‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد ص و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
بخش بعدی کتاب را با عنوان «نجات یک انسان» آغاز میکنیم. همینطور که با ناراحتی کتاب اعمالم را ورق میزدم و با اعمال نابودشده مواجه میشدم، یکباره دیدم بالای صفحه، با خط درشت نوشته شده: «نجات یک انسان». خوب به یاد داشتم که ماجرا چیست؛ این کار خالصانه برای خدا بود. به خودم افتخار کردم و گفتم: «خدا را شکر، این کار را واقعاً خالصانه برای خدا انجام دادم.»
**افتخار به کار خوب**
اینجا ایشان افتخار میکند. مگر افتخار کردن به کار خوب بد نیست؟ همانطور که افتخار کردن به کار خوب در دنیا بد است؛ چون باعث میشود که ما از کارهای خوب متوقف بشویم، حرکتمان را نگه داریم، احساس کنیم که به نتیجه رسیدهایم، سرعتمان کم میشود، احساس میکنیم دیگر وضعیتمان خوب است، مانع رشدمان میشود. عُجُبی که در دنیا داریم و از کارهای خوبمان خوشمان میآید، این رذیله است. ولی آنی که در آخرت وقتی پروندههای اعمال را میبینیم، مسرور میشویم. در سوره مبارکه انشقاق فرمود (آیهاش را من بیاورم که این وقتی پرونده اعمال را میبینند خوشحال میشوند):
سوره مبارکه انشقاق، آیات ۷ تا ۱۳: «اما من اوتی کتابه بیمینه ف سوف یحاسب حسابا یسیرا و ینقلب الی اهله مسرورا.» (کسی که کتابش را به دست راستش بدهند، خیلی حساب سادهای برایش میشود و خیلی هم خوشحال به سمت خانوادهاش برمیگردد.)
بابت چی خوشحال است؟ بابت کارهای خوبی که از خودش دیده. مگر خوشحال شدن بابت کارهای خوب بد نیست؟ در دنیا بد است. بعد از دنیا بد نیست. بعد از دنیا چون دیگر عملی نیست، حرکتی نیست که ما بخواهد این باعث توقفمان بشود، بد نیست و حجابهایمان نیست. اینجا حجاب، همهاش توهّم و فریب است. آنجا هیچ توهّم و فریب و حجابی نداریم. اینجا توهّماً آدم فکر میکند خوب است و فریب میخورد، آنجا واقعاً خوبیها را میبیند. و حسّی هم در برابر خدا پیدا نمیکند.
اینجا اگر ما کار خوبمان را دیدیم، به خودمان متکی میشویم و از خدا غافل میشویم. آنجا وقتی کار خوب را میبینیم، اتفاقاً به خدا باورمان بیشتر میشود. به اینکه خدای متعال چطور حواسش به همه این اعمال بوده، به همه اینها جزا داده، همه اینها را ثبت و ضبط کرده. لذا این تفاوت این دوتاست. اینجا اگر شاد شدیم از کار خوبمان، این بد است، رذیله است. آنجا بد نیست.
**داستان نجات انسان**
اگر من افتخار کردم و گفتم: «خدا را شکر، این کار را واقعاً خالصانه برای خدا انجام دادم»، ماجرا از این قرار است:
یک روز مسلمان کسی است که «اذا احسنوا استبشروا»: وقتی کار خوب میکند، شادمان میشود. شادمانی از خودش نیست، از خداست. اینجا هم همینطور است؛ یعنی خدا خوشحال است از اینکه توانسته طاعت خدا را انجام بدهد، توفیق پیدا کرده. مثل اینکه مثلاً ما کربلا میرویم، خوشحالیم بابت اینکه امسال توفیق پیدا شد (مثلاً اربعین) بابت خودمان و بحث نفسانی و اینها.
ماجرا از این قرار بود که یک روز در دوران جوانی با دوستانم برای تفریح و شنا کردن به اطراف سد زایندهرود رفتم. رودخانه در آن دوران پر از آب بود و ما مشغول تفریح بودیم. یکباره صدای جیغ زدن یک زن و فریادهای یک مرد، همه را میخکوب کرد. یک پسر بچه داخل آب افتاده بود و دست و پا میزد. هیچکس هم جرأت نمیکرد داخل آب بپرد و بچه را نجات دهد. من شنا و نجات غریق بلد بودم (البته نجات غریق). آماده شدم که به داخل آب بروم، اما رفقا مانع شدند. آنها میگفتند: «اینجا نزدیک سد است. ممکن است آب تو را به زیر بکشد و با خودش ببرد. خطرناک است.» و از این حرفها.
اما یک لحظه با خودم گفتم: «فقط برای خدا.» و پریدم توی آب. خدا را شکر که توانستم این بچه را نجات بدهم. هرطور بود او را به ساحل آوردم. با کمک رفقا بیرون آمدیم. پدر و مادرش حسابی از من تشکر کردند. خودم را خشک کردم و لباسهایم را عوض کردم. آماده رفتن شدیم. خانواده این بچه شماره تماس و آدرس من را گرفتند.
این عمل خالصانه خیلی خوب در پیشگاه خدا ثبت شده بود. من هم خوشحال بودم. لااقل یک کار خوب با نیت الهی پیدا کردم. میدانستم که گاهی وقتها یک عمل خوب با نیت خالصی انسان را در آن اوضاع نجات میدهد (که در مورد این مفصل دیگر در جلسات قبل صحبت کردیم). از اینکه این عمل خیلی بزرگ در نامه عملم نوشته شده بود، فهمیدم کار مهمی کردهام. اما یکباره مشاهده کردم که این عمل خالصانه هم در حال پاک شدن است! با ناراحتی گفتم: «مگر نگفتند فقط کارهایی که خالصانه برای خدا باشد حفظ میشود؟ خب من این کار را فقط برای خدا انجام دادم، پس چرا دارد پاک میشود؟»
جوان پشت میز لبخندی زد و گفت: «درست میگویی. اما شما در مسیر برگشت به سمت خانه با خودت چه گفتی؟»
یکباره فیلم آن لحظات را دیدم. انگار نیت درونی من مشغول صحبت بود. «زَبانِ استعِداد»، «زَبانِ مَلَکات»، «زَبانِ حال» که در مورد این صحبت باطنمان دارد با خدا حرف میزند، وضعیت درونیمان دارد با خدا حرف میزند. انگار نیت درونی من مشغول صحبت بود. من با خودم گفتم: «خیلی کار مهمی کردم. اگر جای پدر و مادر این بچه بودم، به همه خبر میدادم که یک جوان به خاطر فرزند ما خودش را به خطر انداخت. اگر من جای مسئولین استان بودم، یک هدیه حسابی تهیه میکردم. مراسم ویژه میگرفتم. اصلاً باید روزنامهها و خبرگزاریها با من مصاحبه کنند. من خیلی کار مهمی کردم!»
فردای آن روز تمام این اتفاقات افتاد. خبرگزاریها و روزنامهها با من مصاحبه کردند. استاندار همراه با زن و بچهاش به دیدنم آمد. یک هدیه حسابی برای من آوردند. جوان پشت میز گفت: «تو ابتدا این کار را برای خدا کردی، اما بعد خرابش کردی. آرزوی اجر دنیایی کردی و مزدَت را هم گرفتی.»
درسته، همینی که به کرّات در این جلسات عرض کردیم. نکته قشنگ این است که عمل تمام نمیشود. ما فکر میکنیم بیست سال پیش یک کاری کردیم، تمام شد و رفت. عمل تمام نمیشود، نیت هم تمام نمیشود. یعنی ممکن است من بیست سال پیش کاری کردم، رفته بالا. الان یک لحظه با خودم یک محاسباتی، یک فکرهایی، یک چیزهایی... آن کار سقوط میکند. مراحل گیمهای کامپیوتری و پلی استیشن اینها نیست که رفتی وارد مرحله چهار که شدی، دیگر مرحله سه تمام شده باشی.
عالم، عالم به هم پیوسته است، یکپارچه است. ممکن است سی سال بعد آدم کاری بکند که تمام این سی سال قبل بسوزد. ممکن است کاری بکند تمام این سی سال قبل آباد بشود. «یبدل الله سیئاتهم حسنات» (همه این سیئات قبلی تبدیل به حسنه میشود.) یک باغی را که سی سال به آن سم زده، سی سال خرابش کرده، میتواند آدم یکباره آباد بکند، همه این باغ را. به شرط اینکه زمینهها و آن شاکله و اینها نابود نشده باشد. یک باغی هم که سی سال به آن رسیده، میتواند یک روزه آتشش بزند. نیت ما همین الان... همین الان من به خودم بگویم: «آن بیست سال پیش فلان کاری که کردم، چرا فلانی مثلاً در ازایش از من تشکر نکرد؟» سطح کار میآید پایین. تشکر میخواهی؟ از این کار چی میخواهی؟ غذا خوردی که سیر بشوی، خب سیر شدی دیگر. اجری؟ دانشگاه رفتی که مدرک بگیری، خب مدرک گرفتی، برکتی هم ندارد. مدرسه رفتم، صبح پا شدم، دانشگاه رفتم، بیخوابی کشیدم. هیچ نورانیتی، صفایی، معنویتی برای آدم نمیآورد. ولی اگر قصد آدم در آن نیت خدایی، اخلاص باشد، آن صبحی که از خواب پا میشود که برود سر درس و سر کلاس، تمام اینها برایش نور است.
