کارگاه فقه

جلسه دوم

01:22:03
8

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم‌الله الرحمن الرحیم.

خوب، ظاهراً امروز روز میلاد امام باقر(علیه السلام) هم هست. فراموش کردیم عرض ارادت داشته باشیم محضر حضرت باقرالعلوم. اگر این بحث ما در محضر الهی ثوابی داشته باشد، تقدیم محضر امام باقر(علیه السلام) باشد. ان‌شاءالله از توجهات خاصشان ما را بهره‌مند کنند و سینه ما را ظرف معارف و اسرار و حقایق و علوم قرار دهند.

ان‌شاءالله در مورد فتوای مراجع معاصر، دوستان کاری کردند یا نه؟ فقهای موافق با دیدگاه مشهور، روایت متعارض را به گونه‌ای دیگر جمع کردند و گفتند که احادیث دال بر جواز فروش مصحف، کیفیت جواز را بیان نکرده‌اند. از این رو با احادیث بازدارنده از فروش مصحف که در مقام بیان حکم الهی‌اند، تعارضی ندارند، بلکه رابطه آن‌ها از قبیل رابطه مطلق و مقید است.

این متن از کجاست؟ اینکه جمع دیگر میان احادیث آن است که مراد احادیث تجویزکننده، خرید ورق پیش از کتابت قرآن بر آن است که هم شامل بیع می‌شود و هم اجاره. و چون بر مبنای دلیل دیگر بیع ممکن نیست، باید حکم؟ ولی در هر دو جمع مذکور مناقشه شده است. این مطلب از کیست؟ خوب، فتواها را دوستان نگاه نکرده‌اند. فقهای معاصر فتوایشان چیست؟ آیت‌الله مکارم گفتند بیع اشکالی ندارد، اما بهتر است به‌عنوان هدیه، قرآن داده شود و خریدار هم به‌عنوان هدیه، پول بپردازد. خیلی خوب، باز هم حالا بقیه فتواها را هم اگر دوستان توانستند بیاورند، استفاده کنیم.

عامل حدیث: خوب، مطلب مال چه کسی بوده؟ کدام بزرگواری این را نوشته است؟ خوب، روایت بعدی را بخوانیم. فعالیت ششم، کتاب می‌شود. روایت شیخ طوسی به اسنادی عن الحسین بن سعید. چنین حسین بن سعید، برادر حسن بن سعید و مثل خود حسن بن سعید، ایشان ثقه‌اند و مورد اعتمادند و صاحب کتب متعدد در حدیث. آیت‌الله سیستانی فروش قرآن به کافر را بحث جدایی دانستند. بحث فروش قرآن به کافر، بحث دیگری است؛ واجب و حرام. اگر آنجا بنابر احتیاط واجب حرام دانستند، پس اینجا جایز می‌دانند و فروش قرآن به مسلمان را جایز. ایشان هم جزو مجوزین هستند. "انفزاله عن ابان عن عبدالله بن سلیمان" که "فزاله" و ابان هم ثقه‌اند. عبدالله بن سلیمان مشترک بین عده‌ای است که هیچ کدامشان توثیق نشده‌اند. خوب، آقا می‌فهمند که سند ضعف پیدا می‌کند و قابل استناد نیست. در حالی که ابان که جزو اصحاب اجماع است، دیگر به بعد "عوان" نباید توجه بکنیم. پس این هم در واقع از این جهت مشکلی پیدا نمی‌کند.

بعد آقا می‌فهمند که این ادامه حدیث دارد که "سالته عن شراء المصاحف"؛ می‌گوید از ایشان پرسیدم. از چه کسی به چه کسی برمی‌گردد؟ معلوم نیست. از ایشان پرسیدم در مورد خریدن مصاحف. ایشان هم فرمود: "إذا أردت أن تشتریه"؛ اگر می‌خواهی بخری، بگو: "أشتری منک ورقة"؛ کاغذش را از تو می‌خرم. "الادیمه جلدها"؛ جلدش را از تو می‌خرم. "عمل یدک"؛ آن دسترنج و زحمتی که کشیدی را می‌خرم به این قیمت. این "سالته" مزمر است و معلوم نیستش که از چه کسی پرسیده‌ام. شخصی که اینجا سؤال از او شده، معلوم نیست. بعدش هم آن "مزمر" هم کسی که اینجا اظهار کرده، آن عبدالله بن سلیمان، ایشان هم جزو آن‌هایی نیست که بگوییم فقط از معصوم اظهار می‌کند؛ مثلاً هشام و این‌ها، محمد بن مسلم، زراره، این‌ها کسانی‌اند که ازمارشان فقط از معصوم است، ولی این بزرگوار، این آیه، حالا عبدالله بن سلیمان که نمی‌شناسیمش، معلوم نیست که این‌ها از چه کسی روایت بکنند. و چون نمی‌شناسی، معلوم نیست که ایشان فقط از معصوم روایت می‌کند یا نه، از غیرمعصوم هم روایت می‌کند که این هم می‌شود دوباره یک اشکال دیگر و ایراد دیگری در روایت.

می‌گوید که "سالته عن شراء المصاحف" و حضرت این‌جور جواب دادند که مضمون این هم شبیه مضمون همان روایت قبلی است، جهت همین آخ عبدالله بن سلیمان. مضمون این می‌شود مضمون روایت قبل با این فرق که اینجا نهی ندارد: "لا تشتره و لا تشترها" نگفت. می‌فرمایند که اگر خواستی بخری، این‌طور بگو، بگو: من جلد و کار دست تو را می‌خرم. شاید بشود به‌صورت کلی از این نهی بفهمیم، ولی به صورت جمله خبریه این و نفی جمله خبری، نه جمله انشایی، هیچ‌کدامش دلالت ندارد به حرمت و نهی از خرید نکرده. خوب، این هم روایت ششم این باب.

روایت هفتم را بخوانیم. "و عنه" یعنی دوباره از همین حسین بن سعید، "عن نذر" که نذر بن سویده‌اند و ثقه‌اند، "عن القاسم بن سلیمان" که این قاسم بن سلیمان هم توثیق خاص ندارد، ولی توثیق عام دارد. در اسناد کامل الزیارات اسمش آمده، "عن جراح مدائنی" که ایشان هم توثیق نشده، ولی باز هم توثیق عام دارد. در اسناد کامل الزیارات آمده، "عن أبی عبدالله (علیه السلام) فی بیع المصاحف"؛ در بیع مصحف، حضرت فرمودند که: "لا تبع الکتاب ولا تشتره"؛ قرآن را نه بفروش و نه بخر. "وبع الورق والعظم والحدید"؛ کاغذ را بفروش، جلدش را، آهنیش را، این‌هایش را بفروش. که این‌ها همان مضمون روایت قبلی است، ولی دلالتش بر نهی واضح‌تر از آن روایت قبلی است، چون تصریح دارد هم به "لا تبع" و هم "لا تشتره"، هم "بیع" و هم "شراء" و نهی صریح هم هست از هر دوتایش. دلالت خوبی است اگر سندش معارض نداشته باشد. سند معتبری که آقا می‌فرماید که آن یک روایتی هم که نخواندیم، آن وسط که انداختیم به‌خاطر این است که دلالتش عکس این‌هاست؛ آن جواز را می‌رساند. چرا؟ بعداً خواهیم خواند. تا حالا شش تا روایت اینجا خواندیم، دلالت می‌کرد بر اینکه بیع و شراء مصحف جایز نیست، ممنوع است. اگر می‌خواهید قرآن بخرید، احتیاج دارید، قرآن را نخرید. دیگر چاره‌ای نداری جز خریدن قرآن. جلدش را بخرید، کاغذهایش را بخرید. خود قرآن که اصل قضیه است، این را معامله قرار ندهید. این می‌شود مضمون این روایات.

در این شش تا روایت که دلالت‌هایش متفاوت بود، بعضی دلالت‌ها خوب بود، ولی سند این‌ها هیچ‌کدام صحیحه یا موثقه، بنابر اصطلاح علما، نبود. البته حالا آقا می‌فرمایند که صحیحه و موثقه نبود، ولی روایت اولی که خواندیم، ظاهراً دیگر بحثی در آن نیست. و بله، آنجا هم توثیق عام بود. روایت دوم هم که خب، روایت دومش و نه معتبر هست یا بحث معتبر نیست، بحث صحیحه و موثقه است. معتبر بودنش فرق می‌کند. گاهی معتبر هست، ولی با توثیقات عام معتبر می‌شود. آقا می‌فهمند که هیچ‌کدام از این‌ها آن تأثیر خاص را ندارد، یعنی صحیحه و آن موثقه به‌صورت خاص نیست. موثقیت به صورت عام. ولی خوب، روایت دومش به نظر می‌رسد که این‌جور نیست، یعنی روایت دوم آن توصیف خاص دارد، چون عثمان بن عیسی جزو اصحاب اجماع است. البته باز اصحاب اجماع را هم توثیق عامش می‌کنند دیگر. می‌گویند که تصحیح "ما یصح عنهم" اینکه این‌هایی که در نقل آن اصحاب اجماع می‌آیند، این هم باز می‌شود جزو توثیق عام به واسطه اینکه آن شخص نقل کرده. آن شخصی که جزو اصحاب اجماع است، به واسطه نقل او ما معتبر می‌دانیم آن راوی بعدی را که این هم در واقع می‌شود همان توثیق عام. بله، پس ما در هیچ‌کدام از این روایات توثیق خاص نداشتیم در سندها و همه‌اش توثیقاتش، آن‌هایی که موثق بود، تازه آن عثمان بن عیسی هم علی‌القول، بله، اصحاب اجماع قبول دارند به‌عنوان اصحاب اجماع، ولی این هم هست که عده‌ای اصحاب اجماع نمی‌دانند.

