متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد
اللهم صل علی محمد و آل محمد
و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
چند شبی را -انشاءالله- محضر عزیزان هستیم؛ روضه حضرت زهرا سلامالله علیها. یک چند کلمهای هم قبلش مطالبی عرض میشود خدمت عزیزان که -انشاءالله- دلهایمان آماده و بیدار شود.
-انشاءالله- چند کلمهای را از مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت رحمهالله علیه -که سابقاً هم اینجا خدمت عزیزان که بودیم، کلمات این بزرگوار را میخواندیم- میخوانیم. اینهایی که مسیر بندگی خدا را رفتند و به نتیجه رسیدند و راه بلدند. قدیمیها میگفتند: "ره چنان رو که رهروان رفتند."
آدم الان -من و شما- اگر بخواهیم برویم از ترکیه جنس بیاوریم، چهکار میکنیم؟ خودمان همینجور سوار هواپیما میشویم، راه میافتیم میرویم آنتالیا یا چه میدانم مثلاً استانبول، پیاده میشویم فرودگاه، راه میافتیم میرویم بازار، همینجور جنس میگیریم، برمیگردیم؟ این کار را میکنیم؟ الان کسی بخواهد مغازه بزند، بخواهد مثلاً لباس بفروشد، بخواهد کفش بفروشد، مثلاً چه میدانم قصابی بزند، چهکار میکند؟ از -به قول باز قدیمیها- از "کَنَنده کار" کمک میگیرد. درست است؟ آقا میخواهد برود از ترکیه جنس بیاورد، میرود از اونی که جنس میآورد، از ترکیه وارد است، بلد است، از کی باید بخرد، یا مثلاً از آستارا میخواهد برود جنس بیاورد، یا از بانه میخواهد برود جنس بیاورد، میرود از او سؤال میکند، میگوید که: "آقا شما جنس از کجا میگیری، از کی میگیری، چطور میگیری، چند میگیری، چطور فاکتور میکنی، چطور برایت میفرستند، کی بهتر میدهد، کی کارش بهتر است، با کی چطور بخرم، از این قسطی بخرم، از آن نقدی بخرم، از این چکی بخرم؟" از اونی که راه را بلد است و به نتیجه رسیده، آدم کمک میگیرد.
خب، ما برای مسائل دنیویمان گاهی، گاهی که نه، حتماً اینجوری برخورد میکنیم. بعد برای مسائل معنویمان معمولاً اینجوری نیست. تعبیری دارند: معمولاً پزشکان میگویند "خوددرمانی" (شنیدید؟). خوددرمانی الان تو یخچال خانه ماها، ولی معمولاً تو خانهها این شکلیه: یخچالها را که درش را باز میکنیم، یک بسته چی داریم؟ قرص! هر کی هم که داروخانه میرود، بدون نسخه. خودمان نسخه برای خودمان داریم، خودمان نسخه مینویسیم برای خودمان. تو همین کرونا نسخه مینوشتند برای مردم، بدبخت شدند با همین نسخهها: "سینهات درد میکند، شربت فلان چیزو... گلوم مثلاً میخاره... بیاشتها شدم... بیاشتهایی علامت کرونا..." بهش میگوید: "برو داروی اشتباه از داروخانه بگیر، یک کمی بخور، خوب میشوی!" بابا درمان دارد این. سازوکار دارد، حسابوکتاب دارد. از آن استادکار باید پرسید، از راهبلد باید پرسید. تو این مسیر بندگی که از همه مسیرها سختتر است. از همه مسیرها سختتر، مسیر بندگی! نتیجهاش هم ابدیه. آدم حالا دلدرد میشود، مریض میشود، یا مثلاً مغازهاش خوب نمیشود، خوب نمیگیرد، کار و کاسبیاش (این ۲، ۵، ۱۰، ۲۰ سال)، ولی تو مسیر معنوی، این مسیر نتیجهاش دیگر چیست؟ تا ابد است. یک سال، دو سال، یک روز، دو روز نیست. بعد از اینکه از دنیا میرویم، خیلیها تازه میفهمند که آقا کلاً اشتباه رفتیم! کلاً یک چیز دیگه فهمیده بودیم! کلاً یک کار دیگه داشتیم میکردیم! راهبرگشتی هم دیگر ندارد.
از این بزرگان، دستمان نباید از دست علما و بزرگان کوتاه باشد. خیلی نکته مهمی است. نکته اصلی، خصوصاً این بروبچههایی که کمسنوسالترند، تو این جلسه حضور دارند. الحمدلله اینها باید حواسشان جمع باشد. همه لازم داریم، این بچهها بیشتر. از اول شروع کنند، از اول یاد بگیرند با کارشناس کار، در ارتباط با کارشناس تو همه مسائل زندگی، بعد در ارتباط بود.
