متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. دستهی دوم از روایات باب تصویر را خواندیم. دستهی دومی که حضرت آقا در واقع «بستهبندی» کرده بودند. خصوصیت دستهی دوم این بود که ظهور در حرمت داشت؛ یعنی قابل حمل بر کراهت نیست. ولو بعضی به قرائنی خواستند حمل بر کراهت بکنند، ولی آقا میفرمایند: «انصافاً این دسته از روایات ظهور در حرمت دارد». ولی لحن و تعبیر این دسته در مورد تصویر، خیلی لحن غلیظ و شدیدی است. مثلاً در چهار یا پنج روایت، تعبیری که از آن "عذاب ابدی" فهمیده میشود، عذاب ابدی در بعضی از این روایات تعبیر شده است به اینکه: "مصوِّر ضد خداست"، "با خدا ضدیت میکند". در بعضیهایش گفتهاند: "خروج از اسلام است". اینها تعابیر خیلی شدیدی است که ظهور در حرمت دارد، آن هم با همچین تعبیراتی.
اینجا این سؤال برای انسان مطرح میشود که: "آنچه که موضوع این تهدیدات هست، چیست؟" آیا همین تصویر، همین چیزی که ما از مفهوم "تصویر مجسم یا غیر مجسم" میفهمیم؟ یا موضوع یک چیز دیگری است؟ منشأ این سؤال و این تردید این است که ما گناهان زیادی داریم که از لحاظ تأثیر اجتماعی یا فردی و مفاسدی که بر آن بار میشود، به مراتب از تصویر بالاتر است؛ ولی این تعابیر با این غلظت دربارهی آنها به کار نرفته است؛ مثل دروغ، غیبت، نمیمه بین مؤمنین و امثال اینها. این تعبیرات در مورد این گناهان به خصوص به کار نرفته است.
آقا میفهمند که یک استبعادی در ذهن انسان شکل میبندد که منظور از موضوع تصویر در این روایات که با این لحن آمده، چیست؟ حکم روشن است: حرمت. حرمت غلیظ و شدیدی هم هست. ولی موضوع چیست؟ میفرمایند که: "موضوع همین چیزی است که ابتدا از معنای تصویر به ذهن میآید؛ یعنی همین صورتسازی مجسم و غیر مجسم." این یک استبعادی دارد که همین باشد. به این جهت است که ملاکات احکام شرعیه در غیر عبادات و مسائل شخصی، به خصوص در امور اجتماعی، ملاکاتی نیست که قابل فهم نباشد. هرچند بعد از اینکه شارع حکم حرمت را بیاورد، به هر حال ما میفهمیم. تا از سمت شارع حکم حرمت نیامده، ذهن ممکن است متوجه ملاک حرمت نشود؛ ولی بعد که حکم حرمت آمد، انسان متوجه میشود که این شیء مورد بغض شارع است. و در این نوع امور، عادتاً و غالباً انسان ملاک را میتواند بفهمد یا میتواند حدس بزند.
بحث فهم ملاکات را حضرت آقا مطرح میکنند. "ملاک حرمت در این مورد خاص، وقتی که به جوانب قضیه نگاه میکنیم، میبینیم در خود تصویر، بماهو تصویر، هیچ جور ملاکی که اقتضای این جور لحن شدیدی را داشته باشد، در توبیخ ما نداریم. برای چه باید به صرف صورتگری، یک کسی از اسلام خارج بشود؟ عذاب ابدی داشته باشد؟ اینطور تحقیر بشود؟ ملاکش چیست؟ مگر چکار کرده؟" یعنی شما به هر کسی که این را بگویید، این سؤال برایش پیش میآید. میگوید: "آخه مگر چکار کرده که باید این جور عذاب بشود؟ مگر چقدر این، حالا به خاطر یک تصویر، یک صورت کشیدن، یک همچین عذاب شدیدی؟" در حالی که ما خیلی از گناهان دیگر را داریم که لحن حکم شرعی هم متناسب با همان ملاکی که انسان حدس میزند، احکام شرعی دیگر هست. لحنش خفیفتر است، ملاکش خفیفتر است. برخی لحن شدیدتر، ملاک شدیدتر. اینجا لحن شدید است، با چه ملاکی؟ چرا این قدر این لحن شدید است؟ این سؤالی است که باید روی آن کار بشود، به دقت بشود.
آقا میفرمایند که: "ما نمیتوانیم ملاک را دقیق بفهمیم. نمیخواهیم هم این را ادعا بکنیم. نمیگوییم ما ملاکات را میفهمیم؛ ولی ما میفهمیم که آقا! لحن باید متناسب با ملاک باشد. اگر لحن شدید است، پس ملاکش هم شدید است. اگر لحن خفیف است، ملاکش هم خفیف است. نمیشود لحن شدید باشد، ملاکش خفیف باشد." اینجا حرمت با این غلظت و شدت به صرف تصویر، بماهو تصویر، این خلاف ارتکاز عقل انسان است. خلاف فهم عقلاست. خلاف ارتکاز متشرعین است. در بین عرف متشرعه، اگر از کسانی که به حرمت نقاشی قائلاند، از اینها بپرسید: "آقا! نقاشی بالاتر است؟ تصویر بالاتر است؟ یا دروغ؟ نقاشی بالاتر است؟ یا زنا؟ نقاشی بالاتر است؟ یا نمیمه بین مؤمنین؟" احدی تردید ندارد در اینکه زنا، نمیمه، دروغ، اینها از تصویر شدیدترند، بدترند، خطرناکترند، مفاسد بیشتری دارند. این چیست؟ ارتکاز متشرعین است. بعد تازه برخی بزرگان مثل شیخ اعظم که اصلاً بحث "تشبّه به خالق" را به عنوان حکمت ذکر کردهاند، آقا میفرماید: "انصافاً اینکه نمیتواند حکمت و حرمت باشد؛ چون آن کسی که این کار را میکند، نمیخواهد خودش را در ردیف خالق بگذارد. نمیخواهد تشبه به خالق پیدا بکند؛ مثل طبیبی که بیمار را مداوا میکند. این نمیخواهد تشبه به شافی پیدا کند. پس این حرف محکمی نیست."
لذا این استبعادی که حضرت امام هم مطرح کردند نسبت به این دسته از روایات، تعبیر کردند به "مناسبت حکم و موضوع." میگویند: "اینجا مناسبتی ندارد که این حکم با این موضوع کنار هم قرار داده بشود. همچین حکم شدیدی برای همچین موضوع خفیفی، این استبعاد دارد. باید روی آن تکیه کرد." و امام میفرمایند که: "منظور از تمثال و صورت در این روایات، بتهاست؛ که از 'تماثیلَ الّتی کانُوا لَها عاکفینَ فی الجاهلیةِ' است." که تعبیر امام را هم خواندیم. "منظور این است: تصویر در این روایات حمل بر اطلاق نمیشود. انصراف دارد. انصراف دارد به یک نوعی از تصویر که همین تصویر تماثیل باشد، بتها باشد." از کجای این انصراف را فهمیدید؟ "از مناسبت حکم و موضوع." این مناسبت حکم و موضوع خیلی بحث مهمی است. حالا اگر لازم است، من در مورد تناسب حکم و موضوع توضیح بدهم. اگر لازم نیست، عبور بکنیم؛ چون بحث تناسب حکم و موضوع اینجا الان بحثی است که در این بخش از بحث، در واقع تا حل نشود، اصل این مطلب اصلاً فهمیده نمیشود.
خب! کسی چیزی ننوشته. "لازم نیست توضیح." پس اینجا تناسب حکم و موضوع. یک نفر نوشته، دو تا شد. باید پنج تا بشود لااقل. خوب، سه تا. سه تا شد. حالا عرض میکنم. چون به هر حال عزیزان گفتند. در این کتاب "الفائق فی الاصول" –کتاب خیلی خوبی است، دوستان تهیه بکنند این کتاب را حتماً و مطالعه کنند– "الفائق فی الاصول"، صفحه ۲۱۹، عنوان بحث است: "مناسبة الحکم و الموضوع" (مناسبت حکم و موضوع).
پس امام رحمت الله علیه اینجا دست گذاشت روی تناسب حکم و موضوع، یا همان مناسبت حکم و موضوع. گفتند: "اینجا مناسبت حکم و موضوع اقتضا میکند که روایات مربوط باشد به بتسازی. این حکم با این موضوع نمیخواند. حکم خروج از اسلام برای موضوع مطلق صورتگری، هر تصویری بکشی، هر تمثالی بسازی، از اسلام خارجی؟ نمیخواند. معلوم میشود که این اطلاق ندارد. هر تصویری نیست. هر تمثالی نیست. انصراف دارد. انصراف دارد به یک نوع خاصی." این انصراف را از تناسب حکم و موضوع میفهمیم. تناسب حکم و موضوع، حالا اینجا در این کتاب، خدمت شما عرض کنم که ۱۰ صفحه بحث کرده در مورد مناسبت حکم و موضوع. بحث مهمی است.
البته ببینید، مناسبت حکم و موضوع یکی از مباحثی است که میآورند برای اینکه: یا حکمی را از یک موضوعی به موضوع دیگر تعدّی کنند، یعنی بگویم: "این حکم فقط مال این موضوع نیست، به آن یکی موضوع دیگر هم میخورد." یا یک حکمی را برای موضوعی محدود بکنند. بگویند: "این مال همهی این موضوع نیست. این موضوع، موضوع خاصی است." پس یا از این موضوع به موضوع دیگر، یا در خود آن موضوع تزریقش بکنند. بگویند: "همهاش نه، برخی موضوعات خاص." یعنی دایرهی خاصی از این موضوع. تعریفی که برایش کردهاند، این است که: "یک ملایمت عرفی است یا یک ملایمت عقلی است که بین حکم و موضوع واضح است. به واسطه این ملایمت عرفی یا عقلی، خصوصیت موضوع واقعی واضح میشود، یا خصوصیت موضوع واقعی واضح میشود، یا خصوصیت حکم واضح میشود، یا یک حیثیت دیگری که مربوط به حکم و موضوع است." منظور از موضوع همین جا اعم از آن چیزی است که حکم به آن حمل بشود. خصوص موضوعی که حکم روی آن میآید نیست. اعم است، شامل شرایط هم مثلاً میشود. شرط شرط میگوییم مثلاً طهارت برای نماز، استقبال رو به قبله بودن. بلکه حتی شامل موانع و قواطع هم میشود؛ حدث، ضحک، تکلم. اینها در نماز قواطع نماز است دیگر. نماز را قطع میکند، موانع نماز، مبطلات نماز. شامل اینها هم میشود. پس اینجا مناسبت حکم و موضوع که میگوییم، خصوص موضوعی که حکم روی آن میآید نیست، شامل شرایط و موانع هم میشود.
این مطلب اول. مطلب دوم این است که: "کجاها اعمال میکنیم مناسبت بین حکم و موضوع را؟" گفتهاند خیلی جاها، که حالا اینها را، توضیح این موارد را که میگویند در موارد بسیاری موضوع تناسب موضوع اجرا میشود. پنج موردش را اشاره میکند در این کتاب "الفائق فی الاصول."
مورد اول تناسب حکم و موضوع: میآید موضوع را محدود میکند از جهت توسعه و تضییق. توسعه و تضییق موضوع را محدود میکند که بیشتر بحث مناسبت حکم و موضوع مال همین جاست. و این هم سه نوع است. نوع اولش این است که میآید موضوع را توسعه میدهد. نوع دومش این است که موضوع را تضییق میکند. نوع سومش این است که هم توسعه میدهد، هم تضییق میکند. پس نوع اول، یعنی مورد اول از تناسب حکم و موضوع، بحث توسعه و تضییق موضوع است که یا موضوع توسعه پیدا میکند یا تضییق پیدا میکند یا هر دو.
