متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
در ادامه بحث، روایت جراح مدائنی را از امام صادق (علیه السلام) داریم. بر اساس توضیحات آقای اعرافی، هم سند و هم دلالت این روایت بررسی میشود. برای سند این روایت دو طریق هست؛ یکی سند تهذیب است و دیگری سند محاسن.
«تهذیب» که همین بود که خواندیم. «محاسن» از برقی عن ابیه عن النضر بن سوید عن قاسم بن سلیمان عن جراح المدائنی عن ابیعبدالله (علیه السلام) روایت کرده است. خب، در سند اول و دوم، همه راویان -غیر از قاسم بن سلیمان و جراح مدائنی- توثیق خاص دارند. برخی قاسم بن سلیمان و جراح مدائنی را بهخاطر اینکه در اسناد کامل الزیارات آمدهاند، موثق میدانند؛ ولی از آنجا که وقوع در اسناد کامل الزیارات بهطور مطلق موجب وثاقت نمیشود، لذا این دو راوی از این جهت موثق نیستند. بنابراین، هیچکدام از دو سند معتبر نیستند. «محاسن» را که میدانیم برای چی معتبر نیست، و سند «تهذیب» هم بهخاطر اینکه ایشان توثیقات عامه از باب اسناد کامل الزیارات را قبول ندارند.
بعد توضیح میدهند و در این باره میفرمایند که درباره اعتبار توثیقات عامه «کامل الزیارات» بین علما اختلاف نظر هست. لذا، آقای اعرافی خیلی خلاصه به این بحث میپردازند. یکی از بحثهایی که ایشان دوست دارند مقایسه بکنند و ضروری است، بحثهای رجالی است. حالا کی فرصت بشود که یک دور مقایسه رجال بکنیم، خدا میداند.
چهار نظریه اینجا هست، عبارتاند از:
1. **توثیق مطلق:** مثل شیخ حر عاملی در «وسایل» و آیتالله فاضل لنکرانی. اینها قائلاند به توثیق مطلق. آقای خویی هم اول به همین نظریه قائل بودند، ولی در اواخر عمرشان از این نظریه برگشتند.
2. **عدم توثیق مطلق:**
3. **توثیق روات طبقه اول:** یعنی آنهایی که مشایخ خود ابن قولویه هستند. که محدث نوری قائل به این نظریه است، شهید صدر قائل به این نظریه است، و دعای سبحانی هم قائل به این نظریه است.
4. **نظریه چهارم** این است که در هر بابی از این «کامل الزیارات»، حداقل یک روایتش موثق باشد. هر بابی حداقل یک روایتش موثق است. کدام روایتش را ما نمیدانیم. به هر حال، یکیش موثق است. علیالاجمال، این نظر، نظر آیتالله تبریزی است که خواسته مضمون روایات را تصحیح کند و بگوید در این باب همچین مضمونی داریم، لذا باید حداقل در هر بابی سند یکیش معتبر باشد.
خوب، این چهار نظر از کجا نشئت گرفته است؟ منشأ این چهار نظر، کلماتی است که خود ابن قولویه در مقدمه «کامل الزیارات» آورده است. عبارت این است: «و لم اخرج فیه حدیثاً رواه عن غیرهم اذا کان فی ما روینا عنهم من حدیثهم (صلوات الله علیهم) کفایه عن حدیث غیره و قد علمنا انا لا نحیط به جمیع ما روی عنهم فی هذا المعنی و لا فی غیره لاکن ما وقع لنا من جهت الثقات من اصحابنا (رحمهم الله برحمته) و لا اخرجت فیه حدیثاً روی عن شذاذ من الرجال یؤثر ذلک عنهم عن المذکورین غیر معروفین بروایه المشهورین بالحدیث و العلم».
عبارت عربی را خواندم که متن عربیش دقیق باشد. آها خب، خدا خیرت بده! «و لم اخرج فیه حدیثاً» یعنی «خارج نکردم در آن حدیثی را که روایت شده از غیر ایشان، وقتی که در آنچه روایت میکنیم از ایشان، از حدیثشان، کفایت است از حدیث غیر ایشان. و به علم داریم که ما احاطه نداریم به همه آنچه از اینها روایت شده در این معنا یعنی تایم بحث زیارات و اینها، و نه در غیرش (یعنی در غیر این). ولی آنچه واقع شده برای ما از جهت ثقات اصحابمان، که خدا همهشان را رحمت کند. و خارج نکردم در آن حدیثی که یعنی نیاوردم در این کتاب حدیثی که روایت شده باشد از شذاذ از رجال. من از رجل شاذی روایت نیاوردم که آن را ترجیح داده شود از ایشان (یعنی ترجیح بدهیم از مذکورینی که معروف نیستند به روایت) یعنی ترجیح بدهیم اینها را در واقع، یعنی مذکورین غیر معروفین به روایت را بخواهیم ترجیح بدهیم به این آقایان، به روایت المشهورین بالحدیث و العلم. به کسانی که مشهورند در حدیث و علم».
من ترجیح ندادم غیر مشهورین در روایت را به کسانی که مشهورند در حدیث و علم. پس یعنی ایشان دارد میفرماید که من از اینهایی که آوردم، این آقایان ثقاتم. من از ثقات نقل کردم، از شاذ نقل نکردم. از آدم حسابیها روایت کردم. هرچه روایت آوردم، از آدم حسابیها و ثقات از اصحاب من. «من جهت ثقات من اصحابه».
این عبارت، آقا جان، باعث شده که اختلاف پیش بیاید که «کامل الزیارات» و اسناد «کامل الزیارات» را ایشان دارد همه را توثیق میکند یا نه. حضرت آقا میفرمایند که این عبارت توثیق است. با این عبارت میشود فهمید که روات «کامل الزیارات» همه ثقهاند. برخی هم خدشه دارند در این بحث. بحث قشنگیه اینجا. در نگاه نخست، این کلمات دلالت میکند بر توثیق همه رواتی که در اسناد این کتاب واقع شدهاند. اول چیزی که به ذهن میرسد، این است که همه اینها را انگار ایشان دارد توثیق میکند، ولی وقتی دقت کنی میفهمیم که منظور ابن قولویه این نیست که همه روات را توثیق کند. درباره مقصود ایشان از این عبارات، احتمالات دیگری هم هست. سه تا احتمال دیگر هست که عرض میکنیم:
**احتمال اول:** این است که ممکن است این کلمات بخواهد بگوید که آقا، مضمون روایات را دارد ایشان تصحیح میکند، نه رجال آن را، نه روات آن را. یعنی آقا ابن قولویه، به لحاظ روایات متعدد یا به لحاظ قرائنی که به نظرش محتوا را تصحیح میکردند، به محتوای اینها اعتماد کرده و این کلمات را بهکار گرفته است و نمیخواسته نظر داشته باشد به اینکه روات را تصحیح کند؛ چون اعتماد به محتوای حدیث، لزوماً به معنای این نیست که به سندش هم اعتماد داشته باشد. روایات را معتبر دانسته، نه لزوماً سند را.
**احتمال دوم:** این است که حتی اگر بعضی از این کلمات در تصحیح روات بهکار رفته باشند، این احتمال وجود دارد که توثیق روات از باب نظریه اجتهادی خود ایشان باشد، توثیق حدسی باشد، نه توثیق حسی. نظر ایشان بر این است که آن حس هم توثیق نمیکند.
**احتمال سوم:** گاهی در یک باب چند تا حدیث وجود دارد. اینکه ایشان میفرماید: «من هرچه در این مضمون روایت میکنم از روات ثقهاند»، به معنای این نیست که همه احادیث این باب معتبر باشد، بلکه به این معناست که در هر باب حداقل یکی از اینها معتبر است. بقیه هم به عنوان مؤید ذکر شدهاند. لذا، اعتبار روایت بین روایات این باب مردد میشود. همانطور که گفتیم، علیالاجمال، نظر آقای تبریزی بر این بود: علیالاجمال، یکی از اینها معتبر است. ما نمیدانیم دقیقاً کدامش. لذا نمیشود گفت همه روات یک روایت مشخص توثیق بشوند، لذا که بعد بگوییم که هر جای دیگر هم که اسمشان بیاید، میشود به حدیثشان اعتماد کرد. آقای اعرافی، بین این نظریات، همین نظر استادشان آیتالله تبریزی را ترجیح میدهند و میگویند علیالاجمال، یکی از این روایات این باب را -که نمیدانیم کدامش- مورد اعتبار و مورد تأیید در نظر ابن قولویه بوده است. شخصیت مهم نیست. پس ایشان نظر چهارم را قبول میکند؛ یعنی در هر بابی حداقل روات یک روایت توثیق میشوند.
خب، حالا ثمره این حرف چیست؟ ثمرهاش دو جا ظاهر میشود:
1. **ابوابی که فقط شامل یک روایت هستند:** در این صورت، چون این باب مورد وثوق بوده، این روایت معتبر بوده، رواتش هم موثق بودهاند. در کتاب «کامل الزیارات»، هشت باب تکروایتی هست که در سند اینها اسم ۲۴ راوی ذکر شده است. فقط در آن ابواب تکروایتی، این ثمره خودش را نشان میدهد. آنجا دیگر رواتش ثقه میشوند، که البته اکثر این روات هم که ۱۴ نفر باشند، توثیق خاص دارند. آن ده نفر هم توثیق خاص ندارند که برخیشان هم در کتب رجالی تضعیف شدهاند. دقت میکنی؟ یعنی معارض خاص هم دارد. ما میخواهیم توثیق عام درست بکنیم، معارض خاص هم دارد. بنابر نظریه چهارم، این افراد که در این سندها آمدهاند، تو فقط در همین ۲۴ تا، همین فقط ۲۴ تا راوی، همین هشت باب تکروایتی، فقط این افراد توثیق دارند، به شرط اینکه جای دیگر تضعیف نشده باشد.
2. **رواتی که نامشان در همه روایات یک باب تکرار شده است:** اینها هم چون حداقل یکی از روایات باب معتبر است و رواتش موثقاند، با توجه به اینکه راوی در سند این وجود دارد، قطعاً این راوی هم موثق میشود.
پس دو جا ثمره داشت: یکی روایت آن هشت باب تکروایتی بود که همه رواتش توثیق شدند، که البته همه رواتش -آنها ۲۴ تا کلاً بودند- ۱۴ تاشان هم توثیق قبلی داشتند. بعضیشان تضعیف از جای دیگر داشتند. تهش آنهایی که توثیق و تضعیف ندارند، در آن ده نفر، اینها توثیق میشوند. و یکی هم آنهایی که اسمشان در همه روایات یک باب آمده است. یعنی یک باب، مثلاً پنج تا روایت داریم، بعضی روات اسمشان در همه آن پنج تا روایت هست. اینها هم توثیق میشوند، قاعدتاً دومین مصداق هم باید داشته باشد دیگر. حالا بنده بررسی نکردم، جای کار دارد. ببینیم که این نظریه که آیتالله تبریزی میفرمایند را خودشان به چه نحوی و روی چه افرادی تطبیق دادند و چه کسانی به این نحو توثیق شدند. به هر حال، این دو تا ثمرهای است که این نظر دارد. ولی خب، نظر حضرت آقا بر این است که نه، همه افرادی که در این سلسله قرار گرفتند، بر اساس فرمایش ابن قولویه، ایشان دارد توثیق میکند. دیگر دارد عادت میدهد به وثاقت همه این افراد.
نمیدانم از این بحثها لذت میبرید یا نه. ما که خودمان خیلی کیف میکنیم، یعنی انصافاً بحث جالب است. بعد این بحث شستهرفته هم هست. یعنی همین بحث «کامل الزیارات» یکی از بحثهای پیچیده است، ولی ایشان خیلی جمعوجور و صرافی آن را مطرح کرده اینجا که واقعاً ارزشمند است. خدا به ایشان خیر بدهد و خدا پدرشان را بیامرزد. این از سند روایت در نظر آقای اعرافی.
