معرفی
* مولفه دوم؛ میبایست مطابق دستورات خدا عمل کنیم
* تدبیر کارها به دست کیست؟
* تفاوت مکتب امیرالمومنین علی علیه السلام و دیگر مکتبها
* منظور از همافقبودن با امیرالمومنین علی علیه السلام چیست؟
* حتی آزادیهای دنیوی با افراد با تقوا قابل اجرا ست
* خودسازی لازمه قبول مسئولیت
* معنای فرهنگ و کار فرهنگی
* اداره کشور با فرهنگ یا قانون؟
* مشکل فرهنگی امیرالمومنین علی علیه السلام با مردم
* معنای مردمسالاری
* تدبیر کارها به دست کیست؟
* تفاوت مکتب امیرالمومنین علی علیه السلام و دیگر مکتبها
* منظور از همافقبودن با امیرالمومنین علی علیه السلام چیست؟
* حتی آزادیهای دنیوی با افراد با تقوا قابل اجرا ست
* خودسازی لازمه قبول مسئولیت
* معنای فرهنگ و کار فرهنگی
* اداره کشور با فرهنگ یا قانون؟
* مشکل فرهنگی امیرالمومنین علی علیه السلام با مردم
* معنای مردمسالاری
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین، وصلی الله علی سیدنا و نبینا، ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
تبریک عرض میکنم ایام دهه کرامت را. در ایام میلاد امام رضا (علیه السلام) هستیم و ایام میلاد حضرت معصومه (سلام الله علیها) را داشتیم. ماه ذیالقعده را باید ماه امام رضا (علیه السلام) دانست. روز اول این ماه میلاد خواهرشان است. روز یازدهم این ماه میلاد خودشان است. روز بیستوسوم یا بیستوپنجم روز شهادتشان است که هر دو بهعنوان روز شهادت امام رضا (علیه السلام) روایت دارد و روز زیارتی حضرت است. روز آخر ذیالقعده هم روز شهادت میوه دلشان، امام جواد (علیه السلام) است. انشاءالله که اینجایی که هستیم، که زیر سایه امام رضا (علیه السلام) و در جوار حرم امام رضا (علیه السلام) است، انشاءالله برکات و فیوضات این وجود قدسی، این وجود نازنین، این وجود بیکران شامل حال همه ما و دور و نزدیک، که اینجا معنا ندارد از جهت مسافت و مکان، دور و نزدیک از جهت قلب و از جهت احساس، هر که هست، انشاءالله بهرهمند بشود از برکات وجودی امام رضا (علیه السلام).
جلسه قبل بحثی که داشتیم این بود که دو نگاه مطرح است در مورد حکومت. یعنی وقتی قرار است که کار به دست بگیرد بعد از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله)، دو نگاه، دو منطق، دو گفتمان، دو ایدئولوژی مطرح است که اینها باعث میشود که کار دو خروجی مختلف و دو نتیجه متفاوت پیدا کند. خیلی فرق است بین حکومتی که در دست امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) باشد و حکومتی که در دست غیر علی باشد. حتی آدمهای خوب، حتی ما میخواهیم بگوییم فرض کنید با وجود امیرالمؤمنین، حکومت دست سلمان باشد. باز هم خیلی متفاوت است. حالا درست است که در همین روند است، در همین مسیر است، ولی باز برونداد و خروجیاش با آنی که خروجی حکومت امیرالمؤمنین میخواهد باشد، خیلی متفاوت خواهد بود. البته اگر دستمان به امیرالمؤمنین نرسید و موظفیم که از سلمان راه را بگیریم و خط ایشان را بگیریم و پشت سر ایشان حرکت بکنیم و ایشان امام ما باشد، ولی با حضور امیرالمؤمنین، جا برای هیچکسی نمیماند. حالا چه برسد به اینکه دیگرانی باشند که کلاً خطشان متفاوت است، نگاهشان متفاوت است، و چه برسد به اینکه خدایی ناکرده در برخی از این افراد ظلم، فساد، فحشا، جنایت، جهالت بیداد بکند و وضعیت اینجور افراد روشن باشد در جامعه چه حال و روزی دارند. خب طبعاً وضعیت خیلی متفاوت میشود.
این دو نگاه: یک نگاه به این است که انسان خودش مالک است و همهکاره است. یک نگاه این است که خدا همهکاره و انسان یک وظیفه الهی دارد؛ از جانب خدای متعال مسئولیتی به او سپرده شده است.
این نگاه اول یکسری شاخصهها و سرفصلهایی دارد. اگر بخواهیم بر اساس نگاه اول پیش برویم، میبینیم یکسری مؤلفهها اینجا باید لحاظ شود. خب یکی از اینها را جلسه قبل گفتیم؛ آن هم این بود که انسان احساس میکند خلیفه خداست که البته شهید صدر در کتاب "الاسلام یقود الحیات" صفحه ۱۲۷، این بحث را بیشترش را توضیح دادهاند. عزیزانی که دوست دارند، البته این اثر، اثری عربی است. محققینی که محبت دارند به بحث و پیگیری میکنند، این عزیزان میتوانند به این کتاب مراجعه بکنند، این بخش را آنجا ببینند: «خط الخلافه و رکائزه العامه». این بحث آنجا آمده است.
میرویم سراغ مؤلفه دوم. میفرمایند که در نگاه نخست، رفتار خلیفه مطابق خواستههای خلیفهگذار است. ما خلیفه خدا هستیم، جانشین خدا هستیم، فرمانبردار و کارگزار خدا هستیم. جوری باید رفتار بکنیم که او دستور داده، او خواسته. این میشود مؤلفه دوم. پس ما اول هویتمان چیست؟ ما کارهای نیستیم، ما مستقل نیستیم، ما وجود ربطی، ما عین ربطیم، ما عین فقریم، ما فقر محضیم، عین ربطیم، ربط محض. هیچ! ما هیچی. ما همه هیچیم، هرچه هست اوست. این جملات از امام خمینی (ره) است. جملات معروف: «چیست اولاً ما هیچیم، ثانیاً این هیچ قرار است کارگزار آن همه باشد.» او هرچی میخواهد ما اجرا بکنیم، پیاده بکنیم.
وقتی انسان احساس میکند خلیفه و امانتدار است، این نگاه معنای دیگری هم در دل دارد که همانا ضرورت در دریافت فرمان و سازوکار و برنامه و برآورد از سوی همان مالک تواناست. ما باید بر اساس برنامه و قانون و تدبیر خدا حرکت بکنیم. در حدیث عنوان بصری، امام صادق (علیه السلام) فرمودند که عبد کسی است که «لا یدبر لنفسه تدبیرا»؛ خودش برای خودش برنامه ندارد. یعنی چه؟ یعنی بیبرنامه و هرجومرجی عمل بکند؟ بیشتر بنده اینشکلی منظور نیست که بیبرنامه و همینجور هرتی و همینجور هرجور خلاصه باریبههرجهت و اینها باشد. منظور این است که اصفهان خیلی منظم است، خیلی منضبط است، ولی آن انضباط از هوای نفس او نیست. خودش، یعنی این خود پایینی، توهمی، مادی، دنیایی، آلوده، پوچ و حقیر، این هیچ نقشی ندارد در برنامهریزی. اگر کار را دست این بسپاری، دوست دارد همهاش بخوابد و بخورد و مشغول گیم باشد و سرش در شهوات باشد و تهش هم اگر یک درسی و مطالعهای و چیزی، آن هم باز برای این است که یک قدرتی پیدا کند، ثروتی پیدا کند. آدمیزاد مادی اینشکلی است. با حقیقت کاری ندارد، با کمالات انسانی کار ندارد، با ابدیت کار ندارد، با ملکوت کار ندارد. سرش در آخور است، سر در لجنزار شهوات. این آدمیزاد است. این آدمیزاد اینشکلی تدبیر من دست این نیست، دست این آدمیزاد نیست، دست آن آدمیزاد است. چون هر آدمی دو بُعد دارد؛ یک بُعدش مادی و کوچک و پست است، یک بُعدش الهی است: «نفخت فیه من روحی». خلیفه الله. این بُعد انسانیاش فعال است. این بُعد انسانی هم از خودش هیچی ندارد، عبد محض است، مرید محض نسبت به خدای متعال. هرچه او بگوید، هرچه او بخواهد، هر کاری که او تعیین بکند، هرجا او بگوید.
به آن آقا گفتند: «چی شد شما متحول شدی؟ تو این فضاها نبودی، چی شد که متحول شدی؟» گفت: «من یک وقتی رفته بودم بازار بردهفروشها، آن زمان قدیم که برده خریدوفروش میشد، البته هنوز هم بردهداری هست، به شکل دیگرش هست، همین که میبینیم در دنیا با سیاهها کارهایی که میکنند، این هم یک جور بردهداری است. برده میخواستم بخرم، افراد مختلف قیمت داشتند. ازشان میپرسیدی: «قیمتشان؟» میگفتند. ازشان میپرسی: «چه کارهای؟» میگفتند. از یک بردهای پرسیدم که: «اسمت چیست؟» گفتم: «شغلت چیست؟» گفتم: «محل خواب چه شکلی باشد؟» گفتم: «غذا به چه بدهم؟» هرچی ازش پرسیدم، گفت: «تو چی میگویی؟» گفتم: «بابا تو قرار است کار کنی!» گفت: «من عبدم!» منم زدم به سرم، نشستم گریه کردم. به خدای عرض کردم که: «من هم عبدم، با این تفاوت که یک عمر من دارم میگویم تو چهکار بکن!» من بخشنامه میکنم برایت. دعاهای ما هم بهجای اینکه ابراز فقر ما باشد، چون دعا ابراز فقر است، بهجای اینکه ابراز فقر او بشود، ابراز، یعنی دیکته کردن به خداست از یک موضع بالا که اگر ندهی هم دیگر نمیآیم. خدای سر به زیر، مطیع، آرام، آن جور وایستاده و هی میگوید: «جانم بنده من، جانم بنده من!» از صد ارباب من بدتر است. تصورمان این است در مورد خدا. نه عزیز من! او عظمت محض است، او کبریا محض است. آن کبریا تنزل ندارد. او ذاتش عین کبریایی است. تواضع در مورد آن معنا ندارد. البته عین رحمت هم هست. از سر رحمت است که گرهگشایی میکند. این خدا را ما باید برویم ابراز فقر به او بکنیم. ما میرویم هی ابراز هویت میکنیم پیش خدا. امروز موجودیت میکنیم، این را هم بنویس، آن کار را هم بکن، آن کار را هم نکن. من این را میگویم تا به اینجا برسد که بگویم: «او حالا گفته، ولی به نظر من اینطوری است. حالا در قرآن مجید آمده، ولی به نظر من نمیتواند این درست باشد. آخه با عقل من جور در نمیآید.»
