متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسماللهالرحمنالرحیم.
تبریک عرض میکنیم یومالله ۲۲ بهمن را. اگر این مباحثهی ما مرضیِ رضای خدای متعال هست و ثوابی در محضر الهی دارد، تقدیم باشد به روح پرفتوح حضرت امام رضواناللهتعالیعلیه و همهی شهدای این نهضت، از سال ۴۲ تا حالا. انشاءالله که روح همهشان شاد باشد و همهشان دعاگوی ما باشند و انشاءالله که ما در محضر این شهدا و حضرت امام شرمنده و روسیاه نباشیم.
بحث «بیع مصحف» خدمتتان بودیم و بحث را پیش میبردیم. به اینجا رسیدیم که حضرت آقا فرمودند این کلامالله محل بیع واقع نمیشود. اصلاً برای همین قصدش نکنید؛ که اصلاً معاملهای رویش صورت نمیگیرد. نه اینکه معامله صورت میگیرد و حرام است، نه؛ اصلاً معاملهای روی آن صورت نمیگیرد. البته اینجا دیگران هم مطالبی دارند که انشاءالله فرصت شود، عرض میکنیم و نقدی دارند در واقع به این نظریهای که حضرت آقا دارند که حالا انشاءالله عرض میکنم. ولی این مطلب ایشان، خب مطلب جالب و منحصربهفردی بود که این حاکی از کلمات الهی و کلام الهی شد. این کلماتی که ما در مصحف میبینیم، نظام به هر نحوهای نوشتنش جایز بود؛ فقط اگر بتواند حکایت بکند آن کلمه را با آن تلفظ. حالا به لغتی، به هر رسمالخطی، اگر نوشته شود، کفایت میکند.
خب، بعد حضرت آقا میفرمایند که در روایات که تجویز کرده بودند، میفرمایند که شما وقتی خرید و فروش میکنید، آن چیزی که کلام الهی است، این را قصد نکنید. آن چیزی را که جلوی دستتان است، یعنی همین کاغذ را، همین جلد را، همین چیزی را که بهصورت کتاب است، این را قصد کنید بفروشید. و این هم درست است. اشکالی هم ندارد. روایت «مجوز حمل» همین را بیان میکند؛ ولی با یک تفصیل بیشتری.
حضرت میفرمایند که آنوقتها اینطوری بود که از روی اونی که نوشته شده بود، استنساخ میکردند. یعنی این نقش را خودش به دست خودش روی کاغذ مینوشت. اینکه مینویسد، این منزل منعندالله نیست. این خط این است؛ مدارک کاغذ را سیاه میکند. خب، حالا نوشتنش اشکال ندارد. فروختنش هم اشکال ندارد. لذا اونی که مورد توجه در همهی این روایات است، این است که اصل حقیقت قرآن، یعنی اونی که مهدیِ این الفاظ است و این نقوش است، آن قابل خرید و فروش نیست. از باب اینکه اصلاً مالی نیست که بشود فروخت. متعلق به کسی نیست. در اختیار کسی نیست که بخواهد آن را با مال معامله کند و شأن و قدر و قیمت آن از همهی عالم وجود بالاتر و از دنیا مافیها بالاتر است. این چهشکلی میخواهد معامله شود و به فلان مبلغ خرید و فروش شود؟ این اصلاً قابل خرید و "یشتر لن یشتر" هرگز خرید و فروش نمیشود. میفرماید: گفتیم این کنایه از این است که «لا تشتره».
حالا اینجا بحثی است که این «لن تشتروا» با «لن تشتره»، «نفروش» یا «لا تشتر»، فرقش چطور میشود؟ «لا تشتر» میفرماید که نفروش. «لن تشتروا» فروختنی نیست. حالا برخی بزرگان، مثل آیتالله سبحانی، فرمودند که اینجاها اصلاً اکیدتر است در حرمت. همان «لا تشتر» است؛ شدیدترین وجه. حالا بههرحال جفتش یک چیز دیگر است؛ جفتش نهی است. میفرمایند که میشود گفت که کنایه از این نیست که «لا تشتر»، یعنی آن کلامی که میفهمند که «لن یشتروا» همان «لا تشتره» شدیدتر است. نه، اینطور نیست. حضرت میخواهند واقعیتی را بیان بکنند، بگویند که اصلاً قابل خرید و فروش نیست. «لن یشتره» یعنی هرگز خریده نشده، هرگز قابل خریدن نیست. اونی که شما میتوانی مبادله به مال بکنی، این کاغذ است. کدام کاغذ؟ کاغذ سفید؟ نه، آن کاغذ منقوش. همین کاغذی که نقشی رویش هست. همین نقش حاکی از کلامالله.
خب، حالا در روایت مانعه میفرمود که کاغذ را بفروش. نمیخواهد بگوید کاغذ بدون نوشته را بفروش. کاغذ بدون نوشته وجود ندارد. آن تکههای سفید کاغذ را هم نمیخواهد بگوید؛ آنها هم که قیمتی ندارد. کاغذ یعنی همین کاغذی که روی آن کلمات نوشته شده. این نقش روی آنجا گرفته. بگذارید این اشکالی که بعداً شیخ به خودشان وارد میکنند که یک معضلهای شده که حالا این خود آن نقوش هم وارد ملک مشتری میشود یا نمیشود؟ اگر بشود، یک اشکال لازم میآید؛ اگر نشود، اشکال دیگر لازم میآید. این اشکال آقا میفرماید اصلاً وجود ندارد. اینکه میفرماید کاغذ را بفروش، یعنی کاغذ منقوش. کاغذ سفیدی وجود ندارد. همین کاغذ منقوش را بفروش، یعنی نقش هم داخل در مبدل اشکالی هم ندارد. چنین نقش حاکی از کلامالله، نه اینکه خودش کلام خدا باشد.
لذا اونی که بهنظر میرسد، حضرت آقا میفهمند که از مجموع این روایات به همان قرینهای که مطرح کردند، قرینهی سؤال در واقع، که چرا سؤال میکنند؟ با این قرینه، اونی که به ذهن میرسد، این است که اونی که در اختیار شماست، همین نقش، خرید این و فروشش اشکال ندارد. روایت مانعه هم میگوید اشکال ندارد. به خاطر اینکه روایت مانعه میگوید کاغذ را بفروش. کاغذ سفید را که نمیگوید. کاغذ منقوش را میگوید بفروش. البته حالا در روایت مانعه، کاغذ را نفروش. حالا با اینکه در سندش خدشه شود، کاغذ را هم حتی قصد نکن، فقط جلد آن، آهن و اینها را بفروش. پس اینجا روایت مانع هم میخواهد بگوید که فروختن نقش ظاهری قرآن که حاکی از قرآن است، اشکال ندارد. روایت مجوز حمل همین را میگوید. پس اصلاً تعارضی بین اینها وجود ندارد.
حالا این هم نظر جالبی است. برخی به نحو دیگری تعارض را حل میکنند. برخی هم باز مثل آیتالله سبحانی قائلند که تعارض هست و قابل جمع هم نیست. بعد تعارض هم تساقط میکند، نوبت به مرجحات میرسد که حالا عرض میکنیم انشاءالله. آن هم نظریهی جالبی است. بههرحال، پس اینجا اصلاً تعارضی نیست. اونی که ممنوع است و روایت مانع بیان میکند، حقیقت قرآن که اصلاً قابل خریدن و قابل فروختن نیست. لذا مسئلهی فروش قرآن به این صورت که مطرح شده، مطرح نیست. این قرآن مجلدی که حالا جلد شده، این را بخر و بفروش، مانعی هم ندارد. روایت مانع هم نمیخواهد اصلاً این را منع بکند. یک چیز دیگری در بین بوده، آن هم اینکه حقیقت کلامالله چطور معامله میشود؟ کلام خدا را انسان میتواند بخرد یا بفروشد؟ روایت مانع در مقام بیان این مطلب است که حقیقت کلامالله اصلاً محل بیع و شراء نیست و متعلق بیع و شراء قرار نمیگیرد.
خب، این تا اینجای قضیه. گفتند نقوش حاکی کلام خداست. پس اصل آن کلام که وجود ندارد که بحث از خرید و فروشش باشد. هرچه هست، حاکی کلام خداست. خب، بله، چیزی که اصلاً به آن دسترسی که به آن، به خاطر همان که اصلاً به آن دسترسی نیست، یعنی تذکر به این دادن که این اصلاً در دسترس نیست که بخواهی بروی. پاسختان در سؤالتان نهفته است. یکی چیزی که اصلاً به آن دسترسی نیست، قابل فهم نیست که این در دست نیست. ما فکر میکنیم که همین که در دسترس ماست، کلامالله است. اهلبیت دارند ارشاد به همین میکنند. ماشاءالله شما دست به لغوتان خوب است. در این احکام سریع لغو و لعب و اینها، نه، لغو نیست. دارد ارشاد میکند. اصلاً اینجا اینی که شما در دسترس میدانید، خب، بگویم چیزی که در ماه است، اگر من فکر میکنم که این همینجاست، این لغو نیست دیگر. ناخنگیری که الان جلوی بنده است، این ناخنگیر همان ناخنگیر است. این نیست. آن تو ماه است. این را بخر و بفروش. آن ناخنگیر اصلی تو ماه است. درست شد؟ این کلاماللهی که الان پیش تو است، این کلامالله نیست. این حاکی کلامالله است. این فتوای آقا را داریم عرض میکنیم. نظر آقا: این چیزی که الان در دسترس ماست، این کلامالله نیست. این هم نیست که برای همه روشن باشد که شما بگویید لغو است. بله، در ماه است، همه روشن است که اینجا نیست؛ ولی برای هیچکس روشن نیست که این اصلاً آن نیست. این کلامالله میخواهد ارشاد به این بکند که این کلامالله نیست. اینی که شما دارید استنباط میکنید، دیگر «لن یشتری»، چرا؟ دیگر این «لن یشتری» چی دارد میگوید؟ میگوید فروخته، خریداری نمیشود، بهصورت صیغهی مجهول. نمیگوید که نخر، میگوید خریداری نمیشود. در برخی هم «نخر» دارد که با آن «خریداری نمیشود»، «نخر» هم باز به همان برمیگردد. «لن یشتر» میگوید که اصلاً کلامالله «لن یشتری»، اصلاً مورد اشتراک واقع نمیشود، اصلاً اشتراکی روی آن صورت نمیگیرد. دارد نفی میکند اشترا را. دقت کنید، برداشت حضرت آقاست. نمیخواهیم حالا بگوییم لزوماً همین است و جز این نیست. ولی این هم نیست که لغو شود این حرف، این حکم. برای اینکه واقعاً تصور عموم این نیست. تصور عموم به این است که این همینها کلامالله است. ما داریم کلامالله را میخریم، کلامالله را میفروشیم. کلامالله خرید و فروش نمیشود و این هم که در دسترس شماست، کلامالله نیست. اینها یک نقش حاکی از کلامالله. رابطهی مبانی جدیدی است. یعنی قابل بررسی است در بحث الفاظ و دلالات و اینها. آن وقت باید بحث شود و اینکه حالا این کلمات لمسش، مسش و اینها، پس از باب کلامالله بودنش نیست، از باب خدمتتان عرض کنم که حاکی و نقش بودن است.
بعد اینجا بحث دیگری باز مطرح شود: «لایمسه الا المطهرون». آن قرآنی که بالاست، جز مطهرین مسش نمیکنند. پس این باز نمیتواند شاید دلیل شود بر اینکه این نقشها و این کلماتی که در دسترس ماست، اینها را مس نکنیم. زحمت بکشید، بگذارید این تا اینجا بحث را تمام کردهاند. خُب، انگار آقا فرمودند: «روایت منع دارند میگویند حواست باشد، اصل کلام خدا خرید و فروش نمیشود و روایت جواز، منظورش اجازه بیع نقوش کلام است.» احسنتم. خدا خیرتان بدهد. برای همین اصلاً تعارضی پیش نمیآید. برای اینکه دو ساحت جداگانه در این روایت مطرح است. در نظر حضرت آقا، دو ساحت جداگانه. این البته نظریهی منحصربهفردی است.
اول آقا بحث کراهت را مطرح کردند. ما در این بحث سه تا نظریه داریم. یک عده قائلند که این بحث در واقع برمیگردد به نص و ظاهر. دقت بکنید، ببینید بحثی که مطرح است، آقای اعرافیان در این کتابشان به آن اشاره کردهاند، این است که سه مدل اینجا جمع صورت گرفته بین این روایات. حالا بحثهای چیزشان هم جالب است. «پذیرش و درک توزیع روایات من سخت است». خب همین دیگر. حالا این یک مبنایی است. یعنی اینی که این کلمات نقش است، یک مبنای جالب و متفاوتی است. و شاهدش، شاهد خوبی است. یعنی اینی که میگویند خط کوفی را الان اگر بیاورند، من و شما نمیفهمیم، حرف درستی است. حالا مثال خط بریل که هفته پیش بحث کردیم. الان واقعاً این خط بریل را جلو بنده و شما بگذارند، هیچی نمیفهمیم. الان برای من و شما هیچ فرقی نمیکند که یک جایی بخوانیم. یعنی یک جایی یک کتابی باشد، مثلاً قرآن یا شاهنامه است. درست است؟ اگر بریل باشد، میتوانیم تشخیص بدهیم؟ نه. این فقط اونی که لمس میکند، آن عزیز نابینا، روشندل، آنکه لمس میکند، او پی میبرد به اینکه این مثلاً از روی کلمهاش بفهمیم قرآن است. بعد لمس که میکند، یکهو مثلاً حالش متغیر میشود، میگوید این قرآن است، مثلاً من وضو ندارم و وضو بگیرم. خب، مردم، شما نمیدانیم اصلاً هیچ معلوم نیست. مبنای جالبی است. خیلی محل توجه و دقت میتواند شود. الان این را ما قرآن میدانیم یا نمیدانیم؟ خب دیگر، روایت منع میگویند: «قرآن را بیع نکن.» چه با خط عربی، کوفی، بریل، همین. یعنی توجه به این داشته باش که آن کلامالله مورد بیع واقع نمیشود. آن را قصد نکن. همین کتاب را قصد کن. همین مجلدی که پیش تو است را قصد کن. نه کلامالله را. کلامالله را قصد نکن در معاملهات. و کلامالله اصلاً مورد معامله واقع نمیشود. قصد نکن، برای اینکه اصلاً مورد معامله واقع نمیشود. نه اینکه قصد نکن، چون اگر قصد کنی حرام میشود. «ان المصاحف لن تشتروا». مصاحف «لن تشتروا»، فروخته نمیشود.
البته این یک کمی حالا یک جوری استها. چون «ان المصاحف» کلامالله نداریم. نگاه کنید، کلامالله هم دارد «لن تشتروا». خب، یک جوری است. چون مصحف واقعاً به همینی که در دسترس ماست میگویند. نه به آن کلامالله عالیه نازل نشده و اینها. مثلاً کلامالله را آن امر مجرد بالاتر از این عالم ماده و این الفاظ ظاهری و این نقوش و اینها، به اینها که نمیگویند مصحف. مصحف به همینی که، آها، آنجا دارد «لا تشتر کلامالله». کجا دارد «لن تشتروا»؟ «لن تشتروا» دارد آنجا. بعد «مصاحف لن تشتروا» یک حرف. همین آقایانی که میگویند این آکدتر است در حرمت، این بیشتر فهمیده میشود. اگر گفته بود کلامالله «لا تشتروا»، «لن یشتروا»، آنجا شاید این بهتر پذیرفته میشد. «ان المصاحف لن تشتروا». اگر فردا بگویند که بریل از قرآن است، اینجا حجت بر ما تمام نمیشود. از چه جهت؟ «لن تشتروا» پس به مصاحف خورد. مصحف را فرمودند «تشتروا». مصحف هم همین است که در دسترس ماست. آقا میفهمند که میخواهد بگوید که اونی که در دسترس شما نیست، «لن تشتروا». در حالی که ظاهر مصاحف این است که همین که در دسترس ماست، «لن تشتروا». انشاء اخبار نیست. اخباری است که اتفاقاً ادله بر انشاء، نه اخبار از این قضیه. آقا میخواهند بفهمند که این اخبار از یک قضیهای است، انشاء نیست. میخواهد اخبار کند، خبر بدهد که بابا آن که فروخته نمیشود، اصلاً فروخته نمیشود. نه اینکه آن را نفروش. آن که اصلاً فروخته نمیشود. مصاحف «لن تشتروا» به ظاهر. فکر بکنید، ببینید برای شما ظهور هم این شکلی دارد یا ندارد. با ذهن ناقص بنده و فهم نارس بنده اینطور میرسد که «ان المصاحف لن تشتروا» میخواهد بگوید: نه نه، آن را یک وقت نفروشیها. آن را که اصلاً نمیفروشند. فکر فروشش را نکن. همان انشاء است، ولی خیلی غلیظ. مگر کسی سر کلاس مثلاً تخمه میشکند؟ سر کلاس که تخمه نمیشکنند. دارم اخبار میکنم، نمیشکنند. چرا میشکنند؟ کسی بشکند. آقا میخواهند بفهمند که اصلاً تکویناً محقق نمیشود این قضیه. محصول تکوین میخواهند ببرند از تشریح. میخواهند خارج کنند. ولی ظاهر «ان المصاحف لن تشتروا» خیلی به تکوین نمیخورد. خیلی بوی تشریح خیلی ازش استشمام میشود. «ان المصاحف لن تشتروا». مصحف را خرید و فروش میکنند. مصحف هم آورد. آن طرف هم که روایت داشتیم که روی خود صفحه هم گفت. آن هم اگر توانستید پیدا کنید که فرمود: «کاغذش را هم حتی آن کاغذی که نقوش دارد را هم قصد نکن. فقط جلد را قصد کن، مجلد و آن خلاصهی چیزهای بیرونی این مصحف را قصدش کن.» بههرحال از کلامالله، همین قرآن حاکی کلام خدا به ذهن میآید. بهنظرتان اگر منظور امام اصل کلام خدا بود، توضیح برای تازه قید مصحف به این طرف میکشاند؟ بله، عرض میکنم قرینهاش همین است دیگر. قرینهاش این بود که بله. قرینهی سؤال. قرینهی سؤال، چرا این طرف سؤال میکند؟ سؤال را قرینه قرار میدهند معمولاً. آقا به این قرینه خیلی نظر دارند. اینکه طرف سؤال میکند چی شده که سؤال برایش شکل گرفته؟ جنبهی سؤالش چیست؟ جنبهی ابهامش چیست که آمده دارد سؤال میکند؟ ایشان میفهمند که جنبهی ابهامش این است که کلامالله، یک وقت مثلاً این الان کلامالله که ما داریم خرید و فروش میکنیم؟ واقعاً «ان المصاحف لن تشتروا»، مطلبی که ایشان میفرماید، خیلی به ذهن ما نمیرسد. یعنی فهم بنده ناقص است. ما نوکر ایشان هم هستیم. امروز هم انشاءالله میرویم راهپیمایی خودرویی. واکسن هم رفتیم بزنیم. ماشینم خراب شد. دو روز، دو سه روز الان تعمیرگاه. ماشین سه روز تعمیرگاه. واکسن نیامد. بله، عرض کنم خدمتتان که خاطر امر ایشان، خلاصهی رضایت ایشان، حتی فوق امر ایشان، ولی خداییاش «ان المصاحف لن تشتروا» خداییاش بوی چیز را نمیدهد. یعنی حالا کلام ایشان حرف خوبی است. یعنی از جهت دیگر محل توجه و تحول که عرض کنم خدمتتان که از جهت اینکه این نه نقوش است، اصلاً اینها هیچی نیست. حاکی از الفاظ مثلاً اینها الفاظ نیست. اینها حاکی از الفاظ است. حاکی از کلمات. نمیشود گفت کلمات الهی. اینی که من روی کاغذ داریم، اینها حاکی از کلمات است. البته حالا بهحسب حاکی بودنش هم خب بههرحال احکامی پیدا میکند دیگر. الان همین هم بدون وضو نمیشود دست زد. معلوم میشود که خود همین هم یک حکمی را همین نقوش هم بار میشود دیگر. این هم الان یک جنبه از قداست پیدا کرده. ما اونی که برایمان ملاک است در حرمت، همان قداست است دیگر. یک امر مقدسی است که این یک وقتی نیفتد بین شما بهعنوان یک ابزار خرید و فروش. یعنی مقصد شارع اینجوری است دیگر. اینطور فهمیده میشود جز مقاصد شریعت. برای امور مقدس، احترامی قائل است. میخواهد جامعه یک حرمت ویژهای پیدا بکند برای این کار. و لذا میآید خدمتتان عرض کنم که میگوید که اصلاً بیع روی اینها صورت نگیرد. دقت میکنید؟ برای اینکه قداست این را برساند که قداستش را حفظ بکند. تبدیل به کالای بازاری نشود، به جنس نشود. یک ابزار خرید و فروش نشود. قداستش حفظ شود. اگر ملاک قداست است که الان اینجا از مسیر لغو البته پیش نمیرویم. از مسیر قداست پیش میرویم. نمیگوییم آنور لغو است. چون آنور واقعاً لغو نیست.