به‌هرحال، هیچ‌کدامش تأثیر خاصی نداشت، یعنی سندش آن‌جور سند قرصی نبود با توثیقات عام. خلاصه ما این را درستش کردیم. تا حالا هر چه که در سندها قبول کردیم، بعدش هم که اصلاً سندش مشکل داشت، همه‌اش به‌خاطر همین توثیقات عام بود. می‌فرمایند که روایتی بود که با کمک و استفاده از توثیقات عام توانستیم این‌ها را معتبر کنیم. نقل کرده یا به‌خاطر اینکه راوی از اصحاب اجماع است، با این‌ها توانستیم اعتبار این روایات را به دست بیاوریم. حالا ببینیم در برابر این‌ها ما چه داریم. روایتی که دال بر جواز است، ببینیم که آیا از جهت اعتبار قوی‌تر از این‌هاست یا نه و بعد ببینیم که جمع این‌ها به چه نحوی خواهد بود.

خوب، آقا می‌فرمایند که روایات باب جواز، روایت اول می‌شود روایت دهم، باب ۳۱. بله، توثیق عام کامل الزیارات را قبول دارم. روایت دهم، باب ۳۱، روایت عبدالرحمن بن ابی عبدالله، یعنی شیخ طوسی عنه، یعنی احمد بن محمد عن قاسم بن محمد عن ابان عن عبدالرحمن بن ابی عبدالله عن ابی عبدالله (علیه السلام). خوب، اینکه اصلاً این فتوای آیت‌الله سیستانی بحث دیگری است. بحث این است که با سهم سبیل‌الله نمی‌شود قرآن و این‌ها خرید. آن حالا بحث خرید قرآن اینجا نیست. بحث از سهم سبیل‌الله قرآن خریدن، بحثش بحث جدایی است. خوب، عرض کنم خدمت شما که "عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال: إن أم عبدالله بن الحارث"؛ مادر عبدالله بن حارث "أرادت أن تکتب مصحفی"؛ اراده کرده که مصحف بنویسد. "و اشترت ورقاً من عندها"؛ و ورقی را از طرف خودش بخرد، کاغذ بخرد. که آقا می‌فهمند که احتمالاً این "أن تکتبه" بعد "أن تکتبه" باشد، "إکتاب" کند، یعنی می‌خواسته کسی را به کتابت وادار کند، نه اینکه خودش بنویسد. "ورق من عندها"؛ کاغذ را خودش خرید. "و دعت رجلاً"؛ یک کسی را دعوت کرد، یک مردی را. "فکتب لها علی غیر شرط"؛ ولی قرار نگذاشتند که چقدر به او بدهند. این هم بدون شرط برایش نوشت، آن مرد. "فأعطته"؛ این خانم هم وقتی کار آن آقا تمام شد، "حین فرغ خمسین دیناراً"؛ کار او که تمام شد، پنجاه دینار بهش داد، بدون قرارداد. بعداً بهش این‌قدر داد. که حضرت فرمودند: "لم تبع المصاحف إلا حدیثاً"؛ حضرت فرمودند که این بیع مصحف معمول نبوده، تازگی‌ها معمول شده. خرید و فروش مصحف معمول نبوده، تازگی‌ها این کارها را می‌کنند، پول می‌دهند برایشان می‌نویسند، کتاب می‌خرند. قدیما این چیزها نبود.

پاسخ حضرت حالا اینجا انگار محل اشکال این است که این قرارداد بین خریدار و فروشنده یا این سفارشی که شده برای کتابت قرآن و حدیث، این محل سؤالش است. آقا، می‌شود همچین چیزی؟ طرف را آورده، نوشته، بعد بهش پول داده، شرط هم نکرده بوده. حضرت هم جوابشان جواب کلی است و می‌فهمند که این‌ها معمول نبوده، همچین چیزی قبلاً نبود. دلالت این روایت، دلالت روشنی نیست. از او نقل می‌کنند که فلان کس کاغذ را خریده. البته این همه ماجرا، سؤالی هم نیست، خود حضرت نقل می‌کند. می‌گویند مادر عبدالله بن حارث برای چه این‌جوری کرده؟ این‌جوری کرده، این‌جوری کرده. آخرش هم این‌قدر پول داده. این هم رایج نبوده، تازگی‌ها رایج شده. اساساً اصلاً سؤال و جواب هم نیست که حضرت جواب داده باشند. در واقع کل حدیث از خود حضرت است. هیچ دلالتی ندارد که اصلاً در مقام مذمت‌اند، در مقام مدح‌اند، دارند تعریف می‌کنند، نهی می‌کنند، امر می‌کنند. هیچی معلوم نیست. فقط دارند یک واقعه‌ای را نقل می‌کنند. "من" می‌گویند که قبلاً این چیزها نبود، این‌ها تازگی باب شده. خوب، و اشعار به این دارد که این "کانه‌هو" قرارداد بستن، فقط اشعار است. اشعار که انگار این قرارداد بستن برای کتابت قرآن اشکال دارد. که بعدش هم آخرش می‌فهمند که این وقت‌ها معمول نبود و تازگی‌ها باب شده بود، یک اشعاری بر منع دارد که مثلاً تازگی‌ها باب شده. انگار معمولاً این را برای چیزهایی می‌گویند که خوب نیست دیگر. یک مذمت، مذمت درد می‌کنی. نه، حضرت نقلش می‌کنند که نقل خالی نمی‌کنند که آخرش هم دارند یک چیزی کنارش می‌گذارند، می‌گویند این تازگی‌ها باب شده. خوب، قطعاً یک امر خوبی که نیستش که. اگر امر خوبی بود، زمان پیامبر باب شده بود. این حالا اینجا دائر است بین اینکه یا بد است یا مثلاً مکروه یا حرام. نه، حضرت نگفتند که این بله. نگفتند بیع مصحف حرام و وای بر شما و فلان، ولی ممکن است از این باب که برای همه روشن است که این بیع حرام است، حضرت با این نگاه دارند می‌گویند چه چیزهایی باب شده تازگی که تو خیابان دیدم طرف مانتو پوشیده بود، دیگر مانتوش دکمه هم نداشت. چه چیزهایی مد شده تازگی. خوب، بگوییم نه، این نقل حاج‌آقا دارد نقل می‌کند از باب مدح است. معلوم است که حضرت می‌فرمایند که این‌ها قبلاً نبود، تازگی آمده این کارها. عبدالله پول داده، برایش قرآن نوشتند. این کارها باب شده. این کارها نبود قبلاً. خوب، اگر خوب بود، اگر سنت بود، که قبلاً می‌بود، زمان پیامبر می‌بود. این چیزها این نبوده، معلوم می‌شود که امر راجحی نیست، امر مرجوحی است ظاهراً. ظاهراً بله، اینجا هم اجیر شده. حالا ظاهراً اشعارش به این است که امر مرجوحی است، یعنی حضرت کانه‌هو کمی مذمت در کلامشان هست که مثلاً این‌ها چیست تازگی باب شده. یک اشعاری دارد بر اینکه منع دارند می‌کنند، ولی نمی‌شود از این دلالت روشن پیدا کرد، یعنی خیلی شفاف بوی این را نمی‌دهد که حضرت دارند صاف و پوست‌کنده می‌گویند نکنید این کار را، این کار ممنوع است. نه، این چیز نیست.

سندش هم حالا آقا بفرمایند که سند معتبری نیست. آن قاسم بن محمد که اشاره شد، دو تا قاسم بن محمد داریم، هیچ‌کدامشان هم توثیق خاص ندارند. یکیشان قاسم بن محمد اصفهانی که حالا لقب ایشان هم لقب بامزه است، معروف به کاسولا. لقب ایشان کاسولا. ایشان توثیق نشده. کاسودا نمی‌دانم یعنی چه، یا محله خاصی بوده یا شغل خاصی بوده، نمی‌دانم. یکم قاسم بن محمد جوهری که ایشان هم باز توثیق نشده، ولی خب این نفر دوم توثیق عام دارد. در اسناد کامل الزیارات آمده. به‌هرحال، این قاسم بن محمد که دارد از ابان بن عثمان روایت می‌کند، معلوم نیست کدام‌یک از این‌هاست. لذا امر مردد می‌شود و مجهول می‌شود. معتبری نیست. البته ابان جزو اصحاب اجماع است، ولی اصحاب اجماع بعدی‌های خودشان را تصحیح می‌کنند. یعنی عبدالرحمن بن ابی عبدالله. ببینید در سند به این شکل بود: قاسم بن محمد از ابان از عبدالرحمن بن ابی عبدالله. عبدالرحمن بن ابی عبدالله البته خودش هم ثقه است. اگر هم ثقه نبود، به واسطه ابان توثیق می‌شد، چون ابان جزو اصحاب اجماع. بعد از ابان ثقه است. قبلش دیگر درست نمی‌شود علی قاسم بن محمد، چون مردد بین دو نفر شد، این را دیگر ما نمی‌توانیم اعتنا بکنیم. روایت چون نتیجه تابع اخص مقدمات است دیگر. الان اینجا قاسم بن احمد اخص در بین روات، دو تا احتمالاً در او هست که باز اخصش مجهول بودن این اخص، این اثر می‌گذارد بر اخص همه این‌ها. نتیجه چه می‌شود؟ نتیجه چه می‌شود که روایت از اعتبار می‌افتد در مورد سند فعلاً. حالا از جهت دلالت هم که دیدیم چیز روشنی به ما نداد، نه سند و نه دلالت.

