متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
تبریک عرض میکنیم حلول ماه مبارک رجب را، انشاءالله که از عنایات و برکات این ماه بهرهمند بشویم و انشاءالله این ماه، ماه تعالی باشد برای همه ما. بحثی که خدمت عزیزان خواهیم داشت، بحث بیع مصحف است؛ از مباحث بسیار مهم و بحثی بسیار کاربردی که حضرت آقا هم مطالب جالبی اینجا دارند و مثل همیشه و همه جا، آراء متفاوت و آراء نو را مطرح میکنند که حالا انشاءالله از این مباحث استفاده خواهیم کرد.
بحث بیع مصحف، بحثی است که مرحوم شیخ انصاری در "مکاسب"، بعد از آن پنج قسمی که مطرح کردند، مطرح میکنند. در خاتمه، در واقع چند مسئله را مطرح میکنند که نوعی حرمت در کسب است، ولی داخلی هیچکدام از آن عناوین پنجگانه نمیشود. لذا به عنوان خاتمه این را مطرح میکنند که مسئله اولش، مسئله بیع مصحف است.
مصحف همین قرآن مکتوبی است که ما داریم و در خدمتش هستیم. اینهایی که روی کاغذ از کلمات الله نوشته میشود، به آن میگویند مصحف و آن قرآنی که در حافظه یک حافظ قرآن هست، آقا به این مصحف اطلاق نمیشود. این قرآنی که در دست مردم است و نوشته است و مردم از رویش میخوانند و حفظش میکنند، این را به آن میگویند مصحف و مثلثالمیم هم هست؛ یعنی مصحَف، مُصحَف و مِصحَف، هر سه تایش درست است.
تعدادی از قدما و متأخرین از فقها، که اینها از زمان شیخ طوسی و ابن برّاج تا زمان علامه حلی و حتی بعد از زمان علامه تا زمان ما، اینها قائلاند به اینکه خرید و فروش مصحف حرام است، قرآن را نمیشود خرید و فروش کرد. مطرح نکردند آیا اعراضی به آن پرداختند که بیع سوره، بیع آیه، اینها همش حرام میشود؟ نکته جالبی هم هست: قرآن خرید و فروش میشود، سوره هم خرید و فروش میشود. شما میروید سوره یاسین میخرید، سوره واقعه؛ از اینهایی که کارتکستهایی کارتهایی که سوره واقعه، سوره یاسین و گاهی آیه میخرید، آیتالکرسی میخرید، چهار قل میخرید (چهار قل که باز خودش چند تا سوره است)، من یکاد میخرید، تابلوی آن را میخرید، اینها هم خرید و فروشش حرام میشود. همش کل و جزء اینجا تفاوتی نمیکند، قرآن به صورت کامل خریداری بشود یا جزئی از قرآن خریداری بشود، به صورت جزء باشد، یک جزء قرآن باشد، دو جزء قرآن باشد، یک سوره باشد، آیاتی از قرآن باشد. به هر حال طبق نظر اینهایی که خرید و فروش مصحف را حرام میدانند، اینها همش حرام است که البته آنجا قیودی هم هست که به نحوی مسئله را درست میکند، حالا باید بهش برسیم.
شیخ هم جزو همین دسته هستند، شیخ انصاری و این حرمتی هم که گفته شده، علی الظاهر حرمت تکلیفی است. البته حضرت آقا نظریه خاصی دارند که اول اول بحثهای مکاسبشان به این پرداختند. مطلب جالب و منحصر به فردی است، آن هم این است که حرمت تکلیفی مستلزم فساد هم هست. یعنی در نظر حضرت آقا، حرمت تکلیفی، حرمت وضعی میآورد؛ حرمت تکلیفی و حرمت وضعی با همدیگر مشترکاند. اگر حرام شد، باطل هم هست. بعضی نوعاً این را نمیگویند. البته آن وریاش نیست که اگر باطل بود لزوماً حرام است، ولی اگر حرام بود، باطل هم هست. مثلاً معروف است دیگر میگویند اگر مثلاً باکرهای بدون اذن ابیها عقد بکند (از مثالهای معروف است)، میگویند حرمت تکلیفی دارد، یعنی کار حرامی انجام داده، ولی عقدش صحیح است. خب، طبق نظر حضرت آقا اگر اینجا کار حرام است، عقدش هم باطل است. حرمت تکلیفی موجب حرمت وضعی میشود، موجب بطلان میشود، مگر موارد نادری که حضرت آقا دستهبندی آنجا دارند و سه دسته میکنند، آنها را از هم جدا میکنند که حالا آنها موارد خاصی میشود. خب، این میشود قاعده اصلی.
اینجا هم اگر بیع مصحف حرام باشد، باطل هم هست. مصحف، بیع سوره، بیع آیه، آیه را بخریم، سوره را بخریم، اینها همش هم حرام است و هم باطل. ایشان عرض کردم نظر منحصر به فردی است. با مشهور اصولی، ایشان نظرش اینجا تفاوت دارد. حرمت تکلیفی را در معاملات موجب فساد معامله نمیدانند که حالا حضرت آقا نظرشان به این نیست و بحث میکنند. عمده استدلالشان هم به این است که شارع، قانونگذار و حاکم نمیخواهد که فقط بگویی این کار را نکن، ولی اگر کردی من تأیید میکنم و تصدیق میکنم و احکام برایش مترتب میکنم. نخیر، دارد میگوید نکن، اگر کردی من پیگرد قانونی دارم، برایش نمیگذارم که این اثر بر آن مترتب بشود، در جامعه این را به رسمیت نمیشناسم. اینها دیگر حالا استدلالی است که حضرت آقا به آن اشاره میکنند.
به هر حال، این نظر در ایشان هست و میفرمایند که حرمت تکلیفی باعث میشود که فساد هم بیاید. لذا اگر در بیع مصحف قائل بشویم به حرمت تکلیفی، لازمش این است که معامله ما هم معامله باطلی باشد، نه اینکه صرفاً فقط یک فعل حرامی رخ داده باشد و نقل و انتقال واقع شده باشد. در برابر قول به حرمت، هم کسانی هستند که معامله را جایز میدانند و حرام نمیدانند؛ مثل علامه حلی، مثل شهید اول و تعدادی از فقها. در بین متأخرین هم هستند فقهایی که قائل به جوازند؛ مثل صاحب جواهر، مثل صاحب مفتاح الکرامه. در معاصرین هم مرحوم آقای خویی و بعضی از محشین مکاسب هم قائل به جوازند.
خب، این دو تا قول منشأش کجاست؟ بله، دیگر حالا کلی از اموال آدمها مال خودشان نمیشود و به ارث هم نمیرسد، طبق نظر منشأ اختلاف این دو قول در واقع، اختلاف روایات است. ما اینجا دو دسته روایات داریم. بعضی روایات ظهورش در جواز است، بعضی روایات ظهورش در منع است که حالا حضرت آقا میفرمایند که این دو دسته روایت اتفاقاً تعارض هم میکند که حالا به تعارضش و جمع بین دو دسته روایات میرسیم، انشاءالله که حضرت آقا چهکار میکنند آنجا. البته آن جوازش، جواز همراه با کراهت میشود آخر که حضرت آقا آخر قائل به کراهت میشوند. حالا بحث باید به آن اشاره بشود. پس از بعضی از اینها کراهت استفاده میشود، بعضی دیگرش کراهت استفاده نمیشود، جواز. این تفاوت هست.
اولاً ما باید بیاییم اسناد این روایات را ملاحظه بکنیم. اگر سندش تام باشد، بیاییم دلالت اینها را بررسی بکنیم. اگر در هر دو دسته از روایات به این نتیجه رسیدیم که اینها سند و دلالتش تامه، آن وقت است که اینها با هم تعارض میکنند و باید ببینیم که جمع بین اینها چهشکلی میشود.
روایات را مرحوم صاحب وسائل در باب سی و یکم از ابواب ما یکتسب به، ذکر کردهاند که حالا زحمتش را دوستان میکشند. به ترتیب همان روایات همان باب حضرت آقا، روایات را بحث کردهاند. دیگر این جلسه برای شما فقط به ترتیب زحمت آن را بکشید. در باب ۳۱، به ترتیب یک دانه روایت فقط جا میگذارند، بعداً جدا میخوانند. اول آن روایاتی که دلالت بر منع میکند و از آن حرمت استفاده میشود را میفرمایند و آن ترتیبی که شیخ در مکاسب دارند را به آن اشاره نمیکنند. چون شیخ آنهایی که اول به نظرشان دلالتش تامتر بوده را به آن پرداختند. حضرت آقا به ترتیب روایات باب شروع کردند و بحث میکنند.
خب، روایت اول: «محمد بن یعقوب عن محمد بن یحیی عن عبدالله بن محمد عن علی بن الحکم عن ابان عن عبدالرحمان بن سیابه عن ابی عبدالله علیه السلام قال سمعته یقول ان المصاحف لن تشترا». مصاحف فروخته نمیشود. امام صادق فرمودند: مصحف فروختنی نیست. «و اذا اردت ان تشتری فقل انما اشتری منک الورق». وقتی خواستی بخری، بگو من از تو فقط کاغذش را میخرم. یعنی از حیث قرآن بودنش نخر، از حیث کاغذ بخر. «و ما فیه من الادیم و الحلیه و ما فیه من عمل یدک بکذا و کذا». پوست، پوست آهو، جلد، جلد چرمی و حلیه (زینتی که به کار رفته) و «ما فیه من عمل یدک»، به کذا و کذا. آن زحمتی که کشیده و طرف انرژی گذاشته و نوشته، یعنی چاپش را، نه کلماتش را، قرآنیتش را خرید و فروش نکن، آن کاغذیتش را، ورقیتش را، عملیاتش را خرید و فروش کن. کار طرف را، نگارگری طرف را، آن صحافی طرف را، کاغذهایش را، زحمتی که کشیده برای صحافی کتاب، برای نوشتن، برای عرض کنم خدمت شما که مرتب کردن، پول آن را بده به انتشارات، به آن کتابفروش، به نویسنده، پول وقتش را که گذاشته و نوشته، نه پول کلمات را. این کلمات را از او نخر، آیات را از او نخر. «قرآن لن تشترا» این مورد بیع در واقع و «اشترا» واقع نمیشود. حالا بحثی است که باید مفصل انشاءالله به آن بپردازیم.
اینجا بحث سندی را حضرت آقا مطرح میکنند. بحث سند اینجا میفرمایند که خب محمد بن یعقوب که جناب کلینی است، بحثی نیست. این عبدالله بن محمد را میفرمایند که عبدالله بن محمد بن عیسی است، برادر احمد بن محمد بن عیسی. لقب ایشان هم بنان، الملقب به بنان است. روایاتی هم از ایشان نقل شده و بزرگان از ایشان روایت کردهاند. توثیق خاصی ندارد، ولی چون در اسناد کامل الزیارات از ایشان اسم آورده شده، توثیق عام میشود که این حالا یک قرینهای است برای اینکه این شخص معتبر باشد. قرینه دیگر هم برای معتبر بودنش این است که محمد بن احمد، صاحب نوادر الحکمه، در کتاب خودش از ایشان روایت کرده است. خب، ماجرای نوادر الحکمه قبلاً اشاره شد. محمد بن حسن بن ولید آمده بعضی از روایات نوادر الحکمه را به خاطر رواتش رد کرده و نوادر الحکمه گفتهاند که روایاتش معتبر است، مگر آن روایتی که این اشخاص، یعنی آن تعداد خاصی از اشخاص، چند نفر، یک چند نفرند که اینها اگر توی اسناد آمدند، اینها دیگر معتبر نیستند. یعنی اصل در نوادر بر اعتبار است، مگر این چند روایت به دلیل آن رواتی که در آن است که حالا آن عده را هم آمدهاند ذکر کردهاند، شده مستثنیات نوادر، آن افرادی که از نوادر استثنا شدهاند. و این جناب محمد بن حسن بن ولید را حضرت آقا میفرمایند که ایشان خریت حدیث است و کسی را که ایشان رد کرده باشد، دیگر مجروح میشود و جرح رجالی به حساب میآید. و این عبدالله بن محمد، این آقای بنان، جزو آنهایی که استثنا شده نیست. در نوادر آمده و استثنا هم نشده.
خب، بعضی از آقایان قائل به این نیستند که این قضیه جزو توثیقات باشد. مثلاً عدهای که الان قم هستند و تدریس میکنند، قبول ندارند این قضیه را و این توثیق عام را در ماجرای نوادر قبول ندارند. قبول دارم، قائل به این هستم که اگر در نوادر آمده بود و استثنا نشده بود، این میشود یک توثیق عام برای شخص. خب، این بنان، عبدالله محمد هم اینجوری است. یعنی هم توثیق از بابت کامل الزیارات دارد، هم توثیق از بابت نوادر الحکمه دارد که این هم میشود قرینه دیگری بر وثاقت ایشان. لذا بنا را میگذارند بر اینکه عبدالله بن محمد ثقه است. راوی بعدی علی بن حکم که ایشان از موثقین عالیمقام است و عن ابان. خب، ابان هم که ابان بن عثمان و ایشان ثقه است. عن عبدالرحمان بن سیابه. این عبدالرحمان بن سیابه البته درست است ایشان توثیق نشده، در رجال کشی در مورد ایشان تعبیری هست که تعدادی از این تعبیر، مذمت استشمام کردهاند. گفتهاند که این بوی مذمت میدهد، اینجور میرساند که انگار ایشان مذموم بوده، مذمت شده. تعبیر این است: «ابن ابی عمیر عن عبدالرحمن بن سیابه قال دفع الی ابوعبدالله علیه السلام دنانیر». نقل روایت اول هیچی. روایت دوم: احمد بن منصور از احمد بن فضل خدایی از محمد بن زیاد از علی بن عطیه صاحب گفت که عبدالرحمان بن سیابه به امام صادق علیه السلام نامهای نوشت: «قد کنت احذّرک اسماعیل» به حضرت نوشت که من تو را نسبت به اسماعیل حذر میدهم، «جانبک من یه حنی الیک و قد یعدسها مبارک جرب». حالا به تعبیری مثلاً خواست حضرت را پرهیز بدهد از بعضی از اطرافیان و اینها. حضرت در جوابش نوشتند که: «قول الله مصدق». من این را، این حرف خدا را تصدیق میکنم که «لا تضر واذرتون رزرو اخرا». خب، اینجا خیلی تعبیر مذمتی دیده نمیشود. حالا ببینید کامل نقل کردید؟ چیزی جا نمانده؟ که حضرت فرمودند: «والله ما علمت ولا امرت ولا رضیته.» نه میدانم، نه امر کردم، نه اینجا خیلی تعبیر مذمتآمیز است، مگر اینکه همین «قد کنت احذّرک اسماعیل»ش را که حالا مثلاً یک کسی به امام صادق علیه السلام جرئت بکند بگوید من پرهیزت میدهم و مثلاً بخواهد حضرت را توصیه این شکلی بکند و با یک بیان این شکلی بخواهد در واقع با حضرت صحبت بکند، این را دال بر این بگیریم که ایشان این تعبیر، تعبیر مذمتآمیزی باشد. برایش نقل خودش، نه اینکه دیگران او را مذمت کرده باشند. خود این نحوه گفتار با حضرت، خب پس همین قاعدتاً باید باشد. اگر متن همین است، همین قدر که اسماعیل احتمالاً مد نظر است که این نحوه حرف زدن با امام نمیخورد به یک انسان وارسته، مثلاً خدمت شما عرض کنم که مطیع، یک شیعه خالص و یا حتی شیعه ثقه و عادل. البته حالا این هم محل بحث است. اگر واقعاً همین باشد تعبیر حالا بعدیاش که حالا بعضیها هستند دور و ورتان که فلان است، حالا نمیدانم این باید رویش فکر بشود دیگر. حالا احتمالاً منظورش همین عبارت است و از این عبارت میخواهند برداشت مذمت بکنند که مثلاً این نحوه حرف زدن با امام. حالا اینکه قول خدا را تصدیق میکنم، نه لزوماً به معنای این نیست که حرف تو درست نیست. حالا بین خودمان هم گاهی این شکلی پیش میآید. یعنی گاهی حتی ممکن است مثلاً ما حتی ابن عباس را که ثقه میدانیم و رویش بحثی نداریم، خب امام حسین را توصیه میکرد که شما کربلا نرو و حضرت هم فرمودند که من به کلام جدم رسول الله عمل میکنم. حالا احتمال تقیه و اینها که شاید خیلی اینجا چیز نباشد.
