چالش پیش فرض‌ها

جلسه پنجم بخش اول

00:57:03
194

معرفی
چیدمان پایه های اعتقادی بر مبنای آیه الکرسی
نظر علما در مورد دو آیه بعدی آیه الکرسی
دین چیست؟
آیا دین اجباری است؟
چگونگی ارتباط با خدا
کفر به طاغوت و ایمان به خدا
ریسمان الهی، پاره شدنی نیست
حقیقت سقوط مشرکین
چقدر بند به خدا هستی؟
آفرینش روح انسان از عُلقِه
انسان در عالم معلق است
بی اعتنایی، معادل کفر
دلخوشی کفار، بند به سراب
حقیقت دنیا؟
آیا دنیا، خوب نیست؟!
شرط اتصال به ریسمان الهی
جهان ساعتی نیوتنی
خدا، کجای انتخاب های زندگی ات هست؟
جایگاه حقیقی توکل؟
هوای نفس، لطیف ترین شرک
هوای نفس، ریشه طاغوت
طاغوت، خودش را مستغنی و مستقل می داند
مشکل شیطان چیست؟
گروه های متفاوت مستکبرین
منافق کیست؟
آیا به تمام عقاید یکدیگر باید احترام بگذاریم؟
اصل مبارزه با هوای نفس
طاغوت، نماد انانیّت
فرعون، نماد طاغوت در قرآن
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب‌العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی‌القاسم المصطفی محمد (اللهم صل علی محمد و آل محمد). فعالیت الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.

تبریک عرض می‌کنم میلاد بانوی دو عالم، حضرت عقیله بنی‌هاشم، زینب کبری (سلام الله علیها) را، اول محضر آقا و مولامان حضرت بقیة الله الاعظم (ارواحنا فداه) و بعد محضر همه شیعیان و محبین اهل بیت عصمت. ان‌شاءالله که این جلسه اگر ثوابی درش هست، هدیه باشد محضر نورانی حضرت زینب (سلام الله علیها). شادمانی و رضایت این بزرگوار، ان‌شاءالله، در این جلسه حاصل بشود. هدیه‌ای از نور محضر ایشان تقدیم می‌کنیم با صلوات بر محمد و آل محمد (اللهم صل علی محمد و آل محمد).

بحثی را خدمت دوستان شروع کرده بودیم. بنا بود یک دور چیدمان پایه‌های اعتقادمان را بر مبنای آیت‌الکرسی، از نو بچینیم و بیایم جلو. طبعاً بحثمان چون کمی جنبه علمی و تخصصی پیدا می‌کند، عرض کردیم کمی شاید حوصله‌بر باشد. البته معارف قرآن آن‌قدر زلال است که خستگی را از آدم می‌گیرد. ولی به هر حال چون نیاز است که آدم تأمل زیاد داشته باشد، به هر حال کمی انسان را خسته می‌کند.

بنا داریم که در جلسه، یک بخشی از جلسه طرح بحث باشد، یک بخشی از جلسه هم گفت‌وگو باشد، پرسش و پاسخ باشد. مطالبی هم از جلسه قبل مانده. فقط برای اینکه به سرنوشت جلسه قبل مبتلا نشویم، اول جلسه نمی‌گویم. اول جلسه قبل یک اشتباهی کردیم ما که مطالبی مانده بود، خواستیم فقط سریع بگوییم و وارد بحث بشویم که همان را گفتیم. کل سه ساعت به همان مباحث گذشت. نکاتی هستش که ان‌شاءالله در واقع راند دوم جلسه، بخش دوم جلسه، ان‌شاءالله، عرض می‌کنم.

یک مطلبی، سؤالی عزیزی در مورد نظر امام خمینی در مورد حجاب پرسیده بودند که من جلسه قبل گشتم، فرصت نشد در آن زمان کم که پیدا بکنم. آوردم آن مطلب را که عرض کردم در اسفند ۵۷ بوده. خیلی مطلب جالبی هم هست. مجدداً که خواندم، دیدم جا دارد اصلاً خوانده بشود. خیلی حیف است که خوانده نشود. و مطالب دیگری هم هست که هم در مورد خود امام خمینی، هم روایتی که جلسه قبل عرض کردم که ۱۵ مورد بود که امیرالمومنین در دوران حکومتشان، شرایطش نبود، دیدم که بیش از بیست تاست روایتش را. این را هم آوردم خدمتتان. سندش هم بسیار سند خوبی است. در کتاب کافی هم روایتش هست که می‌دانید کتاب کافی معتبرترین کتاب شیعه است. حالا این را هم آوردم که اگر فرصت بشود، ان‌شاءالله، این مطالب را با هم مروری داشته باشیم که به هر حال خود همین باعث تنوع در جلسه می‌شود.

خستگی؟ آیه اول را با هم خواندیم که عرض شد آیت‌الکرسی در واقع همین آیه است: «اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ» تا آخر. عرض کنم که دو تا آیه بعدش هست که بحثی که این دو تا هم جزو آیت‌الکرسی هست یا نیست، علما گفتند که اگر بنا بود که آیت‌الکرسی بخوانید، احتیاط بکنید سه تا آیه را بخوانید. مثلاً نماز لیلة الدفن که سفارش شده آیت‌الکرسی بخوانید، گفتند احتیاطاً سه تا آیه را. خب، این دو تا آیه هم پس ملحق می‌شود به آیت‌الکرسی: «لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی».

عرض کردیم می‌فرماید که حالا که رشد و غی از هم متمایز شد، روشن شد که درست و غلط چیست، خدا را این شکلی معرفی کردیم که «لا اله الا هو الحی القیوم لا تأخذه سنة و لا نوم». این معرفی‌نامه خدا که روشن شد، دیگر مسیر روشن است. دیگر اکراه و الزامی نیست. این خدا را خواستی قبول کن، نخواستی قبول نکن. این دین باور به این خدا می‌شود دین. زورکی هم نیست این باور. یا باور پیدا کردی یا پیدا نکردی. اگر پیدا نکردی، نمی‌شود زوری باورت کرد. کسی زورکی به چیزی معتقد نمی‌شود. «لا اکراه قد تبین الرشد من الغی». حالا من می‌خواهم با این خدا ارتباط داشته باشم. اگر این خداست و اگر این دین است، حالا من می‌خواهم متدین باشم. باید چه‌کار کنم؟ می‌خواهم با این خدا ارتباط داشته باشم. باید چه‌کار کنم؟ اینجا توضیح می‌دهد: «فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ» حالا که رشد و غی از هم تفکیک شد و بنا شد اکراهی نباشد، خب، اکراه نیست. تمام. حالا می‌خواهیم بپذیریم. دیگر ما پذیرفتیم. دیگر دین روشن شد. رشد و غی از هم تفکیک شد. حالا می‌خواهم مسیر رشد را بروم. نمی‌خواهم مسیر غی را بروم. چه‌کار باید بکنم؟ به قول علما «فا» فای تفریع. حالا در فرع این مطلب، در پس این مطلب: «فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ». حالا که این‌طور است، باید دو تا کار بکنیم: «یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ». اگر این دو تا کار را کردی، «فقد استَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَی». این دو تا کار را که کردی، استمساک کردی به عروةالوثقی.

