی را به آن پایبند بود، و نه آزادی‌های اجتماعی را مراعات کرد.

این فضای گفتگو برای آن‌هاست، ولی این ادبیات، ادبیات اهل بیت نیست. نه اینکه این را ندارد ها! ببینید، یک سری مسائل خوب مطرح می‌شود. وقت‌ها کم است برای گفتگو و فضای گفتگو هم معمولاً در فضای مجازی است و یک عزیزی می‌آید یک دقیقه دو دقیقه یک مطلبی را گوش می‌دهد و می‌شنود و معمولاً هم جانبدارانه و یک‌سونه‌نگر است و سریع آن تلقیات و برداشت‌های ذهنی‌اش را می‌خواهد تطبیق بدهد به حرف تو و بگوید تو همان حرفی که من باهاش همیشه مخالف بودم را می‌زنی و سریع بکند ببرد. یک معضلی است که ما در فضای مجازی و این گفتگوها داریم.

یک نکته‌ای که هست این است، ببینید، یک نقدی که معمولاً مطرح است در این گفتگوها و ساده‌انگارانه برخورد می‌شود. حرف خوب زیاد است. بنده به رفقا گاهی می‌گویم. عزیز در مورد تماس گرفته بود گفت که فلان جلسه مثلاً برویم، نرویم؟ گفتم: «ببینید، این اصلاً این سؤال نباید طرح شود. صفر و یکی در مورد آدم‌ها نگاه نکنیم. قرآن در مورد ابلیس هم می‌گوید. ابلیس هم یک سری حرف‌های خوب دارد، من هم برایت نقل می‌کنم، این‌ها را هم گوش بده، حواست به این‌ها باشد. از فرعون هم نقل قول می‌کند برای اینکه حواسمان بهش باشد.» یعنی انسان می‌شود پای صحبت‌های فرعون هم بنشیند و هدایت بشود، به شرط اینکه خودش قوه عاقله‌اش قوی باشد. البته یک وقتی من قوه عاقله ندارم و ضعیف هستم. آنجا نباید پای هر سخنی بنشینم. باید افراد تأییدشده را پای صحبتشان بنشینم. ولی یک وقت می‌توانم تشخیص بدهم. البته این تشخیص دادن کار سختی است. اصل این است که افراد حرف‌های خوبی دارند، حرف‌های بدی دارند. حرف خوب معمولاً در هر کلامی پیدا می‌شود، در هر کتابی پیدا می‌شود. هیچ کتابی که ۱۰۰ درصد حرف غلط باشد ما نداریم.

غلط او را پیدا می‌کند. این مدل مواجهه، نه مواجهه منصفانه است، نه مواجهه عالمانه است. این‌ها مواجهه‌های بازاری و تئاتری و زورخانه‌ای است. این بیشتر در فضای این خروس لاری‌ها که به هم می‌اندازند مسابقه می‌دهند، آنجاها این‌ها به درد می‌خورد. یک لگدی بزن او را بینداز و این فضا این شکلی است. فضاهای علمی تقوا دارند، صفا دارد. اول هارمونی حرف طرف را کشف می‌کند، بعد جزئیاتش را می‌بیند. فلاسفه اصطلاحی دارند، می‌گویند که «شیئیت شیء». حالا اصطلاح عربی‌اش را اول بگویم: «شیئیت الشیء بصورته لا بمادته». می‌گویند که شیء با صورتش شیء می‌شود، نه با ماده‌اش. الان این قطعات، این دوربینی که روبروی بنده است، توی این -یک وقتی شاید گفتم- توی این ابزارفروشی‌ها و قطعه‌فروشی‌ها و این‌ها شاید همه این قطعات باشد، ولی وقتی می‌روید بهش می‌گویید دوربین داری، می‌گوید نه.

مثال قشنگ‌تر و ساده‌ترش: یک وقت می‌بینی توی قصابی یک گوسفند را گرفته‌اند، سلاخی کرده‌اند. همه قطعات گوسفند هست. می‌روی به آن آقا می‌گویی آقای قصاب، گوسفند داری؟ می‌گوید نه. پس این‌ها چیست؟ هم دلش را داری، هم جگرش را داری، هم ران و دست و پوست. همه‌اش را داری. می‌گوید: «همه‌اش را دارم، صورت گوسفند را ندارم.» البته آن قصاب شاید فلسفی نتواند توضیح بدهد که صورت گوسفندی را ندارد. دست و پا هست. سوار شدنشان سرهم که می‌شود این گوسفند. قطعات حکم نمی‌کند. به تعبیر مرحوم صفایی، اصالت با ترکیب است، نه با اجزا. همان حرف را در واقع ایشان می‌خواهد بزند. ادبیات فلسفی ندارند، حالا به نحو دیگری دارند بیان می‌کنند. «شیئیت شیء به صورتش نه ماده‌اش.» این گلدان، یک صورت گلدان دارد، بعد خاک دارد، بعد برگ دارد. ما خاک خالی داشته باشیم، برگ خالی داشته باشیم، این‌ها از هم جدا جدا باشد، نمی‌گوییم اینجا گلدان داریم. یک گلدان جدا داریم، یک کیسه خاک جدا داریم، یک تکه برگ جدا داریم. نمی‌گوییم گلدان داریم. ترکیب و سوار شدن این‌ها با هم است که این را می‌کند گلدان.