سؤالی که مطرح است، این است که الان این کلمات که ما میگوییم نقوش است و فقط حاکی است، بههرحال احکام بر اینها مترتب میشود. ما چطور میگوییم که این کلمات لمسش بدون وضو جایز نیست؟ تنجیسش جایز نیست؟ خب، به همین دلیل، به بیعش جایز نیست. چطور محل تنجیس واقع میشود؟ محل لمس واقع میشود؟ محل مسح واقع میشود؟ چطور اینها واقع میشود؟ فقط بیع واقع نمیشود؟ یک کمی از ذهن دور است. حالا ما که از درس آقا دور بودیم و اینها، بحثهایی که مال خدمت شما عرض کنم، تاریخ مباحث مال سال ۹۱ بوده، اسفند ۹۱ بوده. این بحثهای ایشان ۹ سال پیش بوده. حالا مثلاً اگر میشد به ایشان رساند و از ایشان پرسید که نپرسیدهاند اینها را در درس یا نپرسیدهاند یا پرسیدهاند و ایشان جواب ندادهاند که چطور این محل مس واقع میشود؟ خب، اگر اینطور باشد، «لایمسه الا المطهرون» هم باید فقط همان قرآن بالا باشد. اتفاقاً برایمان قرآن بالا میخورد. کتاب مکنون و چطور آن را ما دلیل میگیریم برای اینکه این قرآنی که پیش ماست، مسش بدون وضو جایز نیست و این محل مس واقع میشود؟ همین نقوش، همین نقوش محل مس واقع میشود. همین نقوش محل تنجیس واقع میشود. خب، همین نقوش هم محل بیع واقع بشود. یعنی بحث شود که این اجتماع میشود یا نمیشود. نه اینکه بگوییم این موضوعاً خارج است، تخصصاً خارج است. اصلاً مورد بیع واقع نمیشود. این یک کمی از ذهن دور است. اصلاً این بحث خطای مختلف با اینکه نقوش حاکی از کلام خداست، فرق دارد. بههرحال، یک فرقهایی دارد. ما که نمیگوییم فرق ندارد. حالا بنده که اصلاً کلاً فضای خودم به سمت دیگری است. ولی خدمت شما عرض کنم که اینها نقوش است. بههرحال اینها نقش هست یا نیست؟ نقش هم حاکی از کلام خداست، بحثی نیست. و این را به شما به هر زبان دیگری هم که بگویی، نقش به هر زبان دیگری هم بگویی، حاکی از کلام خداست. شما آخر روی کاغذ هرچی بخواهی بیاوری، این میشود حاکی از کلام خدا، به هر نقشی. بعد این آقا میفهمند که به هر نقش هم جایز است. هر نقشی که حاکی باشد، بتواند ایجاد دلالت بکند برای آن کلام. این نقش، نقش درستی است. البته همان نقش، نقش محترمی است و قرآن و رسمالخط قرآن. ولی نقش. آقا میفرمایند این نقش است، این کلامالله نیست.
حالا برایمان سؤال این است که خب، بههرحال اگر این فقط نقش است و اصلاً کلامالله نیست، پس چرا مسش جایز نیست بدون وضو؟ پس چرا تنجیسش جایز نیست؟ پس معلوم میشود که این نقش خالی هم نیست. این تنزل کلامالله است. این هم به حمایت از شما که مطالب فرمودید. اگر به خاطر همین جنبه قداست وضو لازم است، چه اشکالی دارد که حکم حرمت بیع هم هست که ما هم عرض کردیم. میشود گفت جنبهی سؤالی که جدیداً برخلاف گذشته استنساخ نمیکند و مصحف را میخرد. خب، اینکه اگر جنبهی سؤال این بود که حضرت در پاسخ دوباره همین را نمیگفتند. اگر طرف به خاطر این دارد سؤال میکند، اگر سؤالش این است که حضرت جواب نباید دوباره همین را بگویند. حضرت در جواب دادن سیر تاریخی میگویند. یعنی سائل توجه به این سیر تاریخی داشته. قسمت معنا نمیدهد که بنده از شما بپرسم که آقا در ذهنم این است. نمیپرسیم که حکم خرید قرآن چیست. در ذهنم این است که چون تازگیها میخرند، قدیمیها نمیخریدند. هدف آنکه البته قدیمیها کسی نمیخرید. پشت منبر میرفتند مینوشتند. اینها تازگیها میخرند. اشکال ندارد. فهمیده نمیشود. شارع گفته مصحفی را که نقوش کلام خداست، آن هم به هر شکلی باشد، بیع نکن. چه اشکالی دارد اینجوری بگوییم؟ خب، این، این هم حرف ماست در واقع. سؤال ماست. ما که خجالت میکشیم در برابر علما اصلاً حرف بزنیم، حتی سؤال بکنیم و اینها. سؤالمان هم از باب خودم عرض میکنم، از باب اینکه بیسوادیام کشف شود و به جهلم پی ببرم. این هم سؤال ماست از حضرت آقا که در این مطلب اگر اینطور میفرمایید، این، اینورش را چهکار میکنیم؟ اگر قرار است که این اصلاً محل بیع واقع نشود، یعنی تخصصاً از بحث بیع خارج باشد، خب تخصصاً باید از بحث مس خارج باشد. تخصصاً بعد از بحث تنجیس خارج شود. درک تخصصاً از مس و تنجیس خارج نیست. همین نقوش بهخاطر قداستی که دارد، تنجیسش حرام است. واضح هم هست، از واضحات برای متشرع است. همین نقوش بهخاطر قداستی که دارد، مسش بدون طهارت جایز نیست. محل مسح واقع نمیشود. نقش، نه جلوهای از کلامالله. بههرحال قداست پیدا کرد از کلامالله. همان قداستی که منات است برای اینکه خود کلامالله مورد بیع واقع نشود، همان قداست اینجا هم هست. یعنی همین نقوش هم آن قداست را دارد. همین نقوش هم مطلقاً جایز. اونی که عالم بالاست، این روایت مانع میخواهد بگوید اونی که عالم بالاست کلامالله، او مورد بیع واقع نمیشود. روایت مجوز هم بگوید اینی که در عالم پایین و در دسترس شماست، محل بیع واقع میشود. دو ساعتی، دو عالمیاش کرد روایت منع و روایت جواز را. اشکال ندارد. آنهایی که میگویند «نکن» یعنی اونی که در عالم بالاست، نکندش یعنی نمیشود. اشکال ندارد. یعنی همین که پایین است. در حالی که این خیلی به ذهن نمیآید. اول اینکه «ان المصاحف لن تشتروا» بود. مصاحف اصلاً حیثیت عالم پایینی قرآن است، نه عالم بالاییاش. و «لا تشتر کلامالله» داشت. کلامالله را نفروش. بحث کراهتی هم که آقا فرمودند، این هم «ان بیعها حرام» یک کمی از آن بحث کراهت هم فاصله میگیرد که آقا اول جمع به نحو کراهت و چیز کردند دیگر. گفتند که روایات منع دال بر کراهت، روایت جواز. دوتاش با هم جمع میشود. یعنی جواز به نحو کراهت. «بیعها حرام» خیلی ازش کراهت فهمیده نمیشود. البته آن هم جواب دادند. گفتند که حرام، حرام فقهی نیست، حرام اصطلاحی است. فرهاد، تأکید و تأیید حرف آن نیست. حرف آن، حرف آن کیست؟ نمیشود بگوییم انگار امام گفتند: بله، بله. قبلاً اینجوری بوده که استنساخ میکردند و به این نمیشده و اما نگران نباش، اشکال ندارد. نه اینکه نیستش که ذهن طرف در این هم اصلاً خبر نداشته. سیر تاریخی را زمان امام صادق علیهالسلام ها، صد سال گذشته، صد سال از زمان نزول قرآن گذشته، یک قرن گذشته. الان که عصر ارتباطات و تکنولوژی و فلان و اینها. مردم نمیدانند زبان پهلوی چه اوضاع قار و قشنگتری بوده ۵۰ سال پیش. این همه رسانه و این همه تشکیلات و این همه فلان در جمهوری اسلامی هستیم که ۵۰ سال به ما مثلاً براساس حاکمیت تعلیم نمیدانی ۵۰ سال پیش کی بوده. از مردم میپرسند که تورم چطور بود قبل انقلاب؟ تورم نداشت. آن موقع یک نفر کار میکرد، ۱۰ نفر میخورد. هنوز ۱۰ نفر کار میکنند، یک نفر میخورد. آن قدر پردهبندی میکنند خدا که قبل انقلاب اقتصادی چطور بوده. بعد شما توقع دارید تا زمان امام صادق از ۱۰۰ سال پیش خبر داشته باشد. روی هوا که، خب همین دیگر. چیزی که در ذهنش بوده، همین بوده که آقا این مقدس است، خرید و فروشش اشکال ندارد. همین در ذهنش بوده. همین که مقدس است، قصدش را نکن در خرید و فروشهایت. کتاب کلیتش کلماتش را نه.
البته اینجاها این نظریهی شیخ انصاری میشود. بعد دیگر حالا بعدش مشکلاتی که آقا فرمودند، با چالشهای جدی مواجه میشویم. بعدش که خب، الان من این را قصد نکنم، حالا به چه نحوهای انتقال به من پیدا میکند؟ یعنی کتاب به من منتقل میشود، کلماتش منتقل نمیشود. مالک این کلمات کیست؟ خدا؟ نفر؟ فروشنده است. مشتری در ملک من نمیرود؟ پس اینجا من چی، چی را میخرم؟ بعد غرض اصلی از این کتاب همین کلمات است. نه، این از کجا بهنظر میرسد که چون کار تازهای بوده، سؤال پیش آمده؟ کار تازهای بوده که از طرف جوابشان به این نحو نبوده که اگر واضح بوده برای طرف که آقا این کار تازهای است، حضرت سیر تاریخی نمیگفتند. بله، بله، نگفتند که تاریخی گفتند. گفتند قدیمیها اینطور بود، الان اینطوری شده. بله، بله، اصلاً تویش نیست. خبر ندارد این سیر تاریخی را. این از همان وجدان خودش و ارتكاز او از اینکه میبیند آن قدر قداست دارد و شریعت برای این کلمات آن قدر قداست قائل است، برایش سؤال پیش آمده. آخه این کلماتی که ما میگوییم تا قبلش قرآن مینوشتند دیگر. بعدش هم اصلاً به قبلش کار ندارد. این به قبل این یکهو که چی نشده که تا هفته پیش مینوشتند، امروز یکهو یکی آمده میگوید که آبی را بخریم. این در فاصلهی زمانی آرام آرام رشد پیدا کرده. در کلام امام صادق هم همین فهمیده میشود. آرام آرام رشد پیدا کرده دیگر. الان رایج شده. یک جوری شده که همه جا هست، همه جا میفروشند. این ربطی به آن قضیه ندارد. خب، این کمکم اتفاق افتاده دیگر. یکهو نشده که طرف یکهو برایش سؤال پیش بیاید. سؤال پیش آمده. این به این قضیه ربطی ندارد. یک چیز تدریجی است که اینجوری محل سؤال نیستش که این سؤالش از روی اصل خود بیع است. از خود بیع. از اینکه آقا این کلمات مقدس کی به ما میگویند بدون وضو دست نزن، نجسش نکن؟ آن قدر ارزش و احترام دارد این کتاب. آن قدر ارزش دارد. آن قدر احترام دارد. فلانش کن. اگر میخواهی قرائت کنی، نگاه کن، نگاه کن، نور چشمت زیاد میشود. اینهایی که به ما گفتند در مورد مصحف، میخریم، میفروشیم. حضرت میفرمایند که این، اینجوری نبودهها. اولش این شکلی نبوده. این اول خودش را مینوشتند. کمکم باب شد. منم اگر بخرم، بیشتر دوست دارم تا بفروشم. الان اینی که شما میگویید اصلاً پاسخ حضرت هیچ ربطی به این مطلب ندارد. یعنی اینکه من بخرم، بیشتر دوست دارم تا بفروشم. اگر سؤال طرف این است که آقا تازگی خوردخورد اینجور شده، باب شده که مثلاً اجیر میکنند یکی مینویسد. سؤالش در مورد اینکه این امر نوپدید را چهکار کنیم؟ بعد حضرت میفرمایند که من بخرم، بیشتر دوست دارم تا بفروشم. بهنظر شما بین این سؤال و جواب ربطی است؟ سؤال و جواب روی اصل قضیه است. روی نفس فعل است. روی نوپدید بودن این کار. شما میفرمایید که سؤال این است که آقا این تازگیها این باب شده. این نظرتان چیست؟ از کجا این را کشف کردیم؟ سؤال درست مال مراحلی است که این کار دارد باب میشود. از اصل قضیه سؤال میکند. آن «احب الیّ من ان اشتری» (دوستتر میدارم که بخرم) زحمت و «فیه القرآن مکتوب» (در آن قرآن نوشته شده) این هم اونی که اصلاً صفحهای که روش قرآن دارد را هم حتی نفروش. «ان تشتری منه الورق» (تو از آن کاغذ بخری) خود ورقی که قرآن. «فیکون علیک حرام ولا لمن باعه حرام» (بر تو حرام است و بر آنکه بفروشد حرام). یعنی هم برای خریدار، هم بر فروشنده. «سئلت اباعبدالله عن بیع المصاحف و شراعها». خب، این از کجا این همه قضیه را شما کشف کردید؟ پرسیدم: آقا این خرید و فروش مصحف چه حکمی دارد؟ اشکال ندارد. که یکیشان هم که اصلاً اونی که در چیز بود، روایت بود، طرف اصلاً کارش این بود. یکیش بود که این طرف اصلاً شغلش این بود. پیدا میکنم «عنبسه وراق». «عنبسه وراق» حضرت رجالی بحث نشده بود. ولی شغل این بابا این بود. در مورد سیر تاریخی و اینها نمیشود این بنده خدا شغلش این است. کارمان این است. اونی یکی آمد گفت دیگر. گفت که تو همین وراق گفت: «ان ابیع المصاحف» (من کسی هستم که مصحف میفروشم). «فان نهیتنی لم ابیعها» (اگر شما نهی کنی، نمیفروشم). کامل تنافی دارد با قضیهی سیر تاریخی. تازگیها باب شده این کار را انجام میدهم. آنچه که خیلی هم تازگی هم نیست. انگار یک مدت طولانی. «ابیع المصاحف» نمیگوید میخواهم بروم شروع کنم یا مثلاً یک بار فروختهام، مصحف فروختهام یا میخواهم شروع کنم مصحف بفروشم. میگوید مصحف میفروشم. من کارم این است. اشکال ندارد. شغل این است. شغل این است. اشکال ندارد. خوشگل شغلی ندارد. شما بگویید نمیفروشیم. «ورقاً و تکتب فی» (کاغذ و در آن مینویسی). تو مگر کاغذ نمیگیری رویش بنویسی؟ بابت کاغذ و کتابت پول بگیر. بله، تازه من صحافی هم میکنم، مرتبش میکنم. مزد زحمتت را، کارگریات را. نه اینکه مزد، یعنی پول بابت قرآن و کلامالله نگیر. سندش مشکل داشت «عنبسه وراق». بههرحال اینجا هم که در این روایت بالا، «سئلت اباعبدالله ان بیع المصاحف شرائح». سؤال میکند: آقا این خرید و فروش مصحف چه حکمی دارد؟ حضرت سیر تاریخی میگوید. تازه آخرش هم جالبش این است. اصلاً این دقیقاً نظری که شما مطرح فرمودید، کاملاً ضد این روایت است. چرا؟ برای اینکه سیر تاریخی را که حضرت میگویند، طرف آخرش دوباره میگوید که: «فقلت: فما تری فی ذلک» (گفتم: پس نظر تو در آن چیست؟) حالا آخر ولش کن. فتوا چیست؟ من آخر بخرم، بخرم، بخرم، بخرم یا نفروشم؟ بخرم یا نخرم؟ بله، ممکن است میکروفون. میکروفون چی شده؟ میکروفون را باز کنم؟ چشم، بفرمایید. صدایتان باز است الان. سلام علیکم و رحمهالله.