خیلی تعابیر، تعابیر زیبایی است. الحمدلله جلسه اهل فضل و اهل دانشمند، اهل جلسه‌مان آدم می‌بیند که به هر حال استقبال هست از این مطالب. و گاهی جلسات تا سه ساعت طول می‌کشد. ولی عزیزان، ان‌شاءالله، انرژی‌ها قوی است و خوب است و هر هفته با انرژی بیشتر وقتی می‌آییم می‌بینیم هفته بعد با انگیزه بیشتر، الحمدلله، حاضرند. آدم در شرمندگی قرار می‌گیرد. دیگر رویش هم نمی‌شود که بخواهد شرایطی جور کند. البته احتمال دارد که فعلاً یک چند وقتی جلسه‌مان یک هفته بعد که ایام فاطمیه است، احتمال دارد یک دو سه هفته‌ای هم سفرهایی در پیش باشد. بعدش هم باز فاطمیه است. احتمال دارد یکی دو ماه جلسه تعطیل بشود. حالا باز دوستان باید پیگیر برنامه باشند که به چه کیفیتی. البته یکی دو ماه که تعطیل بشود، احتمال دارد که چون بعدش می‌شود ترم بعد، احتمال دارد بنده اصلاً درس نداشته باشم تهران و کلاً تعطیل بشود. عرض کنم که حالا فعلاً این جلسه خدمتتان هستیم. جلسه بعدیش با خداست. ولی به هر حال انگیزه‌ها و علاقه‌ها آن‌قدر بالاست که واقعاً آدم حیفش می‌آید. یعنی ما خودمان اینجا انگیزه می‌گیریم، انرژی می‌گیریم.

می‌فرماید که اگر کفر به طاغوت و ایمان به الله باشد، استمساک کرده به عروةالوثقی. علامه طباطبایی مطالب خیلی قشنگی دارد. عروةالوثقی یعنی چه؟ طناب، ریسمان. وثقی یعنی چه؟ محکم‌ترین. محکم‌ترین. خدای متعال یک تشبیهی دارد می‌کند. دارد می‌گوید که یک ریسمان محکمی است که اگر بگیری، این ریسمان را که بگیری، این ریسمان می‌کشد بالا. درست؟ و این ریسمان هم پاره شدنی نیست. از جانب خود ریسمان مشکلی پیش نمی‌آید. اگر سقوط کنی، تو یک مشکلی داری، تو ول کردی. وگرنه این ریسمان پاره شدنی نیست. این ریسمان تهش هم دست خداست و تو را به آن نتیجه می‌رساند. خیلی تعبیر قشنگی است.

خب، برای رشد قاعدتاً چیزی که به ذهن آدم می‌آید، آدرس و مسیر و بردن و این‌هاست. دقت بکنید. خیلی قرآن لطیف است. تدبر در این آیات خیلی مطالب شیرینی را با آدم. قاعدتاً باید بگوید آقا اگر کسی می‌خواهد به رشد برسد، این آدرسی که دادم، دنبالش راه بیفتد تا به خانه برسد. درست است آقا؟ ولی قرآن این شکلی نمی‌گوید. چه‌شکلی می‌گوید؟ ما را تشبیه نکرده به یک کسی که پایمان روی زمین بند است، بعد حرکت می‌کنیم به منزل می‌رسیم. چون کسی که پایش به زمین بند است، بر فرض هم که به منزل نرسد، بالاخره روی یک جایی ساکن بند است.

لک لطافت آیه را داشته باشید. قرآن ما را تشبیه به چه کرده؟ تشبیه به چه کسی کرده؟ یک شخص آویزان معلقی که به هیچ جایی بند نیست. چقدر لطیف است. به هیچ جایی بند نیست. اگر این طناب را نگیرد، نابود است. معلق توی این بین این زمین و آسمان. در آیه دیگری در سوره مبارکه حج فرمود: «انما خر من السماء» اگر این ریسمان را نگیرد، اگر ایمان نداشته باشد، مشرک باشد، مثل کسی که از آسمان پرت شده. به زمین هم پرت می‌شود. هم تیکه‌تیکه می‌شود. بخوانم. حیف است. خیلی آیه لطیفی است. می‌فرماید: «حُنَفَاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ وَمَن يُشْرِكْ بِاللَّهِ» در برابر ایمان چیست؟ شرک. آنجا فرمود: کفر به طاغوت، ایمان به خدا. اینجا آیه ۳۱ حج می‌فرماید: شرک به خدا چی می‌شود؟ «فَكَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّمَاءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكَانٍ سَحِيقٍ». انگار از آسمان پرت می‌شود. «فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ». خوراک لاشخورها می‌شود. تیکه‌تیکه‌اش می‌کنند پرنده‌ها. «أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكَانٍ سَحِيقٍ». باد و طوفان او را پرت می‌کند ته دره. یا خوراک پرنده‌ها و لاشخورها و کفتارها می‌شود یا باد و طوفان این را پرت می‌کند توی دره‌ها. ببینید. قرآن وضع ما را تشبیه به این کرده. تشبیه هم کرده. حقیقتاً این‌طور است. نه یعنی مثلاً حالا دارد همین‌جوری یک چیزی می‌گوید از باب اینکه عبارت قشنگ باشد. حقیقت وضعیت ما را به مثال آورده. انسانی که بند به خدا نیست، بیچاره است. به هیچ‌جا بند نیست. مثل کسی که در آسمان بین زمین و آسمان. آقا، سقوط از آسمان اصلاً معنایش چیست؟ اصلاً سقوط یعنی چه؟ افتادن یعنی چه؟ آها، مشکل در سقوط کجاست؟ مشکل در سقوط این است که نقطه اتکا نداری. یا نقطه اتکایی که داری، نقطه اتکای محکمی نیست. چتر باز می‌کند. این چتر آن‌قدر قدرت ندارد که این را در ارتفاع نگه دارد. یا آن‌قدر قدرت ندارد که شیب یا فشار این سقوط را بگیرد، بتواند بیاید پایین، فرود بیاید. این قدرت را ندارد از این طوفان‌ها محافظت کند. آن چتری که قدرتمند است، این را در برابر باد شدید نگه می‌دارد. باد را کنترل می‌کند. باد نزند او را پرت کند، «تهوی به ری» نشود. نگهش می‌دارد. ببین. چقدر تعابیر قرآن محشر است. به یک جایی باید بند باشی.

