متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث ما در مورد «بیع مصحف» (احکام خرید و فروش قرآن) بود. دو دسته روایت خواندیم: دستۀ اول روایاتی که خرید و فروش قرآن را منع کرده بود و دستۀ دوم دستهای بود که جواز خرید و فروش قرآن از آن فهمیده میشد. در این دستۀ دوم، چند روایت کوچک مانده است که انشاءالله آنها را هم میخوانیم.
روایت اول از این سه روایت، دقیقاً همان روایت چهارمی است که دیروز خواندیم. علت تکرار آن شاید این باشد که صاحب «وسائل» روایت چهارم را از کلینی نقل کرده بود و این روایت را از شیخ طوسی نقل میکند. در ذیل آن روایتی هم که از کلینی نقل کرده بودند، گفتند: «روا و شیخ به اسنادی عن احمد بن محمد نحوه». این هم در واقع طریق شیخ طوسی است و دو روایت هم از «قرب الاسناد» در ادامه میآید.
روایت بعدی از عبدالله بن جعفر، از عبدالله بن حسن، از جدش علی بن جعفر، از برادرش موسی بن جعفر (علیهم السلام) است. متن روایت این است: «سألته عن الرجل یکتب المصحف بالاجر». اگر میخواهید جستجو کنید، همین عبارت «یکتب المصحف بالاجر» را جستجو کنید. علی بن جعفر از حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) سوال میکند در مورد مردی که مصحف را مینویسد «به اجر»، یعنی در ازای اجرت اجیر میشود برای نوشتن قرآن. این چه حکمی دارد؟ حضرت فرمودند: «لابأس»، اشکالی ندارد. این هم نشان میدهد که اگر کسی اجیر شد و عقد اجاره بست برای اینکه قرآن بنویسد و در ازای آن پول بگیرد، این اشکالی ندارد.
شاید هم بشود، به قول حضرت آقا، استفاده کرد که وقتی عقد مشکل ندارد، یعنی تبادل اینجا اشکالی ندارد، خرید و فروش هم جایز باشد. این هم از این روایت.
روایت پایانی نیز شبیه همین روایت است. از علی بن جعفر از امام کاظم (علیه السلام) سوال میکند: «سألته عن الرجل هل یصلح له أن یکتب المصحف بالاجر»؛ میگوید از حضرت پرسیدم در مورد مردی که آیا جایز است که مصحف را در ازای اجرت بنویسد؟
اشکالاتی قبلاً داشتیم: دو تا روایت بود که از لحاظ سند اشکالی نداشتند و دلالتشان صریح بود. میفرمایند: حالا با این دو دسته روایات چه شکلی برخورد کنیم؟ اینها تعارض پیدا کردند. یک دستهاش ظهور داشت در اینکه خرید و فروش قرآن جایز نیست، یک دسته ظهور داشت در اینکه خرید و فروش قرآن جایز است. خصوصاً در موردی که صفحهای که آیات بر آن نوشته شده بود، آنجا دیگر تعارض خیلی واضحی میکرد. بعضی روایات فرمودند که معامله بر روی این صورت نگیرد و بعضی روایات هم مطلقاً آن را جایز دانستند. این را چهکارش بکنیم؟
ملازمه برعکس نیست؟ اگر بشود مالی را بیع کرد، اجاره آن هم صحیح است، نه اینکه اگر اجاره چیزی صحیح باشد، بیع آن هم صحیح است. بحث مالیّت است دیگر. بحث این است که حالا بله، البته اینجا چون طرف اجرت کارش را میگیرد، نوشتنش را دارد میگیرد، آنجا مالیت روی نوشته است؛ در واقع بحثش این است که نوشته مالیّت دارد یا ندارد؟ اینجا در برابر کارش دارد پول میگیرد. این جهت درست است. ولی اصل این قضیه که چون در بحث اجرت هم دوباره همین منع بود دیگر، اینجور هم نباید باشد که شما بخواهی برای نوشتن قرآن پول بگیری. این هم در برخی روایات به نحوی از آن برداشت میشد. حالا اینجا اجاره وقتی جایز دانسته شده، در واقع این هم دوباره همان بحث تعارض به نحو دیده میشود و اجاره را از این جهت میشود اینجا ملحق کرد به بیع و در یک دسته قرار داد و این دو روایت را، دو دسته روایت را روبروی همدیگر تصور کرد.
بریم سراغ بحث تعارض که حالا اینجاها دیگر مطالب قشنگی را حضرت آقا مطرح میکنند و فقیه، فقاهتش اینجاست. به قول یکی از اساتید ما، به نظرم از آقای بهجت هم شاید نقل میکرد – حالا یا نظر خودشان بود، ایشان معمولاً آرایشان آرای مرحوم آیتالله العظمی بهجت (رحمه الله علیه) است. حالا این هم به نظرم میرسد که شاید از آقای بهجت داشته باشند – ایشان میفرمود که فقیهی فقیه است که احساس تعارض بین روایات نکند، حتی آنجایی که تعارض برای همه واضح است. اگر دو دسته روایت داریم، حالا بحثهای سندی و اینها هم که بحثهای دیگری است که آقای بهجت خیلی به بحثهای سندی هم ابتدا به ساکن عنایت اولیه نداشتند، بر فرض حالا بحثهای سندی و اینها هم مشکلی نداشته باشد، وقتی که نگاه میکند، فقیهی فقیه است که میگوید: نه، اینها تعارض ندارند. آن مال آنجاست، این مال اینجاست. فقیه این است، اعلم این است. و این علامت ضعف یک نفر است که سریع بین دو دسته روایت احساس تعارض بکند و نتواند جور بکند و بگذارد کنار؛ جمعی نتواند انجام بدهد بین اینها. خب، این خیلی مهارت میخواهد واقعاً و خیلی ذوب شدن در منطق و کلام اهل بیت (علیهم السلام) میطلبد که انسان اینقدر آنجا مستغرق باشد، اینقدر منطق اهل بیت (علیهم السلام) برایش روشن است که سریع میفهمد آن مال آنجاست، این مال اینجاست و اینها هر کدام حدش و جایگاهش معلوم است و تعارضی پیدا نمیکنند.
اینجا هم جمعهایی صورت گرفته است در این قضیه؛ جمع عرفی و جمع تبرعی. جمع تبرعی آن جمعی است که دیگر یک جورهایی، یک جورهایی دارد میچسبد قضیه. دیگر حالا خیلی جمع به حساب نمیآید، یعنی عرف قبول نمیکند. جمع تبرعی حجت نیست و به آن اعتنا نمیشود. جمع تبرعی به این نحو است که دیگر حالا یک جورهایی، به قول مرحوم علامه در «المیزان»، مصرف سریش آدم میرود بالا. مصرف سریش. سریش را دیدید دیگر چیست؟ اعلامیه به در و دیوار میچسبانند، سریش است. آنها خیلی چسب زیاد مصرف میکنند. قضیه اگر یک چیزی را بخواهد آدم اینجور با چسب زیاد بچسباند، میگویند مصرف سریشش میرود بالا. جمع تبرعی در واقع این شکلی است، مصرف سریش اینگونه میرود بالا و داریم یک جوری میچسبانیم دیگر، خیلی هم جنبۀ عقلانی و عرفی ندارد. برای عرف همچین جمعی درست نیست. بله، آن فقیهی فقیه است که آنجایی که تعارض واضح است، تعارض نمیفهمد، جمع میکند؛ ولی جمعی میکند که عرف را قانع میکند. عرف وقتی که این جمع را میشنود، با این توضیحات، با این زاویۀ دید قانع میشود، نه اینکه عرف همینجور انگشت به دهان ایستاده نگاه میکند: «قدرت خدا را بگردم، چی خلق کرده این بزرگوار و چی دارد میگوید این؟ این چی چی دارد میگوید؟» و همینجور به آیات و روایات میچسباند که از اینها زیاد دیده میشود، گاهی هم در سخنرانیها و مخصوصاً در اینستاگرام که مظهر خلاصۀ بروز چیزهای عجیب و غریب است. اینستاگرام و چیزهای انسان میبیند که عقلش با تو مبهوت میشود. آنجا از این چیزها هم میبیند، از این بحثهای علمی این شکلی که همینجور میچسبانند، رمز سریشش گرفته و دارد میرود و چیزهای عجیب و غریب آدم زیاد میبیند.
اینجا دو تا جمع صورت گرفته است. یک جمعش، جمع تبرعی است و حضرت آقا این جمع را رد میکنند. «تبرّع» با عین. ما میگوییم مثلاً این کار را تبرعی انجام داده؛ کاری که مفتی باشد. مثلاً یک کسی یک جایی را تمیز میکند، میگویند این تبرعی است. البته تبرع به معنای داوطلبانه و اینها هم هست و معمولاً به کارهای مفتی و کارهای رایگان و مثلاً این شکلی و از جهت کارهای بیارزش، به اینها معمولاً کارهای تبرعی گفته میشود. جمع تبرعی همین است؛ جمع بیارزش، جمعی که در واقع خیلی جنبۀ چیزی ندارد، جنبۀ قانعکننده و واضحی. بله، مثلاً عبادت استیجاری باشد بدون اذن طرف. این را میگویند عبادت تبرعی. همین دیگر، داوطلبانه، یعنی خودش از طرف خودش دارد انجام میدهد، توقعی هم ندارد، پولی هم در ازایش نمیخواهد. اصطلاح آخوندی خوبی است. میگوید مثلاً ما مدتهاست در این مجموعه داریم تبرعی کار میکنیم. پاسخ میدهد انشاءالله اجرتم از خدا. الان اینجا به معنای کار بیخود البته نیست، به معنای همان کار رایگان و خدمت شما عرض کنم که، ولی معمولاً ملازمهای هست دیگر بین کارهای رایگان و در واقع بله، و کارهای بیارزش. بله، این با تبرعی سازگار است، نه تبرایی. نه، فرقی نمیکند، جفتش تبرّعی با عین است. تبرّعی با همزه در این بحثها نداریم. حالا به هر حال، آنجا برائت از اجرم نیست، اینجوری نیست که اگر ارج نهند، ناراحت میشود طرف. توقعی ندارد، توقع ارج ندارد.
جمعی که بین اینها صورت میگیرد، جمع دلالی است. آنی که آقا میفرمایند اینجا جمع دلالی است. هر جایی که دو دسته روایت تعارض بکنند، آقا میفرمایند که هر کدامش که ظهورش قویتر باشد، میگیریم. اگر یک دسته ظهور در یک معنایی دارند، دسته دیگر نص در معنای مخالفند، تعارض میشود بین ظهور و نص. ظهور اینها این است که این جایز است، نص آنها این است که جایز نیست، یا برعکس. اینجا آنی که ظهورش بیشتر است را مقدم میکنیم. ظاهر را میآییم حمل میکنیم به آن چیزی که منافات با نص نداشته باشد. دست میبریم در ظاهر، یک جوری میچرخانیمش که به نفع نص تمام بشود، نص سر جایش سفت و قرص بماند، ظاهر خودش را تطبیق بدهد با این. این میشود جمع دلالی. در واقع میآییم ظاهر را حمل بر نص میکنیم. آن روایتی که دلالتش به ظهور است و صریح نیست، حمل میکنیم به یک معنایی که آن معنا منافات نداشته باشد با آن روایاتی که نص است و صریح است.
خب، اینجا هم راه حلی که آقا ارائه میدهند همین است. میفرمایند که روایاتی که نهی کرده بود از بیع مصحف، ظهور داشت در حرمت، ولی نص در حرمت نبود. مرجوحیت را میرساند. خیلی شارع خوشش نمیآید از این کار. خب، خیلی خوشش نمیآید، در چه حد؟ در حدی که عقوبت هم میکند یا نه؟ فقط خوشش نمیآید؟ یعنی به همان معنای کراهت. خب، اینها را ظهورش میشود جفتش باشد؟ میشود هم حرمت باشد، هم کراهت. از آن طرف روایت جواز صریح بود، خیلی روشن. حضرت فرمودند: «این را بیشتر از آن دوست دارم». دیگر حرفی در آن نمیماند. «شراء» را از «بیع» بیشتر دوست دارم. قشنگ واضح است که پس جفتش در واقع جایز است.
«قرآن نرمافزاری هم مصحف به حساب میآید؟» با توسعه در معنا بله. اگر هم قائل به نظریۀ وضع الفاظ برای روح معانی باشیم، قاعدتاً میشود به همین قائل شد. بله. خب، پس اینجا میگوییم که اینجا چون آن روایات منع ظهور داشت در حرمت و نص نبود، روایات جواز هم نص در جواز بود، صریح در جواز بود. آن روایتی که ظهور در حرمت داشت را میآییم حمل میکنیم بر کراهت. میگوییم معامله قرآن کراهت دارد که اینجا در واقع جمع دلالی بین اینها صورت میگیرد و تا وقتی هم که ما امکان جمع داشته باشیم، دیگر نوبت به مرجحات نمیرسد. در تعارض، اولین کاری که میکنند، جمع است. «الجمع مهما أمکن أولی من الطرح». طرح، کنار گذاشتن هر کدام است. تا جایی که میشود جمع میکنیم، هیچ کدامش را کنار نمیگذاریم. حالا اگر خواستیم کنار بگذاریم، کدام را کنار میگذاریم، کدام را میپذیریم؟ اینجا بحث مرجحات میآید وسط؛ مرجحات سندی و مرجحات مختلفی که کدامش بیشتر موافق قرآن است؟ کدامش بیشتر مخالف قول اهل سنت است؟ و مرجحات مختلف. اگر هیچ مرجحی نداشتیم، دیگر آخر میشود تساقط، جفت این روایات را میگذاریم کنار.
بله، آنهایی که شب قدر گوشی را سرشان میگذارند. نرمافزار، ببینید دقت بکنید. نرمافزار، نوشتن نرمافزار، نوشتن قرآن به صورت نرمافزار، کتابت مصحف، یک جورهایی به حساب میآید. بله. آنی که میگوید مصحف را روی سر بگذار، آنجا فرق میکند. آنجا مصحف را روی سر نمیگذارد، گوشی را روی سر میگذارد. ما نمیگوییم گوشی مصحف است. میگوییم که نرمافزار، نوشتن نرمافزار قرآنی، نوشتن آیات قرآن در نرمافزار، این با نوشتن مصحف فرقی نمیکند. از همین جهت بیع فرقی نمیکند. من پول بگیرم این کلمات را روی کاغذ بنویسم یا پول بگیرم این کلمات را در واقع در نرمافزار بنویسم، ظاهراً تفاوت بین اینها نیست. بله. مصحفی که شما حتی خود بحث لمسش خب مشخص است که لمس اینها از روی گوشی، خب این که واضح است برای هر کسی. این کلمات، کلماتی نیست که زیر دست بیاید. این آخرین صفحۀ گوشی شماست، این شیشه است، این مانیتور. لمس صورت نمیگیرد که بگوییم حالا انگشت بیوضو به اینها نزن. یا مثلاً اگر در گوشی شما قرآن بود، مثلاً این را زیر پا اگر گذاشتی، اهانت کرده باشی. نه. برای اینکه وقتی دستگاه خاموش میشود، اینها همه تاریک میشود، از بین میرود، همه نرمافزارهای داخل گوشی و آنی که آنجا بالعیان شما دارید، گوشی است، آن هم مجرد از هر نرمافزار و برنامه و این. یک تیکه در واقع جنس، این را نمیدانم چیها در گوشی به کار میبرند، چه جنسی است، یک سری عرض کنم که قطعات شیمیایی، ماده اینهاست، سر هم شده به اسم گوشی. آخرش ما این را داریم.
یک بحث، آن بحث نوشتن نرمافزار، بحث دیگری است که از او سی هم البته اشاره کرد. خرید و فروش نرمافزار قرآنی هم حکمش مثل اینجاست دیگر. نرمافزارهای قرآنی که عرض کنم که کامل قرآن باشد، هیچ چیز اضافهتر نباشد. بله، آن هم همین بحث را پیدا میکند. «نمیتوانیم بگوییم حتی اگر قرآن در نرمافزار مصحف حساب بشود، مصحف در روایات انصراف دارد به مصحف رایج، منشأ انصراف هم عدم وجود نرمافزار در زمان پیامبر و اهل بیت (علیهم السلام) باشد.»
خب، نکته انصرافتان، نکته خوبی است. ولی منشأ انصراف هیچوقت عدم وجود منشأ انصراف نمیشود. انصراف در واقع عدم انصراف باید به این معنا باشد یا انصراف به یا انصراف از. ما چیزی به اسم عدم انصراف که نداریم. باید یا انصراف به باشد یا انصراف از باشد. یا به یک طرف انصراف پیدا میکند یا از یک طرف منصرف میشود. این انصراف هم به دو تا چیز برمیگردد: یا غلبه وجودی است یا کثرت استعمال که در بحثهای اصولی گفتند غلبه وجودی هم ملاک نیست. انصراف در مورد لفظ و دلالت و آنی هم که ملاک است، کثرت استعمال است. خب، اینکه نبوده، دلالتی نمیکند. خیلی چیزها نبوده، بعداً آمده، بعداً قالبهای جدید پیدا کرده و خدمت شما عرض کنم که الان مثل این میماند که بگوییم: «آقا صدقه دادن به صندوق صدقه هم صدقه به حساب نمیآید، چرا؟ برای اینکه زمان پیغمبر صندوق صدقه نبود.» صدقه بده، انصراف مثلاً داشته باشد از صدقه به صندوق صدقه دادن، به دلیل اینکه آن زمان صندوق صدقه نبوده. نه. خب، آن زمان نبوده، بعداً آمده. الان هم قشنگ استعمال میشود صدقه در آن پولی که شما در صندوق صدقه میاندازید. نه، مکانی هم برای جمعآوری صدقه هم نبوده. یک مکانی برای جمعآوری صدقه هم نبوده. صدقه این بوده که طرف مستقیم میرفته میگذاشته در دست سائل و مسکین و اینها. بیتالمال تشکیلات دیگری بوده. اینی که شما صدقه و خمس و اینها، بحثش جدا بوده که میرفتند به بیتالمال میدادند. آن صدقه به معنای رایج همین که شما در صندوق صدقه هم همین صدقه را میاندازید. کسی خمسش را در صندوق صدقه نمیاندازد که. نمیشود اصلاً خمس را در صندوق صدقه انداخت. صدقه همین صدقات در واقع مستحب است. این را میرود طرف میاندازد در صندوق صدقه. زمان پیغمبر هم نبوده، مشکلی هم ندارد. همه اذهان برایشان صاف است که در واقع صدقه به حساب میآید. پس ما ملاکمان باید یا غلبه وجودی باشد یا کثرت استعمال که اصل همان کثرت استعمال است.