خب، آخه این روایت نه. اصلاً این روایت که آخه اصلاً این را اصلاً نقوش اینجا اصلاً هیچ اشارهای بهش نکردند. اینجا حضرت یک سیر تاریخی گفتند. بعد طرف سؤال میکند، میگوید که آخرش من چهکار کنم؟ «فما تری فی ذلک؟» (پس نظر تو در آن چیست؟) حضرت: «من خودم بیشتر دوست دارم بخرم تا بفروشم.» اشارهای بهش نشده. حسن نقوش و اینها نیامده باشد، همین باشد. الان ما دو تا روایت داریم که اینها سیر تاریخی گفتند. درست. شما میفرمایید که طرف دارد سؤال از سیر تاریخی میکند. حضرت هم میفرمایند که بله، بله، همین سیر تاریخی است. ولی حکمش این است. آنجا که اصلاً این قضیه نیامده که اصلاً به حکم از این جهت اشاره نکرده. بعدش هم سیر تاریخی را که حضرت، طرف آخرش میگوید که «فما تری فی ذلک» (پس نظر تو در آن چیست؟) میگوید آقا من به سیر تاریخی کار ندارم. فتوا میخواهم. فتوایش چیست؟ حضرت فتوا را بهصورت شفاف نمیگویند. یعنی به دلالت التزامی میگویند. نمیگویند که اشکال ندارد یا اشکال دارد. اصلاً بحث قصد هم اینجا مطرح نمیکنند. «من باشم که خودم دوست دارم بفروشم، بخرم تا بفروشم.» این اصلاً یک فضای دیگری است در روایات. اگر به این روایت میخواهید استناد بکنید برای بحث آن نکتهای که مد نظرتان است، این روایت دلالت بر آن ندارد. اگر از جای دیگری میخواهید استنباط بکنیم، آن قرائن خودش را میخواهد. نه دیگر، ببینید الان ما قضیهی سیر تاریخی. خب، همین دیگر. حالا شاید حالا نکتهی بعدی هم این است که این قضایا که یکهو پیش نمیآید که این هم در فاصلهی ۱۰۰ سال آرام آرام رشد کرده. حضرت هم به این نکته توجه دارند: «ثم انهم اشتروا بعد ذلک» (سپس آنها بعد از آن خریدند) بیشتر شده. آخرش هم که حضرت ممانعت نسبت به اصل قضیه ندارند که ببینید آخرش هم که ببینید الان در همین روایتی که حضرت تاریخی میگویند، آخرش که ممانعتی ندارند که حضرت با لسان تأیید دارند سیر تاریخی میگویند، با لسان مذمت اصلاً. من گفتم، گفتم، گفتم تحسر. آهنگ گفتم تحسر. نگفتم مذمت. گفتم مثلاً انگار تازه این را که آقای اعرافی اینها گفتند که این که دلالتش به استحباب است. چقدر خوب شد که اینجوری شد. اینجوری دارد میرود. میگویند قدیمیها این کار را نمیکردند. تازه خوب شده اینجوری شده. اینکه چیزی که اعرافی میگویند اینجا در دلالت برداشت کردن. تحسری هم که ما گفتیم هم نیست. یک کمی از ذهن آدم به سمت تحسر میرود که البته شیخ انصاری این را گفتهاند. آن فضای تأثرش را شیخ انصاری، شیخ انصاری میگویند که یعنی منظور حضرت این است که الان دیگر همتها کم شده. همتها کم شده و دیگر کسی نمینویسد قرآن را. نه، به همت ربطی ندارد. این دیگر الان زمانه جور شده که تعداد مسلمین زیاد شده. نیاز به قرآن زیاد شده. ما تعداد مسلمین کم بود. ۱۰۰ نفر بودند. ۱۰۰ نفر میآمدند مینشستند مینوشتند. بیکار هم بودند. مسلم درگیر مشاغل نبودند. الان تعداد مسلمین زیاد شده و جوابگو نیست و همه هم فرصت نمیکنند پاشوند بنویسند. وقتی تعداد وقتی تقاضا زیاد میشود، عرضه به نسبت کم میشود دیگر. حالا همان که فرصت نوشتن ندارند، برای همین باید یک تعدادی مشغول این کار بشوند. شغلشان این شده. بعد حضرت هم آخر به من باشم، من دوست ندارم شغلم این باشد که قرآنفروش باشم. یعنی من قرآنفروشی را خیلی دوست ندارم که کسی شغلش را این قرار بدهد، بیعش این باشد. حالا دوست ندارم خیلی باز برداشت نمیشود. بیشتر از اینکه این را دوست داشته باشم. چون اینجا چهار تا احتمال دادهاند که منظور اینکه آن را دوست ندارم یا این را کمتر دوست دارم یا این را بیشتر دوست دارم یا هر دو را دوست دارم. اینها را بحثهایی است که مطرح کردهاند. بههرحال، اینی که فهمیده میشود، چون بحث استحبابش اینها را آوردهاند که جفتش مستحب است یا یکیش مستحب است؟ یکیش مستحب است، یکیش مکروه است؟ چهجور است؟ مثلاً در این دو تا اجمال دارد. یعنی اینش معلوم نیست که کدامش مستحب است، کدامش مکروه. چیزی که هست، این است که جواز فهمیده میشود ازش. دلیلش قشنگ نص است. هیچ بحثی نیست که من بخرم. این قشنگ دارند حضرت خریدنش را «احب الیه» (دوستداشتنیتر برای او). قشنگ جواز است. هیچ بحثی نیست. جایز میشمارند خریدن قرآن را. در عین حال، «مرجوح» میدانند بهنسبت خریدن، فروختن را «مرجوح» میدانند. یعنی اونی که راجح است، خریدن ارجح است بهنسبت به فروش. حالا ارجحیتش به چه نحوی است، کار نداریم. پس اصل این را دارند. جواز اصلاً لسان، لسان تأیید سیر تاریخی است. همراه با تأیید. کی این اتفاق قبلاً نبود؟ افتاده. آخرش هم طرف نفهمیده. یعنی سیر تاریخی هم نفهمیده حضرت منظورشان چیست. نکتهاش همین است. یعنی اگر طرف میفهمید که اگر این لسان مذمت روشن بود در این کلام، که طرف سؤال نباید میکرد که خب حالا فتوای شما چیست؟ آها، بله، بله. عجب، چقدر بد دیدم. گفت: «فما تری فی ذلک» (پس نظر تو در آن چیست؟) خب حالا نظر شما چیست؟ آخرش هم در همان سؤال خودش جواب ندانسته. یعنی اینکه من پرسیدم: «انبیع المصاحف و شراعها» (آیا مصاحف را بفروشیم و بخریم؟) حالا سیر تاریخیاش را فرمودید، حالا من چهکار کنم؟ «اشتری احب الی من ان ابیع» (خریدن را دوستتر دارم از فروختن). همهی اینها را که کنار هم بگذارید، فضا به یک سمت دیگری است. خب، ممنون از شما بابت نکات. اگر باز نکتهای هست، بفرمایید. دسترسی دارید برای صحبت کردن یا اگر نکتهای هست. خام یزدانپرست. باشد، باشد. سلامت باشید. دست شما درد نکند.
خب، عرض کنم که این هم بحث چیز. حالا یک بحث مهمی که هست، این است که فتوای اهل سنت چیست در این قضیه؟ اهل سنت قائل به چی هستند؟ میگویند که بیشتر مذاهب اهل سنت خریدن مصحف را اجازه دادهاند. ولی در مورد فروشش اختلاف دارند. حالا حتی گفتهاند تقریباً تمامی فقهای اهل سنت، یعنی تقریباً اجماع در بین اهل سنت که خرید قرآن جایز است، فروشش اختلافی است. شافعیها و مالکیها و حنبلیها و اینها فتاوایشان مطرح شده و در مورد بحث بیع مصحف به کافر هم بیشتر مذاهب اهل سنت گفتهاند که فروش مصحف به کافر جایز نیست. چون باعث اهانت به قرآن است. این حالا بحث بین اهل سنت. اهل سنت را داشته باشیم. چون به دردمان میخورد در مرجحات. آقای سبحانی از این مطلب استفاده کرده است. خب، روی ادله هم که دیالوگ بحث روایات را قبلاً چون خواندیم، وارد روایات دیگر نمیشویم. آقای اعرافی نکاتی هم در روایات دارند. هم بحثهای سندی، هم بحثهای دلالی که نکات خوبی است.
خب، حالا همین خرید و فروش متقابلاً چطور میشود که خریدش جایز باشد، فروشش حرام باشد؟ شاید از جهت اینکه شغل کسی باشد، فروش این مصحف. یعنی کسی شغلش را فروش مصحف قرار بدهد. وگرنه بدون فروش که خریدی صورت نمیگیرد که بگوییم من یا بگوییم نه، حالا تو داری میفروشی، من میخرم. برای من جایز، تو که میفروشی حرام. حالا تو کار حرام داری انجام میدهی، من که کارم حلال است. یا اینجوری بگوییم یا بگوییم که حالا یک مورد دارد، طرف میفروشد، اشکال ندارد. شغلش بشود، فروش حرام است. کلام اولی بیشتر به ذهن میرسد. یعنی تو اگر به من بفروشی، حرام. من از تو بخرم، حلال. تو خود آن کلامم که حضرت فرمودند، این بههرحال چیز دیگری است. یک تفکیکی بین خرید و فروش هست دیگر. بین بایع و مشتری. حضرت دو حیثیت دارند میگذارند. یک حیثیت، حیثیت بایع. حضرت فرمود که من مشتری باشم، بیشتر دوست دارم تا بایع باشم. مشتری باشم، بیشتر دوست دارم تا بایع باشم. معلوم میشود که انگار یک چیزی هست که خب، بههرحال بدون بایع که مشتری معنا ندارد. دو حیثیتی است که بههرحال اینها از هم قابل تفکیک و حال آدم یک وقتی نیاز دارد، میرود میخرد. ولی این فروشش خب نه، فروشش فرق میکند. فروشش لزوماً اثر نیاز نیست. فروشش اثر کاسبی است. میفروشد که پول در بیاورد. ولی میخرد چون نیاز دارد. میخواهد بخواند. آن یک بحث دیگری است. بهش میرسیم. این بحث شما این است که مطلبی که زحمت کشیدید گذاشتید در مورد بیع مصحف به کافر. هنوز وارد آن بحث اصلاً نشدیم. آن هم بهش میرسیم انشاءالله. حالا ادلهاش و اینها. زحمت کشیدید. ما یک بحث دیگری است. ما فعلاً اصل قضیهی بیع مصحف را به مسلمان بحثش را تمام کنیم. بعد حالا برسیم که به کافر میشود فروخت یا نمیشود فروخت. با چه شرایطی میشود فروخت. اینجا «ویکی ان المصاحف لن تشتروا» را آیا اعرافی گفتند که این جمله خبریه نافیه که «لن تشتروا» این در مقام انشاء حکم شرعی و زجر و نهی دارد میرساند و مفید حرمت است و حتی استناد کردهاند به کلمات برخی آقای سبحانی و مرحوم محقق داماد که در نگاه اینها همچین سیاقی اتفاقاً وقتی جملهی خبریه میآید در مقام انشاء، این در حرمت است. پس اینجا نمیخواهد اخبار کند از یک اتفاق خارجی. این نظر آقای اعرافی در مقام انشاء و جعل حکم شرعی. آقا قائلاند به اینکه اینجا اخبار است. «ان المصاحف لن تشتروا». مصاحف که فروخت، خریداری نمیشود. یعنی اخبار از یک امر تکوینی. تکویناً اشتراکی روی آن صورت نمیگیرد. آقایان فرمودند دیگر. این در مقام اخبار نیست، در مقام انشاء و جعل حکم شرعی است. لذا مفهوم تعبیر «لن تشتروا» این میشود که نباید مصحف را خرید و فروش کرد. بعداً تازه در همان «لن تشتروا» بعد ادامهاش حضرت یاد دادند دیگر. گفتند این شکلی نخر، آن شکلی بخر که بیا چهکار کن. بیا مصحف را غیر از خطوط و کلمات قرآنیاش را بخر و در واقع نیتت را ببر روی آن ورق، جلد، تزئینات، حواشی. خطوط و نقوش را خرید و فروش. خب، این در مورد آن روایت ابن سیابه که قبلاً بحث شد. البته آقای اعرافی در سندش هم خدشه میکنند. ولی آقا سند پذیرفته. آقای اعرافی مبنایشان این است که اسناد کاملالزیارات را قبول ندارند. اینها توثیق نمیشود. آقا قائلاند که اینها توثیق میشوند. این اختلاف مبنای رجالی باعث شد که سند متفاوت شود. در نگاه آقا سندش مشکلی نداشت. این یکی «لا تشتر کلامالله» بود. کلامالله را اصلاً نفروش، نخر. «لا تشتر کلامالله» که محل اشتراک واقع میشود. که نهی صورت گرفته دیگر. اگر یک چیزی تکویناً از اختیار خارج است، کما قال به سیدنا القائد، اگر اینجوری است که واقعاً از اشتراک خارج است، که نباید صورت بگیرد. دوستان توجه دارند به نکتهی مهم تأکید میکنیم و جانمان فدای رهبر. ولی در بحث طلبگی دیگر بههرحال نفهمیهای خودم را دارم اینجا عرضه میکنم. شما ببینید که خلاصهی نفهمیها را میشود پاسخ داد یا نه. اگر پاسخی دارید، به ما بگویید. اگر نقدی دارید، بگویید. خلاصه هر، هرچی هست، بگویید. ما استقبال میکنیم. حالا وقتی هم اگر مزاحی میکنیم یا تعبیر یک کمی هم مذمتآلود با عزیزان داریم، اینها را بگذارید روی حساب فضای صمیمیت کلاس و انشاءالله که به دل نگیرید و رنجیده نشوید از ما. ما حتی خودمان خیلی بیشتر از اینها را میشنویم از اساتیدمان. تا حد کتک خوردن پیش میرویم در بحث. عقب هم نمینشینیم. بههرحال، بحث باید پیش برود که مطلب روشن شود. شما هم خلاصه بیایید در میدان. هیچ مشکلی ندارد. خدمت دوستان هستیم. استفاده میکنیم از نکات.
پس این اگر واقعاً محل اشتراء واقع نمیشود، که دیگر «لا تشتر» معنا ندارد دیگر. از آن نهی بکند. «نخر کلامالله را نخر.» خب، امری که اصلاً مثل اینکه بگویم: آقا، مثلاً روی کرهی مریخ پا نگذار. اصلاً نه مورد امر واقع میشود، نه امر مالا یطاق، امر غیر مقدور. چیزی که غیر مقدور است، نه مورد امر واقع میشود، نه مورد نهی واقع میشود. جفتش مورد امر واقع نمیشود. نه نه امرش میخورد، نه نهی بهش میخورد. همانجور که نمیتواند بگوید: «طر» (پرواز کن). یعنی «طیاران کن». «طیر» با «ت» دستهدار. «تطیر فی السماء» (پرواز کن در آسمان). بله، این درست است. ولی به آن سیاقی که از آقا فرمودند که این حاکی از آن باشد. یعنی این کلام را بگویند که آن را برسانند برای مخاطبی که سؤالش این است. یعنی میخواهد سؤال بکند که این کلامالله. اینی که الان پیش ماست خرید و فروش بشود. اینکه کلامالله نیست. کلامالله خرید و فروش «تشتروا». کلامالله اصلاً خرید و فروش نمیشود. ولی بحثمان این است که اولاً آنجا «کلامالله» ندارد، «مصاحف» دارد. یک قرینه. ثانیاً، جای دیگر هم فرمود: «لا تشتر کلامالله». این هم دو قرینه. ثالثاً، جای دیگر هم فرمود که اصلاً آن ورقی که رویش قرآن آمده را هم قصد خرید و فروشش را نکن. این هم سه قرینه. قرینهی مهمی است. اصلاً ورقی که اصلاً بحث دیگر چیز نیستش که، بحث نقوش و اینها نیست. حتی ورقش را حضرت میفرمایند که خرید و فروش نکن. کاغذی که رویش این کلمات آمده. اصلاً کاغذش را هم قصد خرید و فروشش را نکن. فقط جلدش را قصد خرید و فروش کن. اگر اینطور باشد، فضا کلاً برمیگردد از اونی که حضرت آقا فرمودند.
بعد اینکه «لا تشتر کلامالله» این نیستش که بگویند این «لا تشتره» همان «لن تشتروا» است. یعنی نخرش. چرا نخر؟ بهخاطر اینکه اصلاً خریدنی نیست. این واقعاً ذهن، عرض میکنم از کندذهنی و نفهمی بنده است. هرچی که هست از این است. ولی با ذهن ناقص بنده جور در نمیآید. دوستان توضیح بگویند. اگر مطلبی دارند، بگویند. ما استفاده کنیم که اگر واقعاً محل اشتراء واقع نمیشود، خصوصاً با آن قرائن مس و تنجیس و اینها که اگر محل اشتراء واقع نمیشود، خب، محل تنجیس هم نباید واقع بشود. «ما الفرق بین الاشتراء و التنجیس» (چه فرقی بین خریدن و نجس کردن است)؟ چهجوری که محل تنجیس واقع میشود و کلامالله محل مسح واقع میشود و کلامالله ولی محل اشتراء واقع نمیشود؟ چون اصلاً کلامالله نیست، فقط نقش است. نقش حاکی از کلامالله. نقش حاکی از کلامالله باشد، محل تنجیس واقع نشود، این یک سؤال. سؤال بعدی این است که اگر «لن تشتروا» تکویناً، پس دیگر نهی هم بهش تعلق نمیگیرد. همانجور که نمیتوانیم امر بکنیم: «در آسمان پرواز کن.» نمیتوانم نهی بکنم: «در آسمان پرواز نکن.» کدام عاقلی میآید به بچهاش میگوید که از امروز قانون گذاشتهام برایت که تو در آسمان حق نداری پرواز کنی؟ حق نداری ۲۵ ساعت بخوابی؟ ۲۵ ساعت در شبانهروز. آخه شبانهروز کلاً ۲۴ ساعت است. ۲۵ ساعت میشود خوابید؟ اصلاً این نیست. همچین چیزی نداریم که بخواهد مورد نهی واقع شود. حالا بحث تجارتی باید مثلاً میتواند باشد، شغل باشد. آن هم ظاهر روایت خیلی به شغل نمیخورد. اینکه بفهمانند اینطور معامله کن، آنطور معامله نکن، خیلی به شغل نمیخورد. در مورد شغلش هم که مشکلی نداشت. بازم حیثیت تجارتیاش را حضرت فرمودند: «کارت را بکن. پول کارت را بگیر. پول صحافیات را بگیر. جلد داری میزنی. کاغذ را داری مرتب میکنی. آهن میزنی. این کارهایی که داری میکنی را پوست برداشتی. ورق استفاده کردی. پول این کارهایت را بگیر.» یعنی شغل هم اگر قرار بگیرد، اشکالی ندارد. از این جهتش. تجارتی این شکلیاش باشد. نیاز جامعه است دیگر. تعداد مسلمین دارد میرود بالا. قرآن بنویسند. متناسب با نیاز. بالاخره یک تعدادی هم باید بروند در این کار در صنعت نشر قرآن. مردم همه قرآن داشته باشند. از این جهت لازم است. ولی بایع قرآن نباش. بایع آن کاغذ است و آهن است و اصلاً بایع نباش. کارگر باش. اجیر باش. اجرت کارت را بگیر. کارگری کن. کارگر قرآن باش، نه بایع قرآن. گرفتی چی شد؟ دو تا شخصیت کاملاً متفاوت. خودت را بهعنوان بایع قرآن به حساب نیاور. بهعنوان کارگر قرآن به حساب بیاور. «من قرآنفروشم.» بگو: «من کارگر قرآنم. قرآن را مرتب میکنم. شیرازه میزنم. صفحهبندی میکنم. صحافی میکنم. به خلقالله میدهم. به مؤمنین استفاده میکنم. من کارگر قرآنم، نه قرآنفروش.» کیفیت متفاوت. حضرت این زاویه را میخواهند بهش اهمیت بدهند و برجسته کنند که تو پول کارگریات را بگیری، نه پول قرآن. پول مزدت را بگیر، پول زحمتت را بگیر، نه پول قرآن. نگو: «من قرآن میفروشم.» کار کردهام، زحمت کشیدهام، رفتهام ورق پیدا کردهام، کاغذ به قیمت چقدر خریدهام، جلد زدهام، طراحی جلد کردهام. بله، این کتاب «نقد قرآن» را زحمت کشیدهاند برای ما پرینت گرفتهاند. تقریباً ۱۰۰۰ صفحه است. صحافیهای قبل. از کتابهای ممنوعه است دیگر. اصلاً کتابش از کتب ضاله است. پیدا نمیشود. در اینترنت بود و بردم دادم به این چیز. حالا ببینید این قضیه را. این خیلی مثال میتواند کمک بکند به این فهم قضیه. حالا عکسش را هم اگر میشد، برایتان میفرستادم. به بنده خدا دادم. هزار صفحه برگه A5 کاغذ بود. بهش دادم. گفتم: «این را شما زحمت بکش صحافی کن.» قیمت خوبی هم گرفت. خدا پدر و مادرش را بیامرزد. هزار صفحه را همه را صحافیاش را گفت ۲۵ تومان. بعد بعداً یک کم بیشتر شده، ۳۰ تومان از ما گرفت. بابتش دو جلد. بعدش زده. بعد طراحی کرده. طراحی جلد کرده. روی جلدش اصلاً خیلی قشنگ طراحی. اصلاً خود جلد را طراحی کرده. یک جلد خیلی قشنگ با رنگ خیلی قشنگ. وقتی داد، تعجب کردم. بعد بهش گفتم: «حاجی، این کتاب فکر نکنید کتاب درست و حسابی بودا. برای شما این کارها را رویش کردی. این از کتب ضاله بوده.» اگر خوشگلش کردی. خیلی تمیز زده کار را. یک چیز قشنگ. دو جلد مرتب و تمیز. هم اندازه و قشنگ. فصلبندی و روی جلدش هم عناوینی که نوشته و اصلاً یک چیز فوقالعادهای کار. بعد بهش گفتم: «این جزو کتب ضاله استها.» گفت: «حاج آقا، برای من، من کارم این است. من باید کارم را درست انجام بدهم. برای من ضاله و غیر ضاله فرقی نمیکند. شما به من یک کتاب دادی. کتاب میخواهی استفاده کنی. من برای کارم ارزش قائلم. من برای کتاب ارزش قائلم. هر کتاب. من به محتوایش چهکار دارم؟ من به این کار دارم که اونی که دارم تحویل شما میدهم که میخواهی بروی بعداً مطالعه کنی، باید یک چیز تمیز باشد، درست باشد.» این خیلی الان مثال خوبی است برای قضیه. اگر روی آن کتاب ضالهاش به این صورت بگیرد، این هم حرام است. آن هم حرام است. برای اینکه آن هم ترویج ضلالت است. این دقیقاً اینجا دو حیثیتی است. واقعاً اینجا واقعاً از غذای دو حیثیتی است. حیثیت عمل اوست. محتوای این برگههای کاغذی. روی این کاغذ چیچی نوشتهاند؟ کار نداریم. چیچی نوشتهاند؟ اصلاً طرف کار نداشته به اینکه روی این کاغذ چیچی نوشتهاند. اگر کار داشت، میگفت: «چون این موضوعش این است، من برایت صحافی میکنم.» مثلاً ارزانتر هم میگیرم. آقا باریکلا، همچین موضوعی. توهین به قرآن و فلان و اینها کردهاند. یک وقت هم نه. الان در قضیهی مصحف هم همینجوری میتواند باشد. یعنی این ماجرای صحافی برای معین هفته پیش آمد. خیلی ذهن را در آن سمت کمک میکند. طرف میگوید: «آقا من پول کارم را دارم میگیرم. من چهکار دارم که این محتوای این صفحات چیست؟ قرآن یا چیز دیگر است؟ فرقی برای من نمیکند. من پول کارم را دارم میگیرم. من برداشتم مرتب کردهام. پرینت گرفتهام. صحافی کردهام. زحمت کشیدهام. روی این صفحات مرتب از اول تا آخرش به ترتیب چیدهام صفحات را. چک کردهام. فلان کردهام. من پول این کارهایم را گرفتهام. این شده آنقدر.» میگوید: «قرآنی هم که خرید و فروش میکنی یا اجیر میشوی برای نوشتن و اینها، تو پول کارت را بگیر. به محتوا کار نداشته باش. پول محتوا را نگیر. محتوا را بیاوری وسط، قضیه خراب میشود. اگر محتوا قرآن است، از جهت قداستش معامله مشکلدار میشود. اگر محتوا، محتوای ضاله است، از جهت ضلالتش دوباره معامله مشکلدار میشود.»