بریم سراغ دلالت روایت. اینجا چند تا نکته ایشان فرموده است، سه تا نکته:
**نکته اول:** این است که روایت اطلاق دارد. متن روایت چی بود؟ آقا جراح مدائنی: «لا تبنوا علی القبور و لا تصوروا سقوف البیوت، فان رسول الله کره ذالک». سقف خانهها را تصویر نکنید، پیغمبر خوششان نمیآمد. خب، اینجا دیگر هم شامل مجسمه میشود، هم شامل نقاشی. برخلاف روایت سابق که آنها «قدر متیقن»شان مجسمه بود و بیشترشان هم اطلاق داشتند و مجسمه و نقاشی را شامل میشدند. اینجا در ابتدا بهنظر میرسد که یعنی اطلاق نداشته باشد. این روایت اطلاق نسبت به مجسمه و نقاشی ندارد. برخلاف قبلیها که اطلاق داشت، قدر متیقنشان مجسمه بود، ولی میشد اطلاق فهمید ازش. ولی این دیگر اطلاق ندارد؛ چون سقف بیت را که نمیشود مجسمه تویش گذاشت. مجسمه را که روی سقف نمیشود زد. سقف فقط میشود نقاشی کرد. نمیشود گفت این اطلاق دارد و شامل مجسمه هم میشود. ولی در عین حال، احتمال هم هست که تصویر سقف شامل مجسمه هم بشود؛ ولی نه مجسمههایی از پیش ساختهای که بهصورت آماده در سقف و دیوار نصب میشود، بلکه مجسمههایی که موقع احداث بنا آنجا ساخته میشود. همین حالا گچبریها و اینها، به نحوی سقف کاذب و گچبریهای خاصی که تویش شکل بت و اینها، مثلاً صور در بیاورند به شکل مجسمه. این احتمال، البته احتمال بعیدی نیست از نظر لغت؛ چون تصویر از نظر لغت اطلاق دارد و شامل مجسمه هم میشود. این احتمال بعید نیست، ولی قدر متیقن همان نقاشی است. در عین حال، بعید نیست که اطلاق داشته باشد و مجسمههایی را که موقع احداث بنا ساخته میشوند هم دربربگیرد، ولی مجسمههای از پیش ساخته را دربرنگیرد. خب، این نکته اول.
**نکته دوم:** این است که متعلق روایت چیست؟ «ساخت تصویر» دارد میگوید یا «نگهداری تصویر»؟ ظهور اولیه روایت -برخلاف روایات قبلی- حرمت ساخت تصویر است؛ چون در روایت از فعل تصویر نهی شده است. فرموده: «لا تصوروا». این «کیم» به ساخت دارد رد میکند. اصل این است که نه بر سر موضوعی که متعلق صیغه است آمده باشد. ولی احتمال دارد که حالا با ارتکازات عرفی و با این قرینه و اعتکاز عرفی هم که بر این است که تصویرگریها برای تزیین، و به قرینه روایت قبلی که فرموده بود: «تزویق البیوت»، اینجا بگوییم که منظور از نهی از تصویر در این روایت، نهی از این است که خانه را با تصاویر تزیین کنیم. لذا، روایت دلالت میکند بر حرمت نگهداری تصویر، نه ساختش. پس اگر اختنا را بگوید، ساخت را نه. و نهی از ساخت در واقع از جهت مقدمه بودن باشد، از باب مقدمه اختناع، ولی منهیعنه واقعی همان نگهداری، به دلیل تزیین باشد. این هم در مورد متعلق روایت.
**نکته سوم:** این است که دلالت بر حرمت دارد یا ندارد؟ که ایشان همان بحث صحیحه مثنی را دوباره مطرح میکند. آنجا چون قائل به حرمت بود، حرمت بالاطلاق. اینجا هم قائل به حرمت بالاطلاق است. میگوید ظهورش در حرمت است و به اطلاق، دلالت بر حرمت میکند. ولی مطلب را قبول ندارند و قائلاند که ظهورش اصلاً همان کراهت فقهی و اصطلاحی است.
یک نکتهای آقای اعرافی اینجا مطرح میکنند. یک شبههای در روایت هست راجع به اینکه آقا کراهت ظهور در حرمت داشته باشد. آن هم این است که در این روایت نهی کرده از اینکه سقف خانهها را مصور کنید و این را کنار یک نهی دیگری آورده است. آن چیست؟ «لا تبنوا علی القبور». فرموده که روی قبور بنا نکنید و بنا نسازید. علمای شیعه قائلاند به اینکه بنای روی قبور اشکالی ندارد؛ چون روایت معارض داریم که جواز داده بنای بر قبور را. البته اهل سنت، بعضیشان خصوصاً وهابیها، قائلاند که بنای روی قبور بدعت و حرام است. البته از علیه خود ما همین روایت را میآوردند: «لا تبنوا علی القبور». میگویند خود شیعه هم قائل بر این است که بنا نباید روی قبور آورد و باید اینها را خراب کرد و حرمها و اینها را باید خراب کرد. ولی ما میگوییم روایت معارض داریم، لذا قائل به حرمت نیستیم و نهایتاً قائل به کراهتیم.
خب، حالا به ذهن خطور میکند که آقا اینجا وحدت سیاق چی میشود؟ چطور «لا تبنوا علی القبور» کراهت، ولی «لا تصوروا سقوف البیوت» حرمت؟ چطور میشود دو تا عبارت بغل هم بیاید، اولیش کراهت باشد، دومیش حرمت باشد؟ در واقع، این را میخواهند قرینه بگیرند برای اینکه این کراهت، ظهور در حرمت نداشته باشد. پاسخی که میدهند این است که وحدت سیاق دلیل وحدت حکم نمیشود. ممکن است یک روایت چندین موضوع داشته باشد، برخیاش حرام باشد، برخیاش واجب باشد، برخی اش مکروه باشد، برخی اش مستحب باشد. جای کار جدی دارد. حضرت آقا از عباراتشان فهمیده میشود که وحدت سیاق را قبول دارند. حالا بحث کتاب «الفائق» خود سیاق را بحث میکند. سیاق آیا سیاق روایات اینجا بحث جدی دارد و باید جداگانه بحث کرد که این سیاق را چهکار بکنیم. البته اگر در این مورد روایت معتبری پیدا نشود، ممکن است قرینه باشد. یعنی یک روایت ممکن است چندین موضوع داشته باشد؛ یکیش حرمت، یکی وجوب، یکی مکروه، یکی مستحب. اینجا اگر روایت معتبری نباشد و دلالتها روشن باشد، این وحدت سیاق خدشه نمیزند به اینکه حکم مختلف باشد. و اینجا هم چون حرمت دلیل معتبری ندارد، ممکن است که همراهیش با این بحث بنای روی قبور، این جنبه قرینهای پیدا کند. لذا، این روایت نه دارای سند معتبر و نه به بحث ساخت تصویر مربوط میشود. نهایتاً فقط حرمت اختناع را میرساند. یعنی سندش که مشکل داشت در نگاه آقای اعرافی، چون «کامل الزیارات» را در بحث را قبول نداشت. از جهت دلالت هم به این جهت، به این جهت که چون از جای دیگری ما دلیل معتبر برای حرمت نداریم. همنشینی این دو تا اینجا با همدیگر میتواند حمل بشود بر کراهت؛ چون «لا تصوروا» بعد «لا تبنوا» آمده که آن «لا تبنوا» مکروه است. «لا تصوروا» را هم جای دیگری دلیل بر حرمت نداریم. ایشان وحدت سیاق را بهخصوص قبول ندارد که صرفاً بهخاطر سیاق ما همچین چیزی بگوییم. نه، میشود چند تا چیز با همدیگر کنار هم بیاید، ولی به شرط اینکه اگر این قرار است حرمت باشد، جای دیگری ما کوبیده باشیم. جای دیگر نکوبیدیم. برای همین دو تا عبارت کنار هم آمده. سخت است که بگوییم اولیش مکروه باشد، دومیش حرام باشد، صرفاً بر اساس ظهورگیری. لذا ایشان در ظهور این «لا تصوروا السقوف البیوت» در حرمت خدشه کرد. قبول داشت کثرت استعمال را قبول داشت، ولی ظهور را هم میشود فهمید دیگر. پیغمبر کراهت دارد. این را هم بنای بر قبور را کراهت دارد، هم تصویر سقوف بیوت را. حضرت آقا فرمودند: بعید نیست بگوییم اینها ظهور دارد در همین کراهت اصطلاحی. ما واقعاً هم اگر روایت را بررسی بکنیم، میبینیم کمی فضایش این شکلی است. یعنی حتی به سمت ظهور دارد میرود روایات به اینکه آقا کراهت پیغمبر را کراهت اصطلاحی کنیم.
خوب، این از جهت سندش و دلالتش. حضرت آقا سند را پذیرفتند، دلالتش برایشان تام نبود.
بعد بحث بعدی، میفرمایند که از این دسته اولی که روایات در واقع چیزه دیگر، مجسمه و تصویر و اینها در بیت، محیط زندگی. یک دسته دیگر از این روایات، روایاتی با این مضمون که ملائکه وارد نمیشوند در آن خانهای که درش تماثیل است. که به این روایات استناد کردند برای حرمت تصویر، که در باب سیوسوم از ابواب مکان مصلی این روایات آمده است. روایت اولش معتبر است. محمد بن مروان. در کتاب اعرافی پیدایش نکردم. حضرت آقا میفرمایند که محمد بن یعقوب از ابیعلی اشعری عن محمد بن عبدالجبار الصفان ابن مسکان عن محمد بن مروان عن ابیعبدالله (علیه السلام) قال: قال رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم): «ان جبرئیل اتانی». پیامبر اکرم فرمودند که جبرئیل آمد پیش من، فرمود: «انا معاشر الملائکه لا ندخل بیتاً فیه کلبٌ» ما ملائکه داخل نمیشویم در آن خانهای که درش کلب است. این از آن روایتی است که در بحث تمثیلات و اینها، روایت بسیار فوقالعادهای است. عرفا و اساتید اخلاق و اینها خیلی از اینها استفاده کردهاند. ملاصدرا و دیگران، رقصهای قشنگی دارم در مورد این روایت. «و لا تمثال جسد» در آن خانهای که تمثال جسد باشد هم داخل نمیشویم. «و لا اناء یبال فیه» در آن خانهای که ظرفی باشد که توش بول میکنند، آنجا هم وارد نمیشویم. بحث صنعت چاقو میفهمند. تا محمد بن مروانش، همه ابن مسکان، صفوان، محمد بن عبدالجبار، ابوعلی اشعری و خود کلینی هستند. اما محمد بن مروان بین یک عده مشترک است. یکیشان توصیف شده که از اصحاب امام رضا است. آن شخص نمیتواند باشد؛ چون طبقاتشان به هم نمیخورد. محمد بن مروان اینجا دارد از امام صادق (علیه السلام) روایت میکند. آن محمد بن مروان، صحابه امام رضا نمیتواند باشد، طبقهشان با هم فرق میکند. لذا، سند در محمد بن مروان سقوط میکند. ولی چون دو نفر از اصحاب اجماع در طریق این روایت هستند. کی و کی؟ کامنتهایم که بازه دیگر، بنویسید دیگر، مشکل ندارد. کامنتها را نمیبندیم دیگر. دیگر الحمدلله همه دوستان خودشان هم تعداد کم است، هم الحمدلله دوستان هم همه خودشان اهل فضلاند. نه، بحث به حاشیه نمیرود. الان یکی از اصحاب اجماع که اسمش را زیاد آوردیم، در این سندها هست. آها! صفوان. ایشان صفوان بن یحیی از اصحاب اجماع طبقه سوم است. یکی دیگر هم داریم که البته خب یحیی کفایت میکند دیگر. ایشان جز همان اصحاب ثلاثه هم هست. یکی دیگر هم داریم، عبدالله بن مسکان. ایشان هم، ابن مسکانی که در روایت آمده، ایشان هم از اصحاب اجماع طبقه دوم است.
