کارگاه فقه

جلسه دهم

00:45:42
10

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. در ادامه بحث روایات، طایفه سوم، روایت دومش را از کلام حضرت آقا بحث می‌کنیم که آن هم آقا می‌فهمند با همین مضمون است. روایت یازدهم همین باب است که البته سندش معتبر نیست؛ «عن ابیه عن القاسم بن محمد» که قاسم بن محمد جوهری است، «که از علی بن ابی حمزه معمولاً نقل می‌کند، عن علی بن ابی حمزه عن البصیر عن ابی عبدالله علیه السلام». خوب دیگر دوستان باید وارد شده باشند؛ تا به حال مشکل سند آنجا آشکار و شفاف است. کجاست؟ بله، علی بن ابی حمزه که رئیس واقفی‌هاست. «قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: عطانی جبرئیل». پیامبر اکرم فرمودند که جبرئیل آمد پیش من، «فقال: یا محمد، إن ربک ینهاک عن التماثیل». ربّ تو را نهی می‌کند از تمثال‌ها. اینجا هم نهی متعلق به تمثال است، مثل روایت محمد بن مسلم. این هم در واقع همان مطلبی است که آنجا عرض شد، را دوباره دارد که یک چیزی باید در تقدیر گرفته شود و اینی که در تقدیر گرفته می‌شود، باید تناسب داشته باشد. بحث‌هایی که آنجا شد، آقا می‌فهمند که تلاوت محمد بن مسلم هم «لا بعث»اش تعلق به تمثال گرفته بود. «بعث» هم که مفهوم فهمیده می‌شود، باز متعلق به تمثال است.

این روایت دوم سندش معتبر نیست. یک احتمال هم هست که این روایت همان روایتی باشد که در طایفه اول خواندیم که «ینهاک عن التزویق» که نهی از تزویق بود. احتمال دارد این روایت عیناً همان روایت باشد؛ چون راوی ابوبصیر، یعنی علی بن ابی حمزه، و راوی از او، یعنی قاسم بن محمد جوهری، هم در این روایت و هم در روایت یکی هستند. مرویان عنهم یکی است و مطلب هم یکی است. آنجا هم آمدن جبرئیل بود و پیام خدا را به پیامبر می‌آورد، اینجا هم همین است. لاکن بعضی از تعبیرات آن روایت اینجا نیست که احتمال سقط هست. احتمال هست که افتاده باشد. بنابراین این می‌شود همان روایت که بیان کردیم سندش معتبر نیست، دلالت بر حرمت هم ندارد؛ ولی از لحاظ مضمون شبیه صحیحه محمد بن مسلم است. خصوصیت این دسته سوم از روایات این است که از آن حرمت استظهار می‌شود؛ ولی این ظهور قابل مناقشه است. مثل دسته دوم نیست که ظهورش تام باشد.

یکی‌اش روایت صحیحه محمد بن مسلم بود که محمد بن مسلم سؤال می‌کند از تماثیل درخت، خورشید و ماه. حضرت فرمود: «لا بعث فیه ما لم یکن شیء من الحیوان». که از آن استفاده می‌شود که «إن کان فیه شیء من الحیوان ففیه البعث». که می‌فرماید در این استدلال مناقشه کردیم. حاصلش این بود که سؤال در اینجا چون متعلق به آن ذات می‌شود، تماثیل شجر، شمس و قمر. بدیهی است که در این موقع، در این مواقع، سؤال از افعال متعلق به آن ذات است. از خود ذات که سؤال نمی‌شود. افعالی که ربط به آن دارد، از آن‌ها دارند سؤال می‌کنند. استفاده از این‌ها از افعال قابل اضافه به آن شیء است؛ چون شیء که قابل حکم تکلیفی نیست. پس سؤال از فعلی که مناسب این شیء است. لذا هم می‌شود بر همان چیزی که به اعتبار شیخ اعظم ام‌البلواس است، از تصرفات و افعال که شایع‌ترین آن افعال در مورد تماثیل می‌شود انتفاع از آن‌ها و اقتناء آن‌ها. بیشترین استفاده‌ای که مورد ابتلای مردم است این است که این‌ها را بخرند، در خانه نگه دارند، زیر پایشان بیندازند یا بپوشند و از این قبیل. پس حمل می‌شود بر انتفاع و اقتناء تمثال، نه صنعت تمثال.

این جواب اول. جواب دوم این است که اینجا سؤال از تماثیل است. بنابراین فرض شده که تماثیلی وجود دارد که از حکم این تماثیل موجود سؤال می‌کند. تمثالی هست که حالا سؤال می‌کنند که چیست؟ اگر سؤال می‌کرد از تمثیل الاشیا، تمثیل الشجر و شمس و القمر، تمثیل ظهور دارد در معنای مصدری. می‌گفتیم چون سؤال از تمثیل شجر و شبه شجر است و حضرت فرمودند: «لا شیء من الحیوان»، پس ساختن ذی‌روحش جایز نیست؛ ولی سؤال از تمثیل نیست که قابل حمل باشد بر معنای مصدری، یعنی صنع تماثیل، بلکه سؤال از تماثیل است. از تمثیل اگر بود، می‌شد معنای مصدری، می‌شد ساخت؛ ولی از تماثیل، از تمثال، نه از تمثیل. از تمثال سؤال کرده. جمعش می‌شود تماثیل. تمثال اسم مصدر است، مصدر نیست. پس معنایش این است که تماثیلی فرض شده که وجود دارد. حالا می‌خواهد بداند حکم استفاده از این‌ها چیست؟ که سؤال از خمر، «سئل عن الخمر»، ظاهرش این است که خمری وجود دارد. می‌خواهد بپرسد که آیا شربش یا اقتنائش یا بیعش حرام است یا حلال است؟ لذا ظاهر سؤال از ایجاد و صنع تماثیل نیست. این مطلب را از آقای عراقی خوانده بودیم؛ ولی حضرت آقا چون جلسه بعدی درسشان به این اشاره کردند و ما الان به آن جلسه بعدش رسیدیم، به همین مناسبت داریم این را دوباره عرض می‌کنیم. پس ظاهر سؤال می‌شود انصراف دارد از ایجاد تمثال، از صنعت تمثال. از این‌ها انصراف داریم.