الان همین کاری هم که این بابا انجام داد. این حالا بنده مثلاً این کتاب را دارم میآورم برای اینکه نقدش بکنم. اگر یک فرد عادی از علاقه آمده این آیه. صحاف که دارد صحافی میکند، اگر بداند که کتاب را دارد برای من مرتب میکند که من میخواهم یک کتاب شیک و تر و تمیز داشته باشم، کتاب ضالهای که بروم بخوانم، خلاصهی اثر بگیرم، لذت ببرم، آن هم با همین توجه بر من کار بکند. الان در نظر شما این کار مشکل ندارد؟ میخواهد من را اعانت بکند در این ضلالت؟ در این، در واقع ضلالتی که از این کتاب دارم میگیرم، آن هم کمککار من میشود. الان این اهانت است؟ اهانت بر اسم نیست؟ اسم باشد، این کارش حرام نمیشود. معامله، خدا پدر و مادرت را بیامرزد. گفت که اصلاً از همهی این قضیه همین یک دعای تو برای من بس است. همهی دعایی که: «خدا پدر و مادرت را بیامرزد.» الان در عالم برزخ، پدر و مادرش یک نوری بهشان بابت اینکه: «پسرت در نشر یکی از کتب ضاله کمک کرده بود.» یک دعای خیلی برایش کردهاند و این نور دعای خیر بر پدر و مادرش رسید به تو. برویم پدر و مادر. آفرین به این بچه که چقدر خوب یکی از کتب ضاله را صحافی کرد. چقدر مرتب و تر. آدم لذت میبرد. کتابی که سرتاسر توهین به قرآن است. هزار صفحه توهین به قرآن کرده. بقیهی برزخیها پز میدهند، میگویند که این نور از کجا آمده؟ میگوید: «پسرم برایم چهکار کردی؟» میگوید: «یک کتابی که هزار صفحه توهین به قرآن بوده، خیلی قشنگ این را طراحی، حسابوکتابهای عوالم هم جالب است در نوع خودش.» الان این صحافی کرده و کار خیلی خوبی هم کرده. دعایش هم میکند برای اینکه اصلاً محتوا کار نداشته، کارش را انجام داده. آنور هم میگوید: «آقا تو قرآن را انجام بده. کارهایش را انجام بده. میخواهی بنویسی، میخواهی بفروشی، اجیر میشوی، بایع میشوی، به محتوا کار نداشته باش. محتوا را قصد نکن. کتاب فارغ از محتوایش. کتاب را بفروش.»
الان قشنگ این حیثیت کتاب فارغ از محتوا را فکر کنم با این مثال توانستیم تصور بکنیم. نمیدانم دوستان اگر روشن است برایشان بگویند. اگر روشن نیست هم بگویند. الان میتوانیم تصور بکنیم که کتاب فارغ از محتوا. من کارم را انجام دادم. من وظیفهام این است که کتابی که به من میدهند، درست چاپ بکنم. مرتب انجام بدهم. مثلاً کارم را درست انجام بدهم. کتاب را بفروش. به محتوا کار نداشته باش. خب، شاید در مذمت کار علمای یهود که پول میگرفتند از آیات تورات برای مردم میخواندند. یک موقع مسلمانان. حالا آن یک بحث دیگری است. ما فعلاً داریم خود همین مصحف را که قصد دو طرف هم خیر است، همین را میخواهیم معامله کنیم. حالا اینکه بعداً به چه سمتهایی کشیده میشود، آنها را کار نداریم. همین الان من هم آدم خوب با قصد خوب، شما آدم خوب. میخواهم از شما بخرم. میشود خرید یا نه؟ میگوید: «محتوا نظر نکن. کتاب که فرمودند که کلاً اشکالی ندارد.» برای اینکه اصلاً آن محتوا این تو نیست. این فقط یک نقوشی است حاکی از محتوا. که ما هم انصافاً همچین چیزی به ذهنمان نمیرسد. یعنی واقعاً اینها را نقوش حاکی از محتوا بهصورت محض نمیتوانیم تصور بکنیم. برای اینکه آنور قضیه مس را داریم. اینور قضیه «لا تشتر کلامالله» را داریم. حضرت رسماً دارند نهی میکنند. میگویند: «کلامالله را نخر.» اگر مورد اشتراء واقع نمیشود که دیگر نهی نباید بشود. این هم حالا پس نکتهای که میگویند: «این را نخر.» «لا تشتر کلامالله». «ولاکن اشتر الحدید» (بلکه آهن را بخر). این هم که قرینهی مقابله آمده. اگر بخواهیم بگوییم که منظور این است که خریداری نمیشود، بگوییم «لا تشتره» یعنی خریداری نمیشود، این قرینهی مقابله رد میشود. برای اینکه میگویند آن را نخر، این را بخر. آن را نخر. «لا» معلوم میشود که آن منظور خریدنی نیست، نیست دیگر. این منظور متعلق فعل تو است، متعلق قصد تو است. میگوید که تو قصدت کلامالله نباشد. تو قصدت همان کاغذ و برگه و آهن و فلان و اینها باشد.
روایت عثمان بن عیسی بود که اتفاقاً آقا سند این را هم خوب دانست. بعد دیگر این جمعش به جمع کراهت دیگر نمیشود که، که بگوییم اینها حمل بر کراهت میشود. بحث کراهت هم مشکل دارد. بعدش هم حضرت آقا اول بحث کراهت را مطرح کردند. بعدش اساساً از بحث کراهت فاصله گرفتند. گفتند اصلاً آن محل بیع واقع میشود، این محل بیع واقع نمیشود. دو تا بعدش کردند. یعنی از بحث کراهت هم جدا شد. کامل. بحث اول جمعش به جمع نص و ظهور بود که فرمودند: «نص در جواز، ظهور در حرمت.» این را حمل بر آن میکنیم، میشود کراهت. اول این شکلی جمع کردند بین دو دستهی روایات. بعدش هم آمدند گفتند که اینها اصلاً نقوش است. اینها نقوشی است که حاکی از کلمات الهی است. مثلاً محل بیع واقع نمیشود. خب، این باز با بحث کراهت جور در نمیآید. یک مبنای دیگری. ما هم اینور قضیه را برایمان روشن نیست، هم آنور قضیه را برایمان روشن نیست. هم حملش به کراهت برایمان روشن نیست. هم یعنی اشکالاتی دارد که حالا عرض میکنیم. برای اینکه اینها دو تایش ظهورش در یک حد است. نص و ظهور نیست. آقای اعرافی به این نکته اشاره کرده. بهنظر میرسد که نکتهی خوبی است. آن وقتی که یکیاش ظهورش خیلی واضح است، یکی ظهورش کمتر است، این قضیه مطرح میشود. مگر اینکه بحثهای سندی را مطرح بکنیم. بگوییم: آقا، آن سندهاش همه با توثیقات عامه درست شد. با توثیقات خاصه درست شد. که حالا خیلی هم دیده نشده در بحثهای رجالی. جزو مرجحات مثلاً این باشد. حالا مثلاً اگر مرجحات سندی را قائل باشیم، بنده در ذهنم نیست. حالا اگر دوستان در ذهنشان است، آن زمان مرجحات سندی، توثیقات خاصه و عامه را آن را مطرح بکنند که مثلاً اگر ما دو دستهی روایت داشتیم، یکیاش جفتش سندش خوب بود، مورد اعتماد بود، فقط یکیاش با توثیقات عامه، یکی با توثیقات خاصه، اونی که با توثیقات خاصه است مقدم. اگر همچین چیزی در ذهنتان هست و دیدید جایی، بگویید. بنده در ذهنم نیست همچین قضیهای. تا حالا نشنیدهام که یک جایی بهخاطر توثیقات خاصه یعنی جزو مرجحات بهحساب بیاید. دو دستهی روایات. یکیاش توثیق خاص دارد، یکی توثیق عام دارد. این ارجح بهحساب بیاید در جهت سندی. این را تا حالا ندیدهایم. حالا این یک نکته. نکتهی بعدی هم این است که در ظهورش هم واقعاً نص و ظهور نیست. جفتش در یک حد است. آنجاها میگوید که روی اینها معامله نکن. روی آنها معامله کن. اینجا میگوید که خریدش اشکال ندارد. خریدش اشکال ندارد از حیث اینکه به محتوا کار نداشته باشی. شیخ انصاری فرمود که اینجا میگوید: «خریدش اشکال ندارد.» به کیفیت کار ندارد. آنجا به کیفیت کار دارد. جمعی که شیخ انصاری بین این دو دستهی روایت کرد، این شکلی است. میگوید تو یکیش جواز را گفته بیکیفیت. تو یکیش کیفیت را گفته و به واسطهی کیفیت جواز و منع گفته. آنجا گفته: «جایز است.» دیگر نگفته کدام کیفیت. اینجا گفته: «اگر این شکلی جایز است، اگر آن شکلی جایز نیست.» جمعش با همدیگر میشود که به این شکلش جایز است، به آن شکلش جایز نیست. تکلف این مدل جمع کردنی که شیخ انجام داد، تکلف. بعدش هم مشکلاتی که پیش میآید که حالا این کلمه که منتقل میشود، چهکارش کنیم؟ ولی بهنظر میرسد که حرف شیخ خوب است. آقای اعرافی هم نظر شیخ را قبول میکند. این نظریهی دوم است که این شکلی جمع میکند. خدمت شما عرض کنم که یک نظریهی سوم هم داریم که حالا بهش میرسیم. این نظریهی دوم را توضیح بدهم. حالا همین نظر اول هم جای توضیح. نظریهی اول این بود که آقا این نهی که آمده، حمل بر کراهت بشود. تنزیه باشد. چون که آن روایات مجوز صریح است، نص است. این روایت مانع ظهور است. «کالبعثه» آمد در احادیث مجوز. بعد آن نهی از حرمت منصرف میشود. از ظهورش دست برمیداریم. میآید حمل بر کراهت میکند. خویی قائل به اینند که اینجا کراهت دارد. حملش به نحو کراهت میشود. «ماهِیَّش» کراهت. دلیلش این است که کراهتش بهخاطر این است که هر مسلمانی باید در برابر قرآن ادب داشته باشد. احترام و عظمت کلام الهی را پاس دارد. کلام الهی برتر از این است که معامله بشود مثل اجناس مادی در برابر درهم و دینار قرار بگیرد. لذا مسلمان از قدیم در تبادلات عرفیشان بهجای اینکه بگویند ثمن و قیمت قرآن چقدر است، میگفتند: «هدیه، هدیهی مصحف چقدر است؟» لذا نهی که در روایت آمده، حمل بر کراهت میشود. و این نهی هم ارشاد به این است که باید قرآن را تعظیم کرد، مصحف را تعظیم و تکریم کرد. این مطلبی که آقای خویی در «مصباح الفقاهه» جلد ۱، صفحهی ۴۸۵ مطرح کرد.
خب، آقای اعرافی مناقشه میکنند در این مطلب. البته مناقشه بعداً خودشان باز جواب میدهند. مناقشهشان این است که اینها هر دو دستهی از این روایات ظهورش در یک حد است. همانطور که این دال بر حرمت است، آن دال بر جواز است. و اگر بخواهد روایت مانعه از حرمت بیفتد و حمل بر کراهت بشود، با آن روایت سماعه بن مهران جور در نمیآید. آنجا گفته بود که: «ان بیعها فیکون علیک حراماً و لمن باعه حرام» (فروختن آن بر تو حرام است و بر آنکه بفروشد حرام). هم بر تو حرام است بخری، هم برای او حرام است بفروشد. این حرام کدام حرام که تعبیر «حرام» به کار رفته؟ این صراحت در حرمت است. البته ایشان خودش جواب میدهد. میگوید که واژهی «حرام» فقط در همین روایت سماعه آمده. روایت سماعه هم در نظر ایشان مشکل سندی دارد. حرام اصطلاحی نیست. اینجا «حرام» یک وقتی هم میآید، حمل بر کراهت شدید میشود که حالا طبق نظر اینها آخر به کراهت میرسد. این نظریهی اول در جمع بین این دو دستهی روایات که حضرت آقا هم اول همین را گفتند. البته بعد انگار آقا نظریهی چهارم را مطرح کردند. ما کلاً سه تا نظریه داریم. نظریهی اول میگوید که حمل بر کراهت بشود. نظریهی دوم میگوید که آن جواز را میرساند، کیفیتش را نگفته. این کیفیتش را میگوید. و خدمتتان عرض کنم که نظریهی سوم میگوید که اینها جفتش تعارض میکند و تساقط میکند و نوبت به چیز میشود، نوبت به مرجحات میشود. و مرجحات ما را میبرد به سمت جواز. از مرجحات به جواز میرسند. در این روایات، جواز را ترجیح میدهند بر روایات منع از باب مرجحات که نظر آقای سبحانی. حالا انشاءالله نظر دو، نظر شیخ انصاری ایشان میگوید که آقا بیع مصحف را بهعنوان یک مجموعهی مدون، همان که عرض کردیم، از حیث کتابش، به محتوایش کار نداشته باش. از حیث اینکه یک کتاب است. برای خودمان هم پیش میآید دیگر. یک کتابی را میرویم میخریم، بعداً میبینیم که این کتاب از کتب ضاله است. سراسر توهین است. مثلاً خرید و فروش این کتاب مشکل شرعی داشته. ما نمیدانستیم. ما از حیث کتاب بودنش، کتاب خوشگل و تمیز و فلان. مثلاً طرف کتابخانه. روز تولدش است. مثلاً گفتم برایش یک کتاب بخرم. جلدش قشنگ است و فرمش قشنگ است و ارزان است و اینها. گفتم یک جلد کتاب بردارم دیگر برای این بخرم ببرم. این کتاب بخواند. این کتابخانه. من که سر در نمیآورم از کتاب. مزایایش کتاب بودنش فارغ از محتوایش. این را خریدم. اینجا میشود قائل شد به اینکه این بیع حرام است. معامله حرام بوده. بهنظر نمیرسد. برای اینکه اینی که آن روی معامله را واقع کرده، آن محتوای ضلالتآلودش نبوده. اصلاً توجه به آن نداشته. ابداً اصلاً مورد قصد او نبوده. این قصدش فقط همین حیثیت کتاب بودنش بوده. و این هم که فارغ از عنوان ضلالت است. و بیعش از این جهت میشود درست دانست. بهنظر اینطور میرسیم. پس در مورد مصحف هم همین کار را بکنیم. طبق نظر شیخ از جهت مجموعهی مدون بودن و قرآن بودنش بگوییم جایز است. ولی این خطوط و نقوشش جایز نباشد. که از منظر شیخ انصاری آن روایتی که روایت تجویزه، حمل بر جواز میشود به همین قرینه. آن روایاتی که روبهرویش است و ممنوعیت بیع مصحف را میخواهد بگوید، آنها هم میشوند. برای اینکه بیع مصحف از جهت اینکه مجموعهی مدون است، جایز است. ولی بیع خطوط و نقوش قرآن حرام است. که در «مکاسب» جلد ۲، صفحهی ۱۵۸ مطرح کردهاند که حالا میفرمایند که آن روایت مجوزه اصل بیع مصحف را میگوید. کیفیتش را نمیگوید. روایت مانعه کیفیت بیع مصحف را میگوید. که اینجا میشود این جمع، جمع موضوعی. آنجا جمع اول حمل بر کراهت میکرد، جمع محمولی بود. جمع محمولی. اینجا مدل شیخ انصاری جمع موضوعی. بعد جمع موضوعی هم اگر انجام بشود، دیگر نوبت به جمع محمولی نمیرسد. چون جمع موضوعی بر جمع محمولی مقدم است. حالا این هم اگر خواستید در موردش میتوانیم مطالعه کنیم و بررسی کنید تفاوت جمع موضوعی و جمع محمولی. مناقشه شده. مناقشهاش این است که این خطوط و نقوشی که بر این صفحات و اوراق عارض است، اینها خودش اصلاً به آن صفحهاش کار ندارد، به ورق کار ندارد. خود اینها قابلیت ملکیت دارند یا ندارند؟ بعد حالا ما کتاب را که داریم جابهجا میکنیم، این نقوش چی میشود آخرش؟ اینها در قرآن هستند. این خطها که هست دیگر. در این کتابی که ما داریم جابهجا میکنیم، این عبارات، این کلمات، این خطوط، این را چهکارش کنیم؟ الان اینها الان چی شد؟ واقع شد؟ نشد؟ انتقال پیدا کرد؟ مالکیش کیست؟ الان این چی شد؟ اصلاً کتاب را جابهجا کردی. کلماتش چی میشود؟ مگر کلمات در کتاب جداست؟ اونی که اشکال میکند، میگوید: آقا، این خطوط و نقوش نمیتواند بهعنوان مبیع واقع بشود. لذا اصلاً تعلق حرمت بهش معقول نیست.
اینجا چند تا نکته مطرح است. حالا نمیدانم فرصتمان چقدر است. در یک ربع باقیمانده میرسیم اینها همه را بگوییم یا نه. چند تا بحث آخه اینجا مطرح است. این بهنظرم این جلسه نمیرسیم بحث را بگذاریم. من راهحل سوم را بگویم. این بماند برای جلسه، برای جلسهی بعدی. پس در مورد نظریهی شیخ انصاری اشکالاتی که به این نظریه هست و پاسخهایی که هست. آن در مسیر راهپیمایی هوایی. مگه ۱۰ شروع نمیشود؟ نکند آنجا مشهد نیم ساعت زودتر است. ۹:۳۰ عرض کنم خدمتتان که خب، این را میگذاریم. این تیکش را برای جلسهی بعد. حالا دیگر چون شما در مسیر راهپیمایی هستید، راهحل سوم را برای جلسهی بعد که به راهپیمایی برسید. خب، پس این هم طریقهای از بین سه طریقهای که برای جمع بین دو دستهی روایت مطرح است. طریق اول که نظر حضرت آقا بود، مطرح کردیم و شبهاتی که پیرامونش هست هم عرض شد. طریقهی دوم و سوم را انشاءالله جلسهی بعد که هفتهی بعد البته نیست. میرود هفتهی بعدترش. انشاءالله دو هفتهی دیگر اگر عمری باشد و توفیقی باشد، انشاءالله بحثش را خواهیم داشت. انشاءالله که دوستان و عزیزان موفق با قصد قربت در این راهپیمایی شرکت کنیم. انشاءالله این انقلاب به سرانجام نهایی خودش که انقلاب امام زمان باشد، برسد. انشاءالله ببینیم آن روز باشکوه را. در آن راهپیمایی بیعت با امام زمان انشاءالله شرکت بکنیم. و صلیالله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
بسماللهالرحمنالرحیم.