نظر حضرت آقا بر این است که آن روایاتی که اصحاب اجماع در سندش آمدهاند، آقا میفرمایند که توصیف نمیکنی مرویات اصحاب اجماع را. اینجا خوب دقت بکنید. بحثی که از آقای اعرافی داشتیم این بود که صرف نقل این آقا دو تا چیز است: یکی نقل حدیث است، یکی نقل توثیق است. آقا میفرمایند: «من نقل توثیقش را قبول ندارم. من نقل حدیثش را قبول دارم.» این نکته بسیار مهمی است. آقا توثیق را قبول ندارند که اگر اینجا صفوان از یک آقایی نقل کرد، ابن مسکان از یک کسی نقل کرد، محمد بن مروان از ابن مسکان نقل کرده، محمد بن مروان ثقه بشود. نه، قبول ندارند که ثقه میشود. میگویند این چون نقل کرده، روایت معتبر است. یعنی حتماً یک قرائنی ایشان داشته، با آن قرائن فهمیده این روایت مال امام صادق است، این روایت مال پیغمبر است. این روایت مال، حتی همش از امام صادق است دیگر. ایشان قرائنی داشته برایش واضح شده بوده به اینکه این روایت، روایت درستی است. به معنای این نیست که خود راوی، ثقه باشد. لذا، اینی که اصحاب اجماع میآیند و روایت میکنند، باعث توثیق نمیشود. توثیق کی؟ توثیق راوی. توثیق روایت چرا، روایت را معتبر میکند. خب، این یک نکته.
**نکته بعدی** در مورد دلالت این روایت. میگوید: «آقا، ما وارد همچین خانهای نمیشویم.» از این روایت چی فهمیده میشود؟ فهمیده میشود که اگر تمثالی در بیت باشد، مرجوح بودن این تمثال در بیت مرجوح است. دلالت ندارد بر اینکه ساخت تمثال حرام باشد. آقا میفرماید: حتی ظهور بر حرمت نگهداری هم ندارد. ملائکه نمیآیند، لزوماً به معنای حرام بودن نیست. مگر لزوماً ملائکه اگر نیاییند، یعنی یک چیزی حرام است؟ در مورد آن ظرفی که توش بول است، مگر حرام است در خانه شما ظرفی داشته باشید که توش بول باشد؟ بله، معلوم میشود که در محیط خانه، وجود تمثال طبق این روایت، امر مستحسنی نیست که ملائکه میگویند: «ما وارد نمیشویم.» ما در مورد جایی که حائض باشد همینو داریم. جایی که جنب باشد همینو داریم. حائض و جنب هم باشند، ملائکه نمیآیند. ملائکه اذیت میشوند. البته کدام ملائکه هم بحث است. ملائکه ثبت عملش که نمیگذارد برود. ملائکهای که ملکه حفظ اوست، حارس اوست، در برابر خطرات و بلیات. ملائکه خاصین که یک عنایات و موهبتهای خاصی را قرار است بیاورند. اینها جایی که سگ باشد نمیآید. جایی هم که تمثال جسد باشد نمیآید. معلوم میشود تمثال جسد امری است که رجحان ندارد. خب، سند روایت را پذیرفته بودیم دیگر. قبلاً هم که بحث تصویر سقف و اینها را دیدیم، معلوم میشود که کاری نیست که سفارش ابتدایی بهش شده باشد. یعنی کار مرجوحی است، کار مورد عنایت و مورد رجحانی نیست، کار خوبی نیست در مجموع. خصوصاً روی تمثال جسد. حالا مطلق تصویر را کار نداریم. تمثال جسد داشتن در خانه کار بدی است. تازه در خانهها، در میدان شهر و اینها را الان بحث نمیکنیم. ما در خانه، در خانه مجسمه داشتن، آن هم تمثال جسد. زیرو، چون در مورد غیر زیرو هم که ما کلاً بحثی نداریم. زیرو تمثال جسد، امر مرجوحی است انسان در خانه داشته باشد. این روایت نه دلالت بر حرمت تصویر دارد، نه دلالت بر حرمت اقتنای تمثال. اصلاً لسان این روایت قاصر است از اینکه بخواهد حرمت را برساند، حتی نسبت به اقتنا.
**این نکته اول.** نکته دوم این است که اگر کسی بگوید آقا اینکه ملائکه وارد نمیشوند دلیل بر این است که این تمثال که هست در خانه، مبغوض خداست. اگر این را شما بگویید، ما معارضها را برای شما میآوریم که در برابر این دسته از روایات، ما روایاتی داریم که صراحت دارند بر اینکه اقتنای تمثال در خانه جایز است. پس این روایت مرجعیت را هم که رساند. حالا به نحو عامش، حتی کراهتش. اگر شما میخواهی خاصش را بگویی و حرمت بگویی که هیچی. حتی عام و کراهتش را هم بخواهی بگویی، ما میگوییم این معارض دارد. ما روایاتی داریم که به صراحت دلالت بر تجویز کرده و وجود تمثال در خانه را جایز دانسته. اینها را انشاءالله در بحث اقتنای صور خواهیم آورد.
یک نکته دیگری حضرت آقا در مورد آن «تزریق بیوت» بود که میخواندیم، یک نکتهای را آقا اینجا اشاره میکنند. میفرمایند که منافاتی ندارد که یک شیء مکروه یا ممنوع باشد. یعنی آن چیزی که محصول عمل مکلف است، خودش حرام یا مکروه باشد، ولی عملش حرام یا مکروه نباشد. میفهمند. همین روایت نشان میدهد این معنا روشن است. یکی از اموری که اینجا گفتند این است که گفتند انائی که درش «یبال فیه» است. ملائکه وارد این خانه نمیشوند. آن ظرفی که توش بول میکند. نمیدانم دیدهاید یا نه. بعضی پیرمردها، جدای از این سون و اینها، حکم اضطرار پیدا میکند. بعضی پیرمردها یا بعضی افرادی که حالا بیماریهایی دارند و اینها، یک ظرفی کنارشان است. بعضی از اینهایی که دیابت دارند مثلاً، حالا خدا سلامتی بدهد و شفا بدهد همه بیماران را، و اینها مثلاً زودبهزود باید تخلیه بکنند و تا بخواهند برسند به سرویس میریزد. اینها یک ظرفی بغلشان است، همانجا بول میکند. با این ظرف هم هست تا پر بشود، بروند خالی بکنند. مثلاً شب که میخوابد پیرمرد، تا دستشویی اگر بخواهد برود، با این دست و با این پا و کشانکشان و با اعصاب بیماریها میریزد. یک ظرفی گذاشته که ما دیده بودیم در برخی از خلاصه منازل بعضی از این پیرهای اقوام، یک ظرفی بود. بعضی وقتها هم پای بچه میخورد، میریزد. کثافتکاری عجیب غریبی هم دارد. یک ظرف، خلاصه، دارد. نصف شب که پا میشود این، همانجا بول میکند. دیگر نمیتواند این همه راه برود. خب، نفس عمل او که قطعاً حرام نیست. اگر رو به قبله نباشد، اگر ناظر محرم نبیند و همینطور نفس این کار حرام نیست، ولی نگهداشتن این انا، این ظرف در خانه، کراهت دارد. حتی بول در انا هم کراهت ندارد. سابق معمول بوده گاهی ظرفی میگذاشتند برای قضای حاجت در اتاقی برای بچهها یا بیماران یا حتی غیر بیماران، بهخاطر مثلاً هوای سرد. بعد بیرون میبردند. لذا هیچ اشارهای به کراهت خود عمل ندارد، ولی اینکه این انا در خانه باقی بماند، این ممنوع یا مکروه است.
خوب، روایت بعدی، روایت ابوبصیر. احادیث حضرت آقا با آقای اعرافی تفاوت دارد. دستهبندیهاشان تا بخواهیم پیدا بکنیم، طول میکشد. و حالا بله دیگر. حالا اگر پیدا هم بتوانم بکنم، بحث دارد که در بحث سندی در مورد ابوبصیر دارد که بحث خوبی است. عرض میکنم انشاءالله.
روایت: «قال قلت ابی عبدالله (علیه السلام) انا نبسط عندنا الوسائد فیه التماثیل و نفترشها». زیرانداز میاندازیم، در آن تمثالهایی است و به عنوان فرش ازش استفاده میکنیم. که اینجا «تماثیل» معنایش چی میتواند باشد عزیزان؟ بنویسند. همه از آن دو احتمالی که میدادیم: مجسمه و صورت، نقش. نقش خالی شامل هر دو تا میشود یا یکیش؟ و کدامش؟ اگر شامل یکیش میشود، خب، چون دارد میگوید ما زیرانداز میاندازیم، طبعاً فقط صورت است دیگر. آها! احسنت. خیلی خوب. پس مجسمه نمیتواند باشد. حضرت فرمودند: «لا بعثت بما یبس منها و یفترش و یوطأ». آنهایی که پهن میشود و به عنوان فرش میشود و روی آن قدم گذاشته میشود، اشکال ندارد. «انما یکره منها ما نصب علی الحائط و السریر». آنی که کراهت دارد، یعنی از تماثیل آنی که کراهت دارد، همانی است که نصب میشود بر دیوار و تخت. آنی که روی تخت میاندازند و آنی که روی دیوار میاندازند. الان هم ما روی تخت میاندازیم دیگر. پتو پلنگی میاندازیم روی تخت. پس چی شد؟ اینی که روی دیوار نصب میشود و آنی که روی تخت میاندازند. حالا روی تخت احتمالاً منظور کف تخت نیست دیگر. آن بالای تخت. زیر پا نرود. اگر زیر پا برود که مشکل ندارد. زیر پا نمیرود، مکروه است. «وصاده» و «وسائد» جمع «وساده» است. «وساده» زیراندازی است که روی آن مینشینند. میگوید: آقا، این زیراندازی که توش نقش، تصویر، عکس، این چطور است؟ حضرت فرمود: «پا میخورد، اشکال ندارد.» آخرش هم فرمود: «کراهت دارد آنی که نصب میشود بر حائط و سریر.»
در مورد سندش، آقا میفرماید: سندش سند ضعیفی است؛ چون راوی از ابوبصیر، ابوحمزه است. اینجا کدام ابوحمزه؟ ابوحمزه بطائنی است. خدا عذابش را بیشتر کند، واقفیه را راه انداخت. آقا قبول ندارند. قبلاً در مورد ابوحمزه بطائنی صحبت کردیم. ابن ابیحمزه بطائنی را قبول نداریم. در مورد این بابا، بعضی از متخصصین در رجال به این حرف تکیه میکنند. میگویند علی بن ابیحمزه روایاتی دارد مال قبل از وقفش. قبل از اینکه واقفی بشود. یعنی زمان موسی بن جعفر که هنوز مسئله وقف و واقفیگری پیش نیامده بود. روایتی هم دارد مال دوران بعد از وقف. آن روایتی که قبل از وقف ازش نقل کردند، معتبر است. ولی روایتی که مربوط میشود بعد از وقف، معتبر نیست. این حرفی هم بود. آقا میفهماند که که حالا گفتند چون وقفش انحراف پیدا کرد از امامت امام رضا (علیه السلام) و از وثاقت افتاده. حرف خوبی است. اثباتش سخت است. حرف محکمی نیست. علی بن ابیحمزه قبل از وقفش هم توصیف ندارد و هیچکس او را توصیف نکرده. صرف اینکه وکیل امام بوده، حضرت پولها را به سمتش فرستادند که توصیف نمیشود. ما توصیف در حدیث را کار داریم. ممکن است یک بابی را شما برای یک کاری، یعنی پشتش نماز هم نمیخوانی، عادل هم نیست، اصلاً محل اعتنا نیست، اصلاً هیچ حرفی را نمیگویی کسی ازش بشنود، ولی میفرستی برود پنیر بخرد برای خانهات. برای محافظان. خیلی از آقایان، خیلی از محافظان، خیلی از آقایان اینها ممکن است در بحث روایت از آن آقا ثقه نباشند و اما در خرجها و دخل و خرجها و بخر و ببر و بیاور و اینها ثقه بودند. پس این هم یک نکته مهم دیگری است که آقا اشاره میکند. علی بن ابیحمزه قبلش هم ثقه نبوده، نه اینکه آن موقع ثقه بوده، بعد دیگر چون واقفی شد افتاد. بعد میفهمانند که بله، «اخذ المشایخ قبل وقفه و هو امامیون ثقه». خب، عبارت ایشان یکم بوی این را میرساند که انگار ایشان قبول داشته دیگر که اگر قبل از وقفش باشد، ازش اخذ میشود. اگر بعد وقفش باشد، اخذ نمیشود. آقا میفهمانند که بعضی از اکابر ازش روایت کردند، ولی روایت اکابر از یک فرد، همه جا لزوماً دلیل بر توصیفش نیست. گاهی یک روایتی یک قرائنی دارد. آن قرائن برای اینها ثابت کرده که روایت درسته، نه اینکه اگر یکی از اکابر از یک شخص نقل کرد، لزوماً که این شخص ثقه است. چهبسا قرائنی بر صحت و درستی آن کلام دارد و بهش اعتماد میکند، ولی آن قرائن برای ما روشن نیست. لذا، نقل از این شخص دلیل بر توصیفش نیست. ما نمیتوانیم اعتماد به آن روایت بکنیم. علی ای حال، برای اعتماد به یک روایت باید وثاقت روات را احراز کنیم. وقتی تو این قضیه سراغ اهل خبره مثل کشی، نجاشی، شیخ و دیگران میرویم، شهادت آنها را بر توصیف علی بن ابیحمزه نداریم. لذا، این حرف که بگوییم آقا روایات قبل از وقفش، روایت معتبری است، این هم حرف محکمی نیست.