مصحف به همین معنا. یعنی قرآن، قرآنی که «من البدء الی الختم»، آیات را کنار هم جمع کرده. از سورۀ فاتحه تا سورۀ ناس. آن چیزی که در عرف به آن میگویند مصحف، همین است. حالا الانها خیلی مصحف هم نمیگویند دیگر. ما قرآن، قرآن، قرآنها را پخش کنید، قرآنها را در بیاورید، از روی قرآن بخوانید. الان روایتی که میگوید مستحب است شما سورهای که حفظید را از روی قرآن بخوانید، نگاه به مصحف کنید، چشمتان فلان میشود، چشمتان نورانی میشود. شما این را فقط قرآنهای مکتوب کاغذی میگیرید؟ اگر من قرائت قرآنم از روی قرآن در نرمافزار و گوشی باشد، به حساب عرف این را قبول نمیکند؟ کاملاً میپذیرد. سورۀ واقعه را، ولو حفظی، از روی قرآن بخوان. طرف گوشیاش را در میآورد، از روی آن میخواند. الان این را شما صادق میدانید یا نمیدانید؟ «قرآن میخوانم دیگر، از روی قرآن دارم میخوانم، این هم قرآن است.» پس معلوم میشود که اینجا قشنگ مصحف صادق است و استعمال میشود و انصرافی هم ندارد که چون روی آنها کثرت استعمالش روی قرآن مکتوب است، به این نخورد، منصرف باشد از این. نه، استعمالش هم به آن است، هم به این است.
خب، در ارتکازات حالا برخی آثار مصحف بار بشود، آن هم باید بحث بشود که حالا بر چه وجهی و در واقع آن ارتکاز باید خوب کند و کاو بشود. بله، مثل مثلاً گذاشتن روی سر. همین نمونه چیز دیگر خیلی به ذهن بنده نمیرسد که مثلاً مصحف از این جهت فرق میکند. آن هم عرض میکنم برای اینکه عرف میگوید که این که قرآن نیست روی سرت گذاشتی. این گوشی است که روی سر گذاشتهای. نرمافزاری که باز میکنی، این آخرش در واقع آنی که ملاک است این است که همه آیات را بتوانی یکجا روی سر بگذاری. آن هم قشنگ تشخیصش درست استها. میگوید: تازه اگر این نرمافزار هم باز باشد و روی سر گذاشته باشی، دو تا آیه است، سه تا آیه است. یعنی صفحهای که روشن است، آیات دیگرش محو است، آیات دیگر نیست. در مصحفی که روی سر میگذارند در شب قدر، قرآنی که همه آیات یکجا با همدیگر باشد، آن موضوعیت دارد. یکجا بودن آیات با همدیگر. فرض بفرمایید ما توانستیم یک نرمافزاری بیاوریم که همه آیات قرآن یکجا با همدیگر باز کند در یک صفحه مثلاً. و آنجا باید ببینیم که کسی این را میپذیرد یا نمیپذیرد. آن یک بحث دیگری است.
همین را عرض میکنم. گوشیای که روی زنگ میگذارند، از باغ این نیست که برای اینکه اساساً این صفحهاش یک جوری است که تا یکی از اساتید، حاج مجاهدی، یک وقت میفرمود: پیگیر شدم که این گوشیها سیستمش چه جوری است؟ من گوشی روی زمین میگذارم، در آن نرمافزار دارم. یک وقت بیاحترامی به حساب نیاید؟ دوباره شک آدم شکل میگیرد که من دیدم که این را گفتند آن کارشناسان امن که این چون صفر و یکی است در واقع، وقتی صفحه بسته میشود، همه نرمافزارها کاملاً محو میشود و اصلاً اساساً هیچی نیست. این هم همین است. وگرنه همان لحظهای که قرآن باز است، نرمافزار باز است، صفحهاش باز است، همان لحظه شما پایت را به سمت دراز بکنی، یکی میآید نگاه میکند که صفحه گوشی باز است و صفحه قرآن هم باز است. پایت را سمتش دراز کردی. همانجا بهت میگوید که پایت را جمع کن از جلو قرآن. عرف آنوریاش را عرض کنم خدمتتان که.
حالا نوشتید که: «غلبه وجودی در جایی ملاک نیست که هر دو باشند و یکی نادرالوجود باشد، ولی در ما نحن فیه اصلاً نرمافزار وجود نداشته.» آن زمان هم صندوق صدقه اصلاً وجود نداشته. حالا بحث نادرالوجود و اینها هم نیست. بحث ملاک، بحث در واقع کثرت استعمال. این لفظ تابآوری دارد برای استعمال یا نه؟ یعنی این ظرفیت را دارد که در این معنا استعمال بشود؟ بر آن مصداق استعمال بشود یا نه؟ مصداق را برای خودش میپذیرد یا نه؟ اگر میپذیرد، تمام. اگر نمیپذیرد، انصراف پیدا میکند. اگر به یک طرف بیشتر میپذیرد، اصل و اساسش به آن طرف است. این هم حالا یک گوشههایی با ۱۰ درصد دلالت، مثلاً با تسامح، مثلاً به این مصادیقش جاری بشود. اینجا میشود انصراف به آن طرف قوی و انصراف از این طرف ضعیف. این میشود بحث استعمال. غلبه وجودی هم که ملاک نیست اصلاً در بحث انصراف.
«خب، در بحث نرمافزار، کتابت قرآن است، نه اینکه به آن مصحف و قرآن بگوییم.» نه، آنجا هم قرآن میگویند. در نرمافزار عرض کردم. میگوید: «از روی قرآن بخوان.» «دارم از روی قرآن میخوانم.» میگوید: «من هر شب سورۀ واقعه را، با اینکه حفظم، از روی قرآن میخوانم.» میگوید: «من که ندیدم تو شبها قرآن دستت بگیری.» میگوید: «نه دیگر، از روی گوشی دارم میخوانم، بیا نگاه کن، از روی قرآن دارم میخوانم.» شما الان اینجا قانع میشوید یا نه؟ وقتی میگوید من هر شب واقعه را از روی قرآن میخوانم و دارد از روی قرآن در گوشیاش میخواند، شما قانع میشوید یا نه؟ این را صادق میدانید یا نه؟ «دروغ میگوید؟ راست میگوید؟» نه، حالا اشکال ندارد.
سوال. ما خودمان از سوال خیلی استقبال میکنیم و دوست داریم. برخی اساتید هم خیلی خرس کله ما میزنند. چهارشنبه کلاس رفته بودیم درس یکی از اساتید عرض کنم خدمتتان که، این پسرمان هم برده بود. خیلی ما بحث زیاد کردیم در آن جلسه. جلسه مفصلی هم بود، یعنی دو سه ساعت، سه ساعت درس بود. متصل بعد از آن سه ساعت درس، تقریباً یک ساعت و نیمش اشکال و سوال و حرف و اینهای ما بود که در آن جلسه مطرح شد. بعد خیلی خب تعابیر خیلی شیرینی از آن استاد بزرگوار دریافت کردیم و با انواع و اقسام تعابیر ما را نواختند: «وقت کلاس را تلف کردی، وقت همه را گرفتی و فلان کردی و کردی و اینطور میکنی و...» و تعابیر مختلف. باز خطاب به خودمان، خطاب به دیگران که: «این آقا حالا ولکن نیست و این نمیدانم اینجوری است و آن آنجوری و...» و خیلی تعابیر متفاوت و متکثری. بعضی جاها با لحن تندی استاد با ما صحبت میکرد. عرض کنم خدمتتان که، این پسرمان تقریباً ۴ ساعت در جلسه نشسته بود پیش ما، بچه ۸ ساله. جلسه که تمام شد، ۱۱ شب. این استاد ما فرمود: «که این بچه را دیگر نیاور، هفته بعد این بچه اذیت میشود، خسته میشود.» بعد به خودش رو کردند، گفتند: «عمو جان، نیایی دیگر هفته دیگر اینجا، حوصلهات سر میرود.» پسر ما گفت: «نه، من میآیم، هفته بعد هم میآیم.» بعد آمدیم بیرون، گفتش که: «بابا، جلسه بعدی کی است؟ من میخواهم بیایم.» گفتم که: «برای چی؟ از چیش خوشت میآید؟» گفت: «از دعوایتان خیلی خوشم آمد.» گفتم: «الان استادت پا میشود یک فصل میگیرد میزندت.» آماده بودم که الان پا میشود یکی میگوید میخواهم این را در گوشت اینجوری که اینجوری که کار پیش رفت، گفتم پس از این قضیه خوشت آمد؟ گفت: «آره، خیلی جالب بود. یک جاهایی شاکی میشد، میگفت بابا، دارمت.» اینطور میگویم. تهرانیاند. خلاصه، آدم تا مواجه با بعضی چیزها نمیشود، نمیفهمد. نمیفهمد که مثلاً میگویند: «شما تهرانیها رکید، صریحید و اینها.» و تازه فهمیدم که ما صراحتمان و رک بودنمون مثلاً چقدر کم است. همیشه ناراحت بودیم که مثلاً در درس و اینها شاید یک جوری گاهی آدم صحبت میکند که مثلاً یک کمی رک میشود و اینها. بعد دیدم که اصلاً مفاهیم کلاً برایم جابهجا شد، مرزهایش و چیزی به حساب نمیآید.
غرض اینکه، خلاصه، ما هم از میدان به در نمیرویم. دست این استاد هم گرفتیم، آخر جلسه بوسیدیم و خدمت شما عرض کنم که، گفتیم که ما اینجا میآییم که اشکال داریم برای اینکه در واقع برای مچگیری و اینها نیست، برای فهم است. از نقص فهممان هم هست و بعدش هم شبهاتی است که دیگران مطرح میکنند. و یک چیز جالبی هم ایشان گفت. گفتم که این چه بوده که علامه فرموده بودند که من هیچوقت سوال نکردم از استاد. ایشان فرمودند که از شاگردان با واسطه علامه طباطبایی بودند، با یک واسطه، شاگردی شهیدان و مرحوم اللهوردی کردند. بعد ایشان گفتند که آنقدری که من میدانم از علامه، احتمالاً به خاطر این بوده که علامه چون خیلی لطیف بوده، میترسیده سوال بکند استاد خیط بشود، استاد بلد نباشد جواب بدهد، خیط بشود. بعد گفتند: «ولی تو غصه نخور، من خیط نمیشوم، هر چی میخواهی بپرسی، بپرس.» گفتم: «آره، شما خیط نمیشوی.» «درس عمومی نیست.» نخیر، در منزلشان، جلسه حالا هفت هشت ده نفرهاند و حوزه بزم. بله، وزن اجازه ضبط کردن و اینها نمیدهند. یعنی اجازه حضور هم خیر. انشاءالله فحش بشنوید دیگر. دو تا فحش که این حرفها را ندارد. شما همان جایی که از هر جای دلتان را وصل کنید و احساس شنیدن فحش بکنید، ثوابش را میبرید. انشاءالله. خدمت شما عرض کنم که، بله، خلاصه اینطور.
سوال ما، من خودم روحیم این شکلی است. به ایشان هم گفتم، گفتم که من خودم از سوال خیلی استقبال میکنم و در درسها از سوال خوشم میآید، در مباحثاتی که داریم و خیلی چیزها در اثر همین سوالها و گفتگوها حل میشود. از اعتراضات دوستان، انتقادات دوستان هم خیلی استفاده میکنم و خیلی هم خوشم میآید. یعنی درسهایی که در آن سوال و جواب نیست، اینکه هی میگویم هستید، هستید، یک وقتهایی وقتی سوال نمیپرسید، البته نه هر سوالی دیگر. حالا بعضی وقتها به آن درش زده بشود و اینها که دیگر حالا همینجور تولید سوال بکنیم، این هم افتخاری نیست. همینجوری به هر مناسبتی یک چهار تا سوال بیندازیم. اینی که سوال مرتبط و دقیق و سوال خوب. اینی که عرض میکنم که آقا، هستید، هستید، به خاطر همین است که اگر سوالی نیست، گاهی آدم احساس میکند انگار در درس نیستند عزیزان. مثلاً حواسها پرت است که بعضی هستید، حواسمان پرت میشود. حواسمان جمع است. سوال خیلی چیز خوبی است و باعث میشود که خیلی اطراف قضیه و مباحث حل بشود، یک سری زوایای بحث روشن میشود، دقتهایی میآید در بحث، مطلب ارتقا پیدا میکند. ما خودمان از سوال خیلی برکات دیدیم. بله.
به هر حال، خلاصه، جلسۀ فرهنگی در مدینهالنبی، حقیر بودم. بزرگواری داشت در مورد طیب خاطر و طمأنینه و از این قبیل میفرمود. عزیز بعد از دو سه سال مورد خطاب حضرت استاد شد، نزدیک بود اخراج بشود. فهمیدم آنجا که آنجا که طیب خاطر یعنی چی. طیب خاطر. کلاً فضاها اینجوری است. البته جمعهای علمی به این نحو که سوال یعنی فضا اینجوری است که یک صراحتی هست دیگر. یعنی آنی که ما در اساتید و علما دیدیم، برخوردها کلاً این شکلی است. یعنی جلسه علمی، جلسۀ بیرودربایستی، بیپروا و دیگر شما هم بیایید وسط گود، میخوابانندت دیگر. همچین آنجا با کسی تعارف ندارند. بزرگان علوم را دارند آنجا شرح و شرح میکنند دیگر. حالا منِ طلبه میآیم یکهو وسط یک سوالی بیندازم، کسی به من هم رحم نمیکند. آنجا به صغیر و کبیر رحم نمیکند. و این هم خوب است. یعنی باعث استحکام میشود و انسان باید در آن عرصه استدلالی داشته باشد و از پس کار بر بیاید.
بله، حالا از این استاد ما دو تا میزد، دو تا خطاب به اینها میگفت که این فلانی، شخصیت جهانی. یکی میخواهم در سر ما. این هم خلاصه بود. یعنی در یک کشاکشی بود که یک دانه همیشه یک نوازشی بود که جای قبلی خوب بشود، بعدش میخواباند. به هر حال، ما هم از میدان به در نرفتیم. فقط یک کمی احساس کردم که عرض کنم که وقت این افراد گرفته میشود و از این جهت حقالناس بشود دیگر. فتیلۀ سوالات را پایین کشیدیم. و جالب بود که یک جایش استاد گفت که: «آقا، مطلب حل شد؟» گفتم که: «حالا بعداً بیشتر در مورد این با شما صحبت میکنم.» بعد جالب بود. طلبههای باشعور و مودبی هم الحمدلله در آن جلسه هستند، طلبههای متخلقی. یکی از این دوستان برگشت گفت: «نه آقا، بپرس. شما سوال داری باید بپرسی. سوالت را نگذار بماند.» با اصرار همین رفقا دوباره باز بحث سوالات و اینها در واقع و این مسئله پیش رفت. ولی به هر حال، بحث حقالناس هم محتمل است دیگر. اینجور وقتها که خیلی افراد استقبالی نمیکنند و سوالات یک وقتهایی هم جنبه شخصی پیدا میکند، یعنی خیلی در این سوال و جواب چیزی عاید دیگران اگر نشود، اینها دیگر یک کمی جنبه حقالناسی شاید داشته باشد.
در اساتید ما مختلف دیدیم. بعضی اساتید مطلقاً از سوال بدشان میآید، بعضی اساتید مطلقاً از سوال خوششان میآید. این هم دیدیم. برخی اساتید حالا اینها هم خاطراتی است دیگر. سریع یک سوال میشد، دو تا و سه تا. دیگر همچین طرف را فتیلهپیچ میکردند که دیگر لالمونی میگرفت. یکی از این دوستان در یکی از این درسها چند وقت پیش یک چیزی گفت و بعد دیگر نمیخواهم بگویم آن استاد به ایشان چه گفت. این طلبه بنده خدا به سختی هم صحبت میکرد، لکنت داشت و با یک سختی حالا در جلسه با مصیبتی بنده خدا مطلب را توانست برساند به استاد. سوال دومی که مطرح کرد، یک تعبیری استاد به کار برد که حالا بنده مطرح بکنم که مضمونش این بود که مثلاً آدم بعضی وقتها چرت و پرت میگوید، فکر میکند که حرف خوب میزند. خطاب به خود ایشان با صراحت این را حرف خوب میزنی هم پاسخ دادند، هم یک دانه محکم در سر این بنده خدا کوبیدند. مثل ما بود. از میدان به در نمیرفت و باز هم سوال میپرسید.
در درس مرحوم آیتالله ممدوحی (رحمه الله علیه) یک بنده خدایی بود. عرض کنم خدمتتان که، این سوال میپرسید، گاهی هم با صراحت میپرسید. یعنی ماها یک جوری برمیخورد بهمان. با متلک. اینجا برعکس بود. باز استاد اینوری هم دیدیم که شاگرد به استاد متلک میزند. ممدوحی (رحمه الله علیه) خیلی انسان باصفایی بود. به معنای واقعی آدم بسیار دوستداشتنی. خدا رحمت کند. واقعاً رحلت ایشان خیلی داغ بود. در دل ما سخت گذشت رحلت ایشان. عرض کنم که خیلی پدرانه رفتار میکرد. پدر بود به معنای واقعی کلمه. آیتالله ممدوحی (رحمه الله علیه) در خانهاش باز بود و به گوشی جواب میداد، به سوال جواب میداد. در خیابان، در کلاس، بعد از کلاس. آیا محبتی، با یک صمیمیتی. یک طلبه بود، خیلی جسورانه سوال میکرد. یک بار ندیدم آقای ممدوحی (رحمه الله علیه) تن صدایش بالا برود، عصبانی بشود، یک کمی تخیّری پیدا بکند در نحوۀ برخورد. خیلی این درس بود برای ما. احساس میکنم که شاید این مدلش هم بیشتر مرضی خدا باشد که سوالات باید به هر حال این شکلی. یعنی به هر حال طرف وقتی سوال میکند، دوست دارد بداند دیگر. حالا یک وقتی از سوال، تعنّت است، برای مچگیری. آن بحثش جداست. داشتیم طلبههایی که میرفتند شهر، میخواندند مطلب را میفهمیدند، سر کلاس میآمدند برای اینکه حالیات بکنند که نمیفهمی، سوال میکردند. طلبه اینجوری هم داشتیم و داریم. ظاهراً کم هم نیست. خب، این هم یک مدلی است به هر حال و آثارش هم اینها میبینند در زندگی خودشان و خب، تو که اصلاً درس جای دیگر گرفتی، برای چی درس میآیی؟ و طبعاً فهمها مختلف، اساتید مختلف. اینجور سوالات خیلی آسیب دارد برای خود آدم. ولی وقتی هم نه واقعاً آدم نفهمیده، میخواهد چالش ذهنیاش حل بشود، حالا آن بحثش جداست.