برویم سراغ روایت بعدی. روایت یازدهم باب. به اسنادی عن محمد بن احمد بن یحیی عن ابی عبدالله رازی حسن بن علی بن ابی حمزه ان زرعت بن محمد عن صباعت بن مهران که این دیگر دلالتش خیلی خوب است، دلالتش خیلی روشن است. می‌فرماید که امام صادق (علیه السلام) فرمود: "لا تبیع المصاحف فإن بیعها حرام"؛ حضرت فرمودند که مصاحف را نفروشید، بیع این‌ها حرام است. "فإن بیعها حرام"؛ این‌ها حرام. بعد می‌گوید گفتم که: "فما تقول فی شرائها؟"؛ خریدنش چی؟ فروختن شرور است، خریدن چیست؟ فرمود: "اشتر منه الدفتین"؛ فرمود اگر می‌خواهی بخری، دو جلدش را بخر. "والحدید والغلاف"؛ آهن را بخر، جلدش را بخر، غلاف را بخر. "و إیاک أن تشتری منه الورق وفیه القرآن مکتوب"؛ نکند کاغذش را بخری، کاغذی که در آن قرآن نوشته شده. یعنی باز خود آن کاغذها را هم نه جلد و صحافی و شیرازه و امور بیرون از قرآن. یکی از دوستان که شما می‌شناسیدشان و برخی اساتید حساس بودند که روی قرآن چیزی گذاشته نشود. این دوست ما همیشه خدشه داشت به این قضیه. می‌گفت که اگر قرار است روی قرآن چیزی گذاشته نشود، این جلد قرآن هم آمده روی کاغذ. او نامعقول و دقت عقلی نگاه می‌کرد، می‌گفت که جلد قرآن آمده روی قرآن. حالا این هم یک نگاهی است. به‌هرحال جلد جدا کردن دیگر. آخرش هم بیع روی یعنی آن خرید و فروش روی آن جلد درست درمی‌آید. "فیکون علیک حراماً و علی من باعه حرام"؛ اگر کاغذی را بخری که قرآن روی آن نوشته، آن صفحاتی که قرآن دارد، هم بر تو حرام است، هم بر کسی که می‌فروشد حرام است. پس قرآن که خرید و فروش می‌شود، اساساً آن صفحاتی که قرآن دارد، نه غیر از آن‌ها. غیر از آن‌ها جلدش را، شیرازه‌اش را، بحث این شکلی‌اش را، آن‌ها را خرید و فروش باید بکنید.

برای شما سؤال پیش می‌آید که خب، آن هم که قیمتش این‌قدر نیست. ششصد صفحه قرآن، یک جلد دارد. آن جلدش فرض بفرمایید مثلاً پنج هزار تومان، ده هزار تومان. قرآنش را دارند می‌فروشند چقدر؟ هشتاد هزار، نود هزار تومان، صد هزار تومان. تفاوت این‌ها زیاد است. اگر ابن ابی عمیر و صفوان از قاسم بن محمد در جای دیگر، مثل کافی و تهذیب، نقل روایت کرده باشند، در تصحیح اینجا به درد نمی‌خورد. چرا خوب است، ولی یک نقل نه، باید برسد به "اکثار کثرت نقل". باشد، این را بگردید. اگر به کثرت نقل رسیدید، ایشان را توثیق می‌کند. با یکی و دو تا و سه تا و این‌ها درست نمی‌شود. اگر مثلاً دید ابن ابی عمیر بیست جا، سی جا از قاسم بن محمد نقل کرده و صفوان مثلاً همین‌طور، صفوان بن یحیی. این اگر بود، می‌تواند مشکل ما را حل بکند. این‌ها را کشف کردید، به ما خبر بدهید. و تازه قاسم بن محمد هم در هر صورت آها، آیا شبیری می‌گویند این قاسم، فقط قاسم جوهری، قاسم بن محمد جوهری است و ثقه هم هست. جالب است، آقا همان قاسم محمد جوهری را هم ثقه نمی‌دانند. آقا قاسم بن محمد را مردد بین دو نفر می‌دانند. جوهری‌اش را هم ثقه نمی‌دانند. آقای شبیری یکی می‌دانند. نکته جالب "اکثار" هم نیست دیگر. پس این هم خب جالب است.

عرض کنم خدمتتان که پس مشکل سند طبق نظر آقا که حل نمی‌شود. طبق نظر شبیری حل می‌شود. طبق نظر شبیری، این حدیث موثق است، چون در مورد افراد دیگرش که ما بحثی نداریم. خوب، آقا می‌فهمند که این "فإن بیعها حرام" این دیگر صریح در حرمت است دیگر. اگر بخواهند حرام را برسانند، دیگر چه باید بگویند که بفهمند حرام است. و اگر در آن دلالت روایت قبلی ما خدشه می‌کردیم، دیگر این روایت صریح حرمت می‌پرسد که آقا در شرائش چه کار کنم؟ خریدش چه کار کنم؟ حضرت می‌فرماید که "دفتین" و "حدید" و "غلاف" را بخر. جلدش، آهنی که مثلاً به کار رفته برای اینکه این مصحف ته‌بندی بشود، مثلاً آن را هم قصد کن که بخری، ولی قرآن، صفحه‌ای که قرآن روی آن نوشته شده، یعنی قرآن را نمی‌شود خرید. آن کاغذی که در آن قرآن است، این را نمی‌شود خرید که خب این تعارض پیدا می‌کند با آن روایتی که خواندیم. همین دیگر، تعارض شد دیگر. در روایاتی بود که جواز از آن فهمیده می‌شد. حالا اینجا دارد چه کار می‌کند؟ دارد نهی از آن فهمیده می‌شود. این می‌شود تعارض در خود این مورد. در خود مورد کاغذی که در آن آیه نوشته شده، آنجا می‌گفت خود آیات خرید و فروش نمی‌شود. اینجا می‌گوید صفحه‌ای که آیه در آن نوشته شده، خرید و فروش نمی‌شود.

خوب، قاسم در وجیزه و خلاصه علامه صراحتاً تضعیف شده‌اند. کدام قاسم؟ قاسم جوهری یا کاسولا؟ بله، حالا نمی‌شناسی، باید شوخی بکنیم. همان کاسولا اصفهانی. تضعیفش هم که کرده‌اند. بنابر اینکه ایشان را تضعیف کرده‌اند، باهاش شوخی می‌کنیم. می‌گوییم که الان این کاسولا را باید خوب، چون شد جوهری، دیگر من نمی‌توانم بگویم دیگر، چون آن اصفهانی‌اش ممکن است آدم خوبی بوده باشد. یک چیزی، خوب، جوهری را تضعیف کرده علامه. این هم جالب است. شبیری توثیق کرده‌اند. خوب، نباید در دسته اول می‌آوردند. حالا توضیحش را عرض می‌کنیم که چرا آقا اینجا آوردند. قضیه چیست؟ خوب، ببینید، پس اینجا به صراحت فرموده که آن کاغذی که در آن قرآن نوشته شده، در خلاصه علامه حلی تضعیف نشده. فقط گفتند "واقفی". خوب، بله، هر واقفی لزوماً ضعیف نیست. آنجا می‌گفتند خریدن ورق اشکال ندارد. کاسولا، جایی در ایتالیا. خوب شد. خب، می‌دانی که آنجاها دیگر مال بعد از چیز دیگر، مال بعد از فتح اندلس و این‌هاست دیگر. اندلس همین منطقه اسپانیا و ایتالیا بوده. ایتالیا بیشتر روم مطرح بوده، رومیان و رومی‌ها و این‌ها و این طرف اندلس در اسپانیا بود. فتح اندلس هم که مال زمان بنی‌امیه است دیگر. آنجا بنی‌امیه فتح کردند و اروپایی‌ها زیاد آمدند دیگر در این، در این دوره ما اروپایی زیاد داریم. حالا راوی ایتالیایی ما، وقتی خدمت شما که مادر امام، مادر امام رضا (علیه السلام) داریم که اسپانیایی‌اند، دیگر حرف برای گفتن نمی‌ماند. مادر امام رضا و حضرت معصومه اسپانیایی‌اند. امام رضا و حضرت معصومه دورگه عرب و اروپایی‌اند. یک کاسولا که دیگر چیزی ندارد. این حرف‌ها را یک کاسولا که دیگر این حرف‌ها را عرض کنم خدمتتان که حالا بنده خدا از ایتالیا، ایتالیا پاشده آمده و آخرش هم این همه راه آمده. آخرش هم خیلی زور دارد این همه راه از ایتالیا بکوبی بیایی روایت نقل کنی و آخرش هم بگویند معلوم نیست تو وضعیتت چطور است، برو بنشین به پرونده‌ات رسیدگی کنم.