عقل تو را عزیز من بیندازم جلو گنجشک بخورد، قرص اول که میخورد میگوید: «این بغلش یک نانی، گوجهای، دو نانش بکن!» امام صادق (علیه السلام) که عقل آدمیزاد، مغز آدمیزاد را و این را اگر بیندازی جلو گنجشک بخورد، سیر نمیشود. یعنی همین که میگوید: «بابا دو تا قرص بهش اضافه میکردی، لااقل فلافلتو چقدر قدیماً مثلاً قبل انقلاب بهتر بود، ارزانتر بود، این چهار قرصه میزدی با یک نان اضافی که ما سیر بشویم.» این مغز آدمیزاد است، کله آدمیزاد است. ولی میگوید: «من با عقل من جور در نمیآید!» یکم بشین در مورد خودت فکر کن، چی هستی؟ چی بودی؟ از چی پیدا شدی؟ اینها شالوده حکومت امیرالمؤمنین است. اینها مبانی معرفتی دستگاهی است که امیرالمؤمنین بر آن حکومت میکند. نگاهش به آدمیزاد این است: «اول نطفه، آخر جیفه، وهو بین ذالک حمال النجاسات.» یک تکه نطفه بود که هنوزم هستیم، چون عوض که نطفه که از ما درنیامده که، همان نطفه دست و پا شد، همان نطفه دست و پا شد. خدا رحمت کند مرحوم شهید دستغیب را میفرمود که: «این است که آدمیزاد جنب میشود، محتلم میشود. حالا مردها محتلم میشوند، خانمها خون میبینند. این یکی از اسرارش و رموزش این است. خدای متعال میخواهد نشان بدهد از چی به وجود آمدی؟ همین نجاست کثافتی که به لباس آدم سرایت پیدا کرده، چطور با چندش میشورد که پاک شود؟ اگر یک هفته گذشته باشد، آن لباس را بیندازد دور، رغبت نمیکند برود بشوردش. حتی آن قطرات خونی که میآید، آن زن نسبت به این چندش دارد، بدش میآید. خوراک ما بوده آن خون. این هم هسته مرکزی ما بوده، اسپرمی، نطفه ما اینیم. الان که اینیم، دو روز دیگر هم تبدیل میشویم به جنازه که دو ساعت اگر بگذرد، گرم هم باشد، آفتاب هم باشد، حال زن و بچه به هم میخورد، دماغشان را میگیرند، بویش برداشته. اینجا اول و آخر. اگر اینی، تازه ما بین این هم الان همه الان بنده دارم صحبت میکنم، چون دارد خون به مغزم میرسد. خون به مغزم میرسد یعنی چه؟ یعنی الان کله من پر از نجاست است. کله من پر از نجاست نباشد، نمیتوانم حرف بزنم. خون به چشمانم نرسد، نمیتوانم ببینم. این زبان دارد با خون کار میکند، زبان پر از خون است، تویش پر خون است. فکر بکنیم من با یک تکه نجاست دارم حرف میزنم با شما. این گوش شما پر از خون است، با خون است که دارد این سلسله اعصاب کار میکند و این گردش هست و این امواج را دریافت میکند و نجاست دارم حرف میزنم با یک نجاست دارید میشنوید. حمّال نجاستی که بیاید بیرون سر انگشت من باشد، این انگشتم را اینجوری نگه میدارم یک ساعت دنبال آب میگردم. این آدمیزاد است، این بشر مادی است. بعد این میخواهد بگوید: «من نظرم این نیست، من نظرم آن است. من آنجور فکر میکنم، من اینجور فکر نمیکنم.» دعوای امیرالمؤمنین اصل همینجاست، همین تکه است.
شما بروید نهجالبلاغه را بخوانید، چرا امیرالمؤمنین اصرار به همین حرفها دارد؟ اینها مطالب اصلی نهجالبلاغه است. همین بخشهایی که عرض کردم. همین که آدمیزاد نگاه کند: «فلینظر الانسان مم خلق؟» آیا قرآن است دیگر: «فلینظر الانسان مم خلق؟» بنشین نگاه کن از چی خلق شدی؟ از اونی که بین «صلب» و «ترائب» در میآید که البته از آیات سنگین قرآن است. بعضی هم نفهمیدند و این هم باز از آن نکات بامزه است، برگشتند گفتند: «این آیه با عقل و علم جور در نمیآید.» بین «صلب» و «ترائب» الان علمی نیست. خدا گفته، من نمیفهمم. بعد میگویند: «نه خدا حالا گفته، ولی اشتباه گفته. من که نمیتواند درست باشد!» یکم در مورد خودم شک ندارم! خدا خیلی همهچی مشکوک است. آدمیزاد است.
امیرالمؤمنین بخش عمدهای از نهجالبلاغه اش همینهاست؛ تذکر به مرگ است، به اینکه آخرش جیفهای و مردار و خوراک مور و ملخ میشوی و الان حامل نجاساتی و با نجاست زندهای. این بدن ماست دیگر. هرجایش را بشکافی که نجاست میزند بیرون. انرژی هم که داریم از بول و قاعطی است که همینجور دارد از آنور دفع میشود، یعنی انرژی که دارد تولید میشود در اثر این است که آنور دارد تبدیل میشود به بول و قاعط که دارد اینور میشود انرژی. اگر ادرار و مدفوع از آنور تولید نشود، اینور انرژی تولید نمیشود. این آدمیزاد است. یک آدمیزاد مادی است. بعد به خودش تکیه میکند، به خودش خودش را بند میداند. مکتبهای غیر امیرالمؤمنین همه اینشکلاند. همه بند به همین خود مادی حقیر بیارزش پایین جاهل نادان ظالم بدبو. مکتب امیرالمؤمنین تفاوتش به این است که آن تکیه دارد به معرفت نفس، حقیقت نفس آدمیزاد را میشناسد. تکیه دارد به آن انسان ابدی، به آن انسانی که کمالات الهی در او جلوه کرده که البته به خاطر این جلوه کرده که هیچ است، هیچ در برابر خدا ابراز وجود نمیکند. هیچ هیچ. هرچه هست او. او کامل جلوه کرده. آنوقت امیرالمؤمنین میشود یدالله، میشود عینالله، میشود اوزونالله، میشود لسانالله. زبان خداست، دست خدا، چشم خداست، گوش خدا.
افرادی میتوانند کنار علی باشند که نگاهشان این باشد. اینها میشوند سرباز و بارکش امیرالمؤمنین. بار را دوش اینها بیاید، کار به دوش اینها سپرده بشود. اینها همافقاند. هی میگوییم افق با امیرالمؤمنین یکی باشد، یعنی اینها. بعد آن جامعهای، جامعهای است که رأسش امیرالمؤمنین است که نگاهش این است. کجا مردم با امیرالمؤمنین به اختلاف میخورند؟ خط عوض میشود. فرمود: «لیس امری و امرکم.» از مطالب عجیب نهجالبلاغه است این. یک خط خیلی استثنایی و فوقالعاده است. میفرماید که: «هدف من با هدف شما یکسان نیست.» «لیس امری.» مشکل میدانی چیست؟ من هدفم با هدف شما یکسان نیست. «اریدکم لله و تریدوننی لانفسکم.» من شما را برای خدا میخواهم، شما من را برای خودتان میخواهید. کدام خودتان؟ همین خود مادی. شما علی را میخواهید برای سیر شدن شکمتان. اصلاً آمدید در خانه علی را زدید چون احساس کردید علی اگر نباشد شکم شما سیر نمیشود. بقیه که بیایند گرسنه میمانید. بقیه که میآیند سرتان را میبرند. بقیه که میآیند زور میگویند. دنبال آزادیهای اجتماعی و سیاسی، البته این هم نکتهای است در نوع خودش خیلی جالب است که مردم بعد ۲۵ سال همین آزادی اجتماعی، همین آزادی حیوانیشان را هم امیرالمؤمنین آخرش تأمین میکند که همین، همین آقا. اگر همین میخواهی ازدواج کنی، شکمت سیر باشد، یک سرپناه داشته باشی، یک خنکی داشته باشی، یک نان گرمی داشته باشی، همینش هم بند به امیرالمؤمنین است. بقیه که میآیند میگویم: «میخواهم آزادت کنیم و راحت باشی و خلاص باشی و بگیر و ببند و اینها نباشد.» میگویم: «ولی بد میبینی چی میشود. دیکتاتوری که اینها دارند، نطق نمیتوانی بکشی.» هرچند بخواهی بگویی یا تقصیر قبلی بوده یا اگر آن یکیها میآمدند بد بدتر، فرافکنی و بیمسئولیتی و بیتقوایی و بیتعهدی. این حرف امیرالمؤمنینی که متعهد است، امیرالمؤمنینی که پای وعدههایش وایمیایستد، امیرالمؤمنینی که مردم را آدم حساب میکند، برای مردم ارزش قائل است، شب گرسنه میخوابد که نکند یک گرسنهای باشد. امیرالمؤمنین برنمیدارد برود زمین کجا چطور بگیرد مثلاً تصرف بکند. کارگزار حکومت باشد، با حقوق تند و بالا زندگی بکند، بعد بتواند مثلاً بهترین جاهای بهترین شهر، کاخ و ویلا و اینها داشته باشد. به قول علیرضا قزوه در شعر تاریخیاش که دهه ۷۰ گفته بود: «مولا ویلا نداشت!» امیرالمؤمنین ویلا نداشت. مولا ویلا نداشت. آخر هم مردم میفهمند که امیرالمؤمنین است که ویلا ندارد. امیرالمؤمنین است که دنبال خوشگذرانی و هوسبازی نیست. آخر شب باید آدم با تقوا و دلسوز کار را بکند.
ولی مسئله این است که امیرالمؤمنین وقتی میخواهد شکم اینها را سیر بکند، میگوید: «باید اول امنیت تأمین بشود. امنیت باید تأمین بشود. اول باید دشمن را پس بزنی. دشمن میخواهی پس بزنی باید میدان جهاد بیایی. میدان جهاد هم میخواهی بیایی باید از خودگذشتگی کنی.» از خودگذشتگی یعنی از همین خود مادی کوچولو، پست، حقیر. ما که اصلاً تو را به خاطر همین خودمان گفتیم و خواستیم. حالا تو میگویی از همین خود بگذریم؟ از از خودگذشتگی از تو گذشتگی پیش میآید. از علی میگذریم. از خودگذشتگی ما نداریم اینجا. مشکل پیش میآید. اگر برای خدا بود، البته آخرش تأمین میشد. اگر بیایند: «لفتحنا علیهم برکات.» در باز میشود، گشایش میشود، شکمهایتان هم سیر میشود. همین خود مادیتان هم اگر میخواهی به یک جایی برسد، چیزی گیرش بیاید، یک از خودگذشتگی اولش میخواهد. اینکه وقتی ما عرض کردیم در آن بحثهایی که بالاخره معروف شد و همه ایران شنیدند تقریباً در آن بحثهای «آنسوی مرگ» که دنیا را کسانی آباد میکنند که اهل دنیا نیستند، دنیا را نمیخواهند. رمزش همین است. برای اینکه آباد کردن دنیا از خودگذشتگی میخواهد. من مسئول اگر قرار است که تویی که زیر دست منی، من هوایت را در ردیفبودجهای که دارم میبندم، تو را لحاظ کردم، حقوق تو را، اضافهکار تو را، هدایا و عیدیهای تو را لحاظ کردم. از خودم میزنم به تو میدهم. حقوق خودم را آخر میگیرم. حقوق تو را، هر که بیشتر کار میکند و هر که محرومتر و ضعیفتر است، حقوقش را اول و زودتر میدهم. اینها چی میخواهد؟ اینها خوب است دیگر. اینها شکم همه را سیر میکند دیگر. این مدیر آباد میکند دیگر. این چی میخواهد؟ از خودگذشتگی میخواهد. دنبال دنیاست، معلوم است که این کارها را نمیکند.