حالا از این تعبیر شاید بخواهند برداشت بکنند که این تعبیر، تعبیر مذمتآلودی است و آن بالاییاش هم خوب است دیگر. حضرت بهش پول دادند، دستور دادند که اینها را بین چند تا خانواده که اینها خانوادههای شهدایی بودند که همراه زید شهید شده بودند، حضرت به ایشان پول دادند تقسیم کن. خب، این هم بالاخره یک کمی بوی توثیق میدهد دیگر که «فحصاب ایالعب عبدالله ابن زبیر لسان اربعت» تقسیم کردم و به خانواده عبدالله بن زبیر چهار دینار رسید. خود همین هم که حضرت بهش پول دادند تقسیم بکند، این هم از آن ور باز بوی تأیید میرساند دیگر و معمولاً آدمهایی که ارتباطات قوی دارند، میشناسند، دم و دستگاهی دارند، تشکیلاتی دارند، رفت و آمد دارند، وجههای دارند، افراد پول سپرده میشود دیگر که بخواهند ببرند. حالا عبدالرحمان بن سیابه خلاصه از این تعبیر رجال کشی بوی مذمت یک عدهای استشمام کردهاند. مرحوم شوشتری هم صاحب قاموس، همین حساب بنا را گذاشتند بر مذمت ایشان و عبدالله بن سیابه را حضرت آقا میفرمایند که آن هم که اینجا استشمام میشود از مذمت عبدالرحمان بن سیابه، دلیل بر عدم وثاقت نیست و در واقع ایشان را از وثاقت نمیاندازند. حضرت آقا عبدالله بن سیابه را و در اسناد کامل الزیارات هم از ایشان نقل شده، لذا توثیق عام هم ایشان پیدا میکند. پس از جهت سندی، روایت اول فعلاً پذیرفته شده علی الظاهر، روایت اول معتبر است و ضمن اینکه این جناب ابان اصلاً خودش جزو اصحاب اجماع است و دیگر وقتی اصحاب اجماع شدند، دیگر به نفر بعد از او نگاه نمیکنیم دیگر. الان ابان دارد نقل میکند از عبدالرحمان بن سیابه، وقتی اصحاب اجماع آمدند، دیگر به ما بعدشان نگاه نمیشود. این هم روی مبنای رجالی حضرت آقاست دیگر. عملاً اصلاً بحثی در مورد عبدالرحمان بن سیابه نمیماند. وضعیت سند پس این قضیه مرتفع و حل است.
میرویم روی متن روایت و دلالتش. امام صادق علیه السلام فرمودند که: «مصاحف لن تشترا». خریداری نمیشود، نباید خریداری بشود. خب، بعد حالا سؤال پیش میآید که قرآن لازم داریم، میخواهیم بخوانیم، چطور قرآن تهیه کنیم؟ میفرماید که اگر خواستی قرآن بخری و نوشتهای، بگو من ورقش را میخرم، «ادیم و هدیه و ایناشو میخرم». ورقی که در آن هست، پوست آهو، جلدی که جلد چرمی است، هدیهای که آرایشش کردهاند، یک جلد زرکوب یا شیرازه کردهاند. از این قرآنهای عروس دیدهاید دیگر. قرآنهایی که برای عقد و مراسم عقد و اینها خرید و فروش میشود. قرآنهای خیلی گرانقیمتی هم هست. رنگ و لعابدار هم هست. معمولاً هم خوانده نمیشود، یعنی آن قدر خوشگل است که آدم حیفش میآید خوانده و خراب نشود. این قرآن و خدمت شما عرض کنم که کجا بود تازگی میدیدم که بحث کرده بود در مورد اینکه حواشی زیاد میشود و متن ازش غفلت میشود. یک جایی بود تازگی میخواندم، بله، پانصد هزار تومان خرید تا بله، به نظرم شاید تو همین مباحث حضرت آقا بود که شیطان یکی از حالا یادم نیست کجا دیدم که این حواشی قضیه هی بیشتر میشود و از آن متن توجهات برداشته میشود و صحابه هم در واقع این جوری کردند. یک جایی بود تازگی میدیدم که میگفتش که صحابه چون علم به قرآن نداشتند، برای اینکه این را بپوشانند و جبران بکنند، هی حاشیهتراشی میکردند برای قرآن که آن با آنها بشود، یک سری فضیلت درست کردند که بپوشانند این قضیه را که اینها علم به قرآن ندارند. شاید این مطلب از خود مطالب کجا دیدم تازگی؟ نکته جالبی است که حالا این بحث، بحث حاشیهها. حالا این هم نکتهای است که شیطان وقتی زورش نرسیده که قرآن را صحنه جامعه محو بکند، دیگر این را هی برده به سمت حاشیهها و حاشیههای قرآن را تقویت کرده، همه حواسها به حاشیه همین تبدیل میشود به یک زینت و وسیله دکوری و خدمت شما عرض کنم که یک ابزار مفاخره و قرآن زرکوب چیچی و قرآن، یک قرآن داریم با تریلی حملش میکنند، جرثقیل، یک قرآن داریم با میکروسکوپ باید ببینندش روی یک دانه برنج مثلاً قرآن و نوشته مثلاً مسائل این شکلی هی به سمت حاشیهها و هی فاصله گرفتن از متن. قرائتهای قرآن، قرائتهایی است که ابداً توجه نمیشود به محتوا. فقط این صدا و این صوت و لحن و تجوید و بحث اختلاف قرائات و اینها هی مطرح میشود و هی دامن زده میشود به این قضایا. هر چند فکر میکنم که کجا این مطلب را دیدم، یادم نمیآید دیگر. حالا حافظه درب و داغان ما که تازگی هم اتفاقاً این مطلب را دیدم، نمیدانم چرا اصلاً یادم نمیآید که مطلب خیلی خوبی هم هست که این حواشی هی بهش خلاصه دامن زده میشود و از آن اصل هی غافل میکند افراد را.
به هر حال اینجا میفرمایند که این قرآنی که صحافی کردهاند، بابت کار آن شخصی که صحافی کرده، عمل آنها پول آن را بپرداز. آن را بخر. ظاهراً این طور فهم نمیشود که کانهو این مجموع مصحف نیست. مصحف یعنی همان خطوط، «ان المصاحف لن تشترا» یعنی مصحفش فروخته نمیشود. کاغذش فروخته میشود، عمل فلان شخصش فروخته میشود، شیرازه و طلق و جلد و اینهایش فروخته میشود، مصحف فروخته نمیشود. مصحف خود همان آیات، مصحف خود همان قرآن است. دو حیثیتیاش کردهاند انگار امام صادق علیه السلام تو این روایت که آن مصحفش را نخر. مصحف یعنی همان خطوط، همان نقش کلمات، آیات کریمهای که روی کاغذ قرار گرفته. آن کاغذش، جلد، شیرازه، هدیهای که در قرآن هست، آنها را معامله کن. نقوش را، این خطوط را معامله نکن.
بحث اینجا پیش میآید که بحث مفصلی هم هست و شیخ در آخر این بحث، این بحث را مطرح کردهاند، شیخ انصاری که وقتی ما نباید این نقوش را بخریم، این نقوش مال کیست؟ به هر حال این نقوش یک عرضی است روی این کاغذ آمده. حالا اگر گفتیم که از یک جنسی درست شده باشد که خودش هم جرم دارد، جسم دارد، جوهر دارد و اینها، این ملک چه کسی میشود؟ به هر حال الان من این قرآن را میفروشم، این کتاب را، کتابی که سراسر آیات قرآن است، لابلایش آیات قرآن، آن بحثی نیست، آن اختلاف تویش نیست. کتابی باشد که سراسر آیات قرآن است. اگر این باشد، خب الان آن خود آن آیات ملک کیست؟ انتقال پیدا میکند؟ نمیکند؟ من مالکش بودم، بعد به شما فروختم. اصلاً من خودم مالکش بودم یا نبودم؟ منی که نوشته بودم، بعد به شما که میدهم، شما مالکش میشوید یا نمیشوید؟ اگر کسی آمد با لاک، لاک غلطگیر تصرف کرد، این آیه را محو کرد، پاکش کرد، این الان چی میشود؟ اینجا تضییع مال شما کرده؟ تضییع مال نکرده؟ الان چطور میشود قضیه؟ چون کاغذت که موجود است، شیرازه و زیفلان و هلیه و سر جای خودش است، فقط این کلمه محو شده. با پاککن، اصلاً هیچ چیز اضافهای هم نیامده، آیت را با مداد نوشته، من با پاککن میآیم پاک میکنم از این قرآن شما. ملک شما بوده یا نبوده؟ مال شما بوده یا نبوده؟ الان تصرف در مال شما کردهام یا نکردهام؟ شما میتوانید از من عوض بگیرید؟ خسارت بگیرید؟ من ضامن هستم؟ نیستم؟ اینها بحثهایی است دیگر. الان اینجا منی که نوشته بودم، به شما میفروشم. این تو ملک خودم باقی مانده؟ فقط کتابش به شما منتقل شده؟ یا نه داخل ملک مشتری شده؟ که آقا میفرمایند این برای آن کسانی که قائل به حرمتاند، یک معضل سنگینی است و گرفتارشان میکند. خب، حضرت آقا چون قائل به این قضیه نیستند و ایشان قائل به جوازند، دیگر عملاً این مشکل اینجا مطرح نیست. خب، حالا شیخ انصاری هم آخر بحثشان این را مطرح میکنند. حضرت آقا دیگر به این بحث کاری ندارند. میفرمایند که به هر حال این روایت قابل استناد است. اگر معارض نداشته باشد یا معارض اقوایی از خودش نداشته باشد، این را ما به آن استناد میکنیم. این فعلاً روایت اول.
میرویم سراغ روایت دوم: «عده من اصحابنا عن احمد بن محمد عن عثمان بن عیسی عن سماعه ان ابی عبدالله علیه السلام قال سئلته عن بیع المصاحف و شراعها». از حضرت سؤال کردم در مورد بیع مصحف و شراعش، «چه بفروشیم چه بخریم». «لا تشتر کتاب الله». نهی به کار رفته است. میفرمایند کتاب الله را نخر، اشترا نکن. «ولاکن اشتر الحدید و الورق و الدفتین». آهن آن را بخر، کاغذش را بخر، دو جلدش را بخر. «و قل اشتری منک هذا بکذا و کذا». و بگو: «اشتری منک هذا» حالا به کذا و کذا، بگو من این را از تو میخرم به فلان و فلان. در معاوضه کن به فلان و فلان، در قبال فلان چیز ازت میخرم. «اشتری منک هذا» اینش را میخرم، این را بگو. اگر خواستی قرآن بخری، بگو من کاغذش را میخرم این قدر. نگو قرآن چند، بگو این کاغذ و این جلد و این شیرازه و اینها چند. بعد قید کن، یعنی آنجا در واقع بر اساس این روایات، اگر بپذیریم در هر معامله قرآنی، چه حالا به صورت کامل، چه سوره، چه آیه، شما باید این را قید کنی و قصد هم، خودت قصد کنی و هم در معاملات قید کنی که منی که ازت میخرم، آیتالکرسی نمیخرمها، این پوستی که رویش چیزی نوشته است، این پوست را ازت میخرم. این تابلو چند؟ تابلو یعنی این شیشه و قاب، آن صفحه و همش، اینها مجرد از متنش، مجرد از آیهاش، این چند؟ این را ازت میخرم. کارتکس مثلاً سوره واقعه، قلمزنی شده به قلم خوشی، این سوره واقعه نوشته شده. کاغذ و جلد در واقع پلاستیکی شده، این را ازت میخرم. اینهایش را میخرم. اینها را ازت میخرم. این قیمت. حالا آن هدیه هم که میگویند، هدیه قرآن میخواهند همین جوریاش بکنند دیگر. اسم هدیه که میگذارند، قضیه را عوض نمیکند. اگر به حرمت بشویم که هدیه قرآن خیلی توفیری ندارد. عملاً همین است دیگر. یعنی معاوضه دارد صورت میگیرد، مبادله دارد صورت میگیرد. روی همین قرآن به مجموعش، نباید طبق این روایات، نباید معاوضه و مبادله صورت بگیرد. روی مجموع قرآن، باید آن حیثیت آیه و کلمات و اینهایش تفکیک بشود و آن مورد معامله قرار نگیرد و قید هم بکند که من آنهایش را معامله نمیکنم، اینهایش را معامله میکنم. لذا این تعبیر هدیه و اینها خیلی گره را نمیگشاید. اگر قائل به حرمت بشویم، باید بگوییم که من این جلد را ازت میخرم، من این کاغذها چند؟ نه این قرآن چند؟ این کاغذهایی که رویش آیات نوشته شده چند؟ این کاغذهایی که رویش قرآن نوشته شده، کتابی که توش آیات قرآن نوشته شده، این کتاب چند؟ کتابش، یعنی آن صحافی شده و جلد شده و این حیثیتش، نه حیثیت آیاتش و کلمات اللهش و کلام الله.