تبریک عرض میکنیم یومالله ۲۲ بهمن را. اگر این مباحثهی ما مرضیِ رضای خدای متعال هست و ثوابی در محضر الهی دارد، تقدیم باشد به روح پرفتوح حضرت امام رضواناللهتعالیعلیه و همهی شهدای این نهضت، از سال ۴۲ تا حالا. انشاءالله که روح همهشان شاد باشد و همهشان دعاگوی ما باشند و انشاءالله که ما در محضر این شهدا و حضرت امام شرمنده و روسیاه نباشیم.
بحث «بیع مصحف» خدمتتان بودیم و بحث را پیش میبردیم. به اینجا رسیدیم که حضرت آقا فرمودند این کلامالله محل بیع واقع نمیشود. اصلاً برای همین قصدش نکنید؛ که اصلاً معاملهای رویش صورت نمیگیرد. نه اینکه معامله صورت میگیرد و حرام است، نه؛ اصلاً معاملهای روی آن صورت نمیگیرد. البته اینجا دیگران هم مطالبی دارند که انشاءالله فرصت شود، عرض میکنیم و نقدی دارند در واقع به این نظریهای که حضرت آقا دارند که حالا انشاءالله عرض میکنم. ولی این مطلب ایشان، خب مطلب جالب و منحصربهفردی بود که این حاکی از کلمات الهی و کلام الهی شد. این کلماتی که ما در مصحف میبینیم، نظام به هر نحوهای نوشتنش جایز بود؛ فقط اگر بتواند حکایت بکند آن کلمه را با آن تلفظ. حالا به لغتی، به هر رسمالخطی، اگر نوشته شود، کفایت میکند.
خب، بعد حضرت آقا میفرمایند که در روایات که تجویز کرده بودند، میفرمایند که شما وقتی خرید و فروش میکنید، آن چیزی که کلام الهی است، این را قصد نکنید. آن چیزی را که جلوی دستتان است، یعنی همین کاغذ را، همین جلد را، همین چیزی را که بهصورت کتاب است، این را قصد کنید بفروشید. و این هم درست است. اشکالی هم ندارد. روایت «مجوز حمل» همین را بیان میکند؛ ولی با یک تفصیل بیشتری.
حضرت میفرمایند که آنوقتها اینطوری بود که از روی اونی که نوشته شده بود، استنساخ میکردند. یعنی این نقش را خودش به دست خودش روی کاغذ مینوشت. اینکه مینویسد، این منزل منعندالله نیست. این خط این است؛ مدارک کاغذ را سیاه میکند. خب، حالا نوشتنش اشکال ندارد. فروختنش هم اشکال ندارد. لذا اونی که مورد توجه در همهی این روایات است، این است که اصل حقیقت قرآن، یعنی اونی که مهدیِ این الفاظ است و این نقوش است، آن قابل خرید و فروش نیست. از باب اینکه اصلاً مالی نیست که بشود فروخت. متعلق به کسی نیست. در اختیار کسی نیست که بخواهد آن را با مال معامله کند و شأن و قدر و قیمت آن از همهی عالم وجود بالاتر و از دنیا مافیها بالاتر است. این چهشکلی میخواهد معامله شود و به فلان مبلغ خرید و فروش شود؟ این اصلاً قابل خرید و "یشتر لن یشتر" هرگز خرید و فروش نمیشود. میفرماید: گفتیم این کنایه از این است که «لا تشتره».
حالا اینجا بحثی است که این «لن تشتروا» با «لن تشتره»، «نفروش» یا «لا تشتر»، فرقش چطور میشود؟ «لا تشتر» میفرماید که نفروش. «لن تشتروا» فروختنی نیست. حالا برخی بزرگان، مثل آیتالله سبحانی، فرمودند که اینجاها اصلاً اکیدتر است در حرمت. همان «لا تشتر» است؛ شدیدترین وجه. حالا بههرحال جفتش یک چیز دیگر است؛ جفتش نهی است. میفرمایند که میشود گفت که کنایه از این نیست که «لا تشتر»، یعنی آن کلامی که میفهمند که «لن یشتروا» همان «لا تشتره» شدیدتر است. نه، اینطور نیست. حضرت میخواهند واقعیتی را بیان بکنند، بگویند که اصلاً قابل خرید و فروش نیست. «لن یشتره» یعنی هرگز خریده نشده، هرگز قابل خریدن نیست. اونی که شما میتوانی مبادله به مال بکنی، این کاغذ است. کدام کاغذ؟ کاغذ سفید؟ نه، آن کاغذ منقوش. همین کاغذی که نقشی رویش هست. همین نقش حاکی از کلامالله.
خب، حالا در روایت مانعه میفرمود که کاغذ را بفروش. نمیخواهد بگوید کاغذ بدون نوشته را بفروش. کاغذ بدون نوشته وجود ندارد. آن تکههای سفید کاغذ را هم نمیخواهد بگوید؛ آنها هم که قیمتی ندارد. کاغذ یعنی همین کاغذی که روی آن کلمات نوشته شده. این نقش روی آنجا گرفته. بگذارید این اشکالی که بعداً شیخ به خودشان وارد میکنند که یک معضلهای شده که حالا این خود آن نقوش هم وارد ملک مشتری میشود یا نمیشود؟ اگر بشود، یک اشکال لازم میآید؛ اگر نشود، اشکال دیگر لازم میآید. این اشکال آقا میفرماید اصلاً وجود ندارد. اینکه میفرماید کاغذ را بفروش، یعنی کاغذ منقوش. کاغذ سفیدی وجود ندارد. همین کاغذ منقوش را بفروش، یعنی نقش هم داخل در مبدل اشکالی هم ندارد. چنین نقش حاکی از کلامالله، نه اینکه خودش کلام خدا باشد.
لذا اونی که بهنظر میرسد، حضرت آقا میفهمند که از مجموع این روایات به همان قرینهای که مطرح کردند، قرینهی سؤال در واقع، که چرا سؤال میکنند؟ با این قرینه، اونی که به ذهن میرسد، این است که اونی که در اختیار شماست، همین نقش، خرید این و فروشش اشکال ندارد. روایت مانعه هم میگوید اشکال ندارد. به خاطر اینکه روایت مانعه میگوید کاغذ را بفروش. کاغذ سفید را که نمیگوید. کاغذ منقوش را میگوید بفروش. البته حالا در روایت مانعه، کاغذ را نفروش. حالا با اینکه در سندش خدشه شود، کاغذ را هم حتی قصد نکن، فقط جلد آن، آهن و اینها را بفروش. پس اینجا روایت مانع هم میخواهد بگوید که فروختن نقش ظاهری قرآن که حاکی از قرآن است، اشکال ندارد. روایت مجوز حمل همین را میگوید. پس اصلاً تعارضی بین اینها وجود ندارد.
حالا این هم نظر جالبی است. برخی به نحو دیگری تعارض را حل میکنند. برخی هم باز مثل آیتالله سبحانی قائلند که تعارض هست و قابل جمع هم نیست. بعد تعارض هم تساقط میکند، نوبت به مرجحات میرسد که حالا عرض میکنیم انشاءالله. آن هم نظریهی جالبی است. بههرحال، پس اینجا اصلاً تعارضی نیست. اونی که ممنوع است و روایت مانع بیان میکند، حقیقت قرآن که اصلاً قابل خریدن و قابل فروختن نیست. لذا مسئلهی فروش قرآن به این صورت که مطرح شده، مطرح نیست. این قرآن مجلدی که حالا جلد شده، این را بخر و بفروش، مانعی هم ندارد. روایت مانع هم نمیخواهد اصلاً این را منع بکند. یک چیز دیگری در بین بوده، آن هم اینکه حقیقت کلامالله چطور معامله میشود؟ کلام خدا را انسان میتواند بخرد یا بفروشد؟ روایت مانع در مقام بیان این مطلب است که حقیقت کلامالله اصلاً محل بیع و شراء نیست و متعلق بیع و شراء قرار نمیگیرد.
خب، این تا اینجای قضیه. گفتند نقوش حاکی کلام خداست. پس اصل آن کلام که وجود ندارد که بحث از خرید و فروشش باشد. هرچه هست، حاکی کلام خداست. خب، بله، چیزی که اصلاً به آن دسترسی که به آن، به خاطر همان که اصلاً به آن دسترسی نیست، یعنی تذکر به این دادن که این اصلاً در دسترس نیست که بخواهی بروی. پاسختان در سؤالتان نهفته است. یکی چیزی که اصلاً به آن دسترسی نیست، قابل فهم نیست که این در دست نیست. ما فکر میکنیم که همین که در دسترس ماست، کلامالله است. اهلبیت دارند ارشاد به همین میکنند. ماشاءالله شما دست به لغوتان خوب است. در این احکام سریع لغو و لعب و اینها، نه، لغو نیست. دارد ارشاد میکند. اصلاً اینجا اینی که شما در دسترس میدانید، خب، بگویم چیزی که در ماه است، اگر من فکر میکنم که این همینجاست، این لغو نیست دیگر. ناخنگیری که الان جلوی بنده است، این ناخنگیر همان ناخنگیر است. این نیست. آن تو ماه است. این را بخر و بفروش. آن ناخنگیر اصلی تو ماه است. درست شد؟ این کلاماللهی که الان پیش تو است، این کلامالله نیست. این حاکی کلامالله است. این فتوای آقا را داریم عرض میکنیم. نظر آقا: این چیزی که الان در دسترس ماست، این کلامالله نیست. این هم نیست که برای همه روشن باشد که شما بگویید لغو است. بله، در ماه است، همه روشن است که اینجا نیست؛ ولی برای هیچکس روشن نیست که این اصلاً آن نیست. این کلامالله میخواهد ارشاد به این بکند که این کلامالله نیست. اینی که شما دارید استنباط میکنید، دیگر «لن یشتری»، چرا؟ دیگر این «لن یشتری» چی دارد میگوید؟ میگوید فروخته، خریداری نمیشود، بهصورت صیغهی مجهول. نمیگوید که نخر، میگوید خریداری نمیشود. در برخی هم «نخر» دارد که با آن «خریداری نمیشود»، «نخر» هم باز به همان برمیگردد. «لن یشتر» میگوید که اصلاً کلامالله «لن یشتری»، اصلاً مورد اشتراک واقع نمیشود، اصلاً اشتراکی روی آن صورت نمیگیرد. دارد نفی میکند اشترا را. دقت کنید، برداشت حضرت آقاست. نمیخواهیم حالا بگوییم لزوماً همین است و جز این نیست. ولی این هم نیست که لغو شود این حرف، این حکم. برای اینکه واقعاً تصور عموم این نیست. تصور عموم به این است که این همینها کلامالله است. ما داریم کلامالله را میخریم، کلامالله را میفروشیم. کلامالله خرید و فروش نمیشود و این هم که در دسترس شماست، کلامالله نیست. اینها یک نقش حاکی از کلامالله. رابطهی مبانی جدیدی است. یعنی قابل بررسی است در بحث الفاظ و دلالات و اینها. آن وقت باید بحث شود و اینکه حالا این کلمات لمسش، مسش و اینها، پس از باب کلامالله بودنش نیست، از باب خدمتتان عرض کنم که حاکی و نقش بودن است.
بعد اینجا بحث دیگری باز مطرح شود: «لایمسه الا المطهرون». آن قرآنی که بالاست، جز مطهرین مسش نمیکنند. پس این باز نمیتواند شاید دلیل شود بر اینکه این نقشها و این کلماتی که در دسترس ماست، اینها را مس نکنیم. زحمت بکشید، بگذارید این تا اینجا بحث را تمام کردهاند. خُب، انگار آقا فرمودند: «روایت منع دارند میگویند حواست باشد، اصل کلام خدا خرید و فروش نمیشود و روایت جواز، منظورش اجازه بیع نقوش کلام است.» احسنتم. خدا خیرتان بدهد. برای همین اصلاً تعارضی پیش نمیآید. برای اینکه دو ساحت جداگانه در این روایت مطرح است. در نظر حضرت آقا، دو ساحت جداگانه. این البته نظریهی منحصربهفردی است.
اول آقا بحث کراهت را مطرح کردند. ما در این بحث سه تا نظریه داریم. یک عده قائلند که این بحث در واقع برمیگردد به نص و ظاهر. دقت بکنید، ببینید بحثی که مطرح است، آقای اعرافیان در این کتابشان به آن اشاره کردهاند، این است که سه مدل اینجا جمع صورت گرفته بین این روایات. حالا بحثهای چیزشان هم جالب است. «پذیرش و درک توزیع روایات من سخت است». خب همین دیگر. حالا این یک مبنایی است. یعنی اینی که این کلمات نقش است، یک مبنای جالب و متفاوتی است. و شاهدش، شاهد خوبی است. یعنی اینی که میگویند خط کوفی را الان اگر بیاورند، من و شما نمیفهمیم، حرف درستی است. حالا مثال خط بریل که هفته پیش بحث کردیم. الان واقعاً این خط بریل را جلو بنده و شما بگذارند، هیچی نمیفهمیم. الان برای من و شما هیچ فرقی نمیکند که یک جایی بخوانیم. یعنی یک جایی یک کتابی باشد، مثلاً قرآن یا شاهنامه است. درست است؟ اگر بریل باشد، میتوانیم تشخیص بدهیم؟ نه. این فقط اونی که لمس میکند، آن عزیز نابینا، روشندل، آنکه لمس میکند، او پی میبرد به اینکه این مثلاً از روی کلمهاش بفهمیم قرآن است. بعد لمس که میکند، یکهو مثلاً حالش متغیر میشود، میگوید این قرآن است، مثلاً من وضو ندارم و وضو بگیرم. خب، مردم، شما نمیدانیم اصلاً هیچ معلوم نیست. مبنای جالبی است. خیلی محل توجه و دقت میتواند شود. الان این را ما قرآن میدانیم یا نمیدانیم؟ خب دیگر، روایت منع میگویند: «قرآن را بیع نکن.» چه با خط عربی، کوفی، بریل، همین. یعنی توجه به این داشته باش که آن کلامالله مورد بیع واقع نمیشود. آن را قصد نکن. همین کتاب را قصد کن. همین مجلدی که پیش تو است را قصد کن. نه کلامالله را. کلامالله را قصد نکن در معاملهات. و کلامالله اصلاً مورد معامله واقع نمیشود. قصد نکن، برای اینکه اصلاً مورد معامله واقع نمیشود. نه اینکه قصد نکن، چون اگر قصد کنی حرام میشود. «ان المصاحف لن تشتروا». مصاحف «لن تشتروا»، فروخته نمیشود.
البته این یک کمی حالا یک جوری استها. چون «ان المصاحف» کلامالله نداریم. نگاه کنید، کلامالله هم دارد «لن تشتروا». خب، یک جوری است. چون مصحف واقعاً به همینی که در دسترس ماست میگویند. نه به آن کلامالله عالیه نازل نشده و اینها. مثلاً کلامالله را آن امر مجرد بالاتر از این عالم ماده و این الفاظ ظاهری و این نقوش و اینها، به اینها که نمیگویند مصحف. مصحف به همینی که، آها، آنجا دارد «لا تشتر کلامالله». کجا دارد «لن تشتروا»؟ «لن تشتروا» دارد آنجا. بعد «مصاحف لن تشتروا» یک حرف. همین آقایانی که میگویند این آکدتر است در حرمت، این بیشتر فهمیده میشود. اگر گفته بود کلامالله «لا تشتروا»، «لن یشتروا»، آنجا شاید این بهتر پذیرفته میشد. «ان المصاحف لن تشتروا». اگر فردا بگویند که بریل از قرآن است، اینجا حجت بر ما تمام نمیشود. از چه جهت؟ «لن تشتروا» پس به مصاحف خورد. مصحف را فرمودند «تشتروا». مصحف هم همین است که در دسترس ماست. آقا میفهمند که میخواهد بگوید که اونی که در دسترس شما نیست، «لن تشتروا». در حالی که ظاهر مصاحف این است که همین که در دسترس ماست، «لن تشتروا». انشاء اخبار نیست. اخباری است که اتفاقاً ادله بر انشاء، نه اخبار از این قضیه. آقا میخواهند بفهمند که این اخبار از یک قضیهای است، انشاء نیست. میخواهد اخبار کند، خبر بدهد که بابا آن که فروخته نمیشود، اصلاً فروخته نمیشود. نه اینکه آن را نفروش. آن که اصلاً فروخته نمیشود. مصاحف «لن تشتروا» به ظاهر. فکر بکنید، ببینید برای شما ظهور هم این شکلی دارد یا ندارد. با ذهن ناقص بنده و فهم نارس بنده اینطور میرسد که «ان المصاحف لن تشتروا» میخواهد بگوید: نه نه، آن را یک وقت نفروشیها. آن را که اصلاً نمیفروشند. فکر فروشش را نکن. همان انشاء است، ولی خیلی غلیظ. مگر کسی سر کلاس مثلاً تخمه میشکند؟ سر کلاس که تخمه نمیشکنند. دارم اخبار میکنم، نمیشکنند. چرا میشکنند؟ کسی بشکند. آقا میخواهند بفهمند که اصلاً تکویناً محقق نمیشود این قضیه. محصول تکوین میخواهند ببرند از تشریح. میخواهند خارج کنند. ولی ظاهر «ان المصاحف لن تشتروا» خیلی به تکوین نمیخورد. خیلی بوی تشریح خیلی ازش استشمام میشود. «ان المصاحف لن تشتروا». مصحف را خرید و فروش میکنند. مصحف هم آورد. آن طرف هم که روایت داشتیم که روی خود صفحه هم گفت. آن هم اگر توانستید پیدا کنید که فرمود: «کاغذش را هم حتی آن کاغذی که نقوش دارد را هم قصد نکن. فقط جلد را قصد کن، مجلد و آن خلاصهی چیزهای بیرونی این مصحف را قصدش کن.» بههرحال از کلامالله، همین قرآن حاکی کلام خدا به ذهن میآید. بهنظرتان اگر منظور امام اصل کلام خدا بود، توضیح برای تازه قید مصحف به این طرف میکشاند؟ بله، عرض میکنم قرینهاش همین است دیگر. قرینهاش این بود که بله. قرینهی سؤال. قرینهی سؤال، چرا این طرف سؤال میکند؟ سؤال را قرینه قرار میدهند معمولاً. آقا به این قرینه خیلی نظر دارند. اینکه طرف سؤال میکند چی شده که سؤال برایش شکل گرفته؟ جنبهی سؤالش چیست؟ جنبهی ابهامش چیست که آمده دارد سؤال میکند؟ ایشان میفهمند که جنبهی ابهامش این است که کلامالله، یک وقت مثلاً این الان کلامالله که ما داریم خرید و فروش میکنیم؟ واقعاً «ان المصاحف لن تشتروا»، مطلبی که ایشان میفرماید، خیلی به ذهن ما نمیرسد. یعنی فهم بنده ناقص است. ما نوکر ایشان هم هستیم. امروز هم انشاءالله میرویم راهپیمایی خودرویی. واکسن هم رفتیم بزنیم. ماشینم خراب شد. دو روز، دو سه روز الان تعمیرگاه. ماشین سه روز تعمیرگاه. واکسن نیامد. بله، عرض کنم خدمتتان که خاطر امر ایشان، خلاصهی رضایت ایشان، حتی فوق امر ایشان، ولی خداییاش «ان المصاحف لن تشتروا» خداییاش بوی چیز را نمیدهد. یعنی حالا کلام ایشان حرف خوبی است. یعنی از جهت دیگر محل توجه و تحول که عرض کنم خدمتتان که از جهت اینکه این نه نقوش است، اصلاً اینها هیچی نیست. حاکی از الفاظ مثلاً اینها الفاظ نیست. اینها حاکی از الفاظ است. حاکی از کلمات. نمیشود گفت کلمات الهی. اینی که من روی کاغذ داریم، اینها حاکی از کلمات است. البته حالا بهحسب حاکی بودنش هم خب بههرحال احکامی پیدا میکند دیگر. الان همین هم بدون وضو نمیشود دست زد. معلوم میشود که خود همین هم یک حکمی را همین نقوش هم بار میشود دیگر. این هم الان یک جنبه از قداست پیدا کرده. ما اونی که برایمان ملاک است در حرمت، همان قداست است دیگر. یک امر مقدسی است که این یک وقتی نیفتد بین شما بهعنوان یک ابزار خرید و فروش. یعنی مقصد شارع اینجوری است دیگر. اینطور فهمیده میشود جز مقاصد شریعت. برای امور مقدس، احترامی قائل است. میخواهد جامعه یک حرمت ویژهای پیدا بکند برای این کار. و لذا میآید خدمتتان عرض کنم که میگوید که اصلاً بیع روی اینها صورت نگیرد. دقت میکنید؟ برای اینکه قداست این را برساند که قداستش را حفظ بکند. تبدیل به کالای بازاری نشود، به جنس نشود. یک ابزار خرید و فروش نشود. قداستش حفظ شود. اگر ملاک قداست است که الان اینجا از مسیر لغو البته پیش نمیرویم. از مسیر قداست پیش میرویم. نمیگوییم آنور لغو است. چون آنور واقعاً لغو نیست.