توسعه: مثل وقتی که در بحثی در مورد تعلق خمس به زمینی که یک کافر ذمی از مسلمان خریده است. خب، مثلاً میگوییم آقا! این اختصاصی به خرید ندارد. شامل مطلق معاوضه میشود. خمس بدهد دیگر. زمینی که کافر ذمی از مسلمان میخرد، باید خمسش را بدهد. موضوع چیست اینجا؟ زمینی که خریده میشود. گفتهاند تناسب حکم و موضوع اقتضا دارد این اختصاص نداشته باشد به چی؟ به زمینی که خریداری میشود. لزوم بیع و شراء نیست. خصوص بیع و شراء نیست. مطلق معاوضه میشود. صلح هم باشد همین است. مطلق نقل همین است. حتی اگر عوض نداشته باشد، هبه هم اگر باشد همین است. در حالی که آنی که در لسان دلیل وارد شده، خصوص شراء است. خصوص خریدن. ولی مناسبت حکم و موضوع اینجا میآید القاء خصوصیت میکند. به حسب فهم عرفی میگوید: "نه آقا! اینجا منظور این است که این کافر ذمی باید مالیات بدهد مثلاً. باید یک چیزی بدهد. از این چیزی که گیرش آمده، یک چیزی باید به این مملکت برگرداند. مملکت مسلمین." این اصلاً قضیه بیع و شراء نیست. این اصلاً اختصاص به خرید و فروش ندارد. از تناسب حکم و موضوع میفهمیم که این توسعه دارد. مطلق معاوضات، مطلق نقل، ولو به غیر عوض، شامل آنجا هم میشود. مدار نقل زمین از مسلمان به ذمی به هر نحوی که اتفاق بیفتد. این تعبیر شراء هم که آمده، از باب اینکه فرد غالب بوده، یکی از افراد غالبی بوده از افراد اسباب نقل که انتقال با آن صورت میگیرد. خصوصیتی ندارد.
خوب، این مثل نهی از فروش بردهی مسلمان به کافر است. نهی کردهاند که: "آقا! بردهی مسلمان به کافر بفروشید." که عرف تردید نمیکند در اینکه اینی که از آن نهی شده، مطلق نقل است. اختصاصی به بیع ندارد. اینی که گفتهاند: "حق ندارید شما. ممنوع است اینکه بخواهید بردهی مسلمان را به کافر بفروشید." این تناسب حکم و موضوع میرساند که آقا! این فروش ملاک نیست. هبه کردن بردهی مسلمان به کافر هم حرام است. اجاره دادن بردهی مسلمان به کافر هم حرام است. مصالحه کردن بر اساسش هم حرام است. عاریه دادن هم حرام است. این مال مطلق نقل است. اختصاصی به بیع ندارد. در حالی که لسان دلیل فقط چی بوده؟ بیع بوده. این را فهم عرفی میآید القاء خصوصیت میکند. میگوید: "نه آقا! منظور که بیع نیست. منظور این است که ندهید به کافر." تناسب حکم و موضوع این را میرساند که این مسلمان در دست کافر قرار نگیرد. بیع خصوصیت ندارد. آنجا در آن قضیه، تناسب حکم و موضوع به این است که این زمینی که به دست کافر ذمی میرسید، همهاش را دربست بهش ندهید. یک پنجمش را برگرداند. یک پنجمش را باید بدهد. مالک کلش نشود. اختصاصی به خرید ندارد. اگر هبه هم داری میکنی، همین است. این شد در واقع تناسب حکم و موضوع که موضوع را توسعه میدهد. حالا انشاءالله در این موارد برای دوستان کامل جا میافتد دیگر. بحث تناسب حکم و موضوع بحث مهمی است؛ چون تا حالا بحثش را نکرده بودیم. لازم دیدیم که اینجا یک بحثی بشود. به درد میخورد.
دومیش وقتی که موضوع تضییق بشود. تناسب حکم و موضوع میآید موضوع را تضییق میکند. مثل و مطلبی که محقق نایینی فرموده در خیار حیوان که ظاهر نص و فتوا در این است که شامل میشود هر موجود حیاتی را؛ ولی مناسبت حکم و موضوع باعث میشود که اختصاص به آن حیوانی که مقصود از آن حیاتش است، نه گوشتش. اگر یک حیوانی را داریم میخری، میفروشیم برای اینکه گوشتش را استفاده کنیم، اینجا خیار حیوان ندارد. آن حیوانی که حیاتش مدنظر است. شما قصابی بروید گوشت بخرید، خیار حیوان شاملش نمیشود. گوسفند زنده، گاو زنده، این حیوانات این شکلی که حیاتشان مدنظر است، نه گوشتشان، اینها خیار حیوان رویشان جاری میشود. که خیار حیوان دیگر همه دوستان میدانند دیگر، قاعدتاً. خب! پس این را از کجا فهمیدیم؟ این تناسب حکم و موضوع بود. آن صیدی که مشرف بر موت است، ماهی، ملخ، اینها، آنی که از آنها مقصود است، نوعاً گوشتشان است. البته حالا آن مثال گوسفندی که عرض کردم، آن دیگر کشتار بود دیگر، اصلاً از بحث ما خارج است. در مورد حیوان زنده، در مورد حیوان زندهای که گوشتش، الان ماهی زنده است ولی دارد میمیرد، دارد میمیرد، یعنی صید شده و دارد میمیرد. ماهی که اصلاً کسی با خود ماهی الان کار ندارد. ماهی را دارد میخرد که ببرد کباب کند بخورد، نه ماهی را بردارد ببرد در حوض بگذارد، در تنگ ماهی بگذارد مثلاً. اگر ماهی دارد میخرد ببرد تنگ ماهی بگذارد، اینجا خیار حیوان دارد. مثل ماهی که دارد میخرد ببرد بخورد، اینجا دیگر خیار حیوان ندارد. ولو نادر، حیات اینها قصد میشود؛ ولی اینجا چون عموماً کسی به حیات اینها کار ندارد و به لحمشان کار دارد، در مورد ملخ هم همینطور است. گوشتش را میخواهند بخورند. اینجا از این عموم خارج میشود. نمیشود گفت: "آقا! داخل در عموم حیوان است دیگر. خیار حیوان، حیوان هم که عام است." نه، تناسب حکم و موضوع اینجا این موضوع را محدود میکند، تضییق میکند. "هر حیوانی نه، حیوانی که مقصود از آن حیاتش است، نه گوشتش."
یا یک مثال دیگر، آن چیزی که در آیه نَبَأ گفته میشود که هرچند دلالت دارد بر عدم اعتبار خبر فاسق به قول مطلق، یعنی کلام فاسق را مطلقاً شما نپذیرید. از آیه نَبَأ این فهمیده میشود: "إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ". آنی که از آن فهمیده میشود این است که: "آقا! به طور مطلق کلام فاسق را نپذیرید." ولی مناسبت حکم و موضوع بیش از این استدعا ندارد. بیش از چی؟ پیش از اینکه اعتبار وثوق و عدم فسق خبری. یعنی فاسق را هر فاسقی نه، فاسقی که در قول خبری خودش فاسق است، در خبر دادنش فاسق است. این مثال خصوصاً خدشه کرده. در حالی مطلبی است که برخی گفتهاند که تناسب حکم و موضوع اینجا میآید تضییق میکند. آیه گفته فاسق، ولی عرف هر فاسقی را نمیفهمد که مثلاً اگر طرف ریشش را زده، دیگر به حرفش اعتنا نکنیم. اگر انگشتر طلا دستش است، به حرفش اعتنا نکنیم؛ چون فاسق است. خبر داده، ولو در صحنه بود و همه قرائن هم از صدق او حکایت میکند؛ ولی شما همین الان تجربیات نزدیک به مرگ را که حالا اصطلاحاً کمی "باگ" دارد، این برنامههایی که نشان میدهد و اینها. همین شبکهی ۴، آقای آمده ریشش را تراشیده، خانم آمده آرایش کرده. خوب! شما مینشینید و گوش میدهید و بعضاً گریه میکنید پای حرفهای اینها. باورتان میآید. خب! آیه که فرموده به حرف فاسق اعتنا نکن. تراشیدن ریش حرام، آرایش زن در منظر نامحرم حرام. اینها حرام است و طرف فاسق میشود. حالا البته صغیر است اینها. اگر مداومت بر صغیره داشته باشد. دیگر در این حال حرف اینها را باور میکنید؟ به خبر فاسق اعتنا میکنید؟ معلوم میشود که فهم عرفیتان فسق در خبرش است، نه هر فسقی. به آن کسی که در خبر فاسق است، اعتنا نمیکنیم. نه آن کسی که در جای دیگری فاسق است. خوب! این هم میشود تناسب حکم و موضوع و میآید تضییق میکند موضوع را.
و سومیشان وقتی که هم تضییق میکند، هم توسعه میدهد. مثل روایت معاویة بن عمار از امام صادق علیه السلام. گفتم عرض کردم: "قُلتُ لَهُ: عِدْنَا مَا یَجْزِی الْمَرِیضَ مِنَ التَّسْبِیحِ رُکُوعٍ وَ السُّجُودِ." آقا! کمترین چیزی که برای مریض اکتفا میکند در تسبیح، رکوع و سجدهاش چیست؟ مریض است، نمیتواند ذکر بگوید در رکوع و سجده. این چی بگوید؟ کمترین چیزی که بگوید کفایت میکند چیست؟ فرمود: "تسبیحةٌ واحدةٌ." یک دانه تسبیح، یک دانه "سبحان الله." این هم گفتهاند به مناسبت حکم و موضوع عرفاً استظهار میشود که این مریضی که در این کلام آمده، مریض از باب مثال است. موضوع در واقع کیست؟ هر کسی است که سختش است برایش "سبحان الله" بگوید. حالا یا مریض است یا یک عضو دیگری دارد. مثل ماهی که فرمود: "فَمَنْ کَانَ مِنْکُمْ مَرِیضًا أَوْ عَلَى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَیَّامٍ أُخَرَ" که اینجا مناسبت اقتضا دارد که مقصود به مریض خصوص کسی باشد که روزه برایش شاق است یا سببی باشد که باعث خوف ضرر برایش میشود. نه مطلق مریض. ولو علاجش به یک امساک بشود در طول روز. هر مریضی را شامل نمیشود. دقت کردی چی شد؟ لزوماً شامل مریض فقط نمیشود. هر کس که برایش مشقت دارد. از این جهت توسعه میدهد. میگوید: "نه آقا! فقط مریض نیست که. هر کس که برایش سخت است، این یک دانه سبحان الله را بگوید." این توسعهاش. بعد میگوید که: "آقا! لزوماً مریض، هر کس که اسم مریض روی او میگذارند، نه. الان بنده سرما خوردهام، سرفه میکنم؛ ولی مشقتی برایم ندارد. ذکر سبحان الله را میتوانم ۱۵ بار هم بگویم در رکوع و سجده. هیچ اذیت هم نمیشوم." خب! پس اینجا هم تضییق میکند. میگوید: "منظور هر مریضی نیست. مریضی است که برایش مشقت داشته باشد." پس هم مشقت اینجا. مشقت هم توسعه داد، هم تضییق کرد. توسعه داد شامل غیر مریض هم شد. تضییق کرد، خود مریض را هم محدود کرد. تناسب حکم و موضوع هم توسعه داد، هم تضییق کرد.