این روایت هم سندش، سند معتبری است. چون که عثمان بن عیسی از اصحاب اجماع است. ایشان البته واقفیه، ولی ثقه است. لذا روایت را میفرمایند که ما معتبر میدانیم. البته این راوی را ممدوح نمیدانیم، ولی معتبر و از اصحاب اجماع است. دیگر به بعد ایشان هم کار نداریم. «به سماع آنها ان ابی عبدالله علیه السلام قال سلته عن بیع المتصف». میفرمایند که سؤال از خرید و فروش مصحف که «شراع» اگر با «باء» آمد، میشود معنای خرید. اگر جداگانه آمد، میشود فروش. همان از اجتماع، یکی از مواردش همین بیع و شراء است دیگر. حضرت فرمودند: «لا تشتر کتاب الله». کتاب خدا را نخر. کتاب الله یعنی آن حیثیتش را نخر. این بحث تفکیک حیثیتها بحثی است، حالا اینجا به آن پرداخته نشده و حالا این هم یک موضوعی است که میشود تو بحثهای فقهی به آن پرداخت و موضوع جالبی است. یک بابی است که اگر روی این هم فکر بشود که میشود دو حیثیتی نگاه کرد به یک چیز، معامله را روی حیثیت آورد. حالا اینها بحثی است که تو خود آن مکاسب هم بحثهایی بود، روی بحث منفعت محلل و اینها که یک شیء واحد گاهی دو حکم پیدا میکرد. موضوع دو حکم واقع میشد، به دو حیثیت. که همین دارو از حیث اینکه فرعی است، تبعاتی دارد. اگر شخص مریض نباشد و بخواهد بخرد و بخورد، حرام. اگر مریض است، مستحب، واجب، هر چی، جایز، حلال. آنجا حرام، اینجا حلال. یک شیء با دو حیثیت و دو حیثیت، موضوع دو حکم است. میکرد. یعنی همین دارو بما انه شفا، بما انه دواء، بما انه فلان، موضوع میشد برای حلیت. بما انه موجب «السمت»، بما انه موجب لطبعات، بما انه «داعون»، اگر مریض نباشی بخوری، تبعات دارد، آسیب برایت دارد، مشکلاتی برایت ایجاد میکند، سردرد میآورد، برای کبد ضرر دارد، برای کلیه ضرر دارد، برای چی ضرر دارد، از این حیثش حرام. بحث حیثیتها یک موضوع جالبی است. اگر روی این کار بشود، بحث حیثیتها در موضوعات فقهی. الان ما اینجا موضوعمان مصحف است. این از آن بحثهایی است که تو موضوعش بحث نداریم دیگر. بحث قبلی که داشتیم با عزیزان تو بحث تزیین زن و مرد، هم حکمش هم موضوعش مبهم بود برایمان. لذا ما هم برای شناخت حکم بحث میکردیم، هم برای شناخت موضوع. یک سری ادله را کار کردیم که ببینیم حکم چیست. یک سری ادله را کار کردیم که موضوع چیست. توی زمینههای مختلف، موضوع روشن بود، مثل بحث انگشتر طلا برای مرد، موضوع مشخص بود، حکمش معلوم نبود. یکیش هم بحث تشبه بود که نه حکمش معلوم بود، نه موضوعش. نمیدانستیم که تشبه زن به مرد یعنی چی، حکمش چیست. اینجا موضوع روشن است، مصحف، قرآن. حکمش معلوم نیست، بیع قرآن، بیع مصحف روشن است موضوع، حکمش معلوم نیست. طبق این روایات که حالا این هم سندش را آقا قبول دارند، روایت قبلی هم سند را قبول داشتند. طبق این دو روایت ما الان حکمی داریم بر یک موضوعی که آن موضوع دو حیثیتی است. این نکته، یک نکته جدید و جالبی است. موضوعات دو حیثیتی، موضوعات چند حیثیتی که اساساً ما در فقه این جای کار جدی دارد که این چند حیثیت واقعاً جایگاهش چیست؟ میشود مگر به موضوعات چند حیثیتی نگاه کرد؟ کجاها میشود نگاه کرد؟ کجاها نگاه نکرد؟ خب، ما به هر چیزی برسیم، میتوانیم برایش حیثیتتراشی بکنیم. یک جورهایی قضیه را حل بکنیم و حکمش را سوا بکنیم. بگوییم از آن حیث نگاه میکنی، از این حیث اگر نگاه کنی این طور میشود. یک موضوعی است که بحث است دیگر که باید رویش یک کار جامعی صورت بگیرد از جهت فقهی. ببینیم که واقعاً چقدر در بحثهای فقهی ما معادل و مشابه برای این داریم. جاهای دیگری هم نگاههای چند حیثیتی داشته باشند به موضوعات که حالا یک نمونهاش همین منفعت محلل بود که عرض شد. تو بحث تکسب به واجبات هم البته همین را میآورند.
حالا تو بحث آلات موسیقی بحث تعدد حیثیت آنجا خیلی مطرح نیست. بحث در واقع تعدد استعمال، تفکیک از همدیگر. دو استعمال دارد. گاهی استعمال، استعمال لهوی است، لهو مضر، طبق فتوای آقا. گاهی استعمال غیر لهوی است. حیثیتش تفاوت ندارد. حیثیتش همین است. حیثیتش در همین نواختن، حیثیت دیگری ندارد. دو استعمال دارد. عرض میکنیم دو حیثیت دارد. یعنی یک کتاب با دو حیثیت. یکی حیثیت کلام الله بودنش، یکی حیثیت فعل صحافی بودنش، فعل فلان شخص بودنش، قلم فلان شخص بودنش، اثر هنری فلان شخص. این قرآن است، ولی دو حیث دارد. هم کلام الله است، هم اثر هنری است. از حیث اثر هنریاش خرید و فروش میشود، از حیث کلام اللهش خرید و فروش نمیشود. خب، این یک چیز جالبی است. حالا تو آن بحث تکسب به واجبات هم تقریباً همین بحث مطرح است. آنجا هم تو مجسمه و اینها را قبول نمیکرد دیگر شیخ. اگر چوبش را میخری و اینها، آن هم باید منفعت محلل مقصوده باشد. یعنی من این همه پول نمیدهم برای مجسمه که چوب بخرم. این چوب آن قدر قیمت ندارد. قیمت آن مجسمه و آن هزینهای که دارم بابت این دریافت میکنند، بابت آن اثر هنری بودنش است. آن تکحیثیتی است. کسی نمیرود مجسمه بخرد بگوید آقا یک تکه چوب بده، میخواهم بیندازم توی شومینه. میگوید بیا همین مجسمه را بردار. تککیفیتی است. برای اینکه منفعت محلل مقصودش همان جنبه هنریاش است و کسی اصلاً به چوب بودنش کار ندارد. تو بحث بت هم همین مطرح است، بت، صلیب اینها که حضرت آقا پرداختند. یا مثلاً شراب را بگویی من میروم میخرم برای اینکه بریزم تو آتش، آتش را خاموش کنم. منفعت محلل مقصوده نیست. «نتک حیثیتی» میشود اتفاقاً، ولی تکسب به واجبات دو حیثیتی است. من نماز واجبم را دارم میخوانم. حالا اینها بحثی است که بعداً انشاءالله این بیع مصحف تمام بشود، موضوع بعدی که واردش بشویم و کار بکنیم، بحث تعلیم قرآن است که تعلیم قرآن چه حکمی دارد؟ آنجا هم بحث است که اگر من تعلیم قرآن دادم، این حرام است. خب، این همه ما داریم درس قرآن، این همه دورههای قرآن و اینها. مدرسه تعالی، یک کسی آن اولاً آمده بود گفته بود که شما داری معصیت انجام میدهید بابت تعلیم واجبات دارید پول میگیرید، حرام است. واجبات دارید پول میگیرید. بله، خدمت شما عرض کنم که آن واجباتش، این هم دوباره دو حیثیتی است. تعلیم واجب، این هم دو حیثیت. اینجا یکی طرف آمده وقت گذاشته، نشسته، ساعتش را خالی کرده. کرده، دارند فیلمبرداری میکنند و تدوین میشود، بعد آپلود میشود. هزینهها است. هزینه چی، هزینه چی، هزینه چی؟ هزینه شما این درس را گوش میدهید. حالا محتوای درس تازه، آن هم لزوماً هر آنچه که تو آن درس داده، گفته میشود، واجبات، غیر واجبات هم دارد. اعم از واجبات و غیر واجبات. به هر حال آن یک بحث دیگری است کامل.
خب، حالا همین نکته همین است که در قرآن منظور از خرید واقعاً کاغذش نیست. همین میخواهیم عرض بکنیم. میخواهیم بگوییم که چطور دو حیثیتی اینجا نگاه بکنیم. من که به اثر هنریاش کار ندارم. خیلی وقتها اثر هنری نیست. حل قرآن لزوماً اثر هنری نیست. متنهای کامپیوتری، آیات که نوشتهاند و خدمت شما عرض کنم که هیچ جنبه هنری هم ندارد. گاهی یک دستخط خیلی معمولی هم حتی شاید بشود، معمولی رو به پایین یا فونت معمولی رو به پایین باشد، اثر هنری هم نیست. غرض اینکه حالا تو آن تکسب به واجبات هم این شکلی میشود. آنجا هم دو حیثیتی میکنند. نه، مجسمه فرق میکند. مجسمه تکحیثیتی است. مجسمه دو حیثیتی نیست. آن حیثیتی که در عرف اصلاً به حساب نمیآید، آن را دیگر بهش کار نداریم دیگر. در عرف کسی جنبه چوب بودن مجسمه را اصلاً کار بهش ندارد، به حساب نمیآید. یعنی نمیگوید به یکی وقتی میگویم برو یک کم چوب بخر بریزیم تو شومینه، طرف نمیرود مجسمه بخرد بیاورد. انصراف حتی دارد از چوب. وقتی میرود مجسمه میخرد، میگوید گفتم برو چوب بخر، رفتی مجسمه خریدی. حتی انصراف هم دارد آنجا که مجسمه درست است جنسش چوبی است، ولی انصراف، انصراف چوب دارد. حالا همین نکته است، در عرف این جنبه ورق و جلد بودن قرآن این هم ظاهراً نیست، ولی حضرت دو حیثیتیاش میکنند. حالا اینجا من که بگوییم که حضرت دارند از باب مولویشان یک حیثیت دیگر میدهند. نه، پس شدنی است. ببینید، خلط نشود از بحثها با همدیگر. شدنی است به چه معنا؟ شدنی است به معنای عرفی شدنی است؟ یعنی جزو موضوعاتی است که عرف دو حیثیتش کرده یا نه، موضوعی است که شرع دو حیثیت اختراع شارع. موضوع عرفی نیست. موضوع شرعی است. موضوعی است که شارع آمده. البته خود موضوعش که شرعی نیست. موضوع دو حیثیتی کردن. خب، امام راهکار اینجا میدهند دیگر. مجسمه، خودمان دو حیثیتیاش میکنیم. شراب را هم دو حیثیتیاش میکنیم. سگ را هم دو حیثیتیاش میکنیم. چه میدانم خوک را هم دو حیثیتیاش میکنیم. همه چیز را دو حیثیتی میکنیم. من میگویم که آقا من سگ میخرم از باب اینکه این یکی از آیات الهی است. قرآن به ما توصیه کرده که بنشینید آیات الهی را نگاه کن. من هم میخواهم بنشینم این آیه الهی را نگاه کنم. خب، این اصلاً دیگر سنگ روی سنگ بند نمیشود. چرا نمیشود؟ سرایت. برای اینکه میشود لعب به امر مولا. همه چیز را میشود این شکلی کرد. همه چیز را میشود این شکلی کرد و حلش میکنم. میگوید تو از این جنبه نگاه نکن که دارد میرقصد. از این حیثیتش نگاه کن که ببین خدای متعال چه قدرتی در بشر قرار داده. ایمنی نعمت دست و پا و اینهایش توجه کن. به آن حیثیت رقص بودنش توجه نکن. این موسیقی حرام را هم شما به نعمت گوش و شنوایی توجه کن. صدایی که میآید و به این متوجه شو که خدا چه نعمتی قرار داده که تو مثلاً میشنوی و کر نیستی. خب، این که دیگر همه چیز را میشود این شکلی حیثیتیاش کرد دیگر. چیزی نمیماند. همه حرامها هم حلال میشود. بحث معاملات هم جدا نیست. نخیر، معاملات هم دقیقاً همه معاملات را میشود این شکلیاش کرد. معامله بر سگ، معامله بر شراب. شراب میخرد بما انه مایع، نه بما انه خمر. از این جهت که مایع است، به هر حال مایعات یک سری کاربرد دارد. میخواهم بخرم بریزم آتش خاموش کنم. معامله سگ نگهبان حرام نیست، ولی سگ، سگ غیر نگهبان چی؟ و بقیه چیزهایی که حرام است. بقیه چیزهایی که حرام است. طرف بابت زنا پول میگیرد. بابت قیافه پول میگیرد. بابت لواط پول میگیرد. بابت این محرمات، بابت غیبت پول میگیرد. تمام اینهایی که تو مکاسب محرم بحث بود سر اینکه طرف اکتساب میکند به یک فعل محرمی، همه اینها میشود دو حیثیتی کرد، چند حیثیتی کرد. میگوید که تو به حیثیت غیبتش کار نداشته باش. تو به حیثیت انرژی که طرف دارد مصرف میکند، کار داشته باش. بابت انرژی که مصرف کرده، پول بده. غیبت کی کرد؟ این جوری میشود یا نمیشود؟ آقا، من شما را اجیر میکنم غیبت کنید. اجیر میکنم یک مقاله بنویسید، طرف را رسوا کنی، آبرویش را ببرید. از امور مخفی مستورش افشا کنیم، حیثیتش به باد برود. بعد بگوییم نه، ما معامله روی این حیثیتش نباشد، روی آن حیثیت باشد که طرف قلمپردازی کرده، نشسته، نوشته، قلم زده، اثر هنری خلق کرده، مقاله نوشته، وقت گذاشته. این بحث مهمی است که حالا تو بحثهای فقهی این جنبه کمتر به آن پرداخته میشود. تکسب به واجبات همین را میگویند دیگر. میگویند طرف دارد نماز استیجاری میخواند، حیثیت نماز خواندنش را ازش پول نمیگیرد. حیثیت وقتی که دارد میگذارد و فعل فلان و اینهایش را، بابت آن پول میگیرد. آنجا هم دو حیثیتی کردهاند. ظاهراً این دو را نمیشود غیر از آنچه که شارع جایز دانسته و نص داریم، غیر از آن را نمیشود قبول کرد. یعنی تخصیص میخورد. فقط در آن حدی که شارع به صورت واضح ما را آنجا هم شارع گفته دیگر. در نماز استیجاری هم شارع گفته، در قضاوت، در طبابت، در تعلیم، آنجاها مقداری که شارع گفته و به آن کیفیتی که شارع گفته را ما میتوانیم دو حیثیتیاش بکنیم.
اگر نیت پول گرفتنش را بابت زحمت معرفیش بداند، شاید حرام نباشد. خب، یعنی چی؟ چطور میشود حرام نباشد؟ وقتی دارد غیبت بابت غیبت دارد پول میگیرد، اکتساب فعل محرم دارد میکند. زحمت معرفی، یعنی شما دو حیثیتیاش میخواهید بکنید. انرژی مصرف میکند. کی این را اصلاً این شکلی، کدام فقیه، کدام نه فقیه، کدام متشرعی را سراغ دارید که این را این شکلی قبول بکند؟ میگوید تو پول انرژی که مصرف کردهام را بده. پول کاغذ و خودکار و جوهر و قلمی که زدهام را بده. من تو اینترنت مثلاً آمدهام چیزی نوشتهام، پول آن یا صوت ضبط کردهام، کلیپ درست کردهام و همش فحش و توهین به فلانی بوده، ناسزا بوده. تو پول آن کلیپ ضبط کردن و عوامل فلان و اینهایم را بده. حجم اینترنت که مصرف کردهام، به محتوایش کار نداشته باش. خب، اصلاً اساساً آنی که من اینجا کار دارم محتوایش است. دقیقاً شما مگر هر فیلمی ضبط میکردی، من از شما میخریدم؟ الان بنشینی «اتل متل توتوله» ضبط کنی، من بهت پول میدهم؟ مگر بهت پول دادم بابت اینکه چون فلانی را زدی، نابود کردی. بعد اینجا دو حیثیتیاش کنم و بگویم دقیقاً به آن حیثیتش پول نمیدهم. به این حیثیتش که جلوی دوربین نشستی، ضبط. واضح است برای ما که دو حیثیت معنا ندارد. وگرنه همه چیز را میشود چند حیثیتی کرد و از حرام درش آورد. همه موضوعات را حیثیت دیگر برایش تراشید و کلاً برد جای دیگر. مثل اینجا امام واضح گفتند که مثلاً پول بگیر برای فلان چیز. تو آن تکسب به واجبات، حالا بحثهایش باید خودش بحث بشود. مثلاً به چه نحوی آنجا اجازه دادند و بحث میشود. حالا به هر حال پس اینجا حضرت «نوح» دو حیثیتی کردند. فرمودند که حیثیت کلام اللهش را معامله نکن. حیثیت کتاب بودنش را، بما انه کتاب من الکتب، کتاب الله، نه بما انه کلام الله. بما انه کتاب بین الدفتین، بما انه اثر هنری. تابلو، با اینکه همه ما تابلو که میخریم، اتفاقاً دقیقاً «وَإِنْ يَكَادُ» بودنش برای آن موضوعیت دارد. اتفاقاً برایمان آیتالکرسی بودنش، چهار قل بودنش موضوعیت دارد. ولی همین حواست باشد که به آن حیث نخری. به حیث تابلو بودنش بخری. به حیث خدمت شما عرض کنم اثر هنری بودنش بخری. به حیث آن ادوات و ابزاری که هزینه شده در این تابلو، زحمتی که تابلو ساز کشیده، زحمتی که آن نویسنده کشیده و این قضایا. اینهایش را از آن جهتش بخریم. اگر در تکسب به واجبات هم امام این جوری دو حیثیت کرده باشند، میشود گفت فقط در بعضی موارد اجازه دو حیثیت کردن. فقط آنجاها، جاهایی که معصوم به صورت خاص، موضوعات مشخصی که اجازه دادند دو حیثیتی بشود، آنجاها را فقط میشود «باغ». تو موضوعات شرعی، تو موضوعات عرفی، آنجاهایی که حکمی بر موضوعی مترتب شده، فقط آنجاها را میتوانیم دو حیثیتی بکنیم و به آن حیثیتها احکام را تفکیک و نمیشود این را سرایت به جاهای دیگر داد و توسعه داد و بگوییم همه جا را ما میآییم این را توسعه میدهیم. میگوییم که این حیثیتهای قضایا متنوع بشود. خب وگرنه آنجا رقص هم میگویند اثر هنری دیگر. توی رقص و اینها هم بحث میکنند که این اثر هنری، حتی چیزهای دیگرش هم تو همان فیلمهای مبتذل و مستهجن و پورن و اینها میگویند که این یک اثر هنری بازیگر است. بازیگر یک فن است، یک حرفه است، یک مهارت است. بابت این باید بهش پول بدهیم. این فیلم هم پول میدهیم بابت اینکه این هم یک اثر هنری است. این هم اثر هنری به حساب میآورند دیگر. تو دنیا الان این جور همین جور هی تفکیک میشود، همه چیز دیگر سنگ روی سنگ بند نمیشود.