این نکاتی که عرض می‌کنم را با دقت و توجه بیشتری گوش بدهید. خیلی کاربرد دارد در زندگی آدم. گاهی می‌نشیند یک صحبتی گوش می‌دهد، می‌بیند خب اینی که خواند که خود فلانی هم در روایتش گفته، آن هم که گفت فلان عالم گفته، این هم فلان کس گفته. ببینید، رفت پیش مرحوم شیخ عبدالکریم حائری یزدی. گفت: «حاج آقا، من گردنم را تکان بدهم، اشکال دارد؟ دستم را این شکلی تکان بدهم، اشکال دارد؟» گفت: «نه.» «کجا؟ کمرم را این شکلی تکان بدهم، اشکال دارد؟» گفت: «نه.» تک تک این اعضا را ایشان گفت. «همه‌اش را با هم یک جا تکان بدهم چی؟ اشکال دارد؟» ایشان خندید فرمود: «جزجزت خوب است، مرده‌شور ترکیبت را ببرد.» جزجزت خوب است.

ماجرا این است که وقتی یک جایی یک حرفی، جزجز آن خوب است، ترکیبش مشکل دارد. یعنی وقتی همه سرهم می‌شود، یک چیز دیگری شد. همه این قطعات گوسفند را می‌شود یک جوری سرهم کرد که سرسوزنی از تویش گوسفند درنیاید، ولی هم دل دارد، هم جگر دارد، هم دست دارد، هم پا دارد، سم دارد، پوست دارد، همه‌چی دارد. گوسفند نیست. همه قطعات ماشین را یک ماشین اوراقی می‌کنند، همه قطعاتش را برمی‌دارند. یک جوری می‌شود این‌ها را کنار همدیگر چید که ذره‌ای ماشین نباشد، ولی همه قطع اجزا هستند.

سیره امیرالمومنین را می‌شود یک جوری قطعاتش را کنار هم چید. تاریخ امیرالمومنین را می‌شود یک جوری چید که ذره‌ای امیرالمومنین نباشد. روایات اهل بیت در مورد معاد را می‌شود یک جوری کنار هم چید که ذره‌ای معاد نباشد. همه‌اش هم روایت است. جزجزت خوب است، ولی بالاخره ترکیبت مشکل دارد. «برادرم، ترکیبت را...» «با برادرم، نگاهت...» «خواهرم، حجابت...» ببین، «برادرم، ترکیبت را...» یکم بد صحبت می‌کردم، یکی بهش گفت: «برادرم، دهانت را. مواظب دهانت باش.» خلاصه این صورتش است که خیلی مهم است. بعضی‌ها می‌آیند تاریخ اهل بیت و امیرالمومنین را می‌گویند، این صورت، صورت یک آدم غربی است. یک آدم، یک شهروند فرودست در هژمونی صهیونیستی. قشنگ انگار این امیرالمومنین را الان بیاوری، یک کارمند در سازمان ملل می‌شود. صبح به صبح می‌رود آنجا. یعنی یک جوری می‌شود از نظم، تقوا، وجدان کاری، دلسوزی برای مردم، از این‌ها گفت، سرهم کرد این‌ها را با هم که دقیقاً فلان کارمند سازمان ملل هم که هیچ اعتقادی به هیچ چیزی ندارد، هیچ تعهدی به جایی ندارد، دقیقاً همه این‌ها را دارد.

دیدم بنده با پیغمبر اکرم این کارها را می‌کنند. بعد آخرش خوشمزگی‌اش به این است که از صد تا زهر هلاهل بدتر است و بدمزه‌تر است. خوشمزگی‌اش به این است که آخرش همه این‌ها را کنار هم می‌چیند و پیغمبر را می‌کند یک پیغمبری سکولار. می‌گوید پیغمبر اگر الان بود، یک شخصیت کاملاً سکولار. کاملاً درست است، همه‌اش آیا روایت است؟ زبان جبهه. یک کسی آمده بود به فضایی که جوان‌ها زیاد بودند، با این‌ها صحبت بکند که این‌ها را تشویق بکند برای اعزام به جبهه. یک پیرمردی هم پا شد آمد بعد از صحبت‌های بعدازظهر که خیلی انگیزشی بود، هیجان ایجاد کرد و این‌ها. گفت: «جوان‌ها، گول نخورید. روایت داریم که هر کسی شیعه امیرالمومنین باشد، در بستر بمیرد.» الان این بابا روایتش درست بوده؟ بعد غلط بود؟ قطعاً درست است. سندش هم محکم. مریض باشد، بمیرد. اینجوری است. نه تصادف کند، در بستر باشد، فلان باشد. ولی صورت روایت، ترکیبش کنار همدیگر داد می‌زند کفر و جحود، ترس و بزدلی و حماقت و نفهمی و همه این‌ها را دارد داد می‌زند. ترکیب این صد تا روایت. صورت این صد تا روایت. نه ماده‌اش. تک تک روایتش درست است.

ده تا آیه قرآن را می‌شود یک جوری کنار همدیگر چید که در اثر شنیدن این‌ها، یک آدم نماز را بگذارد کنار. بنده سخنرانی شنیدم در همین فضای مجازی. طرف هفت هشت تا آیه پشت سر هم می‌خواند، بعد آخر سر نتیجه‌گیری می‌کند که اصلاً نماز نمی‌خواهد بخوانی. ده دوازده تا آیه می‌خواند. هفت تا، هشت تا، چند تا: «لَا تُصَدِّقُ وَلَا تُصَلِّ وَلَکِنْ کَذَّبَ وَتَوَلَّىٰ». می‌گوید: «این «صلاه» است روبروی «تولی». بعد آنجا نمی‌دانم «صلات» را این شکلی کرد. بعد آنجا هم «صلات» را آنجوری کرد. اصلاً «صلات» فعل نیست، اصلاً «صلات» یک حالت قلبی است.» همه را آیه می‌آورد کنار هم. واضحات برای یک مسلمان. البته ما آمدیم پنج شش تا آیه دیگر را کنار همدیگر چیدیم و وقتی کردیم در جواب این آقا عرض کردیم که از این پنج شش تا یکیش سوره مبارکه نساء است که می‌فرماید: «وسط جنگ وقتی نماز داشتید می‌خواندید، چه مدلی نماز بخوانید. اسلحه‌هاتون را دست بگیرید، یک جوری باشد که آماده به رزم باشید، دشمن نتواند شبیخون بزند. بعد یک تعداد بخوانند جلو، یک تعداد عقب باشند.» این، فدایش بشوم، چه نمازی است که همه‌اش در قلب است ولی باید این شکلی باشد؟ و جاهای دیگر تعابیر دیگری که می‌فرماید: «فَوَيْلٌ لِّلْمُصَلِّينَ الَّذِينَ هُمْ عَن صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ.» «فویل للمصلین عن صلاتهم» هم نماز دارد، نماز ندارد؟ وای بر نمازگزاری که نمازش با توجه نیست. مگر تو نگفتی نماز یعنی توجه؟ قرآن می‌گوید ما نماز بی‌توجه داریم. این چه مدلی می‌شود؟