این دو تا خطی است که یکیاش میشود انحراف، یکیاش میشود خط علی. «تریدوننی لانفسکم.» یکی خط نفس است، خط خود است، یکی خط خداست. این دو تا، آقا جان عزیز من، با هم جور در نمیآید. از ازل تا ابد، تا دنیا دنیاست، تا تاریخ تاریخ است، بزرگوار، تا تاریخ تاریخ تاریخ تاریخ است. جمله تاریخی که یکی از مسئولین رده اول محلات فرمودند: «تا تاریخ تاریخ تاریخ تاریخ...» خیلی جمله عجیبی است. هر چقدر آدم فکر میکند، بیشتر نمیفهمد جمله را. حالا تا تاریخ تاریخ است، تا دنیا دنیاست، عالم اینشکلی است. خود و خدا با هم سر ناسازگاری دارند. «انا» که گفت ابلیس، گفت «انا». «انا خیر من.» همه ماجرا از همین «انا» شروع شد. این «انا» جور در نمیآید با بندگی خدا. عنبردار نیست آنجا. من برنمیدارد. «تو» برمیدارد. تو چی میخواهی؟ تو. تو هرچه هست، تو امر تو، دستور تو، فرمان تو، خواست تو، رضای تو. این میشود خط امیرالمؤمنین. اینها زیرساخت معرفتی، اخلاقی، عرفانی دارد. لذاست که ما عرض میکنیم بزرگان و اساتیدمان: «کسی خودش را نساخته وارد مسئولیتهای اجتماعی نشود، کار را دوش نگیرد.» نمیتواند منشأ اثر باشد. نمیتواند کاری بکند برای مردم. جملاتی که امام خیلی در صحیفه امام میفرمایند: «تا کسی خودش را نساخته برای مردم هیچ فایدهای ندارد.» از اینجاست. خودش ممکن است دو روزی هم یک کاری بکند، ولی چون آخرش خودش است، آن کارها را هم دارد میکند که خودش را نشان بدهد، خودش را بالا ببرد، پشتوانهای برایش بشود که بزند تو دهن جناح رقیب خودش. آخر همش خودش خودش خودش. این را که میبینیم آدمهای خوبی هم بعضاً میآیند خوب شروع میکنند، بهمرور میبینی یکجوری بد میشوند که هفت پشت بدتر از آن یکیها. اینجوری میشود. آن خوده هنوز هست. اینها کار را سخت میکند. اینها کار را سخت میکند. خدا اخلاص، توجه محض به حق تعالی، اعتصام تعالی، تمسک به عروه الوثقی، چنگ بیندازد در مقام انقطاع باشد. چرا قاسم سلیمانیها منشأ اثرند؟ مردم میبینند تفاوت قاسم سلیمانی خیلیهای دیگر. چشمان مردم چرا منشأ اثرند، خیراتند، شروع میکنند به نتیجه میرسند؟ چطور است که شرایط برای اینها هم سختتر است، محدودیتها برای اینها بیشتر است ولی برد همیشه با اینهاست؟ وزارتخانه و سازمان و اداره کل داریم در کشور که شرایط هم برایش آماده است، بودجه هم دارد، خیلی چیزهایش هم اوکی است، هیچی خروجی تقریباً میشود گفت هیچی ندارد. یعنی تازه اگر ضرر نزند. خروجی مردم باز نمیشود. آخرش خیلی جهشی ندارد، یعنی همان که هست. دیگر همین برق دارد تأمین میکند. دیگر همین که قطع نشود. دیگر خیلی جهشی ندارد، پیشرفتی ندارد. چرا؟ ماههای اولش است. آن آدمهایی که کار دستشان است آنجا، جنس آن آدمها جنس اخلاص نیست، جنس توحید نیست. خودش است. تو خودش است.
رضا، امیرالمؤمنین نامهای را اولین بخشی که اشاره میکنند به مالک، که این آغاز در واقع طلیعه نامه امیرالمؤمنین به مالک است، این است: اولش بحث اخلاص و توحید است و این کلام را امیرالمؤمنین به مالک دارند که تو اگر در مسیر نصرت خدا باشی، خدا نصرتت میکند. «من عبدالله امیرالمؤمنین.» فرمان از «اَز بهی» که دارد، که مدل همین پیامهای از «ب۱» از فلانی به فلانی که بین ما رایج است که بالا به پایین معمولاً همینجوری میزند نامهها را. امیرالمؤمنین از بهشت چیست؟ «من عبدالله الی فلانی.» میخواهد بگوید از شاهنشاه، از پادشاه، از حاکم فلان، از خلیفه رسول الله. دیگر لااقلش این است دیگر. چی میگوید؟ از جانب عبدالله امیرالمؤمنین به مالک اشتر نخعی. بنده خدا. امیرالمؤمنین. این تفاوت همش تو همین یک کلمه است. این دو تا خط همش به همین برمیگردد. «اشهد ان محمدا عبده و رسوله.» «سبحان الذی اسری بعبده لیلاً من المسجد.» همش سر بحث عبده. بقیه میآیند نماز هم میخوانند، روزه هم میگیرند، قرآن هم میخوانند. یکمی هم از خدا و پیغمبر و معاد و اینها میگویند ولی بنده نیستند. در بند خویشند نه در بند او. مسئله این است. نگاهش اصلاً به هستی متفاوت است، نگاهش به خودش متفاوت است. مستقل میداند. یک موجود کامل صاحب اختیار. ما فقر محضیم در برابر خدا با اختیار. اختیار داریم که اختیار را به دست او بسپاریم. همین اختیارمان این است. اختیار داریم که اختیار او همین است چون هیچکاریم. اختیارم باز از خود اوست. «و آن اختیار نیز به کف اختیار اوست.» این میشود نگاه حکومت امیرالمؤمنین.
پس مسئله از اینجا شروع میشود. آنوقت فرهنگ وقتی میگوییم مقدمه بر همهچیز، یعنی این فرهنگ یعنی چی عزیزان؟ کار فرهنگی یعنی چی؟ هی میگوییم آقا ما معضل فرهنگی داریم. الان مثلاً در مجلس شورای اسلامی ما در حد گوشکوبیده. سه هفته مانده مثلاً نگاه میکنند به فرهنگ، یعنی دیگر اگر هیچی نبود تهش این را میآیند برمیدارند میخورند. یعنی الان کمیسیونها مثلاً یک کمیسیون مثل کمیسیون خارجی، امور خارجه، این ۶۰ نفر اضافه بر سازمان ثبتنام میکنند، دیگر کار به دعوا و اینها گاهی میکشد. بعد کمیسیون فرهنگی آنقدر کسی نمیرود ثبتنام بکند که گاهی تا مرز انحلال میرود، یعنی دیگر میخواهند تعطیلش بکنند. ۵ نفر مثلاً میروند آنجا. آدمهای خیلی خوب و دیگر اینها مثلاً دیگر مسجدیهای مجلساند دیگر. مثلاً دیگر سنشان بالاست و خیلی هم آنجور کارایی ندارند. و آن کمیسیون خارجی سفر خارجی دارد. میروی آنجا احسنت! همهاش میروی سلفی و ملفی. هرجا میروی آنجا اصلاً پیجت آباد میشود. آنقدر فالوور پیدا میکنی. شما نماینده کمیسیون فرهنگی باشی میخواهی مثلاً چه سلفی بگذاری توی پیجت؟ مثلاً من و امام جماعت مثلاً قبرستان وادیالسلام همین الان یهویی! آنجا میروی مثلاً حسن میروی شیکاگو، میروی لندن، میروی این جزایر اینور، جزایر قناری میدانم، جزایر هاوایی. آنجا عشق و حال. همین مجلسی که الان حاکم است که مثلاً اینها چون واقعاً برای بنده فرقی نمیکند این طرف آن طرف. سوادی نداریم، نه سر در میآوریم. فهم اندک و ناچیز و هیچمان خیلی تفاوتی نیست. حالا این طرف نماز میخوانند و اینها مثلاً هیئت امام حسین به امام حسین توهین نمیکند. خیلی توی خروجی آدم تفاوتی نمیبینم. انشاءالله حالا در این مجلس یک تحول جدی صورت بگیرد، یک تکانی بخورند، یک تکانی بدهند. لااقل آدمهای متعهد و مؤمنی دیده میشوند، متدینی دیده میشوند. در عمل هم دیده بشود. اگر قرار است این متدین باشند، باید مسئله فرهنگ برایشان در اولویت باشد. مسئله فرهنگ در اولویت باشد یعنی چه؟ باز میگوییم فرهنگ یعنی چه؟ فرهنگ یعنی کتاب چاپ کنیم؟ یعنی سینما؟ یعنی حمایت از هنرپیشهها؟ میشود کار فرهنگی!
عزیز من، فرهنگ یعنی با قوه عاقله مردم تماس گرفتن، با قلب مردم ارتباط برقرار کردن، این تلنگر را زدن که: «آی خلقالله! آی مردم! آی جماعت! بندهاید، بندگی کنید. هیچاید در برابر خدا، هرچی هست اونه.» این میشود کار فرهنگی. کار فرهنگی بر همه کارها مقدم است. مشکل فرهنگی، امالمصائب است، ریشه همه مشکلات. همه مشکلات به مشکلات فرهنگی برمیگردد. وقتی میگوییم فرهنگش را درست کن، یک وقت مثلاً بحث رانندگی است. میگویند: «آقا مردم فرهنگ رانندگی ندارند.» بعد فرهنگ رانندگی میخواهیم درست کنیم باید چهکار کنیم؟ یک شلاق میزنی آن بالا، بسمه! جریمه اول ۱۰۰ تومان، بعد ۲۰۰ تومان، بعد ۵۰۰ تومان، بعد ۲ میلیون. کمربند نبندی ۲ میلیون جریمهات میکنم. یعنی مجبور میشود که بابا بزرگت را از توی قبر بیاوری آنجا بگذاری ضمانت گرو که ماشینت را بتوانی از توی پارکینگ در بیاوری. این میشود کار فرهنگی کردن؟ نه عزیزم! این کار فرهنگی نیست. این کار قانونی است. قانون با فرهنگ فرق میکند. قانون هر مملکتی نیاز به قانون دارد ولی مملکت با قانون نمیشود اداره کرد. مملکت با فرهنگ اداره میشود. کار فرهنگی یعنی این تذکر، این توجه توحیدی. یعنی نهجالبلاغه. نهجالبلاغه همهاش کار فرهنگی است. امیرالمؤمنین در حکومت معارفی که امیرالمؤمنین آنجا میگوید چیست؟ خطبهای که در تفسیر «الحاکم التکاثر» میگوید امیرالمؤمنین. ابن ابیالحدید میگوید: «دوست دارم بلغای عرب را جمع کنم.» یعنی کسانی که اهل بلاغتاند. همانجور که قرآن سجده واجب دارد که بعضی سورهها را وقتی میخوانی باید سجده کنی، مثل سوره علق و نجم و اینها. میگوید: «بعضی از خطبههای امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه سجده واجب دارد. مثل همین خطبه، خطبه تفسیر الحاکم التکاثر.» میگوید: «دوست دارم این را بخوانم برای بلغای عرب، آدمهایی که بلیغاند، از بلاغت سر در میآورند، اینها به سجده بیفتند در برابر امیرالمؤمنین و در برابر کلام امیرالمؤمنین.» که چیست این معارف و مطالب؟ خب آنجا در «الهاکم التکاثر» امیرالمؤمنین در تفسیرش چی میفرماید؟ پوچی دنیا، بیاعتبار بودن اینها، یعنی بیاعتباری، بیاعتباری بودن دنیا، گذرا بودن و ارزش نداشتن و ابدیت و مرگ و مسئولیت در برابر خدای متعال و اینها.