خب، میفرمایند که پس اینجا آن دو جلدی که حالا این «لا تشتر کتاب الله» نهی صریح است. بله، آموزش همیشه باشد از این حیث. البته آنجاها هم یک عدهای آمدهاند اینها را بحث کردهاند که حالا وارد بحثش نمیشویم. از باب ضرورت و اولویت و اینها، یک سری بحثهای این شکلی هم داریم که آنجا باز دوباره بحث تفکیک حیثیت مطرح میشود. حالا به هر حال «اشتر الحدید و الورق و الدفتین». دفَتین یعنی دو جلدی که در اول و آخر قرآن. حدید آن سیمی است که توش استفاده میکنند، اوراق را محکم میکند. اینها را بخر. خود آن قرآن را، کتاب خدا را معامله نکن. «قل اشتری منک هذا بکذا و کذا». که دوباره اینجا همان سؤال پیش میآید که وقتی این نقوش را خریده، نوشتهها را نخریده. این نوشتهها مال کیست؟ همان بحثی که حالا وقتی دو حیثیتش کردیم، من آن حیثیت معامله کردم، حالا این یکی حیثیتش چی میشود؟ این یکی حیثیت الان ملک کیست؟ این یکی حیثیت به تبع آن یکی میآید؟ پس دوباره معامله روی این هم واقع شده. این حیثیت اساساً جداست؟ خب، من با این حیثیت کار دارم. ملک کیست؟ که این عرض کردیم معضلهای است که کسانی که قائل به حرمتاند، به آن دچارند. به هر حال این در ملک کسی است. حالا این در ملک فروشنده مانده یا خارج شده؟ با چه خارج شده؟ تو ملک کی داخل شده؟ اینها سؤالاتی است که کسانی که قائل به حرمتاند، باید جواب بدهند. این هم شد روایت دوم که هم سندش خوب بود هم دلالتش هم نهی صریح بود و دلالت خوب و روشنی.
میرویم سراغ روایت سوم که همین روایت را دوباره شیخ انصاری با یک مختصر تفاوتی ذکر کردهاند: «باسنادی عن الحسین بن سعید عن عثمان بن عیسی». عثمان بن عیسی دوباره میشود جزو اصحاب اجماع. صوت کلاس امروز بله، حالا دیگر از دوستان باید اگر کسی از دوستان ضبط کرده، از ایشان بگیرید. «عن عثمان بن عیسی قال سئلته عن بیع المصاحف و شراعها». فرمود: «لا تشتر کلام الله ولاکن اشتر الحدید و الجلود و الدفتین». کلمه «دفتین» همین جا کلمه جالبی است. فرمود کلام الله را نخر، حدید و جلد و دفَتین را بخر و بگو: «اشتری». بگو. این نکته به گوشم خیلی نکته مهمی است. بگو من این را ازت میخرم، «هذا اشتری هذا منک بکذا و کذا». این را ازت میخرم این قیمت. این دفَتینش را، این جلدش را، این کاغذهایش را ازت میخرم این قیمت. بگو بهش، بگو تو معاملات تصریح بشود. حالا معاطاتیش هم حالا بحث صیغهاش که نیستش که بحثاتش مطرح بشود. بستر صیغه نیست. ما در مورد صیغه است که حالا یا صیغه میآید یا نمیآید. اینجا بحث بگو. حالا تو معاطاتش هم قائل به این باش. یعنی حواست به این باشد. اگر داری صیغه میخوانی، بگو این را میخرم. حالا یا اگر قائل به معاطات هم باشیم، اینجا باید بگوییم به نحو استثنا، این یک مورد باید حتماً طرف بگوید. حالا چه صیغه میخواند، چه نمیخواند، این قید را باید بزند. این لفظ را باید به کار ببرد. یا اینکه منظور از بگو این است که حواست باشد. حالا هر کدام از این دو تا میتواند اینجا بحث بشود. در صورت این توجه به این، لازم است. این قیدش، حواست باید باشد. خب، این الان در نوع ماها نیست دیگر. این از آن بحثهایی است که جهت فقهی بین ما اصلاً حواسمان نیست و الان دیگر زمانه عوض شده. ما بچه که بودیم یک کمی این قضیه را میدانستیم که مثلاً همین که پشت قرآن مینوشتند هدیه و فلان و اینها. الان که دیگر همان هدیه را هم نمینویسند. قرآنهای جدید دیگر هدیه و اینها هم نمینویسند و رسماً خرید و فروش میشود و دیگر با این قرآن پانصد تومانی و اینها هم که دیگر کسی اصلاً به اینها حواسش نیستش که قرآن قابل خرید و فروش نیست. البته حالا الان بین علمای الان بحث جوازش خب خیلی بیشتر است، بین مراجع فعلی. این هم جای بررسی دارد. ببینید اگر میتوانید بین دو تا کلاس ساعت ۸ و نیم که این بحث تمام میشود، یک سرچی بکنید بین مراجع موجود، چه کسانی قائلاند به حرمت بیع مصحف یا قائلاند به جواز. حضرت آقا که قائل به جوازند. آیا بین مراجع ببینید چه کسانی قائلاند به حرمت، به جواز؟ خب، چه عیبی دارد؟ دعا کنیم. کلام خدا، یعنی خط قرآن از مواردی است که نیاز به مالک ندارد. نیاز به مالک ندارد یا اصلاً مالک بردار نیست. بحثمان بدین میشود که اصلاً مالک بردار است. اصلاً به ملک کسی نمیآید. کلام خدا اصلاً به ملک کسی نمیآید. نه، نیاز به مالک ندارد. به ملک کسی نمیآید. در فروشگاه برچسب خود قرآن وزیری، فلان قیمت. بله، این قرآن چند؟ فلان. میگوید چقدر گران، ارزانتر نداری؟ همش بحث اینکه قرآن را چند؟ قرآن میخواهم با خط درشت. دقیقاً به خطش فقط کار دارد. اصلاً آن به جلدش هم کار ندارد. میگوید که آن یکیها خوشگلتر است. میگوید نه، خوشگلیاش برایم مهم نیست. خطش درشت باشد، من چشمهایم نمیبیند. دقیقاً خطه را دارد میخرد. اصلاً آنجا که دارد قید هم میکند، میگوید دارم این قرآن را ازت میخرم. «اشتری منک هذا» دقیقاً برعکس است. میگوید من این قرآن را میخرم، نه از بابت صحافی و کتابت و سیم و چه میدانم آهن و فلان و اینهایش، از باب اینکه خطش درشت است. یعنی دقیقاً کلمات را دارم ازت میخرم. این مدلش دیگر طبق فتوای آنهایی که قائل به حرمت باشند که دیگر جزو اَبده مصادیق حرمت معامله است. یعنی اگر حالا من نمیدانم در بین مراجع موجود چه کسانی قائل به حرمت بیع مصحف باشند. کسی از مقلدین این آقایان اگر باشد، این شکلی اگر معامله میکند، اگر این باشد که دیگر دقیقاً میشود معامله باطل دیگر. معامله حرام. حالا باطل هم نشود، معامله حرام است و دارد قرآن را دقیقاً دارد کلام الله میخرد. به هر حال اینجا هم حضرت این جور فرمودند که حالا عثمان بن عیسی مباشره خودش اینجا از حضرت نقل میکند. تو روایت قبلی واسطه سماعه نقل کرده.
روایت سوم، روایت بعدی میخواند، روایت چهارم نیست، روایت پنجم است. روایت چهارم را میاندازد. میرویم سراغ روایت پنجم. «عن علی بن محمد عن احمد بن ابی عبدالله». که این علی بن محمد کلینی از ایشان نقل میکند. این علی بن محمد بن بندار، بن داشته. ایشان احتمالاً بن کتاب به ما نداده با نشان. بندار بوده، علی بن محمد بن بندار، ابن ماجیل وحی، ماجیلوی. ایشان ثقه است. از مشایخ کلینی است. علی بن محمد ماجیلوی، نوه جناب برقی، احمد بن ابی عبدالله برقی. مکاسب که درس میرفتیم، استادی داشتیم، اگر در قید حیات، خدا حفظش کند انشاءالله. پیرمرد بسیار باصفایی و خیلی لطیف و روحی بود. شوخی میکرد و خلاصه فضای خنده و شوخیش هم خوب. فضای به کارش هم خیلی به رابطه تو درس اگر مثلاً به یک مناسبتی بحث از اهل بیت و امام حسین و اینها میشد، دیگر اشکشان جاری بود. خیلی لطیف. بعد میگفت که دانلود جناب برقی بحث شد، گفت ایشان فرمود که جناب برقی مال قم بوده. بعد یکی از این شاگردها گفتش که مال کدام محله قم بوده؟ این استاد گفتند که خب نمیدانیم. یکی برگشت گفت احتمالاً مال نیروگاه بوده. برقی. هر وقت ما اینجا برقی اسمش میآید، یاد این قضیه میافتیم. یاد نیروگاه و اینها هم میافتیم. حالا برای تو ذهن ماندنش خوب است. حالا این جناب برقی، نوهاش همین ماجیلوی، علی بن محمد ماجیلوی. خب، ایشان نقل میکند از احمد بن ابی عبدالله، یعنی از جد خودش. «ان محمد بن علی» که این محمد بن علی هم در این طبقه قرار میگیرد. قاعدتاً میشود محمد بن علی بن ابراهیم، ابی سمینِه یا سمینِه. ابی سمینِه فکر میکنم درست باشد. ابی سمیمه که حالا ایشان را رمی به کذب کردهاند. ابی سمینِه را، محمد بن علی بن ابراهیم را. ایشان را گفتهاند ضعیف است و متهم به کذب جعل و اینها است و ایشان را دیگر قبول. فعلاً تو این ستاره کیست؟ تا حالا تو این چارتر که خواندیم، این یک دانه فعلاً سندش مشکل پیدا کرد به خاطر همین محمد بن علی ابی سمینِه. خب، «از عبدالرحمان بن ابی هاشم» که عبدالرحمن بن محمد بن ابی هاشم باشد و ایشان هم ثقه است. «السابق سندی» از سابق سندی که ایشان هم مجهول است و توثیق نشده. «ان بسط الوراخ» از انبسه وراق که ایشان هم مجهول است. دو تا مجهول دارد، یک ضعیف. خب، طبعاً سند روایت دیگر ضعیف میشود. میگوید: «از امام صادق علیه السلام پرسیدم که انا رجلن ابی المصاحف». من آدمی هستم که مصحف میفروشم. آیا «براق» اگر بوده، همین میشود دیگر. اهل کاغذ بوده. من آقا تو کار مصحفم. مصحف میفروشم. «فان نهیتنی لم ابها». اگر شما بگویید دیگر نمیفروشم. شما بگویید نفروش، نمیفروشم. آقا میفرمایند که معلوم است که این شنیده بوده که اشکال دارد، شبهه برایش افتاده، آمده از حضرت بپرسد. میگوید اگر بگویید نفروش، نمیفروشم. حضرت میفرمایند که: «الست تشتری ورقا و تککتب فیه؟» مگر این طور نیستش که تو کاغذ را میخری، روی کاغذ مینویسی، بعد کاغذ را میفروشی؟ گفتم: «بله». چرا آقا؟ «و اوالجها». تازه درستش هم میکنم. صحافیش میکنم، تذهیبش میکنم، جلد میگذارم. کاغذ بفروشم، مرتب میکنم، جلد میزنم، صحافی میکنم. اشکال ندارد. خب، این «لابعثه» نفی «بعث» میکند. یعنی تو عملی را انجام میدهی، پول عملت را میگیری. پول کارت را داری میگیری. پول این جمع کردن کاغذها و صحافی کردن اینهایش را داری میگیری. پول «معالجه» را میگیری. این جلد زدن، صحافی کردن، ته بندی کردن، شیرازه زدن، پول اینها را چون میگیری، «لابعثه». اشکالی ندارد. مفهوم روایت این میشود که اگر برای اینها نباشد، پس «فیه بعثن». مفهومدار میشود دیگر. چون در مقام تهدید بوده، مگر این کار را نمیکنی؟ گفت چرا. مقید به این قید است. یعنی «کنت تشتری ورقه و تکتوب فیه و توالجه ثم تبیعها لا بعث بها». قضیه شرطیه میشود. بعد مفهومگیری میکنیم که «ان لم تکن تشتری ورقه اولم تکتوب اولم توالجه فیه بعثون». هر کدامش نباشد، بحث پیش میآید. این مفهومش این طور میشود. روایت هم ظهور در منع دارد. قبض ظهور قوی نیست، ولی به هر حال یک ظهورکی در منع که نه، آن ورش که نه، این ورش آره. که خلاصه سند روایت، سند معتبری نیست و ما به این دیگر کاری نداریم.
شبهه ما وقع علم یقصد و ما قصد لم یقع. لازم نمیآید. واقعاً کسی که قرآن را میخرد، به خاطر ورق نمیخرد، بلکه مقصود اصلی متن قرآن است. خب، حضرت همین را میگویند که قصد بکن دیگر. شما قصد بکن. اگر ورق تنهایی مورد معامله بود، هیچ کس در مقابلش پول پرداخت نمیکرد. نه، حالا آن که کاغذ خالیاش هم که خاصیت دارد، پول پرداخت میکند. کاغذ خالی که خرید و فروش نمیکنند. الان کاغذ خالی که خرید و فروش میشود. دفتر مگر نمیخرند؟ کتاب خالی مگر نمیخرند؟ سررسید و اینها مگر نمیخرند؟ این همه خرید و فروش میشود. اینجا بله، این کاغذش را از حیث اینکه قرآن رویش نوشته کار دارم. به هر حال کاغذ خالی از مالیت دارد و مورد معامله قرار میگیرد. کاغذی که صحافی شده، جلد خورده، تزیین شده، همینش با همدیگر است. قصد بکن دیگر. به قصدش جهت میدهند. نخواستی معامله کنی، قصد آن را بکن، قصد این را نکن. دیگر «ما بغلم یخ زدم» نمیشود. قصد همان است که قصد کرده، واقع شده دیگر. معامله روی آن ورش میآید. این هم از این روایت پنجم وسائل.
تا انشاءالله حالا بعد از یک استراحتی، روایت ششم را بخوانیم. فعلاً تا انشاءالله ساعت ۹، دوستان یک استراحتی بکنند.
و الحمدلله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم.
تبریک عرض میکنیم حلول ماه مبارک رجب را، انشاءالله که از عنایات و برکات این ماه بهرهمند بشویم و انشاءالله این ماه، ماه تعالی باشد برای همه ما. بحثی که خدمت عزیزان خواهیم داشت، بحث بیع مصحف است؛ از مباحث بسیار مهم و بحثی بسیار کاربردی که حضرت آقا هم مطالب جالبی اینجا دارند و مثل همیشه و همه جا، آراء متفاوت و آراء نو را مطرح میکنند که حالا انشاءالله از این مباحث استفاده خواهیم کرد.