اینجا هم پس ما این را دیدیم که خریدن ورق اشکال ندارد. حتی کاغذ هم نباید برای خریدن فرض بکنید که هم بر تو حرام است و هم بر کسی که به تو فروخته. این از جهت دلالتش. خب، سندش را آقا چه می‌فرماید؟ آقا سندش را سندی معیوب می‌دانند و مشکل دارد. این سند مشکلش کجاست؟ ابی عبدالله رازی. ایشان جناب محمد بن احمد بن یحیی، صاحب نوادر، ازش نقل کرده. ابوعبدالله جامورانی و ایشان معروف به ضعف است. در کتب رجالی هم ایشان را ضعیف دانسته‌اند، یعنی رازی جامورانی را در همین خلاصه علامه گفتند که ضعیف است. در جامع الروات اردبیلی هم ایشان ضعیف شمرده شده. حالا باز هم خواستید نگاه کنید، بگردید ببینید کجاها ایشان را تضعیف کرده‌اند. جامورانی را ابوعبدالله رازی می‌شود ابی عبدالله را. ایشان روایت می‌کند از حسن بن علی بن ابی حمزه که ایشان هم چیست؟ ایشان که دیگر خیلی اوضاعش داغون است. قبلاً به یک مناسبتی اسم ایشان و بابایش را آوردیم، یادتان است؟ همان حسن بن علوان بود؟ کی بود؟ آنجا بحث رجالی که از آقا داشتند، اسم ایشان را آوردیم. ایشان و بابایش، این پسر علی بن ابی حمزه است. علی بن ابی حمزه رأس واقفیه است که خب به‌شدت گرم شده. این بابا، این هم پسرش است، حسن بن علی بن ابی حمزه. و تازه گفتند که "أبوه خیر منه"؛ گفتند این علی بن ابی حمزه که این‌قدر آدم داغونی بود، رئیس واقفیا بود و رسماً آمد روبه‌روی امام رضا (علیه السلام) ایستاد و تشکیلات موسی بن جعفر را همه را قبضه کرد و پول‌ها را تحویل رضا نداد و دبه کرد و این همه مفاسد و کثافت‌کاری و این‌ها، تازه گفتند این بابا از بچه بهتر بود. باز یک آب پاک‌تر بود. "أبوه خیر منه". ببین بچه چی بوده؟ چالش راوی این بچه هست، حسن بن علی بن ابی حمزه. ایشان راوی است. فعالیت خواستند. این شکلی "واقفی ابن واقفی"، "ضعیف فی نفسه". باز بابایش ازش بهتر بود. این چی بوده؟ بگویند که این یعنی خودش خوب بوده، بابایش بهتر بوده؟ درک عبارت "ضعیف فی نفسه" وقتی داریم یعنی ضعیف فی نفسه یعنی خوب بوده، ولی بابایش بهتر بود؟ "ضعیف فی نفسه". امام فرمود که انگلیسی‌ها از آمریکایی‌ها بدتر، اسرائیلی‌ها از انگلیسی‌ها بدتر. هر کدام از آن یکی بدتر. حالا شما فرض کنید که این را معکوسش کنم. بگویند که بابا مثلاً ماها بین خودمان چیزهای این شکلی داریم دیگر. واسه همچین جمله‌ای این در مقام تأیید این نیست. در مقام آن یکی چیست؟ آن دیگر چه وضعی دارد که این از او باز بهتر است؟ خدمت شما عرض کنم که پس اینجا این بابایش از خودش بهتر بود، نمی‌خواهد توثیق بکند. جالبی علی بن حسن بن علی بن فضال گفته: من از خدا خجالت می‌کشم بخواهم از حسن بن علی نقل روایت کنم. این هم جالب است. این حسن بن علی‌اش منظور همین حسن بن علی بن ابی حمزه باید باشد دیگر قاعدتاً. نه، بابای خودش از آن یکی می‌شود. پس اینجا این برداشت غلط است. آقا مثالی که می‌زنند: ابن زیاد از شمر بهتر بود. معنایش این است که شمر از ابن زیاد بدتر است، نه اینکه واقعاً بهتر است. لذا این حسن بن علی بن ابی حمزه مورد اعتماد نیست و "مرمی به کذب" به کذب هم شده، جدای از اینکه این مشکل را دارد. لذا روایت را از جهت سند می‌گذاریم کنار. این هم مشکل سندی در روایت.

روایت بعدی روایت دوازدهم و سیزدهم هر دو تاش هم از غرب الاسناد عبدالله بن جعفر در غرب الاسناد از عبدالله بن حسن نقل می‌کند. عبدالله بن حسن توثیق نشده. این عبدالله بن حسن نوه علی بن جعفر معروف است، در قم، بزرگوار، دفن گلزار شهدا. ایشان خوب در علی بن جعفر بحثی نیست. عبدالله بن حسن نوه ایشان است و چهارصد پانصد روایت از ایشان نقل کرده از پدربزرگش و ایشان هم توثیق نشده. یعنی بنده خدا چهارصد پانصد تا روایت هم نقل کرده از علی بن جعفر ولی توثیق خاصی نداریم برایش. لذا به ایشان اعتنا نمی‌شود و روایت کنار گذاشته می‌شود. تازه بر فرض درست شدن سند، دلالتش هم مشکل دارد. "إن أخی موسی بن جعفر" از برادر علی بن جعفر، امام کاظم (علیه السلام): "رجل یکتب المصحف بالعجر"؛ یک بابایی هست قرآن می‌نویسد، اجرت می‌گیرد. اشکال ندارد. خوب، الان اینجا دلالت بر حرمت ندارد و این‌ور تازه "لابسه" ظهور در چی هم پیدا می‌کند؟ ظهور در جواز پیدا می‌کند که ما بحثمان هم همین جواز روایتی است که دال بر جواز به‌عنوان مؤید می‌شود استفاده کرد در جواز بیع مصحف. این هم از این روایت. که این روایتی که خواندیم، روایتی که تا حالا خواندیم، این‌ها بعضی‌هاش ظهور تام دارند، بعضی‌هاش هم ظهور دارند ولی ظهور تام نیست. ظهورشان بر این است که خرید و فروش مصحف جایز نیست. آنی که آدم می‌تواند خرید و فروش بکند، جلد، کاغذ، امثال این‌هاست. مصحف را نمی‌شود خرید و فروش کرد. مصحف یعنی این نقوشی که روی این صفحات وجود دارد. این را نمی‌شود خرید و فروش کرد که ظاهر این روایات این است. حالا بعضی از این روایات مخصوص "اشترا" بود. یکی دو روایت هم در باب "بیع" است که حالا بعد از روایت هم مربوط به هر دو تا بود، هم "بیع" و هم "شراء".

آقا می‌فهمند که اگر ما بودیم و همین روایت، می‌توانستیم به همین‌ها استدلال کنیم برای آنی که فقهای بزرگ ما ادعا کردند که گفتند بیع مصحف حرام است. ولی چون ما اینجا در برابر آن دسته از روایاتی که منع کرده، یک دسته روایت دیگری داریم که جواز را اجازه داده، اینجا دیگر ما نمی‌توانیم حکم به حرمت بکنیم و باید حالا این روایت جواز را بررسی بکنیم که اینجا دو سه روایت است که باید ببینیم حالا این دو سه روایت را چه کار بکنیم و چه شکلی جمع بکنیم. بیع با اجیر شدن برای کتابت فرق ندارد؟ چرا فرق دارد، ولی از جهت اینجا حیثیت بیع و حیثیت اجرتش مدنظر نیست. حیثیت مبادله مال در قبال این است، یعنی در قبال مصحفی که کتابت شده، دارد مال پرداخت می‌کند. حالا یک وقت کتابت شده قبلاً، این دارد می‌خرد. اجیر می‌کند برایش بنویسند، فرقی نمی‌کند. در هر صورتش دارد مبادله انجام می‌دهد روی مصحف که اگر این جایز شد، بهشت جایز می‌شود اینجا و اجاره از این جهت فرقی نیست.

روایت بعدی روایت چهارم این باب که روایتی بود که انداختیمش قبلاً. روایتی بود که قبلاً انداختیم. دو تا روایت دارد. پول می‌دهد برای کتابت. آن دو تایی که جایز دانسته بود، این بود که پول کتابت را می‌دهد. خب، این حالا بحثی که بهش می‌رسیم را عرض می‌کنیم ان‌شاءالله.