علاوه بر اینکه میدانیم این روایت بهخصوص مربوط به دوران قبل از وقفش نیست؛ چون راوی از علی بن ابیحمزه، علی بن جبله است. ببین سند را، در سند روایت نگاه کنیم. میگوید که عبدالله بن، البته چیزی که در درس آقا که اعرابگذاری کردند، در واقع متن را اینجا روی لامپ تشدید گذاشتند. علی بن جبله یا جبله. ولی متنی که ما اینجا داریم در روایتی که گذاشتند که البته اینجا علی علی هم نیست، عبدالله. عبدالله بن جبله. اینجا جبله اعرابگذاری شده، ولی در درس خارج آقا ظاهراً قرائتشان به جبله بوده یا جبله بوده با تشدید بوده. تشدید گذاشتند اینجا که خب این علی بن جبله یا جبله هم، این هم باز واقفیه و معلوم است که این علی بن جبله با اینکه واقفیه و توصیف شده، این از یک واقفی دیگری دارد روایت میکند. البته علی بن جبله واقفی است و موثقها در نقل. چون بعضی از واقفیها موثقاند. یعنی در نقلشان موثق اند. امامی نیستند، ولی در نقلشان موثقاند. این واقفیه و دارد از واقفی نقل میکند. خب، معلوم است که چیست. معلوم میشود که مال وقف بعد از واقفی شدن اوست. یا لااقل باید بگوییم که شاهدی ندارد برای اینکه قبل از واقفی شدنش باشد. ما هیچ قرینهای بهخصوص اینجا نداریم که بگوییم این روایت مال قبل از واقفی شدن علی بن ابیحمزه است. لذا، این روایت، روایت معتبری نیست. این در مورد علی بن ابیحمزه بود. آقا اشکالشان در روایت به علی بن ابیحمزه بود. آقای اعرافی البته یک جای دیگری بحث میکنند در مورد سند. اینجا بسته است. اعرافی میآورند، میفرمایند که این سندش چون در مورد ابوبصیر قبلاً هم بحث شده بود دیگر، در آن صحیحه ابوبصیر که اول از همه اینها بحث کردیم که مشکل علی بن ابیحمزه را همانجا در روایت اول مطرح کردیم.
آقای اعرافی اینجا یک بحثی را در مورد خود ابوبصیر میکنند. میفهمانند که ابوبصیر مردد بین چند نفر است. ما چند تا ابوبصیر داشتیم به این کنیه. چند نفر را داشتیم. یکیش یحیی بن قاسم بوده، یکی لیث بن مراد بختری بوده، یکی عبدالله بن محمد اسدی بوده، یکی یوسف بن حارث بوده، یکی حماد بن عبدالله بن اسید هروی. از بین اینها، یحیی بن قاسم نابینا بود و ابوبصیر اسدی نامیده میشود. لیث بن مراد بختری هم به ابوبصیر مرادی ملقب است. اینها شخصیتهای بزرگی بودند. یعنی ابوبصیر اسدی و ابوبصیر مرادی رجل القدر بودند و موثقاند. بقیهشان دیگر توصیف ندارند. در قالب اسناد هم ابوبصیر به طور مطلق ذکر شده و باید حتماً تعیین بشود کدام ابوبصیر بوده. ما چندین ابوبصیر داریم. بهترین راه برای اینکه ابوبصیر را تعیین بکنیم این است که به دلیل اینکه جایگاه بسیار مهمی دارند، ابوبصیر اسدی و ابوبصیر مرادی، و کثرت روایت دارند، ابوبصیر مطلق به یکی از این دو نفر که هر دو جلیلالقدر و موثقاند، حمل بشود. اگر در جایی مقصود غیر از این دو نفر باشد، باید قرینه ذکر بشود؛ چون هر جا اسم ابوبصیر جز اصحاب امام باقر و امام صادق برده بشود، بهخاطر اینکه شأن این دو بزرگوار بالاست و کثرت این روایت، این دو بزرگوار را داریم، ذهنمان فوراً انسباخ پیدا میکند به این دو نفر. لذا ابوبصیر اگر مطلق آمد، انصراف دارد به یکی از این دو تا. خب، این راهکار، راهکار عرفی و متداول است. همانجور که اگر یک شخصیتی با یک نام و شخصیت مشهور و جلیلی باشد، اگر این نام با افراد دیگری که در رتبههای بعدیاند مشترک باشد، اگر بدون قید ذکر بشود، به او انصراف پیدا میکند. مثلاً میگوییم آقای اراکی، آقای گلپایگانی. مثلاً در دفتر حضرت آقا میگویند آقای گلپایگانی، آنجا منظور رئیس دفتر حضرت آقا است، با اینکه ما گلپایگانی زیاد داریم. میگویی مثلاً مثلاً در فضای سیاست میگفتند آقای رفسنجانی، منظور آقای هاشمی رفسنجانی بود. یا مثلاً آقای روحانی، منظور حسن روحانی. یا همینطور با اینکه ما همنام اینها زیاد داریم. آقای بهجت مثلاً. به همین قبیل. مثلاً فامیلی بهجت هم داریم، ولی میگویند آقای بهجت فرمود، شما دیگر ذهنت نمیرود به سمت، یعنی سؤال نمیکنی کدام بهجت؟ آقای بهجت انصراف پیدا میکند، با اینکه چندین آقای بهجت داریم، چندین آیتالله گلپایگانی داریم، چندین آیتالله اراکی داریم، چندین آیتالله خویی داریم، ولی وقتی مطلق میآید، انصراف پیدا میکند به آن فرد خاص. اگر بدون قید ذکر بشود، به همان انصراف پیدا میکند که شناختهشدهتر است. لذا ابوبصیر هم وقتی مطلق بیاید، انصراف پیدا میکند به ابوبصیر مرادی و ابوبصیر اسدی. ولو هنوز با چهار پنج تا ابوبصیر دیگر داریم، ولی بیشتر روایات از این دو نفر است و این دو نفر عظمت شأن دارند و وقتی میگویند از امام صادق، فلانی روایت کرد، خب طبعاً این ابوبصیری که روایت کرده، بیشتر ذهن میرود به سمت همان ابوبصیر معروف و آن دو نفر ابوبصیر معروف. این هم نکته خوبی بود در مورد ابوبصیر که کمتر بهش پرداخته میشود.
بحث دلالیمان که حالا وقتمان هم رو به اتمام است. ببینم فرصت میشود؟ آره این را سریع انشاءالله عرض بکنم. سریع آنی که روی دیوار نصب بشود یا روی سریر گذاشته بشود، روتختی یا روی طاقچه یا روی کمدی، این را بهش میگویند «یکره». کراهت دارد. اولاً ما اصرار بر این معنا داریم که «یکره» ظهور دارد در مرجوحیت مادون حرمت، نه حرمت. نکته دوم این است که اگر کسی بگوید آقا این را قبول نداریم، «یکره» اعم از کراهت و حرمت. اینجا اطلاق کلام اقتضا میکند که ما برویم سراغ معنای حرمت. اگر کسی این هم بگوید، این روایت معارض دارد. یعنی نهایتاً بخواهی حرمت بفهمی، تعارض پیدا میکند. تعارضش مثلاً با صحیحه محمد بن مسلمه از امام صادق (علیه السلام): «قلت اصلي و تماثيل قدامي و انا انظر اليه». آقا، من نماز میخوانم و تماثیل جلو چشم من هستند و من به آنها نگاه میکنم. حضرت فرمودند: «لا تغط عليها ثوبا او لا بعث بها اذا کانت عن يمينک او شمالک او خلفک او تحت رجلک». حضرت فرمودند: «نماز به سمتش نخوان. یک پیراهن بنداز روش. یا سمت راست و چپ و عقب و زیر پا و بالا سرت بگذار.» تو نماز روبهروت نباشد. خب، آقا واضح است دیگر. چپ و راست و بالا سر و پایین و همه اینها دال بر این است که در خانه میشود استفاده کرد تماثیل را. اگر روبهقبله است، اگر بالای رف است، کمد، طاقچه یا به سقف باشد، حضرت فرمود اشکال ندارد. روایت مال باب صلات است، درست. ولی میفرمایند که اگر روبرو بود بپوشان، اطراف اشکال ندارد. یعنی نماز اشکال ندارد. ولی انصاف این است که از این روایت استفاده میشود بودن اینها در اطراف، لوله اشکالی در صلات هم ایرادی ندارد. در نماز باشند، غیر از نماز هم اگر دور و برت باشند، اشکالی ندارد. پس اگر کسی قبول نکرد کراهت، این روایت همان مرجعیت و حرمت نیست. اگر کسی پافشاری کرد که اینجا کراهت به معنای حرمت است. میگوییم: «باشد، حرمت. خیلی خوب. روایت معارض دارد.» ضمن اینکه سندش هم مشکل داشت بهخاطر ابن ابیحمزه بطائنی، ولی آن طرف صحیحه بود. یعنی خبر ضعیف تعارض پیدا کرد با یک صحیحه. این ضعیف میگفت حرام، صحیحه میگفت جایز.
روایت دیگری هم هستش که حالا سر وقتش میخوانیم. یکیاش همان روایت نقش حیوان روی خاتم انگشتر یا لعب با تماثیل را که فرمودند مکروه است. که اینها همش نشاندهنده این است که وجود تماثیل در محیط زندگی، مرغوبعنه یعنی مرجوح، خوب نیست. از این روایات، همانطور که عرض کردیم، حرمت ساخت فهمیده نمیشود، چه تصویر مجسم، چه غیرمجسم. بلکه حتی استفاده نمیشود حرمت اقتنای اینها. حتی حرمت اقتناق ازش فهمیده نمیشود، چه به شکل نقش سقف دیوار در خانه یا انگشتر. حداکثر حداکثرش این است که کراهت بفهمیم در اقتنای صور. فقط نهایتاً در اقتنای صور کراهت بفهمیم و در ساختش هیچ دال بر حرمت نبود. حالا دسته دوم از روایات محل بحثی است که انشاءالله فردا واردش خواهیم شد. وصلیاللهعلی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
بسم الله الرحمن الرحیم
در ادامه بحث، روایت جراح مدائنی را از امام صادق (علیه السلام) داریم. بر اساس توضیحات آقای اعرافی، هم سند و هم دلالت این روایت بررسی میشود. برای سند این روایت دو طریق هست؛ یکی سند تهذیب است و دیگری سند محاسن.