بحث بیع مصحف، بحثی است که مرحوم شیخ انصاری در "مکاسب"، بعد از آن پنج قسمی که مطرح کردند، مطرح میکنند. در خاتمه، در واقع چند مسئله را مطرح میکنند که نوعی حرمت در کسب است، ولی داخلی هیچکدام از آن عناوین پنجگانه نمیشود. لذا به عنوان خاتمه این را مطرح میکنند که مسئله اولش، مسئله بیع مصحف است.
مصحف همین قرآن مکتوبی است که ما داریم و در خدمتش هستیم. اینهایی که روی کاغذ از کلمات الله نوشته میشود، به آن میگویند مصحف و آن قرآنی که در حافظه یک حافظ قرآن هست، آقا به این مصحف اطلاق نمیشود. این قرآنی که در دست مردم است و نوشته است و مردم از رویش میخوانند و حفظش میکنند، این را به آن میگویند مصحف و مثلثالمیم هم هست؛ یعنی مصحَف، مُصحَف و مِصحَف، هر سه تایش درست است.
تعدادی از قدما و متأخرین از فقها، که اینها از زمان شیخ طوسی و ابن برّاج تا زمان علامه حلی و حتی بعد از زمان علامه تا زمان ما، اینها قائلاند به اینکه خرید و فروش مصحف حرام است، قرآن را نمیشود خرید و فروش کرد. مطرح نکردند آیا اعراضی به آن پرداختند که بیع سوره، بیع آیه، اینها همش حرام میشود؟ نکته جالبی هم هست: قرآن خرید و فروش میشود، سوره هم خرید و فروش میشود. شما میروید سوره یاسین میخرید، سوره واقعه؛ از اینهایی که کارتکستهایی کارتهایی که سوره واقعه، سوره یاسین و گاهی آیه میخرید، آیتالکرسی میخرید، چهار قل میخرید (چهار قل که باز خودش چند تا سوره است)، من یکاد میخرید، تابلوی آن را میخرید، اینها هم خرید و فروشش حرام میشود. همش کل و جزء اینجا تفاوتی نمیکند، قرآن به صورت کامل خریداری بشود یا جزئی از قرآن خریداری بشود، به صورت جزء باشد، یک جزء قرآن باشد، دو جزء قرآن باشد، یک سوره باشد، آیاتی از قرآن باشد. به هر حال طبق نظر اینهایی که خرید و فروش مصحف را حرام میدانند، اینها همش حرام است که البته آنجا قیودی هم هست که به نحوی مسئله را درست میکند، حالا باید بهش برسیم.
شیخ هم جزو همین دسته هستند، شیخ انصاری و این حرمتی هم که گفته شده، علی الظاهر حرمت تکلیفی است. البته حضرت آقا نظریه خاصی دارند که اول اول بحثهای مکاسبشان به این پرداختند. مطلب جالب و منحصر به فردی است، آن هم این است که حرمت تکلیفی مستلزم فساد هم هست. یعنی در نظر حضرت آقا، حرمت تکلیفی، حرمت وضعی میآورد؛ حرمت تکلیفی و حرمت وضعی با همدیگر مشترکاند. اگر حرام شد، باطل هم هست. بعضی نوعاً این را نمیگویند. البته آن وریاش نیست که اگر باطل بود لزوماً حرام است، ولی اگر حرام بود، باطل هم هست. مثلاً معروف است دیگر میگویند اگر مثلاً باکرهای بدون اذن ابیها عقد بکند (از مثالهای معروف است)، میگویند حرمت تکلیفی دارد، یعنی کار حرامی انجام داده، ولی عقدش صحیح است. خب، طبق نظر حضرت آقا اگر اینجا کار حرام است، عقدش هم باطل است. حرمت تکلیفی موجب حرمت وضعی میشود، موجب بطلان میشود، مگر موارد نادری که حضرت آقا دستهبندی آنجا دارند و سه دسته میکنند، آنها را از هم جدا میکنند که حالا آنها موارد خاصی میشود. خب، این میشود قاعده اصلی.
اینجا هم اگر بیع مصحف حرام باشد، باطل هم هست. مصحف، بیع سوره، بیع آیه، آیه را بخریم، سوره را بخریم، اینها همش هم حرام است و هم باطل. ایشان عرض کردم نظر منحصر به فردی است. با مشهور اصولی، ایشان نظرش اینجا تفاوت دارد. حرمت تکلیفی را در معاملات موجب فساد معامله نمیدانند که حالا حضرت آقا نظرشان به این نیست و بحث میکنند. عمده استدلالشان هم به این است که شارع، قانونگذار و حاکم نمیخواهد که فقط بگویی این کار را نکن، ولی اگر کردی من تأیید میکنم و تصدیق میکنم و احکام برایش مترتب میکنم. نخیر، دارد میگوید نکن، اگر کردی من پیگرد قانونی دارم، برایش نمیگذارم که این اثر بر آن مترتب بشود، در جامعه این را به رسمیت نمیشناسم. اینها دیگر حالا استدلالی است که حضرت آقا به آن اشاره میکنند.
به هر حال، این نظر در ایشان هست و میفرمایند که حرمت تکلیفی باعث میشود که فساد هم بیاید. لذا اگر در بیع مصحف قائل بشویم به حرمت تکلیفی، لازمش این است که معامله ما هم معامله باطلی باشد، نه اینکه صرفاً فقط یک فعل حرامی رخ داده باشد و نقل و انتقال واقع شده باشد. در برابر قول به حرمت، هم کسانی هستند که معامله را جایز میدانند و حرام نمیدانند؛ مثل علامه حلی، مثل شهید اول و تعدادی از فقها. در بین متأخرین هم هستند فقهایی که قائل به جوازند؛ مثل صاحب جواهر، مثل صاحب مفتاح الکرامه. در معاصرین هم مرحوم آقای خویی و بعضی از محشین مکاسب هم قائل به جوازند.
خب، این دو تا قول منشأش کجاست؟ بله، دیگر حالا کلی از اموال آدمها مال خودشان نمیشود و به ارث هم نمیرسد، طبق نظر منشأ اختلاف این دو قول در واقع، اختلاف روایات است. ما اینجا دو دسته روایات داریم. بعضی روایات ظهورش در جواز است، بعضی روایات ظهورش در منع است که حالا حضرت آقا میفرمایند که این دو دسته روایت اتفاقاً تعارض هم میکند که حالا به تعارضش و جمع بین دو دسته روایات میرسیم، انشاءالله که حضرت آقا چهکار میکنند آنجا. البته آن جوازش، جواز همراه با کراهت میشود آخر که حضرت آقا آخر قائل به کراهت میشوند. حالا بحث باید به آن اشاره بشود. پس از بعضی از اینها کراهت استفاده میشود، بعضی دیگرش کراهت استفاده نمیشود، جواز. این تفاوت هست.
اولاً ما باید بیاییم اسناد این روایات را ملاحظه بکنیم. اگر سندش تام باشد، بیاییم دلالت اینها را بررسی بکنیم. اگر در هر دو دسته از روایات به این نتیجه رسیدیم که اینها سند و دلالتش تامه، آن وقت است که اینها با هم تعارض میکنند و باید ببینیم که جمع بین اینها چهشکلی میشود.
روایات را مرحوم صاحب وسائل در باب سی و یکم از ابواب ما یکتسب به، ذکر کردهاند که حالا زحمتش را دوستان میکشند. به ترتیب همان روایات همان باب حضرت آقا، روایات را بحث کردهاند. دیگر این جلسه برای شما فقط به ترتیب زحمت آن را بکشید. در باب ۳۱، به ترتیب یک دانه روایت فقط جا میگذارند، بعداً جدا میخوانند. اول آن روایاتی که دلالت بر منع میکند و از آن حرمت استفاده میشود را میفرمایند و آن ترتیبی که شیخ در مکاسب دارند را به آن اشاره نمیکنند. چون شیخ آنهایی که اول به نظرشان دلالتش تامتر بوده را به آن پرداختند. حضرت آقا به ترتیب روایات باب شروع کردند و بحث میکنند.
خب، روایت اول: «محمد بن یعقوب عن محمد بن یحیی عن عبدالله بن محمد عن علی بن الحکم عن ابان عن عبدالرحمان بن سیابه عن ابی عبدالله علیه السلام قال سمعته یقول ان المصاحف لن تشترا». مصاحف فروخته نمیشود. امام صادق فرمودند: مصحف فروختنی نیست. «و اذا اردت ان تشتری فقل انما اشتری منک الورق». وقتی خواستی بخری، بگو من از تو فقط کاغذش را میخرم. یعنی از حیث قرآن بودنش نخر، از حیث کاغذ بخر. «و ما فیه من الادیم و الحلیه و ما فیه من عمل یدک بکذا و کذا». پوست، پوست آهو، جلد، جلد چرمی و حلیه (زینتی که به کار رفته) و «ما فیه من عمل یدک»، به کذا و کذا. آن زحمتی که کشیده و طرف انرژی گذاشته و نوشته، یعنی چاپش را، نه کلماتش را، قرآنیتش را خرید و فروش نکن، آن کاغذیتش را، ورقیتش را، عملیاتش را خرید و فروش کن. کار طرف را، نگارگری طرف را، آن صحافی طرف را، کاغذهایش را، زحمتی که کشیده برای صحافی کتاب، برای نوشتن، برای عرض کنم خدمت شما که مرتب کردن، پول آن را بده به انتشارات، به آن کتابفروش، به نویسنده، پول وقتش را که گذاشته و نوشته، نه پول کلمات را. این کلمات را از او نخر، آیات را از او نخر. «قرآن لن تشترا» این مورد بیع در واقع و «اشترا» واقع نمیشود. حالا بحثی است که باید مفصل انشاءالله به آن بپردازیم.
اینجا بحث سندی را حضرت آقا مطرح میکنند. بحث سند اینجا میفرمایند که خب محمد بن یعقوب که جناب کلینی است، بحثی نیست. این عبدالله بن محمد را میفرمایند که عبدالله بن محمد بن عیسی است، برادر احمد بن محمد بن عیسی. لقب ایشان هم بنان، الملقب به بنان است. روایاتی هم از ایشان نقل شده و بزرگان از ایشان روایت کردهاند. توثیق خاصی ندارد، ولی چون در اسناد کامل الزیارات از ایشان اسم آورده شده، توثیق عام میشود که این حالا یک قرینهای است برای اینکه این شخص معتبر باشد. قرینه دیگر هم برای معتبر بودنش این است که محمد بن احمد، صاحب نوادر الحکمه، در کتاب خودش از ایشان روایت کرده است. خب، ماجرای نوادر الحکمه قبلاً اشاره شد. محمد بن حسن بن ولید آمده بعضی از روایات نوادر الحکمه را به خاطر رواتش رد کرده و نوادر الحکمه گفتهاند که روایاتش معتبر است، مگر آن روایتی که این اشخاص، یعنی آن تعداد خاصی از اشخاص، چند نفر، یک چند نفرند که اینها اگر توی اسناد آمدند، اینها دیگر معتبر نیستند. یعنی اصل در نوادر بر اعتبار است، مگر این چند روایت به دلیل آن رواتی که در آن است که حالا آن عده را هم آمدهاند ذکر کردهاند، شده مستثنیات نوادر، آن افرادی که از نوادر استثنا شدهاند. و این جناب محمد بن حسن بن ولید را حضرت آقا میفرمایند که ایشان خریت حدیث است و کسی را که ایشان رد کرده باشد، دیگر مجروح میشود و جرح رجالی به حساب میآید. و این عبدالله بن محمد، این آقای بنان، جزو آنهایی که استثنا شده نیست. در نوادر آمده و استثنا هم نشده.
خب، بعضی از آقایان قائل به این نیستند که این قضیه جزو توثیقات باشد. مثلاً عدهای که الان قم هستند و تدریس میکنند، قبول ندارند این قضیه را و این توثیق عام را در ماجرای نوادر قبول ندارند. قبول دارم، قائل به این هستم که اگر در نوادر آمده بود و استثنا نشده بود، این میشود یک توثیق عام برای شخص. خب، این بنان، عبدالله محمد هم اینجوری است. یعنی هم توثیق از بابت کامل الزیارات دارد، هم توثیق از بابت نوادر الحکمه دارد که این هم میشود قرینه دیگری بر وثاقت ایشان. لذا بنا را میگذارند بر اینکه عبدالله بن محمد ثقه است. راوی بعدی علی بن حکم که ایشان از موثقین عالیمقام است و عن ابان. خب، ابان هم که ابان بن عثمان و ایشان ثقه است. عن عبدالرحمان بن سیابه. این عبدالرحمان بن سیابه البته درست است ایشان توثیق نشده، در رجال کشی در مورد ایشان تعبیری هست که تعدادی از این تعبیر، مذمت استشمام کردهاند. گفتهاند که این بوی مذمت میدهد، اینجور میرساند که انگار ایشان مذموم بوده، مذمت شده. تعبیر این است: «ابن ابی عمیر عن عبدالرحمن بن سیابه قال دفع الی ابوعبدالله علیه السلام دنانیر». نقل روایت اول هیچی. روایت دوم: احمد بن منصور از احمد بن فضل خدایی از محمد بن زیاد از علی بن عطیه صاحب گفت که عبدالرحمان بن سیابه به امام صادق علیه السلام نامهای نوشت: «قد کنت احذّرک اسماعیل» به حضرت نوشت که من تو را نسبت به اسماعیل حذر میدهم، «جانبک من یه حنی الیک و قد یعدسها مبارک جرب». حالا به تعبیری مثلاً خواست حضرت را پرهیز بدهد از بعضی از اطرافیان و اینها. حضرت در جوابش نوشتند که: «قول الله مصدق». من این را، این حرف خدا را تصدیق میکنم که «لا تضر واذرتون رزرو اخرا». خب، اینجا خیلی تعبیر مذمتی دیده نمیشود. حالا ببینید کامل نقل کردید؟ چیزی جا نمانده؟ که حضرت فرمودند: «والله ما علمت ولا امرت ولا رضیته.» نه میدانم، نه امر کردم، نه اینجا خیلی تعبیر مذمتآمیز است، مگر اینکه همین «قد کنت احذّرک اسماعیل»ش را که حالا مثلاً یک کسی به امام صادق علیه السلام جرئت بکند بگوید من پرهیزت میدهم و مثلاً بخواهد حضرت را توصیه این شکلی بکند و با یک بیان این شکلی بخواهد در واقع با حضرت صحبت بکند، این را دال بر این بگیریم که ایشان این تعبیر، تعبیر مذمتآمیزی باشد. برایش نقل خودش، نه اینکه دیگران او را مذمت کرده باشند. خود این نحوه گفتار با حضرت، خب پس همین قاعدتاً باید باشد. اگر متن همین است، همین قدر که اسماعیل احتمالاً مد نظر است که این نحوه حرف زدن با امام نمیخورد به یک انسان وارسته، مثلاً خدمت شما عرض کنم که مطیع، یک شیعه خالص و یا حتی شیعه ثقه و عادل. البته حالا این هم محل بحث است. اگر واقعاً همین باشد تعبیر حالا بعدیاش که حالا بعضیها هستند دور و ورتان که فلان است، حالا نمیدانم این باید رویش فکر بشود دیگر. حالا احتمالاً منظورش همین عبارت است و از این عبارت میخواهند برداشت مذمت بکنند که مثلاً این نحوه حرف زدن با امام. حالا اینکه قول خدا را تصدیق میکنم، نه لزوماً به معنای این نیست که حرف تو درست نیست. حالا بین خودمان هم گاهی این شکلی پیش میآید. یعنی گاهی حتی ممکن است مثلاً ما حتی ابن عباس را که ثقه میدانیم و رویش بحثی نداریم، خب امام حسین را توصیه میکرد که شما کربلا نرو و حضرت هم فرمودند که من به کلام جدم رسول الله عمل میکنم. حالا احتمال تقیه و اینها که شاید خیلی اینجا چیز نباشد.