سؤالی که مطرح است، این است که الان این کلمات که ما میگوییم نقوش است و فقط حاکی است، بههرحال احکام بر اینها مترتب میشود. ما چطور میگوییم که این کلمات لمسش بدون وضو جایز نیست؟ تنجیسش جایز نیست؟ خب، به همین دلیل، به بیعش جایز نیست. چطور محل تنجیس واقع میشود؟ محل لمس واقع میشود؟ محل مسح واقع میشود؟ چطور اینها واقع میشود؟ فقط بیع واقع نمیشود؟ یک کمی از ذهن دور است. حالا ما که از درس آقا دور بودیم و اینها، بحثهایی که مال خدمت شما عرض کنم، تاریخ مباحث مال سال ۹۱ بوده، اسفند ۹۱ بوده. این بحثهای ایشان ۹ سال پیش بوده. حالا مثلاً اگر میشد به ایشان رساند و از ایشان پرسید که نپرسیدهاند اینها را در درس یا نپرسیدهاند یا پرسیدهاند و ایشان جواب ندادهاند که چطور این محل مس واقع میشود؟ خب، اگر اینطور باشد، «لایمسه الا المطهرون» هم باید فقط همان قرآن بالا باشد. اتفاقاً برایمان قرآن بالا میخورد. کتاب مکنون و چطور آن را ما دلیل میگیریم برای اینکه این قرآنی که پیش ماست، مسش بدون وضو جایز نیست و این محل مس واقع میشود؟ همین نقوش، همین نقوش محل مس واقع میشود. همین نقوش محل تنجیس واقع میشود. خب، همین نقوش هم محل بیع واقع بشود. یعنی بحث شود که این اجتماع میشود یا نمیشود. نه اینکه بگوییم این موضوعاً خارج است، تخصصاً خارج است. اصلاً مورد بیع واقع نمیشود. این یک کمی از ذهن دور است. اصلاً این بحث خطای مختلف با اینکه نقوش حاکی از کلام خداست، فرق دارد. بههرحال، یک فرقهایی دارد. ما که نمیگوییم فرق ندارد. حالا بنده که اصلاً کلاً فضای خودم به سمت دیگری است. ولی خدمت شما عرض کنم که اینها نقوش است. بههرحال اینها نقش هست یا نیست؟ نقش هم حاکی از کلام خداست، بحثی نیست. و این را به شما به هر زبان دیگری هم که بگویی، نقش به هر زبان دیگری هم بگویی، حاکی از کلام خداست. شما آخر روی کاغذ هرچی بخواهی بیاوری، این میشود حاکی از کلام خدا، به هر نقشی. بعد این آقا میفهمند که به هر نقش هم جایز است. هر نقشی که حاکی باشد، بتواند ایجاد دلالت بکند برای آن کلام. این نقش، نقش درستی است. البته همان نقش، نقش محترمی است و قرآن و رسمالخط قرآن. ولی نقش. آقا میفرمایند این نقش است، این کلامالله نیست.
حالا برایمان سؤال این است که خب، بههرحال اگر این فقط نقش است و اصلاً کلامالله نیست، پس چرا مسش جایز نیست بدون وضو؟ پس چرا تنجیسش جایز نیست؟ پس معلوم میشود که این نقش خالی هم نیست. این تنزل کلامالله است. این هم به حمایت از شما که مطالب فرمودید. اگر به خاطر همین جنبه قداست وضو لازم است، چه اشکالی دارد که حکم حرمت بیع هم هست که ما هم عرض کردیم. میشود گفت جنبهی سؤالی که جدیداً برخلاف گذشته استنساخ نمیکند و مصحف را میخرد. خب، اینکه اگر جنبهی سؤال این بود که حضرت در پاسخ دوباره همین را نمیگفتند. اگر طرف به خاطر این دارد سؤال میکند، اگر سؤالش این است که حضرت جواب نباید دوباره همین را بگویند. حضرت در جواب دادن سیر تاریخی میگویند. یعنی سائل توجه به این سیر تاریخی داشته. قسمت معنا نمیدهد که بنده از شما بپرسم که آقا در ذهنم این است. نمیپرسیم که حکم خرید قرآن چیست. در ذهنم این است که چون تازگیها میخرند، قدیمیها نمیخریدند. هدف آنکه البته قدیمیها کسی نمیخرید. پشت منبر میرفتند مینوشتند. اینها تازگیها میخرند. اشکال ندارد. فهمیده نمیشود. شارع گفته مصحفی را که نقوش کلام خداست، آن هم به هر شکلی باشد، بیع نکن. چه اشکالی دارد اینجوری بگوییم؟ خب، این، این هم حرف ماست در واقع. سؤال ماست. ما که خجالت میکشیم در برابر علما اصلاً حرف بزنیم، حتی سؤال بکنیم و اینها. سؤالمان هم از باب خودم عرض میکنم، از باب اینکه بیسوادیام کشف شود و به جهلم پی ببرم. این هم سؤال ماست از حضرت آقا که در این مطلب اگر اینطور میفرمایید، این، اینورش را چهکار میکنیم؟ اگر قرار است که این اصلاً محل بیع واقع نشود، یعنی تخصصاً از بحث بیع خارج باشد، خب تخصصاً باید از بحث مس خارج باشد. تخصصاً بعد از بحث تنجیس خارج شود. درک تخصصاً از مس و تنجیس خارج نیست. همین نقوش بهخاطر قداستی که دارد، تنجیسش حرام است. واضح هم هست، از واضحات برای متشرع است. همین نقوش بهخاطر قداستی که دارد، مسش بدون طهارت جایز نیست. محل مسح واقع نمیشود. نقش، نه جلوهای از کلامالله. بههرحال قداست پیدا کرد از کلامالله. همان قداستی که منات است برای اینکه خود کلامالله مورد بیع واقع نشود، همان قداست اینجا هم هست. یعنی همین نقوش هم آن قداست را دارد. همین نقوش هم مطلقاً جایز. اونی که عالم بالاست، این روایت مانع میخواهد بگوید اونی که عالم بالاست کلامالله، او مورد بیع واقع نمیشود. روایت مجوز هم بگوید اینی که در عالم پایین و در دسترس شماست، محل بیع واقع میشود. دو ساعتی، دو عالمیاش کرد روایت منع و روایت جواز را. اشکال ندارد. آنهایی که میگویند «نکن» یعنی اونی که در عالم بالاست، نکندش یعنی نمیشود. اشکال ندارد. یعنی همین که پایین است. در حالی که این خیلی به ذهن نمیآید. اول اینکه «ان المصاحف لن تشتروا» بود. مصاحف اصلاً حیثیت عالم پایینی قرآن است، نه عالم بالاییاش. و «لا تشتر کلامالله» داشت. کلامالله را نفروش. بحث کراهتی هم که آقا فرمودند، این هم «ان بیعها حرام» یک کمی از آن بحث کراهت هم فاصله میگیرد که آقا اول جمع به نحو کراهت و چیز کردند دیگر. گفتند که روایات منع دال بر کراهت، روایت جواز. دوتاش با هم جمع میشود. یعنی جواز به نحو کراهت. «بیعها حرام» خیلی ازش کراهت فهمیده نمیشود. البته آن هم جواب دادند. گفتند که حرام، حرام فقهی نیست، حرام اصطلاحی است. فرهاد، تأکید و تأیید حرف آن نیست. حرف آن، حرف آن کیست؟ نمیشود بگوییم انگار امام گفتند: بله، بله. قبلاً اینجوری بوده که استنساخ میکردند و به این نمیشده و اما نگران نباش، اشکال ندارد. نه اینکه نیستش که ذهن طرف در این هم اصلاً خبر نداشته. سیر تاریخی را زمان امام صادق علیهالسلام ها، صد سال گذشته، صد سال از زمان نزول قرآن گذشته، یک قرن گذشته. الان که عصر ارتباطات و تکنولوژی و فلان و اینها. مردم نمیدانند زبان پهلوی چه اوضاع قار و قشنگتری بوده ۵۰ سال پیش. این همه رسانه و این همه تشکیلات و این همه فلان در جمهوری اسلامی هستیم که ۵۰ سال به ما مثلاً براساس حاکمیت تعلیم نمیدانی ۵۰ سال پیش کی بوده. از مردم میپرسند که تورم چطور بود قبل انقلاب؟ تورم نداشت. آن موقع یک نفر کار میکرد، ۱۰ نفر میخورد. هنوز ۱۰ نفر کار میکنند، یک نفر میخورد. آن قدر پردهبندی میکنند خدا که قبل انقلاب اقتصادی چطور بوده. بعد شما توقع دارید تا زمان امام صادق از ۱۰۰ سال پیش خبر داشته باشد. روی هوا که، خب همین دیگر. چیزی که در ذهنش بوده، همین بوده که آقا این مقدس است، خرید و فروشش اشکال ندارد. همین در ذهنش بوده. همین که مقدس است، قصدش را نکن در خرید و فروشهایت. کتاب کلیتش کلماتش را نه.
البته اینجاها این نظریهی شیخ انصاری میشود. بعد دیگر حالا بعدش مشکلاتی که آقا فرمودند، با چالشهای جدی مواجه میشویم. بعدش که خب، الان من این را قصد نکنم، حالا به چه نحوهای انتقال به من پیدا میکند؟ یعنی کتاب به من منتقل میشود، کلماتش منتقل نمیشود. مالک این کلمات کیست؟ خدا؟ نفر؟ فروشنده است. مشتری در ملک من نمیرود؟ پس اینجا من چی، چی را میخرم؟ بعد غرض اصلی از این کتاب همین کلمات است. نه، این از کجا بهنظر میرسد که چون کار تازهای بوده، سؤال پیش آمده؟ کار تازهای بوده که از طرف جوابشان به این نحو نبوده که اگر واضح بوده برای طرف که آقا این کار تازهای است، حضرت سیر تاریخی نمیگفتند. بله، بله، نگفتند که تاریخی گفتند. گفتند قدیمیها اینطور بود، الان اینطوری شده. بله، بله، اصلاً تویش نیست. خبر ندارد این سیر تاریخی را. این از همان وجدان خودش و ارتكاز او از اینکه میبیند آن قدر قداست دارد و شریعت برای این کلمات آن قدر قداست قائل است، برایش سؤال پیش آمده. آخه این کلماتی که ما میگوییم تا قبلش قرآن مینوشتند دیگر. بعدش هم اصلاً به قبلش کار ندارد. این به قبل این یکهو که چی نشده که تا هفته پیش مینوشتند، امروز یکهو یکی آمده میگوید که آبی را بخریم. این در فاصلهی زمانی آرام آرام رشد پیدا کرده. در کلام امام صادق هم همین فهمیده میشود. آرام آرام رشد پیدا کرده دیگر. الان رایج شده. یک جوری شده که همه جا هست، همه جا میفروشند. این ربطی به آن قضیه ندارد. خب، این کمکم اتفاق افتاده دیگر. یکهو نشده که طرف یکهو برایش سؤال پیش بیاید. سؤال پیش آمده. این به این قضیه ربطی ندارد. یک چیز تدریجی است که اینجوری محل سؤال نیستش که این سؤالش از روی اصل خود بیع است. از خود بیع. از اینکه آقا این کلمات مقدس کی به ما میگویند بدون وضو دست نزن، نجسش نکن؟ آن قدر ارزش و احترام دارد این کتاب. آن قدر ارزش دارد. آن قدر احترام دارد. فلانش کن. اگر میخواهی قرائت کنی، نگاه کن، نگاه کن، نور چشمت زیاد میشود. اینهایی که به ما گفتند در مورد مصحف، میخریم، میفروشیم. حضرت میفرمایند که این، اینجوری نبودهها. اولش این شکلی نبوده. این اول خودش را مینوشتند. کمکم باب شد. منم اگر بخرم، بیشتر دوست دارم تا بفروشم. الان اینی که شما میگویید اصلاً پاسخ حضرت هیچ ربطی به این مطلب ندارد. یعنی اینکه من بخرم، بیشتر دوست دارم تا بفروشم. اگر سؤال طرف این است که آقا تازگی خوردخورد اینجور شده، باب شده که مثلاً اجیر میکنند یکی مینویسد. سؤالش در مورد اینکه این امر نوپدید را چهکار کنیم؟ بعد حضرت میفرمایند که من بخرم، بیشتر دوست دارم تا بفروشم. بهنظر شما بین این سؤال و جواب ربطی است؟ سؤال و جواب روی اصل قضیه است. روی نفس فعل است. روی نوپدید بودن این کار. شما میفرمایید که سؤال این است که آقا این تازگیها این باب شده. این نظرتان چیست؟ از کجا این را کشف کردیم؟ سؤال درست مال مراحلی است که این کار دارد باب میشود. از اصل قضیه سؤال میکند. آن «احب الیّ من ان اشتری» (دوستتر میدارم که بخرم) زحمت و «فیه القرآن مکتوب» (در آن قرآن نوشته شده) این هم اونی که اصلاً صفحهای که روش قرآن دارد را هم حتی نفروش. «ان تشتری منه الورق» (تو از آن کاغذ بخری) خود ورقی که قرآن. «فیکون علیک حرام ولا لمن باعه حرام» (بر تو حرام است و بر آنکه بفروشد حرام). یعنی هم برای خریدار، هم بر فروشنده. «سئلت اباعبدالله عن بیع المصاحف و شراعها». خب، این از کجا این همه قضیه را شما کشف کردید؟ پرسیدم: آقا این خرید و فروش مصحف چه حکمی دارد؟ اشکال ندارد. که یکیشان هم که اصلاً اونی که در چیز بود، روایت بود، طرف اصلاً کارش این بود. یکیش بود که این طرف اصلاً شغلش این بود. پیدا میکنم «عنبسه وراق». «عنبسه وراق» حضرت رجالی بحث نشده بود. ولی شغل این بابا این بود. در مورد سیر تاریخی و اینها نمیشود این بنده خدا شغلش این است. کارمان این است. اونی یکی آمد گفت دیگر. گفت که تو همین وراق گفت: «ان ابیع المصاحف» (من کسی هستم که مصحف میفروشم). «فان نهیتنی لم ابیعها» (اگر شما نهی کنی، نمیفروشم). کامل تنافی دارد با قضیهی سیر تاریخی. تازگیها باب شده این کار را انجام میدهم. آنچه که خیلی هم تازگی هم نیست. انگار یک مدت طولانی. «ابیع المصاحف» نمیگوید میخواهم بروم شروع کنم یا مثلاً یک بار فروختهام، مصحف فروختهام یا میخواهم شروع کنم مصحف بفروشم. میگوید مصحف میفروشم. من کارم این است. اشکال ندارد. شغل این است. شغل این است. اشکال ندارد. خوشگل شغلی ندارد. شما بگویید نمیفروشیم. «ورقاً و تکتب فی» (کاغذ و در آن مینویسی). تو مگر کاغذ نمیگیری رویش بنویسی؟ بابت کاغذ و کتابت پول بگیر. بله، تازه من صحافی هم میکنم، مرتبش میکنم. مزد زحمتت را، کارگریات را. نه اینکه مزد، یعنی پول بابت قرآن و کلامالله نگیر. سندش مشکل داشت «عنبسه وراق». بههرحال اینجا هم که در این روایت بالا، «سئلت اباعبدالله ان بیع المصاحف شرائح». سؤال میکند: آقا این خرید و فروش مصحف چه حکمی دارد؟ حضرت سیر تاریخی میگوید. تازه آخرش هم جالبش این است. اصلاً این دقیقاً نظری که شما مطرح فرمودید، کاملاً ضد این روایت است. چرا؟ برای اینکه سیر تاریخی را که حضرت میگویند، طرف آخرش دوباره میگوید که: «فقلت: فما تری فی ذلک» (گفتم: پس نظر تو در آن چیست؟) حالا آخر ولش کن. فتوا چیست؟ من آخر بخرم، بخرم، بخرم، بخرم یا نفروشم؟ بخرم یا نخرم؟ بله، ممکن است میکروفون. میکروفون چی شده؟ میکروفون را باز کنم؟ چشم، بفرمایید. صدایتان باز است الان. سلام علیکم و رحمهالله.
خب، آخه این روایت نه. اصلاً این روایت که آخه اصلاً این را اصلاً نقوش اینجا اصلاً هیچ اشارهای بهش نکردند. اینجا حضرت یک سیر تاریخی گفتند. بعد طرف سؤال میکند، میگوید که آخرش من چهکار کنم؟ «فما تری فی ذلک؟» (پس نظر تو در آن چیست؟) حضرت: «من خودم بیشتر دوست دارم بخرم تا بفروشم.» اشارهای بهش نشده. حسن نقوش و اینها نیامده باشد، همین باشد. الان ما دو تا روایت داریم که اینها سیر تاریخی گفتند. درست. شما میفرمایید که طرف دارد سؤال از سیر تاریخی میکند. حضرت هم میفرمایند که بله، بله، همین سیر تاریخی است. ولی حکمش این است. آنجا که اصلاً این قضیه نیامده که اصلاً به حکم از این جهت اشاره نکرده. بعدش هم سیر تاریخی را که حضرت، طرف آخرش میگوید که «فما تری فی ذلک» (پس نظر تو در آن چیست؟) میگوید آقا من به سیر تاریخی کار ندارم. فتوا میخواهم. فتوایش چیست؟ حضرت فتوا را بهصورت شفاف نمیگویند. یعنی به دلالت التزامی میگویند. نمیگویند که اشکال ندارد یا اشکال دارد. اصلاً بحث قصد هم اینجا مطرح نمیکنند. «من باشم که خودم دوست دارم بفروشم، بخرم تا بفروشم.» این اصلاً یک فضای دیگری است در روایات. اگر به این روایت میخواهید استناد بکنید برای بحث آن نکتهای که مد نظرتان است، این روایت دلالت بر آن ندارد. اگر از جای دیگری میخواهید استنباط بکنیم، آن قرائن خودش را میخواهد. نه دیگر، ببینید الان ما قضیهی سیر تاریخی. خب، همین دیگر. حالا شاید حالا نکتهی بعدی هم این است که این قضایا که یکهو پیش نمیآید که این هم در فاصلهی ۱۰۰ سال آرام آرام رشد کرده. حضرت هم به این نکته توجه دارند: «ثم انهم اشتروا بعد ذلک» (سپس آنها بعد از آن خریدند) بیشتر شده. آخرش هم که حضرت ممانعت نسبت به اصل قضیه ندارند که ببینید آخرش هم که ببینید الان در همین روایتی که حضرت تاریخی میگویند، آخرش که ممانعتی ندارند که حضرت با لسان تأیید دارند سیر تاریخی میگویند، با لسان مذمت اصلاً. من گفتم، گفتم، گفتم تحسر. آهنگ گفتم تحسر. نگفتم مذمت. گفتم مثلاً انگار تازه این را که آقای اعرافی اینها گفتند که این که دلالتش به استحباب است. چقدر خوب شد که اینجوری شد. اینجوری دارد میرود. میگویند قدیمیها این کار را نمیکردند. تازه خوب شده اینجوری شده. اینکه چیزی که اعرافی میگویند اینجا در دلالت برداشت کردن. تحسری هم که ما گفتیم هم نیست. یک کمی از ذهن آدم به سمت تحسر میرود که البته شیخ انصاری این را گفتهاند. آن فضای تأثرش را شیخ انصاری، شیخ انصاری میگویند که یعنی منظور حضرت این است که الان دیگر همتها کم شده. همتها کم شده و دیگر کسی نمینویسد قرآن را. نه، به همت ربطی ندارد. این دیگر الان زمانه جور شده که تعداد مسلمین زیاد شده. نیاز به قرآن زیاد شده. ما تعداد مسلمین کم بود. ۱۰۰ نفر بودند. ۱۰۰ نفر میآمدند مینشستند مینوشتند. بیکار هم بودند. مسلم درگیر مشاغل نبودند. الان تعداد مسلمین زیاد شده و جوابگو نیست و همه هم فرصت نمیکنند پاشوند بنویسند. وقتی تعداد وقتی تقاضا زیاد میشود، عرضه به نسبت کم میشود دیگر. حالا همان که فرصت نوشتن ندارند، برای همین باید یک تعدادی مشغول این کار بشوند. شغلشان این شده. بعد حضرت هم آخر به من باشم، من دوست ندارم شغلم این باشد که قرآنفروش باشم. یعنی من قرآنفروشی را خیلی دوست ندارم که کسی شغلش را این قرار بدهد، بیعش این باشد. حالا دوست ندارم خیلی باز برداشت نمیشود. بیشتر از اینکه این را دوست داشته باشم. چون اینجا چهار تا احتمال دادهاند که منظور اینکه آن را دوست ندارم یا این را کمتر دوست دارم یا این را بیشتر دوست دارم یا هر دو را دوست دارم. اینها را بحثهایی است که مطرح کردهاند. بههرحال، اینی که فهمیده میشود، چون بحث استحبابش اینها را آوردهاند که جفتش مستحب است یا یکیش مستحب است؟ یکیش مستحب است، یکیش مکروه است؟ چهجور است؟ مثلاً در این دو تا اجمال دارد. یعنی اینش معلوم نیست که کدامش مستحب است، کدامش مکروه. چیزی که هست، این است که جواز فهمیده میشود ازش. دلیلش قشنگ نص است. هیچ بحثی نیست که من بخرم. این قشنگ دارند حضرت خریدنش را «احب الیه» (دوستداشتنیتر برای او). قشنگ جواز است. هیچ بحثی نیست. جایز میشمارند خریدن قرآن را. در عین حال، «مرجوح» میدانند بهنسبت خریدن، فروختن را «مرجوح» میدانند. یعنی اونی که راجح است، خریدن ارجح است بهنسبت به فروش. حالا ارجحیتش به چه نحوی است، کار نداریم. پس اصل این را دارند. جواز اصلاً لسان، لسان تأیید سیر تاریخی است. همراه با تأیید. کی این اتفاق قبلاً نبود؟ افتاده. آخرش هم طرف نفهمیده. یعنی سیر تاریخی هم نفهمیده حضرت منظورشان چیست. نکتهاش همین است. یعنی اگر طرف میفهمید که اگر این لسان مذمت روشن بود در این کلام، که طرف سؤال نباید میکرد که خب حالا فتوای شما چیست؟ آها، بله، بله. عجب، چقدر بد دیدم. گفت: «فما تری فی ذلک» (پس نظر تو در آن چیست؟) خب حالا نظر شما چیست؟ آخرش هم در همان سؤال خودش جواب ندانسته. یعنی اینکه من پرسیدم: «انبیع المصاحف و شراعها» (آیا مصاحف را بفروشیم و بخریم؟) حالا سیر تاریخیاش را فرمودید، حالا من چهکار کنم؟ «اشتری احب الی من ان ابیع» (خریدن را دوستتر دارم از فروختن). همهی اینها را که کنار هم بگذارید، فضا به یک سمت دیگری است. خب، ممنون از شما بابت نکات. اگر باز نکتهای هست، بفرمایید. دسترسی دارید برای صحبت کردن یا اگر نکتهای هست. خام یزدانپرست. باشد، باشد. سلامت باشید. دست شما درد نکند.