اگر کسی دارد حرفی میزند در بین مردم، عمامه دارد چه ندارد، ریش دارد چه ندارد، کراوات دارد چه ندارد، مردم را نسبت به تعهدات ابدیشان دارد سست میکند، این دارد با تبر میزند فرهنگ را. این از صد تا کار سیاسی بدتر است. این از صد تا جاسوسی بدتر است. جاسوس میرود رخنه میکند یک سازمان را میفرستد هوا، تهش این است دیگر. فرض کنید سازمان انرژی هستهای را مثلاً میفرستد هوا. الان اگر یک جاسوسی رخنه بکند، سازمان انرژی هستهایمان منفجر بشود، چهکار میکنیم؟ ۵۰۰ تا سریال میسازیم، ۱۰ هزار تا مقاله مینویسیم، ۸۰۰ هزار تا نیرو فعال میکنیم برای اینکه با این مقابله کنیم. فرهنگ را میزند. آدمیزاد: «خوش باش بابا! اینها یک مشت افراطی برداشتند در مورد آخرت و ابدیت و خدا و اینها حرف میزنند.» فرهنگ زیرساخت است. فرهنگ ریشه است. فرهنگ مایه اصلی حکومت است. مشکل امیرالمؤمنین با مردم، مشکل فرهنگ بود. مشکل فرهنگی بود. این بود که حکومت امیرالمؤمنین پیش نرفت. انحرافاتی که پیش آمده بود، انحرافات فرهنگی بود. ذات فرهنگ هم همینجاست. مسئولیت ما در برابر خدا. ما هیچ محضیم، هرچه هست اوست. ما عبدیم. ما فرمانبرداریم. ما باید جوابگو باشیم. از ما سؤال میکند: «ان السمع والبصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسئولاً.» ما مسئولیم، باید پاسخگو باشیم. ما امانتداریم: «جعلکم مستخلفین فیه.» این اموالی که بهت دادم، تو را خلیفه کردم، دستت سپردم، امانت. آنجوری که من میخواهم باید رفتار کنی. آنجوری که من خواستم رفتار نکنی، حساب میکشم ازت. قرون به قرونش را با این چهکار کردی؟ این احساس یک عبد در برابر خدای متعال. این فرهنگ، فرهنگ عبودیت است. تمدن، تمدن عبودیت. فرهنگش هم فرهنگ عبودیت است.
امیرالمؤمنین کارش این است که آمده بنده پرورش بدهد. حکومتش هم میخواهد برای پرورش عبد باشد. حکومت هم حکومت «عباد صالح». «عبادی الصالحون.» آیه قرآن فرمود: «من این زمین را میسپارم دست عباد صالح خودم.» بندگان صالح من. بعد در سوره نور فرمود: «این بندگان صالح من که حکومت میکنند، نتیجهاش چیست؟» «یعبدوننی لا یشرکون بی شیئاً.» فقط من پرستیده میشوم. امام زمان هم ظهور میکنند که تهش چه اتفاقی بیفتد؟ فقط خدا پرستش بشود. کیا میتوانند این کار را بکنند؟ کسانی که عبد باشند. این جامعه با چه فرهنگی بر آن حاکم باشد؟ فرهنگ عبودیت.
امشب کار فرهنگی ما. اگر کسی این فرهنگ را به هر نحوی دارد درش اختلال میکند، آسیب میزند، موریانه میاندازد تویش، این سد جاسوسی، آدمکشی اینها بدتر است. نمیخواهم بارگذاری کنم، خود نمره رتبهبندی کنم، نمره خود این کارش را. طرف آدم کشته، اعدامش کنند. اعدام کنیم. نه، منظورم این نیست. میخواهم بگویم اگر یک کسی دارد جاسوسی میکند، تهش ممکن است یک سازمان انرژی اتمی برود هوا. این چقدر خطرناک است؟ ما اگر مثلاً تأسیسات هستهایمان تعطیل شده، بعضی چقدر ناراحتند. تأسیسات هستهای کجا، فرهنگ کجا؟ بعد این فرهنگ هر روز دارد تکهپاره، لت و پار میشود، خیالش نیست. دل نمیسوزاند. این فرهنگ چیست؟ فرهنگ یعنی عبودیت. یعنی بچه من که میرود در مدرسه، بهش یاد ندهند که خداست، عبد خداست، بلکه خودش را دارند خودبنیاد بار میآورند. ما الان اصل دعوا و درگیریمان با صهیونیستها و با داعش و اصل دعوا با فرهنگ اومانیسم است. اومانیسم یعنی خودتی و خودت. خودت خدایی. خدا همهچی را سپرده به خودت. اصلاً خدا مطیع توست. قانون جذب و اینها میگویند همین حرفهای خندهدار هم اینهاست دیگر. نگاه میکند میگوید: «عبد من، بنده من، نوکرتم دیگر. چهکار؟» بعد تو اراده کن، تو فکرت بیاور: «خدایا! میخواهم پولدار بشوم.» خدا میگوید: «اصلاً من چاکرتم. باشد. من میدانی، من اصلاً کلاً اینجا را خلق کردم برای تو. برای توش معنا دارد. برای تو یعنی تو بیا هرچی من دارم بگیری. نه اینکه تو بیایی هی به من بگویی من چهکار کنم برای تو. من را دارد خلق کردن برای تو، نوکری تو کنم.» این تصور اومانیستی است. نه عزیز من! خلق کردم برای تو که نوکریام را کنی: «عبدی اطعنی حتی اجعلک مثلی.» اطاعت کن من را، من تو را شبیه خودم کنم. مثل خودم کنم. هرچی من دارم به تو هم میدهم. این هم در اثر عبودیت میدهم. عیسی بن مریم هم بنده بود، امیرالمؤمنین هم بنده بود، ولی چون بنده بود. این میشود فرهنگ. این فرهنگ امیرالمؤمنین است. بقیه میآیند این فرهنگ را حذفش میکنند. «پیغمبر یک چیزی گفت ولی من هم یک چیز دیگر میگویم.» میگوید: «تو میگویی ولی مردم این را نمیخواهند.» خواست مردم کیست؟ کجاست؟ خواست مردم ذیل خواست خدا ما را پیدا میکند. نه در برابر خواست خدا. یعنی اگر خدا این را خواست، مردم این را خواستند، مردم را باید ما ترجیح بدهیم؟ نه عزیز من! میگوید خدا چیزهایی که ازت میخواهد، نماز جماعت. خدا دستور داده نماز جماعت بخوانی. ما از دوستان سؤال میکنیم آقا کجا بخوانیم؟ این بالا بخوانیم، پایین بخوانیم؟ کولر روشن کنیم، نکنیم؟ چراغ روشن باشد، نباشد؟ چطور راحتی مردم؟ اصلاً نماز بخوانیم یا نخوانیم؟ بعد ۱۰ نفر گفتند نخوانیم، ۲ نفر گفتند بخوانیم. دیگر دموکراسی است دیگر. اصلاً خود خدا آنجا شرمنده میشود، میگوید: «من اصلاً حرف بزنم!» تو هم اینجا اونی که خدا میخواهد را به شور بگذار، به مشورت بگذار. مردم خدا گفته نماز چه شکلی بخوانیم؟ نه خود باز نماز چه شکلی بخوانیم؟ «با سجده حال نمیکنم! اصلاً کمرم یکم جوری است. کلاً سجدههایش را حذف کنیم. طولانی کن.» اصل نماز خدا گفته. همین که عرض کردم اینکه آقا کولرش باشد، نورش باشد، بالا بخوانیم، پایین بخوانیم، مردمسالاری مردمسالاری در اینهاست. در اجرا کردن دستور خدا، اونی که مردم میخواهند اجرا میشود.
اینها نکات بسیار مهمی است. پس خواست مردم، خواست خودمان، هوای نفس. اینها اگر بخواهد اصل باشد، خواست خدا فرع باشد، این مشکل فرهنگی است. این ریشه است. ریشه فاسد است. آن ریشه فساد و انحراف اینجاست. درمان اصلی از اینجاست. عدالت واقعی که قرار است کسی در جامعه اجرا بکند و راه بیندازد و کار پیش برود از اینجاست. فرمود: «اگر کسی در نفس خودش نتواند عدالت را اجرا کند و بپذیرد و بپسندد، در بیرون قطعاً نخواهد پذیرفت.» من وقتی سر جای خودم نیستم، چهشکلی میخواهم همهچی را سر جای خودش بگذارم؟ من وقتی خودم نرمال نیستم، چهجوری میخواهم همهچی به وضعیت نرمال و عادی و میزان برگردانم؟ من میزان نیستم. من خودم صاف نیستم. من تنظیم نیستم. تنظیم کنم از اینجا شروع میشود. حکومت امیرالمؤمنین بخش اصلیاش اینجاست. این دو سه خط را فقط بخوانم. میفرماید که: «پس ناگزیر انسان در گرو مالک توانا خواهد بود.» این همان معنای اقرار به بندگی است. یعنی اقرار به اینکه ساخت زندگی بشری در زمین و همکنشی با هستی در تمام زمینههای انسان و هستی باید بر اساس تصمیمهای الهی باشد که از سوی آن مالک توانا ارائه شده است. یعنی هرآنچه که خدا میخواهد، ما اجرا میکنیم. دستور از خداست: «ان الحکم الا لله.» هرچی خدا دستور بدهد، هرچی خدا حکم بکند، ما فرمانبرداریم. ما عبدیم. ما مطیعیم. ما حرفی از خودمان نداریم.