نمیدانم از بحث لذت میبرید یا نه؛ چون خیلی ساکتید. یا مشغول نوشتنید، یا دارید صبحانه میخورید، یا دارید صبحانه درست میکنید، یا در راهید دارید میروید، یا فکر میکنید دارید میروید ولی دارید میآیید، یا فکر میکنید دارید میآیید ولی عملاً دارید میروید. نمیدانم مشغول چه کاری هستید. بحث خیلی جالبی است. تناسب حکم و موضوع از آن بحثهای بسیار کاربردی است که حالا این نکاتی که عرض بکنیم، دوباره برمیگردیم مطلب حضرت امام و حضرت آقا را دوباره مرور میکنیم.
خب! پس یک موردش کجا بود؟ مورد اول چی بود؟ مورد اول مناسبت حکم و موضوع چی بود؟ توسعه و تضییق موضوع. توسعه و تضییق. جفتش با هم. توسعه و تضییق موضوع که سه حالت داشت: یا توسعه خالی، یا تضییق خالی، یا هم توسعه هم تضییق. مورد دوم: تمثال به بت. "دومی میشود تضییق میشود دیگر؟ بله." یعنی عرف میآید این را تضییقش میکند. میگوید: "هر تمثالی نه، خصوص بت."
مورد دوم این است که: "کیفیتی که دخالت دارد، یعنی آن کیفیت دخالت وصف عنوانی در حکم، این را میآید محدود میکند." کیفیت دخالت وصف عنوانی در حکم را محدود میکند. یک وقت است این مناسبت حکم و موضوع محدود میکند این کیفیت را در حکم، یا مقوم است یا مقوم نیست. این وصف عنوانی برای حکم یا مقوم حکم است یا مقومش نیست؛ ولی نقش مهمی دارد در مثلاً جریان استصحاب. خب! توضیح چیست؟ وصف عنوانی که در موضوع دلیل حکم اخذ میشود. ما یک حکم داریم، یک موضوع. حرمت موضوع شرب خمر. متعلق این فعل بیرونی که انجام میدهند، شراب را میخورند، این متعلق حکم. این فعل بیرونی. خوب! الان ما اینجا یک حکم داریم که حرمت. یک موضوع داریم که شرب خمر است. یا مثلاً فرض بفرمایید که حکم وجوب، وجوب تقلید از مجتهد عادل. اینجا مجتهد عادل. حالا آنجا هم شرب خمر. میگویند خمر مذکر. این وصف عنوانی دخالت دارد. این وصف عنوانی اخذ شده در موضوع دلیل. اینجا این مجتهد عادل. این "عادل" وصف عنوانی است که اخذ شده در دلیل و مقوم برای موضوع حکم است. قوام این موضوع به این است. قوام موضوع تقلید به همین عادل بودن. قوام موضوع شرب خمر به همین "مذکر" بودن. خوب! که حالا اینجا عرفاً فهمیده میشود این مناسبت حکم و موضوع. عرف این را میفهمد که آقا! این وصف عنوانی مقوم برای موضوع حکم است. مثل همین: "قَلِّدِ الْمُجْتَهِدَ الْعَادِلَ." از مجتهد عادل تقلید کن. که اقتضا دارد جای مناسبت که این اجتهاد و عدالت دوتایش با همدیگر مقوم موضوع است و هر دوتایش دخالت دارد در حکم؛ چه در حدوث حکم، چه در بقاء حکم.
یک حالت است که وصف عنوانی اخذ میشود در موضوع دلیل حکم. یک حالت دیگر این است که عرف این وصف عنوانی را مقوم برای موضوع نمیبیند. با مرتکزات خودش احساس مقوم موضوع باشد. با مناسبات حکم و موضوع همچین احساسی نمیکند. بلکه این را معرف میبیند. از قبیل علت برای حدوث حکم میبیند. مثل اینکه میگوییم: "الماء المتغیر نجس." عرف میفهمد که آقا! نجاست بر چی عارض شده؟ بر جسم آب. و این تغییری که اینجا الان لحاظ شده، گفتهاند آبی که متغیر بشود نجس است. این تغیر علت است برای اینکه این حکم را روی خود ما، روی خود آب عارض کنیم. یعنی موضوع خود آب است، نه آب متغیر. آن تغیر فقط واسطه است. علت است برای اینکه ما حکم را بیاوریم روی آب. این واسطه است، مقوم نیست. موضوع خود آب است. تغیر واسطه میشود برای اینکه حکم بیاید روی این موضوع عارض بشود. این هم شد مورد دوم.
مورد سوم در مناسبات حکم و موضوع این است که از موضوع رفع اجمال بشود. یک وقت هستش که در لسان دلیل یک چیزی به نحو اجمال وارد شده، مجمل. ولی با ملاحظه مناسبت حکم و موضوع، این اجمال برطرف میشود. مثلاً میگویند: "قَلِّدْ زَیْدًا." از زید تقلید کن. اینجا به مناسبت حکم و موضوع متعین میشود که این زید چیست که گفتهاند از زید تقلید کن؟ شما بگویید مناسبت حکم و موضوع چیکاره است؟ چیست؟ کیست؟ از همین که گفتم ازش تقلید کن، چی میفهمی؟ مجتهد. احسنت. چرا همکاری دوستان در مباحثات بیشتر باشد. میفهمی که عالم، مجتهد، عادل. حتی این را هم میفهمیم. بله! مثل این روایتی که از امام باقر علیه السلام داریم: "أَرْبَعَةٌ قَدْ یَجِبُ عَلَیْهِمُ التَّمَامُ." چهار گروه هستند که نماز تمام بر آنها واجب است. "فِی سَفَرٍ کَانُوا أَوْ حَضَرٍ." میخواهد اینها در سفر باشند یا در حضر باشند. سفر هم بروند، نمازشان کامل است. "الْمَکَارِی وَ الْکَرِیّ." آنی که کرایه میکند، آنی که کرایه میشود. "وَ الرَّاعِی." چوپان. "وَ الْعِشْتَقَانِ لِأَنَّ عَمَلَهُمْ." خب! این شغلهای مختلف دیگر. اینها که کارشان دائم در رفت و آمد و سفر و اینهاست. گفتهاند که چون عملشان است. "لِأَنَّ عَمَلَهُمْ." اینجا ضمیر در "لأنَّ عَمَلَهُمْ." این ضمیر "لأنَّ عَمَلَهُمْ" محتمل است که یا برگردد به سفر، یعنی یا چون سفر عمل اینهاست، یا برگردد به مبادی این حرف. این حرفهها. یعنی چون کرایه مثلاً عمل اینهاست. چون چوپانی عمل اینهاست. حالا یا به همهاش برگردد، به همه حرفهها، یا به تک تکش برگردد، یا به مجموعش برگردد. خوب! دو تا احتمال. هر کدام از این دو تا احتمال هم ثمراتی دارد دیگر. این اختلافاتی که بین فقها هست، از همین جاها نشئت میگیرد. ولی آنی که با مناسبت حکم و موضوع فهمیده میشود، کدامش است؟ این است که به سفر برمیگردد. یعنی تناسب حکم و موضوع این را میرساند که این "لأنَّ" ضمیر به سفر برمیگردد، نه به حرفهی اینها. نه به مبدأ حرف. "مَن کُنَّا." "لأنَّ چوپانی عَمَلُهم." "لأنَّ کرایه عَمَلُهم." نه. "لأنَّ سفر عملُهم." چون با ملاحظه این مناسبت حکم و موضوع، این استظهار میشود که آن سبب حکم به اتمام، چرا گفتهاند نماز را تمام بخواند؟ چرا در این عناوین گفتهاند نماز تمام است؟ آن کثرت سفر است، تکرر سفر از اینهاست. خب! این هم شد مورد سوم در تناسب حکم و موضوع.
مورد چهارم آنجایی است که این مناسبت حکم و موضوع موجب ظهور باشد یا باعث بشود که ظهور تبدل پیدا کند به نسبت به حکم یا خصوصیات حکم. بیانش چیست؟ میگویم آقا! یک وقت هست امر مردد میشود به حسب اینکه دلیل مجمل بین دو تاست، مثل وجوب و استحباب. یا بین چند تا حکم است؛ بین اباحه و وجوب و استحباب. اینجا میآییم با مناسبت حکم و موضوع یکی از این حکمها را متعین میدانیم به واسطه ظهور. مثلاً در روایت حلبی از امام صادق علیه السلام داریم که میگوید از حضرت پرسیدم: "عَنِ الرَّجُلِ یَحْتَکِرُ الطَّعَامَ." یک آقایی هست میآید غذا را احتکار میکند. "وَ یَتَرَبَّصُ بِهِ." صبر میکند ببیند کی لازم میشود و گران میشود. بدهد بازار. "هَلْ یَجُوزُ ذَلِکَ؟" آیا این کار جایز است؟ "فَقَالَ إِنْ کَانَ طَعَامٌ کَثِیرًا یَسَعُ النَّاسَ فَلَا بَأْسَ بِهِ." فرمود: "اگر غذا زیاد است، به مردم کمبود ندارند، این در انبار نگه داشتن اشکال ندارد." "وَ إِنْ کَانَ طَعَامٌ قَلِیلًا لَا یَسَعُ النَّاسَ." "اگر غذا کم است، به اندازه نیاز مردم نیست، بیرون! فَإِنَّهُ یُکْرَهُ." اینجا کراهت دارد. این هم به بحثهای ما هم ربط دارد. به درد بحثهای آن هم میخورد. بحث کراهت "کُرِهَ" هست. صور فی بیوت. اینجا جالب است. آقا فرموده بودند که کراهت، ظهورش در روایات بیشتر کراهت اصطلاحی است. حالا اینجا ببینید تعبیر. تعبیر جالبی است: "کراهت دارد که اینجا غذا را احتکار کند. و یترک الناس لیس لهم طعام." آقا! کراهت دارد غذا را احتکار کند. مردم نان ندارند این احتکار کند. شما از این احتکار چی میفهمید؟ به مناسبت حکم و موضوع. احسنت! اینجا آقا در ابتدای امر "یُکْرَهُ" مردد بین کراهت تحریمی و کراهت تنزیحی. کراهت میشود همان کراهت خودمان. کراهت تحریم میشود حرمت. ولی با مناسبت حکم و موضوع متعین میشود در حرمت؛ چون اصلاً مناسبت ندارد اینجا تنزیح برای این قسمت احتکار، مردم بدون غذا رها کند، انبارهایش را پر کند، بعد بگوییم کراهت دارد. نه، قباحت دارد. اصلاً این حرفها قباحت دارد. باید بگوییم حرمت دارد. تناسب حکم و موضوع، عرف اینطور میفهمد از این کلمه "یُکْرَهُ." با اینکه ظهورش در کراهت تنزیحی، تبدیل میکند این ظهور را. یک ظهور دیگری برایش شکل میدهد. ظهور تبدیل نمیکند. ظهور ایجاد میکند. همان ظهور اولیش در این است. متعین میکند ظهور را. موجب ظهور میشود. یعنی بین دو تا چیز که مردد است، در یکیش متعین میکند.