«تهذیب» که همین بود که خواندیم. «محاسن» از برقی عن ابیه عن النضر بن سوید عن قاسم بن سلیمان عن جراح المدائنی عن ابیعبدالله (علیه السلام) روایت کرده است. خب، در سند اول و دوم، همه راویان -غیر از قاسم بن سلیمان و جراح مدائنی- توثیق خاص دارند. برخی قاسم بن سلیمان و جراح مدائنی را بهخاطر اینکه در اسناد کامل الزیارات آمدهاند، موثق میدانند؛ ولی از آنجا که وقوع در اسناد کامل الزیارات بهطور مطلق موجب وثاقت نمیشود، لذا این دو راوی از این جهت موثق نیستند. بنابراین، هیچکدام از دو سند معتبر نیستند. «محاسن» را که میدانیم برای چی معتبر نیست، و سند «تهذیب» هم بهخاطر اینکه ایشان توثیقات عامه از باب اسناد کامل الزیارات را قبول ندارند.
بعد توضیح میدهند و در این باره میفرمایند که درباره اعتبار توثیقات عامه «کامل الزیارات» بین علما اختلاف نظر هست. لذا، آقای اعرافی خیلی خلاصه به این بحث میپردازند. یکی از بحثهایی که ایشان دوست دارند مقایسه بکنند و ضروری است، بحثهای رجالی است. حالا کی فرصت بشود که یک دور مقایسه رجال بکنیم، خدا میداند.
چهار نظریه اینجا هست، عبارتاند از:
1. **توثیق مطلق:** مثل شیخ حر عاملی در «وسایل» و آیتالله فاضل لنکرانی. اینها قائلاند به توثیق مطلق. آقای خویی هم اول به همین نظریه قائل بودند، ولی در اواخر عمرشان از این نظریه برگشتند.
2. **عدم توثیق مطلق:**
3. **توثیق روات طبقه اول:** یعنی آنهایی که مشایخ خود ابن قولویه هستند. که محدث نوری قائل به این نظریه است، شهید صدر قائل به این نظریه است، و دعای سبحانی هم قائل به این نظریه است.
4. **نظریه چهارم** این است که در هر بابی از این «کامل الزیارات»، حداقل یک روایتش موثق باشد. هر بابی حداقل یک روایتش موثق است. کدام روایتش را ما نمیدانیم. به هر حال، یکیش موثق است. علیالاجمال، این نظر، نظر آیتالله تبریزی است که خواسته مضمون روایات را تصحیح کند و بگوید در این باب همچین مضمونی داریم، لذا باید حداقل در هر بابی سند یکیش معتبر باشد.
خوب، این چهار نظر از کجا نشئت گرفته است؟ منشأ این چهار نظر، کلماتی است که خود ابن قولویه در مقدمه «کامل الزیارات» آورده است. عبارت این است: «و لم اخرج فیه حدیثاً رواه عن غیرهم اذا کان فی ما روینا عنهم من حدیثهم (صلوات الله علیهم) کفایه عن حدیث غیره و قد علمنا انا لا نحیط به جمیع ما روی عنهم فی هذا المعنی و لا فی غیره لاکن ما وقع لنا من جهت الثقات من اصحابنا (رحمهم الله برحمته) و لا اخرجت فیه حدیثاً روی عن شذاذ من الرجال یؤثر ذلک عنهم عن المذکورین غیر معروفین بروایه المشهورین بالحدیث و العلم».
عبارت عربی را خواندم که متن عربیش دقیق باشد. آها خب، خدا خیرت بده! «و لم اخرج فیه حدیثاً» یعنی «خارج نکردم در آن حدیثی را که روایت شده از غیر ایشان، وقتی که در آنچه روایت میکنیم از ایشان، از حدیثشان، کفایت است از حدیث غیر ایشان. و به علم داریم که ما احاطه نداریم به همه آنچه از اینها روایت شده در این معنا یعنی تایم بحث زیارات و اینها، و نه در غیرش (یعنی در غیر این). ولی آنچه واقع شده برای ما از جهت ثقات اصحابمان، که خدا همهشان را رحمت کند. و خارج نکردم در آن حدیثی که یعنی نیاوردم در این کتاب حدیثی که روایت شده باشد از شذاذ از رجال. من از رجل شاذی روایت نیاوردم که آن را ترجیح داده شود از ایشان (یعنی ترجیح بدهیم از مذکورینی که معروف نیستند به روایت) یعنی ترجیح بدهیم اینها را در واقع، یعنی مذکورین غیر معروفین به روایت را بخواهیم ترجیح بدهیم به این آقایان، به روایت المشهورین بالحدیث و العلم. به کسانی که مشهورند در حدیث و علم».
من ترجیح ندادم غیر مشهورین در روایت را به کسانی که مشهورند در حدیث و علم. پس یعنی ایشان دارد میفرماید که من از اینهایی که آوردم، این آقایان ثقاتم. من از ثقات نقل کردم، از شاذ نقل نکردم. از آدم حسابیها روایت کردم. هرچه روایت آوردم، از آدم حسابیها و ثقات از اصحاب من. «من جهت ثقات من اصحابه».
این عبارت، آقا جان، باعث شده که اختلاف پیش بیاید که «کامل الزیارات» و اسناد «کامل الزیارات» را ایشان دارد همه را توثیق میکند یا نه. حضرت آقا میفرمایند که این عبارت توثیق است. با این عبارت میشود فهمید که روات «کامل الزیارات» همه ثقهاند. برخی هم خدشه دارند در این بحث. بحث قشنگیه اینجا. در نگاه نخست، این کلمات دلالت میکند بر توثیق همه رواتی که در اسناد این کتاب واقع شدهاند. اول چیزی که به ذهن میرسد، این است که همه اینها را انگار ایشان دارد توثیق میکند، ولی وقتی دقت کنی میفهمیم که منظور ابن قولویه این نیست که همه روات را توثیق کند. درباره مقصود ایشان از این عبارات، احتمالات دیگری هم هست. سه تا احتمال دیگر هست که عرض میکنیم:
**احتمال اول:** این است که ممکن است این کلمات بخواهد بگوید که آقا، مضمون روایات را دارد ایشان تصحیح میکند، نه رجال آن را، نه روات آن را. یعنی آقا ابن قولویه، به لحاظ روایات متعدد یا به لحاظ قرائنی که به نظرش محتوا را تصحیح میکردند، به محتوای اینها اعتماد کرده و این کلمات را بهکار گرفته است و نمیخواسته نظر داشته باشد به اینکه روات را تصحیح کند؛ چون اعتماد به محتوای حدیث، لزوماً به معنای این نیست که به سندش هم اعتماد داشته باشد. روایات را معتبر دانسته، نه لزوماً سند را.
**احتمال دوم:** این است که حتی اگر بعضی از این کلمات در تصحیح روات بهکار رفته باشند، این احتمال وجود دارد که توثیق روات از باب نظریه اجتهادی خود ایشان باشد، توثیق حدسی باشد، نه توثیق حسی. نظر ایشان بر این است که آن حس هم توثیق نمیکند.
**احتمال سوم:** گاهی در یک باب چند تا حدیث وجود دارد. اینکه ایشان میفرماید: «من هرچه در این مضمون روایت میکنم از روات ثقهاند»، به معنای این نیست که همه احادیث این باب معتبر باشد، بلکه به این معناست که در هر باب حداقل یکی از اینها معتبر است. بقیه هم به عنوان مؤید ذکر شدهاند. لذا، اعتبار روایت بین روایات این باب مردد میشود. همانطور که گفتیم، علیالاجمال، نظر آقای تبریزی بر این بود: علیالاجمال، یکی از اینها معتبر است. ما نمیدانیم دقیقاً کدامش. لذا نمیشود گفت همه روات یک روایت مشخص توثیق بشوند، لذا که بعد بگوییم که هر جای دیگر هم که اسمشان بیاید، میشود به حدیثشان اعتماد کرد. آقای اعرافی، بین این نظریات، همین نظر استادشان آیتالله تبریزی را ترجیح میدهند و میگویند علیالاجمال، یکی از این روایات این باب را -که نمیدانیم کدامش- مورد اعتبار و مورد تأیید در نظر ابن قولویه بوده است. شخصیت مهم نیست. پس ایشان نظر چهارم را قبول میکند؛ یعنی در هر بابی حداقل روات یک روایت توثیق میشوند.
خب، حالا ثمره این حرف چیست؟ ثمرهاش دو جا ظاهر میشود:
1. **ابوابی که فقط شامل یک روایت هستند:** در این صورت، چون این باب مورد وثوق بوده، این روایت معتبر بوده، رواتش هم موثق بودهاند. در کتاب «کامل الزیارات»، هشت باب تکروایتی هست که در سند اینها اسم ۲۴ راوی ذکر شده است. فقط در آن ابواب تکروایتی، این ثمره خودش را نشان میدهد. آنجا دیگر رواتش ثقه میشوند، که البته اکثر این روات هم که ۱۴ نفر باشند، توثیق خاص دارند. آن ده نفر هم توثیق خاص ندارند که برخیشان هم در کتب رجالی تضعیف شدهاند. دقت میکنی؟ یعنی معارض خاص هم دارد. ما میخواهیم توثیق عام درست بکنیم، معارض خاص هم دارد. بنابر نظریه چهارم، این افراد که در این سندها آمدهاند، تو فقط در همین ۲۴ تا، همین فقط ۲۴ تا راوی، همین هشت باب تکروایتی، فقط این افراد توثیق دارند، به شرط اینکه جای دیگر تضعیف نشده باشد.
2. **رواتی که نامشان در همه روایات یک باب تکرار شده است:** اینها هم چون حداقل یکی از روایات باب معتبر است و رواتش موثقاند، با توجه به اینکه راوی در سند این وجود دارد، قطعاً این راوی هم موثق میشود.
پس دو جا ثمره داشت: یکی روایت آن هشت باب تکروایتی بود که همه رواتش توثیق شدند، که البته همه رواتش -آنها ۲۴ تا کلاً بودند- ۱۴ تاشان هم توثیق قبلی داشتند. بعضیشان تضعیف از جای دیگر داشتند. تهش آنهایی که توثیق و تضعیف ندارند، در آن ده نفر، اینها توثیق میشوند. و یکی هم آنهایی که اسمشان در همه روایات یک باب آمده است. یعنی یک باب، مثلاً پنج تا روایت داریم، بعضی روات اسمشان در همه آن پنج تا روایت هست. اینها هم توثیق میشوند، قاعدتاً دومین مصداق هم باید داشته باشد دیگر. حالا بنده بررسی نکردم، جای کار دارد. ببینیم که این نظریه که آیتالله تبریزی میفرمایند را خودشان به چه نحوی و روی چه افرادی تطبیق دادند و چه کسانی به این نحو توثیق شدند. به هر حال، این دو تا ثمرهای است که این نظر دارد. ولی خب، نظر حضرت آقا بر این است که نه، همه افرادی که در این سلسله قرار گرفتند، بر اساس فرمایش ابن قولویه، ایشان دارد توثیق میکند. دیگر دارد عادت میدهد به وثاقت همه این افراد.
نمیدانم از این بحثها لذت میبرید یا نه. ما که خودمان خیلی کیف میکنیم، یعنی انصافاً بحث جالب است. بعد این بحث شستهرفته هم هست. یعنی همین بحث «کامل الزیارات» یکی از بحثهای پیچیده است، ولی ایشان خیلی جمعوجور و صرافی آن را مطرح کرده اینجا که واقعاً ارزشمند است. خدا به ایشان خیر بدهد و خدا پدرشان را بیامرزد. این از سند روایت در نظر آقای اعرافی.