نکات ابتدایی ساده‌ای است که همه می‌گویند آقا ما این‌ها را که قبول داریم. همه مشکلات اعتقادی در این است. همه مشکلات جالبیش این است ما به کرات پیام داشتیم این چند وقت. دانلود این جلسات، جاهای مختلف که آقا اصلاً نگاه ما عوض شد. تازه فهمیدیم مشکلات چیست. اصلاً نگاه سیاسیمان عوض شد. پیام‌های عجیب غریبی. جلسات که اصلاً از این زاویه باید مباحث مطرح بشود. بعضی هیئت علمی، بعضی دانشگاه‌ها دعوت کردند که آقا بیایید با این هیئت علمی دانشگاه ما مثلاً همین بحث‌ها را مطرح کنید. وقت دیگر نداریم که بخواهیم مباحث را جای دیگری مطرح بکنیم. این دروازه ورود به این مباحث اینجاست. از اینجا باید بحث طرح بشود. بعد می‌بینیم ثمرات عجیب و غریب از تویش درمی‌آید. آنی که بند به خدا نیست، بله، ما می‌گوییم خدا تکیه‌گاه است. خدا حقیقت ازلی است. خدا حقیقت مطلق است. خدا باقی است. همه چیز فانی است. خب، حالا نسبت شما با خدا چیست؟ چقدر بند به این خدا هستی؟ این خدای موجود خوبی است. یک گوشه، بعد یک گوشه دیگر تو زندگیت را بکنی، تو یک موجود معلقی. یک موجود آواره، آویزان. ولی انسان این است. «خلق الانسان علق». این فقط به معنای «علقه» که نیستش که. علق، علق یعنی چه؟ علاقه. انسان را از علاقه آفریده. انسان موجودی است که از علقه آفریده شده. نه فقط از علقه. بله، نطفه و علقه و این‌ها هم هست. ولی خود انسان، چون نمی‌فهمد که بدن انسان را از علق آفرید، خود انسان، دو ساعت جسم انسان از علقه آفریده شده. روح انسان از علقه آفریده. انسان موجود علاقه‌مند. انسان بدون علاقه نمی‌تواند زندگی کند. همه هویت انسان و حقیقت انسان بند به چیست؟ بند به علاقه. انسان باید به یک کسی بند باشد، به یک چیزی بند باشد. انسانی که به خدا بند نیست، به هر چیز دیگری که بند باشد، به یک موجود شل و ول‌تر از خودش بند است. که بداند و نداند. بخواهد و نخواهد. نتیجه چیزی جز سقوط برایش نیست که چیزی نیست که او را نگه دارد. روشن است آقا مطلب.

اینجا ضرورت استمساک به خدا و عروةالوثقی فهمیده می‌شود. تمسک نکردیم به دین، چه می‌شود؟ هیچی. تیکه‌تیکه می‌شویم. بدبخت می‌شویم. پودر می‌شویم. نابود می‌شویم. متلاشی می‌شویم. سقوط می‌خوریم. خوراک لاشخور و کفتار می‌شویم. باد می‌زند، پرتت می‌کند «فی مکان سحیق». مکان سحیق. خود سوق الان به این پودر لباسشویی این‌ها می‌گویند سوق سحیق. در مکان سحیق پودر می‌شوی. هیچی ازت نمی‌ماند. انسان بودنت بند به این است که این ریسمان را داشته باشی. ریسمانی که تهش به یک جای محکمی بند باشد. بقیه ریسمان‌ها، ریسمان‌های توهمی است. پول، شهرت، اعتبار اجتماعی، ریاست، قدرت، جناح. نه. همه‌اش ریسمان توهمی است. تهش به جای محکمی بند نیست. ته ندارد اصلاً. ریسمان نیست. ریسمان نیست. فکر می‌کنی. روشن است آقا مطلب؟

دقت بفرمایید. حال ما، وضع ما در بیان قرآن، یک وضع شل و ول، بی‌پناه، آواره، معلق است. انسان در این عالم معلق است. چاره‌ای ندارد مگر اینکه باید دست بیندازد. خدا را. اعتقاد به خدا. بله، خدایی هست. مگر «یومن بالله» این است که من همین‌قدر بگویم که نه، من خدا را قبول دارم. خدا را قبول، مثلاً فکر کردم خدا لنگ این بود که مثلاً بنده من آیا قبول داری من هستم؟ بعد این هم می‌گوید بله. بعد خدا اصلاً جیغ و کف و سوت و هورا! اصلاً آن‌قدر خدا در پوست خودش نمی‌گنجد. آخ جون، بنده‌ام من را قبول کرد. بنده خدا، تو خدا که به تو نیازی ندارد. می‌گوید من را قبول کن، یعنی به من چنگ بینداز. من را بگیر. من را داشته باش. به من بند شو. تکیه‌ات را به من بده. ریسمانی که به من بند است را بگیر. برای خودت می‌گویم. چیزی که گیر من نمی‌آید که. «انتکفرو و انتم و من فی الارض جمیعا فان الله الغنی الحمید». همه‌تان با همدیگر. مثل کسی که روی هواپیما است. البته بلا تشبیه. یک طنابی می‌اندازد برای اینکه مثلاً اینی که دارد سقوط می‌کند را بگیرد. این طناب را بگیر. خب، حالا بر فرض ۵۰۰ نفرند. این ۵۰۰ نفر همه با هم بی‌محلی کنند. آن بنده خدا دلش برای خودت می‌سوزد. داد می‌زند. هی جیغ می‌زند. آقا، بگیر این را. تو نابود می‌شوی.