جواب سوم هم این است که اگر چنانچه «بعث» را ما حاکی از حرمت بدانیم، خوب این استدلال ممکن بود تمام باشد. یعنی وقتی حضرت در مورد غیر ذی‌روح می‌فرماید «لا بعث فیه»، مفهومش این می‌شود که در حیوان «فیه البعث»، یعنی حرام است؛ ولی معلوم نیست. در موارد بسیاری در کلمات استفاده می‌شود که وقتی می‌گویند «فیه البعث»، جمله اشکال دارد. این اشکال ممکن است کراهت باشد، ممکن است حرمت باشد. همان مرجوحیتی که عرض کردیم. همان که پشت به پیرمرد نشسته بود. پیرمرد بگوید: اشکال ندارد. یکی می‌آید در گوشش می‌گوید که آقا، پشت پیرمرد نشستن اشکال دارد این کار. این اشکال «فیه البعث» مرجوحیت می‌رساند، حرمت لزوماً نیست. پس آنجایی که تصریح نشده به وجود البعث، بلکه از مفهوم «لا بعث»، از نقطه مقابلش این را می‌فهمیم، طبعاً ظهورش در حرمت کمتر می‌شود. ظهور در مطلق مرجوحیت دارد. مرجوحیت همان‌طور که با حرمت می‌سازد، با کراهت هم می‌سازد. لذا وجود البعث دلیل بر حرمت نیست.

علاوه بر این‌ها، اگر فرض کردیم که از این روایت حرمت نگهداری فهمیده می‌شود، باز هم این روایت قابل استناد نیست؛ چون تعارض دارد با آن روایات زیادی که داریم و از آن‌ها جواز اقتناء صور فهمیده می‌شود. نهایتاً هم چیزی را برساند، این روایات بحث اقتناء است دیگر. حرمت اقتناء را می‌خواهد برساند که این هم معارض دارد. و روایاتی هستش که اجازه داده اقتناء صور را. پس این روایت اولاً دلالتی بر حرمت صنع تمثال ندارد، ثانیاً معارض دارد.

خوب، دو تا روایت دیگر هم داریم در روایات دسته سوم که از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده است. ایشان می‌فرمایند که پیغمبر مرا فرستاد به مدینه برای کسر صور، فرستادند مدینه که من بروم این صورت‌ها را بشکنم، کسر کنم. البته در یکی از این دو روایت کلمه مدینه ندارد. این دو روایت در باب سوم از ابواب احکام المساکن آمده است، روایات هفتم و روایت هشتم. آقا خیلی قشنگ بحث کرده‌اند ذیل این دو روایت.

روایت اولش «عن علی بن ابراهیم عن ابیه عن نوفلی عن سکونی» که آقا می‌فرمایند سند خوبی است. سکونی سنی است؛ ولی توثیق شده است. نوفلی هم توثیق نشده؛ ولی چون در طرق کامل الزیارات مکرر از او نقل شده، جزو سندهایی است که حضرت آقا به آن اعتنا می‌کنند. نوفلی را به خاطر کامل الزیارات توثیق عام می‌کنند. «عن ابی عبدالله علیه السلام قال: قال امیرالمؤمنین علیه السلام: بعثنی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم إلی المدینه». که پیغمبر اکرم مرا فرستاد به مدینه و فرمود: «فقال: لا تدع صوره إلا محوتها». صورتی باقی نگذار مگر اینکه این را محو کنی، از بین ببری. «و لا قبراً إلا سویته». قبری باقی نگذار مگر اینکه آن را با خاک یکسان کنی. «و لا کلباً إلا قتلته». سگی باقی نگذار مگر اینکه او را از بین ببری و به قتل برسانی. الان جنبش‌ها و فعالان می‌شوند با این روایت به حمایت از سگ‌ها و این‌ها!

قرائت دومش هم «عن عده من اصحابنا عن سهل عن جعفر بن محمد اشعری عن ابن قداح عن ابی عبدالله علیه السلام قال: قال امیرالمؤمنین علیه السلام: بعثنی رسول الله فی هدم القبور و کسر الصور». پیغمبر اکرم مرا مبعوث کرد در نابود کردن قبرها و شکستن صورت‌ها. خوب، جعفر بن محمد اشعری توثیق خاص ندارد؛ ولی دو تا قرینه داریم بر وثاقتش: یکی اینکه در اساتید کامل الزیارات آمده و از او نقل شده است. یکی دیگر هم که در طرق نوادرالحکمه محمد بن احمد بن یحیی است. کتاب نوادر از ایشان نقل می‌کند. روایات کتاب نوادرالحکمه مورد قبول محمد بن حسن بن ولید که ایشان استاد شیخ صدوق بوده است. به ایشان فرموده که روایات کتاب نوادرالحکمه مورد قبول ماست به جز روایت افرادی که این‌ها را استثنا کرده است. یعنی اگر کسی استثنا نشده باشد، مورد قبول، توثیق شده است. و جعفر بن محمد اشعری جزو این افراد مستثنی نیست. یا چند نفر را استثنا کرده است. ایشان جزو مستثناها نیست. و چون محمد بن حسن بن ولید وجه استثنا نکرده، معلوم می‌شود که ابن ولید هم ایشان را ثقه می‌داند. توثیق ابن ولید هم معتبر است و اطمینان‌آور. ابن قداح هم که عبدالله بن میمون قداحی است، ایشان هم ثقه است. به هر حال با اینکه حالا چیزهای نقل شده از او معلوم نیست که با همین عبدالله بن میمون باشد. جای یکی عبدالله بن میمون قداح دیگری است. به هر حال ایشان توثیق شده است. لذا این سند هم سند معتبری است.