در روایت دارد که ماهیهای دریا برایش استغفار میکنند، وحوش صحرا برایش استغفار میکنند. کسی که برای خدا طلب علم میکند، برای خدا پا میشود. حالا طرف دوازده سال، بیست سال هم درس خوانده، بالاترین مدرکها؛ برای این بوده که دکتر بشود، یک اختراعی بکند، یک سبب برای کشوری برود، مشغول بشود. اینها همه سطح نیت است. خدای متعال متناسب با آنی که ما میخواهیم به ما میدهد.
پس ما در دعای ماه رجب چرا میگوییم: «یا من ارجوه لکل خیر»؟ «یا من یعطی من سال، و من لم یسال، و من لم یعرفه». خدا به کسانی عطا میکند که اینها از خدا درخواست نکردهاند، اصلاً خدا را نمیشناسند. اثر تحنن و رحمت به اینها میدهد. خب آن چیست؟ این همان عطای رحمانیه است، عطای رحیمیه. عطای عامه، عطای خاص نیست. اثر اعمال، اثر خاصه. بله خدای متعال یک چیزی به آدم میدهد؛ همینی که آدم دارد درس میخواند، اختراعی میکند، یک آثاری برای آدم دارد. فرعون دست و دلباز بود، عمرش طولانی شد. سامری گفتند آدم خوش برخوردی بوده مثلاً. خوشخلق بوده، آدم آداب معاشرت را رعایت میکرده. این حکمش حکم اعدام بود. حضرت موسی باید اعدامش میکرد به خاطر گوسالهای که ساخت، ولی گفتند که این را اعدامش نکردند. به خاطر اینهایی که داشت. اینجور شد که اگر کسی بهش دست میزد، میگفت: «لامَسس» (با رفقایمان گفتیم الان این ایام کرونایی لامَسس شد). میگوید: «لامَسس» (مست نکن، تماس نداشته باش). سامری را اعدام نکردند. رفت در بیابانها. اگر کسی بهش دست میزد، تبش میشد پنجاه درجه. (دست نزنید!) با ذلت زندگی کرد، ولی اعدامش نکردند.
خدمات و بسیار خوبیهایی که به هرحال اینها در درگاه الهی گم نمیشود، ولی آثار ملکوتی ندارد. قبلاً آیهاش را خواندیم: در آسمان به روی کافر بسته است. چون اصلاً اعتقادی ندارد. چون عمل را آنجا نمیفرستد. مثل اینکه من بردارم یک چیزی را پست بکنم به نیشابور، بعد به سبزواری بگویم: «تو رفتی این را گرفتی؟ ارسالی را میفرستی نیشابور. توقع داری سبزواری مثلاً بگیرد؟ بعد آن کاری که توقع ازش داری برایت انجام بدهد؟»
خدا حکیم است، خدا عاقل است، خدا داناست. خدا قواعد عالم را که به خاطر یک نفر به هم نمیریزد. فضل خدا به این معنا نیست که همه قواعد بریزید به هم. خیلی از این در میزنند و ضعف بینشی و ضعف معرفتی... اینها دیگر کمی آدم را گاهی خدای ناکرده ممکن است به یک چیزهای دیگر بیندازد. به شعر گفتن و اینها. مثلاً آدم شروع کند شعر بگوید، مثلاً: «خدا اینقدر فضل و کرمش...» بعد اصلاً، یک وقت دیدی که شمر هم اینطور شد و یک وقتی آن یکی هم آنطور شد و اینها. ما نمیدانیم رضاشاه را، چه میدانیم؟ آن یکی را چه میدانیم؟ تو چه میدانی فلان؟
انگار هیچ قاعدهای در عالم نیست. «پشت بام خودم را پرت میکنم پایین. فضل و کرم خدا. یک وقت دیدی من هم خودم را پرت کردم، اصلاً پایین نیامدم. اینجا که پایین رفتم بالا. به جای اینکه صورتم بخورد به زمین و متلاشی بشود، خوردم زمین، رفتم بالا. میزنم زمین هوا میرود. نمیدانی تا کجا میرود. فضل و کرم خداست دیگر.»
فضل و کرم خدا به این نیستش که اگر تو یک نفر پریدی، من بیایم کل قواعد عالم را به هم بریزم؛ جاذبه را بردارم، همه سیستم را معطل کنم که تو یکی برق قباَت نخورد و خوشت بیاید و حال کنی. خدا عالم را با قاعده آفریده است. از فضل و کرمش این بود که این قاعدهها را به ما گفت. انبیا را فرستاد که قواعد را بگوید. اگر قرار بود هرکسی هر کار بکند، خدا یک مدل قاعدهای روی آن پیاده بکند، دیگر انبیا را نمیفرستاد. انبیا آمدند «منظرین» هستند. اینها «انذار» آمدند بکنند. برای چی فضل و رحمت خدا شد؟ اینکه قواعد را به تو گفت. انبیا را گرفتند، هی کشتند. هی خدا پیغمبر فرستاد پشت سر هم، پیغمبر فرستاد به تعبیر قرآن «تَترا» (یکی یکی). نمیگذاشتند فاصله بیفتد. (حالا صاحب شریعت بودند، صاحب شریعت نبودند، بعضی پیغمبر پیرو بودند، با آن کار ندارم.) چون دوران «فِطرت» با ط دو نقطه. این فضل و کرم خدا برای اینکه این قواعد به بشر برسد، به همه برسد، به همه جا؛ «ان المعتکم نظیر». هیچ جای عالم نبود که نظیر بهش نیامده بود. نظیر با دال. «انذار» کننده. انذار چیست؟ قواعد میگویم. این فضل و کرم خداست. این فضل و رحمت خداست. نه اینکه قواعد را بریزد به هم. آمد به ما گفت: «این کارها را بکنید بالا میرود، این کار را بکنیم پایین میرود.» این فضل و رحمت خداست. انبیا را فرستاد به ما بگویند، اولیا را فرستاد به ما بگویند، علما را تربیت کرد به ما بگویند.
معلوم نیست. چه میدانیم؟ شاید آخرش رضاخان این همه آدم کشته، این همه ظلم و این همه جنایت و این همه فلان، آخرش شاید ظالم هم رفت بهشت، مظلوم هم رفت جهنم. این را مثل اشاعره و اینها که شعر میگویند اشاعره از این حرفها که حساب کتاب ندارد کارهای خدا. خدا یک وقت دیدی آخرش هم روز قیامت ابوسفیان را برد بهشت. پیغمبر خداست دیگر. اگر حال میکنی، یک وقت اینطوری است! نه عزیزم، آنی که شما میگویی خدا نیست. خدا عاقل است، خدا حکیم است. همه انبیا آمدند بگویند اینی که تو میگویی خدا نیست. این خدا نیست. این اگر تو به عنوان خدا پذیرفتی، «سبحان الله». اما تص، خدا عین کمال است. خدا عین عقلانیت است. خدا عین حکمت. خدا هیچ کار جاهلانه و احمقانهای نمیکند. اینهایی که تو میگویی عین حماقت، عین جهل است. «افمن کان مؤمناً کمن کان فاسقاً لا یستوون. هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون؟» آخر آنی که مؤمن است با آنی که فاسق است مساوی باشد؟ آنی که میداند با آنی که نمیداند مساوی باشد؟ شما خودتان مساوی برخورد میکنید؟ به معلم بگویید: «آقا امتحانت را بگیر. اینها هم مینویسند. حالا یکی هم همه را درست جواب داده.» بگویی: «تویی دیگر. عشقت کشید دوازده، هجده.» بگویی: «تو حس و حالت چطور است؟ تو چی دوست داری؟» خودش ناعدالتی، ناحق است.
خوب، پس خدای متعال اینی که عمل ما را اخلاص نداشته، میفرستد پایین. این با فضل و کرم خدا چطور میشود؟ این همان فضل و کرمی است که قاعدهاش را به من و شما گفت. نه، خدا کریم است. بالاخره من هم برای خدا کار نکردم، بیعدالتی است! آن وقت امام حسین آن درجه از اخلاص را دارد. همان اثر را به امام حسین بدهد، من هم هیچی! آنی که این همه مناجات و سحر و دعا و نماز شب و روزه و زیارت و پیاده کربلا و اینور و آنور، یکی هم همیشه اینقدر خورده که آروغش بلند است و همهاش ولو و خواب و مست و مخمور، جفتشان بروند یک جا.
این فضل از کلام خدا این است که گفته: «به میزانی که بیاری، البته آنقدر که بیاری ده برابرش میکنم، ولی مهم این است که تو چقدر میآوری؟» من به همهتان هرکی هر چقدر بیاورد، ده برابر میدهم. ولی چی را ده برابر میکنم؟ آنی که میآوری. من که از اول خودم میگویم هر چقدر دلم بخواهد به هر کی هر چقدر بخواهم میدهم! این که عین بیعدالتی است. آنی که بیاوری، ده برابر میکند. تو عمل خالصانه بیار، من ده بار این را توسعه میدهم، تو ده زاویه برایت اثرگذار باشد.