این بی‌اعتنایی. کلمه لطیف و قشنگی است برای اینکه معادل دقیق فارسی کلمه کفر می‌شود بی‌اعتنایی. طاغوت همان ریسمان نما در موردش صحبت. طاغوت یک سروصدا و یک سرووضع و یک شکل و هیبتی دارد. آدم را به توهم می‌اندازد که این انگار یک قدرتی است. انگار یک چیزی است. انگار می‌شود بهش تکیه کرد. آن ریسمان فیکی که آن وسط آویزان است که اصلاً ریسمان نیست. اولاً ریسمان نیست. بعدش هم به جایی بند نیست. آن سیم برق است. آن کابل برق است. تو تشبیه ما اگر به جایی بند نباشد، نباید برق بگیردت. ولی حالا این کابل برقی است که اگر دست بزنی، برق هم می‌گیردت. به جایی هم بند نیست دیگر. حالا این‌جوری نداریم. ولی شما تصورش را بکنید. «سراب والذین کفروا اعمالهم که سراب بقی یحسبه الدمعان». تعبیر قرآن در سوره مبارکه نور. کفار زندگیشان بند به سراب است. دل‌خوشی‌هایشان وقتی هم بهش می‌رسد، می‌بیند که خبری نیست. چیزی نیست. توهمات. قضیه همان مار است که عاشق دختر همسایه شده بود. شنیدید دیگر؟ عاشق دختر همسایه شده بود. هفت هشت سال در عشق او می‌سوخت. آخر مادرش را راضی می‌کند که مادرش بیاید خواستگاری. وقتی هم که می‌آیند خواستگاری، می‌فهمند این ماری که توی خانه همسایه بوده، چی بوده؟ شلنگ بوده. مار نبود. این داستان انسانی است که با غیر خدا زندگی می‌کند. با توهمات زندگی می‌کند. این فکر می‌کند پول به دردش می‌خورد. اسم و رسم به دردش می‌خورد. اعتبار این و آن به دردش می‌خورد. اعتبار خودش به دردش می‌خورد. اعتبار خودش به دردش که نمی‌خورد هیچی، یک روزی تو سرش عامل بدبختیش می‌شود. زیباییش فایده که برایش ندارد هیچی. مایه دردسرش می‌شود. تا پول، مشکلاتی که برطرف نمی‌کند هیچی. مطلقاً مشکل برطرف نمی‌کندها. این‌ها فایده دارد. فایده‌اش را هم خدا بهش می‌دهد. این نکته‌اش در این است. فایده‌ای هم که در پول هست، خدا بهش می‌دهد. این فکر می‌کند با این پول، مشکلاتش حل می‌شود. آن مشکلاتی که دارد حل نمی‌شود، بلکه خود پول عامل یک سری مشکلات دیگر می‌شود. ندیدی تا حالا پولدارایی که دیالوگ. بنده نمی‌توانم خیلی مثال‌هایی بگویم. چون بالاخره بحث پخش می‌شود و خیلی‌ها که گوش می‌دهند، بعضی وقت‌ها مورد مثال‌های ما هستند. بعضی وقت‌ها به ما تذکر داده می‌شود که بابا این مثالی که زدی، خود آن طرف دارد گوش می‌دهد. چندین جا پیش آمده. مطالبی گفتیم این‌ور آن‌ور می‌گویند که آقا آن توی آن جلسه ما را مثلاً یا فلانی را گفتی‌ها. دیگر سخت می‌شود.

طرف پولدار است. بچه‌اش را مثلاً میان خواستگار زیاد دارد. دخترش خواستگار زیاد. خب، حالا دردسر. یک وقت خواستگار ندارد از شدت بی‌پولی. بابا آن‌قدر بیچاره است، آن‌قدر ندارد که هیچ‌کی خواستگار نمی‌آید برای دختر. یک وقت بابا آن‌قدر سنگ تریلیاردر است و این همه خواستگار دارد. مشکلش این است که کدام یکی از این‌ها صادق است. به خاطر پول نیامده. این معضل شدیدتری است. باز اونی که خواستگار ندارد، یک روزی ممکن است یک خواستگاری پیدا بشود. همان صادقانه ازدواج بکند. این را چه‌کار کنیم؟ این پول مشکل‌گشا نیست. خودش می‌شود یک قوز بالا قوز. یکی از بزرگان می‌فرمود که طرف دید یکی دارد توی دریا غرق می‌شود. خدا رحمت کند این بزرگوار را. فرمود که دید یکی دارد غرق می‌شود. رفت نجاتش بدهد. بعد رفیقش دید که این دارد داد می‌زند. خود این که رفته بود کمک، داد می‌زند: کمک، کمک، دارم غرق می‌شوم. گفتش که چی شده مگر؟ رفیقش از بیرون گفت: بابا، این آدم نبود. این خرس بود. داشت غرق می‌شد. گفت: خب، ولش کن. بیا بیرون. گفت: من ولش کردم. حالا این من را ول نمی‌کند. حقیقت دنیاست. می‌روی سمتش، جذبت می‌کند. بعد از یک جایی ولش می‌کنی، دیگر او ولت نمی‌کند. فکر می‌کنی آدمیزاد است. نفعی برایت دارد. گرفتارت می‌کنم.

حالا غرض این است که دنیا هم خوب است. دنیایی که دنیای الهی باشد. دنیایی که با خداوند باشد. نه دنیای جدا از خدا. وگرنه فرعون توی کاخ خودش، توی همان دریایی که به پشتوانه این خودش را خدا می‌دانست، غرق شد. قارون توی کاخ خودش رفت توی زمین. همین کاخی که به پشتوانه این کاخ روبروی خدا ایستاده بود. خدا تو همان کاخ بردش توی زمین. همین‌هایی که بهش دل بستی و به پشتوانه این خودت را یک چیزی می‌دانی، خدا با همین‌ها نابودت می‌کند. به همین بیان قشنگی که داری، به همین چهره زیبایی که داری، بدبختت می‌کند. به همین بیان قشنگی که داری، رسوایت می‌کند. حیثیتت را به باد می‌دهی. ولی ماشاءالله «قس علی ذلک». درست شد؟

خب، پس انسان یک موجود معلق آویزان است. باید به یک عروه‌ای چنگ بیندازد که این عروه وثقی باشد. نه تنها تهش به یک جای محکمی بند باشد، خودش هم آن‌قدر محکم باشد که آن وسط‌ها ولت نکند، پاره نشود. شرط این اتصال و این استمساک چیست؟ کی می‌تواند به این ریسمان محکم چنگ بیندازد؟ دو تا چیز. «يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ». دو تا چیز می‌خواهد. این دو تا چیز در واقع دو تا چیز نیست. یک چیز است. ولی خب، به یک بیان دو تا به حساب می‌آید. اول کفر به طاغوت، بعد ایمان به خدا. به قول علامه طباطبایی در تفسیر المیزان، اول رها کردن ریسمان‌های دیگری که جعلی، فیک، تقلبی است. بعد گرفتن ریسمان واقعی. همان گرفتن ریسمان. این قضیه را حل. اگر یک دستت به یک ریسمانی باشد که ریسمان درست است و حق است، ولی یک دست دیگرت هم به ریسمان جعلی تقلبی باشد، این یک روزی بیچاره می‌شود. اول کفر به طاغوت، بعد ایمان به خدا. اولین ریسمان‌های جعلی را باید بشناسی. بهش نه بگویی. «لا اله الا الله». بقیه را نصب کنی. کنار بزنی. این، این اصلیه را بگیری. بعد دائم حواست باشد که این‌ها را با همدیگر اشتباه نگیری. چیز دیگر هم کنار این نگیری. چون به هر حال وقتی که یک دستت را به این ریسمان دادی، یک دستت را به ریسمان دیگر دادی که آن پاره شدنی باشد، همان پاره شدن آن، سقوط آن، یک‌هو دچار چالشت می‌کند. یک‌هو پرتت می‌کند. دودستی باید این ریسمان محکم را.

خب، اگر کفر به طاغوت باشد و ایمان به الله باشد، چنگ می‌اندازد به عروةالوثقی که «لَنِ انفِصَامَ لَهَا». انفصامی برای عروةالوثقی نیست. هیچ لرزشی، هیچ شل شدنی، هیچ پارگی، هیچی در این نیست. محکم و قرص دست خداست. تو مشت خداست. و خدا نگهت می‌دارد. وقتی تو این ریسمان باشی، خدا تو را در این فضای معلق با این ریسمان نگهت می‌دارد. سفت و قرص بدون هیچ تکانی. این می‌شود «نفس مطمئنه». «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ». این دیگر هیچ تکانه‌ای ندارد. طوفان‌های شدید دارد می‌آید، یک تکان نمی‌خورد. «لا یحرک الاواصف». تندباد می‌آید. چون به ریسمان محکمی.