یک وقت دیگر هستش که ظهور اصلاً عوض میکند. یعنی ظهور دلیل در همان حکم میآید تبدیل پیدا میکند به یک ظهور در یک حکم دیگری. با چی؟ با همین مناسبت حکم و موضوع. مثل وقتی که میگوییم که آقا مثلاً "سَارِعُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ." "سَابِقُوا إِلَى الْخَیْرَاتِ." آیات قرآن نسبت به خوبیها سبقت بگیرید. نسبت به مغفرت مصارعه کنید. خوب! اینجا امر به خودی خود ظهور در وجوب دارد؛ ولی اینجا تبدیل میشود به ظهور در استحباب. چرا؟ به مناسبت حکم و موضوع. چون مفاد آیه، همانجور که آخوند در کفایه فرموده، این است که میخواهد تشویق بکند نسبت به مصارعه به مغفرت. میخواهد تشویق بکند که ما استباق داشته باشیم نسبت به خیر، بدون اینکه بخواهد بگوید اگر اینها را ترک بکنیم غضبی باشد، شری باشد؛ چون بدیهی است که ترک این دو تا، ترک مصارعه به مغفرت و استباق به خیر، اگر بخواهد بعدش غضب و شر داشته باشد، دیگر اینجا "سارِعُوا" نباید بیاورد. اینجا باید تعبیرش را به جای تشویق، تحذیر بیاورد. باید با انذار بیاورد. یعنی بترسید از اینکه مخالفت بکنید با مصارعه به مغفرت. اگر مصارعه به مغفرت نکنید، اینطور میشود. اگر تصابق به خیرات نداشته باشی، اینطور میشود. نباید بگویی آقا! بدوید، مصارعه کنید به خیرات، مصارعه کنید به مغفرت. اینجا فقط تشویق کرده. تشویق خالی بهش نمیخورد اینجا که اگر من اینجا مخالفت بکنم چک داشته باشد، کتک داشته باشد. خوب! الان اینجا تناسب حکم و موضوع این را میرساند که این مصارعه با اینکه ظهورش در وجوب است، ولی اینجا دال بر وجوب نیست. دال بر استحباب است. یعنی مصارعه اینجا مستحب است. تصابق اینجا مستحب است. این هم شد یک حالت در مورد چهارم.
پس در مورد چهارم یک وقت بود ظهور را متعین میکرد. یک وقت ظهور را متبدل میکرد. اصلاً ظهور را عوض میکرد. از وجوب میبرد به استحباب. یک وقت مردد بین وجوب و استحباب بود، در یکیش متعین میکرد. مردد بین حرمت و کراهت بود، در یکیش متعین میکرد. یک وقت ظهور ابتدایی در وجوب بود، عوض میکرد میبرد به استحباب.
یک وقت دیگر هم هستش که این مناسبت حکم و موضوع میآید تعیین میکند خصوصیات حکم را. که مثلاً این امر، امر مولوی است یا ارشادی؟ فوری است یا متراخی؟ خصوصیات حکم را تعیین میکند. مثلاً آقا گفتهاند که: "آقا! از مسجد باید شما نجاست را ازاله کنید." خوب! اینجا شکی نمیماند در اینکه این امر به ازاله نجاست از مسجد دال بر چیست؟ دال بر فور است. یعنی فوراً باید این کار را بکنیم. از کجا این را فهمیدی؟ از مناسبت حکم و موضوع. حتی اگر ما در بحثهای اصولی قائل نباشیم به اینکه امر دلالت بر فور دارد –که قائلیم، الان دلالت بر فور ندارد آنجا– ولو قائل نباشیم که امر دلالت بر فور دارد، در این مورد خاص به تناسب حکم و موضوع، این حساب صباست. به مناسبت حکم و موضوع. یعنی عرف این را میفهمد از اینکه گفته: "آقا! نجاست را از مسجد ازاله کن." اگر نگفته بود چیزی، همانطور که حضرت آقا فرمودند: "اگر ما اینجا نهی نداشتیم، پی به ملاک نمیبردیم." این نکته خیلی دقیق و نکته لطیفی است، نکته جالبی است. اگر آقا به ما چیزی نگفته بودند، میگفتیم: "آقا! به ما چه دیگر؟ اینجا یکی دیگر گذاشته، مسجد نجس است. ما تکلیفی نداریم." یک احتمالی میدادیم به هر حال؛ چون مسجد است، باید تمیز کرد. ولی تا وقتی نهی نیامده بود، پی به ملاک نمیبردیم. ولی وقتی گفتند: "آقا! مسجد را تمیز کنید." میگوییم: "اوه اوه! پس این آن ملاکی که من حدس میزدم، واقعیت دارد. پس آن ملاکش هم شدید است. نباید هم یک لحظه از خود همین گفتنها من میفهمم که حتی یک لحظه هم نباید مسجد نجس بماند. هر کاری داری، باید بگذاری زمین، بروی مسجد را تمیز کنی." ازش فوریت میفهمم. ازش شدت میفهمم. غلظت میفهمم. میفهمم ملاک پشت قضیه خیلی بالاست. اگر نهی نبود، پی به این ملاک نمیبردم. حالا که نهی کرده، ملاکش را کشف میکنم و اینها هم باید تناسب با همدیگر داشته باشد. لحن با ملاک باید تناسب داشته باشد. این جزو همان تناسبات حکم و موضوع است. نمیشود به یک چیز خفیف یک لحن شدید داد. مثلاً شما ببینید یک بابایی دارد به بچهاش میگوید: "یک بار دیگر مثلاً جورابت را اینجا بگذاری، من باید این کار را میکنم. مثلاً دوچرخهات را ازت میگیرم." خوب! شما از این لحن چی میفهمید؟ میفهمید که این جورابی که اینجا گذاشته، یک چیز معمولی نیست. این حتماً یک قضیه شدیدی دارد. یک واقعه شدید است. نمیشود بابایی بابت یک قضیه الکی که البته حالا در مورد باباها ممکن است شما بگویید که بالاخره خیلیها عقل درست حسابی ندارند. به همان منات و ملاکی که کولر را خاموش میکند سر ظهر گرما. دیدهشدهها! واقعاً به کرات سر ظهر گرما ساعت ۲ میخواهد برود در اتاق بخوابد، له له میزنند، میآید کولر را خاموش میکند. این فهمش از ملاکات این است. اینها را اصلاً نباید خیلی بزرگوار، نباید. ولی حالا بر اساس فهم عرفی، اگر یک قضیهای لحن شدیدی دارد، یک عقوبت شدیدی را لحاظ کرده، عرف حتماً میگوید: "آقا! این یک کار معمولی نیست. این حتماً یک ماجرای خاصی دارد. این جوراب اینجا گذاشتن، این یک مفسده خاصی دارد. یک مفسده بزرگی دارد. این مفسده الکی کوچکی نیست." این حتماً یک واقعه خاصی داشته. میگوید: "آره! یک بار جورابش را اینجا گذاشته بود، پای خواهرش گیر کرد، افتاد، دندانش شکست. آن بوده قضیه." یا مثلاً "جورابش را که اینجا میگذارد، بعد مثلاً این در بسته نمیشود. بعد بدن فلان میشود. بعد مثلاً دزد میآید." یک قضیه این شکلی. نمیشود بابت یک کار کوچک، "جوراب اینجا گذاشتن" همچین توبیخ شدیدی باشد. این جوراب، جوراب معمولی نیست. تناسب حکم و موضوع میرساند که این باید یک چیز خاصی باشد. یک موضوع خاصی است. مطلق جوراب را زمین گذاشتن را شامل نمیشود. یک نوع خاصی از جوراب است. یک نوع خاصی از زمین گذاشتن است. یک جای خاصی دارد میگذارد. یک وقت خاصی است. یک قضیه خاصی است که الان با "نَحْنُ فِی" هم همین است. نمیشود کسی را تا ابد بسوزانند بابت اینکه یک زیرویی را برای چه نقاشی کرده؟ عرف اینطور نمیفهمد. البته ما نمیخواهیم ملاکسازی بکنیم. نمیخواهیم بگوییم همین که ما میفهمیم ملاک حکم است؛ ولی به هر حال باید تناسب باشد. عرف تناسب را میفهمد. عرف میفهمد از این کار، شدیدتر خیلی داریم که همچین عقوبتی ندارد. میگوید: "بابا! بچهات فحش میدهد، بهش نگفتی من دوچرخهات را ازت میگیرم. بعد جورابش را روی زمین میگذارد؟ جوراب! میخواهی دوچرخهاش را ازش بگیری؟ اصلاً مدرسه نمیرود، درس نمیخواند. همه نمراتش تجدیدی است. هیچ کدام از اینها نگفتی دوچرخهات را ازت میگیرم. حمید! جوراب آمدی گفتی دوچرخهات را." یا تو عقل نداری، یا اگر عاقل و حکیمی، حتماً یک مفسده خاصی در این است و حتماً یک نوع خاصش مدنظر است.
بحث بسیار جالبی است ها! رگهی ابتداییاش را حضرت امام داده، بعد حضرت آقا حمل و پرورش داده و با همین کلاً فضای... میدانی که اصلیترین دلیل در بحث حرمت مجسمه و اینها که علما مطرح کردهاند، همین. همین بابی از روایات بود که خواندیم که دیدید هم دلالتش واضح بود، سندهای خیلی خوب بود. حتی یکی از مراجع وقتی به خود بنده میفرمود: "یک شبی بود و شبنشینی دور ایشان بود و ایشان یک عقدی میخواست بخواند. بحث شد حالا یادم نیست به چه مناسبتی. حالا بحث از عکس شد یا بحث از مجسمه شد. عکس میگرفتیم با ایشان و ایشان عقد را خواند. وکیل خانم بود، ما وکیل آقا بودیم. قضیه مال ۱۴ سال پیش است. بعد ایشان عقد را خواندند و شب هم بود، فکر میکنم بهار هم بود. حالا خاطرم نیست. بعد خدمت شما عرض کنم که قرار شد که این عروس و داماد و اینها بیایند عکس بگیرند. بحث عکس مطرح شد. خدمت ایشان که مثلاً شما نظرتان نسبت به عکس و فلان و اینها چیست؟ برخی آقایان مخالف بودند و اینها. و ایشان یادم است که گفتند که من با عکس مشکل ندارم، مجسمه حرام است." بعد آمدند همین روایات، که روایت داریم بهش میگویند که در آن بدم روح، بدم فلان کن، اینها ازش حرمت شدید فهمیده میشود. فتوای ایشان هم همین بود. نوعاً آقایان بر اساس این روایت فتوا دادهاند؛ ولی حضرت آقا به تبعیت از حضرت امام، با تناسب به حکم و موضوع، بحث را کلاً عوض کردند.
حالا این بحث تناسب حکم و موضوع باید یکم دیگرش بماند. یکم دیگرش بماند. فردا انشاءالله اول صبح این بحث تناسب حکم و موضوع را تمام کنیم. بعد بیاییم ببینیم ادامه فرمایش حضرت آقا چیست و مباحث آقای اراکیهای عراقی هم نکات قشنگی اینجا دارند که حالا انشاءالله فردا بحث بکنیم. خب! این بحث فقهمان را اینجا تمام بکنیم. یک دو سه دقیقهای دوستان استراحتی بکنند. یک ۲۰ دقیقهای یک نکات در مورد این کتاب، کتاب "دانشنامه اصولیان شیعه" عرض بکنیم که ضبط بشود و ارسال بکنیم. دوستان پیاده بکنند و مقالهای بشود انشاءالله ازش استفاده بشود.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
بسم الله الرحمن الرحیم. دستهی دوم از روایات باب تصویر را خواندیم. دستهی دومی که حضرت آقا در واقع «بستهبندی» کرده بودند. خصوصیت دستهی دوم این بود که ظهور در حرمت داشت؛ یعنی قابل حمل بر کراهت نیست. ولو بعضی به قرائنی خواستند حمل بر کراهت بکنند، ولی آقا میفرمایند: «انصافاً این دسته از روایات ظهور در حرمت دارد». ولی لحن و تعبیر این دسته در مورد تصویر، خیلی لحن غلیظ و شدیدی است. مثلاً در چهار یا پنج روایت، تعبیری که از آن "عذاب ابدی" فهمیده میشود، عذاب ابدی در بعضی از این روایات تعبیر شده است به اینکه: "مصوِّر ضد خداست"، "با خدا ضدیت میکند". در بعضیهایش گفتهاند: "خروج از اسلام است". اینها تعابیر خیلی شدیدی است که ظهور در حرمت دارد، آن هم با همچین تعبیراتی.