**مهارت برخورد با ستایش دیگران**
خلاصه میگوید که به من گفتند که تو مزدَت را گرفتی. میخواستی که مشهور بشوی و ببین کار خراب میشود. همین که آدم در دلش میآید که «چقدر خوب میشد که فلانی هم ببیند»، «فلانی تعریف کرد». «چقدر خوب شد»! ببین چه مصیبتی است. تعریف میکنند از آدم، آدم خوشش میآید. میگوید: «خیلی خوب.» میگویی: «این هم اجرت نقد شد.» مگر نمیخواستی که تعریف کنند؟ تو برای چی خوشت آمد؟
رضای امیرالمؤمنین خیلی قشنگ است. ببینید وقتی صحبت کردیم در خطبه متقین میفرماید که وقتی که از اینها تعریف میکنند، از متقین وقتی تعریف میکنند، متقین چه کار میکنند؟ الان اگر از ما تعریف کردند، ما بالاخره آدم دوست دارد کار خوبی کرده. کار خوب لااقل توسعه پیدا کند. اعتکاف بروند بقیه. ما کربلا میرویم، یک عکسی هم میگیریم، فیلم میگیریم، چهار نفر تشویق بشوند بیایند. یک کتاب خوبی هم میخوانیم، معرفی میکنیم: «آقا این کتاب خیلی خوب است. من اصلاً با این کتاب گریه کردم.» طرف میگوید: «اوه، خب ریا میشود، عُجب میشود.» طرف میگوید: «خیلی روی من اثرگذار بود!» اینها را نگو.
رعایت فرمود: به امام صادق علیه السلام گفت: «آقا من دوست دارم گاهی بقیه کاری از من دارند. وضو میگیرم، بقیه میبینند، خوشم میآید.» هرکی هر کار خوبی میکند، دوست دارد بقیه هم ببینند، یاد بگیرند. تبلیغ میشود. مهم این است که تو نیتت... کار تو را ببیند. او تعریف بکند، او لایک بکند، او خوشش بیاید. «آن چی میگوید؟ آخ جون الان دیگر چیزی میگوید! تعریف میکند، فلان میکند.»
امیرالمؤمنین در خطبه نهجالبلاغه، در خطبه متقین، خیلی راهکار قشنگ، مهارت به ما میدهند. مهارت برخورد با تعریف دیگران، با ستایش دیگران. کار خوبی میکردیم، بقیه تعریف کردند. «آه، چه من! چه کتابی! چه سخنرانی! چه روضهای! چه جلسهای! چه درسی! چه میدانم چه قلمی! چه فلانی!» اینهایی که میگویند، چه کار کنیم که ما متوقف نشویم؟ اجر ما هم از بین نرود.
این راهکار امیرالمؤمنین. میفرماید که: وقتی که تعریف میکنند، میگویند: «اللهم انک اعلم بنا.» وقتی از ما تعریف میکنند، در دلمان با خدا حرف بزنیم، دعا کنیم: «خدایا تو از حال و روز من بهتر خبر داری.» مهارتش این است که تو به عیبهای خودت، بدیها و کاستیهای خودت توجه کنی. وقتی دیگران خوبیهایت را میگویند، به قطب بدیها و کاستیها مراجعه کن. من که میدانم کیام، من که میدانم چیام. «اللهم»... حالا بقیهاش. خب این خیلی باعث میشود که آدم سرشکسته میشود. تعادل قشنگ در این کلمات اهل بیت است. در سرش. خب حالا افسرده نشود، دپرس نشود.
ادامهاش: «اللهم اجعلنی خیراً مما یظنون.» خدایا اینها نسبت به من گمان خیر دارند، تو من را بهتر از اینی که اینها تصور میکنند قرار بده. من نمیخواهم به همینقدر توقف کنم. اینها گفتند: «تو بهترین نویسنده ایرانی.» میخواهم من بهترین نویسنده تاریخ بشوم، ولی برای تو. تو من را قرار بده بهترین. من به این حد نمیخواهم متوقف بشوم که چهار تا کتاب نوشتم، بگویند: «بهترین نویسندهای.» تمام بشود. مهارت دوتاش با هم. خودم کاستیهایم را میدانم، میدانم چقدر ضعیفم. اینها خبر ندارند. تو بهتر میدانی. من خودم میدانم، هم نمیخواهم به یک حدی که اینها میگویند اکتفا کنم. خیلی بیشتر از اینها میخواهم. نمیدانند از من.
ببخشید، حاج صادق آهنگران، خادم با اخلاص اهل بیت. حالا از اخلاص بحث شد، این را هم بگویم. اخلاص اینجا فهمیده میشود دیگر. چند شب پیش تماس گرفته بود. حاج گفت که: «مجلس روضههایمان که همه تعطیل شده. من هم الان...» ببینید این اثر اخلاص است: «من الان نمیتوانم مجلس روضهای بروم. شبها زنگ میزنم به هر کدام از رفقا، بیست دقیقه برایش روضه میخوانم.» ببینید، یک وقت ما درگیر اسم و عنوان و جلسه و من آهنگران بیایم، مثلاً زیر بیست هزار روضه نمیخوانم. من اصلاً هیئت اینجوری نباشد، فلان باشد، جمعیت اینقدر باشد، آنقدر باشد. خودش میگوید: «من شب به شب زنگ میزنم.» میگوید: «مجلس روضه من نباید تعطیل بشود. تک تک برای فلانی مثلاً دو شب زنگ زدم، به آن یکی یک شب زنگ زدم.» این اثر اخلاص است. میگوید: «اخلاص به صورت کار ندارد.» نه، من فقط روضههایی میروم که چند ده هزار نفر باشند. قبلش هم سیستم صوتش فلان، بعدش هم صوتش اینجور بشود، بعد نمیدانم باید سیدی بشود، بعد تلویزیون شبکه چند پخش میکند. هیچ عمل بالا نمیرود. همین ده نفر دیدن، لایک کردن، دست زدن. تمام.
**نقد شدن مزد معنوی**
گوشی آورد در مورد شهید، مال دوران دفاع مقدس بود. یکی از این محورهای عملیاتی و بچههای رزمنده بودند و آن مجری داشت اعلام میکرد که: «میخواهیم الان مثلاً از نوای گرم برادر حاج صادق آهنگران استفاده کنیم.» و این جزو بخشهای تاریخی بود. در گوشی میزنند، خاطرات ما را دارند منتشر میکنند. اینکه آمد، همه با هم شعار میدادند که میخواست بیاید بالا: «آهنگران، آهنگران.» خدا نگهدار! خیلی جمعیت زیادی هم بوده. این را که نشان داد. حاجی! «شما اینجا حالی پیدا نمیکردی اینها اینجوری شعار میدادند این همه آدم؟» زد به پیشانیاش. به حالت شرمندگی و ناراحتی گفت که: «بعضی بزرگان به من یاد دادند وقتی که کسی از من تعریف میکرد و خوبی میگفت، و اینها، سریع در دلم میگفتم: «الحمدلله الذی ستر». خدایا تو ای وای! من را پوشوندی. شکر بر آن خدایی که عیب من را پوشانده است.» این را که میگفتم، دیگر میدیدم اینها اثر ندارد.
یک وقتی جایی دعوت بودند و اینها. مهارت است. و باعث میشود آدم از حرکت باز نایستد. یک کار خوب میکند، دیگر ازش در نمیآید. یک کم آدم فکر میکند: «نه، کار خوب بد است.» در واقع کار خوب است. بعدی از قبلی بهتر، بعدی از قبلی بهتر، بعدی از قبلی بهتر. این اخلاص، این حرکت است. تعریف میکنی ازش، تعریف میکنی، انگار کشتیش. «من کیم؟ طاووس اهل النسب.» گفتم: اینجاست که تموم شد دیگر. رسیدم به آنجا که باید برسم.
خلاصه وقتی که از آدم تعریف میکنند، مهارتش این است که میخواهد بعدی بهتر برای خدا انجام دهد. متوقف نمیشود و این حرکت ادامه دارد. از این تعریفها، از این متنها، چیزی به دلش نمیآید که بخواهد این را زمینگیر کند.
من علامه جعفری را دعوت کرده بودند برای سخنرانی. ایشان رفته بود آن بالا نشسته بود و یکی آمده بود شروع کرده بود در وصف و ستایش ایشان، کلی سروده بود و گفته بود. میگوید: «تمام شد و همه شروع کردند کف زدن بابت این حرفهای خوبی که زدند.» دیدند علامه جعفری دارد کف میزند! ده دقیقه در وصف ایشان شعر خوانده، آخرش هم اینجوری کف میزند! اوه، خیلی بدشان آمد بعضیها. «کف زدی از من تعریف میکرد؟» اولش شروع کرد گفت: «محضر مبارک علامه جعفری.» من با خود گفتم: «خدایا این یک کلمه بود. فکر کردم برگشتم شعر خوانده.» من گفته در مورد این حرکت. بعد ایشان فرمود: «من روزی شانزده ساعت لااقل کار میکنم. کار علمی و فعالیت و اینها.» در سن هفتاد و خردهای سالگی. این شوق است، این شور است، این اشتیاق است.