حالا این هم دیگر بحث در مورد سوال. چون ما در جلسات سوالات هم زیاد پاسخها زیاد است. ما سعی میکنیم غیر از آن مطالبی که جنبه شخصی دارد، چه نسبت به شخص کسی که مطلب را نوشته، چه نسبت به شخص بنده. شخصی است. اصلاً نمیخوانم. یعنی همین که احساس بکنم جنبه شخصی دارد، اصلاً متن را نمیخوانم. برای خودم نمیخوانم. نه برای شما نمیخوانم. اصلاً متن را رد میکنم. عرض کنم خدمتتان که، آنهایی که اینجوری است، خب نه، به درد دیگران بخورد. سعی میکنیم که رد نشویم از آن. حالا کسی وقتی سوالی مطرح میکند، تا جایی که بشود، این سوالات را میخوانیم و بحث حالا چقدر کارمان درست است و چقدر غلط است، دیگر با خداست دیگر. خدا انشاءالله با ما کریمانه رفتار بکند و سوالاتی که ما از او میکنیم را هم دست خالی برنگرداند.
این تا اینجا. پس بحثمان شده در مورد جمع دلالی. کتاب وقتی جمع دلالی هست، نوبت به مرجحات سندی نمیرسد. اگر دو تا روایت متعارض داشتیم که حالا یکی از اینها صحیحه بود، یکی موثقه بود. حالا این را هم توجه بکنید. بحث سندیتش. یک موثقه داریم، یک صحیحه داریم. ولو آن روایت صحیحه سندش قویتر است از موثقه، ولی دلیل نمیشود که ما موثقه را به خاطر صحیحه رد کنیم. چون موثقه هم به هر حال حجت است. یعنی این نیست که بگوییم دیگر صحیحه که آمد، موثقهها برود کنار. نه، جفتش حجت است. حالا عرض کردم، صحیحه گاهی در حجیتش قویتر است و بیشتر است. حالا خصوصاً اگر جنبه دلالیاش قویتر باشد. ولی به این معنا نیستش که موثقه کنار گذاشته میشود و صحیحه پذیرفته میشود. موثقه را طرحش بکنیم. نه، جفتش حجت است و انسان در واقع به موثقه هم اگر اخذ بکند، در پیشگاه الهی حجت است.
حالا روایتهایی که قبلاً دیدیم، بعضیهایش روایتهایی بود که از جهت سند مشکلی نداشت. لذا اگر این روایات معارض نداشت، اینها را میگرفتیم و بین ما و خدا حجت بود. اگر حالا بتوانیم جمع دلالی بکنیم به این شکلی که گفتیم، دیگر لزومی ندارد که تکلف پیدا بکنیم به آن جمعی که شیخ انصاری انجام دادند. حضرت آقا جمع شیخ انصاری را جمع تبرّعی و جمع تکلّفی میدانند. میگویند اینها تکلف است و مرحوم خوئی هم این را رد میکند.
خب، ما دو دسته روایت داشتیم. یک دستهاش ظهور داشت در منع. یک دستۀ دیگر نص در جواز بود. جمع عرفیاش هم به این است که ظاهر را بیاییم بر نص حمل بکنیم. شیخ در مقام جمع میگویند که حالا جمعی که شیخ کرده، که جمع تبرّعی این شکلی است. میفرمایند که شیخ در مقام جمع میگوید که روایاتی که آمد جواز را اجازه داد، آن جواز خرید و فروش مصحف، اینها نسبت به کیفیت و نسبت به متعلق ساکت بود. فقط گفت اشکالی ندارد خرید و فروش. خب، خرید و فروش چی؟ به چه نحو؟ این را نگفته. نسبت به این ساکت است. یعنی فقط فعل جمله جواز را اثبات کرد. گفته که میتوانی خرید و فروش کنی. میتوانی خرید و فروش کنی. مجمل است. به چه کیفیتی؟ اجمال به هر کیفی، ولو به آن کیفیتی که در روایات مانعه آمده. به آن کیفیتی که آن روایتی که منع کرده، گفته آقا. میفرمایند که این تکلف است. ظاهر این روایات این نیست که فی الجمله جایز دانسته. در این روایات سوال دارد میشود از اینکه مصحف میخواهیم بخریم، این چه حکمی دارد؟ خب، مصحف هم که مجموع خط و مابقی علیه الخط و اینهاست. طرف نسبت به همه اینها دارد سوال میکند. حضرت هم پاسخ این سوال را دارند میدهند. ارتکاز آن سائل را میدانند چیست. میدانند فهمش چیست. میدانند او چه میفهمد. مصحفی که در ذهن اوست را میدانند. آن هم میخواهد خرید و فروش بکند. همین را میخواهد بدهد پول بگیرد یا میخواهد پول بدهد این را بگیرد. پول بدهد قرآن را به تمامی بگیرد. دارد همین را سوال میکند. حضرت هم میفرمایند که اشکال ندارد. پس این فرض درستی نیست که بگوییم فی الجمله جایز دانستهاند.
بله، اگر یک روایتی بود ابتدا به ساکن حکم گفته بودند، فرق میکرد. سوال میکند، میگوید آقا بخرم؟ بعد حضرت یک تاریخچهای میگویند و آخرش هم میگویند که: «من بخرم بیشتر دوست دارم تا آن را بفروشم.» به نحوی دارند جوازش را هم میگویند. این دیگر انصافاً از آن فهمیده نمیشود که فی الجمله بیع را جایز بدانند و کیفیتش را نگویند. نه، دارند تجویز میکنند همین را دیگر. همه آنچه که مصحف به حساب میآید. پس دیگر احتیاج به این معنا نداریم که بخواهیم تکلف پیدا کنیم به این جمعی که شیخ انجام داد.
در بین قدما هم ظاهراً بودند افرادی که قائل بودند به جواز بیع مصحف. چون خیلی از حالا شاهدی که آقا میگیرند برای اینکه قدما هم تعدادشان قائل بودند به اینکه بیع مصحف جایز است، این است: چون خیلی از فقهای ما وقتی آمدند بحث بیع مصحف به کافر را مطرح کردند که یک مسئله دیگر است، بعد به آن میرسیم. آنجا بحثی که شده این است که گفتند که بیعش به کافر جایز نیست. دیگر بحث بیعش به مسلم را مطرح نکردند. و خود همین که متعرض این مسئله نشدند، مشکل به این است که بیعش به مسلم اشکالی ندارد. اگر مطلق بیعش بود که دیگر بحث به کافر مطرح نمیشد دیگر. پس این کافر وقتی که قید میآید، این وصف میآید، حالا به هر نحوی، چون در مقام تهدید است، مفهومگیری از آن میکنی. بیعش به کافر جایز نیست. خب، پس مفهومش این است که به مسلم جایز است. و حالا این هم یک بحثی است که باید سر جای خودش بحث بکند.
با قطع نظر از اقوال بزرگان، میفرمایند که جمع بین این دو دسته روایت به حساب نگاه اول، این هم روش آقا هم جالب است. ببینید آقا اصلاً خودش را در فهم روایات اسیر فهم هیچکس نمیکند. یک نکته روشی فوقالعاده است در فقاهت. هیچوقت شما نمیبینید که حضرت آقا گرفتار اقوال علما بشوند. نه، خودشانند و متن دین. و آن هم به حرف علما کار ندارند. خیلی وقتها هم که اصلاً مقابل حرف علما درمیآیند. وقتی من ضابطه دارم، کتاب و سنت در اختیار من است و میتوانم بفهمم، دیگر چرا باید خودم را اسیر بکنم که فلانی این را فهمیده، فلانی آن را گفته، فلانی اینجور رد کرده؟ معمولاً آقا به اینها نظر ندارند، حتی به اجماع هم نوعاً. یعنی بنده در ذهنم نیست در درسهایی که از ایشان خواندم - چرا، چند سالی از درسهای ایشان را خواندهایم، شاید به اندازۀ ۵ ۶ سال درس از ایشان را خوانده باشیم – در ذهنم نمیآید، یعنی اصلاً یادم نیست که یک بار آقا یک چیز را یک جا به خاطر اجماع قبول کرده باشد. اصلاً نوعاً به اجماع آقا اعتنایی ندارد. نه اینکه اجماع را قبول ندارد، به اجماع کاری ندارد. نه به علمای قدیم و اینها کار ندارد. یعنی کتاب و سنت وقتی هست، با همان قضیه را حل میکند. با همان متد فقهی که ما داریم برای مراجعه به کتاب و سنت و گاهی هم با قواعد عقلی و بحثهای این شکلی، استظهارات و اینها. این هم همین است که ما حجت باید داشته باشیم و همین در اختیارمان است. روش فوقالعادهای است در این بحث هم اصلاً نمیروند سمت اقوال علما، با اینکه در خیلی از درسها اقوال علما حکم رکن دارد. فلانی این را گفته، فلانی بعد نمیتوانیم از حرف علما رد بشویم. چون شخصیتهای بزرگاند دیگر، خلاصه آدم آنجا حسابی گرفتار میشود. خصوصاً در استظهارات و بحثهای این شکلی که اینها دارند در آیات و روایات. چون فلانی اینطور برداشت کرده، دیگر آدم نمیتواند رد بشود. کوفته میشود همین شکلی. یعنی خدا نکند که یک بزرگی از یک یک چیزی بفهمد، دیگر همه گرفتار میشوند، همه همینو هی بیایند، همینو هی میگویند و همینو میفهمند. در حالی که ما خودمان فهم داریم، خودمان میفهمیم، خودمان میرویم سراغ. البته بر اساس ضابطه، نه اینکه حالا همینجور هر چی. ضابطه، بر اساس قواعد فقهی و استنباطی میرویم سراغ آیه و روایات. هر چی فهمیدیم.
اینجا هم آقا فارغ از اقوال علما، خودشان میآیند سراغ روایات دو دسته روایت و بدون اینکه کاری به کسی داشته باشند، خودشان هم بر اساس همین متد جمع بین این دو دسته را میکنند. میفرمایند که جمع بین این دو دسته روایت به حسب نگاه اولی که نگاه درستی هم هست، به این است که خرید و فروش کلام خدا، یعنی مصحف، یعنی آنی که حامل کلام الهی است که همین اوراق باشد، اینها مکروه است. این نهی که در روایات آمده است را حمل بر کراهت میکنند. به چه قرینهای؟ به قرینهای که در روایات مجوّزه تصریح شده به اینکه جایز است، جایز است ولی به نحو مرجوح. یعنی اصل اولی بر این نیست که شارع تمایلش به خرید و فروش مصحف باشد. آن لسان روایت هم که دیدید حضرت فرمودند که قدیمها اینجوری نبوده، تازگی اینجوری شده. بوی این را میرساند که انگار حضرت خیلی دوست ندارند این چیزها باب بشود، دوست دارند همان فضای قدیم باشد. همه خودشان بنویسند، فضای کتابت باشد، هر کی قرآن شخصی داشته باشد، هر که اهل کتابت قرآن باشد. انگار میل حضرت به این است.
بدن آقا یک کمی بحثشان فاصله میگیرد از این. یعنی اینجا حمل بر کراهت میکنند. در جلسات بعد که بحث میکنند، یک کمی دیگر بحث کراهت منتفی میشود. در واقع دو تا حیثیت پیدا میکند. حالا جلوتر که به آن برسیم، دو تا بحث میشود. یکی بخش کلاماللهی که اصلاً بیع صورت نمیگیرد، نه اینکه مکروه است، اصلاً بیع صورت نمیگیرد. آقا این را تصریح میکند جلوتر و میفرمایند که یکی هم همین است که دست ماست، کاغذ و اینهاست، مثلاً جلد و فلان. حالا انشاءالله عرض خواهم کرد، آنجا یک کمی بحثشان فضایش عوض میشود. خب، میفرمایند که از روایات مانعه، حالا اگر نگوییم همهاش، از اکثرش فهمیده میشود که اینها ظهور در این منع هم اعم از منع تحریمی و الزامی، منع تحریمی و الزامی که اینها جنبۀ در واقع وجوبی دارد و منع تنزیهی. منع الزامی تحریمی یعنی حرام است، نمیشود انجام داد. منع تنزیهی یعنی مکروه. این منع در این روایات اعم از این دو تاست. یعنی هر دو تا را میتواند حمل بکند. اگر روایات معارض نداشتیم، میآمدیم میگفتیم آقا، مفاد این روایات این است که حرام است. از اطلاقش اینطور میفهمیدیم. حالا یا از اطلاقش یا از وضعش. حالا بحثی که هست در دلالت نهی بر تحریم، در کفایه بحثی که هست، نهی چه شکلی دال بر حرمت است؟ معمولاً اصولیون گفتهاند که وضع شده نهی برای تحریم. یعنی وضع صیغۀ نهی برای تحریم. مرحوم صاحب کفایه قائل به این بود که نه، اطلاقش هست. در مقام خطاب است. از مقام خطاب و مقدمات حکمت و اینها پی میبریم به اینکه اینجا نهی دال بر حرمت است. چه با اطلاق به این برسیم، چه با وضع به این برسیم.
اگر ما فقط روایات منع را داشتیم، ما هم فتوا به حرمت میدادیم، به اینکه اینها ظهور در تحریم دارد. ولی چون روایات مجوّزه آمده و صریح در جواز است، حضرت فرمودند که: «اشتری أحب إلی من أن أبیعه». صریح در این است که اشتراک مصحف ایراد ندارد. لذا بحثمان به سمت دیگری میرود و باید جمع بکنیم بین این دو دسته روایات و حملی هم که کردیم به این بود که گفتیم ظهور را حمل میکنیم بر آنی که مخالفت با نص نداشته باشد که حمل بر کراهت میشود و جمع عرفی درستی هم هست و حمل ظاهر بر نص. شیخ انصاری در مکاسب این شکلی کار را پیش نبرده و قائل به حرمتاند ایشان. جازماند بر حرمت. مصرّاً لااقل در این بخش از کلامشان این را میفهمانند. ولو در آخر کلامشان یک بحثی است، یک کمی بوی این میآید که ایشان گرایش به کراهت پیدا کرده، ولی در متن بحثش آنی که برداشت میشود همین است که ایشان جذب به حرمت دارد. جذب به حرمت شدن بر اساس همین استناد به روایات مانع است.
بعد میفرمایند که بعضیها خواستند در دلالت این روایات مانع خدشه بکنند به خاطر این چند روایتی که ظهور در جواز دارد. بعد اینها میآیند روایت مجوّزه را نقل میکنند. بعد میفرمایند که انصاف این است که این روایات مجوّزه نمیتواند جلوی دلالت روایات مانعه را بگیرد. چون روایت مجوّزه نمیگویند که چطور خرید و فروش کن. اصل خرید را بیان میکند که بله، اول امر مسلمانها مینوشتند، بعد خرید و فروش این نوشتهها باب شد که اینجا ظهورش به این است که این خرید و فروش اشکالی ندارد. ولی نمیگویند این خرید و فروش به چه نحوی است. روایت مانعه آمده این را تفسیر کرده، تبیین کرده و گفتهاند که خرید و فروش جایز است، ولی به این نحو باید باشد: جلدش را بفروشی، ورق را بفروشی، مرکب را بفروشی. خود قرآن را، صفحاتی که آمیخته با کلامالله است، آنها را نفروشی. لذا منافات بین این دو دسته روایت را میگویند که این شکلی از بین میرود. چون متعلق حکم در هر کدامش یک چیز است و متعلق منع با روایت متعلق تجویز فرق میکند. این در واقع جمعی است که اینها انجام میدهند.