ما متأسفانه یکی از مشکلات جدیمان این است که کلاً خیلی رغبتی به کار کارشناسی و مشاوره و استفاده از کارشناس و اینها نداریم. توی رانندگیمان هم همینها. دیدید ماشین آدم که خراب میشود، خودش میآید انقدر ور میرود تا درست... این کارشناس دارد دیگر، کارشناسی دارد، یک نفر وارد این کار است. کولر که خراب میشود، باید بسپاری به اونی که خودش تجربه پیدا کرده، کار کرده، تجربه دارد، درست میکند. یک وقت دیگر نه، مثل بنده مثلاً، یک گوشهاش خراب شده، انقدر ده جای دیگرش ور میرود که کلاً از بیخ مشکل پیدا میکند، همهچیزش خراب. باید عادت کنیم، از بچگی بچهها را عادت بدهیم، تربیت کنیم، تو هر کاری اهل مشورت. پدر و مادر ببیند دیگر. ها! از پدر و مادر باید ببیند. ببین این بابای دائماً مشورت میگیرد برای کارهای مختلف.
الان یک معضل جدی که داریم، میآید سؤال میکند، میگوید: "آقا من با شوهرم مشکل دارم، مشکل خانوادگی داریم، میرویم پیش مشاور. رفتیم پیش مشاور. رفتیم مشاوره. میگوید اصلاً شوهرم اسم مشاور که بیاید، میخواباند تو گوش (بیشتر از من)، میرسد مشاور." حالا اگر بگویند "روانشناس و روانپزشک و اینا"، که چی؟ جواب میدهد: "میگوید روانی کیه؟ باباته؟ مثلاً روانیام؟ مگر من پاشم برم پیش روانشناس یا روانپزشک؟" نیاز به کارشناس نمیبینیم. یک نقطه، معضل جدی. حالا ما از یک کارشناسی میخواهیم این چند شب -انشاءالله- استفاده بکنیم. یک استاد کامل، استخوانخردکرده، وارد. یک بنده صالح خدا، مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت -رحمهالله علیه-. گروه (گروه این بزرگوار) یک صلوات بفرست.
برخی از جملات ایشان را که جملات ماندگاری هم هست، میخوانیم با هم، یک کمی در یک چند دقیقهای بحث میکنیم. این شبها خیلی وقت عزیزان را هم نمیگیر. ایشان میفرمایند که در مورد درمان سوءظن به دیگران، راه درمان چیست؟ دیدید بعضیها کلاً بددلند بعضیها؟ یکی از بیماریهای خطرناک دیگر، بیماری معنوی. عرض کردم الان بیماریهای جسمی را (جسم که انقدر برایمان ارزش دارد و مهم است) خیلیها بیماری جسمی را جدی نمیگیرند. بیماریهای بدبینی نسبت به دیگران. یعنی همین که مثلاً یک طلبه شروع میکند صحبت، این دنبال مرید میگردد ها! این دارد از خودش تعریف میکند ها! این دارد زیرآب فلانی را میزند! این آمده زیرآبزنی کند! این آمده چشمش به پول من و به جیب من است! به خاطر اسم و رسم آمده سمت من! با هر کی هر خیری میخواهد به ما برساند، هر کمکی، هر فایدهای، یک نگاه بدی به این داریم: سوءظن، نگاه منفی از بقیه. فقط عیوبشان را میبینیم، کموکاستیهایشان را میبینیم. هر کی یک مشکلی دارد. هر کی میخواهد صحبت بکند، میبینی که از هر کدام یک عیبی، یک ایرادی. همیشه بدیها تو چشمش است، همیشه نقصها تو چشم. خاطراتی که تو ذهنش میماند از دیگران چیست؟ همیشه چیزهای بد.
صد تا خوبی بهش کرده. گاهی آدم با پدر و مادرش این شکلیه. گاهی تو این مشاورهها، همین مسجد چند روز پیش یک عزیزی برایم مشاوره آمده بود، شروع کرد گفت: "آقا ما رفتیم خواستگاری و گفت اصلاً این مادرِ شمر بن ذیالجوشن بود. خانوادهشان اینطور بودند." شروع کردند رو بد گفتن، بد گفتن، بد گفتن. گفتم: "برای چی؟" گفت: "مثلاً من به این گفتم که آقا ما یخچال باید بخریم. او گفته که حالا بررسی کنیم ببینیم یخچال خوب چیست." گفتم: "نه، یخچال ارزان باید بخریم. معلوم میشود که از همین الان آمدند گربه را دم حجله بکشند، پدر ما را در بیاورند." گفتم: "پسر خوب، این صد تا چیز دیگری که تو داری در مورد این میگویی -که اینها همه نشان میدهد که اینها میخواهند با تو بسازند، راه بیایند، محبت دارند-" گفت: "داد زدم سر بابائه، بهم چیزی نگفته." گفتم: "مرد حسابی! تو اگر به من گفته بودی، من تو گوشت میزدم. بعد این بابای این دختر با تو اینجوری برخورد کرده. بعد تو آمدی میگویی اینها خیلی خانواده بیخودیاند؟" یکم فکر کرد، گفت: "راست میگویی!" گفتم: "تو اصلاً خوبیهای اینها به چشمت نمیآید. یک دانه چیزی که آنهم منفی نیست، برای خودت منفی کردی، همون را بزرگش کردی. صد تا خوبی دیگر هم محوش کردی. فقط چسبیدی به همین." خواستگاری به مشکل خورده، بعضیها همون اول عقل به مشکل. بعضیها سر خانهزندگی که میروند به مشکل میخورند. مشکلات ما الان تو جامعه چیست؟ همینها است دیگر. "دخالت کنند تو زندگی." گفتم: "اگر میخواست دخالت کند، فلانجا فلان کار را میکرد." منفی بود. کلاً عوض شد ذهنه.