عرضم این است: یکی از جاهایی که ما خیلی گول می‌خوریم، خصوصاً وقتی می‌خواهند ارزیابی بکنند تاریخ اهل بیت را برای ما، همین بخش چیدمان این قطعات کنار هم است. خیلی مهم است. آن آدمی که متأثر از فضای فکری غرب است، به ترکیب‌بندی این آدم در مورد اهل بیت هیچ اعتنا نکنید. ترکیب‌بندی را باید از خود اهل بیت گرفت. چرا این کتاب شهید صدر کتاب محبوبی است و کتاب خاصی است؟ چرا اینقدر به این کتاب باید اعتنا بشود و مهم است؟ به خاطر اینکه این دسته‌بندی‌ها مال خود اهل بیت است. هیچ جای این دسته‌بندی نمی‌توانی ایراد بگیری. این دسته‌بندی که آیات قرآن داد می‌زند، روایات این را داد می‌زند، فرهنگ اهل بیت این را داد می‌زند. این فاصله‌گذاری اهل بیت با دشمنان خودشان، با مخالفان خودشان، دقیقاً همین مدلی است. کدام آدم را می‌گویند تعلق به جناح ما دارد؟ کدام آدم را می‌گویند تعلق به جناح ما ندارد؟ چرا تعلق دارد؟ چرا تعلق ندارد؟ چکار بکند تعلق دارد؟ چکار بکند دیگر تعلق ندارد؟ پیدا بکنید آن فضای کلی کشف می‌شود برایتان. مکتب اهل بیت. اسم کتاب این است: «امامان اهل بیت علیهم السلام، مرزبانان حریم اسلام.» حریم اسلام چیست که این‌ها مرزبانش هستند؟ یک حریم اسلام می‌خواهد. آن حریم اسلام را قرآن تعیین می‌کند. امیرالمومنین در موردش بحث می‌کردیم. عرض می‌کردیم که برای فهم تاریخ اهل بیت، قرآن بخوانیم. کلاً همیشه قرآن اصالت دارد.

به همه رفقایم که در بحث معاد و چه و چه و چه سؤال دارند، اشکال دارند، فحش می‌دهند، قربان دهانت که فحش می‌دهی، چون تو نمی‌دانی چکار می‌کنی. تو چکار می‌کنی با این فحش‌هایی که می‌دهی؟ برکاتش را ما می‌فهمیم، تبعاتش نصیبت می‌شود. به هر حال این فحشی که می‌دهی، آن حالا انتقادی که داری، دغدغه‌ای که داری، همه این‌ها خوب است. ولی اول یک مراجعه به قرآن بکن. قرآن چی می‌گوید؟ قرآن از خدا تعریف دارد، قرآن از عشق تعریف دارد. بعضی سخنرانی‌ها را می‌بینید ده تا صد تا روایت دارد. بعضی از این‌هایی که ما در همین جلسات گاهی هم نقد کردیم، صد جلسه صحبت‌های این را گوش می‌دهی، یک بار واژه شیطان را نمی‌شنوی. این چه مکانیزمی است؟ این چه معنویتی است که تو داری معرفی می‌کنی، طراحی می‌کنی؟ تو شیطان نیست، تویش جهاد نیست. البته ادعا می‌کنند، می‌گویند ما اگر بودیم شهید می‌شدیم. می‌گویند ما اگر مثلاً زمان جنگ بودیم شهید می‌شدیم. شما همین الان در زمان جنگ هستی. مدافع حرم و یک کاسه می‌کنی در صحبت‌هات. جفت این‌ها را یکی می‌دانی. تو قاسم سلیمانی از دنیا می‌رود، یک بار حاضر نیستی اسم از او بیاوری. پس تو در زمان جنگ بودی، دو تا کوچه هم به اسمت کرده بودند. گول می‌خوریم.

امام صادق فرمود: «ما آدم‌های ساده همین الان جنگ است.» تو یک بار واژه جهاد را در صحبتت نمی‌آوری. این چه معنویتی است؟ این چه عشقی است که تویش جهاد نیست؟ این چه عشقی است که تو داری معرفی می‌کنی؟ قاسم سلیمانی به ذهن من نمی‌آید. برای چی اینجوری است آخه؟ الان در زمانه ما یک نفر به ما نشان داد عشق به خدا را. آن هم قاسم سلیمانی بود. عشق خدا صحبت می‌کنی، یک بار قاسم سلیمانی در ذهن ما نمی‌آید. یک بار آن حال آن مجاهد شب عملیات، آن عشقی که به خاطرش می‌زند به خط، می‌خواهد برود ملاقات خدا، دو ساعت قبل شهادت می‌نویسد: «خدایا مرا مثل موسی پاکیزه بپذیر. می‌دانی دیگر طاقت جدایی ندارم.» چرا این‌ها در ذهن من نمی‌آید؟ روایت می‌خوانی، هیچ کدام از این‌ها تویش نیست. شیطان نیست، جهاد نیست، اسلام بدونم است. روایت زیاد است، جزجزشان خوب است ولی ترکیبش را باید فکری در موردش کرد. ترکیب اهل بیت گاهی این شکلی معرفی می‌شوند.