گاهی هم آدم یک کتاب، یک جزوه «فکستنی» مینویسد. اینقدر تشویق و حمایت. دیگر هیچی دیگر. از این هیچی در نمیآید. یک سریال بازی میکند، خوب میشود، میگیرد. دیگر میبینی بقیهاش دیگر گند زده است. اشباع شد دیگر. بعضی نفسها کوچکاند، اشباع میشوند. اینها به هر حال آثارش است. و آثار ملکوتی، خصوصاً که عمل دیگر زاینده نیست، فزاینده نیست، بالاتر از این نمیرود.
اگر انسان در خودش این ضعفها را دید، همان ماجرای علامه طباطبایی که فرمود اصلاً باورم نمیآمد که این ثواب داشته باشد که بخواهم هدیه کنم به پدرم. این میرود بالا. هیچ خودش حسنی وسط مطرح نیست. هیچ دیده نمیشود. هیچ خودنمایی ندارد. کرّ و فری برای خودش ندارد. دیدی ما زدیم، همه تفاسیر قبلی را زدیم، از بین بردیم و فلانش کردیم، اِل کردیم، بِل کردیم.
به هر حال، میگوید که به من گفتند: «تو مزدَت را گرفتی.» گفتم: «راست میگویی. همه اینها درست است.» بعد هم با حسرت گفتم: «چه کار کنم؟ دستم خالی است.» جوان پشت میز گفت: «خیلیها کارهایشان را برای خدا انجام میدهند، اما باید تلاش کنند تا آخر این اخلاص را حفظ کنند. بعضیها کارهای خالصانه را در همان دنیا نابود میکنند.»
**اخلاص ماندگار**
شهید مدنی ظاهراً یک جمعی رفته بودند خدمت ایشان. گفتند: «آقا دعا کنید ما اخلاص داشته باشیم.» ایشان فرمودند: «اخلاص معمولاً همه دارند. من دعا میکنم اخلاص برایتان ماندگار میشود.» اول برای خدا یک محاسباتی دارد. یک یتیمی را میرود حمایت میکند و یک مهمانی برای خدا میدهد. یک هیئتی یک بار برای خدا میگیرد. این که بخواهد همیشه بگیرد و همیشه هم برای خدا باشد. اولین باری که معمولاً با طلبهها سخنرانی میکنیم، خیلی خالصانه است. هیچی ندارم، بلد نیستم، خراب نشود، اینطور نشود. ولی دیگر ده تا، بیست تا، پانصد تا، هزار تا، دو هزار تا که میرویم، دیگر هی فروکش میکند. کم کم خودمان... خلاصه بماند. خیلی سخت است.
اگر بماند، کمش هم که باشد، همینجور میبرد بالا. عمل را میبرد بالا، اثر، آثاری به آدم میدهد که آدم به خواب شبش نمیبیند، باورش نمیشود. آنی که مهم است این است که استاد ما (اوس کریم) بپسندد. کریم خوشش بیاید. بقیه هم حالا دیدند، پسندیدند، خوب است. حالا حسین نیست، حالا دیگر آن هم ببینند. خدا خواسته به برسد. شاید چهار نفر هم اثر بگیرند، اثر ببینند.
راز این است که اول آدم باید بالاخره سعی بکند کارهای در خلوتش، در جلوی چشم دیگران نیست، را تقویت بکند. این باعث میشود که آن وقتی هم که آدم جلوی چشم بقیه آمد، ریا نکند. برای مدح دیگران کاری انجام ندهد. کارهای مخفیانه. لذا «سراً و علانیه» فرمود: دو جور انفاق داشته باشیم. بعضیهایش سری باشد، بعضیاش علنی باشد. آنی که سری است و شبانه و مخفیانه است، به اخلاص نزدیکتر است. علنی هم باید انجام داد که فرهنگش راه بیفتد. اگر هیچکس نخواهد جلوی چشم بقیه انفاق بکند، که هیچکس یاد نمیگیرد.
یک زمینی را من مثلاً خرج مسجد کردم، وقف مدرسه کردم. اعلام بکنم بقیه هم یاد بگیرند. «آقا این زمین، طرف میتوانست با آن خیلی کارها بکند. آپارتمان در بیاورد، ماهی چقدر ازش بخورد. داد مدرسه کرد.» بقیه هم یاد میگیرند. خب این برای اینکه این یک وقت خدای ناکرده نیتش خراب نشود، چه کار کند؟ پنج تا را مخفیانه بدهد، یکی را هم علنی. پنج تا مخفیانه، یکی علنی. چهار تا سری، یکی علنی. اینهایی که سری است، آن اخلاص، آن «جون کار» را تقویت میکند. لذا عبادتهای سری را بعضی بودند، پنج تا روضه تکی و مخفیانه میرفتند، یک دانه روضه عمومی. اینها خیلی برکت دارد. خیلی.
اول برای خود آدم که دیگران یک وقتی حرفشان، مطلبشان جوری نشود که آدم علنی میشود، به همان میزان که تعریف میکنند، دو برابرش فحش میدهند. آنهایش برکت است. آنهایش خیلی خوب است. یعنی اینها آدم ساخته میشود. اگر یک خیری داشته باشد، این کار علنی این است که آن چهارتایی که فحش میدهند به آدم، انقطاع، دلشکستگی که در آدم میآید و احساس میکند که کارش به درد نمیخورد، ارزش ندارد، این خیلی در آن برکت و اثر و خیر است. اینهایش خوب است. یعنی آدم اگر نیتی هم دارد، «من علنی انجام میدهم این بت من بشکند.» آرام. خب، این داستان اول.
**معجزه زیارت**
امروز داستان دوم خیلی زیباست که این را یک بار قبلاً، اوایل جلسات خواندیم. خیلی زیباست. ماه رجب هم هست. و حالا دل ما البته واقعاً خون است از بسته شدن این حرمها. و باید با خودمان فکر بکنیم که چه کردیم؟ محروم شدیم. هر بنده خودم مدافع این بودم، حمایت کردم. علنی هم حمایت کردم. کار خوبی باشد از جهات مختلف که حالا حرمها یک کمی محدود بشود چند روزی از باب ضرورت، از باب مصلحت. ولی واقعاً دل آدم خون است. این ایام سال، ایام ماه رجب، سال تحویلی که جمعیت میلیونی میآید مشهد و حرم امام رضا... باید ببینیم چه کردیم؟ امسال محروم شدیم و کربلا، نجف، دم قم، مشهد، همه اینها تعطیل. هیچ کدام زائر ندارند. و این خیلی اتفاق بدی است. البته قبول ندارم این دوستانی که میگویند: «بریم بریزیم تو این حرمها.» اینها نفهمیدند شرائط را. ولی حرم به ظاهر بسته شده. دلمان اتفاقاً باید اینجا با دلشکستگی بیشتری ارتباط برقرار بکنیم. عرض کردم پشت بام منزل اگر بشود آدم برود هر روز خدا توفیق بدهد زیارت بکنیم. زیارت رجبیه را چند روزی که مانده بخوانیم و صلوات شعبانیه را زهرا بریم. از بالای منزل، از پشت بام منزل رو به حرم امام رضا علیه السلام بخوانیم. این دلشکستگیمان را ابراز کنیم. بیتفاوت نباشیم نسبت به اینکه این حرم بسته شده. نگوییم: «آقا چه فرقی کرد؟» حالا بعضی که خوشحالند از اینکه این حرمها بسته شده، که آنها واقعاً باید بروند یک فکری به حال خودشان بکنند و ببینند چه مرضی در وجودشان است که از بسته شدن حرم امام رضا خوشحالند. بعضی تأیید میکنند، ولی خوشحال نیستند. میگویند: «کار، کار درستی است.» ولی ما دلمان خون است از به هر حال این فرصت زیارت به ظاهر از ما گرفته شده.
این داستان در مورد زیارت. خیلی هم ربط به همین ماجرا دارد که این جانباز، این برادر عزیزمان، این جانباز عزیز یک سفر کربلایی میرود که اصلاً بهش نمیچسبد. حالا ببینیم این سفر کربلا چقدر برایش اثر و خاصیت دارد.
میگوید: «حسابی به مشکل خورده بودم.» خیلی، این بخش واقعاً از بخشهای فوقالعاده کتاب است. یک چهار پنج جایش خیلی ویژه است. یکیش اینجاست. «حسابی به مشکل خورده بودم. اعمال خوبم به خاطر شوخیهای بیش از حد و صحبتهای پشت سر مردم و غیبتها و غیره نابود و اعمال زشت من باقی میماند.» البته وقتی یک کار خالصانه انجام داده بودم، همان عمل باعث پاک شدن کارهای زشت میشد. چون که در قرآن آمده «ان الحسنات یذهبن السیئات» که قبلاً این آیه را خواندیم و توضیح دادیم. «اما خیلی سخت بود اینکه هر روز ما دقیق بررسی و حسابرسی میشد. اینکه کوچکترین اعمال مورد بررسی قرار میگرفت، خیلی سخت بود.»