اشکال میکند. میفرمایند که این اشکال، اشکالی است که مرحوم خوئی هم مطرح کردهاند و این اشکال درستی هم هست. از معدود دفعاتی است که حضرت آقا با آقای خوئی همنظر میشوند. البته باز جلوتر اختلافاتشان با آقای خوئی هم محسوس میشود. حالا میفرمایند که اشکال این است که نخیر، اینجا سوال و جواب در هر دو تا دسته از این روایات یک چیز است. یعنی در روایت مجوّزه سوال دارد میشود از اشتراء مصحف. در روایت مانعه هم دارد سوال میشود از اشتراء مصحف. سوال اصلاً از کیفیت اشتراء نیست. اینجا هم راوی سوال میکند، میگوید: «من بخرم؟» این اشکال ندارد. «بفروشم؟» اشکال ندارد. آنجا هم سوال میکند: «بخرم؟ بفروشم؟» سوال در هر دو تایش یکی است. اینجا میگویند نخر. آنجا میگویند اشکال ندارد. یک سوال با دو جواب. نه دو سوال و دو جواب که متعلقش فرق بکند. لذا اینکه بگویید که آره، مجوز کیفیت خرید و فروش نمیگوید، فقط اصل خرید و فروش دارد میگوید، بعد آن روایت مانعه دارد کیفیت خرید و فروش میگوید، جمع تبرّعی است، جمع سلیقهای است. سلیقۀ شما اینطوری است که این شکلی جمع میکنید، ولی ظهور این روایات به این نیست. هر دو طایفه از روایات یک لحن دارند، یک لسان. هم سوال، یک لسان، هم جواب، یک لسان. جفتش لسان واحد است. اینکه بگوییم آنجا اصل خرید و فروش، اینجا کیفیت خرید و فروش است، میفرمایند همچین احتمالاتی میشود داد، ولی این احتمالات برای جمع بین روایتی که تعارض دارند، طریقۀ مقبولی نیست، جمع تبرّعی است. خب، شما از کجا میخواهید بگویید که این جمع، جمع درستی است؟ فقها هم که جمع تبرّعی را جایز نمیدانند. جمع باید عرفی باشد. جمع عرفیاش به این است. میگوییم که آقا، یکی از اینها ظهور اتم دارد. ظهور اتم را بر ظهور غیر اتم مقدم میکنیم. نص را بر ظاهر مقدم میکنیم. خاص را بر عام مقدم میکنیم. خاص ظهورش در خصوص أقواست از ظهور عام در عموم. وقتی که یک چیزی خاص است، یک چیزی عام است، آن خاص ظهورش قویتر است دیگر. من یک مطلبی را دارم میگویم که به یک مصداق صادق است. با یک مطلبی که میگویم بر صد مصداق صادق است. اینجا این حرفی که زدم، اینجا شما تعارض به ظاهر میبینید. یعنی آخرش نمیفهمید که منظورم همین یکیاش است یا صد تایش است. کدامش روشنتر است؟ آنی که روشنتر است، همان خاص است. اینجا شما میآیید عام را حمل بر خاص میکنید. مثلاً میگویم که آقا، بر فرض حالا نمیدانم مثال دقیقی اگر بخواهیم بگوییم، یک چیزی که مصادیق متعدد دارد ولی معمولاً ماها یک مصداق خاصش را مد نظر داریم. مثلاً حالا مثال بهتر میگویم. نانوایی. یک نانوایی دم خانۀ ماست. مثلاً بنده به بچهام میگویم که: «بابا، برو این نانوایی. برو نانوایی، نان بگیر. برو ببین اگر نانوایی باز است، نان بگیر.» اگر نانوایی باز است، نان بگیر. نانوایی اینجا دو تا ظهور دارد. یک ظهور خاص دارد، یک ظهور عام دارد. دو تا ظهورش با هم است. تعارض میکند بین دو تا ظهور. یکی اینکه حالت تعارض معمولاً در دو تا ظهور، دو تا کلام به کار میرود. حالا این مثال با تسامح قبولش کردیم. میگویم: «برو نگاه کن اگر نانوایی باز است، نان بگیر.» خب، این نانوایی باز است، همین نانوایی که جلوی خانه است؟ یا نانواییهای محل؟ یا همه نانواییها؟ اگر میتواند برود همه را بچرخد، باید برود تا یک نانوایی باز بشود، بخرد. اگر بخواهد از عمومش این را بفهمد. اگر بخواهد از خصوصش بفهمد، همین را باید دم خانه است، بسته است. اینجا معمولاً در عرف چهکار میکنیم؟ همان حمل بر خاصش میکنیم. وقتی ظهور بر خاص آمد، دیگر ظهور عام را کمرنگ میکند. بلکه گاهی منتفی میکند. خاص را میگیریم. در عرف این شکلی است. همیشه خاص مقدم میشود بر عام. ظهور خاص بر ظهور عام مقدم است.
حالا این مثالی که عرض کردم، روی کلمه بود با دو ظهور. فرض بفرمایید که دو کلمه داشته باشیم که حالا یکیاش از آن عموم فهمیده بشود، یکیاش از آن خصوص فهمیده بشود. مثلاً فرض بفرمایید که حالا دو تا کلام اگر بخواهیم بگوییم، حالا مثالهای فقهی و اینها زیاد میگویند. مثال عرفی بگوییم که ساده باشد، قضیه روشن بشود. فرض بفرمایید که مثلاً میگوید: «کفش بخر.» مثلاً جای دیگر میگوید که: «برای دخترت کفش بخر.» اینجا عام و خاص است. «برای دخترت کفش بخر.» ظهورش در کفش دخترانه است. آنجا که گفت: «کفش بخر.» مطلق کفش شامل میشود. هر کفش شامل میشود. خب، اینجا که این آمد، این خاص از هر نسبت به ظهورش قویتر است. «کفش بخر.» میآید آن عام را حمل بر این خاص میکند. یعنی آنجا هم که گفته: «کفش بخر.» منظورش کفش دخترانه بوده. این میشود جمع بین عام و خاص. البته حالا دو تا مثبتند، باز بحثش فرق میکند. حالا بحثهای تعارض و اینها اینجا معمولاً استفاده نمیشود. تنافی خیلی اینجا نیست. حالا فرض بفرمایید که مثلاً میگوید: «کفش نخر.» بعد اینجا میگوید: «کفش دخترانه بخر.» که آنجا میفهمی که منظورش از «کفش نخر»، کفش غیر کفش دخترانه است. اینجا خب دیگر تعارض مثلاً فهمیده میشود. چرا؟ چون این خاص است، آن عام است. هم تعارض، هم حمل، هم جمع. یعنی یک تعارض ابتدایی داریم، ولی جمع هم میکنیم. حمل هم میشود. آن عام را حمل بر این خاص میکنیم و میگوییم منظور از کفش که حالا آنجا گفته کفش نخر، کفش غیر از این کفش دخترانه است. پس کفش جایز نیست خریدنش مگر کفش دخترانه. جفت اینها را هم حمل کردیم. یعنی جفت اینها را هم عمل کردیم، جفت اینها را هم جمع کردیم و تعارض هم در عین حال بوده و حلش کردیم.
خب، اینجا هم همینطور میشود. خاص چون ظهورش قویتر است، مقدم میکنیم بر عام. ولی اگر باب جمع تبرّعی بخواهد باز بشود، دیگر هر کی با سلیقۀ خودش میآید دیگر از روایت متعارض رفع تعارض میکند و شارع نیست. میفهمانند که یک نکتهای که در این روایت جلب توجه میکند که باید روی آن فکر کرد، این است که در روایات مجوّزه، این نکته، نکته جالبی است. بله، تعارض غیر مستقر به همین میگویند.
«یک نکتهای که نکته جالبی است، این است که تعارض غیر مستقر به مرجحات نمیرسد. اگر تعارضی سرپایی حل بشود، کار به مرجحات نرسد، میشود تعارض غیر مستقر. اگر برود نوبت به مرجحات برسد، میشود تعارض مستقر.»
حالا نکتهای که اینجا هست، نکته جالبی است که چرا حضرت در دو سه تا از این روایات در جواب، بحث جنبه تاریخی قضیه را آوردند. نکتهای است دیگر. یک کلمه میگفتند که اشکالی ندارد. این سیر تاریخی چی بود که حضرت گفتند؟ چرا جای اینکه جواب بدهند که حکم چیست، تاریخچه را بیان میکنند؟ میگویند: «صدر اول، قرآن و فلان جا، مردم میرفتند خودشان مینوشتند، بعد به تدریج یک طوری شد که دیگر همان نوشتهها را خرید و فروش میکردند.» این دیگر ارتباطی به سوال ندارد به حسب ظاهر. چرا حضرت این را میگویند؟ بعد که حضرت این تفسیر را بیان میکنند، راوی جواب خودش را هنوز نگرفته. میگوید: «آقا، بالاخره جایز است یا نه؟» حضرت میفرمایند که: «اشتری أحب إلی من أن أبیعه»، یعنی اشکالی ندارد، جایز است. این تفصیلی که امام بیان میکنند، بیان واقعه و کیفیت حدوث این امر در صدر اسلام را بیان میکنند. این منشأش چیست؟ چه میخواهند بگویند؟ آقا میفرمایند که آنی که آدم میفهمد، این است: قضیه خرید و فروش کتاب الهی و کلام الهی، یک مطلبی بوده که در ذهن مردم و زبان مردم رایج بوده. چطور میشود آدم کلامالله را بخرد و بفروشد؟ کتاب خدا، کلام خدا، مگر قابل مقابله با مال است؟ خب، معلوم میشود که از این سوالهای متعدد، ۱۰ تا ۱۲ تا روایت. در همه اینها سر سوال میکند که چطور میشود ما کتاب خدا را، مصحف را بخریم یا بفروشیم. این سوال مطرح بوده بین مردم، یک چالشی بوده. ۱۰ ۱۲ تا راوی دارند از امام سوال میکنند که آقا، خرید و فروش مصحف جایز است یا نه؟ خود همین به وضوح دلالت میکند که این بین مردم مطرح بوده، چالش بوده. میشده کلام را، کلامالله را خرید؟ نمیشود خرید؟ چطور میشود خرید و فروش کرد؟ حضرت میآیند سابقه تاریخی را بیان میکنند و میگویند که این یک حقیقتی در واقع مد نظرشان است. حقیقتی را میخواهند بیان بکنند. میخواهند بگویند که کلام خدا دو بروز دارد، دو ظهور دارد. به معنای دو هویت و دو حقیقت دارد. یکی این است که بگوییم کلامالله همان کلماتی است که بر قلب پیامبر نازل شد، به پیامبر به زبان آوردند، مردم یاد گرفتند. این مایۀ خیر و سعادت انسان در دارین است. همین کلام الهی یک بروز و ظهور و وجود دیگری هم دارد که به صورت نقش روی کاغذ در آمد. این نقوش و خطوطی که شما روی کاغذ ملاحظه میکنید، این که کلامالله نیست. این حاکی از کلامالله است.
اینجا دیگر عرض میکنم آقا، اینکه فرموده بودند مکروه است، یک جورایی حرفشان دارد عوض میشود ها. با یک دقتی باید گوش بدهید دیگر. بحث مکروه را آقا مطرح نمیکنند. مکروه یک بار گفتند ظاهراً فتوایشان باید به این بشود که بیع مصحف مکروه است. الان من و شما بخواهیم قرآن بخریم، طبق آنی که آقا قبلاً فرمودند، باید کراهت داشته باشد. یعنی کار مکروه داریم انجام میدهیم. ولی طبق اینی که بعد میگویند، اصلاً فضا دارد عوض میشود. کلاً اصلاً بحث یک جای دیگری دارد میرود. حالا دقت بکنید. خوب است. آخر شما ببینید استفتاء از حضرت آقا شده است. نیست. اگر استفتاء شده، فتوای صریح آقا دربیاید. خرید میتواند جالب باشد. چون اینی که در درس فهمیده میشود، این است که اصلاً بحث را به سمت کراهت نمیبرند. قشنگ دو تا حیثیت را کاملاً مجزا میکنند. یک حیثیتش مورد خرید و فروش واقع میشود، یکی اصلاً مورد خرید و فروش واقع نمیشود. آنی که مورد خرید و فروش واقع نمیشود، حکم شرعی ندارد. آنی هم که مورد خرید و فروش واقع میشود، حکمش جواز است. آخر آقا در درس به این میرسند.
خب حالا آنی که جنبه اصلاً در واقع محل بیع ما واقع نمیشود، «لن تُشتَری»، اصلاً بیع صورت نمیگیرد و محل بحث ما نیست. این همان کلام الهی است. اینی که الان ما داریم، این حاکی از کلام الهی است. کلام الهی یک وجودی دارد که وجود حقیقی. این همان چیزی که از این نقوش فهمیده میشود. وقتی شما به این نقوش نگاه میکنید، آن کلام بر قلب شما نازل میشود. همانطور که بر قلب پیامبر نازل میشد. پیغمبر این را، آنی که بر قلبش نازل شده بود، به زبان آورد. بر ذهنها و دلهای شما دوباره نازل میشود. در واقع محل قرآن در واقع همهاش صدور قلب است. یک آیهای هم داریم اگر این را پیدا کنید، اگر اشتباه نگویم: «إِنَّمَا هُوَ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ» اگر اشتباه نگویم آیه این است. اگر پیدا کنید میفرماید این آیات بیناتی است که در سینه کسانی است که حمل میکنند این آیات و این حقایق. «بَلْ هُوَ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَمَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا إِلَّا الظَّالِمُونَ» (سورۀ عنکبوت، آیه ۴۹). خب، خیلی جالب است. اینها آیات بیناتی است در سینه کسانی که به محل و در واقع آشیانۀ این آیات، ظرف این آیات. اصلاً این دارد در دنیا و دارد در کلمات نیست. صدور آیات، جایش کجاست؟ در سینه است. در سینه کسانی که به علم رسیدهاند. در سینه پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم). شما هم اگر قرآن را خواندید، باز قرآن جایش کجاست؟ در سینه شماست. پس اصلاً قرآن در این کلمات نیست. قرآن در مصحف نیست. جای دیگر هم دارد دیگر که: «فِی کِتَابٍ مَّکْنُونٍ» (سورۀ واقعه، آیه ۷۸). قرآن را اساساً در کتاب مکنون دانسته. «لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» (سورۀ واقعه، آیه ۷۹). حالا اینی هم که ما مسش نمیکنیم جز با طهارت، از باب اینکه این تنزل آن است یا حاکی از آن است. برای همین احکام آن را هم بر این سرایت دادیم. گفتیم این را هم بدون طهارت مسش نکن. این را هم برایش احترام قائل شو. وگرنه قرآن در مصحف نیست. قرآن در کتاب این شکلی نیست. قرآن را میسوزانند. یعنی قرآن را میسوزانند؟ نه. یک سری صورتهایی که حاکی از قرآن است را میسوزانند.
اگر کسی برداشت، این هم یک نکته عجیبی است که از آقا به آن اشاره کردند که این هم از فتاوای ایشان است و این هم در بحثهای قرآنی مهم است. برای این هم کار بشود. اینجا فقط در حد اشاره فرمودند و بحثی نکردند. آقا میفرمایند که کسی بردارد همه این قرآن را، همه را به صورت انگلیسی بنویسد، اشکالی ندارد. «بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، الرحمن الرحیم، مالک یوم الدین.» همه را این شکلی. دیدید دیگر در این گفتگوهای انگلیسیزبانها، مثلاً حالا طلبههای پاکستانی و هندی و اینها که معمولاً گویششان به زبان انگلیسی است، در گفتگوهایشان هم همین را مینویسند. «الحمدلله» را به انگلیسی مینویسند. «سلام علیکم» به انگلیسی مینویسند. «بسم الله» به انگلیسی مینویسند. همه را. حتی صلوات را مثلاً گاهی. خب، این چی میشود؟ این یک نقشی است که آن کلام را به این شکل شما دارید ایراد میکنید. یک وقت به زبان عربی با نقش زبان عربی یاد میکنیم. یک وقت با نقش لاتین. یک وقت نقش چینی یا ژاپنی. اینها را مینویسی و نشان میدهی. آقا گفتند اشکالی ندارد. «حرف از کراهت نزن.» خب، نکته همین نکته است که عرض کردم. یعنی در درسشان آخر به همین حرف از کراهت نیست. قشنگ دو تا حیثیت را کاملاً مجزا میکنند. یک حیثیتش مورد خرید و فروش واقع میشود. یکی اصلاً مورد خرید و فروش واقع نمیشود. آنی که مورد خرید و فروش واقع نمیشود، حکم شرعی ندارد. آنی هم که مورد خرید و فروش واقع میشود، حکمش جواز است. آخر آقا در درس به این میرسند.
خب، حالا آنی که جنبه اصلاً در واقع محل بیع ما واقع نمیشود، «لن تُشتَری»، اصلاً بیع صورت نمیگیرد و محل بحث ما نیست. این همان کلام الهی است. اینی که الان ما داریم، این حاکی از کلام الهی است. کلام الهی یک وجودی دارد که وجود حقیقی. این همان چیزی که از این نقوش فهمیده میشود. وقتی شما به این نقوش نگاه میکنید، آن کلام بر قلب شما نازل میشود. همانطور که بر قلب پیامبر نازل میشد. پیغمبر این را، آنی که بر قلبش نازل شده بود، به زبان آورد. بر ذهنها و دلهای شما دوباره نازل میشود. در واقع محل قرآن در واقع همهاش صدور قلب است. یک آیهای هم داریم اگر این را پیدا کنید، اگر اشتباه نگویم: «إِنَّمَا هُوَ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ» اگر اشتباه نگویم آیه این است. اگر پیدا کنید میفرماید این آیات بیناتی است که در سینه کسانی است که حمل میکنند این آیات و این حقایق. «بَلْ هُوَ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَمَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا إِلَّا الظَّالِمُونَ» (سورۀ عنکبوت، آیه ۴۹). خب، خیلی جالب است. اینها آیات بیناتی است در سینه کسانی که به محل و در واقع آشیانۀ این آیات، ظرف این آیات. اصلاً این دارد در دنیا و دارد در کلمات نیست. صدور آیات، جایش کجاست؟ در سینه است. در سینه کسانی که به علم رسیدهاند. در سینه پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم). شما هم اگر قرآن را خواندید، باز قرآن جایش کجاست؟ در سینه شماست. پس اصلاً قرآن در این کلمات نیست. قرآن در مصحف نیست. جای دیگر هم دارد دیگر که: «فِی کِتَابٍ مَّکْنُونٍ» (سورۀ واقعه، آیه ۷۸). قرآن را اساساً در کتاب مکنون دانسته. «لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» (سورۀ واقعه، آیه ۷۹). حالا اینی هم که ما مسش نمیکنیم جز با طهارت، از باب اینکه این تنزل آن است یا حاکی از آن است. برای همین احکام آن را هم بر این سرایت دادیم. گفتیم این را هم بدون طهارت مسش نکن. این را هم برایش احترام قائل شو. وگرنه قرآن در مصحف نیست. قرآن در کتاب این شکلی نیست. قرآن را میسوزانند. یعنی قرآن را میسوزانند؟ نه. یک سری صورتهایی که حاکی از قرآن است را میسوزانند.
اگر کسی برداشت، این هم یک نکته عجیبی است که از آقا به آن اشاره کردند که این هم از فتاوای ایشان است و این هم در بحثهای قرآنی مهم است. برای این هم کار بشود. اینجا فقط در حد اشاره فرمودند و بحثی نکردند. آقا میفرمایند که کسی بردارد همه این قرآن را، همه را به صورت انگلیسی بنویسد، اشکالی ندارد. «بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، الرحمن الرحیم، مالک یوم الدین.» همه را این شکلی. دیدید دیگر در این گفتگوهای انگلیسیزبانها، مثلاً حالا طلبههای پاکستانی و هندی و اینها که معمولاً گویششان به زبان انگلیسی است، در گفتگوهایشان هم همین را مینویسند.
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث ما در مورد «بیع مصحف» (احکام خرید و فروش قرآن) بود. دو دسته روایت خواندیم: دستۀ اول روایاتی که خرید و فروش قرآن را منع کرده بود و دستۀ دوم دستهای بود که جواز خرید و فروش قرآن از آن فهمیده میشد. در این دستۀ دوم، چند روایت کوچک مانده است که انشاءالله آنها را هم میخوانیم.