روایت چهارم را ببینید. روایت چهارم این باب: "و عنهم عن عدة عن احمد بن محمد عن ابن فضال الغالب بن عثمان عن روح بن عبدالرحیم عن أبی عبدالله (علیه السلام)". این عثمان علی الظاهر قالب بن عثمان ایشان واقفی است، ولی ثقه است. روح بن عبدالرحیم هم ایشان هم ثقه است. لذا سند را آقا می‌فرماید سند خوبی است. توثیق شده‌اند. توثیق خاص داریم. برای توثیق عام دیگر نداریم. توثیق خاص داریم. رضا سند را ابن فضال و احمد بن محمد هم که روشن‌اند، دیگر بحث در مورد آن‌ها نیستیم. این دو نفر می‌ماند که این دو تا هم توثیق خاص داریم. روایت ما صحیح است از جهت سند. خیلی خوب شد. تا حالا ما بین همه روایات از حیث سند مثل این نداشتیم. نجات سندی. تا حالا اشرف همه روایاتی که تا حالا خواندیم. خوب دلالتش را ببینیم: "عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال: سألته عن شراء المصاحف و بیعها". پرسیدم آقا مصحف خرید و فروش کنیم چطور است؟ فرمود: "إنما کان یوضع الورق عند المنبر". این هم دیگر ماجرای جالبی است. آن بحث‌های کتاب روشنایی که صبح‌ها داریم، این خیلی به درد این اصلاً این بحث فقهی ما تتمه همان بحث است دیگر. در واقع مباحث قرآنی که داریم، این تیکه‌اش هم خیلی کمک می‌کند به آن مباحث. در بحث کتابت قرآن هم جنبه فقهی جالبی دارد، هم جنبه تاریخی جالبی دارد. پرسیدم آقا مصحف خرید و فروش بکنیم چه حکمی دارد؟ حضرت فرمودند که قبلاً این شکلی بود که ورق می‌گذاشتند کنار منبر. تاریخچه این قضیه را دارند مطرح می‌کنند. زمان پیغمبر این اوراقی که قرآن در آن می‌نوشتند، کلاً روی پوست بود یا روی کتف گوسفند بود و این‌ها. این‌ها را می‌گذاشتم در مسجد پیغمبر کنار منبر. "و کان ما بین المنبر و الحائط قدر ما یمر شاة او رجل منحرف". رجل منحرف هم از آن اصطلاحات بامزه است. حضرت فرمودند که بین این منبر و دیوار یک کوچولو فاصله بود به اندازه‌ای که یک گوسفند رد بشود یا یک آدم منحرف. یعنی چی منحرف؟ این آدمی که کج کج راه برود، نه صاف صاف راه برود. کسی از روبه‌رو اگر بخواهد بیاید، نه کسی از بغل بخواهد بیاید. یک تنگه‌ای گذاشته بودند بین منبر و دیوار. یک کوچولو منبر از دیوار فاصله داده بودم. یک قلبی بود که گوسفند رد می‌شد یا یک آدمی پهلو رد می‌شد. "رجل منحرفی" رد می‌شد. یک کسی باید به بغل می‌شد تا رد بشود. گوسفند بوده. جالب است، اندازه گوسفند بوده. به‌هرحال این‌جور کرده بودند. یک فاصله این شکلی گذاشته بودند. "فکان الرجل یأتی فیکتب من ذلک". بعد این هم این‌جوری کرده بودند که محل عبور و مرور نباشد. یک قداستی آن تیکه انگار داشت. بین منبر و دیوار جای محترمی بوده. قرآن‌ها را آنجا می‌گذاشتند. بعد مسلمان‌ها که می‌خواستند قرآن را یاد بگیرند، یک کاغذ، یک وسیله‌ای برمی‌داشتند، آنجا می‌آمدند این قرآن‌هایی که آنجا بود، یک تیکه‌اش را برمی‌داشتند، از روی قرآن می‌نوشتند. "یأتی فیکتب" اشتروا. بعد این اول رسم نبود که بیایند آنجا قرآن بنویسند. هرکی مایل بود می‌آمد از آنجا می‌نوشت. بعد معمول شد که کم‌کم دیگر خریدند. کسانی بودند که می‌نوشتند. کسانی بودند که پول داشتند و این‌ها. این‌ها که پول داشتند، از آن‌هایی که پول نداشتند، پول نداشتند. نه، آن‌هایی که پول داشتند، از آن‌هایی که نوشته بودند، می‌خریدند. آن‌هایی که پول داشتند، از آن‌هایی که نوشته بودند، دیگر خودشان نمی‌نوشتند. پول می‌دادند به آن‌هایی که نوشته بودند، از آن‌ها می‌خریدند. بعد می‌گوید که گفتم که: "فما تری فی ذلک؟"؛ خب، حالا نظر شما چیست؟ حالا این تاریخچه. شما نظرتان چیست؟ حضرت فرمودند که: "اشتری أحب إلی من أن أبیعه"؛ بخرم بیشتر دوست دارم تا بفروشم. خریدنش را بیشتر دوست دارم تا فروختنش. اگر خودم قرآن نوشتم، دوست ندارم خیلی بفروشم. بیشتر دوست دارم بخرم. خوب، بیشتر دوست دارم بخرمش. خیلی چیز عجیب و جالبی است. بخرم بهتر است، بیشتر دوست دارم تا بفروشم. یعنی انگار بفروشم هم دوست دارم، بخرم را بیشتر دوست دارم. یا از جنس "أشد حباً أحبیه" که یک طرفش مورد حب، یک طرفش مورد حب نیست دیگر. مثل ماجرای "رب السجن أحب إلی مما یدعوننی إلیه". خوب، اینجا که این زن‌های شوهردار حضرت یوسف را دعوت می‌کردند به معصیت، حضرت یوسف فرمود: من زندان را بیشتر دوست دارم تا این چیزی که این زن‌ها مرا دعوت می‌کند. یعنی چی این "أحب"؟ یعنی جفتش را با هم دوست دارم؟ یعنی هم زندان را دوست دارم، هم زن‌ها را دوست دارم، ولی زندان از زن‌ها بیشتر دوست دارم؟ منظورش این است که بین زن‌ها و زندان من زندان را ترجیح می‌دهم. "أحب إلیه". آن را باز بیشتر ترجیح می‌دهم. اگر بنا باشد زنا کنم یا زندان بروم، من زندان را ترجیح می‌دهم. دقیقاً هم وجهش همین است. در این قیاس وجه همان نفرت است. نفرتی که در عمل نفرت‌برانگیز. زندان چقدر مورد تنفر است؟ این زندانی که این همه مورد تنفر است، برای من محبوب‌تر است تا این زنایی که این زن‌ها دعوتم می‌کند. خوب، اینجا "أحب إلیه" از کدام جنس است؟ "أحب إلیه" جفتش را دوست دارم؟ "أحب إلیه" جفتش را دوست ندارم؟ "أحب" یکی را دوست دارم، یکی را دوست ندارم؟ ظاهر به یکی دوست دارم، یکی دوست ندارم که نمی‌خورد. به جفتش را دوست ندارم که اصلاً نمی‌خورد. بیشتر ظهورش در کدام است؟ بیشتر ظهورش در این است که جفتش را دوست دارم، یعنی خوب است. بیعش هم خوب است، ولی خریدنش بهتر. نه اینکه بیعش که بد است، ولی با شراء بد است. بیع هم بد است، باز بین این دو تا شراء بهتر. ظهور این را نمی‌رساند، چون در مقام اینکه طرف هیچ نمی‌داند. اگر یک ذهنیت منفی داشت و مثلاً حالا داشت یک جوری سؤال می‌کرد که یک راه دررویی پیدا بکند، اگر با یک لحنی می‌پرسید که دنبال راه دررو بود، آنجا چه می‌گفتیم؟ می‌گفتیم که می‌خواهد این را برساند که حالا حضرت می‌گویند حالا باز این یکی بهتر. حالا باز این بهتر است. باز این را بیشتر دوست دارم. باز الان این‌ها خوشم. اگر این‌طور بود، سیاق و لحن و سؤال در مقام پاسخ به همچین سؤالی بودند، خب آنجا می‌فهمیدیم. اینجا واقعاً طرف نمی‌داند نظرتان چیست؟ به صورت مطلق دایرمدار بین وجوب و حرمت، بین راجحیت و مرجوحیت، بین اثبات و نفی. طرف در همچین مقامی دارد سؤال می‌کند. خالی و ذهن است. روشن کنیم. خوب، وقتی که طرف خالی و ذهن است، حضرت می‌فرماید: "أحب إلیه". معنا ندارد که اینجا منظور این باشد که شراء بد، بگویم بد، باز شراء یکم بهتر. بنده خدا که اصلاً ذهنش به سمت بد نیست که شما بخواهید پیش‌فرض بد بگذارید، بعد بگویید این از آن بهتر. بعد ذهنیت منفی هم ندارد باز نسبت به بیع که بگوییم بیع منفی، این مثبت. "أحب إلیه" یعنی بین این دو تا من شراء را دوست دارم، بیع را خوشم نمی‌آید. "أحب إلیه" چرا دوست دارم؟ نه، بیع. خب، این هم باز از کجا؟ مگر طرف ذهنیت منفی داشته نسبت به بیع که بگوییم این برای محبوب‌تر از آن است، به معنای اثبات و نفی آن؟ نه، طرف خالی و ذهن است. به خالی و ذهن وقتی می‌گویند "أحب إلیه" یعنی این هم دوست دارم، خوب است. شرائش بهتر. چرا نگوییم فروختن و خریدن جایز است، ولی چون امام فروختن را دوست ندارند، یعنی این کار کراهت دارد؟ از کجا می‌گویید این را؟ دلیل می‌خواهد. همه‌اش همانی که می‌گویید فروختن، خریدن جایز است، دلیل می‌خواهد. همین که می‌گویید امام فروختن را دوست ندارند، دلیل می‌خواهد. از کجا می‌گویید دوست ندارند؟ کمتر دوست دارند، فرق می‌کند با دوست ندارند. حضرت بیع را نسبت به شراء کمتر دوست دارند. خوب، دلیلش هم تقریباً روشن است. برای اینکه خودشان نوشته‌اند. اگر من باشم و قرآن نوشته باشم، دوست ندارم بفروشم. کسی نوشته می‌فروشد، دوست دارم ولی خودم دوست نوشته باشم دوست ندارم بفروشم. یک شرافتی برای آدم که موفق شده قرآن نوشته، دست‌خط خودش است، قلم زده، کتاب خودش است. حالا دیگری نوشته، می‌خواهد بفروشد، می‌خرم ازش، ولی خودم نمی‌فروشم. بیشتر دوست دارم. نه اینکه این هم ممنوع است. نه، آن را بیشتر دوست دارم. روی این حساب، روی این جهت. حالا مثلاً دوست دارم پولشان را برای قرآن بدهند، دوست ندارم از راه قرآن پول در بیاورند. خب، این دوست ندارم یعنی کمتر دوست دارم. وگرنه اگر دوست ندارد از راه قرآن پول در بیاورد، نباید دوست داشته باشند که اصلاً از قرآن پول به دست آمده باشد. پولی به دست بیاید. چطور دوست ندارم پول بابت قرآن پول داده بشود؟ خودشان پول می‌دهند. پس معیار، پول دادن برای قرآن نیست. معیارش همان است که انگار یک تعلقی دارند به این قرآنی که نوشته‌اند که این را فروشش محبوبیتش کمتر است برایشان تا خریدنش. خوب، تعبیر به "أحبه" دیگر ظهور در همین است که این محبوب‌تر است. هم بیع محبوب است، هم شراء، ولی شراء محبوب‌تر است. آقا اینجا بحث می‌کنند، می‌فرمایند که از این معلوم نمی‌شود که فروش ممنوع باشد. این بخرم محبوب‌تر است نزد من از اینکه بفروشم. این صریح در این است که خریدن اشکال ندارد. صریح در اینکه اشکال ندارد. این یک نوع تجلیل از کتاب خداست، یعنی من هرچه بیشتر داشته باشم، برایم بهتر است. قرآن و انسان هرچه بیشتر در اختیارش باشد، یک نسخه، دو نسخه، هرچه بیشتر باشد، بهترین خریدن برایم بهتر است. نمی‌خواهم بفروشم. معنایش این است. پس اصلاً حرمت فروختن فهمیده نمی‌شود. جواز خرید به صراحت اینجا وجود دارد. بیشتر دوست دارم. دوست دارم که این را بخرم. دوست دارم این را بخرم، بحث دیگری است. دوست داشتن، نداشتن حضرت برای خداست که آن که جزو واضحات است دیگر. دوست داشتن، نداشتن حضرت ضابطه است، معیار، ملاک، منات به قول حضرت آقا. قربان آن دل، آن دل وقتی دوست دارد و دوست ندارد کامل عوض می‌شود. مصلحت و مفسده آنجا تابیده بر آن قلب. ملاکات احکام همه آنجاست. وقتی یک چیزی را بیشتر از یک چیزی که دوست دارد، جواز از آن فهمیده می‌شود دیگر. وقتی دو تا چیز را دوست دارد، محبوب اوست، یعنی جواز دارد که محبوب اوست. امر مبغوض خدا که محبوب امام نمی‌شود. هم بیع را دوست دارد، هم شراء را دوست دارد. شراء را بیشتر از بیع دوست دارد. پس هم بیع جایز است، هم شراء جایز است. جفتش جایز است.