انقدر ذهنیت ما اثر دارد. نگاهمان نسبت به دیگران، نسبت به خودمان چیست؟ کاملاً سفید، پاک پاک، تمیز. ایرادی ندارم. آقای بهجت میفرمایند که راه درمان اینکه ما سوءظن نسبت به دیگران خوب بشود، برطرف بشود، چیست؟ "همان سوء علم به خود است که ما را به سوءظن به دیگران میکشاند." چرا به دیگران سوءظن داریم؟ عیوب خودمان را نمیبینیم. اگر من عیوب خودم را دیدم، دیگر اصلاً عیب و ایراد دیگران به چشمم... این منبری یک خاطره هم دارم بگویم. این هم بامزه است.
یک پیرمردی بود تو محل ما، محله باغ پنبه. محلههای قدیمی، کدام محله؟ همه پیرمرد بودند، جوون تکوتوک، جوونهاش مثلاً بالای چهل سال بود. مثلاً یک دانه چهل سال جوون دیدم اینجا مسجد، مثلاً زیر سی و چهل سال دیگه دیده. ما که میرفتیم، احساس پیری زودرس پیدا میکردیم. وقتی میرفتیم، اصلاً احساس میکردیم چقدر سن از ما گذشته، همه پیر. یک روزی از در مسجد رد میشدیم. صبح بود، ظهر (کار هم داشتیم)، دیر هم شده. یک پیرمردی نشسته بود جلوی در مسجد. با سرعت می... این پیرمرد رو پله مسجد تکیه داده بود. و ما که رد شدیم، برگشت: "سلامت چی شد؟ با لباس؟"
ببخشید.
"سلام علیکم." گفت: "نه، این از تکبر تو بود که سلام... دیشب آقا اینجا منبر میرفت، داشت در مورد این میگفت که آدمهایی که به بقیه سلام نمیکنند، متکبرند." "سلام علیکم." رفت. چقدر جالب بود که این بنده خدا از دیشب ذخیره کرده بود که ببیند کی بهش سلام نمیکند که بگوید این تکبر است. گفته بود به خود شما گفته بود که وقتی سلام نمیکنی، تکبر داری. اصلاً به بنده خدا اصلاً یک بار به مخیلهاش نیامده بود که ربطی به آدم...
انقدر از خودش غافل میشود. میگویند: بزرگان میگویند، اساتید میگویند که آدم خوب است مثل دامادی باشد که رفته خواستگاری. دامادی که رفته خواستگاری، لباس بقیه هیچچیز برایش اهمیت ندارد. از آن دامادی که رفته خواستگاری، سؤال کنید که الان مثلاً تو این جلسه، مثلاً بابای عروس چی تنش بود؟ مثلاً شلوار بابای خودت چه رنگی بود؟ داداش چه مدلی نشسته بود؟ میگوید: "ببین، من انقدر درگیر خودم بودم، اصلاً به بقیه فکر نمیکردم. همه حواسم به این بود که من اینجا آمدم، یک وقت سوتی ندهم، اشتباه نکنم، حرف ناجور نزنم، اشتباهی نکنم، اشتباه از من صادر نشود، اینها نگاهشان نسبت به من منفی نشود، دست از پا خطا نکنم." من چهکار داشتم که این لباس چه رنگی بود و تابلو سمت چپشان چی بود و شلوار فلانی چه رنگی بود و... درست است؟ آدم وقتی احساس میکند که همه حواسها به من است، مسئول است، مورد حساب است، دیگر حواسش به بقیه پرت نمیشود. همه حواسش به خودش است. عیبهای خودش را میبیند. ترجمه عیوب بقیه: "نشستهام دارند حرف میزنند. حرفهایی که میگوید را دارم به یکی دیگر تطبیق میدهم." "حسادت فلانی." "او حسود است." "او خیلی حسود است." "غرور فلانی را میگوید." "او خیلی مغرور است." نه آقا، حسادت من را دارد میگوید. هر کی هر جا دارد سخنرانی میکند، تو خیابان هر جملهای که پشت ماشین نوشته، خطاب به کیه؟ خطاب به من است. اینجور اگر نگاه کنیم، دنیا آباد میشود. سوءظن بقیه برطرف میشود.