حالا از این تعبیر شاید بخواهند برداشت بکنند که این تعبیر، تعبیر مذمتآلودی است و آن بالاییاش هم خوب است دیگر. حضرت بهش پول دادند، دستور دادند که اینها را بین چند تا خانواده که اینها خانوادههای شهدایی بودند که همراه زید شهید شده بودند، حضرت به ایشان پول دادند تقسیم کن. خب، این هم بالاخره یک کمی بوی توثیق میدهد دیگر که «فحصاب ایالعب عبدالله ابن زبیر لسان اربعت» تقسیم کردم و به خانواده عبدالله بن زبیر چهار دینار رسید. خود همین هم که حضرت بهش پول دادند تقسیم بکند، این هم از آن ور باز بوی تأیید میرساند دیگر و معمولاً آدمهایی که ارتباطات قوی دارند، میشناسند، دم و دستگاهی دارند، تشکیلاتی دارند، رفت و آمد دارند، وجههای دارند، افراد پول سپرده میشود دیگر که بخواهند ببرند. حالا عبدالرحمان بن سیابه خلاصه از این تعبیر رجال کشی بوی مذمت یک عدهای استشمام کردهاند. مرحوم شوشتری هم صاحب قاموس، همین حساب بنا را گذاشتند بر مذمت ایشان و عبدالله بن سیابه را حضرت آقا میفرمایند که آن هم که اینجا استشمام میشود از مذمت عبدالرحمان بن سیابه، دلیل بر عدم وثاقت نیست و در واقع ایشان را از وثاقت نمیاندازند. حضرت آقا عبدالله بن سیابه را و در اسناد کامل الزیارات هم از ایشان نقل شده، لذا توثیق عام هم ایشان پیدا میکند. پس از جهت سندی، روایت اول فعلاً پذیرفته شده علی الظاهر، روایت اول معتبر است و ضمن اینکه این جناب ابان اصلاً خودش جزو اصحاب اجماع است و دیگر وقتی اصحاب اجماع شدند، دیگر به نفر بعد از او نگاه نمیکنیم دیگر. الان ابان دارد نقل میکند از عبدالرحمان بن سیابه، وقتی اصحاب اجماع آمدند، دیگر به ما بعدشان نگاه نمیشود. این هم روی مبنای رجالی حضرت آقاست دیگر. عملاً اصلاً بحثی در مورد عبدالرحمان بن سیابه نمیماند. وضعیت سند پس این قضیه مرتفع و حل است.
میرویم روی متن روایت و دلالتش. امام صادق علیه السلام فرمودند که: «مصاحف لن تشترا». خریداری نمیشود، نباید خریداری بشود. خب، بعد حالا سؤال پیش میآید که قرآن لازم داریم، میخواهیم بخوانیم، چطور قرآن تهیه کنیم؟ میفرماید که اگر خواستی قرآن بخری و نوشتهای، بگو من ورقش را میخرم، «ادیم و هدیه و ایناشو میخرم». ورقی که در آن هست، پوست آهو، جلدی که جلد چرمی است، هدیهای که آرایشش کردهاند، یک جلد زرکوب یا شیرازه کردهاند. از این قرآنهای عروس دیدهاید دیگر. قرآنهایی که برای عقد و مراسم عقد و اینها خرید و فروش میشود. قرآنهای خیلی گرانقیمتی هم هست. رنگ و لعابدار هم هست. معمولاً هم خوانده نمیشود، یعنی آن قدر خوشگل است که آدم حیفش میآید خوانده و خراب نشود. این قرآن و خدمت شما عرض کنم که کجا بود تازگی میدیدم که بحث کرده بود در مورد اینکه حواشی زیاد میشود و متن ازش غفلت میشود. یک جایی بود تازگی میخواندم، بله، پانصد هزار تومان خرید تا بله، به نظرم شاید تو همین مباحث حضرت آقا بود که شیطان یکی از حالا یادم نیست کجا دیدم که این حواشی قضیه هی بیشتر میشود و از آن متن توجهات برداشته میشود و صحابه هم در واقع این جوری کردند. یک جایی بود تازگی میدیدم که میگفتش که صحابه چون علم به قرآن نداشتند، برای اینکه این را بپوشانند و جبران بکنند، هی حاشیهتراشی میکردند برای قرآن که آن با آنها بشود، یک سری فضیلت درست کردند که بپوشانند این قضیه را که اینها علم به قرآن ندارند. شاید این مطلب از خود مطالب کجا دیدم تازگی؟ نکته جالبی است که حالا این بحث، بحث حاشیهها. حالا این هم نکتهای است که شیطان وقتی زورش نرسیده که قرآن را صحنه جامعه محو بکند، دیگر این را هی برده به سمت حاشیهها و حاشیههای قرآن را تقویت کرده، همه حواسها به حاشیه همین تبدیل میشود به یک زینت و وسیله دکوری و خدمت شما عرض کنم که یک ابزار مفاخره و قرآن زرکوب چیچی و قرآن، یک قرآن داریم با تریلی حملش میکنند، جرثقیل، یک قرآن داریم با میکروسکوپ باید ببینندش روی یک دانه برنج مثلاً قرآن و نوشته مثلاً مسائل این شکلی هی به سمت حاشیهها و هی فاصله گرفتن از متن. قرائتهای قرآن، قرائتهایی است که ابداً توجه نمیشود به محتوا. فقط این صدا و این صوت و لحن و تجوید و بحث اختلاف قرائات و اینها هی مطرح میشود و هی دامن زده میشود به این قضایا. هر چند فکر میکنم که کجا این مطلب را دیدم، یادم نمیآید دیگر. حالا حافظه درب و داغان ما که تازگی هم اتفاقاً این مطلب را دیدم، نمیدانم چرا اصلاً یادم نمیآید که مطلب خیلی خوبی هم هست که این حواشی هی بهش خلاصه دامن زده میشود و از آن اصل هی غافل میکند افراد را.
به هر حال اینجا میفرمایند که این قرآنی که صحافی کردهاند، بابت کار آن شخصی که صحافی کرده، عمل آنها پول آن را بپرداز. آن را بخر. ظاهراً این طور فهم نمیشود که کانهو این مجموع مصحف نیست. مصحف یعنی همان خطوط، «ان المصاحف لن تشترا» یعنی مصحفش فروخته نمیشود. کاغذش فروخته میشود، عمل فلان شخصش فروخته میشود، شیرازه و طلق و جلد و اینهایش فروخته میشود، مصحف فروخته نمیشود. مصحف خود همان آیات، مصحف خود همان قرآن است. دو حیثیتیاش کردهاند انگار امام صادق علیه السلام تو این روایت که آن مصحفش را نخر. مصحف یعنی همان خطوط، همان نقش کلمات، آیات کریمهای که روی کاغذ قرار گرفته. آن کاغذش، جلد، شیرازه، هدیهای که در قرآن هست، آنها را معامله کن. نقوش را، این خطوط را معامله نکن.
بحث اینجا پیش میآید که بحث مفصلی هم هست و شیخ در آخر این بحث، این بحث را مطرح کردهاند، شیخ انصاری که وقتی ما نباید این نقوش را بخریم، این نقوش مال کیست؟ به هر حال این نقوش یک عرضی است روی این کاغذ آمده. حالا اگر گفتیم که از یک جنسی درست شده باشد که خودش هم جرم دارد، جسم دارد، جوهر دارد و اینها، این ملک چه کسی میشود؟ به هر حال الان من این قرآن را میفروشم، این کتاب را، کتابی که سراسر آیات قرآن است، لابلایش آیات قرآن، آن بحثی نیست، آن اختلاف تویش نیست. کتابی باشد که سراسر آیات قرآن است. اگر این باشد، خب الان آن خود آن آیات ملک کیست؟ انتقال پیدا میکند؟ نمیکند؟ من مالکش بودم، بعد به شما فروختم. اصلاً من خودم مالکش بودم یا نبودم؟ منی که نوشته بودم، بعد به شما که میدهم، شما مالکش میشوید یا نمیشوید؟ اگر کسی آمد با لاک، لاک غلطگیر تصرف کرد، این آیه را محو کرد، پاکش کرد، این الان چی میشود؟ اینجا تضییع مال شما کرده؟ تضییع مال نکرده؟ الان چطور میشود قضیه؟ چون کاغذت که موجود است، شیرازه و زیفلان و هلیه و سر جای خودش است، فقط این کلمه محو شده. با پاککن، اصلاً هیچ چیز اضافهای هم نیامده، آیت را با مداد نوشته، من با پاککن میآیم پاک میکنم از این قرآن شما. ملک شما بوده یا نبوده؟ مال شما بوده یا نبوده؟ الان تصرف در مال شما کردهام یا نکردهام؟ شما میتوانید از من عوض بگیرید؟ خسارت بگیرید؟ من ضامن هستم؟ نیستم؟ اینها بحثهایی است دیگر. الان اینجا منی که نوشته بودم، به شما میفروشم. این تو ملک خودم باقی مانده؟ فقط کتابش به شما منتقل شده؟ یا نه داخل ملک مشتری شده؟ که آقا میفرمایند این برای آن کسانی که قائل به حرمتاند، یک معضل سنگینی است و گرفتارشان میکند. خب، حضرت آقا چون قائل به این قضیه نیستند و ایشان قائل به جوازند، دیگر عملاً این مشکل اینجا مطرح نیست. خب، حالا شیخ انصاری هم آخر بحثشان این را مطرح میکنند. حضرت آقا دیگر به این بحث کاری ندارند. میفرمایند که به هر حال این روایت قابل استناد است. اگر معارض نداشته باشد یا معارض اقوایی از خودش نداشته باشد، این را ما به آن استناد میکنیم. این فعلاً روایت اول.
میرویم سراغ روایت دوم: «عده من اصحابنا عن احمد بن محمد عن عثمان بن عیسی عن سماعه ان ابی عبدالله علیه السلام قال سئلته عن بیع المصاحف و شراعها». از حضرت سؤال کردم در مورد بیع مصحف و شراعش، «چه بفروشیم چه بخریم». «لا تشتر کتاب الله». نهی به کار رفته است. میفرمایند کتاب الله را نخر، اشترا نکن. «ولاکن اشتر الحدید و الورق و الدفتین». آهن آن را بخر، کاغذش را بخر، دو جلدش را بخر. «و قل اشتری منک هذا بکذا و کذا». و بگو: «اشتری منک هذا» حالا به کذا و کذا، بگو من این را از تو میخرم به فلان و فلان. در معاوضه کن به فلان و فلان، در قبال فلان چیز ازت میخرم. «اشتری منک هذا» اینش را میخرم، این را بگو. اگر خواستی قرآن بخری، بگو من کاغذش را میخرم این قدر. نگو قرآن چند، بگو این کاغذ و این جلد و این شیرازه و اینها چند. بعد قید کن، یعنی آنجا در واقع بر اساس این روایات، اگر بپذیریم در هر معامله قرآنی، چه حالا به صورت کامل، چه سوره، چه آیه، شما باید این را قید کنی و قصد هم، خودت قصد کنی و هم در معاملات قید کنی که منی که ازت میخرم، آیتالکرسی نمیخرمها، این پوستی که رویش چیزی نوشته است، این پوست را ازت میخرم. این تابلو چند؟ تابلو یعنی این شیشه و قاب، آن صفحه و همش، اینها مجرد از متنش، مجرد از آیهاش، این چند؟ این را ازت میخرم. کارتکس مثلاً سوره واقعه، قلمزنی شده به قلم خوشی، این سوره واقعه نوشته شده. کاغذ و جلد در واقع پلاستیکی شده، این را ازت میخرم. اینهایش را میخرم. اینها را ازت میخرم. این قیمت. حالا آن هدیه هم که میگویند، هدیه قرآن میخواهند همین جوریاش بکنند دیگر. اسم هدیه که میگذارند، قضیه را عوض نمیکند. اگر به حرمت بشویم که هدیه قرآن خیلی توفیری ندارد. عملاً همین است دیگر. یعنی معاوضه دارد صورت میگیرد، مبادله دارد صورت میگیرد. روی همین قرآن به مجموعش، نباید طبق این روایات، نباید معاوضه و مبادله صورت بگیرد. روی مجموع قرآن، باید آن حیثیت آیه و کلمات و اینهایش تفکیک بشود و آن مورد معامله قرار نگیرد و قید هم بکند که من آنهایش را معامله نمیکنم، اینهایش را معامله میکنم. لذا این تعبیر هدیه و اینها خیلی گره را نمیگشاید. اگر قائل به حرمت بشویم، باید بگوییم که من این جلد را ازت میخرم، من این کاغذها چند؟ نه این قرآن چند؟ این کاغذهایی که رویش آیات نوشته شده چند؟ این کاغذهایی که رویش قرآن نوشته شده، کتابی که توش آیات قرآن نوشته شده، این کتاب چند؟ کتابش، یعنی آن صحافی شده و جلد شده و این حیثیتش، نه حیثیت آیاتش و کلمات اللهش و کلام الله.
این روایت هم سندش، سند معتبری است. چون که عثمان بن عیسی از اصحاب اجماع است. ایشان البته واقفیه، ولی ثقه است. لذا روایت را میفرمایند که ما معتبر میدانیم. البته این راوی را ممدوح نمیدانیم، ولی معتبر و از اصحاب اجماع است. دیگر به بعد ایشان هم کار نداریم. «به سماع آنها ان ابی عبدالله علیه السلام قال سلته عن بیع المتصف». میفرمایند که سؤال از خرید و فروش مصحف که «شراع» اگر با «باء» آمد، میشود معنای خرید. اگر جداگانه آمد، میشود فروش. همان از اجتماع، یکی از مواردش همین بیع و شراء است دیگر. حضرت فرمودند: «لا تشتر کتاب الله». کتاب خدا را نخر. کتاب الله یعنی آن حیثیتش را نخر. این بحث تفکیک حیثیتها بحثی است، حالا اینجا به آن پرداخته نشده و حالا این هم یک موضوعی است که میشود تو بحثهای فقهی به آن پرداخت و موضوع جالبی است. یک بابی است که اگر روی این هم فکر بشود که میشود دو حیثیتی نگاه کرد به یک چیز، معامله را روی حیثیت آورد. حالا اینها بحثی است که تو خود آن مکاسب هم بحثهایی بود، روی بحث منفعت محلل و اینها که یک شیء واحد گاهی دو حکم پیدا میکرد. موضوع دو حکم واقع میشد، به دو حیثیت. که همین دارو از حیث اینکه فرعی است، تبعاتی دارد. اگر شخص مریض نباشد و بخواهد بخرد و بخورد، حرام. اگر مریض است، مستحب، واجب، هر چی، جایز، حلال. آنجا حرام، اینجا حلال. یک شیء با دو حیثیت و دو حیثیت، موضوع دو حکم است. میکرد. یعنی همین دارو بما انه شفا، بما انه دواء، بما انه فلان، موضوع میشد برای حلیت. بما انه موجب «السمت»، بما انه موجب لطبعات، بما انه «داعون»، اگر مریض نباشی بخوری، تبعات دارد، آسیب برایت دارد، مشکلاتی برایت ایجاد میکند، سردرد میآورد، برای کبد ضرر دارد، برای کلیه ضرر دارد، برای چی ضرر دارد، از این حیثش حرام. بحث حیثیتها یک موضوع جالبی است. اگر روی این کار بشود، بحث حیثیتها در موضوعات فقهی. الان ما اینجا موضوعمان مصحف است. این از آن بحثهایی است که تو موضوعش بحث نداریم دیگر. بحث قبلی که داشتیم با عزیزان تو بحث تزیین زن و مرد، هم حکمش هم موضوعش مبهم بود برایمان. لذا ما هم برای شناخت حکم بحث میکردیم، هم برای شناخت موضوع. یک سری ادله را کار کردیم که ببینیم حکم چیست. یک سری ادله را کار کردیم که موضوع چیست. توی زمینههای مختلف، موضوع روشن بود، مثل بحث انگشتر طلا برای مرد، موضوع مشخص بود، حکمش معلوم نبود. یکیش هم بحث تشبه بود که نه حکمش معلوم بود، نه موضوعش. نمیدانستیم که تشبه زن به مرد یعنی چی، حکمش چیست. اینجا موضوع روشن است، مصحف، قرآن. حکمش معلوم نیست، بیع قرآن، بیع مصحف روشن است موضوع، حکمش معلوم نیست. طبق این روایات که حالا این هم سندش را آقا قبول دارند، روایت قبلی هم سند را قبول داشتند. طبق این دو روایت ما الان حکمی داریم بر یک موضوعی که آن موضوع دو حیثیتی است. این نکته، یک نکته جدید و جالبی است. موضوعات دو حیثیتی، موضوعات چند حیثیتی که اساساً ما در فقه این جای کار جدی دارد که این چند حیثیت واقعاً جایگاهش چیست؟ میشود مگر به موضوعات چند حیثیتی نگاه کرد؟ کجاها میشود نگاه کرد؟ کجاها نگاه نکرد؟ خب، ما به هر چیزی برسیم، میتوانیم برایش حیثیتتراشی بکنیم. یک جورهایی قضیه را حل بکنیم و حکمش را سوا بکنیم. بگوییم از آن حیث نگاه میکنی، از این حیث اگر نگاه کنی این طور میشود. یک موضوعی است که بحث است دیگر که باید رویش یک کار جامعی صورت بگیرد از جهت فقهی. ببینیم که واقعاً چقدر در بحثهای فقهی ما معادل و مشابه برای این داریم. جاهای دیگری هم نگاههای چند حیثیتی داشته باشند به موضوعات که حالا یک نمونهاش همین منفعت محلل بود که عرض شد. تو بحث تکسب به واجبات هم البته همین را میآورند.