این‌ها قبل از ورود به بحث‌های سیاسی و اجتماعی و این‌هاست. این اصل بحث اعتقادی ماست. ببینید. ما مشکل جدی و اصلیمان همین است. خدا را یک چیزی جدای از خودمان و جدای از یک موجودی در عرض بقیه. البته یک وقت‌هایی هم بهش لازم داریم. اصل وجودمان از خداست. خدا به ما وجود داده. خب، بقیه‌اش چی؟ اتومات. تحویل خودش. ازش می‌خواهیم. درست. این همان نگاه چی بود؟ یک جلسه گفتم. آفرین. نگاه ساعت‌سازی دکارت، نیوتن. این همان جهان ساعتی نیوتن. خوب است این دوستان هم تکمله بزنند مطالبی که جاهایی شنیده‌اند و دیده‌اند. خیلی خوب می‌شود. جهان ساعتی که ما خدا را قبول داریم در حد خلق. بقیه‌اش دیگر با خودمان است. دیگر خودمان تشخیص می‌دهیم. احساس ضرورتی نمی‌کنیم که بخواهیم به او چنگ بیندازیم. در امور مختلف زندگیمان. یعنی من اگر خواستم زن بگیرم، خدا کجای داستان؟ من خواستم شغلی انتخاب بکنم. تحصیلی انتخاب بکنم. فعالیت سیاسی داشته باشم. یک کسی را تأیید بکنم. یک کسی را رد بکنم. یک جناح سیاسی تمایل داشته باشم. از یک جناح سیاسی نفرت داشته باشم. این‌ها را چقدر با خدا بستی؟ چقدر این‌ها چند چند است با خدا؟ الان نسبت این‌ها با خدا چیست؟ خدا کجای داستان این انتخاب تو است؟ من خودم عقل دارم. خدا به آدم عقل داده. همان نگاه ساعتی است. یعنی خدایا، عقل داده، گفته اصلش را نداشتی، دادم. دیگر خودت بقیه‌اش را. وقت ندارم. نه، عزیز من. «اذا عزمت فتوکل علی الله». می‌گوید مشاوره‌هایت را بکن. برو با همه گفت‌وگو کن. همه کارهایت را بکن. به تصمیم که رسیدی، دیگر جازم شدی، قاطع شدی که کاری انجام بدهی، آنجا وقت توکل است. ما وقتی که قرار است مسئولیت را از گردنمان برداریم، می‌سپاریم به خدا. استخاره می‌کنیم که اگر بد آمد بگوییم خدا گفت. خدا را جایی می‌بینیم که دیگر از دستمان خارج است. این آمریکا تیم قوی‌ای است. نمی‌توانیم بزنیمش. خدایا، خودت بزنش.

چالشی از دیشب ایجاد شده که چرا این همه دعا کردیم، مستجاب نشد؟ دعاهای مردم گرفت؟ این همه مردم دعا کردند، این سری مستجاب نشد؟ قطار؟ بنده اینجا مطالبی دارم. اگر فرصت بشود، عرض می‌کنم که این‌ها، استجابت این دعاها به چه نحوی است. عزیزی نوشته بود ما این همه شب فوتبال اعمال خالصانه انجام دادیم که تیم ببرد. این خیلی قشنگ بود که خالصانه برای اینکه تیم ببرد. پارادوکسیکال. خالصاً برای بردن فاز بردنمان بشود. فقط برای تو انجام دادم. شرط اینکه ما خالصاً برای بردن باید بگوییم آدم. نه که خالصاً لله. «الا لله دین خالص».

پس داستان این است آقا جان. خدا در متن زندگی شما، در تمام اموراتت. اینکه می‌گوییم آویزان و معلقی، ولی این فقط مال اول خلقت نیست. این مال لحظه به لحظه زندگیت. مال تمام تصمیماتت. مال تمام شئوناتت. در همه ابعاد زندگیت این شکلی است. همه ساحت‌های زندگیت را باید چنگ بیندازی به ریسمان الهی. وگرنه تو هر ساحتی شرک باشد، چنگ انداختن به طاغوت باشد، چنگ انداختن به غیر خدا باشد، نتیجه‌اش می‌شود سقوط. تیکه‌تیکه شدن. متلاشی شدن. از بین رفتن. بیچاره شدن. پودر شدن. به نتیجه نرسیدن. مکانیزمی که تو آن مسیر پیش گرفتی، باید از جانب خدا باشد. این توکل هم فقط به این معنا نیستش که من می‌نشینم خودم فکر می‌کنم. دقت بکن. این‌ها خیلی بحث‌های مهمی است. این‌ها بحث‌های اعتقادی است که از تو دلش مسائل اجتماعی درمی‌آید. معلوم می‌شود که می‌دانی. واقعاً می‌دانیم یا نمی‌دانیم. گاهی آدم فکر می‌کند که من یک چیزی را نشستم، فکرش را کردم. انجام می‌دهم. دیگر در مسیر انجامش توکل به خدا می‌کنم. فقط این نیستش که تو همان‌جایی که به تصمیم رسیدی، به نتیجه رسیدی، تو همان مسیری که فکر کردی، همان مسیر را هم باید با امر خدا بروی. تدبیر و هدایت خدا بروی. نه اینکه خودت می‌روی به نتیجه می‌رسی، بعد می‌گویی از اینجا به بعدش را می‌سپارم به خدا. تا اینجایش را اصلاً چه‌شکلی به این نتیجه رسیدی؟ از کجا گفتی این خوب است؟ از کجا گفتی این کار را باید انجام بدهم، نباید انجام بدهم؟

«و من یشرک بالله». یکی از موارد خیلی خیلی لطیفش مختلفی داریم. یک وقت انسان مشرکی است که در یک شرک بسیار واضحی برای خدا شریک قائل می‌شود. حالا نمونه بت‌پرستی‌ها و این قضایا. شرک‌ها هی لطیف‌تر می‌شود. لطیف‌ترین شکل چه شرکی؟ آقا، بفرمایید هوای نفس. هوای نفس یعنی چه؟ اونی که خودم می‌خواهم. «افرایته» این آیه را آن جلسه. «هواه». اصل چالش ما، اصل حرف، اصل دعوا، نقطه و نکته کلیدی تمام چالش‌های سیاسی و همه دعواها تو همین یک کلمه است: هوای نفس. ریشه تمدن غرب تو همین کلمه است. ریشه لیبرالیسم تو همین یک کلمه است. ریشه اومانیسم و سکولاریسم تو همین یک کلمه است. ریشه سقیفه، ریشه عقب افتادن ظهور امام زمان تو همین یک کلمه است. «یعطف الهوا علی الهدی». امیرالمومنین در نهج‌البلاغه فرمود مهدی (عج) امام وقتی ظهور کند، کاری که می‌کند این است: هوا را تابع هدی می‌کند. ولی تا قبل از او، هدی تابع هواست. الان دین باید خودش را با هوا تطبیق دهد. قرآن باید خودش را با هوا. قرآن گفته می‌شود. واقعاً این‌ها را جایی چند نفر تو جامعه این حرف‌ها را می‌پذیرند؟ اینکه نشد مسلمانی. مسلمانی این است که نه اینکه قرآن را باید یک جوری کرد که با این هوای نفس، با این تمایلات بخورد. خوشایند بشود. مورد پسند واقع بشود.