این خاطره را هم بگویم و عرض ما تمام. با یکی از اساتید یک حرم حضرت معصومه میرفتیم. نصف شب بود، تابستان هم بود، به نظرم. پسر و جوون آمد از جلوی حرم رد بشود، ما هم دو تا روحانی. این جوانان سر ماشین آوردند بیرون. شروع کردند با دادوبیداد و سروصدا و اینها، "سمباد سمباد." ما آن استادمان گفت: "چی میگویند؟" گفتم که: "سندباد." گفت: "من اصلاً سمباد نشنیدم. من سید عبدالله شنیدم. فکر کردم میگویند سید عبدالله، سید عبدالله." بعد ایشان این بیت حافظ را بهترین قشنگی: "منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن / منم که دیده نیالودهام به بد دیدن." حافظ میگوید که من عادت کرده چشمم به اینکه همهچیز را قشنگ ببینم. اصلاً عادت ندارم به تصادف نکنم مشکلی این میشود این ماجرا. آدم وقتی نگاهش به خودش منفی بود، دیگر نگاهش به همه مثبتاندیشی. چطور خوب فکر کنیم؟ به همهچیز مثبت فکر کنیم؟ خیلی زیاد است. روانشناسی و چنان برنامههای تلویزیون، مشاورهها و راه مثبتاندیشی همه چیز را قشنگ ببینیم، قشنگیهای بقیه را ببینیم، قشنگیهای زندگی را ببینیم. مثل حضرت عیسی که آن سگی که بوی بد میداد و روی زمین افتاده بود، دندانهای قشنگی دارد. گفت: "اصلاً بقیهاش به چشمم نیامد، فقط دندانهایش." راه مثبتاندیشی چیست؟ به خودم نگاه منفی داشته باشم، عیب و ایراد خودم را ببینم. خدا -انشاءالله- عاقبت همهمان را به خیر بکند. ما اهل دیدن اشکالهای خودمان بشویم تا اشکالهای بقیه به چشممان نیاید.
خب، هر شب توسلی هم خدمت امام زمان و حضرت زهرا -سلامالله علیهما- داشته باشیم و عرض روضه مختصری که اصل حضورمان تو این جلسه و آمدن شرکتمان به خاطر همین روضه است، این روضهها کمکدست ما.
اللهم صل علی محمد و آل محمد
و عجل فرجه.
اهل اِکرام! یک نظر کن سوی من، خیلی گرفتارم هنوز. یا صاحب آقا! شب اول روضه مادر شماست. صاحب عزا ما هم خیلی گرفتاریم. گرفتاریهای دنیوی و اخروی، مادی و معنوی. چاره دست شماست. درمان ما به دست "یک نظر کن سوی من، خیلی گرفتارم هنوز." زار و سرمایهام، محتاج غمخوارم هنوز. "من به امید آمدهام رو بر نگردان از گدا. حال و روزم را عوض کن تا نفس دارم هنوز." صبح تا شب هم برایت اگر گریه کنم، خوب دانم به تو خیلی بدهکارم. "با وجودی که دوسال زیر این بیرقم، ولی در مسیر نوکریت وای کم کارم." "دائماً داری هوایم را، ولی افسوس من باز هم رفتم به بیراهه، گنهکارم هنوز." خوش به حال بندهای که زیر لب نجوا: "از فراغت ای حبیبم سخت بیمارم هنوز."
"نیمهشبها فرق دارد گریه و حال من. به شوق دیدن روی تو بیدار هنوز." یا صاحب الزمان! آقا جان! رو به راهم کن. برس آقا! یادم که من بیقرار کربلا، صحن علمدارم هنوز. گریههای من دم بابالحسین یادش. کیها فراق کربلا را دارند؟ دلها تنگ برای کربلا. یا اباعبدالله! نکنه بریم زیر خاک دیگه کربلاتو نبینیم؟ شب اول آمدیم مادر شما دست ما را مدال نوکری به سینهمان بزند. گریههای من دم بابالحسین یادش. همچو ابرم از غم دوریات میگرید هنوز. هر کی آماده روضه بسم الله.
با همین یک خط روضه مادر: "به قلب زار من آتش زد و داغدار خون ز هوی دیوار هنوز." برخی بزرگان اهل معنا گفتند آن لحظهای که مادر ما، بیبی دوعالم بین در و دیوار قرار گرفت، گفتند از عمق جان یک نفر را صدا زد. کی بود آن یک نفر؟ آن فریادرس من و شما بود. منتقم خون حسین بود. از عمق جان پسرش را صدا زد: "حجت! شفای کی میآیی؟ سحرخیز مدینه! کی میآیی؟ کی میآیی سحرخیز مدینه! کی میآیی عزیزم مادرت انتظار شفای کی؟" یا صاحب الزمان! آقا جان! اجرک الله. امسال فاطمیه چی داری؟ یک کمی غربت شما را تو مصیبتها درک میکنیم. یک ساله مراسمها اینجور شده، غریبانه، خلوت، با فاصله. قربونت بشوم آقا جان! شما ۱۲ قرن اینجور عزا میکنی برای مادرت. ۱۲ قرن اینجور زیارت برای مادرت. چند روز ضریح امام رضا بسته بود، مؤمنان چه حالی از غربت این حرم، از خلوت این حرم؟ ۱۲ قرن قبر مادرش چرا خالیه؟ نه ظاهری دارد، نه اثری دارد. یا صاحب الزمان! آمدیم به شما تسلیت بگوییم. آقا جان ایام! اگر رفتید مدینه زیارت مزار مادر، نایبالزیاره ما هم باشید. آقا! سلام ما را هم برسان.
السلام علیکم یا اهل بیت النبوه و معدن الرساله.