همینطور که اعمال روزانه بررسی میشد، به یکی از روزهای دوران جوانی رسیدیم، اواسط دهه هشتاد. یکباره جوان پشت میز گفت: «به دستور آقا اباعبدالله علیه السلام، پنج سال از اعمال شما را بخشیدیم.» پنج سال! شما فکر کنید چندین روزانه داشتند اعمال او را رسیدگی میکردند، یکهو پنج سال! پنج سال خیلی میشود. چند روز؟ تقریباً ۱۶۰۰ تا پرونده را عبور... بیش از ۱۸۰۰ تا. اینها شاید هم حساب، پنج سال عبور داده. از بعد بلوغ. حالا مثلاً ایشان سی سالش بوده، آن موقع چهل سالش، پنج سال در ۲۵ سال خیلی است. یک پنجم عمر اوست تقریباً.
با تعجب گفتم: «یعنی چی؟» گفت: «یعنی پنج سال گناهان شما بخشیده شد و اعمال خوبتان باقی میماند.» نمیدانی چقدر خوشحال شدم. پنج سال گناهان را ندید گرفتند. «خب این شامل حقالناس هم میشده یا نه؟» ظاهراً شامل حقالناس هم شده دیگر. حالا بحث حقالناسش. انگار طرف حسابش عوض شده. این پنج سال بخشیده شد. این نباید خدای ناکرده جرأت در ما بیاورد نسبت به حقالناس. ولی دستگاه اباعبدالله، دستگاه عجیب و غریبی است. همه اینهایی که در مورد قواعد گفتم، از بالا پرت میکنی نابود میشوی. یکی از قواعد خدا هم این است که صاحب حق، حالا حقش را از کی برود بگیرد؟ این که درست است. حق میآید در دستگاه اباعبدالله. گاهی اینطوری میشود که میگوید: «تو حقی داری.» صاحب حق، طرف حسابش عوض میشود.
البته باز عرض میکنم، اینها نباید در مورد جرأت بیاورد که خدای ناکرده غیبت بکنیم، ظلم بکنیم. ولی قبلاً هم گفتم مرحوم شیخ جعفر شوشتری، مرحوم آیت الله اسدالله زنجانی میفرمود. بنده از ایشان شنیدم. آخرین ملاقاتی که با ایشان داشتیم. بنده دست ایشان را بوسیدم. گفتم که: «محضر جدتان شفاعت ما را بکنید.» و بعد هم که ایشان بعد مدتی از دنیا رفت. خدا رحمتش کند. محل عنایت حضرت زهرا سلام الله علیها بودند. خطبه فدکیه را نوشتند به دستور حضرت زهرا سلام الله علیها که مرحوم کمپانی به خواب ایشان میآید، قلاوی اصفهانی. میفرماید که حضرت زهرا دستور دادند شما خطبه فدکیه را شرح بکنید. ایشون شرح خیلی خوبی هم فرمود. که آیت الله زنجانی میفرمود که یک بخش از شیخ جعفر شوشتری...
شیخ جعفر شوشتری کسی بود که وقتی از دنیا رفت، «تنفر نجوم شد»، ستارهها مردند. با مرگ فرموده بود: «یک شب نشستم به حساب و کتاب که من برای قیامت چی دارم؟ برای قیامت چی دارم؟» گفتم: «نماز.» گفت: «نمازت که حضور قلب نداشته، معلوم هم نیست چقدر احکامش درست بود و سر وقت بود و این بود و آن.» «نیت؟» گفت: «روزه.» تک تک اعمالم را حساب کتاب کردم. دیدم که چیزی که میخواهم بهش امید داشته باشم، ندارم. و بابت حقالناس باید بدهم و برود. گفت دیگر قشنگ یأس بر من حاکم شد. گفتم که: «ما دیگر اهل نجات نیستیم. ما چیزی ما را نجات نمیدهد.»
**کشتی نجات حسین(ع)**
خوب که بررسی کردم، رسیدم به این. گفتم: «اشک برای اباعبدالله. توسل به ابا. تمسک به ابا.» گفتم که: «خوب خوب است.» ولی دیدم هی «ولی میخواهم بگویم، ولی بعدش در نمیآید، ولی خدا دوست ندارد، که اثر ندارد.» نه، که دارد. به همه اعمالم، به همه بدیهای من میچربد. با هر یک قطرهاش، خدا میتواند حقوقی که به گردن من است، صاف بکند. از پس این حقوق بر بیایم. خیلی دلم گرم شد به اینکه «سفینة النجاة» واقعاً اباعبدالله الحسین است و اشک برای او و توسل به او و زیارت او. که هر یک قدمی در زیارت، هزار حج، هزار عمر... شما فرض کنید نود کیلومتر، هر کیلومتر چند قدم است؟ ۱۴۰۰ و خردهای ستون. ۱۴۰۰ و خردهای ستون. هر ستونی تقریباً ۵۰ قدم. ۵۰۰ تا ۵۰ قدم، چقدر میشود؟ ۷۵ هزار. تو ۷۵ هزار قدم، که هر کدامش لااقل هزار تا... چند تا حج میشود؟ هفت میلیون و پانصد هزار حج! یک کربلا پیادهروی از نجف به کربلا، هفت میلیون و پانصد هزار تا حج. خب این خیلی دلگرمکننده است. تازه لااقلش این است. هر چقدر اخلاص و آن آخرهایش که میرسد، با آن پای لنگون و با آن پای زخم و با آن حال نزار و اینها، هی همین مضاعف میشود، میرود بالا. اینها دلگرمکننده است.
حالا من یک روایتی هم بخوانم قبل از اینکه ادامهاش را بگویم. که این چرا پنج سال به دستور اباعبدالله بخشیده شده است. اول این روایت را تقدیم بکنم. روایت خیلی زیبایی است. این روایت به کرّات نقل شده. حالا یک «بابی» در بحارالأنوار در مورد فضل زیارت امام حسین، در کامل الزیارات هم هست. این مضمون را خیلی داریم. از مضمونی که به چندین بار به کار رفته.
میفرماید: «خدا در ازای شهادت اباعبدالله چهار تا چیز اختصاصی به امام حسین داد.» برای اینکه این ماجرا فهمیده بشود. یکی اینکه: «جعل الامامة فی ذریته.» (خدا امامت را در ذریه اباعبدالله قرار داد.) «و شفاءً فی تربته.» (شفاء را در تربت او قرار داد.) «و اجابة الدعاء عند قبره.» (کنار قبر او دعا مستجاب است.) این هم از اختصاصیات اوست. هیچ مانع و حجابی در دعا کنار قبر او نیست. این آخریش که این خیلی ویژه است و غریبه. «و لا تُعدّ ایام زائره.» (روزهای زائرانش به حساب نمیآید.) یعنی چی؟ یعنی جزو پرونده به حساب نمیآید. یکی جزو اجل هم به حساب نمیآید. دو تا. یعنی خدا عمری که به ما داده، بدون محاسبه روزهایی که کربلا میرویم. اگر گفته ۸۰ سال، شما یک ماهی که در حرکت بودی، بروی، برسی کربلا، این جزو آن ۸۰ سال به حساب نمیآید. جزو عمر به حساب نمیآید. یکی. یکی دیگر: جزو پرونده هم به حساب نمیآید. جزو پرونده به حساب نمیآید چیهایش؟ اگر خوبیهایش هم به حساب نیاید که دردسر است که. کلاً آن چند روز را «دایورت» کردند. مثلاً چند روز قطع کردند. یکی فایده ندارد. بدیها و حسابرسیهایی که آدم باید داشته باشد، در آن ایام به حساب نمیآید. به حساب نمیآید. طرف حسابش یکی دیگر. طرف حساب یکی دیگر.
حالا این آن روزهاست. به میزانی که اخلاص و عمق باشد در این کار، باز مضاعف میشود، مضاعف میشود. مثلاً ده روز زیارت رفتیم. خیلی تحمل سختی و فشار و بلا و اذیت و اینها کردیم. این هی عمق پیدا میکند. دو برابر میشود، سه برابر میشود، ده برابر میشود. ده روز میشود صد روز. ده روز میشود هزار روز. ده روز میشود یک میلیون روز. به میزان سختیها و فشار و انقطاعی که برای ما حاصل میشود. دیگر طرف حسابمان ما نیست. طرف حساب دیگران ما نیست. با امام حسین صاف بکند. و حضرت راضیش میکند. دیگر با چی راضی میکنند؟ دیگر خود امام حسین میداند. من نمیدانم دیگر از باطن عالم چه کار میخواهد بکند که از نفسهایی که امیرالمؤمنین در لیلة المبیت کشیدند، آنجا مثلاً بعضی از این حسابرسیها این شکلی صاف میشود. به هر نفسش موج عجیبی. بله.
آن آقا در عالم معنا دیده بود اباعبدالله الحسین را که حضرت فرموده بودند که: «اینجا به نظر قطره، آنجا به نظر دریا.» هر قطره اشکی که بر اباعبدالله ریخته میشود، اینجا قطره است. ملکوتش دریاست. به هر موجی فوجی از خلایق. به هر موجی. و توضیح هم دارد ها. باز یک سری آدمهای نادان. «هر غلطی خواستین بکنیم، آخر گریه برای امام حسین میبخشد، حل میکند.» که شهید مطهری به شدت به این ماجرا میتازد و میفرماید که: «امام حسین یک بیمه نیست برای اینکه هرکه هر غلطی خواست بکند، آخر بیاید قبض امام حسین را خرج بکند.» سوءاستفاده کردن نداریم.