اینجا این سؤال برای انسان مطرح میشود که: "آنچه که موضوع این تهدیدات هست، چیست؟" آیا همین تصویر، همین چیزی که ما از مفهوم "تصویر مجسم یا غیر مجسم" میفهمیم؟ یا موضوع یک چیز دیگری است؟ منشأ این سؤال و این تردید این است که ما گناهان زیادی داریم که از لحاظ تأثیر اجتماعی یا فردی و مفاسدی که بر آن بار میشود، به مراتب از تصویر بالاتر است؛ ولی این تعابیر با این غلظت دربارهی آنها به کار نرفته است؛ مثل دروغ، غیبت، نمیمه بین مؤمنین و امثال اینها. این تعبیرات در مورد این گناهان به خصوص به کار نرفته است.
آقا میفهمند که یک استبعادی در ذهن انسان شکل میبندد که منظور از موضوع تصویر در این روایات که با این لحن آمده، چیست؟ حکم روشن است: حرمت. حرمت غلیظ و شدیدی هم هست. ولی موضوع چیست؟ میفرمایند که: "موضوع همین چیزی است که ابتدا از معنای تصویر به ذهن میآید؛ یعنی همین صورتسازی مجسم و غیر مجسم." این یک استبعادی دارد که همین باشد. به این جهت است که ملاکات احکام شرعیه در غیر عبادات و مسائل شخصی، به خصوص در امور اجتماعی، ملاکاتی نیست که قابل فهم نباشد. هرچند بعد از اینکه شارع حکم حرمت را بیاورد، به هر حال ما میفهمیم. تا از سمت شارع حکم حرمت نیامده، ذهن ممکن است متوجه ملاک حرمت نشود؛ ولی بعد که حکم حرمت آمد، انسان متوجه میشود که این شیء مورد بغض شارع است. و در این نوع امور، عادتاً و غالباً انسان ملاک را میتواند بفهمد یا میتواند حدس بزند.
بحث فهم ملاکات را حضرت آقا مطرح میکنند. "ملاک حرمت در این مورد خاص، وقتی که به جوانب قضیه نگاه میکنیم، میبینیم در خود تصویر، بماهو تصویر، هیچ جور ملاکی که اقتضای این جور لحن شدیدی را داشته باشد، در توبیخ ما نداریم. برای چه باید به صرف صورتگری، یک کسی از اسلام خارج بشود؟ عذاب ابدی داشته باشد؟ اینطور تحقیر بشود؟ ملاکش چیست؟ مگر چکار کرده؟" یعنی شما به هر کسی که این را بگویید، این سؤال برایش پیش میآید. میگوید: "آخه مگر چکار کرده که باید این جور عذاب بشود؟ مگر چقدر این، حالا به خاطر یک تصویر، یک صورت کشیدن، یک همچین عذاب شدیدی؟" در حالی که ما خیلی از گناهان دیگر را داریم که لحن حکم شرعی هم متناسب با همان ملاکی که انسان حدس میزند، احکام شرعی دیگر هست. لحنش خفیفتر است، ملاکش خفیفتر است. برخی لحن شدیدتر، ملاک شدیدتر. اینجا لحن شدید است، با چه ملاکی؟ چرا این قدر این لحن شدید است؟ این سؤالی است که باید روی آن کار بشود، به دقت بشود.
آقا میفرمایند که: "ما نمیتوانیم ملاک را دقیق بفهمیم. نمیخواهیم هم این را ادعا بکنیم. نمیگوییم ما ملاکات را میفهمیم؛ ولی ما میفهمیم که آقا! لحن باید متناسب با ملاک باشد. اگر لحن شدید است، پس ملاکش هم شدید است. اگر لحن خفیف است، ملاکش هم خفیف است. نمیشود لحن شدید باشد، ملاکش خفیف باشد." اینجا حرمت با این غلظت و شدت به صرف تصویر، بماهو تصویر، این خلاف ارتکاز عقل انسان است. خلاف فهم عقلاست. خلاف ارتکاز متشرعین است. در بین عرف متشرعه، اگر از کسانی که به حرمت نقاشی قائلاند، از اینها بپرسید: "آقا! نقاشی بالاتر است؟ تصویر بالاتر است؟ یا دروغ؟ نقاشی بالاتر است؟ یا زنا؟ نقاشی بالاتر است؟ یا نمیمه بین مؤمنین؟" احدی تردید ندارد در اینکه زنا، نمیمه، دروغ، اینها از تصویر شدیدترند، بدترند، خطرناکترند، مفاسد بیشتری دارند. این چیست؟ ارتکاز متشرعین است. بعد تازه برخی بزرگان مثل شیخ اعظم که اصلاً بحث "تشبّه به خالق" را به عنوان حکمت ذکر کردهاند، آقا میفرماید: "انصافاً اینکه نمیتواند حکمت و حرمت باشد؛ چون آن کسی که این کار را میکند، نمیخواهد خودش را در ردیف خالق بگذارد. نمیخواهد تشبه به خالق پیدا بکند؛ مثل طبیبی که بیمار را مداوا میکند. این نمیخواهد تشبه به شافی پیدا کند. پس این حرف محکمی نیست."
لذا این استبعادی که حضرت امام هم مطرح کردند نسبت به این دسته از روایات، تعبیر کردند به "مناسبت حکم و موضوع." میگویند: "اینجا مناسبتی ندارد که این حکم با این موضوع کنار هم قرار داده بشود. همچین حکم شدیدی برای همچین موضوع خفیفی، این استبعاد دارد. باید روی آن تکیه کرد." و امام میفرمایند که: "منظور از تمثال و صورت در این روایات، بتهاست؛ که از 'تماثیلَ الّتی کانُوا لَها عاکفینَ فی الجاهلیةِ' است." که تعبیر امام را هم خواندیم. "منظور این است: تصویر در این روایات حمل بر اطلاق نمیشود. انصراف دارد. انصراف دارد به یک نوعی از تصویر که همین تصویر تماثیل باشد، بتها باشد." از کجای این انصراف را فهمیدید؟ "از مناسبت حکم و موضوع." این مناسبت حکم و موضوع خیلی بحث مهمی است. حالا اگر لازم است، من در مورد تناسب حکم و موضوع توضیح بدهم. اگر لازم نیست، عبور بکنیم؛ چون بحث تناسب حکم و موضوع اینجا الان بحثی است که در این بخش از بحث، در واقع تا حل نشود، اصل این مطلب اصلاً فهمیده نمیشود.
خب! کسی چیزی ننوشته. "لازم نیست توضیح." پس اینجا تناسب حکم و موضوع. یک نفر نوشته، دو تا شد. باید پنج تا بشود لااقل. خوب، سه تا. سه تا شد. حالا عرض میکنم. چون به هر حال عزیزان گفتند. در این کتاب "الفائق فی الاصول" –کتاب خیلی خوبی است، دوستان تهیه بکنند این کتاب را حتماً و مطالعه کنند– "الفائق فی الاصول"، صفحه ۲۱۹، عنوان بحث است: "مناسبة الحکم و الموضوع" (مناسبت حکم و موضوع).
پس امام رحمت الله علیه اینجا دست گذاشت روی تناسب حکم و موضوع، یا همان مناسبت حکم و موضوع. گفتند: "اینجا مناسبت حکم و موضوع اقتضا میکند که روایات مربوط باشد به بتسازی. این حکم با این موضوع نمیخواند. حکم خروج از اسلام برای موضوع مطلق صورتگری، هر تصویری بکشی، هر تمثالی بسازی، از اسلام خارجی؟ نمیخواند. معلوم میشود که این اطلاق ندارد. هر تصویری نیست. هر تمثالی نیست. انصراف دارد. انصراف دارد به یک نوع خاصی." این انصراف را از تناسب حکم و موضوع میفهمیم. تناسب حکم و موضوع، حالا اینجا در این کتاب، خدمت شما عرض کنم که ۱۰ صفحه بحث کرده در مورد مناسبت حکم و موضوع. بحث مهمی است.
البته ببینید، مناسبت حکم و موضوع یکی از مباحثی است که میآورند برای اینکه: یا حکمی را از یک موضوعی به موضوع دیگر تعدّی کنند، یعنی بگویم: "این حکم فقط مال این موضوع نیست، به آن یکی موضوع دیگر هم میخورد." یا یک حکمی را برای موضوعی محدود بکنند. بگویند: "این مال همهی این موضوع نیست. این موضوع، موضوع خاصی است." پس یا از این موضوع به موضوع دیگر، یا در خود آن موضوع تزریقش بکنند. بگویند: "همهاش نه، برخی موضوعات خاص." یعنی دایرهی خاصی از این موضوع. تعریفی که برایش کردهاند، این است که: "یک ملایمت عرفی است یا یک ملایمت عقلی است که بین حکم و موضوع واضح است. به واسطه این ملایمت عرفی یا عقلی، خصوصیت موضوع واقعی واضح میشود، یا خصوصیت موضوع واقعی واضح میشود، یا خصوصیت حکم واضح میشود، یا یک حیثیت دیگری که مربوط به حکم و موضوع است." منظور از موضوع همین جا اعم از آن چیزی است که حکم به آن حمل بشود. خصوص موضوعی که حکم روی آن میآید نیست. اعم است، شامل شرایط هم مثلاً میشود. شرط شرط میگوییم مثلاً طهارت برای نماز، استقبال رو به قبله بودن. بلکه حتی شامل موانع و قواطع هم میشود؛ حدث، ضحک، تکلم. اینها در نماز قواطع نماز است دیگر. نماز را قطع میکند، موانع نماز، مبطلات نماز. شامل اینها هم میشود. پس اینجا مناسبت حکم و موضوع که میگوییم، خصوص موضوعی که حکم روی آن میآید نیست، شامل شرایط و موانع هم میشود.
این مطلب اول. مطلب دوم این است که: "کجاها اعمال میکنیم مناسبت بین حکم و موضوع را؟" گفتهاند خیلی جاها، که حالا اینها را، توضیح این موارد را که میگویند در موارد بسیاری موضوع تناسب موضوع اجرا میشود. پنج موردش را اشاره میکند در این کتاب "الفائق فی الاصول."
مورد اول تناسب حکم و موضوع: میآید موضوع را محدود میکند از جهت توسعه و تضییق. توسعه و تضییق موضوع را محدود میکند که بیشتر بحث مناسبت حکم و موضوع مال همین جاست. و این هم سه نوع است. نوع اولش این است که میآید موضوع را توسعه میدهد. نوع دومش این است که موضوع را تضییق میکند. نوع سومش این است که هم توسعه میدهد، هم تضییق میکند. پس نوع اول، یعنی مورد اول از تناسب حکم و موضوع، بحث توسعه و تضییق موضوع است که یا موضوع توسعه پیدا میکند یا تضییق پیدا میکند یا هر دو.