روایت اول از این سه روایت، دقیقاً همان روایت چهارمی است که دیروز خواندیم. علت تکرار آن شاید این باشد که صاحب «وسائل» روایت چهارم را از کلینی نقل کرده بود و این روایت را از شیخ طوسی نقل میکند. در ذیل آن روایتی هم که از کلینی نقل کرده بودند، گفتند: «روا و شیخ به اسنادی عن احمد بن محمد نحوه». این هم در واقع طریق شیخ طوسی است و دو روایت هم از «قرب الاسناد» در ادامه میآید.
روایت بعدی از عبدالله بن جعفر، از عبدالله بن حسن، از جدش علی بن جعفر، از برادرش موسی بن جعفر (علیهم السلام) است. متن روایت این است: «سألته عن الرجل یکتب المصحف بالاجر». اگر میخواهید جستجو کنید، همین عبارت «یکتب المصحف بالاجر» را جستجو کنید. علی بن جعفر از حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) سوال میکند در مورد مردی که مصحف را مینویسد «به اجر»، یعنی در ازای اجرت اجیر میشود برای نوشتن قرآن. این چه حکمی دارد؟ حضرت فرمودند: «لابأس»، اشکالی ندارد. این هم نشان میدهد که اگر کسی اجیر شد و عقد اجاره بست برای اینکه قرآن بنویسد و در ازای آن پول بگیرد، این اشکالی ندارد.
شاید هم بشود، به قول حضرت آقا، استفاده کرد که وقتی عقد مشکل ندارد، یعنی تبادل اینجا اشکالی ندارد، خرید و فروش هم جایز باشد. این هم از این روایت.
روایت پایانی نیز شبیه همین روایت است. از علی بن جعفر از امام کاظم (علیه السلام) سوال میکند: «سألته عن الرجل هل یصلح له أن یکتب المصحف بالاجر»؛ میگوید از حضرت پرسیدم در مورد مردی که آیا جایز است که مصحف را در ازای اجرت بنویسد؟
اشکالاتی قبلاً داشتیم: دو تا روایت بود که از لحاظ سند اشکالی نداشتند و دلالتشان صریح بود. میفرمایند: حالا با این دو دسته روایات چه شکلی برخورد کنیم؟ اینها تعارض پیدا کردند. یک دستهاش ظهور داشت در اینکه خرید و فروش قرآن جایز نیست، یک دسته ظهور داشت در اینکه خرید و فروش قرآن جایز است. خصوصاً در موردی که صفحهای که آیات بر آن نوشته شده بود، آنجا دیگر تعارض خیلی واضحی میکرد. بعضی روایات فرمودند که معامله بر روی این صورت نگیرد و بعضی روایات هم مطلقاً آن را جایز دانستند. این را چهکارش بکنیم؟
ملازمه برعکس نیست؟ اگر بشود مالی را بیع کرد، اجاره آن هم صحیح است، نه اینکه اگر اجاره چیزی صحیح باشد، بیع آن هم صحیح است. بحث مالیّت است دیگر. بحث این است که حالا بله، البته اینجا چون طرف اجرت کارش را میگیرد، نوشتنش را دارد میگیرد، آنجا مالیت روی نوشته است؛ در واقع بحثش این است که نوشته مالیّت دارد یا ندارد؟ اینجا در برابر کارش دارد پول میگیرد. این جهت درست است. ولی اصل این قضیه که چون در بحث اجرت هم دوباره همین منع بود دیگر، اینجور هم نباید باشد که شما بخواهی برای نوشتن قرآن پول بگیری. این هم در برخی روایات به نحوی از آن برداشت میشد. حالا اینجا اجاره وقتی جایز دانسته شده، در واقع این هم دوباره همان بحث تعارض به نحو دیده میشود و اجاره را از این جهت میشود اینجا ملحق کرد به بیع و در یک دسته قرار داد و این دو روایت را، دو دسته روایت را روبروی همدیگر تصور کرد.
بریم سراغ بحث تعارض که حالا اینجاها دیگر مطالب قشنگی را حضرت آقا مطرح میکنند و فقیه، فقاهتش اینجاست. به قول یکی از اساتید ما، به نظرم از آقای بهجت هم شاید نقل میکرد – حالا یا نظر خودشان بود، ایشان معمولاً آرایشان آرای مرحوم آیتالله العظمی بهجت (رحمه الله علیه) است. حالا این هم به نظرم میرسد که شاید از آقای بهجت داشته باشند – ایشان میفرمود که فقیهی فقیه است که احساس تعارض بین روایات نکند، حتی آنجایی که تعارض برای همه واضح است. اگر دو دسته روایت داریم، حالا بحثهای سندی و اینها هم که بحثهای دیگری است که آقای بهجت خیلی به بحثهای سندی هم ابتدا به ساکن عنایت اولیه نداشتند، بر فرض حالا بحثهای سندی و اینها هم مشکلی نداشته باشد، وقتی که نگاه میکند، فقیهی فقیه است که میگوید: نه، اینها تعارض ندارند. آن مال آنجاست، این مال اینجاست. فقیه این است، اعلم این است. و این علامت ضعف یک نفر است که سریع بین دو دسته روایت احساس تعارض بکند و نتواند جور بکند و بگذارد کنار؛ جمعی نتواند انجام بدهد بین اینها. خب، این خیلی مهارت میخواهد واقعاً و خیلی ذوب شدن در منطق و کلام اهل بیت (علیهم السلام) میطلبد که انسان اینقدر آنجا مستغرق باشد، اینقدر منطق اهل بیت (علیهم السلام) برایش روشن است که سریع میفهمد آن مال آنجاست، این مال اینجاست و اینها هر کدام حدش و جایگاهش معلوم است و تعارضی پیدا نمیکنند.
اینجا هم جمعهایی صورت گرفته است در این قضیه؛ جمع عرفی و جمع تبرعی. جمع تبرعی آن جمعی است که دیگر یک جورهایی، یک جورهایی دارد میچسبد قضیه. دیگر حالا خیلی جمع به حساب نمیآید، یعنی عرف قبول نمیکند. جمع تبرعی حجت نیست و به آن اعتنا نمیشود. جمع تبرعی به این نحو است که دیگر حالا یک جورهایی، به قول مرحوم علامه در «المیزان»، مصرف سریش آدم میرود بالا. مصرف سریش. سریش را دیدید دیگر چیست؟ اعلامیه به در و دیوار میچسبانند، سریش است. آنها خیلی چسب زیاد مصرف میکنند. قضیه اگر یک چیزی را بخواهد آدم اینجور با چسب زیاد بچسباند، میگویند مصرف سریشش میرود بالا. جمع تبرعی در واقع این شکلی است، مصرف سریش اینگونه میرود بالا و داریم یک جوری میچسبانیم دیگر، خیلی هم جنبۀ عقلانی و عرفی ندارد. برای عرف همچین جمعی درست نیست. بله، آن فقیهی فقیه است که آنجایی که تعارض واضح است، تعارض نمیفهمد، جمع میکند؛ ولی جمعی میکند که عرف را قانع میکند. عرف وقتی که این جمع را میشنود، با این توضیحات، با این زاویۀ دید قانع میشود، نه اینکه عرف همینجور انگشت به دهان ایستاده نگاه میکند: «قدرت خدا را بگردم، چی خلق کرده این بزرگوار و چی دارد میگوید این؟ این چی چی دارد میگوید؟» و همینجور به آیات و روایات میچسباند که از اینها زیاد دیده میشود، گاهی هم در سخنرانیها و مخصوصاً در اینستاگرام که مظهر خلاصۀ بروز چیزهای عجیب و غریب است. اینستاگرام و چیزهای انسان میبیند که عقلش با تو مبهوت میشود. آنجا از این چیزها هم میبیند، از این بحثهای علمی این شکلی که همینجور میچسبانند، رمز سریشش گرفته و دارد میرود و چیزهای عجیب و غریب آدم زیاد میبیند.
اینجا دو تا جمع صورت گرفته است. یک جمعش، جمع تبرعی است و حضرت آقا این جمع را رد میکنند. «تبرّع» با عین. ما میگوییم مثلاً این کار را تبرعی انجام داده؛ کاری که مفتی باشد. مثلاً یک کسی یک جایی را تمیز میکند، میگویند این تبرعی است. البته تبرع به معنای داوطلبانه و اینها هم هست و معمولاً به کارهای مفتی و کارهای رایگان و مثلاً این شکلی و از جهت کارهای بیارزش، به اینها معمولاً کارهای تبرعی گفته میشود. جمع تبرعی همین است؛ جمع بیارزش، جمعی که در واقع خیلی جنبۀ چیزی ندارد، جنبۀ قانعکننده و واضحی. بله، مثلاً عبادت استیجاری باشد بدون اذن طرف. این را میگویند عبادت تبرعی. همین دیگر، داوطلبانه، یعنی خودش از طرف خودش دارد انجام میدهد، توقعی هم ندارد، پولی هم در ازایش نمیخواهد. اصطلاح آخوندی خوبی است. میگوید مثلاً ما مدتهاست در این مجموعه داریم تبرعی کار میکنیم. پاسخ میدهد انشاءالله اجرتم از خدا. الان اینجا به معنای کار بیخود البته نیست، به معنای همان کار رایگان و خدمت شما عرض کنم که، ولی معمولاً ملازمهای هست دیگر بین کارهای رایگان و در واقع بله، و کارهای بیارزش. بله، این با تبرعی سازگار است، نه تبرایی. نه، فرقی نمیکند، جفتش تبرّعی با عین است. تبرّعی با همزه در این بحثها نداریم. حالا به هر حال، آنجا برائت از اجرم نیست، اینجوری نیست که اگر ارج نهند، ناراحت میشود طرف. توقعی ندارد، توقع ارج ندارد.
جمعی که بین اینها صورت میگیرد، جمع دلالی است. آنی که آقا میفرمایند اینجا جمع دلالی است. هر جایی که دو دسته روایت تعارض بکنند، آقا میفرمایند که هر کدامش که ظهورش قویتر باشد، میگیریم. اگر یک دسته ظهور در یک معنایی دارند، دسته دیگر نص در معنای مخالفند، تعارض میشود بین ظهور و نص. ظهور اینها این است که این جایز است، نص آنها این است که جایز نیست، یا برعکس. اینجا آنی که ظهورش بیشتر است را مقدم میکنیم. ظاهر را میآییم حمل میکنیم به آن چیزی که منافات با نص نداشته باشد. دست میبریم در ظاهر، یک جوری میچرخانیمش که به نفع نص تمام بشود، نص سر جایش سفت و قرص بماند، ظاهر خودش را تطبیق بدهد با این. این میشود جمع دلالی. در واقع میآییم ظاهر را حمل بر نص میکنیم. آن روایتی که دلالتش به ظهور است و صریح نیست، حمل میکنیم به یک معنایی که آن معنا منافات نداشته باشد با آن روایاتی که نص است و صریح است.
خب، اینجا هم راه حلی که آقا ارائه میدهند همین است. میفرمایند که روایاتی که نهی کرده بود از بیع مصحف، ظهور داشت در حرمت، ولی نص در حرمت نبود. مرجوحیت را میرساند. خیلی شارع خوشش نمیآید از این کار. خب، خیلی خوشش نمیآید، در چه حد؟ در حدی که عقوبت هم میکند یا نه؟ فقط خوشش نمیآید؟ یعنی به همان معنای کراهت. خب، اینها را ظهورش میشود جفتش باشد؟ میشود هم حرمت باشد، هم کراهت. از آن طرف روایت جواز صریح بود، خیلی روشن. حضرت فرمودند: «این را بیشتر از آن دوست دارم». دیگر حرفی در آن نمیماند. «شراء» را از «بیع» بیشتر دوست دارم. قشنگ واضح است که پس جفتش در واقع جایز است.
«قرآن نرمافزاری هم مصحف به حساب میآید؟» با توسعه در معنا بله. اگر هم قائل به نظریۀ وضع الفاظ برای روح معانی باشیم، قاعدتاً میشود به همین قائل شد. بله. خب، پس اینجا میگوییم که اینجا چون آن روایات منع ظهور داشت در حرمت و نص نبود، روایات جواز هم نص در جواز بود، صریح در جواز بود. آن روایتی که ظهور در حرمت داشت را میآییم حمل میکنیم بر کراهت. میگوییم معامله قرآن کراهت دارد که اینجا در واقع جمع دلالی بین اینها صورت میگیرد و تا وقتی هم که ما امکان جمع داشته باشیم، دیگر نوبت به مرجحات نمیرسد. در تعارض، اولین کاری که میکنند، جمع است. «الجمع مهما أمکن أولی من الطرح». طرح، کنار گذاشتن هر کدام است. تا جایی که میشود جمع میکنیم، هیچ کدامش را کنار نمیگذاریم. حالا اگر خواستیم کنار بگذاریم، کدام را کنار میگذاریم، کدام را میپذیریم؟ اینجا بحث مرجحات میآید وسط؛ مرجحات سندی و مرجحات مختلفی که کدامش بیشتر موافق قرآن است؟ کدامش بیشتر مخالف قول اهل سنت است؟ و مرجحات مختلف. اگر هیچ مرجحی نداشتیم، دیگر آخر میشود تساقط، جفت این روایات را میگذاریم کنار.
بله، آنهایی که شب قدر گوشی را سرشان میگذارند. نرمافزار، ببینید دقت بکنید. نرمافزار، نوشتن نرمافزار، نوشتن قرآن به صورت نرمافزار، کتابت مصحف، یک جورهایی به حساب میآید. بله. آنی که میگوید مصحف را روی سر بگذار، آنجا فرق میکند. آنجا مصحف را روی سر نمیگذارد، گوشی را روی سر میگذارد. ما نمیگوییم گوشی مصحف است. میگوییم که نرمافزار، نوشتن نرمافزار قرآنی، نوشتن آیات قرآن در نرمافزار، این با نوشتن مصحف فرقی نمیکند. از همین جهت بیع فرقی نمیکند. من پول بگیرم این کلمات را روی کاغذ بنویسم یا پول بگیرم این کلمات را در واقع در نرمافزار بنویسم، ظاهراً تفاوت بین اینها نیست. بله. مصحفی که شما حتی خود بحث لمسش خب مشخص است که لمس اینها از روی گوشی، خب این که واضح است برای هر کسی. این کلمات، کلماتی نیست که زیر دست بیاید. این آخرین صفحۀ گوشی شماست، این شیشه است، این مانیتور. لمس صورت نمیگیرد که بگوییم حالا انگشت بیوضو به اینها نزن. یا مثلاً اگر در گوشی شما قرآن بود، مثلاً این را زیر پا اگر گذاشتی، اهانت کرده باشی. نه. برای اینکه وقتی دستگاه خاموش میشود، اینها همه تاریک میشود، از بین میرود، همه نرمافزارهای داخل گوشی و آنی که آنجا بالعیان شما دارید، گوشی است، آن هم مجرد از هر نرمافزار و برنامه و این. یک تیکه در واقع جنس، این را نمیدانم چیها در گوشی به کار میبرند، چه جنسی است، یک سری عرض کنم که قطعات شیمیایی، ماده اینهاست، سر هم شده به اسم گوشی. آخرش ما این را داریم.
یک بحث، آن بحث نوشتن نرمافزار، بحث دیگری است که از او سی هم البته اشاره کرد. خرید و فروش نرمافزار قرآنی هم حکمش مثل اینجاست دیگر. نرمافزارهای قرآنی که عرض کنم که کامل قرآن باشد، هیچ چیز اضافهتر نباشد. بله، آن هم همین بحث را پیدا میکند. «نمیتوانیم بگوییم حتی اگر قرآن در نرمافزار مصحف حساب بشود، مصحف در روایات انصراف دارد به مصحف رایج، منشأ انصراف هم عدم وجود نرمافزار در زمان پیامبر و اهل بیت (علیهم السلام) باشد.»
خب، نکته انصرافتان، نکته خوبی است. ولی منشأ انصراف هیچوقت عدم وجود منشأ انصراف نمیشود. انصراف در واقع عدم انصراف باید به این معنا باشد یا انصراف به یا انصراف از. ما چیزی به اسم عدم انصراف که نداریم. باید یا انصراف به باشد یا انصراف از باشد. یا به یک طرف انصراف پیدا میکند یا از یک طرف منصرف میشود. این انصراف هم به دو تا چیز برمیگردد: یا غلبه وجودی است یا کثرت استعمال که در بحثهای اصولی گفتند غلبه وجودی هم ملاک نیست. انصراف در مورد لفظ و دلالت و آنی هم که ملاک است، کثرت استعمال است. خب، اینکه نبوده، دلالتی نمیکند. خیلی چیزها نبوده، بعداً آمده، بعداً قالبهای جدید پیدا کرده و خدمت شما عرض کنم که الان مثل این میماند که بگوییم: «آقا صدقه دادن به صندوق صدقه هم صدقه به حساب نمیآید، چرا؟ برای اینکه زمان پیغمبر صندوق صدقه نبود.» صدقه بده، انصراف مثلاً داشته باشد از صدقه به صندوق صدقه دادن، به دلیل اینکه آن زمان صندوق صدقه نبوده. نه. خب، آن زمان نبوده، بعداً آمده. الان هم قشنگ استعمال میشود صدقه در آن پولی که شما در صندوق صدقه میاندازید. نه، مکانی هم برای جمعآوری صدقه هم نبوده. یک مکانی برای جمعآوری صدقه هم نبوده. صدقه این بوده که طرف مستقیم میرفته میگذاشته در دست سائل و مسکین و اینها. بیتالمال تشکیلات دیگری بوده. اینی که شما صدقه و خمس و اینها، بحثش جدا بوده که میرفتند به بیتالمال میدادند. آن صدقه به معنای رایج همین که شما در صندوق صدقه هم همین صدقه را میاندازید. کسی خمسش را در صندوق صدقه نمیاندازد که. نمیشود اصلاً خمس را در صندوق صدقه انداخت. صدقه همین صدقات در واقع مستحب است. این را میرود طرف میاندازد در صندوق صدقه. زمان پیغمبر هم نبوده، مشکلی هم ندارد. همه اذهان برایشان صاف است که در واقع صدقه به حساب میآید. پس ما ملاکمان باید یا غلبه وجودی باشد یا کثرت استعمال که اصل همان کثرت استعمال است.