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد
اللهم صل علی محمد و آل محمد
و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
چند شبی را -انشاءالله- محضر عزیزان هستیم؛ روضه حضرت زهرا سلامالله علیها. یک چند کلمهای هم قبلش مطالبی عرض میشود خدمت عزیزان که -انشاءالله- دلهایمان آماده و بیدار شود.
-انشاءالله- چند کلمهای را از مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت رحمهالله علیه -که سابقاً هم اینجا خدمت عزیزان که بودیم، کلمات این بزرگوار را میخواندیم- میخوانیم. اینهایی که مسیر بندگی خدا را رفتند و به نتیجه رسیدند و راه بلدند. قدیمیها میگفتند: "ره چنان رو که رهروان رفتند."
آدم الان -من و شما- اگر بخواهیم برویم از ترکیه جنس بیاوریم، چهکار میکنیم؟ خودمان همینجور سوار هواپیما میشویم، راه میافتیم میرویم آنتالیا یا چه میدانم مثلاً استانبول، پیاده میشویم فرودگاه، راه میافتیم میرویم بازار، همینجور جنس میگیریم، برمیگردیم؟ این کار را میکنیم؟ الان کسی بخواهد مغازه بزند، بخواهد مثلاً لباس بفروشد، بخواهد کفش بفروشد، مثلاً چه میدانم قصابی بزند، چهکار میکند؟ از -به قول باز قدیمیها- از "کَنَنده کار" کمک میگیرد. درست است؟ آقا میخواهد برود از ترکیه جنس بیاورد، میرود از اونی که جنس میآورد، از ترکیه وارد است، بلد است، از کی باید بخرد، یا مثلاً از آستارا میخواهد برود جنس بیاورد، یا از بانه میخواهد برود جنس بیاورد، میرود از او سؤال میکند، میگوید که: "آقا شما جنس از کجا میگیری، از کی میگیری، چطور میگیری، چند میگیری، چطور فاکتور میکنی، چطور برایت میفرستند، کی بهتر میدهد، کی کارش بهتر است، با کی چطور بخرم، از این قسطی بخرم، از آن نقدی بخرم، از این چکی بخرم؟" از اونی که راه را بلد است و به نتیجه رسیده، آدم کمک میگیرد.
خب، ما برای مسائل دنیویمان گاهی، گاهی که نه، حتماً اینجوری برخورد میکنیم. بعد برای مسائل معنویمان معمولاً اینجوری نیست. تعبیری دارند: معمولاً پزشکان میگویند "خوددرمانی" (شنیدید؟). خوددرمانی الان تو یخچال خانه ماها، ولی معمولاً تو خانهها این شکلیه: یخچالها را که درش را باز میکنیم، یک بسته چی داریم؟ قرص! هر کی هم که داروخانه میرود، بدون نسخه. خودمان نسخه برای خودمان داریم، خودمان نسخه مینویسیم برای خودمان. تو همین کرونا نسخه مینوشتند برای مردم، بدبخت شدند با همین نسخهها: "سینهات درد میکند، شربت فلان چیزو... گلوم مثلاً میخاره... بیاشتها شدم... بیاشتهایی علامت کرونا..." بهش میگوید: "برو داروی اشتباه از داروخانه بگیر، یک کمی بخور، خوب میشوی!" بابا درمان دارد این. سازوکار دارد، حسابوکتاب دارد. از آن استادکار باید پرسید، از راهبلد باید پرسید. تو این مسیر بندگی که از همه مسیرها سختتر است. از همه مسیرها سختتر، مسیر بندگی! نتیجهاش هم ابدیه. آدم حالا دلدرد میشود، مریض میشود، یا مثلاً مغازهاش خوب نمیشود، خوب نمیگیرد، کار و کاسبیاش (این ۲، ۵، ۱۰، ۲۰ سال)، ولی تو مسیر معنوی، این مسیر نتیجهاش دیگر چیست؟ تا ابد است. یک سال، دو سال، یک روز، دو روز نیست. بعد از اینکه از دنیا میرویم، خیلیها تازه میفهمند که آقا کلاً اشتباه رفتیم! کلاً یک چیز دیگه فهمیده بودیم! کلاً یک کار دیگه داشتیم میکردیم! راهبرگشتی هم دیگر ندارد.
از این بزرگان، دستمان نباید از دست علما و بزرگان کوتاه باشد. خیلی نکته مهمی است. نکته اصلی، خصوصاً این بروبچههایی که کمسنوسالترند، تو این جلسه حضور دارند. الحمدلله اینها باید حواسشان جمع باشد. همه لازم داریم، این بچهها بیشتر. از اول شروع کنند، از اول یاد بگیرند با کارشناس کار، در ارتباط با کارشناس تو همه مسائل زندگی، بعد در ارتباط بود.
ما متأسفانه یکی از مشکلات جدیمان این است که کلاً خیلی رغبتی به کار کارشناسی و مشاوره و استفاده از کارشناس و اینها نداریم. توی رانندگیمان هم همینها. دیدید ماشین آدم که خراب میشود، خودش میآید انقدر ور میرود تا درست... این کارشناس دارد دیگر، کارشناسی دارد، یک نفر وارد این کار است. کولر که خراب میشود، باید بسپاری به اونی که خودش تجربه پیدا کرده، کار کرده، تجربه دارد، درست میکند. یک وقت دیگر نه، مثل بنده مثلاً، یک گوشهاش خراب شده، انقدر ده جای دیگرش ور میرود که کلاً از بیخ مشکل پیدا میکند، همهچیزش خراب. باید عادت کنیم، از بچگی بچهها را عادت بدهیم، تربیت کنیم، تو هر کاری اهل مشورت. پدر و مادر ببیند دیگر. ها! از پدر و مادر باید ببیند. ببین این بابای دائماً مشورت میگیرد برای کارهای مختلف.