توسعه: مثل وقتی که در بحثی در مورد تعلق خمس به زمینی که یک کافر ذمی از مسلمان خریده است. خب، مثلاً میگوییم آقا! این اختصاصی به خرید ندارد. شامل مطلق معاوضه میشود. خمس بدهد دیگر. زمینی که کافر ذمی از مسلمان میخرد، باید خمسش را بدهد. موضوع چیست اینجا؟ زمینی که خریده میشود. گفتهاند تناسب حکم و موضوع اقتضا دارد این اختصاص نداشته باشد به چی؟ به زمینی که خریداری میشود. لزوم بیع و شراء نیست. خصوص بیع و شراء نیست. مطلق معاوضه میشود. صلح هم باشد همین است. مطلق نقل همین است. حتی اگر عوض نداشته باشد، هبه هم اگر باشد همین است. در حالی که آنی که در لسان دلیل وارد شده، خصوص شراء است. خصوص خریدن. ولی مناسبت حکم و موضوع اینجا میآید القاء خصوصیت میکند. به حسب فهم عرفی میگوید: "نه آقا! اینجا منظور این است که این کافر ذمی باید مالیات بدهد مثلاً. باید یک چیزی بدهد. از این چیزی که گیرش آمده، یک چیزی باید به این مملکت برگرداند. مملکت مسلمین." این اصلاً قضیه بیع و شراء نیست. این اصلاً اختصاص به خرید و فروش ندارد. از تناسب حکم و موضوع میفهمیم که این توسعه دارد. مطلق معاوضات، مطلق نقل، ولو به غیر عوض، شامل آنجا هم میشود. مدار نقل زمین از مسلمان به ذمی به هر نحوی که اتفاق بیفتد. این تعبیر شراء هم که آمده، از باب اینکه فرد غالب بوده، یکی از افراد غالبی بوده از افراد اسباب نقل که انتقال با آن صورت میگیرد. خصوصیتی ندارد.
خوب، این مثل نهی از فروش بردهی مسلمان به کافر است. نهی کردهاند که: "آقا! بردهی مسلمان به کافر بفروشید." که عرف تردید نمیکند در اینکه اینی که از آن نهی شده، مطلق نقل است. اختصاصی به بیع ندارد. اینی که گفتهاند: "حق ندارید شما. ممنوع است اینکه بخواهید بردهی مسلمان را به کافر بفروشید." این تناسب حکم و موضوع میرساند که آقا! این فروش ملاک نیست. هبه کردن بردهی مسلمان به کافر هم حرام است. اجاره دادن بردهی مسلمان به کافر هم حرام است. مصالحه کردن بر اساسش هم حرام است. عاریه دادن هم حرام است. این مال مطلق نقل است. اختصاصی به بیع ندارد. در حالی که لسان دلیل فقط چی بوده؟ بیع بوده. این را فهم عرفی میآید القاء خصوصیت میکند. میگوید: "نه آقا! منظور که بیع نیست. منظور این است که ندهید به کافر." تناسب حکم و موضوع این را میرساند که این مسلمان در دست کافر قرار نگیرد. بیع خصوصیت ندارد. آنجا در آن قضیه، تناسب حکم و موضوع به این است که این زمینی که به دست کافر ذمی میرسید، همهاش را دربست بهش ندهید. یک پنجمش را برگرداند. یک پنجمش را باید بدهد. مالک کلش نشود. اختصاصی به خرید ندارد. اگر هبه هم داری میکنی، همین است. این شد در واقع تناسب حکم و موضوع که موضوع را توسعه میدهد. حالا انشاءالله در این موارد برای دوستان کامل جا میافتد دیگر. بحث تناسب حکم و موضوع بحث مهمی است؛ چون تا حالا بحثش را نکرده بودیم. لازم دیدیم که اینجا یک بحثی بشود. به درد میخورد.
دومیش وقتی که موضوع تضییق بشود. تناسب حکم و موضوع میآید موضوع را تضییق میکند. مثل و مطلبی که محقق نایینی فرموده در خیار حیوان که ظاهر نص و فتوا در این است که شامل میشود هر موجود حیاتی را؛ ولی مناسبت حکم و موضوع باعث میشود که اختصاص به آن حیوانی که مقصود از آن حیاتش است، نه گوشتش. اگر یک حیوانی را داریم میخری، میفروشیم برای اینکه گوشتش را استفاده کنیم، اینجا خیار حیوان ندارد. آن حیوانی که حیاتش مدنظر است. شما قصابی بروید گوشت بخرید، خیار حیوان شاملش نمیشود. گوسفند زنده، گاو زنده، این حیوانات این شکلی که حیاتشان مدنظر است، نه گوشتشان، اینها خیار حیوان رویشان جاری میشود. که خیار حیوان دیگر همه دوستان میدانند دیگر، قاعدتاً. خب! پس این را از کجا فهمیدیم؟ این تناسب حکم و موضوع بود. آن صیدی که مشرف بر موت است، ماهی، ملخ، اینها، آنی که از آنها مقصود است، نوعاً گوشتشان است. البته حالا آن مثال گوسفندی که عرض کردم، آن دیگر کشتار بود دیگر، اصلاً از بحث ما خارج است. در مورد حیوان زنده، در مورد حیوان زندهای که گوشتش، الان ماهی زنده است ولی دارد میمیرد، دارد میمیرد، یعنی صید شده و دارد میمیرد. ماهی که اصلاً کسی با خود ماهی الان کار ندارد. ماهی را دارد میخرد که ببرد کباب کند بخورد، نه ماهی را بردارد ببرد در حوض بگذارد، در تنگ ماهی بگذارد مثلاً. اگر ماهی دارد میخرد ببرد تنگ ماهی بگذارد، اینجا خیار حیوان دارد. مثل ماهی که دارد میخرد ببرد بخورد، اینجا دیگر خیار حیوان ندارد. ولو نادر، حیات اینها قصد میشود؛ ولی اینجا چون عموماً کسی به حیات اینها کار ندارد و به لحمشان کار دارد، در مورد ملخ هم همینطور است. گوشتش را میخواهند بخورند. اینجا از این عموم خارج میشود. نمیشود گفت: "آقا! داخل در عموم حیوان است دیگر. خیار حیوان، حیوان هم که عام است." نه، تناسب حکم و موضوع اینجا این موضوع را محدود میکند، تضییق میکند. "هر حیوانی نه، حیوانی که مقصود از آن حیاتش است، نه گوشتش."
یا یک مثال دیگر، آن چیزی که در آیه نَبَأ گفته میشود که هرچند دلالت دارد بر عدم اعتبار خبر فاسق به قول مطلق، یعنی کلام فاسق را مطلقاً شما نپذیرید. از آیه نَبَأ این فهمیده میشود: "إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ". آنی که از آن فهمیده میشود این است که: "آقا! به طور مطلق کلام فاسق را نپذیرید." ولی مناسبت حکم و موضوع بیش از این استدعا ندارد. بیش از چی؟ پیش از اینکه اعتبار وثوق و عدم فسق خبری. یعنی فاسق را هر فاسقی نه، فاسقی که در قول خبری خودش فاسق است، در خبر دادنش فاسق است. این مثال خصوصاً خدشه کرده. در حالی مطلبی است که برخی گفتهاند که تناسب حکم و موضوع اینجا میآید تضییق میکند. آیه گفته فاسق، ولی عرف هر فاسقی را نمیفهمد که مثلاً اگر طرف ریشش را زده، دیگر به حرفش اعتنا نکنیم. اگر انگشتر طلا دستش است، به حرفش اعتنا نکنیم؛ چون فاسق است. خبر داده، ولو در صحنه بود و همه قرائن هم از صدق او حکایت میکند؛ ولی شما همین الان تجربیات نزدیک به مرگ را که حالا اصطلاحاً کمی "باگ" دارد، این برنامههایی که نشان میدهد و اینها. همین شبکهی ۴، آقای آمده ریشش را تراشیده، خانم آمده آرایش کرده. خوب! شما مینشینید و گوش میدهید و بعضاً گریه میکنید پای حرفهای اینها. باورتان میآید. خب! آیه که فرموده به حرف فاسق اعتنا نکن. تراشیدن ریش حرام، آرایش زن در منظر نامحرم حرام. اینها حرام است و طرف فاسق میشود. حالا البته صغیر است اینها. اگر مداومت بر صغیره داشته باشد. دیگر در این حال حرف اینها را باور میکنید؟ به خبر فاسق اعتنا میکنید؟ معلوم میشود که فهم عرفیتان فسق در خبرش است، نه هر فسقی. به آن کسی که در خبر فاسق است، اعتنا نمیکنیم. نه آن کسی که در جای دیگری فاسق است. خوب! این هم میشود تناسب حکم و موضوع و میآید تضییق میکند موضوع را.
و سومیشان وقتی که هم تضییق میکند، هم توسعه میدهد. مثل روایت معاویة بن عمار از امام صادق علیه السلام. گفتم عرض کردم: "قُلتُ لَهُ: عِدْنَا مَا یَجْزِی الْمَرِیضَ مِنَ التَّسْبِیحِ رُکُوعٍ وَ السُّجُودِ." آقا! کمترین چیزی که برای مریض اکتفا میکند در تسبیح، رکوع و سجدهاش چیست؟ مریض است، نمیتواند ذکر بگوید در رکوع و سجده. این چی بگوید؟ کمترین چیزی که بگوید کفایت میکند چیست؟ فرمود: "تسبیحةٌ واحدةٌ." یک دانه تسبیح، یک دانه "سبحان الله." این هم گفتهاند به مناسبت حکم و موضوع عرفاً استظهار میشود که این مریضی که در این کلام آمده، مریض از باب مثال است. موضوع در واقع کیست؟ هر کسی است که سختش است برایش "سبحان الله" بگوید. حالا یا مریض است یا یک عضو دیگری دارد. مثل ماهی که فرمود: "فَمَنْ کَانَ مِنْکُمْ مَرِیضًا أَوْ عَلَى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَیَّامٍ أُخَرَ" که اینجا مناسبت اقتضا دارد که مقصود به مریض خصوص کسی باشد که روزه برایش شاق است یا سببی باشد که باعث خوف ضرر برایش میشود. نه مطلق مریض. ولو علاجش به یک امساک بشود در طول روز. هر مریضی را شامل نمیشود. دقت کردی چی شد؟ لزوماً شامل مریض فقط نمیشود. هر کس که برایش مشقت دارد. از این جهت توسعه میدهد. میگوید: "نه آقا! فقط مریض نیست که. هر کس که برایش سخت است، این یک دانه سبحان الله را بگوید." این توسعهاش. بعد میگوید که: "آقا! لزوماً مریض، هر کس که اسم مریض روی او میگذارند، نه. الان بنده سرما خوردهام، سرفه میکنم؛ ولی مشقتی برایم ندارد. ذکر سبحان الله را میتوانم ۱۵ بار هم بگویم در رکوع و سجده. هیچ اذیت هم نمیشوم." خب! پس اینجا هم تضییق میکند. میگوید: "منظور هر مریضی نیست. مریضی است که برایش مشقت داشته باشد." پس هم مشقت اینجا. مشقت هم توسعه داد، هم تضییق کرد. توسعه داد شامل غیر مریض هم شد. تضییق کرد، خود مریض را هم محدود کرد. تناسب حکم و موضوع هم توسعه داد، هم تضییق کرد.