اینجا اسم کلب و اسم مدینه هم ندارد. در این روایت ابن قداح می‌فرماید که حضرت مرا فرستادند که صورت‌ها را بشکنم که این کسر هم نشان می‌دهد که این صورت‌ها مجسمه بوده است. خوب، سندش را که دیدید از آقا قبول داشتند. در دلالت استدلال به این دو روایت برای حرمت ساخت تصویر و مبانی بر اینکه بگوییم اینکه پیغمبر امیرالمؤمنین را می‌فرستند که صورت‌ها را از بین ببرند، حکایت می‌کند از اینکه اقتناء صور و بقاء صور یک امر مبغوضی است. و وقتی که نگهداری صور امر مبغوض و حرامی است، یک ملازمه عرفی هست بین حرمت اقتناء و حرمت ایجاد. قبلاً هم عرض شد، نگاه عرفی بعید می‌داند که یک چیزی نگهداریش مبغوض باشد؛ ولی ایجادش اشکال نداشته باشد. آقا انگشتر طلا دست کردن حرام؛ ولی ساختش اشکال نداشته باشد. خوب، پس بنابراین چون این اقتناء صور طبق ظاهر این روایات حرام و مبغوض است، با ملازمه عرفی فهمیده می‌شود که ساخت صور، عمل صور هم مبغوض و حرام است.

که به این استدلال چند تا اشکال کرده‌اند. به ملازمه عرفیه و حرمت، اشکال اول این است که از این روایات به طور مطلق فهمیده نمی‌شود که اقتناء صور به طور مطلق حرام باشد و مبغوض باشد. «بعثنی رسول الله» معلوم می‌شود در یک واقعه خاصی بوده است. هر دو روایت هم اشاره به واقعه خاصی می‌کند. هر دو هم از امیرالمؤمنین است. هر دو هم پیغمبر ایشان را مبعوث کرده، «بعثنی رسول الله». پس در یک واقعه خاصی پیغمبر اکرم امیرالمؤمنین را فرستادند به مدینه و گفتند: برو و هیچ صورتی آنجا به جا نگذار مگر اینکه محو کنی. خوب، ممکن است در واقعه خاص آن صوری که از آن‌ها معمول شده‌اند، آن‌ها را محو کنند. ولی مثل صور اصنام بودند یا صور زن‌های عریان بودند یا صور آلهه. یک چیزهایی از این قبیل بوده باشد. پس این روایت اطلاق ندارد نسبت به همه صور در هر شکلی و در هر زمانی؛ چون در یک قضیه خاصی اتفاق افتاده است.

اما «مدینه» در روایت بعید است که همین مدینه النبی باشد؛ چون قبل از اینکه پیغمبر مهاجرت بکنند، قبل از هجرت، که امیرالمؤمنین نیامده بودند مدینه. امیرالمؤمنین با پیامبر به مدینه آمدند. بعد از هجرت هم که خودشان در مدینه حضور داشتند. دیگر «بعثا» معنا ندارد. و اینکه شاید پیامبر بیرون مدینه بودند، بعد حضرت امیر را به مدینه بفرستند، این هم خیلی بعید است. معنای پیغمبر در مدینه بودن، کسر صور نکردن، بعد رفتن بیرون مدینه، بعد امیرالمؤمنین برگردند در مدینه و بگویند برو. لذا هیچ بعدی ندارد که این مراد مدینه از یک مدینه‌ای از مدن باشد. یعنی مثلاً طائف بوده یا مکه بوده. به اینکه اسم خصوص مکه و طائف را نیاورده، به خاطر این است که حضرت علی علیه السلام مثلاً قضایای جنگ طائف یا مکه را نقل می‌کردند. پیامبر در بیرون مکه یا طائف، مثل روی بلندی ایستاده بودند، به حضرت امیر فرمودند: حالا نوبت توست، برو داخل شهر و هیچ صورتی را نگذار که به جا بماند، برو همه را محو کن. این صورت‌ها هم اگر این‌طور بوده باشد، بلاشک آقا می‌فرمایند صور آلهه بوده، آلهه مزعومه بوده. علی ای حال اینی که منظور مدینه النبی باشد، خیلی بعید است. و اینکه در یک وضعیت عادی باشد، این هم به مراتب بعیدتر است. علی الظاهر مربوط به یک وضعیت فوق العاده و یک واقعه مشخصی است که در یک برهه‌ای از زمان اتفاق افتاده است. لذا اطلاق ندارد که بخواهیم از آن استفاده کنیم که هر صورتی اقتنائش حرام باشد.

مؤید این احتمال هم این است که هیچ جا ثبت نکرده که پیغمبر آن وقتی که در مدینه خودشان بودند، دستور بدهند که قبرها مثلاً تصفیه کنیم یا سگ‌ها را از بین ببرید. شاید سگ‌ها به طرف سربازهای اسلام که وارد آن شهر می‌شدند، حمله می‌کردند، مزاحم این‌ها بودند. حضرت فرمودند این سگ‌های مزاحم را از بین ببرید. قاعدتاً یک چنین واقعه خاصی است. غیر از این از این حدیث فهمیده نمی‌شود. پس این حدیث اطلاق ندارد که هر چه صورت هست باید خراب کرد.