ماجرا چیست که خب اینقدر برای اشک برای اباعبدالله اثر قائلیم؟ به خاطر این است که ذات پاک میشود با اشک. اشک حکایت از علقه دارد، از علاقه باطنی، از اتصال وجود، اتصال باطن. وقتی که ذات خوب بود... ببینید الان یک چیزی که ذاتش نجس است، هر کاریش که بکنیم، مثل سگ، مثل خوک، هی بشوریمش، در وایتکس بیندازیم، عمل جراحی روی آن بکنیم، این ذاتش نجس است. قائد بول. خون. اینها ذاتش نجس است. اینها. بد، چیزهایی که ذاتاً نجس است.
بعضی چیزها هم ذاتاً پاک است. آلودگی الان نجاست هرچی هم که بهش پاکی بخورد، آن پاکه، نجس میشود. ولی دریا چی؟ دریا ذاتاً پاک است. شما هرچی نجاست بهش بیندازی، چی میشود؟ الان سگ را بیندازیم در دریا. سگه میشود جزئی از دریا. یک قطره ادرار را بیندازیم به دریا؟ نه، یک قطره. هزاران قطره ادرار را بریزیم به دریا، چی میشود؟ میشود جزئی از دریا. خودش میشود جزئی از دریا. نه تنها نجاستش اثر روی دریا ندارد، بلکه از طهارت دریا این هم پاک میشود.
ماجرای اشک بر اباعبدالله همین است. دریاست. معدن طهارت است. معدن پاکی است. لذا اگر این بود در قلب کسی. هرچی کثافات میآید روی این. خوب. حالا یک سری اثر ظاهری حقالناس و اینها که دارد. به این نحو است. یعنی طرف حسابش دریاست. با صاحب دریا، با کل این دریا مواجههای. اگر کسی یک حقی دارد، این حقش در دریا افتاده. حقش در دریا افتاده. حقش را باید برود از کی بگیرد؟ از دریا. یک کشتی غرق شده در دریا. وسایل توش بوده. ترشی بوده، ماست بوده، چی بوده. محو شد. یک سری سنگین بود، ماند. اینهایی که مانده، صاحبش باید بیاید از کی بگیرد؟ باید برود از دریا. این ماجرا این است.
اگر اتصال به اهل بیت، اتصال به اباعبدالله بود. البته محقق ظلم نداریم. این را هم بگویم. گاهی خدای ناکرده باعث میشود که اتفاقاً ما از این دریا جدا بشویم. این هم نکته دیگری است. گاهی ظلم باعث میشود که توفیق... دیگر آن وقت دیگر اشک گرفته میشود. قساوت قلب. چشم خشک نمیشود، مگر به خاطر قساوت قلب. «ما جف الدموع الا لقسوة القلوب.» قساوت قلب برای چیست؟ «و ما قسوة القلوب الا لکثرة الذنوب.» گناه که زیاد شد، قساوت قلب میآید. قساوت قلب که میآید، اشک میرود. از این دریا آدم را جدا کردند، دور انداختند. افتاده در ساحل. یک وقتی هم دیگر هی گناه میکند، از ساحل دور میشود.
استاد بزرگ میفرمود که: «اگر فکر گناه کنی، از مجلس از بارگاه ربوبی دور میشوی. اگر خود گناه را انجام بدهی، از مجلس دور میشوی.» یک وقت در مجلس دور میشوی، یک وقت از مجلس دور میشوی. فکر گناه، در مجلس آدم را دور میکند. هنوز هستی در این خانه، در این حریم. ولی دور میشوی. خود گناه، از مجلس آدم را دور میکند. هرچی گناه عمیقتر باشد، فاصله انسان با این بیشتر میشود. لذا دیگر توفیق زیارت هم ندارد. یک زیارت عاشورا نمیتواند بخواند. یک توسل هم ندارد. هفته روضه هم نمیرود. محرم میشود، باز یک جوری میشود. این روضه نمیتواند برود. میرود، اشکی ندارد، حالی ندارد. خرجی نمیتواند بکند. همه اینها حجاب است. انسان دور میشود.
**شفا با شفاعت پیرمرد**
اگر این زیارت بود و برای خدا و با این اتصال قلبی، آثار عجیب و... پنج سال کار من را بخشید. ما در مورد زیارت یک نه جلسه، هشت نه جلسه شاید صحبت کردیم. زیارت معجزه میکند. یک عُنوان جلسات دیگری هم داشتیم که در مورد زیارت نکاتی عرض شده. در آن بخش بعضی آثار زیارت را گفتیم که چه آثار عجیب و غریبی دارد زیارت. برکاتش چیست؟ بالاخره این هم یکی از اینهاست که ایشان یک ماجرای دیگر هم دارد که آن البته نیاز به توضیح مفصل دارد.
مرحوم شیخ عباس قمی در مفاتیح الجنان میفرماید (من میگویم، ولی نیاز به توضیح دارد، میشود فهمید، یعنی قواعد دستمان است). شیخ عباس قمی این را آنجا نقل میفرماید که یک آقایی در یزد خوابی میبیند. یکی از دوستانش را که این در جوانی آدم شروری بوده و بعد از مدتی از دنیا میرود و خوابش را میبیند. «اوضاعت چطور است؟» میگوید: «اول خوب نبود. ولی از یک وقتی خوب شد. گرچه وقتی خوب شد، باز شبی که زن استاد اشرف آهنگر را آوردند در این قبرستان «جوی هرهر» (اگر خاطرتان باشد، رفتیم یزد. همسر استاد اشرف آهنگر را آنجا دفن کردند) از شبی که ایشان را دفن کردند، اوضاع خوب شد. عذاب از اهل قبرستان برداشته شد.» آن هم به خاطر این بود که شب اول قبر ایشان سه بار اباعبدالله به زیارت او آمدند. خب این سه بار هم حکایت از همان ذات و صفات و افعال دارد. یک بار ذات او را نجات دادند که یک وقت صفات او را نجات دادند، یک وقت افعال او را نجات دادند. شاید. و این سه باری که امام حسین علیه السلام آمدند، رحمت این قبرستان را گرفت. عذاب از همه برداشته شد.
من بیدار شدم و فردا پرس و جو کردم ببینم استاد اشرف آهنگر کیست و زنش کیست. «آهنگری» طبعاً بازار آهنگران باید بروم پرس و جو کنم. رفتم بازار آهنگران پرس و جو. این را از آن پیدا کردم. آخر استاد اشرف شما همسرت از دنیا رفته؟ گفت: «بله.» گفتم: «توی قبرستان جوی هرهر دفنش کردی؟» گفت: «بله. برای چی؟ چطور؟» گفتم: «فقط به من بگو که این چه کار میکرد؟ این قدیسه بوده؟ کار خاصی؟» گفت: «نه. همسر من روزی یک بار زیارت عاشورا میخواند. تنها کار خاصی که کربلا رفته بود.» گفته بود که: «فقط زیارت عاشورا از دور.» حالا شاید پشت بام میرفته، شاید هم در خانه. فقط زیارت عاشورا. این به همین زیارت عاشورا اتصالی به اباعبدالله پیدا کرده بود. شب اول قبر سه بار امام حسین آمده بودند و برکت آن از اهل قبرستان عذاب برداشته شد.
**قاعده لطف الهی**
عذاب از اهل قبرستان برداشته میشود یعنی چی؟ مگر عمل یک کسی میتواند برای دیگری اثرگذار باشد؟ اسب بر این است که توی قبرها مجاورت اثری ندارد. اگر اثر داشت، هارون الرشید هم باید از کنار امام رضا علیه السلام فیضی میبرد. این همه لشکر عمر سعد در کربلا دفن است. ابن ملجم در مسجد کوفه دفن است. این همه آدم، جاهای مقدس که ما قبلاً این را بحث کردیم. اگر لازم بشود، ملائکه نقاله اصلاً اینها را جابجا میکنند. یعنی آن قبرستان اصلاً جسد آنجا نمیماند. اگر بد باشد، میبرندش، ملحق میکنند به بدها. خوب هم باشد، ملحقش میکنند به خوبها. قبر اصلیش هم قطع بشود. ما دیگر اینجا نرویم زیارت قبر. این ارتباطش با همین جا برقرار است. ولی در واقع این منزل اصلیش اینجا نیست. مثلاً رادیوسلام، این آدم خوبی بوده. جسدش را دیگر، روحش که منتقل شده، جسدش هم منتقل میکنند به این محل. انگار اینهایی که در این قبرستان هستند، یک سنخیتی با همدیگر دارند. یک سنخیتی با همدیگر دارند و بعضی وقتها بر اساس این سنخیت میشود یک عنایتی به اینها بشود. به یک نفرشان بشود، بقیهشان هم بشود. توضیحات مفصلی دارد، نمیخواهم واردش بشوم. فقط در این حد که شبهه وقتی نیفتد که مثلاً ما را اگر حرم امام رضا دفن کردند، لزوماً برایمان خوب است. اگر فلان جا دفن شدی، مثلاً جسد ما را کوسه خورد. الان ما بعضی از شهدا را داریم. مثل شهید باکری. جسد ایشان را کوسه خورده. خب شهید باکری چه عظمتی است؟ چه مقام بالایی است؟ اینکه کوسه خورده که از فضیلت و مقام ایشان نمیکاهد. فلان کس که در حرم امام حسین دفن است، فلان جا دفن است. فلان جای مقدس دفن است. بعضی کنار خود پیغمبر دفناند. بسیاری از بزرگان دفناند. هارون الرشید چسبیده به امام رضا دفن است. هیچ اثری برای اینها بعضی وقتها ندارد. ملاک اینها نیست. ملاک آن زمینههایی که آدم ایجاد کرده و معلوم میشود که اینها یک کم و کسریهایی داشتند، اقتضای این را داشتند که امام حسین به اینها عنایت بکند. این هم شده بهانهاش. مجاورت قبر فلانی بوده. این زمینه را فراهم کرده برای اینکه امام حسین به او که عنایت میکند، به اینها عنایت کند. این در ماجرای همسر استاد اشرف آهنگر است. کتاب نیمه شب بار عام میدهند به قول قدیمیها. بله. یعنی به همه عالم برزخ، عالم استحقاق.