مصحف به همین معنا. یعنی قرآن، قرآنی که «من البدء الی الختم»، آیات را کنار هم جمع کرده. از سورۀ فاتحه تا سورۀ ناس. آن چیزی که در عرف به آن میگویند مصحف، همین است. حالا الانها خیلی مصحف هم نمیگویند دیگر. ما قرآن، قرآن، قرآنها را پخش کنید، قرآنها را در بیاورید، از روی قرآن بخوانید. الان روایتی که میگوید مستحب است شما سورهای که حفظید را از روی قرآن بخوانید، نگاه به مصحف کنید، چشمتان فلان میشود، چشمتان نورانی میشود. شما این را فقط قرآنهای مکتوب کاغذی میگیرید؟ اگر من قرائت قرآنم از روی قرآن در نرمافزار و گوشی باشد، به حساب عرف این را قبول نمیکند؟ کاملاً میپذیرد. سورۀ واقعه را، ولو حفظی، از روی قرآن بخوان. طرف گوشیاش را در میآورد، از روی آن میخواند. الان این را شما صادق میدانید یا نمیدانید؟ «قرآن میخوانم دیگر، از روی قرآن دارم میخوانم، این هم قرآن است.» پس معلوم میشود که اینجا قشنگ مصحف صادق است و استعمال میشود و انصرافی هم ندارد که چون روی آنها کثرت استعمالش روی قرآن مکتوب است، به این نخورد، منصرف باشد از این. نه، استعمالش هم به آن است، هم به این است.
خب، در ارتکازات حالا برخی آثار مصحف بار بشود، آن هم باید بحث بشود که حالا بر چه وجهی و در واقع آن ارتکاز باید خوب کند و کاو بشود. بله، مثل مثلاً گذاشتن روی سر. همین نمونه چیز دیگر خیلی به ذهن بنده نمیرسد که مثلاً مصحف از این جهت فرق میکند. آن هم عرض میکنم برای اینکه عرف میگوید که این که قرآن نیست روی سرت گذاشتی. این گوشی است که روی سر گذاشتهای. نرمافزاری که باز میکنی، این آخرش در واقع آنی که ملاک است این است که همه آیات را بتوانی یکجا روی سر بگذاری. آن هم قشنگ تشخیصش درست استها. میگوید: تازه اگر این نرمافزار هم باز باشد و روی سر گذاشته باشی، دو تا آیه است، سه تا آیه است. یعنی صفحهای که روشن است، آیات دیگرش محو است، آیات دیگر نیست. در مصحفی که روی سر میگذارند در شب قدر، قرآنی که همه آیات یکجا با همدیگر باشد، آن موضوعیت دارد. یکجا بودن آیات با همدیگر. فرض بفرمایید ما توانستیم یک نرمافزاری بیاوریم که همه آیات قرآن یکجا با همدیگر باز کند در یک صفحه مثلاً. و آنجا باید ببینیم که کسی این را میپذیرد یا نمیپذیرد. آن یک بحث دیگری است.
همین را عرض میکنم. گوشیای که روی زنگ میگذارند، از باغ این نیست که برای اینکه اساساً این صفحهاش یک جوری است که تا یکی از اساتید، حاج مجاهدی، یک وقت میفرمود: پیگیر شدم که این گوشیها سیستمش چه جوری است؟ من گوشی روی زمین میگذارم، در آن نرمافزار دارم. یک وقت بیاحترامی به حساب نیاید؟ دوباره شک آدم شکل میگیرد که من دیدم که این را گفتند آن کارشناسان امن که این چون صفر و یکی است در واقع، وقتی صفحه بسته میشود، همه نرمافزارها کاملاً محو میشود و اصلاً اساساً هیچی نیست. این هم همین است. وگرنه همان لحظهای که قرآن باز است، نرمافزار باز است، صفحهاش باز است، همان لحظه شما پایت را به سمت دراز بکنی، یکی میآید نگاه میکند که صفحه گوشی باز است و صفحه قرآن هم باز است. پایت را سمتش دراز کردی. همانجا بهت میگوید که پایت را جمع کن از جلو قرآن. عرف آنوریاش را عرض کنم خدمتتان که.
حالا نوشتید که: «غلبه وجودی در جایی ملاک نیست که هر دو باشند و یکی نادرالوجود باشد، ولی در ما نحن فیه اصلاً نرمافزار وجود نداشته.» آن زمان هم صندوق صدقه اصلاً وجود نداشته. حالا بحث نادرالوجود و اینها هم نیست. بحث ملاک، بحث در واقع کثرت استعمال. این لفظ تابآوری دارد برای استعمال یا نه؟ یعنی این ظرفیت را دارد که در این معنا استعمال بشود؟ بر آن مصداق استعمال بشود یا نه؟ مصداق را برای خودش میپذیرد یا نه؟ اگر میپذیرد، تمام. اگر نمیپذیرد، انصراف پیدا میکند. اگر به یک طرف بیشتر میپذیرد، اصل و اساسش به آن طرف است. این هم حالا یک گوشههایی با ۱۰ درصد دلالت، مثلاً با تسامح، مثلاً به این مصادیقش جاری بشود. اینجا میشود انصراف به آن طرف قوی و انصراف از این طرف ضعیف. این میشود بحث استعمال. غلبه وجودی هم که ملاک نیست اصلاً در بحث انصراف.
«خب، در بحث نرمافزار، کتابت قرآن است، نه اینکه به آن مصحف و قرآن بگوییم.» نه، آنجا هم قرآن میگویند. در نرمافزار عرض کردم. میگوید: «از روی قرآن بخوان.» «دارم از روی قرآن میخوانم.» میگوید: «من هر شب سورۀ واقعه را، با اینکه حفظم، از روی قرآن میخوانم.» میگوید: «من که ندیدم تو شبها قرآن دستت بگیری.» میگوید: «نه دیگر، از روی گوشی دارم میخوانم، بیا نگاه کن، از روی قرآن دارم میخوانم.» شما الان اینجا قانع میشوید یا نه؟ وقتی میگوید من هر شب واقعه را از روی قرآن میخوانم و دارد از روی قرآن در گوشیاش میخواند، شما قانع میشوید یا نه؟ این را صادق میدانید یا نه؟ «دروغ میگوید؟ راست میگوید؟» نه، حالا اشکال ندارد.
سوال. ما خودمان از سوال خیلی استقبال میکنیم و دوست داریم. برخی اساتید هم خیلی خرس کله ما میزنند. چهارشنبه کلاس رفته بودیم درس یکی از اساتید عرض کنم خدمتتان که، این پسرمان هم برده بود. خیلی ما بحث زیاد کردیم در آن جلسه. جلسه مفصلی هم بود، یعنی دو سه ساعت، سه ساعت درس بود. متصل بعد از آن سه ساعت درس، تقریباً یک ساعت و نیمش اشکال و سوال و حرف و اینهای ما بود که در آن جلسه مطرح شد. بعد خیلی خب تعابیر خیلی شیرینی از آن استاد بزرگوار دریافت کردیم و با انواع و اقسام تعابیر ما را نواختند: «وقت کلاس را تلف کردی، وقت همه را گرفتی و فلان کردی و کردی و اینطور میکنی و...» و تعابیر مختلف. باز خطاب به خودمان، خطاب به دیگران که: «این آقا حالا ولکن نیست و این نمیدانم اینجوری است و آن آنجوری و...» و خیلی تعابیر متفاوت و متکثری. بعضی جاها با لحن تندی استاد با ما صحبت میکرد. عرض کنم خدمتتان که، این پسرمان تقریباً ۴ ساعت در جلسه نشسته بود پیش ما، بچه ۸ ساله. جلسه که تمام شد، ۱۱ شب. این استاد ما فرمود: «که این بچه را دیگر نیاور، هفته بعد این بچه اذیت میشود، خسته میشود.» بعد به خودش رو کردند، گفتند: «عمو جان، نیایی دیگر هفته دیگر اینجا، حوصلهات سر میرود.» پسر ما گفت: «نه، من میآیم، هفته بعد هم میآیم.» بعد آمدیم بیرون، گفتش که: «بابا، جلسه بعدی کی است؟ من میخواهم بیایم.» گفتم که: «برای چی؟ از چیش خوشت میآید؟» گفت: «از دعوایتان خیلی خوشم آمد.» گفتم: «الان استادت پا میشود یک فصل میگیرد میزندت.» آماده بودم که الان پا میشود یکی میگوید میخواهم این را در گوشت اینجوری که اینجوری که کار پیش رفت، گفتم پس از این قضیه خوشت آمد؟ گفت: «آره، خیلی جالب بود. یک جاهایی شاکی میشد، میگفت بابا، دارمت.» اینطور میگویم. تهرانیاند. خلاصه، آدم تا مواجه با بعضی چیزها نمیشود، نمیفهمد. نمیفهمد که مثلاً میگویند: «شما تهرانیها رکید، صریحید و اینها.» و تازه فهمیدم که ما صراحتمان و رک بودنمون مثلاً چقدر کم است. همیشه ناراحت بودیم که مثلاً در درس و اینها شاید یک جوری گاهی آدم صحبت میکند که مثلاً یک کمی رک میشود و اینها. بعد دیدم که اصلاً مفاهیم کلاً برایم جابهجا شد، مرزهایش و چیزی به حساب نمیآید.
غرض اینکه، خلاصه، ما هم از میدان به در نمیرویم. دست این استاد هم گرفتیم، آخر جلسه بوسیدیم و خدمت شما عرض کنم که، گفتیم که ما اینجا میآییم که اشکال داریم برای اینکه در واقع برای مچگیری و اینها نیست، برای فهم است. از نقص فهممان هم هست و بعدش هم شبهاتی است که دیگران مطرح میکنند. و یک چیز جالبی هم ایشان گفت. گفتم که این چه بوده که علامه فرموده بودند که من هیچوقت سوال نکردم از استاد. ایشان فرمودند که از شاگردان با واسطه علامه طباطبایی بودند، با یک واسطه، شاگردی شهیدان و مرحوم اللهوردی کردند. بعد ایشان گفتند که آنقدری که من میدانم از علامه، احتمالاً به خاطر این بوده که علامه چون خیلی لطیف بوده، میترسیده سوال بکند استاد خیط بشود، استاد بلد نباشد جواب بدهد، خیط بشود. بعد گفتند: «ولی تو غصه نخور، من خیط نمیشوم، هر چی میخواهی بپرسی، بپرس.» گفتم: «آره، شما خیط نمیشوی.» «درس عمومی نیست.» نخیر، در منزلشان، جلسه حالا هفت هشت ده نفرهاند و حوزه بزم. بله، وزن اجازه ضبط کردن و اینها نمیدهند. یعنی اجازه حضور هم خیر. انشاءالله فحش بشنوید دیگر. دو تا فحش که این حرفها را ندارد. شما همان جایی که از هر جای دلتان را وصل کنید و احساس شنیدن فحش بکنید، ثوابش را میبرید. انشاءالله. خدمت شما عرض کنم که، بله، خلاصه اینطور.
سوال ما، من خودم روحیم این شکلی است. به ایشان هم گفتم، گفتم که من خودم از سوال خیلی استقبال میکنم و در درسها از سوال خوشم میآید، در مباحثاتی که داریم و خیلی چیزها در اثر همین سوالها و گفتگوها حل میشود. از اعتراضات دوستان، انتقادات دوستان هم خیلی استفاده میکنم و خیلی هم خوشم میآید. یعنی درسهایی که در آن سوال و جواب نیست، اینکه هی میگویم هستید، هستید، یک وقتهایی وقتی سوال نمیپرسید، البته نه هر سوالی دیگر. حالا بعضی وقتها به آن درش زده بشود و اینها که دیگر حالا همینجور تولید سوال بکنیم، این هم افتخاری نیست. همینجوری به هر مناسبتی یک چهار تا سوال بیندازیم. اینی که سوال مرتبط و دقیق و سوال خوب. اینی که عرض میکنم که آقا، هستید، هستید، به خاطر همین است که اگر سوالی نیست، گاهی آدم احساس میکند انگار در درس نیستند عزیزان. مثلاً حواسها پرت است که بعضی هستید، حواسمان پرت میشود. حواسمان جمع است. سوال خیلی چیز خوبی است و باعث میشود که خیلی اطراف قضیه و مباحث حل بشود، یک سری زوایای بحث روشن میشود، دقتهایی میآید در بحث، مطلب ارتقا پیدا میکند. ما خودمان از سوال خیلی برکات دیدیم. بله.
به هر حال، خلاصه، جلسۀ فرهنگی در مدینهالنبی، حقیر بودم. بزرگواری داشت در مورد طیب خاطر و طمأنینه و از این قبیل میفرمود. عزیز بعد از دو سه سال مورد خطاب حضرت استاد شد، نزدیک بود اخراج بشود. فهمیدم آنجا که آنجا که طیب خاطر یعنی چی. طیب خاطر. کلاً فضاها اینجوری است. البته جمعهای علمی به این نحو که سوال یعنی فضا اینجوری است که یک صراحتی هست دیگر. یعنی آنی که ما در اساتید و علما دیدیم، برخوردها کلاً این شکلی است. یعنی جلسه علمی، جلسۀ بیرودربایستی، بیپروا و دیگر شما هم بیایید وسط گود، میخوابانندت دیگر. همچین آنجا با کسی تعارف ندارند. بزرگان علوم را دارند آنجا شرح و شرح میکنند دیگر. حالا منِ طلبه میآیم یکهو وسط یک سوالی بیندازم، کسی به من هم رحم نمیکند. آنجا به صغیر و کبیر رحم نمیکند. و این هم خوب است. یعنی باعث استحکام میشود و انسان باید در آن عرصه استدلالی داشته باشد و از پس کار بر بیاید.
بله، حالا از این استاد ما دو تا میزد، دو تا خطاب به اینها میگفت که این فلانی، شخصیت جهانی. یکی میخواهم در سر ما. این هم خلاصه بود. یعنی در یک کشاکشی بود که یک دانه همیشه یک نوازشی بود که جای قبلی خوب بشود، بعدش میخواباند. به هر حال، ما هم از میدان به در نرفتیم. فقط یک کمی احساس کردم که عرض کنم که وقت این افراد گرفته میشود و از این جهت حقالناس بشود دیگر. فتیلۀ سوالات را پایین کشیدیم. و جالب بود که یک جایش استاد گفت که: «آقا، مطلب حل شد؟» گفتم که: «حالا بعداً بیشتر در مورد این با شما صحبت میکنم.» بعد جالب بود. طلبههای باشعور و مودبی هم الحمدلله در آن جلسه هستند، طلبههای متخلقی. یکی از این دوستان برگشت گفت: «نه آقا، بپرس. شما سوال داری باید بپرسی. سوالت را نگذار بماند.» با اصرار همین رفقا دوباره باز بحث سوالات و اینها در واقع و این مسئله پیش رفت. ولی به هر حال، بحث حقالناس هم محتمل است دیگر. اینجور وقتها که خیلی افراد استقبالی نمیکنند و سوالات یک وقتهایی هم جنبه شخصی پیدا میکند، یعنی خیلی در این سوال و جواب چیزی عاید دیگران اگر نشود، اینها دیگر یک کمی جنبه حقالناسی شاید داشته باشد.
در اساتید ما مختلف دیدیم. بعضی اساتید مطلقاً از سوال بدشان میآید، بعضی اساتید مطلقاً از سوال خوششان میآید. این هم دیدیم. برخی اساتید حالا اینها هم خاطراتی است دیگر. سریع یک سوال میشد، دو تا و سه تا. دیگر همچین طرف را فتیلهپیچ میکردند که دیگر لالمونی میگرفت. یکی از این دوستان در یکی از این درسها چند وقت پیش یک چیزی گفت و بعد دیگر نمیخواهم بگویم آن استاد به ایشان چه گفت. این طلبه بنده خدا به سختی هم صحبت میکرد، لکنت داشت و با یک سختی حالا در جلسه با مصیبتی بنده خدا مطلب را توانست برساند به استاد. سوال دومی که مطرح کرد، یک تعبیری استاد به کار برد که حالا بنده مطرح بکنم که مضمونش این بود که مثلاً آدم بعضی وقتها چرت و پرت میگوید، فکر میکند که حرف خوب میزند. خطاب به خود ایشان با صراحت این را حرف خوب میزنی هم پاسخ دادند، هم یک دانه محکم در سر این بنده خدا کوبیدند. مثل ما بود. از میدان به در نمیرفت و باز هم سوال میپرسید.
در درس مرحوم آیتالله ممدوحی (رحمه الله علیه) یک بنده خدایی بود. عرض کنم خدمتتان که، این سوال میپرسید، گاهی هم با صراحت میپرسید. یعنی ماها یک جوری برمیخورد بهمان. با متلک. اینجا برعکس بود. باز استاد اینوری هم دیدیم که شاگرد به استاد متلک میزند. ممدوحی (رحمه الله علیه) خیلی انسان باصفایی بود. به معنای واقعی آدم بسیار دوستداشتنی. خدا رحمت کند. واقعاً رحلت ایشان خیلی داغ بود. در دل ما سخت گذشت رحلت ایشان. عرض کنم که خیلی پدرانه رفتار میکرد. پدر بود به معنای واقعی کلمه. آیتالله ممدوحی (رحمه الله علیه) در خانهاش باز بود و به گوشی جواب میداد، به سوال جواب میداد. در خیابان، در کلاس، بعد از کلاس. آیا محبتی، با یک صمیمیتی. یک طلبه بود، خیلی جسورانه سوال میکرد. یک بار ندیدم آقای ممدوحی (رحمه الله علیه) تن صدایش بالا برود، عصبانی بشود، یک کمی تخیّری پیدا بکند در نحوۀ برخورد. خیلی این درس بود برای ما. احساس میکنم که شاید این مدلش هم بیشتر مرضی خدا باشد که سوالات باید به هر حال این شکلی. یعنی به هر حال طرف وقتی سوال میکند، دوست دارد بداند دیگر. حالا یک وقتی از سوال، تعنّت است، برای مچگیری. آن بحثش جداست. داشتیم طلبههایی که میرفتند شهر، میخواندند مطلب را میفهمیدند، سر کلاس میآمدند برای اینکه حالیات بکنند که نمیفهمی، سوال میکردند. طلبه اینجوری هم داشتیم و داریم. ظاهراً کم هم نیست. خب، این هم یک مدلی است به هر حال و آثارش هم اینها میبینند در زندگی خودشان و خب، تو که اصلاً درس جای دیگر گرفتی، برای چی درس میآیی؟ و طبعاً فهمها مختلف، اساتید مختلف. اینجور سوالات خیلی آسیب دارد برای خود آدم. ولی وقتی هم نه واقعاً آدم نفهمیده، میخواهد چالش ذهنیاش حل بشود، حالا آن بحثش جداست.