ثانیاً آقا، سلمنا که اصلاً این حرمت اقتناء را می‌رساند. آن ملازمه عرفیه که شما گفتید که اگر اقتناء چیزی حرام شد، صنعش هم حرام می‌شود، این ملازمه، ملازمه دائمی نیست. ما قبول نداریم که یک ملازمه دائمی وجود داشته باشد. ممکن است وقتی نگهداری یک شیء حرام باشد، به خاطر مضراتی که دارد؛ ولی صنعش حرام نباشد. گفتیم مثل آن ظرفی که در آن بول می‌کنند. ظرفی که تویش بول می‌کنند که در خانه می‌گذارند برای بول و این‌ها، عرض کنم که صنعش حرام نیست؛ ولی مثلاً بر فرض نگهداریش حرام است. یا کسی می‌خواهد شکل روباه در واقع شکل روباه (بدون اینکه روباه را نشناسد)، شما عکس روباه برایش می‌کشید. نگه داشتن این تصویر ممکن است اشکال داشته باشد؛ ولی می‌کشد و پاره می‌کند، می‌اندازد دور. لذا ملازمه دائمی وجود ندارد که اگر اقتناء چیزی حرام بود، لزوماً صناعتش هم حرام باشد. در همین مثال انگشتر طلای خودمان هم صادق است. اقتناء بر فرض اقتناء انگشتر طلا برای آقا حرام است. این لزومی ندارد که بگوییم ساختش هم حرام بوده باشد. پس این ملازمه به نحو دائمی وجود ندارد. البته در مواردی ممکن است ملازمه باشد؛ ولی وقتی استدلال تمام می‌شود که اثبات شود ملازمه دائمی است بین حرمت اقتناء و حرمت عمل. این هم نکته دوم.

نکته سوم این است که بر فرض که ما بفهمیم که آقا اقتناء حرام است، از ظهور این روایت این را بفهمیم، تعارض می‌کند با آن روایات فراوانی که داریم که اقتناء صور صریحاً در آن‌ها تجویز شده است. این‌ها ظهور بر حرمت هم اگر داشته باشد، آنجا صریح در جواز است. پس این روایت حمل بر کراهت می‌شود. ممکن است کسی بگوید: آقا، چطور ممکن است پیامبر برای از بین بردن یک امر مکروهی امیرالمؤمنین را بفرستند به یک شهری، در حالی که این شیء مکروه نه حرام؟ یک همچین استبعادی را ذکر کرده‌اند. به نظر ما استبعادی ندارد؛ برای اینکه امر مکروه اگر یک جا، دو جا باشد، یک چنین اهتمامی را اقتضا نمی‌کند؛ ولی اگر فرض کنیم یک امر مکروه بین مردم رایج شده یا می‌خواهد ریشه کند، طوری که همه می‌خواهند این کار را بکنند، اهتمام برای محوش بعدی ندارد.

از جمله روایات طایفه سوم، دو تا روایتی که از آن استفاده می‌شود حرمت تصویر ذی‌الارواح که مرتکز ذهن اصحاب ائمه است. قبل از اینکه به این دو روایت بعدی طایفه سوم برسیم، نکات آقای عرافی را هم در بحث این دو روایت بشنویم. دو روایت قبلی: یک روایت ابن قداح، یکی هم روایت نوفلی. این دو تا روایت، مطالب آقای عراقی را ببینیم در مورد روایت ابن قداح که آقا سندش را قبول داشتند. دو تا سند دارد: یکی سند کافی، یکی سند برقی. خب، سند برقی که دیگر مشکلش را همه می‌دانید. البته سند برقی مشکل دیگر هم دارد که از جعفر بن محمد اشعری نقل می‌کند که ایشان توثیق ندارد و سند ضعیف هم می‌شود از جهت رجال. سند کافی‌اش سهل بن زیاد و جعفر بن محمد اشعری. چه اشکالی دارد که سهل باعث اختلافات زیادی است و جعفر بن محمد اشعری هم نه توثیق خاص دارد نه توثیق عام. قبول نکردن سند را از جهت دلالتش هم چند تا بحث ایشان مطرح می‌کند تا بحث دلالیش روشن بشود. چهار تا بحث مطرح می‌کند.

بحث اولی که معنای صور اینجا چیست؟ «بعثنی رسول الله فی هدم القبور و کسر الصور». می‌فهمند که همان‌طور که گفته شد به احتمال قوی صور و تماثیل هر دو هم شامل نقوش و هم شامل مجسمه‌ها می‌شوند. مخصوصاً صور که شمولش وسیع است و هم مجسمه و هم غیر مجسمه را در بر می‌گیرد. در تماثیل هم احتمال اختصاص به مجسمه وجود دارد، اگرچه به صورت مطلق هم استعمال شده است. دو تا قرینه لفظی و حالی اینجا داریم در این روایت که با این‌ها مشخص می‌شود مقصود از صور مجسمه است. لفظی‌اش این است که عنوان کسر آمده است. شکستن صورت بیانگر این است که اینجا صورت مجسمه است و سه‌بعدی که قابل شکستن است. البته یک سری نقش‌ها هم هست که روی ظروف است که اینجا هم شکستنش را می‌شود تصور کرد؛ ولی این شکستن ظرف، شکستن صورت نیست. آن کسری که مال صورت است، کسری که نتیجه‌اش از بین رفتن صورت باشد، با توجه به ظهور تعلق کسر و اینکه کسر مستقیماً به خود صورت تعلق گرفته، معلوم می‌شود که اینجا مقصود از صور مجسمه‌ها هستند. این قرینه لفظی. قرینه حالی هم اینکه اوایل ظهور اسلام مجسمه‌هایی بود که عده‌ای این‌ها را می‌پرستیدند. امیرالمؤمنین علیه السلام مأمور شد که این‌ها را بشکند که این خودش قرینه برای اینکه منظور از صورت مجسمه است. برخلاف روایتی که جاهای دیگر داشتیم که توش قرینه خاصی نداشت و باید لغت محور قرار می‌گرفت. اینجا قرینه‌ای هست که منظور از صور مجسمه است.