الان ما کتاب‌هایی داریم در مورد امام حسین. شما که می‌خوانی -یک وقت گفتم با رفقا شوخی می‌کردیم- یکی از دوستان سربازی رفته بود، یک مسئول عقیدتی داشتیم. خیلی شوخ بود. مداح می‌گیرد در بین سرباز ها. بعد گفت که یک سربازی آمد پیش این مسئول، بهش می‌گفت مثلاً حاجی فلانی. «حاجی، من می‌خواهم یک تست مداحی بدهم. اگر خوبم، من را به عنوان مداح عقیدتی بگیر.» گفت: «باشه، قبول. بیا دفتر.» گفت به من در دفترش بودم گفت: «بخوان.» خیلی زور می‌زد که سوزناک باشد و دردآور باشد و هی می‌رفت به سمت روضه‌های مکشوف و ما خیلی تلاشش را دیدیم. بذل جهد کرد. واقعاً هرچه داشت گذاشت. دیگر در حد طاقت کارش را کرد. گریه کرد. نگاه کرد. شعر و همه چی تمام شد. «پاشو برو فلان‌فلان‌شده. تو یک جور روضه خواندی، من تازه فهمیدم امام حسین مقصر بوده که کشتنش.» یعنی می‌شود در مورد امام حسین یک جوری روایتگری کرد که ازش ذلت ببارد؟

منظور شما از «به بحث بی‌اهمیت لباس رسید، دیگر گوش نکردم» این است که از این کامنت، من یاد آن روایت امام حسین افتادم که ظهر عاشورا حضرت فرمود که یک لباسی بدهید زیر این‌ها. ما در روضه‌ها معمولاً می‌خوانیم این‌ها بخش‌های درخشان تاریخ امام حسین است. این اجزا گم می‌شود چون با آن ترکیب‌بندی که ما داریم به کارمان نمی‌آید. تعمیر بکنند، وقتی برمی‌گردانم، پنج تا پیچش را در می‌آورند، به درد نمی‌خورد. یک جوری سوار کردی که پنج تا پیچ اضافه آمده. تاریخ امام حسین این شکلی است. یعنی یک جور سوار می‌کند، ده تا قطعه تاریخی اضافه می‌آید. اینکه جا ندارد، من کجایش را قرار دهم؟

در آن روایت از آن بخش‌های بی‌اهمیت امام حسین فرمودند: «یک لباسی بدهید زیر این لباس بپوشم.» این بخشش روضه است. فرمود که: «لعن الله المجرد» خداوند برهنگان را لعنت کند. تا لباس از تن من درنیاورند. یک لباس بی‌ارزشی آن زیر باشد که اگر لباس رو را کندند، به لباس زیر رسیدند، ببینند ارزش ندارد، رها کنند. روضه این است. بخش بعدیش این است که مرحوم سید در لهوف نقل می‌کند: «یک لباس آوردند. حضرت نگاه کردند، دیدند لباس تنگ است. فرمود: «هذا لباس ذلة.» این لباس ذلت است.» آقا، شما می‌گویی من می‌خواهم یک لباس زیر بپوشم که عریان نشوم. مسئله بسیار کم‌اهمیت لباس. احتمالاً بعضی از مخاطبین امام حسین دیدند حضرت وارد بحث بسیار کم‌اهمیت لباس شدند، دیگر ادامه آن را ندادند، قطع کردند. محصول دیسکانکت شدن. «از همانجا. الان وقت بحث در مورد لباس است؟» پکیج دین را نفهمیدی. همه بحث اینجا این است که من آمدم رزمایش عزت کنم. پکیج اهمیت ندارد، ولی به قطعه که نگاه می‌کنی خب آن هم که یک تار مو است، آن هم که یک کلمه است، و آن هم همه‌اش یک دانه، یک دانه، یک دانه، یک دانه. «شیئیت شیء به صورتش نه ماده‌اش.» رزمایشی از عزت است. تمام قطعات این صورت را باید نمایش عزتمندانه داشته باشد. حتی در آن لباسی که آن زیر دارد می‌پوشد، که قرار نیست دیده بشود. عجیبش این است که رفتند یک لباس دیگر آوردند که این لباس گشادتر بود.

فکر کنید، دستتان را می‌بوسم، شما را به جان اجدادتان، اجداد طاهرینتان، بنشینید، این‌ها را فکر کنیم. فکر کنید در مورد دین، فکر کنید در مورد اهل بیت، فکر کنید. شما را به قرآن، فکر کنید. هر کسی با افکار شما، با تفکر شما مبارزه می‌کند، تو دهنش بزنید. هر آدمی که شما را سطحی بار می‌آورد، با لگد بزنید تو دهنش. بروید سراغ آدم‌هایی که عمیق‌اند. سطحی نیستند. فکر می‌کنند در مورد همه‌چیز. عمق دارند، تحلیل دارند، استدلال دارند، مطالعه دارند.

برای اباعبدالله الحسین، بعد از این بیا. لباس مرتبی است، تنگ هم نبود. لباس را پاره پاره کردند که این جلوه نداشته باشد که باز همین را بردارند ببرند. بالاخره حضرت یک لباسی می‌خواستند که کسی به این اعتنا نکند. لباس ذلت بود. چقدر در یک لباس پوشیدن همه فاکتورها را می‌خواهد لحاظ بکند. اباعبدالله بهش اعتنا نکنند، ولی لباس ذلت هم نباشد. شکوه من حفظ بشود، رغبت به آن نباشد. ما بفهمیم، دنیایمان آباد می‌شود.