حالا این هم دیگر بحث در مورد سوال. چون ما در جلسات سوالات هم زیاد پاسخها زیاد است. ما سعی میکنیم غیر از آن مطالبی که جنبه شخصی دارد، چه نسبت به شخص کسی که مطلب را نوشته، چه نسبت به شخص بنده. شخصی است. اصلاً نمیخوانم. یعنی همین که احساس بکنم جنبه شخصی دارد، اصلاً متن را نمیخوانم. برای خودم نمیخوانم. نه برای شما نمیخوانم. اصلاً متن را رد میکنم. عرض کنم خدمتتان که، آنهایی که اینجوری است، خب نه، به درد دیگران بخورد. سعی میکنیم که رد نشویم از آن. حالا کسی وقتی سوالی مطرح میکند، تا جایی که بشود، این سوالات را میخوانیم و بحث حالا چقدر کارمان درست است و چقدر غلط است، دیگر با خداست دیگر. خدا انشاءالله با ما کریمانه رفتار بکند و سوالاتی که ما از او میکنیم را هم دست خالی برنگرداند.
این تا اینجا. پس بحثمان شده در مورد جمع دلالی. کتاب وقتی جمع دلالی هست، نوبت به مرجحات سندی نمیرسد. اگر دو تا روایت متعارض داشتیم که حالا یکی از اینها صحیحه بود، یکی موثقه بود. حالا این را هم توجه بکنید. بحث سندیتش. یک موثقه داریم، یک صحیحه داریم. ولو آن روایت صحیحه سندش قویتر است از موثقه، ولی دلیل نمیشود که ما موثقه را به خاطر صحیحه رد کنیم. چون موثقه هم به هر حال حجت است. یعنی این نیست که بگوییم دیگر صحیحه که آمد، موثقهها برود کنار. نه، جفتش حجت است. حالا عرض کردم، صحیحه گاهی در حجیتش قویتر است و بیشتر است. حالا خصوصاً اگر جنبه دلالیاش قویتر باشد. ولی به این معنا نیستش که موثقه کنار گذاشته میشود و صحیحه پذیرفته میشود. موثقه را طرحش بکنیم. نه، جفتش حجت است و انسان در واقع به موثقه هم اگر اخذ بکند، در پیشگاه الهی حجت است.
حالا روایتهایی که قبلاً دیدیم، بعضیهایش روایتهایی بود که از جهت سند مشکلی نداشت. لذا اگر این روایات معارض نداشت، اینها را میگرفتیم و بین ما و خدا حجت بود. اگر حالا بتوانیم جمع دلالی بکنیم به این شکلی که گفتیم، دیگر لزومی ندارد که تکلف پیدا بکنیم به آن جمعی که شیخ انصاری انجام دادند. حضرت آقا جمع شیخ انصاری را جمع تبرّعی و جمع تکلّفی میدانند. میگویند اینها تکلف است و مرحوم خوئی هم این را رد میکند.
خب، ما دو دسته روایت داشتیم. یک دستهاش ظهور داشت در منع. یک دستۀ دیگر نص در جواز بود. جمع عرفیاش هم به این است که ظاهر را بیاییم بر نص حمل بکنیم. شیخ در مقام جمع میگویند که حالا جمعی که شیخ کرده، که جمع تبرّعی این شکلی است. میفرمایند که شیخ در مقام جمع میگوید که روایاتی که آمد جواز را اجازه داد، آن جواز خرید و فروش مصحف، اینها نسبت به کیفیت و نسبت به متعلق ساکت بود. فقط گفت اشکالی ندارد خرید و فروش. خب، خرید و فروش چی؟ به چه نحو؟ این را نگفته. نسبت به این ساکت است. یعنی فقط فعل جمله جواز را اثبات کرد. گفته که میتوانی خرید و فروش کنی. میتوانی خرید و فروش کنی. مجمل است. به چه کیفیتی؟ اجمال به هر کیفی، ولو به آن کیفیتی که در روایات مانعه آمده. به آن کیفیتی که آن روایتی که منع کرده، گفته آقا. میفرمایند که این تکلف است. ظاهر این روایات این نیست که فی الجمله جایز دانسته. در این روایات سوال دارد میشود از اینکه مصحف میخواهیم بخریم، این چه حکمی دارد؟ خب، مصحف هم که مجموع خط و مابقی علیه الخط و اینهاست. طرف نسبت به همه اینها دارد سوال میکند. حضرت هم پاسخ این سوال را دارند میدهند. ارتکاز آن سائل را میدانند چیست. میدانند فهمش چیست. میدانند او چه میفهمد. مصحفی که در ذهن اوست را میدانند. آن هم میخواهد خرید و فروش بکند. همین را میخواهد بدهد پول بگیرد یا میخواهد پول بدهد این را بگیرد. پول بدهد قرآن را به تمامی بگیرد. دارد همین را سوال میکند. حضرت هم میفرمایند که اشکال ندارد. پس این فرض درستی نیست که بگوییم فی الجمله جایز دانستهاند.
بله، اگر یک روایتی بود ابتدا به ساکن حکم گفته بودند، فرق میکرد. سوال میکند، میگوید آقا بخرم؟ بعد حضرت یک تاریخچهای میگویند و آخرش هم میگویند که: «من بخرم بیشتر دوست دارم تا آن را بفروشم.» به نحوی دارند جوازش را هم میگویند. این دیگر انصافاً از آن فهمیده نمیشود که فی الجمله بیع را جایز بدانند و کیفیتش را نگویند. نه، دارند تجویز میکنند همین را دیگر. همه آنچه که مصحف به حساب میآید. پس دیگر احتیاج به این معنا نداریم که بخواهیم تکلف پیدا کنیم به این جمعی که شیخ انجام داد.
در بین قدما هم ظاهراً بودند افرادی که قائل بودند به جواز بیع مصحف. چون خیلی از حالا شاهدی که آقا میگیرند برای اینکه قدما هم تعدادشان قائل بودند به اینکه بیع مصحف جایز است، این است: چون خیلی از فقهای ما وقتی آمدند بحث بیع مصحف به کافر را مطرح کردند که یک مسئله دیگر است، بعد به آن میرسیم. آنجا بحثی که شده این است که گفتند که بیعش به کافر جایز نیست. دیگر بحث بیعش به مسلم را مطرح نکردند. و خود همین که متعرض این مسئله نشدند، مشکل به این است که بیعش به مسلم اشکالی ندارد. اگر مطلق بیعش بود که دیگر بحث به کافر مطرح نمیشد دیگر. پس این کافر وقتی که قید میآید، این وصف میآید، حالا به هر نحوی، چون در مقام تهدید است، مفهومگیری از آن میکنی. بیعش به کافر جایز نیست. خب، پس مفهومش این است که به مسلم جایز است. و حالا این هم یک بحثی است که باید سر جای خودش بحث بکند.
با قطع نظر از اقوال بزرگان، میفرمایند که جمع بین این دو دسته روایت به حساب نگاه اول، این هم روش آقا هم جالب است. ببینید آقا اصلاً خودش را در فهم روایات اسیر فهم هیچکس نمیکند. یک نکته روشی فوقالعاده است در فقاهت. هیچوقت شما نمیبینید که حضرت آقا گرفتار اقوال علما بشوند. نه، خودشانند و متن دین. و آن هم به حرف علما کار ندارند. خیلی وقتها هم که اصلاً مقابل حرف علما درمیآیند. وقتی من ضابطه دارم، کتاب و سنت در اختیار من است و میتوانم بفهمم، دیگر چرا باید خودم را اسیر بکنم که فلانی این را فهمیده، فلانی آن را گفته، فلانی اینجور رد کرده؟ معمولاً آقا به اینها نظر ندارند، حتی به اجماع هم نوعاً. یعنی بنده در ذهنم نیست در درسهایی که از ایشان خواندم - چرا، چند سالی از درسهای ایشان را خواندهایم، شاید به اندازۀ ۵ ۶ سال درس از ایشان را خوانده باشیم – در ذهنم نمیآید، یعنی اصلاً یادم نیست که یک بار آقا یک چیز را یک جا به خاطر اجماع قبول کرده باشد. اصلاً نوعاً به اجماع آقا اعتنایی ندارد. نه اینکه اجماع را قبول ندارد، به اجماع کاری ندارد. نه به علمای قدیم و اینها کار ندارد. یعنی کتاب و سنت وقتی هست، با همان قضیه را حل میکند. با همان متد فقهی که ما داریم برای مراجعه به کتاب و سنت و گاهی هم با قواعد عقلی و بحثهای این شکلی، استظهارات و اینها. این هم همین است که ما حجت باید داشته باشیم و همین در اختیارمان است. روش فوقالعادهای است در این بحث هم اصلاً نمیروند سمت اقوال علما، با اینکه در خیلی از درسها اقوال علما حکم رکن دارد. فلانی این را گفته، فلانی بعد نمیتوانیم از حرف علما رد بشویم. چون شخصیتهای بزرگاند دیگر، خلاصه آدم آنجا حسابی گرفتار میشود. خصوصاً در استظهارات و بحثهای این شکلی که اینها دارند در آیات و روایات. چون فلانی اینطور برداشت کرده، دیگر آدم نمیتواند رد بشود. کوفته میشود همین شکلی. یعنی خدا نکند که یک بزرگی از یک یک چیزی بفهمد، دیگر همه گرفتار میشوند، همه همینو هی بیایند، همینو هی میگویند و همینو میفهمند. در حالی که ما خودمان فهم داریم، خودمان میفهمیم، خودمان میرویم سراغ. البته بر اساس ضابطه، نه اینکه حالا همینجور هر چی. ضابطه، بر اساس قواعد فقهی و استنباطی میرویم سراغ آیه و روایات. هر چی فهمیدیم.
اینجا هم آقا فارغ از اقوال علما، خودشان میآیند سراغ روایات دو دسته روایت و بدون اینکه کاری به کسی داشته باشند، خودشان هم بر اساس همین متد جمع بین این دو دسته را میکنند. میفرمایند که جمع بین این دو دسته روایت به حسب نگاه اولی که نگاه درستی هم هست، به این است که خرید و فروش کلام خدا، یعنی مصحف، یعنی آنی که حامل کلام الهی است که همین اوراق باشد، اینها مکروه است. این نهی که در روایات آمده است را حمل بر کراهت میکنند. به چه قرینهای؟ به قرینهای که در روایات مجوّزه تصریح شده به اینکه جایز است، جایز است ولی به نحو مرجوح. یعنی اصل اولی بر این نیست که شارع تمایلش به خرید و فروش مصحف باشد. آن لسان روایت هم که دیدید حضرت فرمودند که قدیمها اینجوری نبوده، تازگی اینجوری شده. بوی این را میرساند که انگار حضرت خیلی دوست ندارند این چیزها باب بشود، دوست دارند همان فضای قدیم باشد. همه خودشان بنویسند، فضای کتابت باشد، هر کی قرآن شخصی داشته باشد، هر که اهل کتابت قرآن باشد. انگار میل حضرت به این است.
بدن آقا یک کمی بحثشان فاصله میگیرد از این. یعنی اینجا حمل بر کراهت میکنند. در جلسات بعد که بحث میکنند، یک کمی دیگر بحث کراهت منتفی میشود. در واقع دو تا حیثیت پیدا میکند. حالا جلوتر که به آن برسیم، دو تا بحث میشود. یکی بخش کلاماللهی که اصلاً بیع صورت نمیگیرد، نه اینکه مکروه است، اصلاً بیع صورت نمیگیرد. آقا این را تصریح میکند جلوتر و میفرمایند که یکی هم همین است که دست ماست، کاغذ و اینهاست، مثلاً جلد و فلان. حالا انشاءالله عرض خواهم کرد، آنجا یک کمی بحثشان فضایش عوض میشود. خب، میفرمایند که از روایات مانعه، حالا اگر نگوییم همهاش، از اکثرش فهمیده میشود که اینها ظهور در این منع هم اعم از منع تحریمی و الزامی، منع تحریمی و الزامی که اینها جنبۀ در واقع وجوبی دارد و منع تنزیهی. منع الزامی تحریمی یعنی حرام است، نمیشود انجام داد. منع تنزیهی یعنی مکروه. این منع در این روایات اعم از این دو تاست. یعنی هر دو تا را میتواند حمل بکند. اگر روایات معارض نداشتیم، میآمدیم میگفتیم آقا، مفاد این روایات این است که حرام است. از اطلاقش اینطور میفهمیدیم. حالا یا از اطلاقش یا از وضعش. حالا بحثی که هست در دلالت نهی بر تحریم، در کفایه بحثی که هست، نهی چه شکلی دال بر حرمت است؟ معمولاً اصولیون گفتهاند که وضع شده نهی برای تحریم. یعنی وضع صیغۀ نهی برای تحریم. مرحوم صاحب کفایه قائل به این بود که نه، اطلاقش هست. در مقام خطاب است. از مقام خطاب و مقدمات حکمت و اینها پی میبریم به اینکه اینجا نهی دال بر حرمت است. چه با اطلاق به این برسیم، چه با وضع به این برسیم.
اگر ما فقط روایات منع را داشتیم، ما هم فتوا به حرمت میدادیم، به اینکه اینها ظهور در تحریم دارد. ولی چون روایات مجوّزه آمده و صریح در جواز است، حضرت فرمودند که: «اشتری أحب إلی من أن أبیعه». صریح در این است که اشتراک مصحف ایراد ندارد. لذا بحثمان به سمت دیگری میرود و باید جمع بکنیم بین این دو دسته روایات و حملی هم که کردیم به این بود که گفتیم ظهور را حمل میکنیم بر آنی که مخالفت با نص نداشته باشد که حمل بر کراهت میشود و جمع عرفی درستی هم هست و حمل ظاهر بر نص. شیخ انصاری در مکاسب این شکلی کار را پیش نبرده و قائل به حرمتاند ایشان. جازماند بر حرمت. مصرّاً لااقل در این بخش از کلامشان این را میفهمانند. ولو در آخر کلامشان یک بحثی است، یک کمی بوی این میآید که ایشان گرایش به کراهت پیدا کرده، ولی در متن بحثش آنی که برداشت میشود همین است که ایشان جذب به حرمت دارد. جذب به حرمت شدن بر اساس همین استناد به روایات مانع است.
بعد میفرمایند که بعضیها خواستند در دلالت این روایات مانع خدشه بکنند به خاطر این چند روایتی که ظهور در جواز دارد. بعد اینها میآیند روایت مجوّزه را نقل میکنند. بعد میفرمایند که انصاف این است که این روایات مجوّزه نمیتواند جلوی دلالت روایات مانعه را بگیرد. چون روایت مجوّزه نمیگویند که چطور خرید و فروش کن. اصل خرید را بیان میکند که بله، اول امر مسلمانها مینوشتند، بعد خرید و فروش این نوشتهها باب شد که اینجا ظهورش به این است که این خرید و فروش اشکالی ندارد. ولی نمیگویند این خرید و فروش به چه نحوی است. روایت مانعه آمده این را تفسیر کرده، تبیین کرده و گفتهاند که خرید و فروش جایز است، ولی به این نحو باید باشد: جلدش را بفروشی، ورق را بفروشی، مرکب را بفروشی. خود قرآن را، صفحاتی که آمیخته با کلامالله است، آنها را نفروشی. لذا منافات بین این دو دسته روایت را میگویند که این شکلی از بین میرود. چون متعلق حکم در هر کدامش یک چیز است و متعلق منع با روایت متعلق تجویز فرق میکند. این در واقع جمعی است که اینها انجام میدهند.