نکته دوم اینکه مأموریت امیرالمؤمنین علیه السلام حالا چه ربطی به ما دارد؟ نکته جالبی است که ایشان مطرح می‌کند. خوب، پیغمبر یک مأموریت به امیرالمؤمنین دادند که هدم قبور کنند، کسر صور کنند. این حکم اولی و الهی است؟ که حکم ثانویه که مال یک شرایط ثانویه یا حکم ولایی و حکومتی تابع اقتضائات و مصالح ولایی است که حضرت تشخیص دادند؟ اینجا سه تا احتمال پس شد: یا بگوییم حکم اولی و الهی است، یا بگوییم ثانویه، یا بگوییم حکم ولایی و حکومتی. و هر سه نوع مأموریت‌های این شکلی هم در متون دینی ما هست. ولی اگر می‌خواهیم یکی از این‌ها را تعیین بکنیم، باید ببینیم که آن جاهایی که تردید پیش می‌آید، قاعده چیست؟ و اصل بر کدام یک از این‌هاست؟ و تأسیس اصل بکنیم. کدامش بین این سه تا اصل است؟ گفته‌اند اصل در احکام این است که اولی باشد و الهی باشد. اگر مردد باشد احکام و بیانات شارع بین حکم اولی و ثانوی، اصل این است که آن حکم، حکم اولی باشد. اگر مردد باشد بین حکم الهی و ولایی، اصل این است که حکم، حکم الهی باشد. مگر اینکه قرینه‌ای بیاید که دلالت بکند اینجا حکم شارع به عنوان ثانوی صادر شده یا به عنوان ولایی صادر شده که در این صورت مقطعی و تابع ولایتی است که حاکم شرع به خاطر حکومت همچین ولایتی داشته و حق کم و زیاد کردنش را دارد. خوب، شبیه این مسئله، روایتی که در مورد حلال کردن خمس برای شیعیان آمده که طبق این‌ها برخی از ائمه علیهم السلام خمس برای شیعه حلال کرده‌اند. خوب، سؤال این است که این تحلیل خمس توسط ائمه که خمس را حلال کرده‌اند، برای اینکه تا زمان ظهور حضرت و در واقع زمان‌بند باشد، زمان‌مند باشد، تا ظهور زمان داشته باشد، این حکم اولی است یا ولایی است؟ یعنی واقعاً حکم عوض شده؟ یک نوع نسخ صورت گرفته؟ یا نه، وجوب خمس به حال خود باقی است، منتها حاکم از جانب خودش می‌گوید که خمس را تا یک مقطعی ندهید. اصلی که ائمه در مقام بیان بر کرسی تشریعی به عنوان حکم اولی و الهی نشسته‌اند. مگر اینکه قرائنی بیاید برای اینکه حکم ثانوی است. یک حکمی ولایی است که اینجا دیگر ما از آن حکم اولی صرف نظر می‌کنیم. خوب، پس این روایت می‌شود بیان حکم اولی. هرچند احتمال هم می‌دهیم که اینجا حکم ولایی باشد؛ چون قرینه خاصی دارد. چون در آن دوران بت‌پرستی رایج بود. حالا مقصود بت باشد، اگر مقصود بت باشد طبق قاعده حکم اولیه است. ولی اگر منظور مطلق مجسمه باشد و حضرت قصدشان از این کار جلوگیری از بت‌پرستی بوده، این حکم ولایی بوده است. همان‌طور که در زمان جاهلیت مشرکین می‌آمدند به این زیادی قبرها تفاخر می‌کردند و حضرت برای اینکه با این فرهنگ تفاخر به قبور مقابله کنند، این دستور به امیرالمؤمنین را دادند که این قبرها را خراب کن. که می‌شود از باب حکومت. خوب، این احتمال با وجود اینکه نسبتاً احتمال قوی هست، ولی چندان قاطع نیست و نمی‌تواند در مقابل آن اصل اولیه مقاومت بکند. خوب، با توجه به این اصل، مأموریت امیرالمؤمنین علیه السلام از باب حکم اولی است.

مطلب سوم این است که آیا این روایت مربوط به نگهداری صور یا به ساخت صور هم مربوط می‌شود؟ مطرح کرده‌اند آیا مأموریت امیرالمؤمنین برای اینکه مجسمه را بشکنند فقط به خاطر این بوده که نگهداری این‌ها حرام است؟ یا این فراتر از این بود و در حرمت ساختشان هم دخیل است؟ خوب، مأمور شدن به اینکه صور را بشکنند این تکلیف است؛ ولی به دلالت التزامی حرمت را می‌رساند. خوب، ولی هم باید دید که این که دستور کسر صور را بشکن، این وجوب کسر این فقط با حرمت نگهداری ملازمه دارد یا علاوه بر این با حرمت ساخت هم ملازمه دارد؟ اگر حکم اولی باشد، بعید نیست که عرفاً به حرمت هر دوتاش، طبق نظر اعرافی عرفاً به حرمت هر دوتاش چه ساختش و چه نگهداریش دلالت بکند. مثل دستور به شکستن آلات قمار و وسایل گناه و از بین بردن کتب ضلال. معنایش این است که نگهداری و ایجاد این‌ها هم حرام است. که اینجا چون قائل‌اند به اینکه حکم، حکم الهی و اولی است، بعید نیست که روایت هم بر حرمت حفظ و نگهداری، هم بر حرمت صنع و ایجاد دلالت بکند.