مرحوم آیت الله پهلوانی تهرانی. گفتم خواب ایشان را دیده بودند. ایشان فرموده بود که: «اگر میخواهید به من هدیه بدهید، اختصاصی به خودم هدیه ندهید. توسعه بدهید. بگویید به همه اهل این قبرستان.» مثلاً ایشان حرم حضرت (عالم استحقاق است). وقتی یک چیزی را میفرستی برای من، فقط به من میدهند، بعد من خجالت میکشم. رفقایم وقتی که چه لطافتی آن ور دارند. وقتی با رفقایم نشستیم داریم گفتگو میکنیم، یکهو یک هدیه برای من میآورند. فقط به من میدهند، به آنها نمیدهند. من خجالت میکشم. به همه اموات مؤمنین، به همه مسلمین. هیچ هم از عمل شما کم نمیشود. قبلاً توضیحاتش هم توسعه پیدا میکند. به همه هم میرسد. «مخصوص پدرم، مخصوص فلانی، مخصوص فلانی.» به همه برسد. اینجا من خجالت میکشم فقط به من میدهی.
عالم استحقاق. خب این عالم استحقاق است. ولی یک سری زمینهها هم گاهی در بعضی افراد هست. برای مؤمنین دعا کن. مستحق این دعا کیست؟ مؤمن است. مؤمن یک زمینه ایجاد کرده. این است که برای همه مؤمنین میدهند، میرسد. امام حسین به همه محبینشان یک عنایتی میکند. یک جلوهای میشود. یک رویدادی در عالم برزخ رخ میدهد. به واسطه آن یک عنایتی میشود. قبلاً میگفتیم در آن بحث مثلاً باران در عالم برزخ میآید. باران است. یکهو بارانی میشود. یک بارونی. یک آبی به همه میرسد. در عالم برزخ. در مرحلهای که هستم. رعد و برقی میزند. دیگر بالاخره یک بهانههایی است. یک فرصتهایی است. یک رحمت ویژه. چون رعد و برق یک رحمت خاصی است دیگر. باد و باران، باران حکایت از رحمت خاص دارد. یک شب جمعهای، یکهو یک بارانی برای بهشتیان و برزخیها. شب نیمه شعبانیه، شب عاشورایی است. یک بهانهای است. حالا اینجا هم امام حسین یک نوکرشان، یک زائرشان را از دست دادند. یعنی وارد عالم برزخ شده. یک سفرهای دارند پهن میکنند. به همه برسد. یک خیری در هر کسی که یک زمینهای دارد برسد. این هم تحلیل این ماجرا که چطور عذاب از کل قبرستان اگر در آن شرایط بوده برداشته شد.
**اشک، و آتش عشق**
لذتی که من از شنیدن این خبر پیدا کردم و حس میکردم پنج سال بدون حساب و کتاب. گفتم: «علت این دستور آقا برای چی بود؟» همان لحظه من ماجرا را نشان دادم. در دهه ۸۰ و بعد از نابودی صدام. بنده چندین بار توفیق یافتم که به سفر کربلا بروم. در یکی از سفرها، یک پیرمرد کر و لال در کاروان ما بود. مدیر کاروان به من گفت: «میتوانی این پیرمرد را مراقبت کنی و همراهش باشی؟» من هم مثل خیلیهای دیگر دوست داشتم تنها به حرم بروم، با مولای خودم خلوت داشته باشم. اما با اکراه قبول کردم. این باطن زیارت، اتصال به امام حسین، باطن عبادت کلاً این است که ما روی خودمان پا بگذاریم. همین دعاها و این زیارتها و این عبادتها، اینها برای این است روی خودمان پا بگذاریم. روی خواستههایمان، تمنیات و این تشحها و خواستهها و هوای نفس و اینها پا بگذاریم. گاهی میرویم حرم مینشینیم. اتفاقاً عین هوای نفس. اینجا نماز بخواند. نشسته با گوشیاش ور میرود. نشسته. صد برابر آن نمازی که خودش میخواست اینجا بخواند برایش اثر بیشتری دارد اگر روی خودش پا گذاشته باشد. قاعده بر این است: روی خودت که پامیگذاری، «یک قدم بر خویشتن، وان دیگر در کوی دوست». پرسیدند: «آقا فاصله ما تا خدا چقدر است؟» فرمود: «یک قدم. روی خودت پا بگذار. یک قدم بر خویشتن، وان دیگر در کوی دوست.» یک قدم بیشتر فاصله.
خلاصه میگوید: با اکراه قبول کردم. کار از آنی که فکر میکردم سختتر بود. این پیرمرد هوش و حواس درست حسابی نداشت. کاملاً مراقبت میکردم. اگر لحظهای رهایش میکردم، گم میشد. خلاصه تمام سفر کربلای ما تحت الشعاع حضور این پیرمرد شد. این پیرمرد هر روز با من به حرم میآمد. حضور قلب من کم شده بود، چون باید مراقب این پیرمرد میبودم.
روز آخر قصد خرید یک لباس داشت. فروشنده وقتی فهمید که متوجه نمیشود، قیمت را چند برابر کرد. مورد عنایت امام حسین واقع شدند. اینها که در شهر زیارتی کاری میکنند که زائرها را «پر میدهند»، در ظاهر ایجاد نفرت میکنند. زائران را تلکه میکند. اینها هم طرف حسابشان امام حسین است. ولی جور دیگری امام حسین ماجرا را میگفت. حضرت فرمودند: «فلکش کنید.» این را؟ خربزه میخوردند، خادمه آمد با پایش زد. خوردند. مقصود نیست. شب خواب دید که امام رضا علیه السلام فلکش کند، با چوب کف پایش بزند. که امام جواد علیه السلام آمدند و وساطت کردند. ماجرای به هر حال این هم چوب حسابی دارد آن ور. اگر کسی با زائر امام حسین اینجور برخورد کند. قیمت را چند برابر. من جلو آمدم، گفتم: «چی داری میگویی؟ این آقا زائر مولا، چرا اینطوری قیمت میدهی؟ این لباس قیمتش خیلی کمتر است.» خلاصه اینکه من لباس خیلی ارزانتر برای این پیرمرد خریدم و از مغازه بیرون آمدیم. من عصبانی و پیرمرد خوشحال بود. با خودم گفتم: «عجب دردسری برای خودمان درست کردیم. این دفعه کربلا اصلاً به ما حال نداد.» نه، حال نداد. ماجرا حال کردن است ها. حال نداد! حال داد.
یکباره دیدم پیرمرد ایستاد. رو به حرم کرد و با انگشت دست مرا به آقا نشان داد و با همان زبان بیزبانی برای من دعا کرد. جوان پشت میز گفت: «به دعای این پیرمرد آقا امام حسین شفاعت کردند و گناهان پنج سال تو را بخشیدند. باید در آن شرایط قرار میگرفتی تا بفهمی چقدر از این اتفاق خوشحال شدم.» صدها برگه در کتاب اعمال من جلو رفت. اعمال خوب این سالها همگی ثبت شد و گناهانش بخشوده شد. «اهل گناه در صف محشر، وابسته به یک گردش چشمان حسین.» و خوش به حال آنهایی که محل عنایت اباعبدالله الحسین و توجهات امام حسین علیه السلام را دارند و از این حفاظت بهرهمند میشوند.