یک جور چهار تا قطعه تاریخی است. هر سال شما شهادت امام صادق، شهادت امام رضا. همه‌اش همان مطالب تکراری. چهار تا روایت کلاً داریم. به صورت رندوم هر سال می‌آییم دو تایش را می‌اندازیم وسط. امام صادق (علیه السلام) که چهار هزار تا شاگرد داشتند، زراره‌ها تربیت یافته جعفر بن محمدند، محمد بن مسلم‌ها را تربیت کرد. از امام رضا (علیه السلام) هم که چهار پنج تا داستان داریم و یک وقت یادم است یک کسی روضه می‌خواند. یک شهری شهادت امام باقر (علیه السلام) بود که نزدیکم است در ذی‌الحجه. می‌خواست روضه بخواند. آدم می‌ماند اینجا باید بخندد یا گریه بکند؟ گفت: «شب شهادت امام باقر (علیه السلام)، فدایش بشوم. روضه‌ای هم ندارد. آتشفشان است. روضه‌ای هم ندارد. قربونت بشوم آقا. روضه‌ای هم نداری برایت بخوانیم.» بعد دیگر زد به مثل همیشه، همین که امام باقر کربلا چهار سالشان بوده. «مظلوم نبودی. مظلوم جدت اباعبدالله بود. عرض من روشن است. من مظلومیتی پیدا نکردم. شما خیلی آنقدری که تاریخ گفتن، خیلی وصل کنم که خوب بود و املاک زیاد داشتیم در مدینه و شاگردم که زیاد داشتی. روضه‌ای نداری. فدات بشوم. غریب تویی یا مادرت؟» دیگر می‌رسند: «آقا، خودت بگو غریب تویی یا مادرت؟»

یک فهمی می‌خواهد. برویم پکیج زندگی امام باقر را بریزی بیرون و قطعه به قطعه‌اش مظلومیت‌ها می‌آید دستت. امام باقر (علیه السلام) می‌خواهد روایت از پیغمبر نقل بکند، مردم قبول نمی‌کنند. بعد جابر بن عبدالله که نابینا بود، بشارت داده بودند که تو امام باقر را می‌بینی. این می‌آمد می‌نشست کنار امام باقر (علیه السلام) که استفاده بکند، روایت بشنود. بعد امام باقر به جابر مستقیم از خدا نقل می‌کردند. روایت می‌گفتند. مردم که دم غروب می‌آمدند، حضرت می‌خواستند از پیغمبر نقل بکنند، می‌گفتند که جابر برایم تعریف کرد. گفت پیغمبر... برای اینکه اگر حضرت از خودشان می‌گفتند، کسی قبول نمی‌کرد. مظلومیت امام باقر (علیه السلام) این چه ویژگی درون مردم است؟ افراد ساده، سطحی، بی‌تحمل، بی‌عمق. حالا ببینم روضه دارد یا ندارد. مظلومیت مصیبت دارد یا ندارد. البته بعضی روضه‌ها سنگین است، هر کسی سریع نمی‌فهمد. به قول حضرت استاد آیت‌الله جوادی آملی می‌فرمود که: «روضه اهل بیت این نیست که در خانه را سوزاندند. روضه اهل بیت این است که در خانه را بستند.» خیلی قشنگ. فکر کنید. روضه امیرالمومنین و حضرت زهرا این نیست که در خانه را سوزاندند. در خانه را بستند. روضه هر روزه در خانه حضرت این است که در خانه بسته است. یک عمقی می‌خواهد.

غرض این است که مرحوم شهید صدر در این بحث‌ها حرفه‌ای وارد شد. ابعاد و شاخص‌ها را خوب در دست دارد. از خود مکتب اهل بیت، از خود مرام قرآن. نه اینکه بیاید مرام‌ها را از غربی‌ها بگیرد، شاخص‌ها و مؤلفه‌ها و پارامترها را از غربی‌ها بگیرد، بعد در سیره امیرالمومنین و تاریخ امیرالمومنین دنبالش بگردد. «احترام به حقوق زن؟» چهار تا پیدا کردم. «آزادی اجتماعی؟» پنج تا پیدا کردم. «دموکراسی؟ مردم‌سالاری؟» هفت تا پیدا کردم. تعریفش از مردم چیست؟ تعریفش از مردم‌سالاری چیست؟ تعریفش از آزادی چیست؟ تعریفش از تعامل مردم و حاکمیت چیست؟ این نگاه خوارجی بود. من تعریف را از تو نمی‌گیرم. من تعریف خودم را به تو دیکته می‌کنم. «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ». من از «حکم» تعریفی دارم، از «ان الحکم الا لله» یک تعریفی دارم. علی هم همینطور. من تعریفم را دیکته می‌کنم. تو پیاده شو. خارجی‌ها علوم سیاسی و این‌ها را در غرب می‌خوانیم، از آن‌ها می‌گیریم. می‌گوییم: «یا علی، بدو ببینم نهج‌البلاغه.» بعد می‌بینی یک بابایی در بحث‌های سیاسی خوب گریز می‌زند به نهج‌البلاغه. ظلم و نمی‌دانم شکم‌سیری و فلان و اشرافیت. بعد یکهو مثلاً بعد همین حرف‌ها ازش این درمی‌آید که آقا مشرک هم بعد از مرگ توبه می‌کند. آیه قرآن هم که گفته: «ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ». ظالمین و مشرکین در قیامت. خدا می‌گوید که شما یک بار نگید. زیاد این داد و بیدادتون را داشته باشید، چون جوابتون را کسی اعتنا نمی‌کند. یعنی جواب داده نمی‌شود. عملی آنجا نیست اثر. فقط بحث فلسفی مفصلی در درس‌های فلسفه این‌ها را بحث کردیم یک مقداریش. مشرک آنجا توبه می‌کند و برمی‌گردد. خدای رحمت فلان کسی ممکن است رحمت نیست. پکیجت مشکل دارد. خوب است.