نکته دوم در مورد این فرهنگی که فرهنگ حکومت امیرالمؤمنین و پیغمبر اکرم است، تجربه اسلامی است و انحراف به حاشیه رفتن همین اینها. وقتی به حاشیه میرود میشود انحراف. امیرالمؤمنین میخواست بازگشت بکند به دوران پیغمبر. بازگشت بکند یعنی برگردد به همین حرفها. این حرفها دوباره سردست گرفته بشود. اینها گفتمان بشود. اینها فرهنگ بشود. عبودیت فرهنگ رایج و سکه رایج جامعه باشد. حرف اصلی در جامعه باشد که ما عبدیم. ما هیچ. از همه این را بشنوی. از رئیسش این را بشنوی. از وزیرش این را بشنوی. از وکیلش این را بشنوی. اول انقلاب چرا دوران طلایی بود؟ چون چرا در وضعیت فرهنگی در اوج بود؟ البته آن موقع احساسی و هیجانی بود. الان هم هست یک جاهایی. هرجا که هست و عقلانی. این ارزش است. این کار ماست. این کار فرهنگی است. این اگر این اگر انجام شد، زمینه حاکمیت ولی خداست. امام زمان در این بستر ظهور میکند. در این بستر حاکمیت و حکومت دارد. خب انشاءالله همه کمک بکنند و انشاءالله جوری باشیم که خدای متعال راضی است و از ما میخواهد و انشاءالله مشمول ادعیه زاکیه حضرت بقیة الله باشیم. وصلی الله علی سیدنا محمد و آله.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین، وصلی الله علی سیدنا و نبینا، ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
تبریک عرض میکنم ایام دهه کرامت را. در ایام میلاد امام رضا (علیه السلام) هستیم و ایام میلاد حضرت معصومه (سلام الله علیها) را داشتیم. ماه ذیالقعده را باید ماه امام رضا (علیه السلام) دانست. روز اول این ماه میلاد خواهرشان است. روز یازدهم این ماه میلاد خودشان است. روز بیستوسوم یا بیستوپنجم روز شهادتشان است که هر دو بهعنوان روز شهادت امام رضا (علیه السلام) روایت دارد و روز زیارتی حضرت است. روز آخر ذیالقعده هم روز شهادت میوه دلشان، امام جواد (علیه السلام) است. انشاءالله که اینجایی که هستیم، که زیر سایه امام رضا (علیه السلام) و در جوار حرم امام رضا (علیه السلام) است، انشاءالله برکات و فیوضات این وجود قدسی، این وجود نازنین، این وجود بیکران شامل حال همه ما و دور و نزدیک، که اینجا معنا ندارد از جهت مسافت و مکان، دور و نزدیک از جهت قلب و از جهت احساس، هر که هست، انشاءالله بهرهمند بشود از برکات وجودی امام رضا (علیه السلام).
جلسه قبل بحثی که داشتیم این بود که دو نگاه مطرح است در مورد حکومت. یعنی وقتی قرار است که کار به دست بگیرد بعد از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله)، دو نگاه، دو منطق، دو گفتمان، دو ایدئولوژی مطرح است که اینها باعث میشود که کار دو خروجی مختلف و دو نتیجه متفاوت پیدا کند. خیلی فرق است بین حکومتی که در دست امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) باشد و حکومتی که در دست غیر علی باشد. حتی آدمهای خوب، حتی ما میخواهیم بگوییم فرض کنید با وجود امیرالمؤمنین، حکومت دست سلمان باشد. باز هم خیلی متفاوت است. حالا درست است که در همین روند است، در همین مسیر است، ولی باز برونداد و خروجیاش با آنی که خروجی حکومت امیرالمؤمنین میخواهد باشد، خیلی متفاوت خواهد بود. البته اگر دستمان به امیرالمؤمنین نرسید و موظفیم که از سلمان راه را بگیریم و خط ایشان را بگیریم و پشت سر ایشان حرکت بکنیم و ایشان امام ما باشد، ولی با حضور امیرالمؤمنین، جا برای هیچکسی نمیماند. حالا چه برسد به اینکه دیگرانی باشند که کلاً خطشان متفاوت است، نگاهشان متفاوت است، و چه برسد به اینکه خدایی ناکرده در برخی از این افراد ظلم، فساد، فحشا، جنایت، جهالت بیداد بکند و وضعیت اینجور افراد روشن باشد در جامعه چه حال و روزی دارند. خب طبعاً وضعیت خیلی متفاوت میشود.
این دو نگاه: یک نگاه به این است که انسان خودش مالک است و همهکاره است. یک نگاه این است که خدا همهکاره و انسان یک وظیفه الهی دارد؛ از جانب خدای متعال مسئولیتی به او سپرده شده است.
این نگاه اول یکسری شاخصهها و سرفصلهایی دارد. اگر بخواهیم بر اساس نگاه اول پیش برویم، میبینیم یکسری مؤلفهها اینجا باید لحاظ شود. خب یکی از اینها را جلسه قبل گفتیم؛ آن هم این بود که انسان احساس میکند خلیفه خداست که البته شهید صدر در کتاب "الاسلام یقود الحیات" صفحه ۱۲۷، این بحث را بیشترش را توضیح دادهاند. عزیزانی که دوست دارند، البته این اثر، اثری عربی است. محققینی که محبت دارند به بحث و پیگیری میکنند، این عزیزان میتوانند به این کتاب مراجعه بکنند، این بخش را آنجا ببینند: «خط الخلافه و رکائزه العامه». این بحث آنجا آمده است.
میرویم سراغ مؤلفه دوم. میفرمایند که در نگاه نخست، رفتار خلیفه مطابق خواستههای خلیفهگذار است. ما خلیفه خدا هستیم، جانشین خدا هستیم، فرمانبردار و کارگزار خدا هستیم. جوری باید رفتار بکنیم که او دستور داده، او خواسته. این میشود مؤلفه دوم. پس ما اول هویتمان چیست؟ ما کارهای نیستیم، ما مستقل نیستیم، ما وجود ربطی، ما عین ربطیم، ما عین فقریم، ما فقر محضیم، عین ربطیم، ربط محض. هیچ! ما هیچی. ما همه هیچیم، هرچه هست اوست. این جملات از امام خمینی (ره) است. جملات معروف: «چیست اولاً ما هیچیم، ثانیاً این هیچ قرار است کارگزار آن همه باشد.» او هرچی میخواهد ما اجرا بکنیم، پیاده بکنیم.
وقتی انسان احساس میکند خلیفه و امانتدار است، این نگاه معنای دیگری هم در دل دارد که همانا ضرورت در دریافت فرمان و سازوکار و برنامه و برآورد از سوی همان مالک تواناست. ما باید بر اساس برنامه و قانون و تدبیر خدا حرکت بکنیم. در حدیث عنوان بصری، امام صادق (علیه السلام) فرمودند که عبد کسی است که «لا یدبر لنفسه تدبیرا»؛ خودش برای خودش برنامه ندارد. یعنی چه؟ یعنی بیبرنامه و هرجومرجی عمل بکند؟ بیشتر بنده اینشکلی منظور نیست که بیبرنامه و همینجور هرتی و همینجور هرجور خلاصه باریبههرجهت و اینها باشد. منظور این است که اصفهان خیلی منظم است، خیلی منضبط است، ولی آن انضباط از هوای نفس او نیست. خودش، یعنی این خود پایینی، توهمی، مادی، دنیایی، آلوده، پوچ و حقیر، این هیچ نقشی ندارد در برنامهریزی. اگر کار را دست این بسپاری، دوست دارد همهاش بخوابد و بخورد و مشغول گیم باشد و سرش در شهوات باشد و تهش هم اگر یک درسی و مطالعهای و چیزی، آن هم باز برای این است که یک قدرتی پیدا کند، ثروتی پیدا کند. آدمیزاد مادی اینشکلی است. با حقیقت کاری ندارد، با کمالات انسانی کار ندارد، با ابدیت کار ندارد، با ملکوت کار ندارد. سرش در آخور است، سر در لجنزار شهوات. این آدمیزاد است. این آدمیزاد اینشکلی تدبیر من دست این نیست، دست این آدمیزاد نیست، دست آن آدمیزاد است. چون هر آدمی دو بُعد دارد؛ یک بُعدش مادی و کوچک و پست است، یک بُعدش الهی است: «نفخت فیه من روحی». خلیفه الله. این بُعد انسانیاش فعال است. این بُعد انسانی هم از خودش هیچی ندارد، عبد محض است، مرید محض نسبت به خدای متعال. هرچه او بگوید، هرچه او بخواهد، هر کاری که او تعیین بکند، هرجا او بگوید.
به آن آقا گفتند: «چی شد شما متحول شدی؟ تو این فضاها نبودی، چی شد که متحول شدی؟» گفت: «من یک وقتی رفته بودم بازار بردهفروشها، آن زمان قدیم که برده خریدوفروش میشد، البته هنوز هم بردهداری هست، به شکل دیگرش هست، همین که میبینیم در دنیا با سیاهها کارهایی که میکنند، این هم یک جور بردهداری است. برده میخواستم بخرم، افراد مختلف قیمت داشتند. ازشان میپرسیدی: «قیمتشان؟» میگفتند. ازشان میپرسی: «چه کارهای؟» میگفتند. از یک بردهای پرسیدم که: «اسمت چیست؟» گفتم: «شغلت چیست؟» گفتم: «محل خواب چه شکلی باشد؟» گفتم: «غذا به چه بدهم؟» هرچی ازش پرسیدم، گفت: «تو چی میگویی؟» گفتم: «بابا تو قرار است کار کنی!» گفت: «من عبدم!» منم زدم به سرم، نشستم گریه کردم. به خدای عرض کردم که: «من هم عبدم، با این تفاوت که یک عمر من دارم میگویم تو چهکار بکن!» من بخشنامه میکنم برایت. دعاهای ما هم بهجای اینکه ابراز فقر ما باشد، چون دعا ابراز فقر است، بهجای اینکه ابراز فقر او بشود، ابراز، یعنی دیکته کردن به خداست از یک موضع بالا که اگر ندهی هم دیگر نمیآیم. خدای سر به زیر، مطیع، آرام، آن جور وایستاده و هی میگوید: «جانم بنده من، جانم بنده من!» از صد ارباب من بدتر است. تصورمان این است در مورد خدا. نه عزیز من! او عظمت محض است، او کبریا محض است. آن کبریا تنزل ندارد. او ذاتش عین کبریایی است. تواضع در مورد آن معنا ندارد. البته عین رحمت هم هست. از سر رحمت است که گرهگشایی میکند. این خدا را ما باید برویم ابراز فقر به او بکنیم. ما میرویم هی ابراز هویت میکنیم پیش خدا. امروز موجودیت میکنیم، این را هم بنویس، آن کار را هم بکن، آن کار را هم نکن. من این را میگویم تا به اینجا برسد که بگویم: «او حالا گفته، ولی به نظر من اینطوری است. حالا در قرآن مجید آمده، ولی به نظر من نمیتواند این درست باشد. آخه با عقل من جور در نمیآید.»