الان یک معضل جدی که داریم، میآید سؤال میکند، میگوید: "آقا من با شوهرم مشکل دارم، مشکل خانوادگی داریم، میرویم پیش مشاور. رفتیم پیش مشاور. رفتیم مشاوره. میگوید اصلاً شوهرم اسم مشاور که بیاید، میخواباند تو گوش (بیشتر از من)، میرسد مشاور." حالا اگر بگویند "روانشناس و روانپزشک و اینا"، که چی؟ جواب میدهد: "میگوید روانی کیه؟ باباته؟ مثلاً روانیام؟ مگر من پاشم برم پیش روانشناس یا روانپزشک؟" نیاز به کارشناس نمیبینیم. یک نقطه، معضل جدی. حالا ما از یک کارشناسی میخواهیم این چند شب -انشاءالله- استفاده بکنیم. یک استاد کامل، استخوانخردکرده، وارد. یک بنده صالح خدا، مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت -رحمهالله علیه-. گروه (گروه این بزرگوار) یک صلوات بفرست.
برخی از جملات ایشان را که جملات ماندگاری هم هست، میخوانیم با هم، یک کمی در یک چند دقیقهای بحث میکنیم. این شبها خیلی وقت عزیزان را هم نمیگیر. ایشان میفرمایند که در مورد درمان سوءظن به دیگران، راه درمان چیست؟ دیدید بعضیها کلاً بددلند بعضیها؟ یکی از بیماریهای خطرناک دیگر، بیماری معنوی. عرض کردم الان بیماریهای جسمی را (جسم که انقدر برایمان ارزش دارد و مهم است) خیلیها بیماری جسمی را جدی نمیگیرند. بیماریهای بدبینی نسبت به دیگران. یعنی همین که مثلاً یک طلبه شروع میکند صحبت، این دنبال مرید میگردد ها! این دارد از خودش تعریف میکند ها! این دارد زیرآب فلانی را میزند! این آمده زیرآبزنی کند! این آمده چشمش به پول من و به جیب من است! به خاطر اسم و رسم آمده سمت من! با هر کی هر خیری میخواهد به ما برساند، هر کمکی، هر فایدهای، یک نگاه بدی به این داریم: سوءظن، نگاه منفی از بقیه. فقط عیوبشان را میبینیم، کموکاستیهایشان را میبینیم. هر کی یک مشکلی دارد. هر کی میخواهد صحبت بکند، میبینی که از هر کدام یک عیبی، یک ایرادی. همیشه بدیها تو چشمش است، همیشه نقصها تو چشم. خاطراتی که تو ذهنش میماند از دیگران چیست؟ همیشه چیزهای بد.
صد تا خوبی بهش کرده. گاهی آدم با پدر و مادرش این شکلیه. گاهی تو این مشاورهها، همین مسجد چند روز پیش یک عزیزی برایم مشاوره آمده بود، شروع کرد گفت: "آقا ما رفتیم خواستگاری و گفت اصلاً این مادرِ شمر بن ذیالجوشن بود. خانوادهشان اینطور بودند." شروع کردند رو بد گفتن، بد گفتن، بد گفتن. گفتم: "برای چی؟" گفت: "مثلاً من به این گفتم که آقا ما یخچال باید بخریم. او گفته که حالا بررسی کنیم ببینیم یخچال خوب چیست." گفتم: "نه، یخچال ارزان باید بخریم. معلوم میشود که از همین الان آمدند گربه را دم حجله بکشند، پدر ما را در بیاورند." گفتم: "پسر خوب، این صد تا چیز دیگری که تو داری در مورد این میگویی -که اینها همه نشان میدهد که اینها میخواهند با تو بسازند، راه بیایند، محبت دارند-" گفت: "داد زدم سر بابائه، بهم چیزی نگفته." گفتم: "مرد حسابی! تو اگر به من گفته بودی، من تو گوشت میزدم. بعد این بابای این دختر با تو اینجوری برخورد کرده. بعد تو آمدی میگویی اینها خیلی خانواده بیخودیاند؟" یکم فکر کرد، گفت: "راست میگویی!" گفتم: "تو اصلاً خوبیهای اینها به چشمت نمیآید. یک دانه چیزی که آنهم منفی نیست، برای خودت منفی کردی، همون را بزرگش کردی. صد تا خوبی دیگر هم محوش کردی. فقط چسبیدی به همین." خواستگاری به مشکل خورده، بعضیها همون اول عقل به مشکل. بعضیها سر خانهزندگی که میروند به مشکل میخورند. مشکلات ما الان تو جامعه چیست؟ همینها است دیگر. "دخالت کنند تو زندگی." گفتم: "اگر میخواست دخالت کند، فلانجا فلان کار را میکرد." منفی بود. کلاً عوض شد ذهنه.