بعد من روایت می‌خوانم برای جوان از نهج‌البلاغه. چون این پکیج بهش دادند. امیرالمومنین این شکلی تعریف کردند. بعضی قطعات نهج‌البلاغه را نمی‌شود خواند برای مردم. آفکتوس می‌کنند. کدام روایت می‌گوید جوان نشسته بود کنار امیرالمومنین، تسبیح دستش بود، می‌گفت: «استغفرالله، استغفرالله، استغفرالله.» امیرالمومنین چی فرمودند؟ «جوان، نمی‌خواهد استغفار کنی. بعد از مرگ هم آنجا توبه می‌کنی، بخشیده می‌شود.» همه‌اش عشق است. می‌روی آخرش بهش می‌رسد. جهنم خلوت ندارد. «ماهی دلم، ملاصدرا هم گفته.» آن‌ها هم گفتند فشار نیاور. پکیجی که امیرالمومنین را معرفی کرده‌ام، کی جرأت دارد؟ حالا روایت از خود امیرالمومنین. یعنی خود امیرالمومنین الان از مزار شریف سر در بیاورند، شیعیان حضرت کمر همت می‌بندند برای قتل امیرالمومنین که تو داری ذهنیت ما نسبت به امیرالمومنین را خراب می‌کنی. عین روایتی که در مورد امام زمان است. عین روایت. وقتی حضرت ظهور می‌کنند، شیعیان قیام می‌کنند علیه حضرت که تو داری تصور عموم مردم و دنیا را در مورد امام زمان خراب می‌کنی. لشکر ۳۰ هزار نفره درگیر می‌شوند با حضرت. آخرین نفرشان کشته می‌شوند. در روایت جایش هم گفته که این‌ها کجا درگیر می‌شوند، کجا کشته می‌شوند.

فکر کن برای اهل بیت مهم بوده این حرف‌ها به تو برسد. حواست باشد چه پکیجی دارند بهت ارائه می‌دهند از امام زمان، از امیرالمومنین. امیرالمومنین را با خودش بشناس. آدم‌هایی که کارشان ادیت است، تقطیع کارشان است. رسماً امیرالمومنین بهش فرمودند که: «ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ أَتَدْرِی مَنِ الْاِسْتِغْفَار؟» نهج‌البلاغه. «مادرت به عزایت بنشیند، می‌دانی استغفار چیست؟» همینجور لقلقه زبان پشت سر هم استغفار می‌کنی. شش مرتبه برایش استغفار را گفتند. شش قدم. بروید بخوانیم شش قدم چیست. همان امیرالمومنین که در «غررالحکم» می‌فرمایند: «کَفَى بِالنَّدَمِ تَوْبَةً». برای اینکه آدم توبه بکند، همین که پشیمان بشود بس است. فرهنگ‌سازی می‌کند برای اینکه می‌خواهد معرفی بکند این فرهنگ و این قواعد و این میزان را. بازی نگیری. می‌خواهم روی تعهد ایجاد بکند در جامعه. استغفار می‌کردند. تصویر از آن مخابره بشود به تاریخ. می‌خواهد این تصویر مخابره بشود که یک جوان بی‌تعهد نشسته بود زیر زبان استغفار می‌کرد. امیرالمومنین مادرش را آوردم جلو چشمش. «حر» فرمود: «استغفار می‌کرد.» فرمودند: «به قرآن نهج‌البلاغه است، به پیر به پیغمبر نهج‌البلاغه است.» در مورد دزدی و گرگیه، در مورد بخور بخور است. با این‌ها چکار بکنیم؟ امثال ما اگر بودند آنجا، نصف کلمات امیرالمومنین اصلاً نباید ادا می‌شد. همه‌اش باید مسئله کم‌اهمیتی مثل استغفار را دارید در موردش صحبت می‌کنیم. این همه دزدی و گرگی، شما چسبیدید استغفار می‌کند. استخدام موی سر نبود. سبیل و این‌ها نبود. استغفار دارد می‌کند پیش امیرالمومنین. دارد ذکر می‌گوید، می‌گوید: «استغفرالله». «مادرت بنشیند تو چرا داری یک جور دیگر نشان می‌دهی مکتب اهل بیت را؟» استغفار کشکی نیست. تعهد، عمل، مسئولیت‌پذیری. آن مال حرامی که خوردی برو چربی‌هات را آب کن. ازت بهش فرمودند: «استغفرالله، پاشو برو ذوب کن این‌ها را.» «وَأَذَبْ جَسَدَکَ وَالْحُسْنَ الجَسَدَ» گوشت‌ها را آب کنی برگردانی. می‌شود از رحمت خدا یک جوری گفت، یک آدم در اثر شنیدنش به تعهد و تحرک بیفتد.