بعد می‌گوید: گفتم که "فما تری أن أعطیه علی کتابته أجراً؟"؛ حالا اگر من بابت اجیر بشوم که قرآن بنویسم، پول بگیرم چی؟ یا اینکه پول بدهم کسی قرآن بنویسد؟ "أعطی" اینجا بیشتر عطا کنم. اعطا اگر بود می‌شد به من پول بدهند. "أعطی"؛ عطا کنم. به یکی پول می‌دهم، اجیرش می‌کنم قرآن بنویسد برایم. اشکال ندارد. "و لکن هکذا کانوا یصنعون"؛ ولی خب قبلاً این شکلی نبود. قبلاً این‌جوری کار می‌کردند. قبلاً این‌جایی بود انگار مثلاً حضرت نگاهشان به این است که ای کاش همین‌جوری بود. باز هم از این فرهنگ فاصله گرفتیم. حالا این هم خوب است. مردم مشغله دارند و درگیری دارند. کارها زیاد شده و امت اسلام توسعه پیدا کرد و مشاغل توسعه پیدا کرده و این‌ها. خوب، دیگر حالا کسی وقت ندارد همه بروند آنجا بنشینند پشت منبر بین منبر و دیوار. کلام حضرت: قدیما این شکلی بود. اول‌هایش این شکلی بود، یعنی انگار مثلاً ای کاش همان فرهنگ ادامه پیدا می‌کرد. یک جایی در مساجد بود. مردم می‌رفتند قرآن می‌نوشتند. هر که قرآن شخصی داشت برای خودش. هرکی قرآنش را خودش نوشته بود، یک چیز قشنگی می‌شد. هرکی برای خودش یک قرآن جیبی داشت که با خط خودش نوشته بود. این خیلی چیز جالبی است. همچین کاری اگر الان برای ما هم در این زمان ما هم رخ بدهد، چیز جالبی است. ترویج بشود، فرهنگ بشود. هر کسی برای خودش قرآن خودش را بنویسد، به خط خودش قرآن به خط خودش داشته باشد. یک جایی در مساجد باشد، مردم بروند آنجا بنشینند قرآن بنویسند. این هم یک کار جالب. باب بکنیم، فرهنگ بکنیم. مسابقات قرآن‌نویسی، کتابت قرآن و قرآن شخصی داشتن. بعد حالا مثلاً جایزه بدهیم به آن که قرآن شخصی‌اش در واقع حک قشنگ‌تر بود، به خط خوش‌تر بود. مثلاً چیز بشود. حالا بله، احتمال خطا می‌رود بالا. عثمان هم نداریم که بیاید همه مصاحف را یکی کند.

آن روایت ام عبدالله بن حارث همین‌طوری معنا می‌شود. مذمتی آنجا نیست. خوب، آنجا آره دیگر، سندش مشکل داشت، ولی آن هم در همین فضا می‌شود. بله، این تازگی‌ها رخ داده. قبلاً این چیزها نبود. مذمت به همین لسانی که الان اینجا گفتیم، آن هم مذمت در معنای توبیخ. مذمت یعنی تحسر. یعنی حیف شد، چه فرهنگی بود آن زمان، از بین رفت. یک زمان مردم می‌آمدند خودشان می‌نوشتند، الان دیگر پول می‌دهند برایشان می‌نویسم. مذمت این لسان وقتی که "أحب إلی فلان" و این‌ها. من دوست دارم بخرم، دوست ندارم بفروشم. فضا به این سمت رفته. عده‌ای پول می‌گیرند قرآن می‌نویسند. نه، "رد و" که نمی‌رساند. بله، در مقام توبیخ و مذمت چیز نیستند. در مقام توبیخ بابت کار که نیستند که فرهنگ سنت خوبی بود، از بین رفت. یک زمانی این شکلی بود. مثل حاج‌آقای مجتهدی می‌فرمود خدا رحمتشان کند. می‌فرمود: یک زمانی من این مسجد بازار که می‌آمدم نماز صبح بخوانم، هفتاد تا کاسب داشتند نماز شب می‌خواندند، گریه می‌کردند. نماز شب می‌خواندند. هفتاد تا کاسب دم اذان صبح باز می‌کنند مساجدشان را. پنج نفر بیایند نماز صبح بخوانند. خب، این که نمی‌خواهد توبیخ بکند. نمی‌خواهد بگوید حرام است. همه‌اش مستحب در مستحب در مستحب در مستحب. نماز شب مستحب. در مسجد خواندن مستحب. با اشک خواندن مستحب. نماز شبی که قبل از نماز صبح باشد مستحب. نماز شبی که قبل از نماز صبح به جماعت باشد مستحب. شصت تا مستحب است. او دارد تحسر، دارد حسرت می‌خورد که چرا از این فرهنگ فاصله گرفتیم. این چیزهایی به این قشنگی را از دست دادیم. اینی که الان داریم مگر بد است؟ همین نماز صبح اول وقت در مسجد هم خیلی خوب است. همان الان نداریم دیگر. مساجد نماز صبح ندارند. مجتهدی می‌فرمود: یک دورانی می‌آید که بعدی‌ها کرامتی که از شما نقل می‌کنند این است که طرف نماز صبحش قضا نمی‌شد. کرامات نسل ماست. الان برای علمای زمانه ما همچین کرامتی قائلند دیگر. خیلی طلبه خوبی است، نماز صبحش قضا نمی‌شود. واقعاً الان این شکلی شده‌ها. واقعاً این شکلی شده. با تقوایی من دیدم نماز صبحش قضا نمی‌شود. حالا نماز شب و با اشک و حال و دعا و دعای کمیل و مناجات و فلان این‌ها که هیچ. آن که نماز صبحش قضا نمی‌شود. حالا می‌گوییم که آقا اینی که پول می‌دهند می‌رسند، این هم خیلی خوب است. این خیلی شرافت است. خیلی فلان است. طرف پول می‌دهد برای قرآن ارزش قائل است. اجیر می‌گیرد برایش قرآن بنویسند. قرآن داشته باشد، خیلی خوب است. رفت آن فرهنگ که می‌رفتند خودشان در مسجد یک جایی درست کرده بودند، آن پشت می‌نشستند قرآن می‌نوشتند، کتابت می‌کردند. ولی مذمت از یک درجه عالیه یک چیزی فاصله گرفتیم که ای کاش می‌شد دوباره برگردیم به آن فضاها مثلاً. پس این هم مؤید آن روایت ام عبدالله می‌شود و اینجا هم که تصریح به این است که جواز بیع و شراء اشکالی ندارد. خوب، پس سند هم سند خوبی بود. دلالت هم که دلالت خوبی بود. صراحت داشت در اینکه اشتراء جایز است. بلکه صراحت دارد در اینکه بیع هم حرام نیست و جایز است. حالا ولو به نحو کراهت. حالا بیعش بشود کراهت، ولی جایز است. "أحب إلیه" این شکلی باشد که حالا آن را هم بدم نمی‌آید، ولی این را دوست دارم. این شکلی هم می‌شود این عبارت را ترجمه کرد. بدم نمی‌آید، یکم بوی کراهت ازش فهمیده بشود. هرچند یکمی همین هم سخت است، یعنی بدم نمی‌آید نیست. دوست دارم است. "أحب إلیه فلان". آن را هم دوست دارم، این را هم دوست دارم، یعنی بوی کراهت هم شاید واقعاً خداوکیلی ندهد. بله، آقای رحیم‌پور می‌گفت که من، رحیم‌پور ازغدی نژادهای تبریزی بود. می‌گفت که خدمت جواد آقا من از درس که می‌آمدم سؤال می‌کردم. استارتش هم که این آقا دلالت به فلان قضیه دارد. دو تا دم خانه هی بحث کردم، بحث کردم. آخر گفتم که آقا این ازش استشمام نمی‌شود همچین چیزی. اگر کسی زکام نداشته باشد، بنده زکام دارم، شاید ازش یک چیزهایی استشمام بشود، نمی‌دانم. خب، این هم از این روایت.