ریشه طاغوت تو یک کلمه است. طاغوت برمی‌گردد به استقلال خود در برابر خدا. خودش را مستغنی می‌داند. «کلا ان الانسان لیتغی عن رعا استغنا». ریشه طغیان اینجاست. طاغوت، طغیان. طغیان کرده. قرآن طغیان را به آب هم نسبت داده. «اذا تقل ما». آب که می‌زند، فواره می‌زند بیرون. می‌زند از آن محدوده خودش. این را گفته طغیان. از آن اندازه خودش. طاغوت این است. معنای طاغوت این است. خیلی این‌ها وسایل لطیف و عالی است. طاغوت زده بیرون از این چهارچوب خودش. خودش را زده بیرون از این قواره‌ای که برایش تعیین کردند. دیوارهایی که برایش کشیدند که تو همین‌جا می‌نشینی. از اینجا بیرون نمی‌زنی. این دورکشی که برایش کردند، دیوارکشی که برایش کردند، از دیوار بدش می‌آید. می‌گوید این‌ها بیایند چه‌کار می‌کنند؟ دیوار می‌کشند. بیمارستان دیوار. یک واژه خیلی حساسیت‌برانگیزی. «یرید الانسان ان یفجر». عمامه باز باشد. محدوده بستن. اینجا وایسا. آنجا واینسا. اگر هم می‌خواهد محدودیتی باشد، محدودیتی باشد که خودش به خودش داده. محدودیتی باشد که خودش پذیرفته. خودش پسندیده. خودش تعیین کرده. محدودیت‌ها را هم خودم باید بگویم. لیبرالیسم می‌گوید محدودیت لازم داریم. ولی محدودیت‌ها را خودمان با همدیگر می‌نشینیم فکر می‌کنیم. مسیر لذت‌هایمان آن‌قدری که همه با هم بتوانیم کیف بکنیم، چه محدودیت‌هایی لازم است؟ خودمان همان محدودیت‌ها را هم تعیین می‌کنیم. لیبرالیسم، لیبرالیسم. تطبیق بدهم بحث از تو دلش مثال است. صاحبش، طاغوت را که معرفی می‌کنی، صاحبش می‌آید ورش می‌دارد. من را می‌گوید. خب، طاغوت، استغنا. خودش را مستغنی می‌داند. چرا مستغنی می‌داند؟ برای اینکه خودش را به یک نقطه محکمی متکی می‌داند. مثل فرعون. زیر پایش را می‌بیند سفت است. سقف بالا سرش سفت است. تختش نرم است. آب گوارا شیرین. امکاناتش را نگاه می‌کند. احساس دارایی می‌کند. این دارایی، استغنا می‌آورد. از خودم است. همان که قارون گفت: «إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَىٰ عِلْمٍ عِنْدِي». خودم فکر کردم. خودم درس خواندم. خودم سواد داشتم. خودم زحمت کشیدم. از خودم. از خودم. از خودم است. به خودم بند است. سوادش را دارم. پولش را درآوردم. آدم باسواد می‌شود. مستغنی می‌شود. مستغنی می‌شود. طاغوت می‌شود. طغیان می‌کند.

یک معضلی که ما تو دانشگاه داریم، همین است دیگر. یک‌کم که سوادش می‌رود بالا، کم‌کم احساس استغنا پیدا می‌کند. احساس دارایی، دانایی. احساس دارایی می‌آورد. توهم می‌آورد. کم‌کم فکر می‌کند که به یک جایی بند است. یک نقطه محکمی. نقطه محکمی. سواره همین هواپیماها را دیدید؟ آدم تو آسمان ۴۰ هزار پا تو آسمان است. الان برای زمینی‌ها از یک کرم کوچک‌تر. بعد دلش خوش است که روی یک جای محکمی بند است. نمی‌داند این زیر پایش توی هواپیما، هواپیما را با چی می‌سازند؟ آلومینیوم. آلومینیوم رویش چیست؟ یونولیت. این ترک که برمی‌دارد هواپیما، یونولیت‌ها غارچ می‌خورند. این بنده خدا روی یونولیت نشسته. آن‌قدر خاطره. می‌رود ۵۰ هزار پا روی یونولیت نشسته. چه کیفی هم می‌کند. عرق می‌خورد. نمی‌دانم انواع اقسام خیلی خاطره. جمعه که روی یک چیز محکمی نشسته. عمو، این یونولیت است. یک تکه آهن است. به چی الان دلت خوش است؟ بعد این آدم ساده‌لوح روی زمین که می‌آید، فکر می‌کند دیگر روی زمین پایش بند است. می‌گوید وسط دریا که هستند، طوفان که می‌زند در سوره یونس است دیگر. طوفان که می‌زند، یک‌هو احساس اضطرار می‌کند. احساس می‌کند که به هیچ جا بند نیست. آنجا به خدا رو می‌آورد. «دعوا الله مخلصین له الدین». با اخلاص تمام: خدایا، غلط کردم. دیگر این کار را نمی‌کنم. آدم می‌شوم. نمازم را دیگر می‌خوانم. بعد می‌فرماید پایش که به زمین می‌رسد، یادش می‌رود و مشرک می‌شود. خیلی تعبیر قشنگی است. «يُشْرِكُونَ». مشرک می‌شود. یعنی می‌گوید به یک جای سفتی رسیدم. سفتی رسیدم که از این به بعد نماز هم نخوانم. جایم محکم است. بدون نماز، بدون دعا، با انواع اقسام گناهان. آنجا کارم گیر خدا بود. آنجا خدا نماز، روزه این‌ها می‌خواست. آنجا نداشتم. بالاخره باید یک جوری درستش. توهمات آدمیزاد. به قول علامه جعفری: شیر خام خورده. انسان شیر خام خورده. مشکلش این است. فکر کرده الان زیر پایش سفت است.