انسان مکتب اهل بیت، انسانی است که دوشش سنگینی می‌کند از مسئولیت. موظف، مکلف. هرچه که بهش می‌دهند، یک بار روی دوشش است. فرمود: «این‌ها طعمه نیست.» به اشعث فرمود امیرالمومنین: «این یک طوق روی گردن توست.» این مسئولیت و تکلیفی که بهت سپردم، کاری که بهت سپردم، ننشین خوشحال باشی. بعضی به مسئولیت می‌رسند شام می‌دهند. بعضی شام می‌دهند که به مسئولیت برسند. بعضی مسئول می‌شوند، جشن می‌گیرند. مسئولیت زار زدن و گریه است، ناله است. آن حالتی است که رهبر انقلاب نشسته، از آن بالا دارند رأی‌ها را اعلام می‌کنند که ایشان را به عنوان رهبر انتخاب کردند. دارد گریه می‌کند. یک نفر می‌آید پشت تریبون علیه ایشان صحبت می‌کند. آن هم خودش است. می‌گوید: «باید خون گریست به حال آن مملکتی که حتی احتمال اینکه من رهبر بشوم داده می‌شود.» انسان اهل بیت کسی توییت کرده بود. خیلی زیبا بود. گفت: «شهید مطهری را شهید کردند، به امام گفتند چه کنیم؟ علی آقا هست. بنی صدر را عزل کردند، گفتند چه کنیم؟ علی آقا هست. قائم مقام رهبری را برداشتند، گفتند چه کنیم؟ گفتند علی آقا هست.» این‌هاست که رویش حساب می‌کنند. جلو مسئولیت ایشان می‌فرمود: «روزی که امام قرار بود بیاید ایران، این شورای انقلاب نشستند تصمیم‌گیری کنند که تقسیمات کاری بکنند در حد کلان کشوری. فرودگاه کی باشد؟ از فرودگاه تا بهشت زهرا کی چکار کند؟ ماشین را کی هماهنگ کند؟ به من گفتند که خب شما چکار می‌کنی؟ کدام بخش را شما برمی‌داری؟» ایشان فرمود که -گفتم در همان کتاب خودشان «خانه دلی که لعل شد» نقل شد- گفتم: «من گفتم که من چای خوب بلدم دم کنم.» گفتند: «تعارف هم نمی‌کردم، ریا هم نبود. واقعاً از عمق دلم می‌گفتم به من چای خوب بلدم. می‌خواستم در تشکیلات امام در حد همین حد کار روی دوش من باشد. احساس مسئولیت را داشته باشم و فعالیت داشته باشم. در این دم و دستگاه کمکی باشم. هم آن وسط مسط‌ها جلو ملاها نباشم، عقب باشم.»

آن حکیم آمده بود آقای بهجت را دیده بود که ایشان نوجوان بود. طلایه دار بود. اوایل سلوکشان. رفت و آمد و حشر و نشرشان با بقیه خیلی کم بود. از در پشتی مدرسه سید رفت و آمد می‌کرد و با کسی هم حرف نمی‌زد. مغازه هم که می‌رفت، کاغذ می‌نوشت، چیزهایی که می‌خواست. با دست اشاره می‌کرد. این حکیم آمده بود نگاه کرده بود، گفته بود: «این مرجع ندارد. مرجع بشود. من می‌دانم. همین‌هایی که همیشه درمی‌روند، این آخرش مرجع می‌شود.» قاعده برای اینکه این فهمیده مسئولیت را. کدام مسئولیت‌ها روی دوش این‌ها می‌گذارد. آزاده شیخ رجب خیاط می‌گفت به پدرم. «پدرم یک روزی دست من را گرفت، گفت: الان آقای بروجردی و روحش را دیدم. اینجا آمد به من گفت که من از دنیا رفتم، تو هستی.» در آن زمان هیچی تکنولوژی و ارتباطات نبود. بعد ده روز خبرش پخش می‌شود. «پدرم گفتم که بروجردی کسی برای بعد از خودش انتخاب نکرد؟» گفت: «پدرم تشر زد، گفت: مرجع را امام زمان تعیین می‌کند. مگر انتصابی است که من بعد از من فلانی باشد؟» با امام زمان است. حضرت سوا می‌کنند مسئولیت می‌دهند. مسئولیت می‌دهند. نگاهشان این است. مسئولیت آقا شوخی نیست. تن آدم می‌لرزد، پای آدم می‌لرزد. نان شب ۸۰ میلیون آدم به کار من بسته است، به تصمیم من بسته است. یک تعرفه بالا پایین بکنم، ۲۰۰ تا آدم به خاک سیاه می‌نشینند. بعد آن اقتصاد، آن خانواده بالا پایین می‌شود. آن دختر می‌خواسته ازدواج کند، ازدواجش به هم می‌خورد. آن پسر هم همینطور. آن شکست‌ها و ناامیدی‌ها و همه این‌ها امتداد کار من است. این‌ها همه را قیامت جواب بدهم. فرار از مسئولیت البته نیست، چون متعهد این آدم. کسی فرار از مسئولیت می‌کند که بی‌تعهد است. مسئولیت‌پذیر التماس نمی‌کند برای مسئولیت. دست دراز نمی‌کند، حلوا حلوا نمی‌کند.

این نگاه اول. پس این نگاه، انسان را یک فقیر می‌داند در برابر خدا. مربوب می‌داند، ضعیف می‌داند. این همان مناجات امیرالمومنین است. می‌خواهی نگاه امیرالمومنین به انسان و خدا را ببینید، مناجات امیرالمومنین را ببینید: «أَنْتَ الْقَوِیُّ وَأَنَا الضَّعِیفُ، وَهَلْ یَرْحَمُ الضَّعِیفَ إِلَّا الْقَوِیُّ؟» بقیه آمدند این نگاه را نداشتند، نه به انسان، نه به خدا. این نگاه که بیاید، بعضی ویژگی‌های جلسه قبل را می‌گوید. انسان احساس می‌کند خلیفه است. باید مطابق با خواسته اونی که خلیفه را تعیین کرده، رفتار بکند و رفتار مسئولانه و ناظر به رسیدگی روز حساب. که این پاراگراف را خیلی سریع ۶۰۰ کلمه بخوانم تا ان‌شاءالله جلسات بعد بخش‌های بعدی را.