نمیدانم از بحث لذت میبرید یا نه؛ چون خیلی ساکتید. یا مشغول نوشتنید، یا دارید صبحانه میخورید، یا دارید صبحانه درست میکنید، یا در راهید دارید میروید، یا فکر میکنید دارید میروید ولی دارید میآیید، یا فکر میکنید دارید میآیید ولی عملاً دارید میروید. نمیدانم مشغول چه کاری هستید. بحث خیلی جالبی است. تناسب حکم و موضوع از آن بحثهای بسیار کاربردی است که حالا این نکاتی که عرض بکنیم، دوباره برمیگردیم مطلب حضرت امام و حضرت آقا را دوباره مرور میکنیم.
خب! پس یک موردش کجا بود؟ مورد اول چی بود؟ مورد اول مناسبت حکم و موضوع چی بود؟ توسعه و تضییق موضوع. توسعه و تضییق. جفتش با هم. توسعه و تضییق موضوع که سه حالت داشت: یا توسعه خالی، یا تضییق خالی، یا هم توسعه هم تضییق. مورد دوم: تمثال به بت. "دومی میشود تضییق میشود دیگر؟ بله." یعنی عرف میآید این را تضییقش میکند. میگوید: "هر تمثالی نه، خصوص بت."
مورد دوم این است که: "کیفیتی که دخالت دارد، یعنی آن کیفیت دخالت وصف عنوانی در حکم، این را میآید محدود میکند." کیفیت دخالت وصف عنوانی در حکم را محدود میکند. یک وقت است این مناسبت حکم و موضوع محدود میکند این کیفیت را در حکم، یا مقوم است یا مقوم نیست. این وصف عنوانی برای حکم یا مقوم حکم است یا مقومش نیست؛ ولی نقش مهمی دارد در مثلاً جریان استصحاب. خب! توضیح چیست؟ وصف عنوانی که در موضوع دلیل حکم اخذ میشود. ما یک حکم داریم، یک موضوع. حرمت موضوع شرب خمر. متعلق این فعل بیرونی که انجام میدهند، شراب را میخورند، این متعلق حکم. این فعل بیرونی. خوب! الان ما اینجا یک حکم داریم که حرمت. یک موضوع داریم که شرب خمر است. یا مثلاً فرض بفرمایید که حکم وجوب، وجوب تقلید از مجتهد عادل. اینجا مجتهد عادل. حالا آنجا هم شرب خمر. میگویند خمر مذکر. این وصف عنوانی دخالت دارد. این وصف عنوانی اخذ شده در موضوع دلیل. اینجا این مجتهد عادل. این "عادل" وصف عنوانی است که اخذ شده در دلیل و مقوم برای موضوع حکم است. قوام این موضوع به این است. قوام موضوع تقلید به همین عادل بودن. قوام موضوع شرب خمر به همین "مذکر" بودن. خوب! که حالا اینجا عرفاً فهمیده میشود این مناسبت حکم و موضوع. عرف این را میفهمد که آقا! این وصف عنوانی مقوم برای موضوع حکم است. مثل همین: "قَلِّدِ الْمُجْتَهِدَ الْعَادِلَ." از مجتهد عادل تقلید کن. که اقتضا دارد جای مناسبت که این اجتهاد و عدالت دوتایش با همدیگر مقوم موضوع است و هر دوتایش دخالت دارد در حکم؛ چه در حدوث حکم، چه در بقاء حکم.
یک حالت است که وصف عنوانی اخذ میشود در موضوع دلیل حکم. یک حالت دیگر این است که عرف این وصف عنوانی را مقوم برای موضوع نمیبیند. با مرتکزات خودش احساس مقوم موضوع باشد. با مناسبات حکم و موضوع همچین احساسی نمیکند. بلکه این را معرف میبیند. از قبیل علت برای حدوث حکم میبیند. مثل اینکه میگوییم: "الماء المتغیر نجس." عرف میفهمد که آقا! نجاست بر چی عارض شده؟ بر جسم آب. و این تغییری که اینجا الان لحاظ شده، گفتهاند آبی که متغیر بشود نجس است. این تغیر علت است برای اینکه این حکم را روی خود ما، روی خود آب عارض کنیم. یعنی موضوع خود آب است، نه آب متغیر. آن تغیر فقط واسطه است. علت است برای اینکه ما حکم را بیاوریم روی آب. این واسطه است، مقوم نیست. موضوع خود آب است. تغیر واسطه میشود برای اینکه حکم بیاید روی این موضوع عارض بشود. این هم شد مورد دوم.
مورد سوم در مناسبات حکم و موضوع این است که از موضوع رفع اجمال بشود. یک وقت هستش که در لسان دلیل یک چیزی به نحو اجمال وارد شده، مجمل. ولی با ملاحظه مناسبت حکم و موضوع، این اجمال برطرف میشود. مثلاً میگویند: "قَلِّدْ زَیْدًا." از زید تقلید کن. اینجا به مناسبت حکم و موضوع متعین میشود که این زید چیست که گفتهاند از زید تقلید کن؟ شما بگویید مناسبت حکم و موضوع چیکاره است؟ چیست؟ کیست؟ از همین که گفتم ازش تقلید کن، چی میفهمی؟ مجتهد. احسنت. چرا همکاری دوستان در مباحثات بیشتر باشد. میفهمی که عالم، مجتهد، عادل. حتی این را هم میفهمیم. بله! مثل این روایتی که از امام باقر علیه السلام داریم: "أَرْبَعَةٌ قَدْ یَجِبُ عَلَیْهِمُ التَّمَامُ." چهار گروه هستند که نماز تمام بر آنها واجب است. "فِی سَفَرٍ کَانُوا أَوْ حَضَرٍ." میخواهد اینها در سفر باشند یا در حضر باشند. سفر هم بروند، نمازشان کامل است. "الْمَکَارِی وَ الْکَرِیّ." آنی که کرایه میکند، آنی که کرایه میشود. "وَ الرَّاعِی." چوپان. "وَ الْعِشْتَقَانِ لِأَنَّ عَمَلَهُمْ." خب! این شغلهای مختلف دیگر. اینها که کارشان دائم در رفت و آمد و سفر و اینهاست. گفتهاند که چون عملشان است. "لِأَنَّ عَمَلَهُمْ." اینجا ضمیر در "لأنَّ عَمَلَهُمْ." این ضمیر "لأنَّ عَمَلَهُمْ" محتمل است که یا برگردد به سفر، یعنی یا چون سفر عمل اینهاست، یا برگردد به مبادی این حرف. این حرفهها. یعنی چون کرایه مثلاً عمل اینهاست. چون چوپانی عمل اینهاست. حالا یا به همهاش برگردد، به همه حرفهها، یا به تک تکش برگردد، یا به مجموعش برگردد. خوب! دو تا احتمال. هر کدام از این دو تا احتمال هم ثمراتی دارد دیگر. این اختلافاتی که بین فقها هست، از همین جاها نشئت میگیرد. ولی آنی که با مناسبت حکم و موضوع فهمیده میشود، کدامش است؟ این است که به سفر برمیگردد. یعنی تناسب حکم و موضوع این را میرساند که این "لأنَّ" ضمیر به سفر برمیگردد، نه به حرفهی اینها. نه به مبدأ حرف. "مَن کُنَّا." "لأنَّ چوپانی عَمَلُهم." "لأنَّ کرایه عَمَلُهم." نه. "لأنَّ سفر عملُهم." چون با ملاحظه این مناسبت حکم و موضوع، این استظهار میشود که آن سبب حکم به اتمام، چرا گفتهاند نماز را تمام بخواند؟ چرا در این عناوین گفتهاند نماز تمام است؟ آن کثرت سفر است، تکرر سفر از اینهاست. خب! این هم شد مورد سوم در تناسب حکم و موضوع.
مورد چهارم آنجایی است که این مناسبت حکم و موضوع موجب ظهور باشد یا باعث بشود که ظهور تبدل پیدا کند به نسبت به حکم یا خصوصیات حکم. بیانش چیست؟ میگویم آقا! یک وقت هست امر مردد میشود به حسب اینکه دلیل مجمل بین دو تاست، مثل وجوب و استحباب. یا بین چند تا حکم است؛ بین اباحه و وجوب و استحباب. اینجا میآییم با مناسبت حکم و موضوع یکی از این حکمها را متعین میدانیم به واسطه ظهور. مثلاً در روایت حلبی از امام صادق علیه السلام داریم که میگوید از حضرت پرسیدم: "عَنِ الرَّجُلِ یَحْتَکِرُ الطَّعَامَ." یک آقایی هست میآید غذا را احتکار میکند. "وَ یَتَرَبَّصُ بِهِ." صبر میکند ببیند کی لازم میشود و گران میشود. بدهد بازار. "هَلْ یَجُوزُ ذَلِکَ؟" آیا این کار جایز است؟ "فَقَالَ إِنْ کَانَ طَعَامٌ کَثِیرًا یَسَعُ النَّاسَ فَلَا بَأْسَ بِهِ." فرمود: "اگر غذا زیاد است، به مردم کمبود ندارند، این در انبار نگه داشتن اشکال ندارد." "وَ إِنْ کَانَ طَعَامٌ قَلِیلًا لَا یَسَعُ النَّاسَ." "اگر غذا کم است، به اندازه نیاز مردم نیست، بیرون! فَإِنَّهُ یُکْرَهُ." اینجا کراهت دارد. این هم به بحثهای ما هم ربط دارد. به درد بحثهای آن هم میخورد. بحث کراهت "کُرِهَ" هست. صور فی بیوت. اینجا جالب است. آقا فرموده بودند که کراهت، ظهورش در روایات بیشتر کراهت اصطلاحی است. حالا اینجا ببینید تعبیر. تعبیر جالبی است: "کراهت دارد که اینجا غذا را احتکار کند. و یترک الناس لیس لهم طعام." آقا! کراهت دارد غذا را احتکار کند. مردم نان ندارند این احتکار کند. شما از این احتکار چی میفهمید؟ به مناسبت حکم و موضوع. احسنت! اینجا آقا در ابتدای امر "یُکْرَهُ" مردد بین کراهت تحریمی و کراهت تنزیحی. کراهت میشود همان کراهت خودمان. کراهت تحریم میشود حرمت. ولی با مناسبت حکم و موضوع متعین میشود در حرمت؛ چون اصلاً مناسبت ندارد اینجا تنزیح برای این قسمت احتکار، مردم بدون غذا رها کند، انبارهایش را پر کند، بعد بگوییم کراهت دارد. نه، قباحت دارد. اصلاً این حرفها قباحت دارد. باید بگوییم حرمت دارد. تناسب حکم و موضوع، عرف اینطور میفهمد از این کلمه "یُکْرَهُ." با اینکه ظهورش در کراهت تنزیحی، تبدیل میکند این ظهور را. یک ظهور دیگری برایش شکل میدهد. ظهور تبدیل نمیکند. ظهور ایجاد میکند. همان ظهور اولیش در این است. متعین میکند ظهور را. موجب ظهور میشود. یعنی بین دو تا چیز که مردد است، در یکیش متعین میکند.