حالا تو بحث آلات موسیقی بحث تعدد حیثیت آنجا خیلی مطرح نیست. بحث در واقع تعدد استعمال، تفکیک از همدیگر. دو استعمال دارد. گاهی استعمال، استعمال لهوی است، لهو مضر، طبق فتوای آقا. گاهی استعمال غیر لهوی است. حیثیتش تفاوت ندارد. حیثیتش همین است. حیثیتش در همین نواختن، حیثیت دیگری ندارد. دو استعمال دارد. عرض میکنیم دو حیثیت دارد. یعنی یک کتاب با دو حیثیت. یکی حیثیت کلام الله بودنش، یکی حیثیت فعل صحافی بودنش، فعل فلان شخص بودنش، قلم فلان شخص بودنش، اثر هنری فلان شخص. این قرآن است، ولی دو حیث دارد. هم کلام الله است، هم اثر هنری است. از حیث اثر هنریاش خرید و فروش میشود، از حیث کلام اللهش خرید و فروش نمیشود. خب، این یک چیز جالبی است. حالا تو آن بحث تکسب به واجبات هم تقریباً همین بحث مطرح است. آنجا هم تو مجسمه و اینها را قبول نمیکرد دیگر شیخ. اگر چوبش را میخری و اینها، آن هم باید منفعت محلل مقصوده باشد. یعنی من این همه پول نمیدهم برای مجسمه که چوب بخرم. این چوب آن قدر قیمت ندارد. قیمت آن مجسمه و آن هزینهای که دارم بابت این دریافت میکنند، بابت آن اثر هنری بودنش است. آن تکحیثیتی است. کسی نمیرود مجسمه بخرد بگوید آقا یک تکه چوب بده، میخواهم بیندازم توی شومینه. میگوید بیا همین مجسمه را بردار. تککیفیتی است. برای اینکه منفعت محلل مقصودش همان جنبه هنریاش است و کسی اصلاً به چوب بودنش کار ندارد. تو بحث بت هم همین مطرح است، بت، صلیب اینها که حضرت آقا پرداختند. یا مثلاً شراب را بگویی من میروم میخرم برای اینکه بریزم تو آتش، آتش را خاموش کنم. منفعت محلل مقصوده نیست. «نتک حیثیتی» میشود اتفاقاً، ولی تکسب به واجبات دو حیثیتی است. من نماز واجبم را دارم میخوانم. حالا اینها بحثی است که بعداً انشاءالله این بیع مصحف تمام بشود، موضوع بعدی که واردش بشویم و کار بکنیم، بحث تعلیم قرآن است که تعلیم قرآن چه حکمی دارد؟ آنجا هم بحث است که اگر من تعلیم قرآن دادم، این حرام است. خب، این همه ما داریم درس قرآن، این همه دورههای قرآن و اینها. مدرسه تعالی، یک کسی آن اولاً آمده بود گفته بود که شما داری معصیت انجام میدهید بابت تعلیم واجبات دارید پول میگیرید، حرام است. واجبات دارید پول میگیرید. بله، خدمت شما عرض کنم که آن واجباتش، این هم دوباره دو حیثیتی است. تعلیم واجب، این هم دو حیثیت. اینجا یکی طرف آمده وقت گذاشته، نشسته، ساعتش را خالی کرده. کرده، دارند فیلمبرداری میکنند و تدوین میشود، بعد آپلود میشود. هزینهها است. هزینه چی، هزینه چی، هزینه چی؟ هزینه شما این درس را گوش میدهید. حالا محتوای درس تازه، آن هم لزوماً هر آنچه که تو آن درس داده، گفته میشود، واجبات، غیر واجبات هم دارد. اعم از واجبات و غیر واجبات. به هر حال آن یک بحث دیگری است کامل.
خب، حالا همین نکته همین است که در قرآن منظور از خرید واقعاً کاغذش نیست. همین میخواهیم عرض بکنیم. میخواهیم بگوییم که چطور دو حیثیتی اینجا نگاه بکنیم. من که به اثر هنریاش کار ندارم. خیلی وقتها اثر هنری نیست. حل قرآن لزوماً اثر هنری نیست. متنهای کامپیوتری، آیات که نوشتهاند و خدمت شما عرض کنم که هیچ جنبه هنری هم ندارد. گاهی یک دستخط خیلی معمولی هم حتی شاید بشود، معمولی رو به پایین یا فونت معمولی رو به پایین باشد، اثر هنری هم نیست. غرض اینکه حالا تو آن تکسب به واجبات هم این شکلی میشود. آنجا هم دو حیثیتی میکنند. نه، مجسمه فرق میکند. مجسمه تکحیثیتی است. مجسمه دو حیثیتی نیست. آن حیثیتی که در عرف اصلاً به حساب نمیآید، آن را دیگر بهش کار نداریم دیگر. در عرف کسی جنبه چوب بودن مجسمه را اصلاً کار بهش ندارد، به حساب نمیآید. یعنی نمیگوید به یکی وقتی میگویم برو یک کم چوب بخر بریزیم تو شومینه، طرف نمیرود مجسمه بخرد بیاورد. انصراف حتی دارد از چوب. وقتی میرود مجسمه میخرد، میگوید گفتم برو چوب بخر، رفتی مجسمه خریدی. حتی انصراف هم دارد آنجا که مجسمه درست است جنسش چوبی است، ولی انصراف، انصراف چوب دارد. حالا همین نکته است، در عرف این جنبه ورق و جلد بودن قرآن این هم ظاهراً نیست، ولی حضرت دو حیثیتیاش میکنند. حالا اینجا من که بگوییم که حضرت دارند از باب مولویشان یک حیثیت دیگر میدهند. نه، پس شدنی است. ببینید، خلط نشود از بحثها با همدیگر. شدنی است به چه معنا؟ شدنی است به معنای عرفی شدنی است؟ یعنی جزو موضوعاتی است که عرف دو حیثیتش کرده یا نه، موضوعی است که شرع دو حیثیت اختراع شارع. موضوع عرفی نیست. موضوع شرعی است. موضوعی است که شارع آمده. البته خود موضوعش که شرعی نیست. موضوع دو حیثیتی کردن. خب، امام راهکار اینجا میدهند دیگر. مجسمه، خودمان دو حیثیتیاش میکنیم. شراب را هم دو حیثیتیاش میکنیم. سگ را هم دو حیثیتیاش میکنیم. چه میدانم خوک را هم دو حیثیتیاش میکنیم. همه چیز را دو حیثیتی میکنیم. من میگویم که آقا من سگ میخرم از باب اینکه این یکی از آیات الهی است. قرآن به ما توصیه کرده که بنشینید آیات الهی را نگاه کن. من هم میخواهم بنشینم این آیه الهی را نگاه کنم. خب، این اصلاً دیگر سنگ روی سنگ بند نمیشود. چرا نمیشود؟ سرایت. برای اینکه میشود لعب به امر مولا. همه چیز را میشود این شکلی کرد. همه چیز را میشود این شکلی کرد و حلش میکنم. میگوید تو از این جنبه نگاه نکن که دارد میرقصد. از این حیثیتش نگاه کن که ببین خدای متعال چه قدرتی در بشر قرار داده. ایمنی نعمت دست و پا و اینهایش توجه کن. به آن حیثیت رقص بودنش توجه نکن. این موسیقی حرام را هم شما به نعمت گوش و شنوایی توجه کن. صدایی که میآید و به این متوجه شو که خدا چه نعمتی قرار داده که تو مثلاً میشنوی و کر نیستی. خب، این که دیگر همه چیز را میشود این شکلی حیثیتیاش کرد دیگر. چیزی نمیماند. همه حرامها هم حلال میشود. بحث معاملات هم جدا نیست. نخیر، معاملات هم دقیقاً همه معاملات را میشود این شکلیاش کرد. معامله بر سگ، معامله بر شراب. شراب میخرد بما انه مایع، نه بما انه خمر. از این جهت که مایع است، به هر حال مایعات یک سری کاربرد دارد. میخواهم بخرم بریزم آتش خاموش کنم. معامله سگ نگهبان حرام نیست، ولی سگ، سگ غیر نگهبان چی؟ و بقیه چیزهایی که حرام است. بقیه چیزهایی که حرام است. طرف بابت زنا پول میگیرد. بابت قیافه پول میگیرد. بابت لواط پول میگیرد. بابت این محرمات، بابت غیبت پول میگیرد. تمام اینهایی که تو مکاسب محرم بحث بود سر اینکه طرف اکتساب میکند به یک فعل محرمی، همه اینها میشود دو حیثیتی کرد، چند حیثیتی کرد. میگوید که تو به حیثیت غیبتش کار نداشته باش. تو به حیثیت انرژی که طرف دارد مصرف میکند، کار داشته باش. بابت انرژی که مصرف کرده، پول بده. غیبت کی کرد؟ این جوری میشود یا نمیشود؟ آقا، من شما را اجیر میکنم غیبت کنید. اجیر میکنم یک مقاله بنویسید، طرف را رسوا کنی، آبرویش را ببرید. از امور مخفی مستورش افشا کنیم، حیثیتش به باد برود. بعد بگوییم نه، ما معامله روی این حیثیتش نباشد، روی آن حیثیت باشد که طرف قلمپردازی کرده، نشسته، نوشته، قلم زده، اثر هنری خلق کرده، مقاله نوشته، وقت گذاشته. این بحث مهمی است که حالا تو بحثهای فقهی این جنبه کمتر به آن پرداخته میشود. تکسب به واجبات همین را میگویند دیگر. میگویند طرف دارد نماز استیجاری میخواند، حیثیت نماز خواندنش را ازش پول نمیگیرد. حیثیت وقتی که دارد میگذارد و فعل فلان و اینهایش را، بابت آن پول میگیرد. آنجا هم دو حیثیتی کردهاند. ظاهراً این دو را نمیشود غیر از آنچه که شارع جایز دانسته و نص داریم، غیر از آن را نمیشود قبول کرد. یعنی تخصیص میخورد. فقط در آن حدی که شارع به صورت واضح ما را آنجا هم شارع گفته دیگر. در نماز استیجاری هم شارع گفته، در قضاوت، در طبابت، در تعلیم، آنجاها مقداری که شارع گفته و به آن کیفیتی که شارع گفته را ما میتوانیم دو حیثیتیاش بکنیم.
اگر نیت پول گرفتنش را بابت زحمت معرفیش بداند، شاید حرام نباشد. خب، یعنی چی؟ چطور میشود حرام نباشد؟ وقتی دارد غیبت بابت غیبت دارد پول میگیرد، اکتساب فعل محرم دارد میکند. زحمت معرفی، یعنی شما دو حیثیتیاش میخواهید بکنید. انرژی مصرف میکند. کی این را اصلاً این شکلی، کدام فقیه، کدام نه فقیه، کدام متشرعی را سراغ دارید که این را این شکلی قبول بکند؟ میگوید تو پول انرژی که مصرف کردهام را بده. پول کاغذ و خودکار و جوهر و قلمی که زدهام را بده. من تو اینترنت مثلاً آمدهام چیزی نوشتهام، پول آن یا صوت ضبط کردهام، کلیپ درست کردهام و همش فحش و توهین به فلانی بوده، ناسزا بوده. تو پول آن کلیپ ضبط کردن و عوامل فلان و اینهایم را بده. حجم اینترنت که مصرف کردهام، به محتوایش کار نداشته باش. خب، اصلاً اساساً آنی که من اینجا کار دارم محتوایش است. دقیقاً شما مگر هر فیلمی ضبط میکردی، من از شما میخریدم؟ الان بنشینی «اتل متل توتوله» ضبط کنی، من بهت پول میدهم؟ مگر بهت پول دادم بابت اینکه چون فلانی را زدی، نابود کردی. بعد اینجا دو حیثیتیاش کنم و بگویم دقیقاً به آن حیثیتش پول نمیدهم. به این حیثیتش که جلوی دوربین نشستی، ضبط. واضح است برای ما که دو حیثیت معنا ندارد. وگرنه همه چیز را میشود چند حیثیتی کرد و از حرام درش آورد. همه موضوعات را حیثیت دیگر برایش تراشید و کلاً برد جای دیگر. مثل اینجا امام واضح گفتند که مثلاً پول بگیر برای فلان چیز. تو آن تکسب به واجبات، حالا بحثهایش باید خودش بحث بشود. مثلاً به چه نحوی آنجا اجازه دادند و بحث میشود. حالا به هر حال پس اینجا حضرت «نوح» دو حیثیتی کردند. فرمودند که حیثیت کلام اللهش را معامله نکن. حیثیت کتاب بودنش را، بما انه کتاب من الکتب، کتاب الله، نه بما انه کلام الله. بما انه کتاب بین الدفتین، بما انه اثر هنری. تابلو، با اینکه همه ما تابلو که میخریم، اتفاقاً دقیقاً «وَإِنْ يَكَادُ» بودنش برای آن موضوعیت دارد. اتفاقاً برایمان آیتالکرسی بودنش، چهار قل بودنش موضوعیت دارد. ولی همین حواست باشد که به آن حیث نخری. به حیث تابلو بودنش بخری. به حیث خدمت شما عرض کنم اثر هنری بودنش بخری. به حیث آن ادوات و ابزاری که هزینه شده در این تابلو، زحمتی که تابلو ساز کشیده، زحمتی که آن نویسنده کشیده و این قضایا. اینهایش را از آن جهتش بخریم. اگر در تکسب به واجبات هم امام این جوری دو حیثیت کرده باشند، میشود گفت فقط در بعضی موارد اجازه دو حیثیت کردن. فقط آنجاها، جاهایی که معصوم به صورت خاص، موضوعات مشخصی که اجازه دادند دو حیثیتی بشود، آنجاها را فقط میشود «باغ». تو موضوعات شرعی، تو موضوعات عرفی، آنجاهایی که حکمی بر موضوعی مترتب شده، فقط آنجاها را میتوانیم دو حیثیتی بکنیم و به آن حیثیتها احکام را تفکیک و نمیشود این را سرایت به جاهای دیگر داد و توسعه داد و بگوییم همه جا را ما میآییم این را توسعه میدهیم. میگوییم که این حیثیتهای قضایا متنوع بشود. خب وگرنه آنجا رقص هم میگویند اثر هنری دیگر. توی رقص و اینها هم بحث میکنند که این اثر هنری، حتی چیزهای دیگرش هم تو همان فیلمهای مبتذل و مستهجن و پورن و اینها میگویند که این یک اثر هنری بازیگر است. بازیگر یک فن است، یک حرفه است، یک مهارت است. بابت این باید بهش پول بدهیم. این فیلم هم پول میدهیم بابت اینکه این هم یک اثر هنری است. این هم اثر هنری به حساب میآورند دیگر. تو دنیا الان این جور همین جور هی تفکیک میشود، همه چیز دیگر سنگ روی سنگ بند نمیشود.