آدمیزادی که عاقل و فهیم است، می‌فهمد این زمین سفت با آن آسمان هیچ فرقی نمی‌کند. با همانی که تو دریا نگهم می‌دارد از طوفان‌های سفت و سخت، همان الان روی زمین نگه داشته. وگرنه مثل قارون، زمین دهن باز می‌کرد، می‌رفتم. این همه آدم روی زمین سقط می‌شود. می‌میرند. این همه خلبان از آسمان‌ها پروازها، پرواز ۵۰۰ تا پرواز کرده. سالم می‌رسد. بعد تو خانه‌اش روی کاناپه نشسته، سکته می‌کند. می‌میرد. چند بوده خلبانی که از چه پروازهایی سالم درآمده. کنج خانه‌اش. تو آرامش محض. زیر کولر. سکته کرده، مرده. برای اینکه باورش نیستش که جان او در دست کس دیگری است. خودش مستغنی. خودش را مستقل می‌داند. چون مستقل می‌داند، آن وقت می‌گوید خودم فکر، خودم تصمیم، خودم دوست دارم. می‌خواهم این‌جوری فکر می‌کنم. به نظر من باید اهمیت بدهی به عقیده هر کسی. باید احترام گذاشت. بفرمایید جفتش یکی. تو قرآن تعبیر «سوله» را برای دو تا چیز به کار برده. «لَكُمُ الشَّیْطَانُ أَنْفُسَكُمْ». تبریک اول از یک جا به شیطان نسبت داده. یک جا به نفس. چون شیطان هم مشکلش تو همین است که خودش را مستقل از خدا دانست. در برابر خدا «انا» گفت. «انا خیر». به جایی بند نیست. خدا اثر رحمتش می‌خواهد ما را به این حقیقت متذکر کند. متوجه کند. شیطان مشکلش در این است که تسلیم نفسش است. نفسش را می‌پرستد. اگر کسی خودش را در برابر خدا مستقل دانست و چیزی دانست، این می‌شود ریشه طاغوت. پرستش نفس یک جلوه دارد در پرستش شیطان. یک جلوه دارد در خود شیطان. یک جلوه دارد در پرستش مستکبرین. آدم‌های قدرتمندی که حرفش را گوش ندهی، می‌اندازد زندان. تحریم می‌کند. می‌کشد. در موردش صحبت بکنیم. مستکبرین خودشان چند گروه‌اند. یک «مترفین» دارد. یک «ملأ» دارد. افرادی که در مستکبرین تعریف شده. بهش برسیم. ان‌شاءالله فرصتی بشود، عرض می‌کنیم.

آن همی که تسلیم مستکبری می‌شود، به خاطر همین است. برای اینکه فکر می‌کند: «أَیَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ». قرآن می‌گوید. بعد خدا هم به کسی که پیش مستکبرین زانو زده، به آن می‌گوید منافق. این نمی‌تواند مومن باشد. «بَشِّرِ الْمُنَافِقِينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا». منافقین کیستند؟ می‌فرماید که کفار را اولیا می‌گیرند به جای مومنین. برای اینکه می‌خواهند پیش کفار عزت داشته باشند. می‌ترسد منافعش به خطر بیفتد. منافعش را تو دست کفار می‌بیند. «إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا». فکر کردی آبرو دست آنهاست؟ آبرو دست من است. خدا فقط یک چیزی نیست که قبول کنی هست. خدا یعنی همین جا تو این انتخابی که داری می‌کنی، حواست به این است که الان به کی داری وجود می‌دهی؟ تشخص می‌دهی؟ قدرت می‌دهی؟ فکر می‌کنی اعتبار دست کیست؟ فکر می‌کنی جانت دست کیست؟ رزق تو دست کیست؟ می‌بینی؟ نه، این رئیسم اگر ناراحت بشود، حقوقم را قطع می‌کند. او اگر ناراحت بشود، این‌ها اگر از دستم دلخور بشوند، تو فضای مجازی می‌ریزند تو پیجم فحش می‌دهند. چیزهای مدرن است دیگر. اهرم‌های فشار. مدرن قدیم مثلاً طرف را آتش می‌زدند. اعدام می‌کردند. الان دیگر امکانات رفته بالا. هشتگش را ترند می‌کند. هشتگش را پرچم می‌کند. هشتگش را پرچم.

به نظر همه احترام بگذاریم. از باب اینکه آن عقلانیت همه، استدلال همه. نه به آن نتیجه که اگر کسی هم با مغالطه به یک اعتقادی رسیده بود، به آن هم احترام. بعد احترام گذاشتن به آن اعتقاداتی که دارد. احترام بگذار. قرآن می‌فرماید که به این بت‌های این‌ها فحش ندهید. «فَیَسُبُّوا اللَّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ». به مقدسات این‌ها احترام بگذارید. به عقاید هم احترام بگذارید. به عقاید هم احترام بگذارید نه یعنی همه بر حق‌اند. این نه از باب اینکه تو را تحریک کند. آن هم برمی‌گردد به عقاید تو. فحش می‌دهد. تحریکش نکن. «بقاء دم». احترام بگذاریم. با هم مسالمت‌آمیز زندگی کنیم. فضا را هم تو فضای احساسی، هیجانی، داد و دعوا نبریم. تو فضای استدلالی و گفت‌وگو. با فحش و فحش‌کشی و ناسزا و این‌ها کسی جذب اعتقادات شما نمی‌شود. کسی از آن اعتقاداتش دست برنمی‌دارد. تو فشار ممکن است واقع بشود. ولی اعتقادی پیدا نمی‌کند. اعتقاد با برهان است. «ادْعُ إِلَىٰ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ». با فحش چیزی درست نمی‌شود.

اعتقاد احترام گذاشتن به این معنا نیستش که اعتقادات درست است. نه، قطعاً یک سری اعتقادات باطل است. خیلی از اعتقادات باطل است. ولی راه توهین نیست. احترام بگذار به اعتقاداتش. با همان احترام و از در گفت‌وگو و مهربانانه و با صمیمیت وارد شو. آرام آرام اشکالات اعتقاداتش را بهش بگو. حالا آن سازوکار امر به معروف فرق می‌کند. حالا آن یک بحث جدایی است. باید در مورد آن جداگانه بحث بشود.

خب، حالا اصل مبارزه با هوای نفس این است که کسی آن احکام اولیه و آن اصول زندگیش را بر مبنای اونی که می‌خواهد نگذارد. چون دایره هوای نفس خیلی وسیع است. ممکن است بنده همین جا که نشستم، همین گوشی‌ای که می‌خواهم بخرم، می‌بینم آن یکی گوشی را بیشتر خوشم می‌آید. به نسبت هوای نفس می‌شود دیگر. دوست دارم گوشیم مثلاً این شکلی باشد. حالا این هم باز انگیزه‌هایش متفاوت می‌شود. مثلاً روی فلانی را کم می‌کند. جهیزیه می‌خریم. یک جوری باشد که مثلاً آن یکی می‌بیند. جلوی در همسایه بد نباشد. مثلاً تو فامیل هیچ‌کی نمی‌دانم چی‌چی میکرو تا حالا نداشته. تو جهیزیه آنگولا میکرو. مثلاً یک چیزی خریدم. هیچ‌کی نمی‌داند چیست. در تمام عمرم استفاده نمی‌کنم. ۶ ماه تو دیوار که بفروشم. خریدی. بنده خدا، چشم خواهرشوهرم باید بالاخره دربیاید. جاری. حسابت جاری‌تان. گفت جاری‌ام غلط کرده. برید به حساب خودم. درست شد؟