بریم سراغ دلالت روایت. اینجا چند تا نکته ایشان فرموده است، سه تا نکته:
**نکته اول:** این است که روایت اطلاق دارد. متن روایت چی بود؟ آقا جراح مدائنی: «لا تبنوا علی القبور و لا تصوروا سقوف البیوت، فان رسول الله کره ذالک». سقف خانهها را تصویر نکنید، پیغمبر خوششان نمیآمد. خب، اینجا دیگر هم شامل مجسمه میشود، هم شامل نقاشی. برخلاف روایت سابق که آنها «قدر متیقن»شان مجسمه بود و بیشترشان هم اطلاق داشتند و مجسمه و نقاشی را شامل میشدند. اینجا در ابتدا بهنظر میرسد که یعنی اطلاق نداشته باشد. این روایت اطلاق نسبت به مجسمه و نقاشی ندارد. برخلاف قبلیها که اطلاق داشت، قدر متیقنشان مجسمه بود، ولی میشد اطلاق فهمید ازش. ولی این دیگر اطلاق ندارد؛ چون سقف بیت را که نمیشود مجسمه تویش گذاشت. مجسمه را که روی سقف نمیشود زد. سقف فقط میشود نقاشی کرد. نمیشود گفت این اطلاق دارد و شامل مجسمه هم میشود. ولی در عین حال، احتمال هم هست که تصویر سقف شامل مجسمه هم بشود؛ ولی نه مجسمههایی از پیش ساختهای که بهصورت آماده در سقف و دیوار نصب میشود، بلکه مجسمههایی که موقع احداث بنا آنجا ساخته میشود. همین حالا گچبریها و اینها، به نحوی سقف کاذب و گچبریهای خاصی که تویش شکل بت و اینها، مثلاً صور در بیاورند به شکل مجسمه. این احتمال، البته احتمال بعیدی نیست از نظر لغت؛ چون تصویر از نظر لغت اطلاق دارد و شامل مجسمه هم میشود. این احتمال بعید نیست، ولی قدر متیقن همان نقاشی است. در عین حال، بعید نیست که اطلاق داشته باشد و مجسمههایی را که موقع احداث بنا ساخته میشوند هم دربربگیرد، ولی مجسمههای از پیش ساخته را دربرنگیرد. خب، این نکته اول.
**نکته دوم:** این است که متعلق روایت چیست؟ «ساخت تصویر» دارد میگوید یا «نگهداری تصویر»؟ ظهور اولیه روایت -برخلاف روایات قبلی- حرمت ساخت تصویر است؛ چون در روایت از فعل تصویر نهی شده است. فرموده: «لا تصوروا». این «کیم» به ساخت دارد رد میکند. اصل این است که نه بر سر موضوعی که متعلق صیغه است آمده باشد. ولی احتمال دارد که حالا با ارتکازات عرفی و با این قرینه و اعتکاز عرفی هم که بر این است که تصویرگریها برای تزیین، و به قرینه روایت قبلی که فرموده بود: «تزویق البیوت»، اینجا بگوییم که منظور از نهی از تصویر در این روایت، نهی از این است که خانه را با تصاویر تزیین کنیم. لذا، روایت دلالت میکند بر حرمت نگهداری تصویر، نه ساختش. پس اگر اختنا را بگوید، ساخت را نه. و نهی از ساخت در واقع از جهت مقدمه بودن باشد، از باب مقدمه اختناع، ولی منهیعنه واقعی همان نگهداری، به دلیل تزیین باشد. این هم در مورد متعلق روایت.
**نکته سوم:** این است که دلالت بر حرمت دارد یا ندارد؟ که ایشان همان بحث صحیحه مثنی را دوباره مطرح میکند. آنجا چون قائل به حرمت بود، حرمت بالاطلاق. اینجا هم قائل به حرمت بالاطلاق است. میگوید ظهورش در حرمت است و به اطلاق، دلالت بر حرمت میکند. ولی مطلب را قبول ندارند و قائلاند که ظهورش اصلاً همان کراهت فقهی و اصطلاحی است.
یک نکتهای آقای اعرافی اینجا مطرح میکنند. یک شبههای در روایت هست راجع به اینکه آقا کراهت ظهور در حرمت داشته باشد. آن هم این است که در این روایت نهی کرده از اینکه سقف خانهها را مصور کنید و این را کنار یک نهی دیگری آورده است. آن چیست؟ «لا تبنوا علی القبور». فرموده که روی قبور بنا نکنید و بنا نسازید. علمای شیعه قائلاند به اینکه بنای روی قبور اشکالی ندارد؛ چون روایت معارض داریم که جواز داده بنای بر قبور را. البته اهل سنت، بعضیشان خصوصاً وهابیها، قائلاند که بنای روی قبور بدعت و حرام است. البته از علیه خود ما همین روایت را میآوردند: «لا تبنوا علی القبور». میگویند خود شیعه هم قائل بر این است که بنا نباید روی قبور آورد و باید اینها را خراب کرد و حرمها و اینها را باید خراب کرد. ولی ما میگوییم روایت معارض داریم، لذا قائل به حرمت نیستیم و نهایتاً قائل به کراهتیم.
خب، حالا به ذهن خطور میکند که آقا اینجا وحدت سیاق چی میشود؟ چطور «لا تبنوا علی القبور» کراهت، ولی «لا تصوروا سقوف البیوت» حرمت؟ چطور میشود دو تا عبارت بغل هم بیاید، اولیش کراهت باشد، دومیش حرمت باشد؟ در واقع، این را میخواهند قرینه بگیرند برای اینکه این کراهت، ظهور در حرمت نداشته باشد. پاسخی که میدهند این است که وحدت سیاق دلیل وحدت حکم نمیشود. ممکن است یک روایت چندین موضوع داشته باشد، برخیاش حرام باشد، برخیاش واجب باشد، برخی اش مکروه باشد، برخی اش مستحب باشد. جای کار جدی دارد. حضرت آقا از عباراتشان فهمیده میشود که وحدت سیاق را قبول دارند. حالا بحث کتاب «الفائق» خود سیاق را بحث میکند. سیاق آیا سیاق روایات اینجا بحث جدی دارد و باید جداگانه بحث کرد که این سیاق را چهکار بکنیم. البته اگر در این مورد روایت معتبری پیدا نشود، ممکن است قرینه باشد. یعنی یک روایت ممکن است چندین موضوع داشته باشد؛ یکیش حرمت، یکی وجوب، یکی مکروه، یکی مستحب. اینجا اگر روایت معتبری نباشد و دلالتها روشن باشد، این وحدت سیاق خدشه نمیزند به اینکه حکم مختلف باشد. و اینجا هم چون حرمت دلیل معتبری ندارد، ممکن است که همراهیش با این بحث بنای روی قبور، این جنبه قرینهای پیدا کند. لذا، این روایت نه دارای سند معتبر و نه به بحث ساخت تصویر مربوط میشود. نهایتاً فقط حرمت اختناع را میرساند. یعنی سندش که مشکل داشت در نگاه آقای اعرافی، چون «کامل الزیارات» را در بحث را قبول نداشت. از جهت دلالت هم به این جهت، به این جهت که چون از جای دیگری ما دلیل معتبر برای حرمت نداریم. همنشینی این دو تا اینجا با همدیگر میتواند حمل بشود بر کراهت؛ چون «لا تصوروا» بعد «لا تبنوا» آمده که آن «لا تبنوا» مکروه است. «لا تصوروا» را هم جای دیگری دلیل بر حرمت نداریم. ایشان وحدت سیاق را بهخصوص قبول ندارد که صرفاً بهخاطر سیاق ما همچین چیزی بگوییم. نه، میشود چند تا چیز با همدیگر کنار هم بیاید، ولی به شرط اینکه اگر این قرار است حرمت باشد، جای دیگری ما کوبیده باشیم. جای دیگر نکوبیدیم. برای همین دو تا عبارت کنار هم آمده. سخت است که بگوییم اولیش مکروه باشد، دومیش حرام باشد، صرفاً بر اساس ظهورگیری. لذا ایشان در ظهور این «لا تصوروا السقوف البیوت» در حرمت خدشه کرد. قبول داشت کثرت استعمال را قبول داشت، ولی ظهور را هم میشود فهمید دیگر. پیغمبر کراهت دارد. این را هم بنای بر قبور را کراهت دارد، هم تصویر سقوف بیوت را. حضرت آقا فرمودند: بعید نیست بگوییم اینها ظهور دارد در همین کراهت اصطلاحی. ما واقعاً هم اگر روایت را بررسی بکنیم، میبینیم کمی فضایش این شکلی است. یعنی حتی به سمت ظهور دارد میرود روایات به اینکه آقا کراهت پیغمبر را کراهت اصطلاحی کنیم.
خوب، این از جهت سندش و دلالتش. حضرت آقا سند را پذیرفتند، دلالتش برایشان تام نبود.
بعد بحث بعدی، میفرمایند که از این دسته اولی که روایات در واقع چیزه دیگر، مجسمه و تصویر و اینها در بیت، محیط زندگی. یک دسته دیگر از این روایات، روایاتی با این مضمون که ملائکه وارد نمیشوند در آن خانهای که درش تماثیل است. که به این روایات استناد کردند برای حرمت تصویر، که در باب سیوسوم از ابواب مکان مصلی این روایات آمده است. روایت اولش معتبر است. محمد بن مروان. در کتاب اعرافی پیدایش نکردم. حضرت آقا میفرمایند که محمد بن یعقوب از ابیعلی اشعری عن محمد بن عبدالجبار الصفان ابن مسکان عن محمد بن مروان عن ابیعبدالله (علیه السلام) قال: قال رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم): «ان جبرئیل اتانی». پیامبر اکرم فرمودند که جبرئیل آمد پیش من، فرمود: «انا معاشر الملائکه لا ندخل بیتاً فیه کلبٌ» ما ملائکه داخل نمیشویم در آن خانهای که درش کلب است. این از آن روایتی است که در بحث تمثیلات و اینها، روایت بسیار فوقالعادهای است. عرفا و اساتید اخلاق و اینها خیلی از اینها استفاده کردهاند. ملاصدرا و دیگران، رقصهای قشنگی دارم در مورد این روایت. «و لا تمثال جسد» در آن خانهای که تمثال جسد باشد هم داخل نمیشویم. «و لا اناء یبال فیه» در آن خانهای که ظرفی باشد که توش بول میکنند، آنجا هم وارد نمیشویم. بحث صنعت چاقو میفهمند. تا محمد بن مروانش، همه ابن مسکان، صفوان، محمد بن عبدالجبار، ابوعلی اشعری و خود کلینی هستند. اما محمد بن مروان بین یک عده مشترک است. یکیشان توصیف شده که از اصحاب امام رضا است. آن شخص نمیتواند باشد؛ چون طبقاتشان به هم نمیخورد. محمد بن مروان اینجا دارد از امام صادق (علیه السلام) روایت میکند. آن محمد بن مروان، صحابه امام رضا نمیتواند باشد، طبقهشان با هم فرق میکند. لذا، سند در محمد بن مروان سقوط میکند. ولی چون دو نفر از اصحاب اجماع در طریق این روایت هستند. کی و کی؟ کامنتهایم که بازه دیگر، بنویسید دیگر، مشکل ندارد. کامنتها را نمیبندیم دیگر. دیگر الحمدلله همه دوستان خودشان هم تعداد کم است، هم الحمدلله دوستان هم همه خودشان اهل فضلاند. نه، بحث به حاشیه نمیرود. الان یکی از اصحاب اجماع که اسمش را زیاد آوردیم، در این سندها هست. آها! صفوان. ایشان صفوان بن یحیی از اصحاب اجماع طبقه سوم است. یکی دیگر هم داریم که البته خب یحیی کفایت میکند دیگر. ایشان جز همان اصحاب ثلاثه هم هست. یکی دیگر هم داریم، عبدالله بن مسکان. ایشان هم، ابن مسکانی که در روایت آمده، ایشان هم از اصحاب اجماع طبقه دوم است.