خب، عرض کنم که این هم بحث چیز. حالا یک بحث مهمی که هست، این است که فتوای اهل سنت چیست در این قضیه؟ اهل سنت قائل به چی هستند؟ میگویند که بیشتر مذاهب اهل سنت خریدن مصحف را اجازه دادهاند. ولی در مورد فروشش اختلاف دارند. حالا حتی گفتهاند تقریباً تمامی فقهای اهل سنت، یعنی تقریباً اجماع در بین اهل سنت که خرید قرآن جایز است، فروشش اختلافی است. شافعیها و مالکیها و حنبلیها و اینها فتاوایشان مطرح شده و در مورد بحث بیع مصحف به کافر هم بیشتر مذاهب اهل سنت گفتهاند که فروش مصحف به کافر جایز نیست. چون باعث اهانت به قرآن است. این حالا بحث بین اهل سنت. اهل سنت را داشته باشیم. چون به دردمان میخورد در مرجحات. آقای سبحانی از این مطلب استفاده کرده است. خب، روی ادله هم که دیالوگ بحث روایات را قبلاً چون خواندیم، وارد روایات دیگر نمیشویم. آقای اعرافی نکاتی هم در روایات دارند. هم بحثهای سندی، هم بحثهای دلالی که نکات خوبی است.
خب، حالا همین خرید و فروش متقابلاً چطور میشود که خریدش جایز باشد، فروشش حرام باشد؟ شاید از جهت اینکه شغل کسی باشد، فروش این مصحف. یعنی کسی شغلش را فروش مصحف قرار بدهد. وگرنه بدون فروش که خریدی صورت نمیگیرد که بگوییم من یا بگوییم نه، حالا تو داری میفروشی، من میخرم. برای من جایز، تو که میفروشی حرام. حالا تو کار حرام داری انجام میدهی، من که کارم حلال است. یا اینجوری بگوییم یا بگوییم که حالا یک مورد دارد، طرف میفروشد، اشکال ندارد. شغلش بشود، فروش حرام است. کلام اولی بیشتر به ذهن میرسد. یعنی تو اگر به من بفروشی، حرام. من از تو بخرم، حلال. تو خود آن کلامم که حضرت فرمودند، این بههرحال چیز دیگری است. یک تفکیکی بین خرید و فروش هست دیگر. بین بایع و مشتری. حضرت دو حیثیت دارند میگذارند. یک حیثیت، حیثیت بایع. حضرت فرمود که من مشتری باشم، بیشتر دوست دارم تا بایع باشم. مشتری باشم، بیشتر دوست دارم تا بایع باشم. معلوم میشود که انگار یک چیزی هست که خب، بههرحال بدون بایع که مشتری معنا ندارد. دو حیثیتی است که بههرحال اینها از هم قابل تفکیک و حال آدم یک وقتی نیاز دارد، میرود میخرد. ولی این فروشش خب نه، فروشش فرق میکند. فروشش لزوماً اثر نیاز نیست. فروشش اثر کاسبی است. میفروشد که پول در بیاورد. ولی میخرد چون نیاز دارد. میخواهد بخواند. آن یک بحث دیگری است. بهش میرسیم. این بحث شما این است که مطلبی که زحمت کشیدید گذاشتید در مورد بیع مصحف به کافر. هنوز وارد آن بحث اصلاً نشدیم. آن هم بهش میرسیم انشاءالله. حالا ادلهاش و اینها. زحمت کشیدید. ما یک بحث دیگری است. ما فعلاً اصل قضیهی بیع مصحف را به مسلمان بحثش را تمام کنیم. بعد حالا برسیم که به کافر میشود فروخت یا نمیشود فروخت. با چه شرایطی میشود فروخت. اینجا «ویکی ان المصاحف لن تشتروا» را آیا اعرافی گفتند که این جمله خبریه نافیه که «لن تشتروا» این در مقام انشاء حکم شرعی و زجر و نهی دارد میرساند و مفید حرمت است و حتی استناد کردهاند به کلمات برخی آقای سبحانی و مرحوم محقق داماد که در نگاه اینها همچین سیاقی اتفاقاً وقتی جملهی خبریه میآید در مقام انشاء، این در حرمت است. پس اینجا نمیخواهد اخبار کند از یک اتفاق خارجی. این نظر آقای اعرافی در مقام انشاء و جعل حکم شرعی. آقا قائلاند به اینکه اینجا اخبار است. «ان المصاحف لن تشتروا». مصاحف که فروخت، خریداری نمیشود. یعنی اخبار از یک امر تکوینی. تکویناً اشتراکی روی آن صورت نمیگیرد. آقایان فرمودند دیگر. این در مقام اخبار نیست، در مقام انشاء و جعل حکم شرعی است. لذا مفهوم تعبیر «لن تشتروا» این میشود که نباید مصحف را خرید و فروش کرد. بعداً تازه در همان «لن تشتروا» بعد ادامهاش حضرت یاد دادند دیگر. گفتند این شکلی نخر، آن شکلی بخر که بیا چهکار کن. بیا مصحف را غیر از خطوط و کلمات قرآنیاش را بخر و در واقع نیتت را ببر روی آن ورق، جلد، تزئینات، حواشی. خطوط و نقوش را خرید و فروش. خب، این در مورد آن روایت ابن سیابه که قبلاً بحث شد. البته آقای اعرافی در سندش هم خدشه میکنند. ولی آقا سند پذیرفته. آقای اعرافی مبنایشان این است که اسناد کاملالزیارات را قبول ندارند. اینها توثیق نمیشود. آقا قائلاند که اینها توثیق میشوند. این اختلاف مبنای رجالی باعث شد که سند متفاوت شود. در نگاه آقا سندش مشکلی نداشت. این یکی «لا تشتر کلامالله» بود. کلامالله را اصلاً نفروش، نخر. «لا تشتر کلامالله» که محل اشتراک واقع میشود. که نهی صورت گرفته دیگر. اگر یک چیزی تکویناً از اختیار خارج است، کما قال به سیدنا القائد، اگر اینجوری است که واقعاً از اشتراک خارج است، که نباید صورت بگیرد. دوستان توجه دارند به نکتهی مهم تأکید میکنیم و جانمان فدای رهبر. ولی در بحث طلبگی دیگر بههرحال نفهمیهای خودم را دارم اینجا عرضه میکنم. شما ببینید که خلاصهی نفهمیها را میشود پاسخ داد یا نه. اگر پاسخی دارید، به ما بگویید. اگر نقدی دارید، بگویید. خلاصه هر، هرچی هست، بگویید. ما استقبال میکنیم. حالا وقتی هم اگر مزاحی میکنیم یا تعبیر یک کمی هم مذمتآلود با عزیزان داریم، اینها را بگذارید روی حساب فضای صمیمیت کلاس و انشاءالله که به دل نگیرید و رنجیده نشوید از ما. ما حتی خودمان خیلی بیشتر از اینها را میشنویم از اساتیدمان. تا حد کتک خوردن پیش میرویم در بحث. عقب هم نمینشینیم. بههرحال، بحث باید پیش برود که مطلب روشن شود. شما هم خلاصه بیایید در میدان. هیچ مشکلی ندارد. خدمت دوستان هستیم. استفاده میکنیم از نکات.
پس این اگر واقعاً محل اشتراء واقع نمیشود، که دیگر «لا تشتر» معنا ندارد دیگر. از آن نهی بکند. «نخر کلامالله را نخر.» خب، امری که اصلاً مثل اینکه بگویم: آقا، مثلاً روی کرهی مریخ پا نگذار. اصلاً نه مورد امر واقع میشود، نه امر مالا یطاق، امر غیر مقدور. چیزی که غیر مقدور است، نه مورد امر واقع میشود، نه مورد نهی واقع میشود. جفتش مورد امر واقع نمیشود. نه نه امرش میخورد، نه نهی بهش میخورد. همانجور که نمیتواند بگوید: «طر» (پرواز کن). یعنی «طیاران کن». «طیر» با «ت» دستهدار. «تطیر فی السماء» (پرواز کن در آسمان). بله، این درست است. ولی به آن سیاقی که از آقا فرمودند که این حاکی از آن باشد. یعنی این کلام را بگویند که آن را برسانند برای مخاطبی که سؤالش این است. یعنی میخواهد سؤال بکند که این کلامالله. اینی که الان پیش ماست خرید و فروش بشود. اینکه کلامالله نیست. کلامالله خرید و فروش «تشتروا». کلامالله اصلاً خرید و فروش نمیشود. ولی بحثمان این است که اولاً آنجا «کلامالله» ندارد، «مصاحف» دارد. یک قرینه. ثانیاً، جای دیگر هم فرمود: «لا تشتر کلامالله». این هم دو قرینه. ثالثاً، جای دیگر هم فرمود که اصلاً آن ورقی که رویش قرآن آمده را هم قصد خرید و فروشش را نکن. این هم سه قرینه. قرینهی مهمی است. اصلاً ورقی که اصلاً بحث دیگر چیز نیستش که، بحث نقوش و اینها نیست. حتی ورقش را حضرت میفرمایند که خرید و فروش نکن. کاغذی که رویش این کلمات آمده. اصلاً کاغذش را هم قصد خرید و فروشش را نکن. فقط جلدش را قصد خرید و فروش کن. اگر اینطور باشد، فضا کلاً برمیگردد از اونی که حضرت آقا فرمودند.
بعد اینکه «لا تشتر کلامالله» این نیستش که بگویند این «لا تشتره» همان «لن تشتروا» است. یعنی نخرش. چرا نخر؟ بهخاطر اینکه اصلاً خریدنی نیست. این واقعاً ذهن، عرض میکنم از کندذهنی و نفهمی بنده است. هرچی که هست از این است. ولی با ذهن ناقص بنده جور در نمیآید. دوستان توضیح بگویند. اگر مطلبی دارند، بگویند. ما استفاده کنیم که اگر واقعاً محل اشتراء واقع نمیشود، خصوصاً با آن قرائن مس و تنجیس و اینها که اگر محل اشتراء واقع نمیشود، خب، محل تنجیس هم نباید واقع بشود. «ما الفرق بین الاشتراء و التنجیس» (چه فرقی بین خریدن و نجس کردن است)؟ چهجوری که محل تنجیس واقع میشود و کلامالله محل مسح واقع میشود و کلامالله ولی محل اشتراء واقع نمیشود؟ چون اصلاً کلامالله نیست، فقط نقش است. نقش حاکی از کلامالله. نقش حاکی از کلامالله باشد، محل تنجیس واقع نشود، این یک سؤال. سؤال بعدی این است که اگر «لن تشتروا» تکویناً، پس دیگر نهی هم بهش تعلق نمیگیرد. همانجور که نمیتوانیم امر بکنیم: «در آسمان پرواز کن.» نمیتوانم نهی بکنم: «در آسمان پرواز نکن.» کدام عاقلی میآید به بچهاش میگوید که از امروز قانون گذاشتهام برایت که تو در آسمان حق نداری پرواز کنی؟ حق نداری ۲۵ ساعت بخوابی؟ ۲۵ ساعت در شبانهروز. آخه شبانهروز کلاً ۲۴ ساعت است. ۲۵ ساعت میشود خوابید؟ اصلاً این نیست. همچین چیزی نداریم که بخواهد مورد نهی واقع شود. حالا بحث تجارتی باید مثلاً میتواند باشد، شغل باشد. آن هم ظاهر روایت خیلی به شغل نمیخورد. اینکه بفهمانند اینطور معامله کن، آنطور معامله نکن، خیلی به شغل نمیخورد. در مورد شغلش هم که مشکلی نداشت. بازم حیثیت تجارتیاش را حضرت فرمودند: «کارت را بکن. پول کارت را بگیر. پول صحافیات را بگیر. جلد داری میزنی. کاغذ را داری مرتب میکنی. آهن میزنی. این کارهایی که داری میکنی را پوست برداشتی. ورق استفاده کردی. پول این کارهایت را بگیر.» یعنی شغل هم اگر قرار بگیرد، اشکالی ندارد. از این جهتش. تجارتی این شکلیاش باشد. نیاز جامعه است دیگر. تعداد مسلمین دارد میرود بالا. قرآن بنویسند. متناسب با نیاز. بالاخره یک تعدادی هم باید بروند در این کار در صنعت نشر قرآن. مردم همه قرآن داشته باشند. از این جهت لازم است. ولی بایع قرآن نباش. بایع آن کاغذ است و آهن است و اصلاً بایع نباش. کارگر باش. اجیر باش. اجرت کارت را بگیر. کارگری کن. کارگر قرآن باش، نه بایع قرآن. گرفتی چی شد؟ دو تا شخصیت کاملاً متفاوت. خودت را بهعنوان بایع قرآن به حساب نیاور. بهعنوان کارگر قرآن به حساب بیاور. «من قرآنفروشم.» بگو: «من کارگر قرآنم. قرآن را مرتب میکنم. شیرازه میزنم. صفحهبندی میکنم. صحافی میکنم. به خلقالله میدهم. به مؤمنین استفاده میکنم. من کارگر قرآنم، نه قرآنفروش.» کیفیت متفاوت. حضرت این زاویه را میخواهند بهش اهمیت بدهند و برجسته کنند که تو پول کارگریات را بگیری، نه پول قرآن. پول مزدت را بگیر، پول زحمتت را بگیر، نه پول قرآن. نگو: «من قرآن میفروشم.» کار کردهام، زحمت کشیدهام، رفتهام ورق پیدا کردهام، کاغذ به قیمت چقدر خریدهام، جلد زدهام، طراحی جلد کردهام. بله، این کتاب «نقد قرآن» را زحمت کشیدهاند برای ما پرینت گرفتهاند. تقریباً ۱۰۰۰ صفحه است. صحافیهای قبل. از کتابهای ممنوعه است دیگر. اصلاً کتابش از کتب ضاله است. پیدا نمیشود. در اینترنت بود و بردم دادم به این چیز. حالا ببینید این قضیه را. این خیلی مثال میتواند کمک بکند به این فهم قضیه. حالا عکسش را هم اگر میشد، برایتان میفرستادم. به بنده خدا دادم. هزار صفحه برگه A5 کاغذ بود. بهش دادم. گفتم: «این را شما زحمت بکش صحافی کن.» قیمت خوبی هم گرفت. خدا پدر و مادرش را بیامرزد. هزار صفحه را همه را صحافیاش را گفت ۲۵ تومان. بعد بعداً یک کم بیشتر شده، ۳۰ تومان از ما گرفت. بابتش دو جلد. بعدش زده. بعد طراحی کرده. طراحی جلد کرده. روی جلدش اصلاً خیلی قشنگ طراحی. اصلاً خود جلد را طراحی کرده. یک جلد خیلی قشنگ با رنگ خیلی قشنگ. وقتی داد، تعجب کردم. بعد بهش گفتم: «حاجی، این کتاب فکر نکنید کتاب درست و حسابی بودا. برای شما این کارها را رویش کردی. این از کتب ضاله بوده.» اگر خوشگلش کردی. خیلی تمیز زده کار را. یک چیز قشنگ. دو جلد مرتب و تمیز. هم اندازه و قشنگ. فصلبندی و روی جلدش هم عناوینی که نوشته و اصلاً یک چیز فوقالعادهای کار. بعد بهش گفتم: «این جزو کتب ضاله استها.» گفت: «حاج آقا، برای من، من کارم این است. من باید کارم را درست انجام بدهم. برای من ضاله و غیر ضاله فرقی نمیکند. شما به من یک کتاب دادی. کتاب میخواهی استفاده کنی. من برای کارم ارزش قائلم. من برای کتاب ارزش قائلم. هر کتاب. من به محتوایش چهکار دارم؟ من به این کار دارم که اونی که دارم تحویل شما میدهم که میخواهی بروی بعداً مطالعه کنی، باید یک چیز تمیز باشد، درست باشد.» این خیلی الان مثال خوبی است برای قضیه. اگر روی آن کتاب ضالهاش به این صورت بگیرد، این هم حرام است. آن هم حرام است. برای اینکه آن هم ترویج ضلالت است. این دقیقاً اینجا دو حیثیتی است. واقعاً اینجا واقعاً از غذای دو حیثیتی است. حیثیت عمل اوست. محتوای این برگههای کاغذی. روی این کاغذ چیچی نوشتهاند؟ کار نداریم. چیچی نوشتهاند؟ اصلاً طرف کار نداشته به اینکه روی این کاغذ چیچی نوشتهاند. اگر کار داشت، میگفت: «چون این موضوعش این است، من برایت صحافی میکنم.» مثلاً ارزانتر هم میگیرم. آقا باریکلا، همچین موضوعی. توهین به قرآن و فلان و اینها کردهاند. یک وقت هم نه. الان در قضیهی مصحف هم همینجوری میتواند باشد. یعنی این ماجرای صحافی برای معین هفته پیش آمد. خیلی ذهن را در آن سمت کمک میکند. طرف میگوید: «آقا من پول کارم را دارم میگیرم. من چهکار دارم که این محتوای این صفحات چیست؟ قرآن یا چیز دیگر است؟ فرقی برای من نمیکند. من پول کارم را دارم میگیرم. من برداشتم مرتب کردهام. پرینت گرفتهام. صحافی کردهام. زحمت کشیدهام. روی این صفحات مرتب از اول تا آخرش به ترتیب چیدهام صفحات را. چک کردهام. فلان کردهام. من پول این کارهایم را گرفتهام. این شده آنقدر.» میگوید: «قرآنی هم که خرید و فروش میکنی یا اجیر میشوی برای نوشتن و اینها، تو پول کارت را بگیر. به محتوا کار نداشته باش. پول محتوا را نگیر. محتوا را بیاوری وسط، قضیه خراب میشود. اگر محتوا قرآن است، از جهت قداستش معامله مشکلدار میشود. اگر محتوا، محتوای ضاله است، از جهت ضلالتش دوباره معامله مشکلدار میشود.»