خدا میداند در این قطرات اشک چه نهفته است. مثل درّی. روز قیامت برای گریهکن اینها را نقد میکنند. هر یک قطرهاش یک... مرحوم آیت الله مرعشی نجفی وصیت کردند. دستمالی داشتند، ایشان سی سال اشکشان را با آن پاک کرده بودند. وصیت کرد: «این مرده، این فقیه مشرف شده محضر امام زمان با این همه خدمات. کتابخانه ایشان چه غوغایی است! یکی از بزرگترین کتابخانههای خاورمیانه است. سالها ایشان روزه استیجاری گرفت، این کتابها را جمع کرد.» در وصیتنامهاش نمیگوید فلان کتاب را در قبر من بگذارید. یکی این است. میفرماید که: «من را ببرید حرم حضرت معصومه. عمامه من را باز کنید، یک سرش را به سر تابوت بزنید، یک سرش را به ضریح حضرت معصومه. که بگویید من آمدم اینجا دخیل بستم، خانم جان. بعد از رحلتم آمدم اینجا دخیل بستم.» ایشان سحرها وقتی که حرم را میبستند، پشت در حرم میایستاد. دقایقی میایستاد، شاید نیم ساعت. میگفتند: «آقا چرا شما با این سن و سال در این سرما میآیی اینجا وایمیستی؟» میگفت: «چون فقط میخواهم اولین زائر حرم حضرت معصومه اسمم اینجور باشد.»
یک وصیت دیگر ایشان هم این بود: «این دستمال را سی چهل سال من با آن اشک بر اباعبدالله را پاک کردم. این دستمال را در قبرم بگذارید. میخواهم سرمایه من باشد، مایه نجات من باشد. این ملائکه که میآیند بو کنند ببینم ما بوی اشک بر اباعبدالله را داریم. ما گریهکن امام حسینیم. بدونند طرف حساب کس دیگری است و بدونند ما مشتاق کس دیگری بودیم. خود او باید بیاید. ما به شوق دیدار او از این دنیا رفتیم. برای ملاقات او آمدیم. حساب و کتابمان هم این دستمال اشک است.»
این اشک بر اباعبدالله فقط خود خدا میداند چه غوغایی در این اشک نهفته است. از این اشک، از چه جنسی است؟ فرمود: «دریاهایی از آتش را یک قطره اشک خاموش میکند.» دریاهایی از آتش دارد موج میزند. شما آتشفشان را تصور بکنید که دارد همینجور قُلقُل میکند، مذاب ازش بیرون میآید. حالا آتشفشانهایی را تصور بکنید صدها و هزاران آتشفشان را. یک قطره اشک. این چه قدرتی دارد؟ از چه جنسی است؟ از جنس خود اباعبدالله. «قتیل العبرة.» «من کشته اشک هستم.» شهادت من پیوند خورده. این خون اباعبدالله یک معادل در این عالم پایین دارد. این خون رفت به بالا. در عالم پایین یک معادلش مانده، آن هم اشک. «فما لا یذکرنی مؤمن الا استعبر.» نمیشود مؤمن به یاد من بیفتد و گریه نکند. من پیوند خورده شهادتم با اشک. هرکی که به یاد من بیفتد، اشکش جاری میشود. غم در دل او میجوشد. غم در دل او میجوشد.
آن استاد بزرگ میفرمود که: «من در عالم رؤیا، خواب دیدم امام حسین علیه السلام را. به صورت مکاشفه مثالی بوده. دیدم حضرت دستمالی دارند.» حالا ببین این دستمال، این اشک اثرش برای امام حسین دیگر. «دیدم که امام حسین علیه السلام دستمالی دارند. تمام بدن نازنین او زخم. جای خنجر، نیزه، سنگ، چوب. همه بدن کبود. همه بدن زخمی است. همه بدن پر از جراحت است. دستمال را به تن میمالد، این زخمها...» عرض کردم: «آقا جان! این چه دستمالی است؟» فرمود: «اشک گریهکنان من. اشک اینها باعث التیام من میشود. جراحتهای من خوب میشود. وقتی اینها گریه میکنند، آتش درد در من فروکش میکند.» برای همین آتش گناه، آتش جهنم، جهنم حقیقت جهنم، درد ولی الله، غصه ولی الله، غضب ولی الله. این اشکها غضب ولی الله را خاموش میکند. آتش او را آرام میکند. آتش او که آرام بشود، آتش جهنم خاموش میشود.
این استاد میفرمود که: «من دیدم دو تا زخم در اباعبدالله هر چقدر با این دستمال اشک حضرت زخمها را میکشند، این دو تا زخم خوب نمیشود.» خیلی هم دیدم این زخمها عمیق است. عرض کردم: «آقا جان! این زخمها چیست؟» فرمود: «دو تا زخم بر قلب من وارد شده است. اینها زخم کاری است بر قلب. هیچ چیزی این زخمها را خوب نمیکند. یکیش زخم شهادت پسرم علی اکبر است. یکیاش هم زخم شهادت برادرم قمر بنی هاشم است. این دو تا خیلی کاری است. از عمق قلب من جراحت به من وارد کرده است. این با این اشکها، با این نالهها خوب بشود نیست.» این، این آتش را آرام نمیکند. لذا زینب کبری وقتی علی اکبر در میدان به زمین افتاد، به سر زنان خودش را به میدان رساند. او فقط میفهمید عمق فاجعه را در قلب اباعبدالله. امام حسین چه میکشند از این مصیبت. و موقع شهادت قمر بنی هاشم هم امام حسین خودش، خودشان را تسلی دادند. آمدند به خیمه. اول از همه ستون خیمه را... خیمه قمر بنی هاشم، خیمه روبرو بود. خیمه اول هم سپاه دشمن. وقتی این خیمه را میدید، میترسید. هم سپاه دوست. وقتی خیمه را میدید، امیدوار میشد. خیمه بزرگی هم بود پیشاپیش همه خیمهها. همین که اباعبدالله برگشتند، عمود فسفاط، ستون خیمه را کشیدند. خیمه روی زمین افتاد. این زن و بچه نگران جمع شدند دور اباعبدالله. «آقا در میدان چه خبر؟ از عمو چه خبر؟» یک بار اباعبدالله در کربلا روضه خواند. بگویم برایتان در میدان چی دیدم؟ «من دست بریده دیدم. من چشم در آورده دیدم. من مشک دریده دیدم.»
خدا انشالله به عظمت این ذوات مقدس و به طهارت این ذوات مقدس ما را اهل طهارت کند. بروید اهل اتصال با اباعبدالله. به ما اشک، آتش در قلب، آتش عشق بدهد که این آتش اگر بود، همه آتشهای دیگر خاموش میشود. آتش عشق اباعبدالله، آتش عشق اهل بیت اول از همه آتش شرک را خاموش میکند. آتش ظلم را خاموش میکند. آتش حقالناس را خاموش میکند. خدا ما را سوخته در این درگاه قرار دهد. که هر آنچه هست بعد از مرگ خواهیم دید. سلطنت این طرف دست اباعبدالله الحسین. این دامن را سفت بچسب. جای دیگر خبری نیست. هر خبری هست در درگاه اباعبدالله. به غوغاء حکومت امام حسین علیه السلام در برزخ و در قیامت تازه میفهمیم خب آدم. خدا برای این محبوب خودش چه بریز و بپاشی کرده است؟ چه بریز و چه غوغایی کرده است؟ برای اینکه: «ربک فترضی.» اینقدر بهت میدهم که راضی بشوی. «ارجعی الی ربک راضیة مرضیة.» اینقدر میدهم که راضی بشوی. آن هم راضی نمیشود، مگر اینکه... راضی نمیشود، مگر اینکه اگر کسی سر سوزنی محبت او را دارد، دستش را بگیرد، نجاتش بدهد.
این نفس راضیه مرضیه آن کسی است که خدا او را راضی کرده. سلطنت عالم با اباعبدالله الحسین. غوغای ملکوت در درگاه اوست، دربار او. بعد از مرگ انشالله خواهیم دید چه خبر است. دست این بدن پاره پاره بیابانیها آمدند دفنش کردند. اهل او هم کسی نبود که سر قبر او حاضر باشد. گاهی آدم احساس خجالت میکند. عزیزش را از دست داده. در این ماجرای کرونا، بعد چهار نفر با لباس خاص میآیند تابوتش را دست میگیرند. خانواده باید کنار وایستند. اینها میبرند دفن میکنند. آدم احساس غربت عجیبی میکند. میخواهم بگویم که باید اینها خدا را شکر بکنند. عزیزش را میتوانند دفن بکنند. لااقل کنار قبر حاضر میشود. لااقل میدانند محترمانه دفن میشود.
پاره تن پیغمبر زیر سم اسب، سه روز بدنش در بیابان زیر آفتاب سوزان عریان. آخر بیابانیها آمدند دفن کردند. کفن نبود، در پوریا جمع کردند این بدن. خدا برای این ذات مقدس سنگ تمام خواهد گذاشت و برای کسانی که با او اتصالی داشتند، ارتباطی داشتند، سنگ تمام خواهد گذاشت. بعد از اینکه از دنیا رفتیم میفهمیم در این دستگاه اباعبدالله چه خبر است.
خدا به آبروی امام حسین همه ما را اهل امام حسین کند. مأنوس با امام حسین. قلب ما را خانه امام حسین. دل ما را حرم امام حسین کند. حیات ما را مهیای امام حسین کند. مرگ ما را ممات امام حسین کند. حسینی زندگی کنیم، حسینی بمیریم، حسینی محشور بشویم. تحت نظر و عنایات خاصه اباعبدالله الحسین علیه السلام باشیم. به آبروی امام حسین.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه سوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه سوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه چهارم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه سوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه چهارم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
در حال بارگذاری نظرات...