روایت بعدی روایت هشتم این باب. روایت هشتم: "و عنه عن نذر" یعنی "عن الحسین بن سعید" این از حسین بن سعید از نذر از عاصم بن حمید از ابوبصیر. از آن داستان منبر معلوم نمی‌شود. این چیزهایی که ما الان می‌گوییم خیلی جا ندارد. پشت به قرآن بودن و بالاتر از قرآن نشستن از آن داستان به ذهن می‌آید. خوب، پشت به قرآن بودن که اشکال ندارد که قفسه قرآن پشت من باشد. من منبر بروم بالاتر از قرآن نشستن هم الان هم خیلی جا ندارد. چیز را می‌گذارند در یک طبقه و این بالاتر از قرآن است. نشسته بالاتر از قرآن نشستن. قرآنی که زیر پا باشد، این‌ها بد است. آنجا زیر پا و این‌ها نبوده که روی زمین مثلاً نبوده، زیر پا نبوده. پشت به قرآن هم به آن شکل نبوده که قرآن به صورت واضحی من خودم را جایی قرار بدهم که قرآن بیفتد پشتم و این خیلی واضح است. پشت بودن به قرآن، قرآن تکیه دادم. یک وقتی قرآن بزرگی است مثلاً بهش تکیه دادم. یک وقت مجلس قرآن همه رو به قرآن نشسته‌اند، رو به منبر نشسته‌اند، پشت دادم رو به قاری، پشت به قاری نشستند. این‌ها فرق می‌کند. حالا پشت اینجا قفسه است. حالا خیلی فهمیده نمی‌شود. خوب، از این روایت.

روایت نذر یعنی حسین بن سعید از نذر. آقا می‌فرمایند که طریق شیخ طوسی به حسین بن سعید، طریقی صحیح است. حسین بن سعید نقل می‌کند از نضر بن سوید. نضر بن سوید هم ثقه است. از عاصم بن حمید، ایشان هم ثقه است. ابوبصیر هم که بحثی در آن نیست. خوب، پس این هم از جهت اعتبار این حدیث هم خیلی عالی شد. حدیث بعدی ما هم این حدیث که از جهت اعتبار صحیح به حساب می‌آید. روایت روایت صحیح است. تنها حدیث صحیحی که داریم این است. یعنی قبلی را انگار خیلی صحیحه نگرفته‌اند. روی چه حساب ایشان قبلی را صحیحه نگرفته‌اند؟ روی حساب واقفی بودن قالب بن عثمان احتمالاً دیگر. که ایشان به‌خاطر او حدیث موثقه می‌شد، صحیحه نمی‌شد. قبلی موثقه بود، این یکی الان صحیحه. سندی باز از آن یکی هم قوی‌تر. این‌ها را هم توجه بهش دارید دیگر. این نکته را ببینید همیشه در ذهن مبارک باشد. نکته بسیار مهم و کلیدی و حیاتی است. ما تمام آن چیزی که در فقه با آن کار داریم، حجیت است، حجیت، حجیت. همه این‌ها را از باب احتجاج لازم داریم، یعنی روز قیامت خدای متعال توبیخ می‌کند. چرا این کار را انجام دادی؟ سؤال می‌کند: چرا بیع مصحف انجام دادی؟ آنجا می‌دانی که از صغیر و کبیر ما مقام و عرصه مقام تطبیق به حق است دیگر. صحنه قیامت صحنه تطبیق انسان را می‌خواهند تطبیق بدهند و اینجا همه وجود او با همه اعمال او با همه ملکات او در یک آن تطبیق پیدا می‌کند با همه حق. احتجاج آنجا صورت می‌گیرد. احتجاج به همین است که اگر مطابقت با حق نداشت، او می‌گوید من یک حقی را برای خودم و یک حقی برای من روشن شده بود که طبق همان حقی که برایم روشن شده بود، عمل کردم و اینجا مرا از حق محروم نکنید. من را بهره‌مند از حق بدارید. حجت. حجت داشتن در محضر الهی. این حقی که برایم معلوم شده بود با همین ظواهر، یعنی کتاب روایت بود که به حسب ظاهر مال مرحوم کلینی بود. به حسب ظاهر این سلسله سند می‌رفت. به حسب ظاهر به امام صادق می‌رسید. به حسب ظاهر روایت این را می‌گفت. به حسب ظاهر این امر دلالت بر وجوب داشت. به حسب ظاهر این "أحب إلیه من أن أبیعه" ازش جواز دو طرف فهمیده می‌شد. این‌ها همه‌اش می‌شود برای احتجاج. همه‌اش حجت‌تراشی برای ما. اگر پرسیدند چرا مصحف خریدی؟ چرا مصحف فروختی؟ به همه ظواهر من احتجاج می‌کنم بینی و بین الله، بدون هوای نفس، با بررسی، با استفراغ وسع، واقعاً توانم را گذاشتم، نشستم فکر کردم، بررسی کردم، زحمت کشیدم، درس خواندم، مطالعه، مباحثه کردم، استاد دیدم، از استاد پرسیدم، خداوکیلی آخرش به این رسیدم که از این عبارت با این عقبه‌ای که گفتیم که این در کتاب آمده و سلسله سند و بررسی رجال و ظواهر غزنی و با همه این‌ها به این رسیدم. حجت. یک نکته بسیار کلیدی است. به این نکته حجت خیلی باید توجه داشت. لذا در بحث سند هم آن آنی که بیشتر برای من حجت می‌تراشد، صحیح است به نسبت موثقه. بله، اگر معیار به این است که قرار است که ما فقط معلوم بشود که همچین امری صادر شده از اهل بیت یا نه، در حد علم ظاهری به این قضیه جفتش هست دیگر. یعنی هم با موثقین علم حاصل می‌شود، هم با صحیحه. شاید در یک حد هم باشد. به‌هرحال روشن می‌شود دیگر. معلوم می‌شود که این را اهل بیت گفتند. تقریباً معلوم است که گفتند. اینجا قضیه فرق می‌کند. اینجا نمی‌خواهیم بگوییم که چون تقریباً قضیه معلوم است. اینجا ما با احتجاج کار داریم. می‌گوید من موثقه دارم و صحیحه دارم. برای احتجاج کدامش بهتر است؟ می‌گوییم صحیحه بهتر است. می‌خواهی حجت داشته باشی، صحیح بهتر است. این را هم بهش توجه داشته باشیم.

خب، نوشتن قرآن چه شرایطی دارد؟ منظورتان چیست؟ باید پاک بشود دیگر. در ایام پاکی باشد. خودش پاک باشد. با وضو باشد. این‌ها شرایطش. پس تنها روایت صحیحی که ما اینجا داشتیم همین روایت که می‌گوید که "سألت أبا عبدالله (علیه السلام) عن بیع المصاحف و شرائها". پرسیدم آقا بیع و شراء مصحف چه حکمی دارد؟ "عند القام والمنبر". قام همان دیوار است. دیوار مسجد پیغمبر پنجره قامت یک انسان بوده. بهش می‌گفتند قامت. قرآن را می‌گذاشتند پهلوی قامه، یعنی بین دیوار و منبر می‌گذاشتند زمان پیغمبر. "و کان بین الحائط والمنبر قدر ممر شاة و رجل و هو منحرف". که گفتیم یک مردی که خودش را کج کند می‌تواند از آنجا برود. ممر تنگی بوده، محل عبور و مرور نبوده. "فکان الرجل فیکتب البقرة". این خیلی گذری، جهت دیگر جالب است. حضرت فرمود که بعضی‌ها می‌آمدند می‌نشستند بقره می‌نوشتند. آخه بقره اولاً که سوره بقره همچین سوره گنده‌ای. بعدش هم عبارت بقره هم جالب است. معلوم می‌شود که اسم سوره بقره در همان دوران وصل شده بوده به‌عنوان سوره بقره و این سوره در همان دوران مجزا بوده. سوره همان دوران سوره شده بوده، یعنی مردم که می‌آمدند می‌دانستند این سوره بقره است، آن یکی سوره است، آن یکی سوره است، آن یکی سوره است. یک سری آیات مقطع پخش و پلا نبوده که بعداً صحابه جمع کرده باشند و نام سوره روی آن گذاشته باشند. نه، سوره‌ها تفکیک بوده. سوره طاها معلوم بوده. سوره بقره معلوم، شعرا معلوم بوده. سوره به سوره جدا بوده. بعد طرف می‌آمده سوره بقره می‌نوشته. من انگار کتابت‌هایشان هم سوره سوره‌ای بوده. همان که عرض شد. یک وقتی که این‌ها یک دانه طومار داشتند، لول می‌کردند. این مثلاً طومار سوره بقره بوده، طومار سوره طاها بوده. شواهد تاریخی برای این قضیه زیاد داریم که در کتاب راز و ماندگاری همین را داشتیم. خوب، برای خطاطی کردن و نوشتن و این‌ها بحث‌های جدایی است. بحث رسم‌الخط قرآن، یک بحثی که آقای اعرافی در کتاب در مکاسب محرمشان، جلد چهارم به آن پرداختند. بحثش را آورده‌ام که احکام رسم‌الخط قرآن. بحث فقهی خوبی. جوادی هم در درس می‌فرمودند که بحث‌های فقهی این را کار بکنید. نکات مهمی از بحث رسم‌الخط قرآن حالا باید بهش اگر بشود یک وقتی فرصت بشود، برسیم ان‌شاءالله.