الان همین کاری هم که این بابا انجام داد. این حالا بنده مثلاً این کتاب را دارم میآورم برای اینکه نقدش بکنم. اگر یک فرد عادی از علاقه آمده این آیه. صحاف که دارد صحافی میکند، اگر بداند که کتاب را دارد برای من مرتب میکند که من میخواهم یک کتاب شیک و تر و تمیز داشته باشم، کتاب ضالهای که بروم بخوانم، خلاصهی اثر بگیرم، لذت ببرم، آن هم با همین توجه بر من کار بکند. الان در نظر شما این کار مشکل ندارد؟ میخواهد من را اعانت بکند در این ضلالت؟ در این، در واقع ضلالتی که از این کتاب دارم میگیرم، آن هم کمککار من میشود. الان این اهانت است؟ اهانت بر اسم نیست؟ اسم باشد، این کارش حرام نمیشود. معامله، خدا پدر و مادرت را بیامرزد. گفت که اصلاً از همهی این قضیه همین یک دعای تو برای من بس است. همهی دعایی که: «خدا پدر و مادرت را بیامرزد.» الان در عالم برزخ، پدر و مادرش یک نوری بهشان بابت اینکه: «پسرت در نشر یکی از کتب ضاله کمک کرده بود.» یک دعای خیلی برایش کردهاند و این نور دعای خیر بر پدر و مادرش رسید به تو. برویم پدر و مادر. آفرین به این بچه که چقدر خوب یکی از کتب ضاله را صحافی کرد. چقدر مرتب و تر. آدم لذت میبرد. کتابی که سرتاسر توهین به قرآن است. هزار صفحه توهین به قرآن کرده. بقیهی برزخیها پز میدهند، میگویند که این نور از کجا آمده؟ میگوید: «پسرم برایم چهکار کردی؟» میگوید: «یک کتابی که هزار صفحه توهین به قرآن بوده، خیلی قشنگ این را طراحی، حسابوکتابهای عوالم هم جالب است در نوع خودش.» الان این صحافی کرده و کار خیلی خوبی هم کرده. دعایش هم میکند برای اینکه اصلاً محتوا کار نداشته، کارش را انجام داده. آنور هم میگوید: «آقا تو قرآن را انجام بده. کارهایش را انجام بده. میخواهی بنویسی، میخواهی بفروشی، اجیر میشوی، بایع میشوی، به محتوا کار نداشته باش. محتوا را قصد نکن. کتاب فارغ از محتوایش. کتاب را بفروش.»
الان قشنگ این حیثیت کتاب فارغ از محتوا را فکر کنم با این مثال توانستیم تصور بکنیم. نمیدانم دوستان اگر روشن است برایشان بگویند. اگر روشن نیست هم بگویند. الان میتوانیم تصور بکنیم که کتاب فارغ از محتوا. من کارم را انجام دادم. من وظیفهام این است که کتابی که به من میدهند، درست چاپ بکنم. مرتب انجام بدهم. مثلاً کارم را درست انجام بدهم. کتاب را بفروش. به محتوا کار نداشته باش. خب، شاید در مذمت کار علمای یهود که پول میگرفتند از آیات تورات برای مردم میخواندند. یک موقع مسلمانان. حالا آن یک بحث دیگری است. ما فعلاً داریم خود همین مصحف را که قصد دو طرف هم خیر است، همین را میخواهیم معامله کنیم. حالا اینکه بعداً به چه سمتهایی کشیده میشود، آنها را کار نداریم. همین الان من هم آدم خوب با قصد خوب، شما آدم خوب. میخواهم از شما بخرم. میشود خرید یا نه؟ میگوید: «محتوا نظر نکن. کتاب که فرمودند که کلاً اشکالی ندارد.» برای اینکه اصلاً آن محتوا این تو نیست. این فقط یک نقوشی است حاکی از محتوا. که ما هم انصافاً همچین چیزی به ذهنمان نمیرسد. یعنی واقعاً اینها را نقوش حاکی از محتوا بهصورت محض نمیتوانیم تصور بکنیم. برای اینکه آنور قضیه مس را داریم. اینور قضیه «لا تشتر کلامالله» را داریم. حضرت رسماً دارند نهی میکنند. میگویند: «کلامالله را نخر.» اگر مورد اشتراء واقع نمیشود که دیگر نهی نباید بشود. این هم حالا پس نکتهای که میگویند: «این را نخر.» «لا تشتر کلامالله». «ولاکن اشتر الحدید» (بلکه آهن را بخر). این هم که قرینهی مقابله آمده. اگر بخواهیم بگوییم که منظور این است که خریداری نمیشود، بگوییم «لا تشتره» یعنی خریداری نمیشود، این قرینهی مقابله رد میشود. برای اینکه میگویند آن را نخر، این را بخر. آن را نخر. «لا» معلوم میشود که آن منظور خریدنی نیست، نیست دیگر. این منظور متعلق فعل تو است، متعلق قصد تو است. میگوید که تو قصدت کلامالله نباشد. تو قصدت همان کاغذ و برگه و آهن و فلان و اینها باشد.
روایت عثمان بن عیسی بود که اتفاقاً آقا سند این را هم خوب دانست. بعد دیگر این جمعش به جمع کراهت دیگر نمیشود که، که بگوییم اینها حمل بر کراهت میشود. بحث کراهت هم مشکل دارد. بعدش هم حضرت آقا اول بحث کراهت را مطرح کردند. بعدش اساساً از بحث کراهت فاصله گرفتند. گفتند اصلاً آن محل بیع واقع میشود، این محل بیع واقع نمیشود. دو تا بعدش کردند. یعنی از بحث کراهت هم جدا شد. کامل. بحث اول جمعش به جمع نص و ظهور بود که فرمودند: «نص در جواز، ظهور در حرمت.» این را حمل بر آن میکنیم، میشود کراهت. اول این شکلی جمع کردند بین دو دستهی روایات. بعدش هم آمدند گفتند که اینها اصلاً نقوش است. اینها نقوشی است که حاکی از کلمات الهی است. مثلاً محل بیع واقع نمیشود. خب، این باز با بحث کراهت جور در نمیآید. یک مبنای دیگری. ما هم اینور قضیه را برایمان روشن نیست، هم آنور قضیه را برایمان روشن نیست. هم حملش به کراهت برایمان روشن نیست. هم یعنی اشکالاتی دارد که حالا عرض میکنیم. برای اینکه اینها دو تایش ظهورش در یک حد است. نص و ظهور نیست. آقای اعرافی به این نکته اشاره کرده. بهنظر میرسد که نکتهی خوبی است. آن وقتی که یکیاش ظهورش خیلی واضح است، یکی ظهورش کمتر است، این قضیه مطرح میشود. مگر اینکه بحثهای سندی را مطرح بکنیم. بگوییم: آقا، آن سندهاش همه با توثیقات عامه درست شد. با توثیقات خاصه درست شد. که حالا خیلی هم دیده نشده در بحثهای رجالی. جزو مرجحات مثلاً این باشد. حالا مثلاً اگر مرجحات سندی را قائل باشیم، بنده در ذهنم نیست. حالا اگر دوستان در ذهنشان است، آن زمان مرجحات سندی، توثیقات خاصه و عامه را آن را مطرح بکنند که مثلاً اگر ما دو دستهی روایت داشتیم، یکیاش جفتش سندش خوب بود، مورد اعتماد بود، فقط یکیاش با توثیقات عامه، یکی با توثیقات خاصه، اونی که با توثیقات خاصه است مقدم. اگر همچین چیزی در ذهنتان هست و دیدید جایی، بگویید. بنده در ذهنم نیست همچین قضیهای. تا حالا نشنیدهام که یک جایی بهخاطر توثیقات خاصه یعنی جزو مرجحات بهحساب بیاید. دو دستهی روایات. یکیاش توثیق خاص دارد، یکی توثیق عام دارد. این ارجح بهحساب بیاید در جهت سندی. این را تا حالا ندیدهایم. حالا این یک نکته. نکتهی بعدی هم این است که در ظهورش هم واقعاً نص و ظهور نیست. جفتش در یک حد است. آنجاها میگوید که روی اینها معامله نکن. روی آنها معامله کن. اینجا میگوید که خریدش اشکال ندارد. خریدش اشکال ندارد از حیث اینکه به محتوا کار نداشته باشی. شیخ انصاری فرمود که اینجا میگوید: «خریدش اشکال ندارد.» به کیفیت کار ندارد. آنجا به کیفیت کار دارد. جمعی که شیخ انصاری بین این دو دستهی روایت کرد، این شکلی است. میگوید تو یکیش جواز را گفته بیکیفیت. تو یکیش کیفیت را گفته و به واسطهی کیفیت جواز و منع گفته. آنجا گفته: «جایز است.» دیگر نگفته کدام کیفیت. اینجا گفته: «اگر این شکلی جایز است، اگر آن شکلی جایز نیست.» جمعش با همدیگر میشود که به این شکلش جایز است، به آن شکلش جایز نیست. تکلف این مدل جمع کردنی که شیخ انجام داد، تکلف. بعدش هم مشکلاتی که پیش میآید که حالا این کلمه که منتقل میشود، چهکارش کنیم؟ ولی بهنظر میرسد که حرف شیخ خوب است. آقای اعرافی هم نظر شیخ را قبول میکند. این نظریهی دوم است که این شکلی جمع میکند. خدمت شما عرض کنم که یک نظریهی سوم هم داریم که حالا بهش میرسیم. این نظریهی دوم را توضیح بدهم. حالا همین نظر اول هم جای توضیح. نظریهی اول این بود که آقا این نهی که آمده، حمل بر کراهت بشود. تنزیه باشد. چون که آن روایات مجوز صریح است، نص است. این روایت مانع ظهور است. «کالبعثه» آمد در احادیث مجوز. بعد آن نهی از حرمت منصرف میشود. از ظهورش دست برمیداریم. میآید حمل بر کراهت میکند. خویی قائل به اینند که اینجا کراهت دارد. حملش به نحو کراهت میشود. «ماهِیَّش» کراهت. دلیلش این است که کراهتش بهخاطر این است که هر مسلمانی باید در برابر قرآن ادب داشته باشد. احترام و عظمت کلام الهی را پاس دارد. کلام الهی برتر از این است که معامله بشود مثل اجناس مادی در برابر درهم و دینار قرار بگیرد. لذا مسلمان از قدیم در تبادلات عرفیشان بهجای اینکه بگویند ثمن و قیمت قرآن چقدر است، میگفتند: «هدیه، هدیهی مصحف چقدر است؟» لذا نهی که در روایت آمده، حمل بر کراهت میشود. و این نهی هم ارشاد به این است که باید قرآن را تعظیم کرد، مصحف را تعظیم و تکریم کرد. این مطلبی که آقای خویی در «مصباح الفقاهه» جلد ۱، صفحهی ۴۸۵ مطرح کرد.
خب، آقای اعرافی مناقشه میکنند در این مطلب. البته مناقشه بعداً خودشان باز جواب میدهند. مناقشهشان این است که اینها هر دو دستهی از این روایات ظهورش در یک حد است. همانطور که این دال بر حرمت است، آن دال بر جواز است. و اگر بخواهد روایت مانعه از حرمت بیفتد و حمل بر کراهت بشود، با آن روایت سماعه بن مهران جور در نمیآید. آنجا گفته بود که: «ان بیعها فیکون علیک حراماً و لمن باعه حرام» (فروختن آن بر تو حرام است و بر آنکه بفروشد حرام). هم بر تو حرام است بخری، هم برای او حرام است بفروشد. این حرام کدام حرام که تعبیر «حرام» به کار رفته؟ این صراحت در حرمت است. البته ایشان خودش جواب میدهد. میگوید که واژهی «حرام» فقط در همین روایت سماعه آمده. روایت سماعه هم در نظر ایشان مشکل سندی دارد. حرام اصطلاحی نیست. اینجا «حرام» یک وقتی هم میآید، حمل بر کراهت شدید میشود که حالا طبق نظر اینها آخر به کراهت میرسد. این نظریهی اول در جمع بین این دو دستهی روایات که حضرت آقا هم اول همین را گفتند. البته بعد انگار آقا نظریهی چهارم را مطرح کردند. ما کلاً سه تا نظریه داریم. نظریهی اول میگوید که حمل بر کراهت بشود. نظریهی دوم میگوید که آن جواز را میرساند، کیفیتش را نگفته. این کیفیتش را میگوید. و خدمتتان عرض کنم که نظریهی سوم میگوید که اینها جفتش تعارض میکند و تساقط میکند و نوبت به چیز میشود، نوبت به مرجحات میشود. و مرجحات ما را میبرد به سمت جواز. از مرجحات به جواز میرسند. در این روایات، جواز را ترجیح میدهند بر روایات منع از باب مرجحات که نظر آقای سبحانی. حالا انشاءالله نظر دو، نظر شیخ انصاری ایشان میگوید که آقا بیع مصحف را بهعنوان یک مجموعهی مدون، همان که عرض کردیم، از حیث کتابش، به محتوایش کار نداشته باش. از حیث اینکه یک کتاب است. برای خودمان هم پیش میآید دیگر. یک کتابی را میرویم میخریم، بعداً میبینیم که این کتاب از کتب ضاله است. سراسر توهین است. مثلاً خرید و فروش این کتاب مشکل شرعی داشته. ما نمیدانستیم. ما از حیث کتاب بودنش، کتاب خوشگل و تمیز و فلان. مثلاً طرف کتابخانه. روز تولدش است. مثلاً گفتم برایش یک کتاب بخرم. جلدش قشنگ است و فرمش قشنگ است و ارزان است و اینها. گفتم یک جلد کتاب بردارم دیگر برای این بخرم ببرم. این کتاب بخواند. این کتابخانه. من که سر در نمیآورم از کتاب. مزایایش کتاب بودنش فارغ از محتوایش. این را خریدم. اینجا میشود قائل شد به اینکه این بیع حرام است. معامله حرام بوده. بهنظر نمیرسد. برای اینکه اینی که آن روی معامله را واقع کرده، آن محتوای ضلالتآلودش نبوده. اصلاً توجه به آن نداشته. ابداً اصلاً مورد قصد او نبوده. این قصدش فقط همین حیثیت کتاب بودنش بوده. و این هم که فارغ از عنوان ضلالت است. و بیعش از این جهت میشود درست دانست. بهنظر اینطور میرسیم. پس در مورد مصحف هم همین کار را بکنیم. طبق نظر شیخ از جهت مجموعهی مدون بودن و قرآن بودنش بگوییم جایز است. ولی این خطوط و نقوشش جایز نباشد. که از منظر شیخ انصاری آن روایتی که روایت تجویزه، حمل بر جواز میشود به همین قرینه. آن روایاتی که روبهرویش است و ممنوعیت بیع مصحف را میخواهد بگوید، آنها هم میشوند. برای اینکه بیع مصحف از جهت اینکه مجموعهی مدون است، جایز است. ولی بیع خطوط و نقوش قرآن حرام است. که در «مکاسب» جلد ۲، صفحهی ۱۵۸ مطرح کردهاند که حالا میفرمایند که آن روایت مجوزه اصل بیع مصحف را میگوید. کیفیتش را نمیگوید. روایت مانعه کیفیت بیع مصحف را میگوید. که اینجا میشود این جمع، جمع موضوعی. آنجا جمع اول حمل بر کراهت میکرد، جمع محمولی بود. جمع محمولی. اینجا مدل شیخ انصاری جمع موضوعی. بعد جمع موضوعی هم اگر انجام بشود، دیگر نوبت به جمع محمولی نمیرسد. چون جمع موضوعی بر جمع محمولی مقدم است. حالا این هم اگر خواستید در موردش میتوانیم مطالعه کنیم و بررسی کنید تفاوت جمع موضوعی و جمع محمولی. مناقشه شده. مناقشهاش این است که این خطوط و نقوشی که بر این صفحات و اوراق عارض است، اینها خودش اصلاً به آن صفحهاش کار ندارد، به ورق کار ندارد. خود اینها قابلیت ملکیت دارند یا ندارند؟ بعد حالا ما کتاب را که داریم جابهجا میکنیم، این نقوش چی میشود آخرش؟ اینها در قرآن هستند. این خطها که هست دیگر. در این کتابی که ما داریم جابهجا میکنیم، این عبارات، این کلمات، این خطوط، این را چهکارش کنیم؟ الان اینها الان چی شد؟ واقع شد؟ نشد؟ انتقال پیدا کرد؟ مالکیش کیست؟ الان این چی شد؟ اصلاً کتاب را جابهجا کردی. کلماتش چی میشود؟ مگر کلمات در کتاب جداست؟ اونی که اشکال میکند، میگوید: آقا، این خطوط و نقوش نمیتواند بهعنوان مبیع واقع بشود. لذا اصلاً تعلق حرمت بهش معقول نیست.
اینجا چند تا نکته مطرح است. حالا نمیدانم فرصتمان چقدر است. در یک ربع باقیمانده میرسیم اینها همه را بگوییم یا نه. چند تا بحث آخه اینجا مطرح است. این بهنظرم این جلسه نمیرسیم بحث را بگذاریم. من راهحل سوم را بگویم. این بماند برای جلسه، برای جلسهی بعدی. پس در مورد نظریهی شیخ انصاری اشکالاتی که به این نظریه هست و پاسخهایی که هست. آن در مسیر راهپیمایی هوایی. مگه ۱۰ شروع نمیشود؟ نکند آنجا مشهد نیم ساعت زودتر است. ۹:۳۰ عرض کنم خدمتتان که خب، این را میگذاریم. این تیکش را برای جلسهی بعد. حالا دیگر چون شما در مسیر راهپیمایی هستید، راهحل سوم را برای جلسهی بعد که به راهپیمایی برسید. خب، پس این هم طریقهای از بین سه طریقهای که برای جمع بین دو دستهی روایت مطرح است. طریق اول که نظر حضرت آقا بود، مطرح کردیم و شبهاتی که پیرامونش هست هم عرض شد. طریقهی دوم و سوم را انشاءالله جلسهی بعد که هفتهی بعد البته نیست. میرود هفتهی بعدترش. انشاءالله دو هفتهی دیگر اگر عمری باشد و توفیقی باشد، انشاءالله بحثش را خواهیم داشت. انشاءالله که دوستان و عزیزان موفق با قصد قربت در این راهپیمایی شرکت کنیم. انشاءالله این انقلاب به سرانجام نهایی خودش که انقلاب امام زمان باشد، برسد. انشاءالله ببینیم آن روز باشکوه را. در آن راهپیمایی بیعت با امام زمان انشاءالله شرکت بکنیم. و صلیالله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دهم
کارگاه فقه
جلسه یازدهم
کارگاه فقه
جلسه اول
کارگاه فقه
جلسه دوم
کارگاه فقه
جلسه سوم
کارگاه فقه
جلسه پنجم بخش اول
کارگاه فقه
جلسه پنجم بخش دوم
کارگاه فقه
جلسه اول
کارگاه فقه
جلسه دوم
کارگاه فقه
جلسه سوم
کارگاه فقه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات کارگاه فقه
جلسه اول
کارگاه فقه
جلسه سیزدهم
کارگاه فقه
در حال بارگذاری نظرات...