انقدر ذهنیت ما اثر دارد. نگاهمان نسبت به دیگران، نسبت به خودمان چیست؟ کاملاً سفید، پاک پاک، تمیز. ایرادی ندارم. آقای بهجت میفرمایند که راه درمان اینکه ما سوءظن نسبت به دیگران خوب بشود، برطرف بشود، چیست؟ "همان سوء علم به خود است که ما را به سوءظن به دیگران میکشاند." چرا به دیگران سوءظن داریم؟ عیوب خودمان را نمیبینیم. اگر من عیوب خودم را دیدم، دیگر اصلاً عیب و ایراد دیگران به چشمم... این منبری یک خاطره هم دارم بگویم. این هم بامزه است.
یک پیرمردی بود تو محل ما، محله باغ پنبه. محلههای قدیمی، کدام محله؟ همه پیرمرد بودند، جوون تکوتوک، جوونهاش مثلاً بالای چهل سال بود. مثلاً یک دانه چهل سال جوون دیدم اینجا مسجد، مثلاً زیر سی و چهل سال دیگه دیده. ما که میرفتیم، احساس پیری زودرس پیدا میکردیم. وقتی میرفتیم، اصلاً احساس میکردیم چقدر سن از ما گذشته، همه پیر. یک روزی از در مسجد رد میشدیم. صبح بود، ظهر (کار هم داشتیم)، دیر هم شده. یک پیرمردی نشسته بود جلوی در مسجد. با سرعت می... این پیرمرد رو پله مسجد تکیه داده بود. و ما که رد شدیم، برگشت: "سلامت چی شد؟ با لباس؟"
ببخشید.
"سلام علیکم." گفت: "نه، این از تکبر تو بود که سلام... دیشب آقا اینجا منبر میرفت، داشت در مورد این میگفت که آدمهایی که به بقیه سلام نمیکنند، متکبرند." "سلام علیکم." رفت. چقدر جالب بود که این بنده خدا از دیشب ذخیره کرده بود که ببیند کی بهش سلام نمیکند که بگوید این تکبر است. گفته بود به خود شما گفته بود که وقتی سلام نمیکنی، تکبر داری. اصلاً به بنده خدا اصلاً یک بار به مخیلهاش نیامده بود که ربطی به آدم...
انقدر از خودش غافل میشود. میگویند: بزرگان میگویند، اساتید میگویند که آدم خوب است مثل دامادی باشد که رفته خواستگاری. دامادی که رفته خواستگاری، لباس بقیه هیچچیز برایش اهمیت ندارد. از آن دامادی که رفته خواستگاری، سؤال کنید که الان مثلاً تو این جلسه، مثلاً بابای عروس چی تنش بود؟ مثلاً شلوار بابای خودت چه رنگی بود؟ داداش چه مدلی نشسته بود؟ میگوید: "ببین، من انقدر درگیر خودم بودم، اصلاً به بقیه فکر نمیکردم. همه حواسم به این بود که من اینجا آمدم، یک وقت سوتی ندهم، اشتباه نکنم، حرف ناجور نزنم، اشتباهی نکنم، اشتباه از من صادر نشود، اینها نگاهشان نسبت به من منفی نشود، دست از پا خطا نکنم." من چهکار داشتم که این لباس چه رنگی بود و تابلو سمت چپشان چی بود و شلوار فلانی چه رنگی بود و... درست است؟ آدم وقتی احساس میکند که همه حواسها به من است، مسئول است، مورد حساب است، دیگر حواسش به بقیه پرت نمیشود. همه حواسش به خودش است. عیبهای خودش را میبیند. ترجمه عیوب بقیه: "نشستهام دارند حرف میزنند. حرفهایی که میگوید را دارم به یکی دیگر تطبیق میدهم." "حسادت فلانی." "او حسود است." "او خیلی حسود است." "غرور فلانی را میگوید." "او خیلی مغرور است." نه آقا، حسادت من را دارد میگوید. هر کی هر جا دارد سخنرانی میکند، تو خیابان هر جملهای که پشت ماشین نوشته، خطاب به کیه؟ خطاب به من است. اینجور اگر نگاه کنیم، دنیا آباد میشود. سوءظن بقیه برطرف میشود.