یک وقت دیگر هستش که ظهور اصلاً عوض میکند. یعنی ظهور دلیل در همان حکم میآید تبدیل پیدا میکند به یک ظهور در یک حکم دیگری. با چی؟ با همین مناسبت حکم و موضوع. مثل وقتی که میگوییم که آقا مثلاً "سَارِعُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ." "سَابِقُوا إِلَى الْخَیْرَاتِ." آیات قرآن نسبت به خوبیها سبقت بگیرید. نسبت به مغفرت مصارعه کنید. خوب! اینجا امر به خودی خود ظهور در وجوب دارد؛ ولی اینجا تبدیل میشود به ظهور در استحباب. چرا؟ به مناسبت حکم و موضوع. چون مفاد آیه، همانجور که آخوند در کفایه فرموده، این است که میخواهد تشویق بکند نسبت به مصارعه به مغفرت. میخواهد تشویق بکند که ما استباق داشته باشیم نسبت به خیر، بدون اینکه بخواهد بگوید اگر اینها را ترک بکنیم غضبی باشد، شری باشد؛ چون بدیهی است که ترک این دو تا، ترک مصارعه به مغفرت و استباق به خیر، اگر بخواهد بعدش غضب و شر داشته باشد، دیگر اینجا "سارِعُوا" نباید بیاورد. اینجا باید تعبیرش را به جای تشویق، تحذیر بیاورد. باید با انذار بیاورد. یعنی بترسید از اینکه مخالفت بکنید با مصارعه به مغفرت. اگر مصارعه به مغفرت نکنید، اینطور میشود. اگر تصابق به خیرات نداشته باشی، اینطور میشود. نباید بگویی آقا! بدوید، مصارعه کنید به خیرات، مصارعه کنید به مغفرت. اینجا فقط تشویق کرده. تشویق خالی بهش نمیخورد اینجا که اگر من اینجا مخالفت بکنم چک داشته باشد، کتک داشته باشد. خوب! الان اینجا تناسب حکم و موضوع این را میرساند که این مصارعه با اینکه ظهورش در وجوب است، ولی اینجا دال بر وجوب نیست. دال بر استحباب است. یعنی مصارعه اینجا مستحب است. تصابق اینجا مستحب است. این هم شد یک حالت در مورد چهارم.
پس در مورد چهارم یک وقت بود ظهور را متعین میکرد. یک وقت ظهور را متبدل میکرد. اصلاً ظهور را عوض میکرد. از وجوب میبرد به استحباب. یک وقت مردد بین وجوب و استحباب بود، در یکیش متعین میکرد. مردد بین حرمت و کراهت بود، در یکیش متعین میکرد. یک وقت ظهور ابتدایی در وجوب بود، عوض میکرد میبرد به استحباب.
یک وقت دیگر هم هستش که این مناسبت حکم و موضوع میآید تعیین میکند خصوصیات حکم را. که مثلاً این امر، امر مولوی است یا ارشادی؟ فوری است یا متراخی؟ خصوصیات حکم را تعیین میکند. مثلاً آقا گفتهاند که: "آقا! از مسجد باید شما نجاست را ازاله کنید." خوب! اینجا شکی نمیماند در اینکه این امر به ازاله نجاست از مسجد دال بر چیست؟ دال بر فور است. یعنی فوراً باید این کار را بکنیم. از کجا این را فهمیدی؟ از مناسبت حکم و موضوع. حتی اگر ما در بحثهای اصولی قائل نباشیم به اینکه امر دلالت بر فور دارد –که قائلیم، الان دلالت بر فور ندارد آنجا– ولو قائل نباشیم که امر دلالت بر فور دارد، در این مورد خاص به تناسب حکم و موضوع، این حساب صباست. به مناسبت حکم و موضوع. یعنی عرف این را میفهمد از اینکه گفته: "آقا! نجاست را از مسجد ازاله کن." اگر نگفته بود چیزی، همانطور که حضرت آقا فرمودند: "اگر ما اینجا نهی نداشتیم، پی به ملاک نمیبردیم." این نکته خیلی دقیق و نکته لطیفی است، نکته جالبی است. اگر آقا به ما چیزی نگفته بودند، میگفتیم: "آقا! به ما چه دیگر؟ اینجا یکی دیگر گذاشته، مسجد نجس است. ما تکلیفی نداریم." یک احتمالی میدادیم به هر حال؛ چون مسجد است، باید تمیز کرد. ولی تا وقتی نهی نیامده بود، پی به ملاک نمیبردیم. ولی وقتی گفتند: "آقا! مسجد را تمیز کنید." میگوییم: "اوه اوه! پس این آن ملاکی که من حدس میزدم، واقعیت دارد. پس آن ملاکش هم شدید است. نباید هم یک لحظه از خود همین گفتنها من میفهمم که حتی یک لحظه هم نباید مسجد نجس بماند. هر کاری داری، باید بگذاری زمین، بروی مسجد را تمیز کنی." ازش فوریت میفهمم. ازش شدت میفهمم. غلظت میفهمم. میفهمم ملاک پشت قضیه خیلی بالاست. اگر نهی نبود، پی به این ملاک نمیبردم. حالا که نهی کرده، ملاکش را کشف میکنم و اینها هم باید تناسب با همدیگر داشته باشد. لحن با ملاک باید تناسب داشته باشد. این جزو همان تناسبات حکم و موضوع است. نمیشود به یک چیز خفیف یک لحن شدید داد. مثلاً شما ببینید یک بابایی دارد به بچهاش میگوید: "یک بار دیگر مثلاً جورابت را اینجا بگذاری، من باید این کار را میکنم. مثلاً دوچرخهات را ازت میگیرم." خوب! شما از این لحن چی میفهمید؟ میفهمید که این جورابی که اینجا گذاشته، یک چیز معمولی نیست. این حتماً یک قضیه شدیدی دارد. یک واقعه شدید است. نمیشود بابایی بابت یک قضیه الکی که البته حالا در مورد باباها ممکن است شما بگویید که بالاخره خیلیها عقل درست حسابی ندارند. به همان منات و ملاکی که کولر را خاموش میکند سر ظهر گرما. دیدهشدهها! واقعاً به کرات سر ظهر گرما ساعت ۲ میخواهد برود در اتاق بخوابد، له له میزنند، میآید کولر را خاموش میکند. این فهمش از ملاکات این است. اینها را اصلاً نباید خیلی بزرگوار، نباید. ولی حالا بر اساس فهم عرفی، اگر یک قضیهای لحن شدیدی دارد، یک عقوبت شدیدی را لحاظ کرده، عرف حتماً میگوید: "آقا! این یک کار معمولی نیست. این حتماً یک ماجرای خاصی دارد. این جوراب اینجا گذاشتن، این یک مفسده خاصی دارد. یک مفسده بزرگی دارد. این مفسده الکی کوچکی نیست." این حتماً یک واقعه خاصی داشته. میگوید: "آره! یک بار جورابش را اینجا گذاشته بود، پای خواهرش گیر کرد، افتاد، دندانش شکست. آن بوده قضیه." یا مثلاً "جورابش را که اینجا میگذارد، بعد مثلاً این در بسته نمیشود. بعد بدن فلان میشود. بعد مثلاً دزد میآید." یک قضیه این شکلی. نمیشود بابت یک کار کوچک، "جوراب اینجا گذاشتن" همچین توبیخ شدیدی باشد. این جوراب، جوراب معمولی نیست. تناسب حکم و موضوع میرساند که این باید یک چیز خاصی باشد. یک موضوع خاصی است. مطلق جوراب را زمین گذاشتن را شامل نمیشود. یک نوع خاصی از جوراب است. یک نوع خاصی از زمین گذاشتن است. یک جای خاصی دارد میگذارد. یک وقت خاصی است. یک قضیه خاصی است که الان با "نَحْنُ فِی" هم همین است. نمیشود کسی را تا ابد بسوزانند بابت اینکه یک زیرویی را برای چه نقاشی کرده؟ عرف اینطور نمیفهمد. البته ما نمیخواهیم ملاکسازی بکنیم. نمیخواهیم بگوییم همین که ما میفهمیم ملاک حکم است؛ ولی به هر حال باید تناسب باشد. عرف تناسب را میفهمد. عرف میفهمد از این کار، شدیدتر خیلی داریم که همچین عقوبتی ندارد. میگوید: "بابا! بچهات فحش میدهد، بهش نگفتی من دوچرخهات را ازت میگیرم. بعد جورابش را روی زمین میگذارد؟ جوراب! میخواهی دوچرخهاش را ازش بگیری؟ اصلاً مدرسه نمیرود، درس نمیخواند. همه نمراتش تجدیدی است. هیچ کدام از اینها نگفتی دوچرخهات را ازت میگیرم. حمید! جوراب آمدی گفتی دوچرخهات را." یا تو عقل نداری، یا اگر عاقل و حکیمی، حتماً یک مفسده خاصی در این است و حتماً یک نوع خاصش مدنظر است.
بحث بسیار جالبی است ها! رگهی ابتداییاش را حضرت امام داده، بعد حضرت آقا حمل و پرورش داده و با همین کلاً فضای... میدانی که اصلیترین دلیل در بحث حرمت مجسمه و اینها که علما مطرح کردهاند، همین. همین بابی از روایات بود که خواندیم که دیدید هم دلالتش واضح بود، سندهای خیلی خوب بود. حتی یکی از مراجع وقتی به خود بنده میفرمود: "یک شبی بود و شبنشینی دور ایشان بود و ایشان یک عقدی میخواست بخواند. بحث شد حالا یادم نیست به چه مناسبتی. حالا بحث از عکس شد یا بحث از مجسمه شد. عکس میگرفتیم با ایشان و ایشان عقد را خواند. وکیل خانم بود، ما وکیل آقا بودیم. قضیه مال ۱۴ سال پیش است. بعد ایشان عقد را خواندند و شب هم بود، فکر میکنم بهار هم بود. حالا خاطرم نیست. بعد خدمت شما عرض کنم که قرار شد که این عروس و داماد و اینها بیایند عکس بگیرند. بحث عکس مطرح شد. خدمت ایشان که مثلاً شما نظرتان نسبت به عکس و فلان و اینها چیست؟ برخی آقایان مخالف بودند و اینها. و ایشان یادم است که گفتند که من با عکس مشکل ندارم، مجسمه حرام است." بعد آمدند همین روایات، که روایت داریم بهش میگویند که در آن بدم روح، بدم فلان کن، اینها ازش حرمت شدید فهمیده میشود. فتوای ایشان هم همین بود. نوعاً آقایان بر اساس این روایت فتوا دادهاند؛ ولی حضرت آقا به تبعیت از حضرت امام، با تناسب به حکم و موضوع، بحث را کلاً عوض کردند.
حالا این بحث تناسب حکم و موضوع باید یکم دیگرش بماند. یکم دیگرش بماند. فردا انشاءالله اول صبح این بحث تناسب حکم و موضوع را تمام کنیم. بعد بیاییم ببینیم ادامه فرمایش حضرت آقا چیست و مباحث آقای اراکیهای عراقی هم نکات قشنگی اینجا دارند که حالا انشاءالله فردا بحث بکنیم. خب! این بحث فقهمان را اینجا تمام بکنیم. یک دو سه دقیقهای دوستان استراحتی بکنند. یک ۲۰ دقیقهای یک نکات در مورد این کتاب، کتاب "دانشنامه اصولیان شیعه" عرض بکنیم که ضبط بشود و ارسال بکنیم. دوستان پیاده بکنند و مقالهای بشود انشاءالله ازش استفاده بشود.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سوم
کارگاه فقه
جلسه چهارم
کارگاه فقه
جلسه پنجم
کارگاه فقه
جلسه ششم
کارگاه فقه
جلسه هفتم
کارگاه فقه
جلسه نهم
کارگاه فقه
جلسه دهم
کارگاه فقه
جلسه یازدهم
کارگاه فقه
جلسه دوازدهم
کارگاه فقه
جلسه سیزدهم
کارگاه فقه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات کارگاه فقه
جلسه اول
کارگاه فقه
جلسه سیزدهم
کارگاه فقه
در حال بارگذاری نظرات...