خب، میفرمایند که پس اینجا آن دو جلدی که حالا این «لا تشتر کتاب الله» نهی صریح است. بله، آموزش همیشه باشد از این حیث. البته آنجاها هم یک عدهای آمدهاند اینها را بحث کردهاند که حالا وارد بحثش نمیشویم. از باب ضرورت و اولویت و اینها، یک سری بحثهای این شکلی هم داریم که آنجا باز دوباره بحث تفکیک حیثیت مطرح میشود. حالا به هر حال «اشتر الحدید و الورق و الدفتین». دفَتین یعنی دو جلدی که در اول و آخر قرآن. حدید آن سیمی است که توش استفاده میکنند، اوراق را محکم میکند. اینها را بخر. خود آن قرآن را، کتاب خدا را معامله نکن. «قل اشتری منک هذا بکذا و کذا». که دوباره اینجا همان سؤال پیش میآید که وقتی این نقوش را خریده، نوشتهها را نخریده. این نوشتهها مال کیست؟ همان بحثی که حالا وقتی دو حیثیتش کردیم، من آن حیثیت معامله کردم، حالا این یکی حیثیتش چی میشود؟ این یکی حیثیت الان ملک کیست؟ این یکی حیثیت به تبع آن یکی میآید؟ پس دوباره معامله روی این هم واقع شده. این حیثیت اساساً جداست؟ خب، من با این حیثیت کار دارم. ملک کیست؟ که این عرض کردیم معضلهای است که کسانی که قائل به حرمتاند، به آن دچارند. به هر حال این در ملک کسی است. حالا این در ملک فروشنده مانده یا خارج شده؟ با چه خارج شده؟ تو ملک کی داخل شده؟ اینها سؤالاتی است که کسانی که قائل به حرمتاند، باید جواب بدهند. این هم شد روایت دوم که هم سندش خوب بود هم دلالتش هم نهی صریح بود و دلالت خوب و روشنی.
میرویم سراغ روایت سوم که همین روایت را دوباره شیخ انصاری با یک مختصر تفاوتی ذکر کردهاند: «باسنادی عن الحسین بن سعید عن عثمان بن عیسی». عثمان بن عیسی دوباره میشود جزو اصحاب اجماع. صوت کلاس امروز بله، حالا دیگر از دوستان باید اگر کسی از دوستان ضبط کرده، از ایشان بگیرید. «عن عثمان بن عیسی قال سئلته عن بیع المصاحف و شراعها». فرمود: «لا تشتر کلام الله ولاکن اشتر الحدید و الجلود و الدفتین». کلمه «دفتین» همین جا کلمه جالبی است. فرمود کلام الله را نخر، حدید و جلد و دفَتین را بخر و بگو: «اشتری». بگو. این نکته به گوشم خیلی نکته مهمی است. بگو من این را ازت میخرم، «هذا اشتری هذا منک بکذا و کذا». این را ازت میخرم این قیمت. این دفَتینش را، این جلدش را، این کاغذهایش را ازت میخرم این قیمت. بگو بهش، بگو تو معاملات تصریح بشود. حالا معاطاتیش هم حالا بحث صیغهاش که نیستش که بحثاتش مطرح بشود. بستر صیغه نیست. ما در مورد صیغه است که حالا یا صیغه میآید یا نمیآید. اینجا بحث بگو. حالا تو معاطاتش هم قائل به این باش. یعنی حواست به این باشد. اگر داری صیغه میخوانی، بگو این را میخرم. حالا یا اگر قائل به معاطات هم باشیم، اینجا باید بگوییم به نحو استثنا، این یک مورد باید حتماً طرف بگوید. حالا چه صیغه میخواند، چه نمیخواند، این قید را باید بزند. این لفظ را باید به کار ببرد. یا اینکه منظور از بگو این است که حواست باشد. حالا هر کدام از این دو تا میتواند اینجا بحث بشود. در صورت این توجه به این، لازم است. این قیدش، حواست باید باشد. خب، این الان در نوع ماها نیست دیگر. این از آن بحثهایی است که جهت فقهی بین ما اصلاً حواسمان نیست و الان دیگر زمانه عوض شده. ما بچه که بودیم یک کمی این قضیه را میدانستیم که مثلاً همین که پشت قرآن مینوشتند هدیه و فلان و اینها. الان که دیگر همان هدیه را هم نمینویسند. قرآنهای جدید دیگر هدیه و اینها هم نمینویسند و رسماً خرید و فروش میشود و دیگر با این قرآن پانصد تومانی و اینها هم که دیگر کسی اصلاً به اینها حواسش نیستش که قرآن قابل خرید و فروش نیست. البته حالا الان بین علمای الان بحث جوازش خب خیلی بیشتر است، بین مراجع فعلی. این هم جای بررسی دارد. ببینید اگر میتوانید بین دو تا کلاس ساعت ۸ و نیم که این بحث تمام میشود، یک سرچی بکنید بین مراجع موجود، چه کسانی قائلاند به حرمت بیع مصحف یا قائلاند به جواز. حضرت آقا که قائل به جوازند. آیا بین مراجع ببینید چه کسانی قائلاند به حرمت، به جواز؟ خب، چه عیبی دارد؟ دعا کنیم. کلام خدا، یعنی خط قرآن از مواردی است که نیاز به مالک ندارد. نیاز به مالک ندارد یا اصلاً مالک بردار نیست. بحثمان بدین میشود که اصلاً مالک بردار است. اصلاً به ملک کسی نمیآید. کلام خدا اصلاً به ملک کسی نمیآید. نه، نیاز به مالک ندارد. به ملک کسی نمیآید. در فروشگاه برچسب خود قرآن وزیری، فلان قیمت. بله، این قرآن چند؟ فلان. میگوید چقدر گران، ارزانتر نداری؟ همش بحث اینکه قرآن را چند؟ قرآن میخواهم با خط درشت. دقیقاً به خطش فقط کار دارد. اصلاً آن به جلدش هم کار ندارد. میگوید که آن یکیها خوشگلتر است. میگوید نه، خوشگلیاش برایم مهم نیست. خطش درشت باشد، من چشمهایم نمیبیند. دقیقاً خطه را دارد میخرد. اصلاً آنجا که دارد قید هم میکند، میگوید دارم این قرآن را ازت میخرم. «اشتری منک هذا» دقیقاً برعکس است. میگوید من این قرآن را میخرم، نه از بابت صحافی و کتابت و سیم و چه میدانم آهن و فلان و اینهایش، از باب اینکه خطش درشت است. یعنی دقیقاً کلمات را دارم ازت میخرم. این مدلش دیگر طبق فتوای آنهایی که قائل به حرمت باشند که دیگر جزو اَبده مصادیق حرمت معامله است. یعنی اگر حالا من نمیدانم در بین مراجع موجود چه کسانی قائل به حرمت بیع مصحف باشند. کسی از مقلدین این آقایان اگر باشد، این شکلی اگر معامله میکند، اگر این باشد که دیگر دقیقاً میشود معامله باطل دیگر. معامله حرام. حالا باطل هم نشود، معامله حرام است و دارد قرآن را دقیقاً دارد کلام الله میخرد. به هر حال اینجا هم حضرت این جور فرمودند که حالا عثمان بن عیسی مباشره خودش اینجا از حضرت نقل میکند. تو روایت قبلی واسطه سماعه نقل کرده.
روایت سوم، روایت بعدی میخواند، روایت چهارم نیست، روایت پنجم است. روایت چهارم را میاندازد. میرویم سراغ روایت پنجم. «عن علی بن محمد عن احمد بن ابی عبدالله». که این علی بن محمد کلینی از ایشان نقل میکند. این علی بن محمد بن بندار، بن داشته. ایشان احتمالاً بن کتاب به ما نداده با نشان. بندار بوده، علی بن محمد بن بندار، ابن ماجیل وحی، ماجیلوی. ایشان ثقه است. از مشایخ کلینی است. علی بن محمد ماجیلوی، نوه جناب برقی، احمد بن ابی عبدالله برقی. مکاسب که درس میرفتیم، استادی داشتیم، اگر در قید حیات، خدا حفظش کند انشاءالله. پیرمرد بسیار باصفایی و خیلی لطیف و روحی بود. شوخی میکرد و خلاصه فضای خنده و شوخیش هم خوب. فضای به کارش هم خیلی به رابطه تو درس اگر مثلاً به یک مناسبتی بحث از اهل بیت و امام حسین و اینها میشد، دیگر اشکشان جاری بود. خیلی لطیف. بعد میگفت که دانلود جناب برقی بحث شد، گفت ایشان فرمود که جناب برقی مال قم بوده. بعد یکی از این شاگردها گفتش که مال کدام محله قم بوده؟ این استاد گفتند که خب نمیدانیم. یکی برگشت گفت احتمالاً مال نیروگاه بوده. برقی. هر وقت ما اینجا برقی اسمش میآید، یاد این قضیه میافتیم. یاد نیروگاه و اینها هم میافتیم. حالا برای تو ذهن ماندنش خوب است. حالا این جناب برقی، نوهاش همین ماجیلوی، علی بن محمد ماجیلوی. خب، ایشان نقل میکند از احمد بن ابی عبدالله، یعنی از جد خودش. «ان محمد بن علی» که این محمد بن علی هم در این طبقه قرار میگیرد. قاعدتاً میشود محمد بن علی بن ابراهیم، ابی سمینِه یا سمینِه. ابی سمینِه فکر میکنم درست باشد. ابی سمیمه که حالا ایشان را رمی به کذب کردهاند. ابی سمینِه را، محمد بن علی بن ابراهیم را. ایشان را گفتهاند ضعیف است و متهم به کذب جعل و اینها است و ایشان را دیگر قبول. فعلاً تو این ستاره کیست؟ تا حالا تو این چارتر که خواندیم، این یک دانه فعلاً سندش مشکل پیدا کرد به خاطر همین محمد بن علی ابی سمینِه. خب، «از عبدالرحمان بن ابی هاشم» که عبدالرحمن بن محمد بن ابی هاشم باشد و ایشان هم ثقه است. «السابق سندی» از سابق سندی که ایشان هم مجهول است و توثیق نشده. «ان بسط الوراخ» از انبسه وراق که ایشان هم مجهول است. دو تا مجهول دارد، یک ضعیف. خب، طبعاً سند روایت دیگر ضعیف میشود. میگوید: «از امام صادق علیه السلام پرسیدم که انا رجلن ابی المصاحف». من آدمی هستم که مصحف میفروشم. آیا «براق» اگر بوده، همین میشود دیگر. اهل کاغذ بوده. من آقا تو کار مصحفم. مصحف میفروشم. «فان نهیتنی لم ابها». اگر شما بگویید دیگر نمیفروشم. شما بگویید نفروش، نمیفروشم. آقا میفرمایند که معلوم است که این شنیده بوده که اشکال دارد، شبهه برایش افتاده، آمده از حضرت بپرسد. میگوید اگر بگویید نفروش، نمیفروشم. حضرت میفرمایند که: «الست تشتری ورقا و تککتب فیه؟» مگر این طور نیستش که تو کاغذ را میخری، روی کاغذ مینویسی، بعد کاغذ را میفروشی؟ گفتم: «بله». چرا آقا؟ «و اوالجها». تازه درستش هم میکنم. صحافیش میکنم، تذهیبش میکنم، جلد میگذارم. کاغذ بفروشم، مرتب میکنم، جلد میزنم، صحافی میکنم. اشکال ندارد. خب، این «لابعثه» نفی «بعث» میکند. یعنی تو عملی را انجام میدهی، پول عملت را میگیری. پول کارت را داری میگیری. پول این جمع کردن کاغذها و صحافی کردن اینهایش را داری میگیری. پول «معالجه» را میگیری. این جلد زدن، صحافی کردن، ته بندی کردن، شیرازه زدن، پول اینها را چون میگیری، «لابعثه». اشکالی ندارد. مفهوم روایت این میشود که اگر برای اینها نباشد، پس «فیه بعثن». مفهومدار میشود دیگر. چون در مقام تهدید بوده، مگر این کار را نمیکنی؟ گفت چرا. مقید به این قید است. یعنی «کنت تشتری ورقه و تکتوب فیه و توالجه ثم تبیعها لا بعث بها». قضیه شرطیه میشود. بعد مفهومگیری میکنیم که «ان لم تکن تشتری ورقه اولم تکتوب اولم توالجه فیه بعثون». هر کدامش نباشد، بحث پیش میآید. این مفهومش این طور میشود. روایت هم ظهور در منع دارد. قبض ظهور قوی نیست، ولی به هر حال یک ظهورکی در منع که نه، آن ورش که نه، این ورش آره. که خلاصه سند روایت، سند معتبری نیست و ما به این دیگر کاری نداریم.
شبهه ما وقع علم یقصد و ما قصد لم یقع. لازم نمیآید. واقعاً کسی که قرآن را میخرد، به خاطر ورق نمیخرد، بلکه مقصود اصلی متن قرآن است. خب، حضرت همین را میگویند که قصد بکن دیگر. شما قصد بکن. اگر ورق تنهایی مورد معامله بود، هیچ کس در مقابلش پول پرداخت نمیکرد. نه، حالا آن که کاغذ خالیاش هم که خاصیت دارد، پول پرداخت میکند. کاغذ خالی که خرید و فروش نمیکنند. الان کاغذ خالی که خرید و فروش میشود. دفتر مگر نمیخرند؟ کتاب خالی مگر نمیخرند؟ سررسید و اینها مگر نمیخرند؟ این همه خرید و فروش میشود. اینجا بله، این کاغذش را از حیث اینکه قرآن رویش نوشته کار دارم. به هر حال کاغذ خالی از مالیت دارد و مورد معامله قرار میگیرد. کاغذی که صحافی شده، جلد خورده، تزیین شده، همینش با همدیگر است. قصد بکن دیگر. به قصدش جهت میدهند. نخواستی معامله کنی، قصد آن را بکن، قصد این را نکن. دیگر «ما بغلم یخ زدم» نمیشود. قصد همان است که قصد کرده، واقع شده دیگر. معامله روی آن ورش میآید. این هم از این روایت پنجم وسائل.
تا انشاءالله حالا بعد از یک استراحتی، روایت ششم را بخوانیم. فعلاً تا انشاءالله ساعت ۹، دوستان یک استراحتی بکنند.
و الحمدلله رب العالمین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه هفتم
کارگاه فقه
جلسه هشتم
کارگاه فقه
جلسه نهم
کارگاه فقه
جلسه دهم
کارگاه فقه
جلسه یازدهم
کارگاه فقه
جلسه دوم
کارگاه فقه
جلسه سوم
کارگاه فقه
جلسه چهارم
کارگاه فقه
جلسه پنجم بخش اول
کارگاه فقه
جلسه پنجم بخش دوم
کارگاه فقه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات کارگاه فقه
جلسه اول
کارگاه فقه
جلسه سیزدهم
کارگاه فقه
در حال بارگذاری نظرات...