چهارمین نکته این است که مدلول روایت کراهت را می‌رساند یا حرمت ساخت صور را؟ حکم روایت الزامی یا استحبابی است؟ اگر الزامی باشد، روایت دارد می‌گوید که ساخت صور حرام است. اگر استحبابی باشد، ساخت صور کراهت دارد. کسر صور استحبابی بوده باشد، آن وقت ساخت صور هم مکروه می‌شود. برخی قائل‌اند که آقا این روایت حمل بر کراهت می‌شود. دلالت بر کراهت می‌کند به قرینه این بلند بودن قبور. دیگر چون بلند بودن قبور مکروه است، این کسر صور هم عطف به آن شده است. به قرینه سیاق اینجا دلالت بر کراهت می‌کند که نظر صاحب ریاض و شیخ انصاری است؛ ولی این استدلال را آقای تبریزی قبول نمی‌کنند و می‌فرمایند که وحدت سیاق لزوماً از آن وحدت حکم دلالت بر وحدت حکم ندارد که بگوییم چون سیاقشان یکی است، پس باید احکامشان همه‌شان یکی باشد. و ظاهر روایت این است که روایت به آن اطلاق «بعثنی» چون آمده، دلالت بر وجوب دارد و با قرائن هم معلوم می‌شود که روایت در مورد حکمی بحث می‌کند که خیلی جدی و الزامی است. پس اگر روایت سند معتبری داشت، دلالت می‌کرد بر حرمت ساخت صور. ایشان خدایا به ما رحم کرد! در واقع یک جایی هم که ایشان خیلی قوی دلالت را پذیرفته‌اند، مشکل سندی داشتند. ولی حضرت آقا مشکل سندی نداشتند؛ ولی مشکل دلالی داشتند.

خوب، این در مورد آن روایت ابن قداح. در مورد موثقه سکونی هم هم بحث سندی می‌کند، هم بحث دلالی می‌کند که نکات جالبی مطرح می‌کند. در مورد سندش می‌گوید که سند چهارگانه کافی، سندی است که در بیش از ۱۰۰۰ روایت و نقل نوفلی از سکونی در بیش از هزار روایت آمده است. در این سند علی بن ابراهیم توثیق خاص دارد. سکونی سنی؛ ولی روایاتش مقبوله. ابراهیم بن هاشم و نوفلی این‌ها توثیق خاص ندارند؛ ولی با دو راه می‌شود این‌ها را توثیق کرد: یکی از طریق توثیق کامل الزیارات و تفسیر علی بن ابراهیم که اعرافی این توثیق را قبول ندارند. و دوم از طریق کثرت روایت و مقبولیت بین علما که با وجود اینکه قدح و ذمی در مورد این‌ها به کار نرفته، روایت دارند. این نشان می‌دهد که اعتبار این‌ها، روایت معتبر است و اعتبار این‌ها را نشان می‌دهد که با روش دوم ابراهیم بن هاشم، نوفلی توثیق می‌کنند و سند روایت بدون مشکل می‌شود، معتبر می‌شود؛ ولی چون که سکونی اهل سنت است، دیگر نمی‌گوییم صحیحه، می‌گوییم موثقه.

وضعیت دلالی همه‌ بحث‌های دلالی روایت قبلی، این روایت هم هست با این تفاوت که اینجا واژه کسر دیگر نیامده، واژه محو آمده است: «إلا محوتها». که علاوه بر مجسمه و نقاشی هم سازگار است. لذا برخلاف روایت قبلی که اختصاص به مجسمه داشت، در این روایت قرینه‌ای برای اختصاص به مجسمه نداریم. لذا مطلق می‌ماند، شامل هر دو می‌شود، هم مجسمه هم نقاشی.

نکته بعدی این است که این «و لا کلباً إلا قتلته» که در روایت اضافه شده، حکم ولایی را تقویت می‌کند؛ چون کشتن سگ حکم اولی نیست؛ ولی از آنجایی که در دوران جاهلیت اختلاط با سگ‌ها تبدیل به فرهنگ شده بود، حضرت برای مبارزه با این‌ها دستور دادند به کشتن سگ‌ها در حالی که نگهداری سگ فی‌نفسه مانعی ندارد و حرام نیست، بلکه نهایتاً مکروه است. لذا الزام به کشتن برای تغییر فرهنگ بود و جنبه ولایی داشت. که این مطلب قرینه‌ای است که بقیه احکام روایت هم ولایی باشد. پس حکم این‌ها حکم اولی و الهی نبوده است. و مطلب بعدی این است که در این دو روایت، این روایت اطلاق ندارد؛ چون نقل واقعه است و حضرت فرمودند پیغمبر در یک شرایط خاص یک شخصی را به محلی می‌فرستند، دستور می‌دهند این کار را انجام بده. همه‌ موارد نقل سیره است و قضیه فی واقعه است. ممکن است این دستور به خاطر مجسمه‌هایی باشد که در بت‌پرستی بودند. و علاوه بر اینکه روایت دلالت ندارد بر حرمت ساخت تصویر، اشکالات محتوایی هم یکی‌اش این است که اصلاً فرمودند ما در تاریخ اصلاً اعزام امیرالمؤمنین نداشتیم به مدینه قبل از هجرت. و همین هم که تاریخ نقل نکرده، این باعث وهن روایت است؛ چون یکی از ملاک‌های اعتبار روایت این است که مضمونش با تاریخ سازگار باشد. همان‌طور که لازم است که روایت سند معتبر داشته باشد، باید با عقل قطعی و دلالت قطعی کتاب و سنت و تاریخ هم منافات و تضاد نداشته باشد. ولی روایت با تاریخ تضاد دارد. همین باعث وهنش می‌شود. البته اینجا برای رفع این اشکال چند تا پاسخ مطرح شده است.