خب، بعد دیگر چی شد؟ یک عده می‌آمدند سوره بقره می‌نوشتند. یکی دیگر می‌آمد چی می‌نوشت؟ "و یجیء آخر سورة أخری". "کذلک کانوا". این‌ها این شکلی بودند. آن دوران این شکلی بود. "ثم إنهم اشتروا بعد ذلک". بعد دیگر معامله شد و خرید و فروش شد و این‌ها. بعد می‌گوید من گفتم که خب "فما تری فی ذلک؟" معلوم می‌شود که او هم از کلام امام مذمتی را نفهمیده که دال بر حرمت باشد. یک قضیه تاریخی و یک تحسری را انگار حضرت دارند می‌گویند. یک سیر تاریخی که انگار یک چیز خوبی بود، از دست رفت. یک سنت جالبی بود که این حیف شد. قبلاً این شکلی بود، دیگر حالا الان افتاده به خرید و فروش. خب، حالا همین که افتاده به خرید و فروش، آقا نظرتان چیست؟ جایز می‌دانید یا نمی‌دانید؟ حضرت فرمودند: "اشتری أحب إلی من أن أبیعه". بخرم بیشتر دوست دارم تا بفروشم. که این هم دیگر بحث دلالتش را با هم بحث کردیم و روشن است که چی. که حالا بعداً معمول شد که این را بخرند و دیگر خودشان نمی‌نویسند و اینجا شیخ طوسی می‌فرماید که "قصرت الهمم". یعنی منظور اینکه همت‌ها کم شد، دیگر نمی‌نویسند. همت‌ها کم شد، دیگر نمی‌نویسند. آقا می‌فهمند نه، دلیلش این نیست که همت‌ها کم شد. کار داشتند، دیگر نمی‌نویسند. اشکالی هم ندارد. یک عده می‌آمدند می‌نوشتند. حالا خطای بهتری بود. یکی هم حالا خطش خوب نیست یا کارش زیاد است یا اصلاً سواد ندارد. این‌ها می‌آیند می‌خرند. یک زمانی همین‌جور افراد می‌نوشتند. خب، خط‌های زشت و این‌ها. الان همه اش عوضش این است که خوشگل شده. الان فقط خطاط‌ها می‌نویسند. پول می‌دهیم قشنگ قشنگش را می‌گیریم. خوشگل. قرآن خوشگل و تر و تمیز با خط خوش می‌گیریم. این خیلی به کوتاه شدن همت‌ها برنمی‌گردد. پس آقا در پاسخ به شیخ می‌فرماید این قصر همت نیست. انصافاً از این روایت مذمتی استفاده نمی‌شود که ازت بخواهم بفهمند که همت‌هایشان قاصر شد، آمدند خریدند. مذمت این شکلی برداشت نمی‌شود. عرض می‌کنم مذمت شاید خیلی نباشد. تحسر بیشتر می‌خورد به لسان روایت، به اینکه انگار حسرت دارند می‌خورند دیگر حضرت که رفت آن فضای خوب کتابت قرآن. دیگر یک زمانی همه اهل درگیر نوشتن قرآن و کتابت قرآن، مشغول قرآن بودند. الان دیگر پول می‌دهند بقیه. لذا اینجا عین همان تعبیر روایت قبل، صریح در این است که خریدن اشکالی ندارد. دلالت هم ندارد برای اینکه فروختن اشکال داشته باشد. لذا روایت صریح در جواز اشتراء دلالت بر حرمت بیع هم ندارد. سند روایت هم سند صحیحی است. تا اینجا بر اساس این روایت خرید و فروش جایز شد که البته این تعارض پیدا می‌کند با آن روایت دسته اول که حالا باید ان‌شاءالله بحث بکنیم. فردا ان‌شاءالله ساعت هفت تا نه این بحث را به لطف خدا ان‌شاءالله ادامه خواهیم داد. چرا این سؤال برای بیع و شراء مثبت برای سائل مطرح شده که سؤال می‌کردند؟ برای اینکه فرهنگ عدم خرید و فروش بوده. از اول هم خرید و فروش صورت نمی‌پرفته. کم‌کم باب شده. اول آنی که اهل بیت جا انداختند و پیغمبر جا انداختند، این نبود که قرآن بخرید، بفروشید. همه خودشان می‌نوشتند. کم‌کم، کم‌کم باب شد در جامعه. بعد این‌ها هم که آن ذهنیت اولیه را داشتند، آن قداست قرآن را داشتند، دیگر کم‌کم به تردید افتادند که حالا واقعاً همچین کاری، کار خوبی هست یا نه. سؤال می‌شود برایشان. مثل زمانه خودمان دیگر که بعضی چیزها آرام‌آرام باب می‌شود. مثلاً فرض کنید شما یک دورانی بیاید که پول از شما بگیرند، مثلاً الان مثلاً همچین چیزی نیست. الان زیارت به نیابت که می‌روند یا دعا برای کسی می‌کنند در زیارت، پول نمی‌گیرند. فرض کن یک زمانی باب بشود، می‌گوید آقا من می‌روم مشهد، اگر می‌خواهی برایت در حرم دعا کنم، این‌قدر بریز به حساب. یا آستان قدس مثلاً اعلام بکند، بگوید که ما خادم‌ها را می‌فرستیم برای شما زیارت نیابتی، نفری... سؤال پیش می‌آید. از مراجع سؤال می‌کنی آقا همچین کاری جایز است؟ واقعاً پول گرفتن، پول دادن؟ چرا سابقه قضیه تا حالا نبوده؟ مثلاً آن وقت هم آقایان می‌گویند اشکالی ندارد. واقعاً اشکالی ندارد. اجیر دارد می‌شود دیگر. اجیر می‌شود برای دعا کردن. اجیر می‌شود برای زیارت کردن. یک فعلی را دارد اجیر می‌شود انجام بدهد. فعل مستحب. اشکالی هم ندارد. ولی الان باب نیست بین ما.

یک مطلبی که در آن کلاس نمی‌خواستم بگویم با این بحث طومارگونه بودن قرآن می‌شود گفت پس اولین جمع قرآن بین دو جلد واقعاً کار ابوبکر بوده، حتی حضرت امیر هم این کار را نکرده؟ نه، اصلاً تعبیر بین دو جلد آخر نداریم. کجا تعبیر بین دو جلد را داریم؟ بله، اینجا "بین الدفتین" و فلان و این‌ها داریم. این حالت طومار بودن، آن هم بین دو جلد می‌شود دیگر. دو جلدش مثل کتاب‌های الان شاید خیلی نبوده. دو جلد همان دو سر طومار بوده. طومار را دیدی؟ دو تا سر دارد دیگر. دو تا چوب آخرش می‌آید به هم می‌خورد. این "بین الدفتین" به نظر بنده این‌جوری می‌رسد. ظاهراً همین است. حالا الان این دو جلدش شکلی شده. این سر و تهش که دو تا مقوا می‌خورد، "بین دو جلد". ببینید بین آن دو تا سر منظوره. بین دو تا سر چوبی که می‌آید بسته می‌شود، به تقی به هم می‌خورد، می‌بندد این‌ها را. این هم می‌شود بین دو جلد. دو جلد شما دارید. دو جلدی که ذهنتان الان باهاش منسه می‌گیرید و این‌ها. "دفَّتین". کلمه "دَفَّة" را باید ببینید معنایش. دفع خوردن به همه آن‌ها به هم می‌خورد دیگر. وقتی می‌پیچند، آن دو تا سر، دو تا سر چوبی به همدیگر می‌خورد. ندیدی تا حالا؟ "لوهو طومار و" ندیدی؟ جمع که می‌کنید، دو سرش آخر به هم دو تا سر چوبی دارد که به همدیگر می‌خورد. می‌آید روی همدیگر. فیلم‌های مختار این را نگاه. یک کشتی دورش می‌اندازند. دو تا سر به هم چسبیده است. چرا دیگر چوب‌ها به هم می‌خورد. آقا یکی یک عکسی بردارد بیاورد اینجا از مختار و طومار و نامه‌های مختار. نه، این لول می‌شود. دو سر کاغذش مثل کاغذهای الان که نبوده که. کاغذهایش اتصال دارد به یک تیکه چوب. این چوب از بالا باز می‌کند. از پایین هم می‌کشد. بعد می‌بندد. این دو سر چوب به هم می‌خورد. دو تا چوب به همدیگر می‌خورد. خلاصه می‌خواهم بگویم این هم یکی از معانی "دفتین" می‌تواند باشد. خود کلمه "دفع" بحث بشود. حالا بر فرض هم باشد، فضیلتی به حساب نمی‌آید. حالا "بین الدفتین" مثلاً جمع کرده باشد. اولین کسی که مثلاً نرم‌افزار قرآنی زد، مثلاً فلانی بود. قرآن به صورت نرم‌افزار. ضرب‌المثل به صورت اپلیکیشن. خیلی فضیلتی به حساب نمی‌آید.

خیر ان‌شاءالله و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

سخنرانی‌های مرتبط

محبوب ترین جلسات کارگاه فقه