«که از پشت پرده خدا نظارت می‌کند.» یعنی چی؟ یعنی به روشی ویژه خود نظارت و رسیدگی و بررسی می‌کند. «از پشت پشت پرده نظارت دارد. اینگونه نیست که نزد اهالی ملک خود آشکارا نمایان بشود و هرکه را نافرمانی کند، در همان لحظه تنبیه کند و صدایش را بدهد. بلکه مالک توانا بر اساس منطق حسی مردم ملک از آن‌ها پنهان می‌شود. بر ایشان نظارت می‌کند. محسوس نیست.» مالکیت خدا، نظارت خدا محسوس نیست. با چشم دیده نمی‌شود. شلاق خدا، چوب خدا هم صدا ندارد. همان جا هم نمی‌زند. فرصت می‌دهد. این را چکار می‌کنی؟ «این اندیشه که مالک توانا از پشت پرده نظارت می‌کند، مسئولیت می‌آفریند. مسئولیت حسابرسی و جزا در پی دارد. حسابرسی و جزا وجود دنیایی دیگر در پس این دنیا را می‌طلبد تا نتایج نظارت پنهان و نامرئی و ناپایدار عادلانه از سوی مالک توانا آنجا به اجرا درآید.» حسش همه‌اش این است: من چی می‌خواهم جواب بدهم در محضر خدا؟

میان آخه بعضی‌ها بخش‌های گل و بلبل دعای ابوحمزه را می‌خوانند. آن بخش‌های اصلیش: «ابکی لسؤال منکر و نکیر». هزار ساعت می‌نشینی گوش می‌دهی، یک کلمه این را نمی‌بینی از دعای ابوحمزه بگوید. «خب پسر خوب، مشتری می‌پرد.» از آخر به اولش می‌گویم. این موضوع محمول جابجا می‌کند. «عقوبت برای ادب است.» من که ادب دو مدل است. یک عقوبت غیر عقوبت است. می‌گویم: «عقوبت برای ادب است.» بعد خدا پیغمبر را ادب کرد. یعنی چه مدلی ادب کرد؟ چون عقوبت برای ادب است دیگر. نتیجه عقوبت، ادب است. ادب عقوبت. هر عقوبتی ادب باید باشد. بعد دیگر حالا اینکه اثر عمل است و ذات عمل است و باطن عمل است و خدا اصلاً کسی را عقوبت نمی‌کند. اصلاً دوتایی نیست. دو نفر نیست که خدا آنور باشد بزند تو را. خودتی خودت محجوب می‌شوی. خودت در حجاب عملت می‌روی عقب می‌افتی. وجودی عقبت می‌اندازد. «السابقون السابقون» که جلو بیفت به مراتب وجودی عقب نمان. کتکی مثلاً چوبی گرفته دارد می‌زند. چوب ندارد خدا. بعد این احساس مسئولیت. او عین حق است. باید مطابقت با آن داشته باشد. بحث تطبیق است.

جمله آخرم باشد و تمام. حساب لزوماً با داد و بیداد و کتک‌کاری و سروصدا و عذاب و کز دادن و این‌ها نیست. حساب لزوماً چیز بد و ترسناک و خشنی نیست. اگر گفتند حساب کتابی است. مسابقات تلویزیون. طرف خودش را کشته. ثبت‌نام کرده، ویدئو فرستاده، آمده آنجا دوباره آزمون داده که اجازه بدهند بیا روی استیج جلو چهار تا داور. آن استعداد طلایی خودشو که -به قول غربی‌ها که این برنامه صدا طلایی است- این را بروز بدهد و نشسته که آن داور برایش داوری کند و نمره به او بدهد. برای اینکه داور داوری کند. یک حساب دیگر. حساب کتاب نیست. بعد از مسابقه ماست می‌کشد. این هم خوشحال می‌شود. نمره قبولی دادم. اینجات مشکل دارد یا اینجا را می‌خواهم بروی دوباره دوره بعد بیایی. برو روی این کار کن. خوشحال می‌شود می‌رود. دوره بعد می‌آید. «بخش ضعیف بود.» می‌خواهم بروی و قوی کنی. «این دوره تأییدت نمی‌کنم.» همه خوشحال می‌شوند. این داورها چقدر محبوب‌اند و همینجور فالوورهایشان می‌رود بالا و دارد قضاوت می‌کند، دارد سخت‌گیری می‌کند، دارد اعمال نظر می‌کند. به خدا خشونت نیست. من خدا اصلاً می‌گوید که من اصلاً نمی‌خواهم تو بیایی. اذیت می‌شوی عزیزم. تو خانه باش. حالا من خودم از همین جا نشان بده. به منصه ظهور برسان. به ابراهیمش می‌گوید: «بیا سر اسماعیل را ببر.» به منصه ظهور برسان اینکه تو تسلیم منی. شناسنامه خشنی دارد. خدا می‌خواهد عشق ابراهیم به خودش را ثابت کند. باید چاقو بزند روی گلوی اسماعیل. خدایا، هر کدام که چاقو بر گلوی اسماعیل می‌زند. عید قربان قربانی ساس بند می‌کنند. پیج تو، اکانت تو، این‌ها می‌شود قلدری، زورگویی، خشونت، بی‌رحمی.

این منطق دین است. انسان در برابر حق‌تعالی مسئولیت دارد. این مسئولیت هم از باب این نیست که خدا قلدری کند، هی دستور بدهد. خواسته ظهور برسانَد. بیا اینجا نشان بده. کارزار است برای تو. یک میدان برای بروز دادن مسئولیت، یک میدان است. همه کارها یک میدان است. یک میدان برای اینکه تو نشان بدهی چی در چنته داری. در برابر من به منصه ظهور برسانی. یک نکته اصلی این است. این آن نگاه اصلی به انسان است. این انسان و قرآن پیغمبر است و آن نگاه انحرافی این است که این را حذف می‌کند. انحراف امیرالمومنین دقیقاً برای بازگشت است. آمدند در دوران حکومت که برگردند به همین انسان پیغمبر و برگردند به انسان پیغمبر و انسان قرآن. ان‌شاءالله جلسات بعد این بحث را بیشتر با هم گفتگو خواهیم کرد. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...