سه تا پاسخ اینجا: پاسخ اول این است که اول این است که این روایت با تاریخ معتبر منافات ندارد. درست است که این مطلب در تاریخ نقل نشده؛ ولی خلافش هم نیامده است. منافات زمانی به وجود می‌آید که خلافش نقل شود. وقتی در تاریخ خلاف این نقل نشده، در واقع خود این روایت می‌شود نقل تاریخی. این پاسخ اول. ولی همین پاسخ هم دوباره پاسخ داده شده است. آن هم این است که عزیمت امیرالمؤمنین به مدینه با این مأموریت قطعاً برمی‌گردد به آن اوایل ظهور اسلام که مسلمان‌ها خیلی محدود بودند. قطعاً به آنجا برنمی‌گردد که مسلمان‌ها خیلی محدود بودند. و با توجه به جایگاه امیرالمؤمنین، اگر قضایای این شکلی بعد از آن هم واقعاً رخ می‌داد، حتماً در تاریخ نقل می‌شد. و همین که نقل نشده، حکایت می‌کند از اینکه نبوده است. این پاسخ اول.

پاسخ دوم این است که امیرالمؤمنین علیه السلام مأمور شده‌اند به انجام این کار؛ ولی مانعی رخ داده و مأموریت انجام نشد. در واقع اصل اعزام با این دستور صورت گرفت؛ ولی در خارج به انجام نرسید. برای همین در تاریخ ثبت نشده است. این هم جوابی است که پاسخ داده‌اند که این هم صحیح نیست؛ چون «بعثنی رسول الله» بحث مطلقی است که تحقق فعلی و خارجی دارد. به این معنا نیستش که پیغمبر امیرالمؤمنین را مأمور کرده‌اند؛ ولی مأموریت به دلایلی انجام نشد. و لذا این جواب به لحاظ انشایی و امکان تحقق صحیح نیست.

و پاسخ سوم این است که منظور از مدینه اینجا مطلق شهر است، نه مدینه النبی. مدینه اینجا علم نباشد، بلکه عنوان وصفی باشد. که گفتند این هم خلاف ظاهر است؛ چون «المدینه» اسم شهر خاص است و علم است. اگر منظور مطلق شهر باشد، باید به صورت نکره می‌آمد. «الی مدینه». «الی المدینه» الف و لام دارد. هیچ کدام از این جواب‌ها تام نبودند. ظاهر حدیث این است که این اتفاق رخ داده و مأموریت به سوی مدینه بوده. یک همچین واقعه‌ای باید در تاریخ ضبط می‌شد. و همین که ضبط نشد، نشان می‌دهد که باعث وهن می‌شود. خلاصه وهن در مدلول روایت. و نکته دومی که آقای عرافی مطرح می‌کنند این است که این روایت با اوضاع مدینه قبل از هجرت هم تطابق ندارد. اگر بگوییم زمان مأموریت نزدیک به هجرت بوده، در شرایط آمادگی مدینه برای پذیرش اسلام بوده، همچین چیزی با شرایط مدینه سازگار نیست و به عملی با این شدت و حدت نیاز ندارد؛ چون پیغمبر قبل از هجرت مصعب را فرستادند برای تبلیغ اسلام به مدینه. در این مدت فرهنگ مدینه تغییراتی کرده. معلوم نیست تا آن زمان اموری مثل بت‌پرستی چقدر رواج داشته. بلکه زمان مأموریت قبل از آمادگی مدینه باشد، در آن دوره پیغمبر حکومت و قدرتی نداشت و شخصی را بفرستند برای شکستن بت‌ها و خراب کردن قبرها. با توجه به اینکه اشکالات محتوایی در این روایت بود؛ ولی باز هم اعتبار روایت از بین نمی‌رود و نمی‌شود این را کنار بگذاریم؛ چون آن ظهور و دلالت را می‌شود کنار گذاشت که مدلولش مخالف عقل واضح باشد، مخالف تاریخ واضح باشد. ولی اینجا هر قدر هم در جواب این اشکال‌ها مناقشه کنیم، تاریخ واضحی ما نداریم. احتمالات ممکن است باشد که ما به همه‌اش احاطه نداریم. در نقد مضمونی روایت باید احتیاط کرد. فقط زمانی می‌شود روایت را کنار گذاشت که مضمونش با عقل مسلم یا دلالت صریح عقلی، امر تاریخی مسلم تضاد داشته باشد. از طرف دیگر این هم که قسمتی از روایت، این «الی المدینه» توجیه ندارد. توجیه نداشتنش باعث نمی‌شود که بقیه محتوا را ما کنار بگذاریم. نهایتاً این است که این قسمت از روایت مفهوم نیست، این قسمت مجمل است. یا باید بگوییم در این قسمت اشتباهی رخ داده؛ ولی مضامین دیگر روایت، مضامین واضحی هستند. و روایت دیگری هم با همین مضامین داریم. اگر این حدیث تعارض با نقل تاریخی داشته باشد در عبارت «الی المدینه» است. و شاید این «الی مدینه» بوده که الف و لامش را به آن اضافه کرده‌اند.