این خاطره را هم بگویم و عرض ما تمام. با یکی از اساتید یک حرم حضرت معصومه میرفتیم. نصف شب بود، تابستان هم بود، به نظرم. پسر و جوون آمد از جلوی حرم رد بشود، ما هم دو تا روحانی. این جوانان سر ماشین آوردند بیرون. شروع کردند با دادوبیداد و سروصدا و اینها، "سمباد سمباد." ما آن استادمان گفت: "چی میگویند؟" گفتم که: "سندباد." گفت: "من اصلاً سمباد نشنیدم. من سید عبدالله شنیدم. فکر کردم میگویند سید عبدالله، سید عبدالله." بعد ایشان این بیت حافظ را بهترین قشنگی: "منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن / منم که دیده نیالودهام به بد دیدن." حافظ میگوید که من عادت کرده چشمم به اینکه همهچیز را قشنگ ببینم. اصلاً عادت ندارم به تصادف نکنم مشکلی این میشود این ماجرا. آدم وقتی نگاهش به خودش منفی بود، دیگر نگاهش به همه مثبتاندیشی. چطور خوب فکر کنیم؟ به همهچیز مثبت فکر کنیم؟ خیلی زیاد است. روانشناسی و چنان برنامههای تلویزیون، مشاورهها و راه مثبتاندیشی همه چیز را قشنگ ببینیم، قشنگیهای بقیه را ببینیم، قشنگیهای زندگی را ببینیم. مثل حضرت عیسی که آن سگی که بوی بد میداد و روی زمین افتاده بود، دندانهای قشنگی دارد. گفت: "اصلاً بقیهاش به چشمم نیامد، فقط دندانهایش." راه مثبتاندیشی چیست؟ به خودم نگاه منفی داشته باشم، عیب و ایراد خودم را ببینم. خدا -انشاءالله- عاقبت همهمان را به خیر بکند. ما اهل دیدن اشکالهای خودمان بشویم تا اشکالهای بقیه به چشممان نیاید.
خب، هر شب توسلی هم خدمت امام زمان و حضرت زهرا -سلامالله علیهما- داشته باشیم و عرض روضه مختصری که اصل حضورمان تو این جلسه و آمدن شرکتمان به خاطر همین روضه است، این روضهها کمکدست ما.
اللهم صل علی محمد و آل محمد
و عجل فرجه.
اهل اِکرام! یک نظر کن سوی من، خیلی گرفتارم هنوز. یا صاحب آقا! شب اول روضه مادر شماست. صاحب عزا ما هم خیلی گرفتاریم. گرفتاریهای دنیوی و اخروی، مادی و معنوی. چاره دست شماست. درمان ما به دست "یک نظر کن سوی من، خیلی گرفتارم هنوز." زار و سرمایهام، محتاج غمخوارم هنوز. "من به امید آمدهام رو بر نگردان از گدا. حال و روزم را عوض کن تا نفس دارم هنوز." صبح تا شب هم برایت اگر گریه کنم، خوب دانم به تو خیلی بدهکارم. "با وجودی که دوسال زیر این بیرقم، ولی در مسیر نوکریت وای کم کارم." "دائماً داری هوایم را، ولی افسوس من باز هم رفتم به بیراهه، گنهکارم هنوز." خوش به حال بندهای که زیر لب نجوا: "از فراغت ای حبیبم سخت بیمارم هنوز."
"نیمهشبها فرق دارد گریه و حال من. به شوق دیدن روی تو بیدار هنوز." یا صاحب الزمان! آقا جان! رو به راهم کن. برس آقا! یادم که من بیقرار کربلا، صحن علمدارم هنوز. گریههای من دم بابالحسین یادش. کیها فراق کربلا را دارند؟ دلها تنگ برای کربلا. یا اباعبدالله! نکنه بریم زیر خاک دیگه کربلاتو نبینیم؟ شب اول آمدیم مادر شما دست ما را مدال نوکری به سینهمان بزند. گریههای من دم بابالحسین یادش. همچو ابرم از غم دوریات میگرید هنوز. هر کی آماده روضه بسم الله.
با همین یک خط روضه مادر: "به قلب زار من آتش زد و داغدار خون ز هوی دیوار هنوز." برخی بزرگان اهل معنا گفتند آن لحظهای که مادر ما، بیبی دوعالم بین در و دیوار قرار گرفت، گفتند از عمق جان یک نفر را صدا زد. کی بود آن یک نفر؟ آن فریادرس من و شما بود. منتقم خون حسین بود. از عمق جان پسرش را صدا زد: "حجت! شفای کی میآیی؟ سحرخیز مدینه! کی میآیی؟ کی میآیی سحرخیز مدینه! کی میآیی عزیزم مادرت انتظار شفای کی؟" یا صاحب الزمان! آقا جان! اجرک الله. امسال فاطمیه چی داری؟ یک کمی غربت شما را تو مصیبتها درک میکنیم. یک ساله مراسمها اینجور شده، غریبانه، خلوت، با فاصله. قربونت بشوم آقا جان! شما ۱۲ قرن اینجور عزا میکنی برای مادرت. ۱۲ قرن اینجور زیارت برای مادرت. چند روز ضریح امام رضا بسته بود، مؤمنان چه حالی از غربت این حرم، از خلوت این حرم؟ ۱۲ قرن قبر مادرش چرا خالیه؟ نه ظاهری دارد، نه اثری دارد. یا صاحب الزمان! آمدیم به شما تسلیت بگوییم. آقا جان ایام! اگر رفتید مدینه زیارت مزار مادر، نایبالزیاره ما هم باشید. آقا! سلام ما را هم برسان.
السلام علیکم یا اهل بیت النبوه و معدن الرساله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه هفتم
شرح کتاب شط شراب
جلسه هشتم
شرح کتاب شط شراب
جلسه نهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه دهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه یازدهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه سیزدهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه چهاردهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه پانزدهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه شانزدهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه هفدهم
شرح کتاب شط شراب
در حال بارگذاری نظرات...