عقل تو را عزیز من بیندازم جلو گنجشک بخورد، قرص اول که میخورد میگوید: «این بغلش یک نانی، گوجهای، دو نانش بکن!» امام صادق (علیه السلام) که عقل آدمیزاد، مغز آدمیزاد را و این را اگر بیندازی جلو گنجشک بخورد، سیر نمیشود. یعنی همین که میگوید: «بابا دو تا قرص بهش اضافه میکردی، لااقل فلافلتو چقدر قدیماً مثلاً قبل انقلاب بهتر بود، ارزانتر بود، این چهار قرصه میزدی با یک نان اضافی که ما سیر بشویم.» این مغز آدمیزاد است، کله آدمیزاد است. ولی میگوید: «من با عقل من جور در نمیآید!» یکم بشین در مورد خودت فکر کن، چی هستی؟ چی بودی؟ از چی پیدا شدی؟ اینها شالوده حکومت امیرالمؤمنین است. اینها مبانی معرفتی دستگاهی است که امیرالمؤمنین بر آن حکومت میکند. نگاهش به آدمیزاد این است: «اول نطفه، آخر جیفه، وهو بین ذالک حمال النجاسات.» یک تکه نطفه بود که هنوزم هستیم، چون عوض که نطفه که از ما درنیامده که، همان نطفه دست و پا شد، همان نطفه دست و پا شد. خدا رحمت کند مرحوم شهید دستغیب را میفرمود که: «این است که آدمیزاد جنب میشود، محتلم میشود. حالا مردها محتلم میشوند، خانمها خون میبینند. این یکی از اسرارش و رموزش این است. خدای متعال میخواهد نشان بدهد از چی به وجود آمدی؟ همین نجاست کثافتی که به لباس آدم سرایت پیدا کرده، چطور با چندش میشورد که پاک شود؟ اگر یک هفته گذشته باشد، آن لباس را بیندازد دور، رغبت نمیکند برود بشوردش. حتی آن قطرات خونی که میآید، آن زن نسبت به این چندش دارد، بدش میآید. خوراک ما بوده آن خون. این هم هسته مرکزی ما بوده، اسپرمی، نطفه ما اینیم. الان که اینیم، دو روز دیگر هم تبدیل میشویم به جنازه که دو ساعت اگر بگذرد، گرم هم باشد، آفتاب هم باشد، حال زن و بچه به هم میخورد، دماغشان را میگیرند، بویش برداشته. اینجا اول و آخر. اگر اینی، تازه ما بین این هم الان همه الان بنده دارم صحبت میکنم، چون دارد خون به مغزم میرسد. خون به مغزم میرسد یعنی چه؟ یعنی الان کله من پر از نجاست است. کله من پر از نجاست نباشد، نمیتوانم حرف بزنم. خون به چشمانم نرسد، نمیتوانم ببینم. این زبان دارد با خون کار میکند، زبان پر از خون است، تویش پر خون است. فکر بکنیم من با یک تکه نجاست دارم حرف میزنم با شما. این گوش شما پر از خون است، با خون است که دارد این سلسله اعصاب کار میکند و این گردش هست و این امواج را دریافت میکند و نجاست دارم حرف میزنم با یک نجاست دارید میشنوید. حمّال نجاستی که بیاید بیرون سر انگشت من باشد، این انگشتم را اینجوری نگه میدارم یک ساعت دنبال آب میگردم. این آدمیزاد است، این بشر مادی است. بعد این میخواهد بگوید: «من نظرم این نیست، من نظرم آن است. من آنجور فکر میکنم، من اینجور فکر نمیکنم.» دعوای امیرالمؤمنین اصل همینجاست، همین تکه است.
شما بروید نهجالبلاغه را بخوانید، چرا امیرالمؤمنین اصرار به همین حرفها دارد؟ اینها مطالب اصلی نهجالبلاغه است. همین بخشهایی که عرض کردم. همین که آدمیزاد نگاه کند: «فلینظر الانسان مم خلق؟» آیا قرآن است دیگر: «فلینظر الانسان مم خلق؟» بنشین نگاه کن از چی خلق شدی؟ از اونی که بین «صلب» و «ترائب» در میآید که البته از آیات سنگین قرآن است. بعضی هم نفهمیدند و این هم باز از آن نکات بامزه است، برگشتند گفتند: «این آیه با عقل و علم جور در نمیآید.» بین «صلب» و «ترائب» الان علمی نیست. خدا گفته، من نمیفهمم. بعد میگویند: «نه خدا حالا گفته، ولی اشتباه گفته. من که نمیتواند درست باشد!» یکم در مورد خودم شک ندارم! خدا خیلی همهچی مشکوک است. آدمیزاد است.
امیرالمؤمنین بخش عمدهای از نهجالبلاغه اش همینهاست؛ تذکر به مرگ است، به اینکه آخرش جیفهای و مردار و خوراک مور و ملخ میشوی و الان حامل نجاساتی و با نجاست زندهای. این بدن ماست دیگر. هرجایش را بشکافی که نجاست میزند بیرون. انرژی هم که داریم از بول و قاعطی است که همینجور دارد از آنور دفع میشود، یعنی انرژی که دارد تولید میشود در اثر این است که آنور دارد تبدیل میشود به بول و قاعط که دارد اینور میشود انرژی. اگر ادرار و مدفوع از آنور تولید نشود، اینور انرژی تولید نمیشود. این آدمیزاد است. یک آدمیزاد مادی است. بعد به خودش تکیه میکند، به خودش خودش را بند میداند. مکتبهای غیر امیرالمؤمنین همه اینشکلاند. همه بند به همین خود مادی حقیر بیارزش پایین جاهل نادان ظالم بدبو. مکتب امیرالمؤمنین تفاوتش به این است که آن تکیه دارد به معرفت نفس، حقیقت نفس آدمیزاد را میشناسد. تکیه دارد به آن انسان ابدی، به آن انسانی که کمالات الهی در او جلوه کرده که البته به خاطر این جلوه کرده که هیچ است، هیچ در برابر خدا ابراز وجود نمیکند. هیچ هیچ. هرچه هست او. او کامل جلوه کرده. آنوقت امیرالمؤمنین میشود یدالله، میشود عینالله، میشود اوزونالله، میشود لسانالله. زبان خداست، دست خدا، چشم خداست، گوش خدا.
افرادی میتوانند کنار علی باشند که نگاهشان این باشد. اینها میشوند سرباز و بارکش امیرالمؤمنین. بار را دوش اینها بیاید، کار به دوش اینها سپرده بشود. اینها همافقاند. هی میگوییم افق با امیرالمؤمنین یکی باشد، یعنی اینها. بعد آن جامعهای، جامعهای است که رأسش امیرالمؤمنین است که نگاهش این است. کجا مردم با امیرالمؤمنین به اختلاف میخورند؟ خط عوض میشود. فرمود: «لیس امری و امرکم.» از مطالب عجیب نهجالبلاغه است این. یک خط خیلی استثنایی و فوقالعاده است. میفرماید که: «هدف من با هدف شما یکسان نیست.» «لیس امری.» مشکل میدانی چیست؟ من هدفم با هدف شما یکسان نیست. «اریدکم لله و تریدوننی لانفسکم.» من شما را برای خدا میخواهم، شما من را برای خودتان میخواهید. کدام خودتان؟ همین خود مادی. شما علی را میخواهید برای سیر شدن شکمتان. اصلاً آمدید در خانه علی را زدید چون احساس کردید علی اگر نباشد شکم شما سیر نمیشود. بقیه که بیایند گرسنه میمانید. بقیه که میآیند سرتان را میبرند. بقیه که میآیند زور میگویند. دنبال آزادیهای اجتماعی و سیاسی، البته این هم نکتهای است در نوع خودش خیلی جالب است که مردم بعد ۲۵ سال همین آزادی اجتماعی، همین آزادی حیوانیشان را هم امیرالمؤمنین آخرش تأمین میکند که همین، همین آقا. اگر همین میخواهی ازدواج کنی، شکمت سیر باشد، یک سرپناه داشته باشی، یک خنکی داشته باشی، یک نان گرمی داشته باشی، همینش هم بند به امیرالمؤمنین است. بقیه که میآیند میگویم: «میخواهم آزادت کنیم و راحت باشی و خلاص باشی و بگیر و ببند و اینها نباشد.» میگویم: «ولی بد میبینی چی میشود. دیکتاتوری که اینها دارند، نطق نمیتوانی بکشی.» هرچند بخواهی بگویی یا تقصیر قبلی بوده یا اگر آن یکیها میآمدند بد بدتر، فرافکنی و بیمسئولیتی و بیتقوایی و بیتعهدی. این حرف امیرالمؤمنینی که متعهد است، امیرالمؤمنینی که پای وعدههایش وایمیایستد، امیرالمؤمنینی که مردم را آدم حساب میکند، برای مردم ارزش قائل است، شب گرسنه میخوابد که نکند یک گرسنهای باشد. امیرالمؤمنین برنمیدارد برود زمین کجا چطور بگیرد مثلاً تصرف بکند. کارگزار حکومت باشد، با حقوق تند و بالا زندگی بکند، بعد بتواند مثلاً بهترین جاهای بهترین شهر، کاخ و ویلا و اینها داشته باشد. به قول علیرضا قزوه در شعر تاریخیاش که دهه ۷۰ گفته بود: «مولا ویلا نداشت!» امیرالمؤمنین ویلا نداشت. مولا ویلا نداشت. آخر هم مردم میفهمند که امیرالمؤمنین است که ویلا ندارد. امیرالمؤمنین است که دنبال خوشگذرانی و هوسبازی نیست. آخر شب باید آدم با تقوا و دلسوز کار را بکند.
ولی مسئله این است که امیرالمؤمنین وقتی میخواهد شکم اینها را سیر بکند، میگوید: «باید اول امنیت تأمین بشود. امنیت باید تأمین بشود. اول باید دشمن را پس بزنی. دشمن میخواهی پس بزنی باید میدان جهاد بیایی. میدان جهاد هم میخواهی بیایی باید از خودگذشتگی کنی.» از خودگذشتگی یعنی از همین خود مادی کوچولو، پست، حقیر. ما که اصلاً تو را به خاطر همین خودمان گفتیم و خواستیم. حالا تو میگویی از همین خود بگذریم؟ از از خودگذشتگی از تو گذشتگی پیش میآید. از علی میگذریم. از خودگذشتگی ما نداریم اینجا. مشکل پیش میآید. اگر برای خدا بود، البته آخرش تأمین میشد. اگر بیایند: «لفتحنا علیهم برکات.» در باز میشود، گشایش میشود، شکمهایتان هم سیر میشود. همین خود مادیتان هم اگر میخواهی به یک جایی برسد، چیزی گیرش بیاید، یک از خودگذشتگی اولش میخواهد. اینکه وقتی ما عرض کردیم در آن بحثهایی که بالاخره معروف شد و همه ایران شنیدند تقریباً در آن بحثهای «آنسوی مرگ» که دنیا را کسانی آباد میکنند که اهل دنیا نیستند، دنیا را نمیخواهند. رمزش همین است. برای اینکه آباد کردن دنیا از خودگذشتگی میخواهد. من مسئول اگر قرار است که تویی که زیر دست منی، من هوایت را در ردیفبودجهای که دارم میبندم، تو را لحاظ کردم، حقوق تو را، اضافهکار تو را، هدایا و عیدیهای تو را لحاظ کردم. از خودم میزنم به تو میدهم. حقوق خودم را آخر میگیرم. حقوق تو را، هر که بیشتر کار میکند و هر که محرومتر و ضعیفتر است، حقوقش را اول و زودتر میدهم. اینها چی میخواهد؟ اینها خوب است دیگر. اینها شکم همه را سیر میکند دیگر. این مدیر آباد میکند دیگر. این چی میخواهد؟ از خودگذشتگی میخواهد. دنبال دنیاست، معلوم است که این کارها را نمیکند.