نظر حضرت آقا بر این است که آن روایاتی که اصحاب اجماع در سندش آمدهاند، آقا میفرمایند که توصیف نمیکنی مرویات اصحاب اجماع را. اینجا خوب دقت بکنید. بحثی که از آقای اعرافی داشتیم این بود که صرف نقل این آقا دو تا چیز است: یکی نقل حدیث است، یکی نقل توثیق است. آقا میفرمایند: «من نقل توثیقش را قبول ندارم. من نقل حدیثش را قبول دارم.» این نکته بسیار مهمی است. آقا توثیق را قبول ندارند که اگر اینجا صفوان از یک آقایی نقل کرد، ابن مسکان از یک کسی نقل کرد، محمد بن مروان از ابن مسکان نقل کرده، محمد بن مروان ثقه بشود. نه، قبول ندارند که ثقه میشود. میگویند این چون نقل کرده، روایت معتبر است. یعنی حتماً یک قرائنی ایشان داشته، با آن قرائن فهمیده این روایت مال امام صادق است، این روایت مال پیغمبر است. این روایت مال، حتی همش از امام صادق است دیگر. ایشان قرائنی داشته برایش واضح شده بوده به اینکه این روایت، روایت درستی است. به معنای این نیست که خود راوی، ثقه باشد. لذا، اینی که اصحاب اجماع میآیند و روایت میکنند، باعث توثیق نمیشود. توثیق کی؟ توثیق راوی. توثیق روایت چرا، روایت را معتبر میکند. خب، این یک نکته.
**نکته بعدی** در مورد دلالت این روایت. میگوید: «آقا، ما وارد همچین خانهای نمیشویم.» از این روایت چی فهمیده میشود؟ فهمیده میشود که اگر تمثالی در بیت باشد، مرجوح بودن این تمثال در بیت مرجوح است. دلالت ندارد بر اینکه ساخت تمثال حرام باشد. آقا میفرماید: حتی ظهور بر حرمت نگهداری هم ندارد. ملائکه نمیآیند، لزوماً به معنای حرام بودن نیست. مگر لزوماً ملائکه اگر نیاییند، یعنی یک چیزی حرام است؟ در مورد آن ظرفی که توش بول است، مگر حرام است در خانه شما ظرفی داشته باشید که توش بول باشد؟ بله، معلوم میشود که در محیط خانه، وجود تمثال طبق این روایت، امر مستحسنی نیست که ملائکه میگویند: «ما وارد نمیشویم.» ما در مورد جایی که حائض باشد همینو داریم. جایی که جنب باشد همینو داریم. حائض و جنب هم باشند، ملائکه نمیآیند. ملائکه اذیت میشوند. البته کدام ملائکه هم بحث است. ملائکه ثبت عملش که نمیگذارد برود. ملائکهای که ملکه حفظ اوست، حارس اوست، در برابر خطرات و بلیات. ملائکه خاصین که یک عنایات و موهبتهای خاصی را قرار است بیاورند. اینها جایی که سگ باشد نمیآید. جایی هم که تمثال جسد باشد نمیآید. معلوم میشود تمثال جسد امری است که رجحان ندارد. خب، سند روایت را پذیرفته بودیم دیگر. قبلاً هم که بحث تصویر سقف و اینها را دیدیم، معلوم میشود که کاری نیست که سفارش ابتدایی بهش شده باشد. یعنی کار مرجوحی است، کار مورد عنایت و مورد رجحانی نیست، کار خوبی نیست در مجموع. خصوصاً روی تمثال جسد. حالا مطلق تصویر را کار نداریم. تمثال جسد داشتن در خانه کار بدی است. تازه در خانهها، در میدان شهر و اینها را الان بحث نمیکنیم. ما در خانه، در خانه مجسمه داشتن، آن هم تمثال جسد. زیرو، چون در مورد غیر زیرو هم که ما کلاً بحثی نداریم. زیرو تمثال جسد، امر مرجوحی است انسان در خانه داشته باشد. این روایت نه دلالت بر حرمت تصویر دارد، نه دلالت بر حرمت اقتنای تمثال. اصلاً لسان این روایت قاصر است از اینکه بخواهد حرمت را برساند، حتی نسبت به اقتنا.
**این نکته اول.** نکته دوم این است که اگر کسی بگوید آقا اینکه ملائکه وارد نمیشوند دلیل بر این است که این تمثال که هست در خانه، مبغوض خداست. اگر این را شما بگویید، ما معارضها را برای شما میآوریم که در برابر این دسته از روایات، ما روایاتی داریم که صراحت دارند بر اینکه اقتنای تمثال در خانه جایز است. پس این روایت مرجعیت را هم که رساند. حالا به نحو عامش، حتی کراهتش. اگر شما میخواهی خاصش را بگویی و حرمت بگویی که هیچی. حتی عام و کراهتش را هم بخواهی بگویی، ما میگوییم این معارض دارد. ما روایاتی داریم که به صراحت دلالت بر تجویز کرده و وجود تمثال در خانه را جایز دانسته. اینها را انشاءالله در بحث اقتنای صور خواهیم آورد.
یک نکته دیگری حضرت آقا در مورد آن «تزریق بیوت» بود که میخواندیم، یک نکتهای را آقا اینجا اشاره میکنند. میفرمایند که منافاتی ندارد که یک شیء مکروه یا ممنوع باشد. یعنی آن چیزی که محصول عمل مکلف است، خودش حرام یا مکروه باشد، ولی عملش حرام یا مکروه نباشد. میفهمند. همین روایت نشان میدهد این معنا روشن است. یکی از اموری که اینجا گفتند این است که گفتند انائی که درش «یبال فیه» است. ملائکه وارد این خانه نمیشوند. آن ظرفی که توش بول میکند. نمیدانم دیدهاید یا نه. بعضی پیرمردها، جدای از این سون و اینها، حکم اضطرار پیدا میکند. بعضی پیرمردها یا بعضی افرادی که حالا بیماریهایی دارند و اینها، یک ظرفی کنارشان است. بعضی از اینهایی که دیابت دارند مثلاً، حالا خدا سلامتی بدهد و شفا بدهد همه بیماران را، و اینها مثلاً زودبهزود باید تخلیه بکنند و تا بخواهند برسند به سرویس میریزد. اینها یک ظرفی بغلشان است، همانجا بول میکند. با این ظرف هم هست تا پر بشود، بروند خالی بکنند. مثلاً شب که میخوابد پیرمرد، تا دستشویی اگر بخواهد برود، با این دست و با این پا و کشانکشان و با اعصاب بیماریها میریزد. یک ظرفی گذاشته که ما دیده بودیم در برخی از خلاصه منازل بعضی از این پیرهای اقوام، یک ظرفی بود. بعضی وقتها هم پای بچه میخورد، میریزد. کثافتکاری عجیب غریبی هم دارد. یک ظرف، خلاصه، دارد. نصف شب که پا میشود این، همانجا بول میکند. دیگر نمیتواند این همه راه برود. خب، نفس عمل او که قطعاً حرام نیست. اگر رو به قبله نباشد، اگر ناظر محرم نبیند و همینطور نفس این کار حرام نیست، ولی نگهداشتن این انا، این ظرف در خانه، کراهت دارد. حتی بول در انا هم کراهت ندارد. سابق معمول بوده گاهی ظرفی میگذاشتند برای قضای حاجت در اتاقی برای بچهها یا بیماران یا حتی غیر بیماران، بهخاطر مثلاً هوای سرد. بعد بیرون میبردند. لذا هیچ اشارهای به کراهت خود عمل ندارد، ولی اینکه این انا در خانه باقی بماند، این ممنوع یا مکروه است.
خوب، روایت بعدی، روایت ابوبصیر. احادیث حضرت آقا با آقای اعرافی تفاوت دارد. دستهبندیهاشان تا بخواهیم پیدا بکنیم، طول میکشد. و حالا بله دیگر. حالا اگر پیدا هم بتوانم بکنم، بحث دارد که در بحث سندی در مورد ابوبصیر دارد که بحث خوبی است. عرض میکنم انشاءالله.
روایت: «قال قلت ابی عبدالله (علیه السلام) انا نبسط عندنا الوسائد فیه التماثیل و نفترشها». زیرانداز میاندازیم، در آن تمثالهایی است و به عنوان فرش ازش استفاده میکنیم. که اینجا «تماثیل» معنایش چی میتواند باشد عزیزان؟ بنویسند. همه از آن دو احتمالی که میدادیم: مجسمه و صورت، نقش. نقش خالی شامل هر دو تا میشود یا یکیش؟ و کدامش؟ اگر شامل یکیش میشود، خب، چون دارد میگوید ما زیرانداز میاندازیم، طبعاً فقط صورت است دیگر. آها! احسنت. خیلی خوب. پس مجسمه نمیتواند باشد. حضرت فرمودند: «لا بعثت بما یبس منها و یفترش و یوطأ». آنهایی که پهن میشود و به عنوان فرش میشود و روی آن قدم گذاشته میشود، اشکال ندارد. «انما یکره منها ما نصب علی الحائط و السریر». آنی که کراهت دارد، یعنی از تماثیل آنی که کراهت دارد، همانی است که نصب میشود بر دیوار و تخت. آنی که روی تخت میاندازند و آنی که روی دیوار میاندازند. الان هم ما روی تخت میاندازیم دیگر. پتو پلنگی میاندازیم روی تخت. پس چی شد؟ اینی که روی دیوار نصب میشود و آنی که روی تخت میاندازند. حالا روی تخت احتمالاً منظور کف تخت نیست دیگر. آن بالای تخت. زیر پا نرود. اگر زیر پا برود که مشکل ندارد. زیر پا نمیرود، مکروه است. «وصاده» و «وسائد» جمع «وساده» است. «وساده» زیراندازی است که روی آن مینشینند. میگوید: آقا، این زیراندازی که توش نقش، تصویر، عکس، این چطور است؟ حضرت فرمود: «پا میخورد، اشکال ندارد.» آخرش هم فرمود: «کراهت دارد آنی که نصب میشود بر حائط و سریر.»
در مورد سندش، آقا میفرماید: سندش سند ضعیفی است؛ چون راوی از ابوبصیر، ابوحمزه است. اینجا کدام ابوحمزه؟ ابوحمزه بطائنی است. خدا عذابش را بیشتر کند، واقفیه را راه انداخت. آقا قبول ندارند. قبلاً در مورد ابوحمزه بطائنی صحبت کردیم. ابن ابیحمزه بطائنی را قبول نداریم. در مورد این بابا، بعضی از متخصصین در رجال به این حرف تکیه میکنند. میگویند علی بن ابیحمزه روایاتی دارد مال قبل از وقفش. قبل از اینکه واقفی بشود. یعنی زمان موسی بن جعفر که هنوز مسئله وقف و واقفیگری پیش نیامده بود. روایتی هم دارد مال دوران بعد از وقف. آن روایتی که قبل از وقف ازش نقل کردند، معتبر است. ولی روایتی که مربوط میشود بعد از وقف، معتبر نیست. این حرفی هم بود. آقا میفهماند که که حالا گفتند چون وقفش انحراف پیدا کرد از امامت امام رضا (علیه السلام) و از وثاقت افتاده. حرف خوبی است. اثباتش سخت است. حرف محکمی نیست. علی بن ابیحمزه قبل از وقفش هم توصیف ندارد و هیچکس او را توصیف نکرده. صرف اینکه وکیل امام بوده، حضرت پولها را به سمتش فرستادند که توصیف نمیشود. ما توصیف در حدیث را کار داریم. ممکن است یک بابی را شما برای یک کاری، یعنی پشتش نماز هم نمیخوانی، عادل هم نیست، اصلاً محل اعتنا نیست، اصلاً هیچ حرفی را نمیگویی کسی ازش بشنود، ولی میفرستی برود پنیر بخرد برای خانهات. برای محافظان. خیلی از آقایان، خیلی از محافظان، خیلی از آقایان اینها ممکن است در بحث روایت از آن آقا ثقه نباشند و اما در خرجها و دخل و خرجها و بخر و ببر و بیاور و اینها ثقه بودند. پس این هم یک نکته مهم دیگری است که آقا اشاره میکند. علی بن ابیحمزه قبلش هم ثقه نبوده، نه اینکه آن موقع ثقه بوده، بعد دیگر چون واقفی شد افتاد. بعد میفهمانند که بله، «اخذ المشایخ قبل وقفه و هو امامیون ثقه». خب، عبارت ایشان یکم بوی این را میرساند که انگار ایشان قبول داشته دیگر که اگر قبل از وقفش باشد، ازش اخذ میشود. اگر بعد وقفش باشد، اخذ نمیشود. آقا میفهمانند که بعضی از اکابر ازش روایت کردند، ولی روایت اکابر از یک فرد، همه جا لزوماً دلیل بر توصیفش نیست. گاهی یک روایتی یک قرائنی دارد. آن قرائن برای اینها ثابت کرده که روایت درسته، نه اینکه اگر یکی از اکابر از یک شخص نقل کرد، لزوماً که این شخص ثقه است. چهبسا قرائنی بر صحت و درستی آن کلام دارد و بهش اعتماد میکند، ولی آن قرائن برای ما روشن نیست. لذا، نقل از این شخص دلیل بر توصیفش نیست. ما نمیتوانیم اعتماد به آن روایت بکنیم. علی ای حال، برای اعتماد به یک روایت باید وثاقت روات را احراز کنیم. وقتی تو این قضیه سراغ اهل خبره مثل کشی، نجاشی، شیخ و دیگران میرویم، شهادت آنها را بر توصیف علی بن ابیحمزه نداریم. لذا، این حرف که بگوییم آقا روایات قبل از وقفش، روایت معتبری است، این هم حرف محکمی نیست.