اشکال میکند. میفرمایند که این اشکال، اشکالی است که مرحوم خوئی هم مطرح کردهاند و این اشکال درستی هم هست. از معدود دفعاتی است که حضرت آقا با آقای خوئی همنظر میشوند. البته باز جلوتر اختلافاتشان با آقای خوئی هم محسوس میشود. حالا میفرمایند که اشکال این است که نخیر، اینجا سوال و جواب در هر دو تا دسته از این روایات یک چیز است. یعنی در روایت مجوّزه سوال دارد میشود از اشتراء مصحف. در روایت مانعه هم دارد سوال میشود از اشتراء مصحف. سوال اصلاً از کیفیت اشتراء نیست. اینجا هم راوی سوال میکند، میگوید: «من بخرم؟» این اشکال ندارد. «بفروشم؟» اشکال ندارد. آنجا هم سوال میکند: «بخرم؟ بفروشم؟» سوال در هر دو تایش یکی است. اینجا میگویند نخر. آنجا میگویند اشکال ندارد. یک سوال با دو جواب. نه دو سوال و دو جواب که متعلقش فرق بکند. لذا اینکه بگویید که آره، مجوز کیفیت خرید و فروش نمیگوید، فقط اصل خرید و فروش دارد میگوید، بعد آن روایت مانعه دارد کیفیت خرید و فروش میگوید، جمع تبرّعی است، جمع سلیقهای است. سلیقۀ شما اینطوری است که این شکلی جمع میکنید، ولی ظهور این روایات به این نیست. هر دو طایفه از روایات یک لحن دارند، یک لسان. هم سوال، یک لسان، هم جواب، یک لسان. جفتش لسان واحد است. اینکه بگوییم آنجا اصل خرید و فروش، اینجا کیفیت خرید و فروش است، میفرمایند همچین احتمالاتی میشود داد، ولی این احتمالات برای جمع بین روایتی که تعارض دارند، طریقۀ مقبولی نیست، جمع تبرّعی است. خب، شما از کجا میخواهید بگویید که این جمع، جمع درستی است؟ فقها هم که جمع تبرّعی را جایز نمیدانند. جمع باید عرفی باشد. جمع عرفیاش به این است. میگوییم که آقا، یکی از اینها ظهور اتم دارد. ظهور اتم را بر ظهور غیر اتم مقدم میکنیم. نص را بر ظاهر مقدم میکنیم. خاص را بر عام مقدم میکنیم. خاص ظهورش در خصوص أقواست از ظهور عام در عموم. وقتی که یک چیزی خاص است، یک چیزی عام است، آن خاص ظهورش قویتر است دیگر. من یک مطلبی را دارم میگویم که به یک مصداق صادق است. با یک مطلبی که میگویم بر صد مصداق صادق است. اینجا این حرفی که زدم، اینجا شما تعارض به ظاهر میبینید. یعنی آخرش نمیفهمید که منظورم همین یکیاش است یا صد تایش است. کدامش روشنتر است؟ آنی که روشنتر است، همان خاص است. اینجا شما میآیید عام را حمل بر خاص میکنید. مثلاً میگویم که آقا، بر فرض حالا نمیدانم مثال دقیقی اگر بخواهیم بگوییم، یک چیزی که مصادیق متعدد دارد ولی معمولاً ماها یک مصداق خاصش را مد نظر داریم. مثلاً حالا مثال بهتر میگویم. نانوایی. یک نانوایی دم خانۀ ماست. مثلاً بنده به بچهام میگویم که: «بابا، برو این نانوایی. برو نانوایی، نان بگیر. برو ببین اگر نانوایی باز است، نان بگیر.» اگر نانوایی باز است، نان بگیر. نانوایی اینجا دو تا ظهور دارد. یک ظهور خاص دارد، یک ظهور عام دارد. دو تا ظهورش با هم است. تعارض میکند بین دو تا ظهور. یکی اینکه حالت تعارض معمولاً در دو تا ظهور، دو تا کلام به کار میرود. حالا این مثال با تسامح قبولش کردیم. میگویم: «برو نگاه کن اگر نانوایی باز است، نان بگیر.» خب، این نانوایی باز است، همین نانوایی که جلوی خانه است؟ یا نانواییهای محل؟ یا همه نانواییها؟ اگر میتواند برود همه را بچرخد، باید برود تا یک نانوایی باز بشود، بخرد. اگر بخواهد از عمومش این را بفهمد. اگر بخواهد از خصوصش بفهمد، همین را باید دم خانه است، بسته است. اینجا معمولاً در عرف چهکار میکنیم؟ همان حمل بر خاصش میکنیم. وقتی ظهور بر خاص آمد، دیگر ظهور عام را کمرنگ میکند. بلکه گاهی منتفی میکند. خاص را میگیریم. در عرف این شکلی است. همیشه خاص مقدم میشود بر عام. ظهور خاص بر ظهور عام مقدم است.
حالا این مثالی که عرض کردم، روی کلمه بود با دو ظهور. فرض بفرمایید که دو کلمه داشته باشیم که حالا یکیاش از آن عموم فهمیده بشود، یکیاش از آن خصوص فهمیده بشود. مثلاً فرض بفرمایید که حالا دو تا کلام اگر بخواهیم بگوییم، حالا مثالهای فقهی و اینها زیاد میگویند. مثال عرفی بگوییم که ساده باشد، قضیه روشن بشود. فرض بفرمایید که مثلاً میگوید: «کفش بخر.» مثلاً جای دیگر میگوید که: «برای دخترت کفش بخر.» اینجا عام و خاص است. «برای دخترت کفش بخر.» ظهورش در کفش دخترانه است. آنجا که گفت: «کفش بخر.» مطلق کفش شامل میشود. هر کفش شامل میشود. خب، اینجا که این آمد، این خاص از هر نسبت به ظهورش قویتر است. «کفش بخر.» میآید آن عام را حمل بر این خاص میکند. یعنی آنجا هم که گفته: «کفش بخر.» منظورش کفش دخترانه بوده. این میشود جمع بین عام و خاص. البته حالا دو تا مثبتند، باز بحثش فرق میکند. حالا بحثهای تعارض و اینها اینجا معمولاً استفاده نمیشود. تنافی خیلی اینجا نیست. حالا فرض بفرمایید که مثلاً میگوید: «کفش نخر.» بعد اینجا میگوید: «کفش دخترانه بخر.» که آنجا میفهمی که منظورش از «کفش نخر»، کفش غیر کفش دخترانه است. اینجا خب دیگر تعارض مثلاً فهمیده میشود. چرا؟ چون این خاص است، آن عام است. هم تعارض، هم حمل، هم جمع. یعنی یک تعارض ابتدایی داریم، ولی جمع هم میکنیم. حمل هم میشود. آن عام را حمل بر این خاص میکنیم و میگوییم منظور از کفش که حالا آنجا گفته کفش نخر، کفش غیر از این کفش دخترانه است. پس کفش جایز نیست خریدنش مگر کفش دخترانه. جفت اینها را هم حمل کردیم. یعنی جفت اینها را هم عمل کردیم، جفت اینها را هم جمع کردیم و تعارض هم در عین حال بوده و حلش کردیم.
خب، اینجا هم همینطور میشود. خاص چون ظهورش قویتر است، مقدم میکنیم بر عام. ولی اگر باب جمع تبرّعی بخواهد باز بشود، دیگر هر کی با سلیقۀ خودش میآید دیگر از روایت متعارض رفع تعارض میکند و شارع نیست. میفهمانند که یک نکتهای که در این روایت جلب توجه میکند که باید روی آن فکر کرد، این است که در روایات مجوّزه، این نکته، نکته جالبی است. بله، تعارض غیر مستقر به همین میگویند.
«یک نکتهای که نکته جالبی است، این است که تعارض غیر مستقر به مرجحات نمیرسد. اگر تعارضی سرپایی حل بشود، کار به مرجحات نرسد، میشود تعارض غیر مستقر. اگر برود نوبت به مرجحات برسد، میشود تعارض مستقر.»
حالا نکتهای که اینجا هست، نکته جالبی است که چرا حضرت در دو سه تا از این روایات در جواب، بحث جنبه تاریخی قضیه را آوردند. نکتهای است دیگر. یک کلمه میگفتند که اشکالی ندارد. این سیر تاریخی چی بود که حضرت گفتند؟ چرا جای اینکه جواب بدهند که حکم چیست، تاریخچه را بیان میکنند؟ میگویند: «صدر اول، قرآن و فلان جا، مردم میرفتند خودشان مینوشتند، بعد به تدریج یک طوری شد که دیگر همان نوشتهها را خرید و فروش میکردند.» این دیگر ارتباطی به سوال ندارد به حسب ظاهر. چرا حضرت این را میگویند؟ بعد که حضرت این تفسیر را بیان میکنند، راوی جواب خودش را هنوز نگرفته. میگوید: «آقا، بالاخره جایز است یا نه؟» حضرت میفرمایند که: «اشتری أحب إلی من أن أبیعه»، یعنی اشکالی ندارد، جایز است. این تفصیلی که امام بیان میکنند، بیان واقعه و کیفیت حدوث این امر در صدر اسلام را بیان میکنند. این منشأش چیست؟ چه میخواهند بگویند؟ آقا میفرمایند که آنی که آدم میفهمد، این است: قضیه خرید و فروش کتاب الهی و کلام الهی، یک مطلبی بوده که در ذهن مردم و زبان مردم رایج بوده. چطور میشود آدم کلامالله را بخرد و بفروشد؟ کتاب خدا، کلام خدا، مگر قابل مقابله با مال است؟ خب، معلوم میشود که از این سوالهای متعدد، ۱۰ تا ۱۲ تا روایت. در همه اینها سر سوال میکند که چطور میشود ما کتاب خدا را، مصحف را بخریم یا بفروشیم. این سوال مطرح بوده بین مردم، یک چالشی بوده. ۱۰ ۱۲ تا راوی دارند از امام سوال میکنند که آقا، خرید و فروش مصحف جایز است یا نه؟ خود همین به وضوح دلالت میکند که این بین مردم مطرح بوده، چالش بوده. میشده کلام را، کلامالله را خرید؟ نمیشود خرید؟ چطور میشود خرید و فروش کرد؟ حضرت میآیند سابقه تاریخی را بیان میکنند و میگویند که این یک حقیقتی در واقع مد نظرشان است. حقیقتی را میخواهند بیان بکنند. میخواهند بگویند که کلام خدا دو بروز دارد، دو ظهور دارد. به معنای دو هویت و دو حقیقت دارد. یکی این است که بگوییم کلامالله همان کلماتی است که بر قلب پیامبر نازل شد، به پیامبر به زبان آوردند، مردم یاد گرفتند. این مایۀ خیر و سعادت انسان در دارین است. همین کلام الهی یک بروز و ظهور و وجود دیگری هم دارد که به صورت نقش روی کاغذ در آمد. این نقوش و خطوطی که شما روی کاغذ ملاحظه میکنید، این که کلامالله نیست. این حاکی از کلامالله است.
اینجا دیگر عرض میکنم آقا، اینکه فرموده بودند مکروه است، یک جورایی حرفشان دارد عوض میشود ها. با یک دقتی باید گوش بدهید دیگر. بحث مکروه را آقا مطرح نمیکنند. مکروه یک بار گفتند ظاهراً فتوایشان باید به این بشود که بیع مصحف مکروه است. الان من و شما بخواهیم قرآن بخریم، طبق آنی که آقا قبلاً فرمودند، باید کراهت داشته باشد. یعنی کار مکروه داریم انجام میدهیم. ولی طبق اینی که بعد میگویند، اصلاً فضا دارد عوض میشود. کلاً اصلاً بحث یک جای دیگری دارد میرود. حالا دقت بکنید. خوب است. آخر شما ببینید استفتاء از حضرت آقا شده است. نیست. اگر استفتاء شده، فتوای صریح آقا دربیاید. خرید میتواند جالب باشد. چون اینی که در درس فهمیده میشود، این است که اصلاً بحث را به سمت کراهت نمیبرند. قشنگ دو تا حیثیت را کاملاً مجزا میکنند. یک حیثیتش مورد خرید و فروش واقع میشود، یکی اصلاً مورد خرید و فروش واقع نمیشود. آنی که مورد خرید و فروش واقع نمیشود، حکم شرعی ندارد. آنی هم که مورد خرید و فروش واقع میشود، حکمش جواز است. آخر آقا در درس به این میرسند.
خب حالا آنی که جنبه اصلاً در واقع محل بیع ما واقع نمیشود، «لن تُشتَری»، اصلاً بیع صورت نمیگیرد و محل بحث ما نیست. این همان کلام الهی است. اینی که الان ما داریم، این حاکی از کلام الهی است. کلام الهی یک وجودی دارد که وجود حقیقی. این همان چیزی که از این نقوش فهمیده میشود. وقتی شما به این نقوش نگاه میکنید، آن کلام بر قلب شما نازل میشود. همانطور که بر قلب پیامبر نازل میشد. پیغمبر این را، آنی که بر قلبش نازل شده بود، به زبان آورد. بر ذهنها و دلهای شما دوباره نازل میشود. در واقع محل قرآن در واقع همهاش صدور قلب است. یک آیهای هم داریم اگر این را پیدا کنید، اگر اشتباه نگویم: «إِنَّمَا هُوَ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ» اگر اشتباه نگویم آیه این است. اگر پیدا کنید میفرماید این آیات بیناتی است که در سینه کسانی است که حمل میکنند این آیات و این حقایق. «بَلْ هُوَ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَمَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا إِلَّا الظَّالِمُونَ» (سورۀ عنکبوت، آیه ۴۹). خب، خیلی جالب است. اینها آیات بیناتی است در سینه کسانی که به محل و در واقع آشیانۀ این آیات، ظرف این آیات. اصلاً این دارد در دنیا و دارد در کلمات نیست. صدور آیات، جایش کجاست؟ در سینه است. در سینه کسانی که به علم رسیدهاند. در سینه پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم). شما هم اگر قرآن را خواندید، باز قرآن جایش کجاست؟ در سینه شماست. پس اصلاً قرآن در این کلمات نیست. قرآن در مصحف نیست. جای دیگر هم دارد دیگر که: «فِی کِتَابٍ مَّکْنُونٍ» (سورۀ واقعه، آیه ۷۸). قرآن را اساساً در کتاب مکنون دانسته. «لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» (سورۀ واقعه، آیه ۷۹). حالا اینی هم که ما مسش نمیکنیم جز با طهارت، از باب اینکه این تنزل آن است یا حاکی از آن است. برای همین احکام آن را هم بر این سرایت دادیم. گفتیم این را هم بدون طهارت مسش نکن. این را هم برایش احترام قائل شو. وگرنه قرآن در مصحف نیست. قرآن در کتاب این شکلی نیست. قرآن را میسوزانند. یعنی قرآن را میسوزانند؟ نه. یک سری صورتهایی که حاکی از قرآن است را میسوزانند.
اگر کسی برداشت، این هم یک نکته عجیبی است که از آقا به آن اشاره کردند که این هم از فتاوای ایشان است و این هم در بحثهای قرآنی مهم است. برای این هم کار بشود. اینجا فقط در حد اشاره فرمودند و بحثی نکردند. آقا میفرمایند که کسی بردارد همه این قرآن را، همه را به صورت انگلیسی بنویسد، اشکالی ندارد. «بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، الرحمن الرحیم، مالک یوم الدین.» همه را این شکلی. دیدید دیگر در این گفتگوهای انگلیسیزبانها، مثلاً حالا طلبههای پاکستانی و هندی و اینها که معمولاً گویششان به زبان انگلیسی است، در گفتگوهایشان هم همین را مینویسند. «الحمدلله» را به انگلیسی مینویسند. «سلام علیکم» به انگلیسی مینویسند. «بسم الله» به انگلیسی مینویسند. همه را. حتی صلوات را مثلاً گاهی. خب، این چی میشود؟ این یک نقشی است که آن کلام را به این شکل شما دارید ایراد میکنید. یک وقت به زبان عربی با نقش زبان عربی یاد میکنیم. یک وقت با نقش لاتین. یک وقت نقش چینی یا ژاپنی. اینها را مینویسی و نشان میدهی. آقا گفتند اشکالی ندارد. «حرف از کراهت نزن.» خب، نکته همین نکته است که عرض کردم. یعنی در درسشان آخر به همین حرف از کراهت نیست. قشنگ دو تا حیثیت را کاملاً مجزا میکنند. یک حیثیتش مورد خرید و فروش واقع میشود. یکی اصلاً مورد خرید و فروش واقع نمیشود. آنی که مورد خرید و فروش واقع نمیشود، حکم شرعی ندارد. آنی هم که مورد خرید و فروش واقع میشود، حکمش جواز است. آخر آقا در درس به این میرسند.
خب، حالا آنی که جنبه اصلاً در واقع محل بیع ما واقع نمیشود، «لن تُشتَری»، اصلاً بیع صورت نمیگیرد و محل بحث ما نیست. این همان کلام الهی است. اینی که الان ما داریم، این حاکی از کلام الهی است. کلام الهی یک وجودی دارد که وجود حقیقی. این همان چیزی که از این نقوش فهمیده میشود. وقتی شما به این نقوش نگاه میکنید، آن کلام بر قلب شما نازل میشود. همانطور که بر قلب پیامبر نازل میشد. پیغمبر این را، آنی که بر قلبش نازل شده بود، به زبان آورد. بر ذهنها و دلهای شما دوباره نازل میشود. در واقع محل قرآن در واقع همهاش صدور قلب است. یک آیهای هم داریم اگر این را پیدا کنید، اگر اشتباه نگویم: «إِنَّمَا هُوَ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ» اگر اشتباه نگویم آیه این است. اگر پیدا کنید میفرماید این آیات بیناتی است که در سینه کسانی است که حمل میکنند این آیات و این حقایق. «بَلْ هُوَ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَمَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا إِلَّا الظَّالِمُونَ» (سورۀ عنکبوت، آیه ۴۹). خب، خیلی جالب است. اینها آیات بیناتی است در سینه کسانی که به محل و در واقع آشیانۀ این آیات، ظرف این آیات. اصلاً این دارد در دنیا و دارد در کلمات نیست. صدور آیات، جایش کجاست؟ در سینه است. در سینه کسانی که به علم رسیدهاند. در سینه پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم). شما هم اگر قرآن را خواندید، باز قرآن جایش کجاست؟ در سینه شماست. پس اصلاً قرآن در این کلمات نیست. قرآن در مصحف نیست. جای دیگر هم دارد دیگر که: «فِی کِتَابٍ مَّکْنُونٍ» (سورۀ واقعه، آیه ۷۸). قرآن را اساساً در کتاب مکنون دانسته. «لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» (سورۀ واقعه، آیه ۷۹). حالا اینی هم که ما مسش نمیکنیم جز با طهارت، از باب اینکه این تنزل آن است یا حاکی از آن است. برای همین احکام آن را هم بر این سرایت دادیم. گفتیم این را هم بدون طهارت مسش نکن. این را هم برایش احترام قائل شو. وگرنه قرآن در مصحف نیست. قرآن در کتاب این شکلی نیست. قرآن را میسوزانند. یعنی قرآن را میسوزانند؟ نه. یک سری صورتهایی که حاکی از قرآن است را میسوزانند.
اگر کسی برداشت، این هم یک نکته عجیبی است که از آقا به آن اشاره کردند که این هم از فتاوای ایشان است و این هم در بحثهای قرآنی مهم است. برای این هم کار بشود. اینجا فقط در حد اشاره فرمودند و بحثی نکردند. آقا میفرمایند که کسی بردارد همه این قرآن را، همه را به صورت انگلیسی بنویسد، اشکالی ندارد. «بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، الرحمن الرحیم، مالک یوم الدین.» همه را این شکلی. دیدید دیگر در این گفتگوهای انگلیسیزبانها، مثلاً حالا طلبههای پاکستانی و هندی و اینها که معمولاً گویششان به زبان انگلیسی است، در گفتگوهایشان هم همین را مینویسند.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه نهم
کارگاه فقه
جلسه دهم
کارگاه فقه
جلسه یازدهم
کارگاه فقه
جلسه اول
کارگاه فقه
جلسه دوم
کارگاه فقه
جلسه چهارم
کارگاه فقه
جلسه پنجم بخش اول
کارگاه فقه
جلسه پنجم بخش دوم
کارگاه فقه
جلسه اول
کارگاه فقه
جلسه دوم
کارگاه فقه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات کارگاه فقه
جلسه اول
کارگاه فقه
جلسه سیزدهم
کارگاه فقه
در حال بارگذاری نظرات...