این دو تا خطی است که یکیاش میشود انحراف، یکیاش میشود خط علی. «تریدوننی لانفسکم.» یکی خط نفس است، خط خود است، یکی خط خداست. این دو تا، آقا جان عزیز من، با هم جور در نمیآید. از ازل تا ابد، تا دنیا دنیاست، تا تاریخ تاریخ است، بزرگوار، تا تاریخ تاریخ تاریخ تاریخ است. جمله تاریخی که یکی از مسئولین رده اول محلات فرمودند: «تا تاریخ تاریخ تاریخ تاریخ...» خیلی جمله عجیبی است. هر چقدر آدم فکر میکند، بیشتر نمیفهمد جمله را. حالا تا تاریخ تاریخ است، تا دنیا دنیاست، عالم اینشکلی است. خود و خدا با هم سر ناسازگاری دارند. «انا» که گفت ابلیس، گفت «انا». «انا خیر من.» همه ماجرا از همین «انا» شروع شد. این «انا» جور در نمیآید با بندگی خدا. عنبردار نیست آنجا. من برنمیدارد. «تو» برمیدارد. تو چی میخواهی؟ تو. تو هرچه هست، تو امر تو، دستور تو، فرمان تو، خواست تو، رضای تو. این میشود خط امیرالمؤمنین. اینها زیرساخت معرفتی، اخلاقی، عرفانی دارد. لذاست که ما عرض میکنیم بزرگان و اساتیدمان: «کسی خودش را نساخته وارد مسئولیتهای اجتماعی نشود، کار را دوش نگیرد.» نمیتواند منشأ اثر باشد. نمیتواند کاری بکند برای مردم. جملاتی که امام خیلی در صحیفه امام میفرمایند: «تا کسی خودش را نساخته برای مردم هیچ فایدهای ندارد.» از اینجاست. خودش ممکن است دو روزی هم یک کاری بکند، ولی چون آخرش خودش است، آن کارها را هم دارد میکند که خودش را نشان بدهد، خودش را بالا ببرد، پشتوانهای برایش بشود که بزند تو دهن جناح رقیب خودش. آخر همش خودش خودش خودش. این را که میبینیم آدمهای خوبی هم بعضاً میآیند خوب شروع میکنند، بهمرور میبینی یکجوری بد میشوند که هفت پشت بدتر از آن یکیها. اینجوری میشود. آن خوده هنوز هست. اینها کار را سخت میکند. اینها کار را سخت میکند. خدا اخلاص، توجه محض به حق تعالی، اعتصام تعالی، تمسک به عروه الوثقی، چنگ بیندازد در مقام انقطاع باشد. چرا قاسم سلیمانیها منشأ اثرند؟ مردم میبینند تفاوت قاسم سلیمانی خیلیهای دیگر. چشمان مردم چرا منشأ اثرند، خیراتند، شروع میکنند به نتیجه میرسند؟ چطور است که شرایط برای اینها هم سختتر است، محدودیتها برای اینها بیشتر است ولی برد همیشه با اینهاست؟ وزارتخانه و سازمان و اداره کل داریم در کشور که شرایط هم برایش آماده است، بودجه هم دارد، خیلی چیزهایش هم اوکی است، هیچی خروجی تقریباً میشود گفت هیچی ندارد. یعنی تازه اگر ضرر نزند. خروجی مردم باز نمیشود. آخرش خیلی جهشی ندارد، یعنی همان که هست. دیگر همین برق دارد تأمین میکند. دیگر همین که قطع نشود. دیگر خیلی جهشی ندارد، پیشرفتی ندارد. چرا؟ ماههای اولش است. آن آدمهایی که کار دستشان است آنجا، جنس آن آدمها جنس اخلاص نیست، جنس توحید نیست. خودش است. تو خودش است.
رضا، امیرالمؤمنین نامهای را اولین بخشی که اشاره میکنند به مالک، که این آغاز در واقع طلیعه نامه امیرالمؤمنین به مالک است، این است: اولش بحث اخلاص و توحید است و این کلام را امیرالمؤمنین به مالک دارند که تو اگر در مسیر نصرت خدا باشی، خدا نصرتت میکند. «من عبدالله امیرالمؤمنین.» فرمان از «اَز بهی» که دارد، که مدل همین پیامهای از «ب۱» از فلانی به فلانی که بین ما رایج است که بالا به پایین معمولاً همینجوری میزند نامهها را. امیرالمؤمنین از بهشت چیست؟ «من عبدالله الی فلانی.» میخواهد بگوید از شاهنشاه، از پادشاه، از حاکم فلان، از خلیفه رسول الله. دیگر لااقلش این است دیگر. چی میگوید؟ از جانب عبدالله امیرالمؤمنین به مالک اشتر نخعی. بنده خدا. امیرالمؤمنین. این تفاوت همش تو همین یک کلمه است. این دو تا خط همش به همین برمیگردد. «اشهد ان محمدا عبده و رسوله.» «سبحان الذی اسری بعبده لیلاً من المسجد.» همش سر بحث عبده. بقیه میآیند نماز هم میخوانند، روزه هم میگیرند، قرآن هم میخوانند. یکمی هم از خدا و پیغمبر و معاد و اینها میگویند ولی بنده نیستند. در بند خویشند نه در بند او. مسئله این است. نگاهش اصلاً به هستی متفاوت است، نگاهش به خودش متفاوت است. مستقل میداند. یک موجود کامل صاحب اختیار. ما فقر محضیم در برابر خدا با اختیار. اختیار داریم که اختیار را به دست او بسپاریم. همین اختیارمان این است. اختیار داریم که اختیار او همین است چون هیچکاریم. اختیارم باز از خود اوست. «و آن اختیار نیز به کف اختیار اوست.» این میشود نگاه حکومت امیرالمؤمنین.
پس مسئله از اینجا شروع میشود. آنوقت فرهنگ وقتی میگوییم مقدمه بر همهچیز، یعنی این فرهنگ یعنی چی عزیزان؟ کار فرهنگی یعنی چی؟ هی میگوییم آقا ما معضل فرهنگی داریم. الان مثلاً در مجلس شورای اسلامی ما در حد گوشکوبیده. سه هفته مانده مثلاً نگاه میکنند به فرهنگ، یعنی دیگر اگر هیچی نبود تهش این را میآیند برمیدارند میخورند. یعنی الان کمیسیونها مثلاً یک کمیسیون مثل کمیسیون خارجی، امور خارجه، این ۶۰ نفر اضافه بر سازمان ثبتنام میکنند، دیگر کار به دعوا و اینها گاهی میکشد. بعد کمیسیون فرهنگی آنقدر کسی نمیرود ثبتنام بکند که گاهی تا مرز انحلال میرود، یعنی دیگر میخواهند تعطیلش بکنند. ۵ نفر مثلاً میروند آنجا. آدمهای خیلی خوب و دیگر اینها مثلاً دیگر مسجدیهای مجلساند دیگر. مثلاً دیگر سنشان بالاست و خیلی هم آنجور کارایی ندارند. و آن کمیسیون خارجی سفر خارجی دارد. میروی آنجا احسنت! همهاش میروی سلفی و ملفی. هرجا میروی آنجا اصلاً پیجت آباد میشود. آنقدر فالوور پیدا میکنی. شما نماینده کمیسیون فرهنگی باشی میخواهی مثلاً چه سلفی بگذاری توی پیجت؟ مثلاً من و امام جماعت مثلاً قبرستان وادیالسلام همین الان یهویی! آنجا میروی مثلاً حسن میروی شیکاگو، میروی لندن، میروی این جزایر اینور، جزایر قناری میدانم، جزایر هاوایی. آنجا عشق و حال. همین مجلسی که الان حاکم است که مثلاً اینها چون واقعاً برای بنده فرقی نمیکند این طرف آن طرف. سوادی نداریم، نه سر در میآوریم. فهم اندک و ناچیز و هیچمان خیلی تفاوتی نیست. حالا این طرف نماز میخوانند و اینها مثلاً هیئت امام حسین به امام حسین توهین نمیکند. خیلی توی خروجی آدم تفاوتی نمیبینم. انشاءالله حالا در این مجلس یک تحول جدی صورت بگیرد، یک تکانی بخورند، یک تکانی بدهند. لااقل آدمهای متعهد و مؤمنی دیده میشوند، متدینی دیده میشوند. در عمل هم دیده بشود. اگر قرار است این متدین باشند، باید مسئله فرهنگ برایشان در اولویت باشد. مسئله فرهنگ در اولویت باشد یعنی چه؟ باز میگوییم فرهنگ یعنی چه؟ فرهنگ یعنی کتاب چاپ کنیم؟ یعنی سینما؟ یعنی حمایت از هنرپیشهها؟ میشود کار فرهنگی!
عزیز من، فرهنگ یعنی با قوه عاقله مردم تماس گرفتن، با قلب مردم ارتباط برقرار کردن، این تلنگر را زدن که: «آی خلقالله! آی مردم! آی جماعت! بندهاید، بندگی کنید. هیچاید در برابر خدا، هرچی هست اونه.» این میشود کار فرهنگی. کار فرهنگی بر همه کارها مقدم است. مشکل فرهنگی، امالمصائب است، ریشه همه مشکلات. همه مشکلات به مشکلات فرهنگی برمیگردد. وقتی میگوییم فرهنگش را درست کن، یک وقت مثلاً بحث رانندگی است. میگویند: «آقا مردم فرهنگ رانندگی ندارند.» بعد فرهنگ رانندگی میخواهیم درست کنیم باید چهکار کنیم؟ یک شلاق میزنی آن بالا، بسمه! جریمه اول ۱۰۰ تومان، بعد ۲۰۰ تومان، بعد ۵۰۰ تومان، بعد ۲ میلیون. کمربند نبندی ۲ میلیون جریمهات میکنم. یعنی مجبور میشود که بابا بزرگت را از توی قبر بیاوری آنجا بگذاری ضمانت گرو که ماشینت را بتوانی از توی پارکینگ در بیاوری. این میشود کار فرهنگی کردن؟ نه عزیزم! این کار فرهنگی نیست. این کار قانونی است. قانون با فرهنگ فرق میکند. قانون هر مملکتی نیاز به قانون دارد ولی مملکت با قانون نمیشود اداره کرد. مملکت با فرهنگ اداره میشود. کار فرهنگی یعنی این تذکر، این توجه توحیدی. یعنی نهجالبلاغه. نهجالبلاغه همهاش کار فرهنگی است. امیرالمؤمنین در حکومت معارفی که امیرالمؤمنین آنجا میگوید چیست؟ خطبهای که در تفسیر «الحاکم التکاثر» میگوید امیرالمؤمنین. ابن ابیالحدید میگوید: «دوست دارم بلغای عرب را جمع کنم.» یعنی کسانی که اهل بلاغتاند. همانجور که قرآن سجده واجب دارد که بعضی سورهها را وقتی میخوانی باید سجده کنی، مثل سوره علق و نجم و اینها. میگوید: «بعضی از خطبههای امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه سجده واجب دارد. مثل همین خطبه، خطبه تفسیر الحاکم التکاثر.» میگوید: «دوست دارم این را بخوانم برای بلغای عرب، آدمهایی که بلیغاند، از بلاغت سر در میآورند، اینها به سجده بیفتند در برابر امیرالمؤمنین و در برابر کلام امیرالمؤمنین.» که چیست این معارف و مطالب؟ خب آنجا در «الهاکم التکاثر» امیرالمؤمنین در تفسیرش چی میفرماید؟ پوچی دنیا، بیاعتبار بودن اینها، یعنی بیاعتباری، بیاعتباری بودن دنیا، گذرا بودن و ارزش نداشتن و ابدیت و مرگ و مسئولیت در برابر خدای متعال و اینها.