این هم از این دو تا روایت دیگر که در طایفه سوم باقی مانده بود و حضرت آقا اشاره کردند، می‌خوانیم. می‌فرمایند که از این‌ها استفاده می‌شود که این تصویر ذی‌الارواح، حرمتش مرتکز بوده در ذهن اصحاب ائمه. یعنی انگار اصلاً همه‌شان برایشان واضح بوده که صورت ذی‌روح حرام است. و امام همین ارتکاز را تقریر کرده‌اند. اگر چنین چیزی را بتوانیم اثبات بکنیم، حرمت اثبات می‌شود. این دو تا روایت چیست؟ یکی‌اش از ابوالعباس بقباق بن فضل بن عبدالملک. البته هر دو روایت از ایشان است. یکی‌اش را از امام باقر علیه السلام نقل می‌کند، یکی‌اش را از امام صادق علیه السلام.

روایت اول که از امام باقر علیه السلام است، می‌گوید: «قلت لجعفر علیه السلام: قول الله یعملون له ما یشاء من محاریب و تماثیل و جفان کالجواب». حضرت سلیمان علیه السلام دیگر. می‌گوید که هر چه که می‌خواست برایش حاضر می‌کردند: «ما یشاء». خوب، محاریب حاضر می‌کردند، جمع محراب است، یعنی قصر، ساختمان‌های بلند. تماثیل می‌ساختند که مجسمه صورت‌ها باشد. و جفان می‌ساختند که جف کاسه «کل جواب». «جفان کل جواب» می‌ساختند. جواب جمع جابیه است. حوض بزرگ. یک کاسه‌هایی درست می‌کردند مثل حوض. و «قدور راسیات» که قدور جمع قدر است. حوض بزرگ از سنگ یا فلز، دیگ‌هایی بوده که ثابت بود، قابل حمل و نقل نبود، درست می‌کردند. از مصادیق «ما یشاء» یکی هم تماثیل است. پس عکس و مجسمه برای حضرت می‌ساختند. راوی می‌گوید سؤال کردم که چطور حضرت سلیمان اجازه می‌داد برایش تمثال درست کنند؟ خوب، این معلوم می‌شود که در ذهنش مرتکز بوده دیگر. در ذهن راوی می‌گوید: آقا، تمثال درست می‌کردند برای حضرت سلیمان، نشان می‌دهد که در ذهنش بوده که تمثال کار قبیحی است، کار بدی است، تمثال ذی‌روح حرام است. این در ذهنش ارتکاز داشته نسبت به این قضیه که این‌طور سؤال کرده است.

حضرت فرمودند که: «ماهی تماثیل الرجال و النساء». نه از آن‌ها که نه. این از آن‌ها که نه، قشنگ تقویت می‌کند و ارتکاز او را. یعنی ارتکاز او به این است که این‌ها حرام است. حضرت فرمود: نه از آن‌ها حرام‌ها که نه، حلال‌هایش را درست می‌کردند. «و لکنها تماثیل الشجره و شبه الشجره». فرمودند که این‌ها عکس و مجسمه زن و مرد نبود، عکس و مجسمه شجر و منظره بود. طبیعت بی‌جان بود به قول نقاش‌ها. از این پاسخ معلوم می‌شود که حضرت مرتکز ذهن او را تقریر کرده‌اند. وگرنه اگر مرتکز ذهن او را قبول نداشتم که اشکال ندارد. مگر چه اشکالی دارد ساخت تمثال؟ که مانع ندارد. ولی وقتی فرمودند نه تمثال زن و مرد، نه تمثال درخت، این تأیید ارتکاز ذهن راوی است.

این روایت اول. روایت دوم از محمد بن یحیی که شیخ کلینی از احمد و عبدالله، پسران محمد بن عیسی. خوب، این احمد پسر ایشان، پسر محمد بن عیسی، از بزرگان است. عبدالله هم که برادرش باشد، که معروف به بنان. این بزرگوار قمی بودند. البته این‌ها توثیق نشدند؛ ولی حالا مخصوصاً این آقای عبدالله بن محمد بن عیسی، ایشان توثیق نشده؛ ولی مرد جلیلی بوده ظاهرش. «عن علی بن حکم که ثقه است، ابان بن عثمان که از اصحاب اجماع است، از ابوالعباس». سندش می‌شود گفت که فقط یک مجهول داشت. حالا بحث سندش را اعرافی هم می‌خوانیم. «عن ابی عبدالله علیه السلام فی قول الله عزوجل». سؤال می‌کند در مورد این آیه: «یعملون له ما یشاء من محاریب و تماثیل». حضرت فرمود: «والله ماهی تماثیل الرجال و النساء و لکن الشجر و شبه الشجر». قسم یاد می‌کند. از این روایت همان‌طور که عرض کردیم استفاده کرده‌اند که در ذهن راوی که ابوالعباس بقباق باشد، این معنا جزو مسلمات بوده، جزو مرتکزات بوده که ساخت مجسمه جایز نیست، حرام است. برای همین سؤال پیش آمده که چرا حضرت سلیمان اجازه می‌داد که این کار حرام را انجام دهند؟ مشکل آورده پیش حضرت مطرح کرده. حضرت فرمود: نه، منظور آن‌ها نبوده. آن‌هایی که فکر می‌کنی نیست، صورت حیوان و انسان نیست، بلکه شجر و شبه این‌هاست.

خوب، خدمت شما عرض کنم که حالا بنده امروز کمی نمی‌دانم چرا ضعف کرده‌ام. اگر دوستان اجازه دهند بحث را اینجا، با اینکه خودم به دوستان گفته بودم بحث ده و نیم ادامه دارد، ولی خیلی حالم مساعد نیست برای بحث. و ان‌شاءالله فردا هم توضیحات حضرت آقا را می‌خوانیم، هم بحث‌های اعرافی را. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

سخنرانی‌های مرتبط

محبوب ترین جلسات کارگاه فقه