علاوه بر اینکه میدانیم این روایت بهخصوص مربوط به دوران قبل از وقفش نیست؛ چون راوی از علی بن ابیحمزه، علی بن جبله است. ببین سند را، در سند روایت نگاه کنیم. میگوید که عبدالله بن، البته چیزی که در درس آقا که اعرابگذاری کردند، در واقع متن را اینجا روی لامپ تشدید گذاشتند. علی بن جبله یا جبله. ولی متنی که ما اینجا داریم در روایتی که گذاشتند که البته اینجا علی علی هم نیست، عبدالله. عبدالله بن جبله. اینجا جبله اعرابگذاری شده، ولی در درس خارج آقا ظاهراً قرائتشان به جبله بوده یا جبله بوده با تشدید بوده. تشدید گذاشتند اینجا که خب این علی بن جبله یا جبله هم، این هم باز واقفیه و معلوم است که این علی بن جبله با اینکه واقفیه و توصیف شده، این از یک واقفی دیگری دارد روایت میکند. البته علی بن جبله واقفی است و موثقها در نقل. چون بعضی از واقفیها موثقاند. یعنی در نقلشان موثق اند. امامی نیستند، ولی در نقلشان موثقاند. این واقفیه و دارد از واقفی نقل میکند. خب، معلوم است که چیست. معلوم میشود که مال وقف بعد از واقفی شدن اوست. یا لااقل باید بگوییم که شاهدی ندارد برای اینکه قبل از واقفی شدنش باشد. ما هیچ قرینهای بهخصوص اینجا نداریم که بگوییم این روایت مال قبل از واقفی شدن علی بن ابیحمزه است. لذا، این روایت، روایت معتبری نیست. این در مورد علی بن ابیحمزه بود. آقا اشکالشان در روایت به علی بن ابیحمزه بود. آقای اعرافی البته یک جای دیگری بحث میکنند در مورد سند. اینجا بسته است. اعرافی میآورند، میفرمایند که این سندش چون در مورد ابوبصیر قبلاً هم بحث شده بود دیگر، در آن صحیحه ابوبصیر که اول از همه اینها بحث کردیم که مشکل علی بن ابیحمزه را همانجا در روایت اول مطرح کردیم.
آقای اعرافی اینجا یک بحثی را در مورد خود ابوبصیر میکنند. میفهمانند که ابوبصیر مردد بین چند نفر است. ما چند تا ابوبصیر داشتیم به این کنیه. چند نفر را داشتیم. یکیش یحیی بن قاسم بوده، یکی لیث بن مراد بختری بوده، یکی عبدالله بن محمد اسدی بوده، یکی یوسف بن حارث بوده، یکی حماد بن عبدالله بن اسید هروی. از بین اینها، یحیی بن قاسم نابینا بود و ابوبصیر اسدی نامیده میشود. لیث بن مراد بختری هم به ابوبصیر مرادی ملقب است. اینها شخصیتهای بزرگی بودند. یعنی ابوبصیر اسدی و ابوبصیر مرادی رجل القدر بودند و موثقاند. بقیهشان دیگر توصیف ندارند. در قالب اسناد هم ابوبصیر به طور مطلق ذکر شده و باید حتماً تعیین بشود کدام ابوبصیر بوده. ما چندین ابوبصیر داریم. بهترین راه برای اینکه ابوبصیر را تعیین بکنیم این است که به دلیل اینکه جایگاه بسیار مهمی دارند، ابوبصیر اسدی و ابوبصیر مرادی، و کثرت روایت دارند، ابوبصیر مطلق به یکی از این دو نفر که هر دو جلیلالقدر و موثقاند، حمل بشود. اگر در جایی مقصود غیر از این دو نفر باشد، باید قرینه ذکر بشود؛ چون هر جا اسم ابوبصیر جز اصحاب امام باقر و امام صادق برده بشود، بهخاطر اینکه شأن این دو بزرگوار بالاست و کثرت این روایت، این دو بزرگوار را داریم، ذهنمان فوراً انسباخ پیدا میکند به این دو نفر. لذا ابوبصیر اگر مطلق آمد، انصراف دارد به یکی از این دو تا. خب، این راهکار، راهکار عرفی و متداول است. همانجور که اگر یک شخصیتی با یک نام و شخصیت مشهور و جلیلی باشد، اگر این نام با افراد دیگری که در رتبههای بعدیاند مشترک باشد، اگر بدون قید ذکر بشود، به او انصراف پیدا میکند. مثلاً میگوییم آقای اراکی، آقای گلپایگانی. مثلاً در دفتر حضرت آقا میگویند آقای گلپایگانی، آنجا منظور رئیس دفتر حضرت آقا است، با اینکه ما گلپایگانی زیاد داریم. میگویی مثلاً مثلاً در فضای سیاست میگفتند آقای رفسنجانی، منظور آقای هاشمی رفسنجانی بود. یا مثلاً آقای روحانی، منظور حسن روحانی. یا همینطور با اینکه ما همنام اینها زیاد داریم. آقای بهجت مثلاً. به همین قبیل. مثلاً فامیلی بهجت هم داریم، ولی میگویند آقای بهجت فرمود، شما دیگر ذهنت نمیرود به سمت، یعنی سؤال نمیکنی کدام بهجت؟ آقای بهجت انصراف پیدا میکند، با اینکه چندین آقای بهجت داریم، چندین آیتالله گلپایگانی داریم، چندین آیتالله اراکی داریم، چندین آیتالله خویی داریم، ولی وقتی مطلق میآید، انصراف پیدا میکند به آن فرد خاص. اگر بدون قید ذکر بشود، به همان انصراف پیدا میکند که شناختهشدهتر است. لذا ابوبصیر هم وقتی مطلق بیاید، انصراف پیدا میکند به ابوبصیر مرادی و ابوبصیر اسدی. ولو هنوز با چهار پنج تا ابوبصیر دیگر داریم، ولی بیشتر روایات از این دو نفر است و این دو نفر عظمت شأن دارند و وقتی میگویند از امام صادق، فلانی روایت کرد، خب طبعاً این ابوبصیری که روایت کرده، بیشتر ذهن میرود به سمت همان ابوبصیر معروف و آن دو نفر ابوبصیر معروف. این هم نکته خوبی بود در مورد ابوبصیر که کمتر بهش پرداخته میشود.
بحث دلالیمان که حالا وقتمان هم رو به اتمام است. ببینم فرصت میشود؟ آره این را سریع انشاءالله عرض بکنم. سریع آنی که روی دیوار نصب بشود یا روی سریر گذاشته بشود، روتختی یا روی طاقچه یا روی کمدی، این را بهش میگویند «یکره». کراهت دارد. اولاً ما اصرار بر این معنا داریم که «یکره» ظهور دارد در مرجوحیت مادون حرمت، نه حرمت. نکته دوم این است که اگر کسی بگوید آقا این را قبول نداریم، «یکره» اعم از کراهت و حرمت. اینجا اطلاق کلام اقتضا میکند که ما برویم سراغ معنای حرمت. اگر کسی این هم بگوید، این روایت معارض دارد. یعنی نهایتاً بخواهی حرمت بفهمی، تعارض پیدا میکند. تعارضش مثلاً با صحیحه محمد بن مسلمه از امام صادق (علیه السلام): «قلت اصلي و تماثيل قدامي و انا انظر اليه». آقا، من نماز میخوانم و تماثیل جلو چشم من هستند و من به آنها نگاه میکنم. حضرت فرمودند: «لا تغط عليها ثوبا او لا بعث بها اذا کانت عن يمينک او شمالک او خلفک او تحت رجلک». حضرت فرمودند: «نماز به سمتش نخوان. یک پیراهن بنداز روش. یا سمت راست و چپ و عقب و زیر پا و بالا سرت بگذار.» تو نماز روبهروت نباشد. خب، آقا واضح است دیگر. چپ و راست و بالا سر و پایین و همه اینها دال بر این است که در خانه میشود استفاده کرد تماثیل را. اگر روبهقبله است، اگر بالای رف است، کمد، طاقچه یا به سقف باشد، حضرت فرمود اشکال ندارد. روایت مال باب صلات است، درست. ولی میفرمایند که اگر روبرو بود بپوشان، اطراف اشکال ندارد. یعنی نماز اشکال ندارد. ولی انصاف این است که از این روایت استفاده میشود بودن اینها در اطراف، لوله اشکالی در صلات هم ایرادی ندارد. در نماز باشند، غیر از نماز هم اگر دور و برت باشند، اشکالی ندارد. پس اگر کسی قبول نکرد کراهت، این روایت همان مرجعیت و حرمت نیست. اگر کسی پافشاری کرد که اینجا کراهت به معنای حرمت است. میگوییم: «باشد، حرمت. خیلی خوب. روایت معارض دارد.» ضمن اینکه سندش هم مشکل داشت بهخاطر ابن ابیحمزه بطائنی، ولی آن طرف صحیحه بود. یعنی خبر ضعیف تعارض پیدا کرد با یک صحیحه. این ضعیف میگفت حرام، صحیحه میگفت جایز.
روایت دیگری هم هستش که حالا سر وقتش میخوانیم. یکیاش همان روایت نقش حیوان روی خاتم انگشتر یا لعب با تماثیل را که فرمودند مکروه است. که اینها همش نشاندهنده این است که وجود تماثیل در محیط زندگی، مرغوبعنه یعنی مرجوح، خوب نیست. از این روایات، همانطور که عرض کردیم، حرمت ساخت فهمیده نمیشود، چه تصویر مجسم، چه غیرمجسم. بلکه حتی استفاده نمیشود حرمت اقتنای اینها. حتی حرمت اقتناق ازش فهمیده نمیشود، چه به شکل نقش سقف دیوار در خانه یا انگشتر. حداکثر حداکثرش این است که کراهت بفهمیم در اقتنای صور. فقط نهایتاً در اقتنای صور کراهت بفهمیم و در ساختش هیچ دال بر حرمت نبود. حالا دسته دوم از روایات محل بحثی است که انشاءالله فردا واردش خواهیم شد. وصلیاللهعلی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول
کارگاه فقه
جلسه دوم
کارگاه فقه
جلسه سوم
کارگاه فقه
جلسه چهارم
کارگاه فقه
جلسه پنجم
کارگاه فقه
جلسه هفتم
کارگاه فقه
جلسه هشتم
کارگاه فقه
جلسه نهم
کارگاه فقه
جلسه دهم
کارگاه فقه
جلسه یازدهم
کارگاه فقه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات کارگاه فقه
جلسه اول
کارگاه فقه
جلسه سیزدهم
کارگاه فقه
در حال بارگذاری نظرات...