اگر کسی دارد حرفی میزند در بین مردم، عمامه دارد چه ندارد، ریش دارد چه ندارد، کراوات دارد چه ندارد، مردم را نسبت به تعهدات ابدیشان دارد سست میکند، این دارد با تبر میزند فرهنگ را. این از صد تا کار سیاسی بدتر است. این از صد تا جاسوسی بدتر است. جاسوس میرود رخنه میکند یک سازمان را میفرستد هوا، تهش این است دیگر. فرض کنید سازمان انرژی هستهای را مثلاً میفرستد هوا. الان اگر یک جاسوسی رخنه بکند، سازمان انرژی هستهایمان منفجر بشود، چهکار میکنیم؟ ۵۰۰ تا سریال میسازیم، ۱۰ هزار تا مقاله مینویسیم، ۸۰۰ هزار تا نیرو فعال میکنیم برای اینکه با این مقابله کنیم. فرهنگ را میزند. آدمیزاد: «خوش باش بابا! اینها یک مشت افراطی برداشتند در مورد آخرت و ابدیت و خدا و اینها حرف میزنند.» فرهنگ زیرساخت است. فرهنگ ریشه است. فرهنگ مایه اصلی حکومت است. مشکل امیرالمؤمنین با مردم، مشکل فرهنگ بود. مشکل فرهنگی بود. این بود که حکومت امیرالمؤمنین پیش نرفت. انحرافاتی که پیش آمده بود، انحرافات فرهنگی بود. ذات فرهنگ هم همینجاست. مسئولیت ما در برابر خدا. ما هیچ محضیم، هرچه هست اوست. ما عبدیم. ما فرمانبرداریم. ما باید جوابگو باشیم. از ما سؤال میکند: «ان السمع والبصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسئولاً.» ما مسئولیم، باید پاسخگو باشیم. ما امانتداریم: «جعلکم مستخلفین فیه.» این اموالی که بهت دادم، تو را خلیفه کردم، دستت سپردم، امانت. آنجوری که من میخواهم باید رفتار کنی. آنجوری که من خواستم رفتار نکنی، حساب میکشم ازت. قرون به قرونش را با این چهکار کردی؟ این احساس یک عبد در برابر خدای متعال. این فرهنگ، فرهنگ عبودیت است. تمدن، تمدن عبودیت. فرهنگش هم فرهنگ عبودیت است.
امیرالمؤمنین کارش این است که آمده بنده پرورش بدهد. حکومتش هم میخواهد برای پرورش عبد باشد. حکومت هم حکومت «عباد صالح». «عبادی الصالحون.» آیه قرآن فرمود: «من این زمین را میسپارم دست عباد صالح خودم.» بندگان صالح من. بعد در سوره نور فرمود: «این بندگان صالح من که حکومت میکنند، نتیجهاش چیست؟» «یعبدوننی لا یشرکون بی شیئاً.» فقط من پرستیده میشوم. امام زمان هم ظهور میکنند که تهش چه اتفاقی بیفتد؟ فقط خدا پرستش بشود. کیا میتوانند این کار را بکنند؟ کسانی که عبد باشند. این جامعه با چه فرهنگی بر آن حاکم باشد؟ فرهنگ عبودیت.
امشب کار فرهنگی ما. اگر کسی این فرهنگ را به هر نحوی دارد درش اختلال میکند، آسیب میزند، موریانه میاندازد تویش، این سد جاسوسی، آدمکشی اینها بدتر است. نمیخواهم بارگذاری کنم، خود نمره رتبهبندی کنم، نمره خود این کارش را. طرف آدم کشته، اعدامش کنند. اعدام کنیم. نه، منظورم این نیست. میخواهم بگویم اگر یک کسی دارد جاسوسی میکند، تهش ممکن است یک سازمان انرژی اتمی برود هوا. این چقدر خطرناک است؟ ما اگر مثلاً تأسیسات هستهایمان تعطیل شده، بعضی چقدر ناراحتند. تأسیسات هستهای کجا، فرهنگ کجا؟ بعد این فرهنگ هر روز دارد تکهپاره، لت و پار میشود، خیالش نیست. دل نمیسوزاند. این فرهنگ چیست؟ فرهنگ یعنی عبودیت. یعنی بچه من که میرود در مدرسه، بهش یاد ندهند که خداست، عبد خداست، بلکه خودش را دارند خودبنیاد بار میآورند. ما الان اصل دعوا و درگیریمان با صهیونیستها و با داعش و اصل دعوا با فرهنگ اومانیسم است. اومانیسم یعنی خودتی و خودت. خودت خدایی. خدا همهچی را سپرده به خودت. اصلاً خدا مطیع توست. قانون جذب و اینها میگویند همین حرفهای خندهدار هم اینهاست دیگر. نگاه میکند میگوید: «عبد من، بنده من، نوکرتم دیگر. چهکار؟» بعد تو اراده کن، تو فکرت بیاور: «خدایا! میخواهم پولدار بشوم.» خدا میگوید: «اصلاً من چاکرتم. باشد. من میدانی، من اصلاً کلاً اینجا را خلق کردم برای تو. برای توش معنا دارد. برای تو یعنی تو بیا هرچی من دارم بگیری. نه اینکه تو بیایی هی به من بگویی من چهکار کنم برای تو. من را دارد خلق کردن برای تو، نوکری تو کنم.» این تصور اومانیستی است. نه عزیز من! خلق کردم برای تو که نوکریام را کنی: «عبدی اطعنی حتی اجعلک مثلی.» اطاعت کن من را، من تو را شبیه خودم کنم. مثل خودم کنم. هرچی من دارم به تو هم میدهم. این هم در اثر عبودیت میدهم. عیسی بن مریم هم بنده بود، امیرالمؤمنین هم بنده بود، ولی چون بنده بود. این میشود فرهنگ. این فرهنگ امیرالمؤمنین است. بقیه میآیند این فرهنگ را حذفش میکنند. «پیغمبر یک چیزی گفت ولی من هم یک چیز دیگر میگویم.» میگوید: «تو میگویی ولی مردم این را نمیخواهند.» خواست مردم کیست؟ کجاست؟ خواست مردم ذیل خواست خدا ما را پیدا میکند. نه در برابر خواست خدا. یعنی اگر خدا این را خواست، مردم این را خواستند، مردم را باید ما ترجیح بدهیم؟ نه عزیز من! میگوید خدا چیزهایی که ازت میخواهد، نماز جماعت. خدا دستور داده نماز جماعت بخوانی. ما از دوستان سؤال میکنیم آقا کجا بخوانیم؟ این بالا بخوانیم، پایین بخوانیم؟ کولر روشن کنیم، نکنیم؟ چراغ روشن باشد، نباشد؟ چطور راحتی مردم؟ اصلاً نماز بخوانیم یا نخوانیم؟ بعد ۱۰ نفر گفتند نخوانیم، ۲ نفر گفتند بخوانیم. دیگر دموکراسی است دیگر. اصلاً خود خدا آنجا شرمنده میشود، میگوید: «من اصلاً حرف بزنم!» تو هم اینجا اونی که خدا میخواهد را به شور بگذار، به مشورت بگذار. مردم خدا گفته نماز چه شکلی بخوانیم؟ نه خود باز نماز چه شکلی بخوانیم؟ «با سجده حال نمیکنم! اصلاً کمرم یکم جوری است. کلاً سجدههایش را حذف کنیم. طولانی کن.» اصل نماز خدا گفته. همین که عرض کردم اینکه آقا کولرش باشد، نورش باشد، بالا بخوانیم، پایین بخوانیم، مردمسالاری مردمسالاری در اینهاست. در اجرا کردن دستور خدا، اونی که مردم میخواهند اجرا میشود.
اینها نکات بسیار مهمی است. پس خواست مردم، خواست خودمان، هوای نفس. اینها اگر بخواهد اصل باشد، خواست خدا فرع باشد، این مشکل فرهنگی است. این ریشه است. ریشه فاسد است. آن ریشه فساد و انحراف اینجاست. درمان اصلی از اینجاست. عدالت واقعی که قرار است کسی در جامعه اجرا بکند و راه بیندازد و کار پیش برود از اینجاست. فرمود: «اگر کسی در نفس خودش نتواند عدالت را اجرا کند و بپذیرد و بپسندد، در بیرون قطعاً نخواهد پذیرفت.» من وقتی سر جای خودم نیستم، چهشکلی میخواهم همهچی را سر جای خودش بگذارم؟ من وقتی خودم نرمال نیستم، چهجوری میخواهم همهچی به وضعیت نرمال و عادی و میزان برگردانم؟ من میزان نیستم. من خودم صاف نیستم. من تنظیم نیستم. تنظیم کنم از اینجا شروع میشود. حکومت امیرالمؤمنین بخش اصلیاش اینجاست. این دو سه خط را فقط بخوانم. میفرماید که: «پس ناگزیر انسان در گرو مالک توانا خواهد بود.» این همان معنای اقرار به بندگی است. یعنی اقرار به اینکه ساخت زندگی بشری در زمین و همکنشی با هستی در تمام زمینههای انسان و هستی باید بر اساس تصمیمهای الهی باشد که از سوی آن مالک توانا ارائه شده است. یعنی هرآنچه که خدا میخواهد، ما اجرا میکنیم. دستور از خداست: «ان الحکم الا لله.» هرچی خدا دستور بدهد، هرچی خدا حکم بکند، ما فرمانبرداریم. ما عبدیم. ما مطیعیم. ما حرفی از خودمان نداریم.
نکته دوم در مورد این فرهنگی که فرهنگ حکومت امیرالمؤمنین و پیغمبر اکرم است، تجربه اسلامی است و انحراف به حاشیه رفتن همین اینها. وقتی به حاشیه میرود میشود انحراف. امیرالمؤمنین میخواست بازگشت بکند به دوران پیغمبر. بازگشت بکند یعنی برگردد به همین حرفها. این حرفها دوباره سردست گرفته بشود. اینها گفتمان بشود. اینها فرهنگ بشود. عبودیت فرهنگ رایج و سکه رایج جامعه باشد. حرف اصلی در جامعه باشد که ما عبدیم. ما هیچ. از همه این را بشنوی. از رئیسش این را بشنوی. از وزیرش این را بشنوی. از وکیلش این را بشنوی. اول انقلاب چرا دوران طلایی بود؟ چون چرا در وضعیت فرهنگی در اوج بود؟ البته آن موقع احساسی و هیجانی بود. الان هم هست یک جاهایی. هرجا که هست و عقلانی. این ارزش است. این کار ماست. این کار فرهنگی است. این اگر این اگر انجام شد، زمینه حاکمیت ولی خداست. امام زمان در این بستر ظهور میکند. در این بستر حاکمیت و حکومت دارد. خب انشاءالله همه کمک بکنند و انشاءالله جوری باشیم که خدای متعال راضی است و از ما میخواهد و انشاءالله مشمول ادعیه زاکیه حضرت بقیة الله باشیم. وصلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه بیست و هشت
شه شناس
جلسه بیست و نه
شه شناس
جلسه سی
شه شناس
جلسه سی و یک
شه شناس
جلسه سی و دو
شه شناس
جلسه سی و چهار
شه شناس
جلسه سی و پنج
شه شناس
جلسه سی و شش
شه شناس
جلسه سی و هفت
شه شناس
جلسه سی و هشت
شه شناس
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شه شناس
جلسه بیست و دو
شه شناس
جلسه بیست و سه
شه شناس
جلسه بیست و شش
شه شناس
جلسه بیست و هفت
شه شناس
جلسه بیست و هشت
شه شناس
جلسه بیست و نه
شه شناس
جلسه سی و یک
شه شناس
جلسه سی و دو
شه شناس
جلسه سی و سه
شه شناس
جلسه سی و چهار
شه شناس
در حال بارگذاری نظرات...