هوای نفس یک مراتبی از هوای نفس و تعارف که نداریم. همه‌مان داریم. تعارف که ندارد. خودپرستی. خودپرستی یعنی از آن ریشه، از آن بیخ. یا خدا را قبول نداری. یا اگر هم قبول داری، خدا را گذاشتی کنار. تمام این دین، تمام این باید و نبایدها. چون دین یعنی آن باید و نبایدهایی که من بهش تسلیمم. تمام این باید و نبایدها می‌شود اونی که خودم می‌خواهم. تو اقتصادم. تو سیاست. تو پوششم. تو روابطم. با چه کسانی می‌توانم رابطه داشته باشم؟ چقدر می‌توانم رابطه داشته باشم؟ باید و نبایدش را خودم تعیین می‌کنم. من می‌گویم. یک نمونه است دیگر. و همین‌طور ابعادش هم یکی دو تا نیست. خیلی وسیع است. ریشه بی‌دینی این می‌شود. شیطان این می‌شود. طاغوت. باید به این کافر شد. «فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ». طاغوت نماد عنانیت. عنانیت از کلمه «انا» می‌آید. العنانیت. «ان» نداشتن در برابر خدا. معنی کلمه غلطی‌ها و نیت غلط است. منیت. من، من گفتن. منیت در برابر خدا. یعنی کسی دارد می‌گوید: خدایا، تو این‌جوری گفتی، من این‌جوری می‌گویم. برایم مهم نیست تو چی می‌گویی. می‌خواهی هر چی بگویی. من به آن کار ندارم. من این را می‌خواهم. دلم نمی‌خواهد. خوشم نمی‌آید. خوشم می‌آید. دوست دارم. دوست ندارم.

چنگ انداختن به عروةالوثقی وابسته به این است که اول باید به طاغوت کافر بشوی. هوای نفس و همان اول که عارف می‌شویم دیگر. همان نقطه اول. به همه عنانیت‌ها. قدم اولش به این است که آن‌هایی که سردمدارند، نمادند، شاخص‌اند، به عنوان این «انا» در برابر خدا، به این‌ها باید بی‌اعتنایی. البته بی‌اعتنایی به این‌ها هزینه دارد. برادر، حرف گوش نکنی، پدرت را درمی‌آورند. نماد بزرگ طاغوت در قرآن کیست؟ فرعون. ما ان‌شاءالله حالا بعد فاطمیه می‌شود. ان‌شاءالله سلسله جلساتی، ان‌شاءالله در محضر جناب فرعون خواهیم بود. حق این بزرگوار خوب ادا نشده. قرآن این همه آیه فرعون‌شناسی ما داریم. بزرگوار، ضعف المحکوس. البته اینجا باید بنشینیم در محضرش کلی بحث بکنیم. این فرعون ویژگی‌هایی که دارد، یکیش همین است: «لَا أُرِيكُمْ إِلَّا مَا أَرَىٰ». اینجا فقط من نظر می‌دهم. حرف، حرف من است. با آن ساحران که یکی از داستان‌های محشر قرآن است. همه قرآن محشر است. فقط حیف که ما قرآن می‌خوانیم به خاطر ثواب. ماه رمضان هم آن هم روزی یک جزء. برسانید. اگر ۲۹ روزه هم بشود که دیگر هیچی. روز آخر باید دو جزء همین‌جور فله‌ای بخوانیم برویم. طرف تو عمرش هر چی آیه بوده چپکی عمل کرده. بالا سرش نشسته‌اند ختم قرآن گرفته‌اند. البته الان که دیگر الحمدلله ور همه‌چیز خدا دیگر همین هم ازمان گرفته. دیگر الان می‌روی بهشت زهرا بودیم ما آن هفته. از همان اولی که وارد شدیم احسان خواجه‌امیری داشت می‌خواند تا آخر: خداحافظ. از دست برفته.

یک زمانی صدای قرآن دیگر لااقل تو قبرستان‌ها می‌آمد. می‌گفتیم آقا قرآن فقط مال قبرستان نیست. الان لااقل تو را خدا دیگر لااقل تو قبرستان‌ها بخوانید. ساز و آواز و ارکستر قبرستان آمده. نمی‌دانم دیدید یا نه. فراوان در قبرستان، خصوصاً بهشت زهرا که اصلاً خود پاریس قفل است. این کارها. نی و فلوت و داستان تلقین نخواندم. گفتم این اعتقاد به تلقین نداشته. تلقین برایش. می‌گفت که آن آقا به کسی پول داده بودم. قدیم این کارها می‌کرده بودم. مسلمان و این‌ها. بالا سر تابوت میت تا صبح قرآن. حالا یک غذای دیگر هم از مرحوم سید جمال گلپایگانی یادم آمد که حالا حاج آقای عمادی هم تازگی تخت فولاد اصفهان بودیم. ایشان جایش را به من نشان دادند. تو تخت فولاد کجا بوده. عرض کنم خدمت شما که گفت که این میت آمد تو خواب بچه‌هایش. گفت فقط دستم به دامنتان. تو را قرآن به این کسی که دارد قرآن می‌خواند بالا سرم، دیگر نخواند. گفتند چرا؟ گفت هر آیه‌ای که می‌خواند، ملائکه می‌زد. چرا این را عمل نکردی؟ «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَا». این را چرا؟ بگو.

جم قدیم غرفه غرفه بوده. تخت فولاد. می‌گوید که میتی را آورده بودند. قاری هم بالا سرش نشسته بود قرآن بخواند. همان میت ظاهراً همان شخص را واسه جمال می‌بیند که این از نزول‌خورای بازار بوده. عذابی که از او می‌بیند که چه جور دارند عذابش می‌کنند. می‌گوید باید زحمتی فقط در را باز کردم. خودم را از این اتاق پرت کردم بیرون. از تخت فولاد تا اصفهان که مثلاً شاید ۵ دقیقه پیاده راه بوده، دو ساعت سه ساعت طول کشید. روی زمین هی خودم را کشیدم و می‌رسد به حجره و آخوند کاشی. برای آخوند کاشی تعریف می‌کند که آقا این جور چیزی دیدم. تا یک هفته ایشان رو به موت بوده از صحنه‌ای که دیده بوده. و آخوند کاشی کباب درست می‌کرده تو دهان ایشان می‌گذاشته که ایشان زنده بماند. برگردد. قوایی که ازش رفته. از آب یک نفر فقط دیده بوده. آن هم فقط یک گناهش را دیده بوده. قرآن می‌خوانده. الان که دیگر هم قرآن هم نمی‌خوانند دیگر. الحمدلله دیگر الرحمن الرحیم. دیگر چه عرض بکنیم دیگر. آدمیزاد خودش برای خودش کاری نکرده. دیگران به هر حال از بحث دور نشوم.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات چالش پیش فرض‌ها