متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. با کتاب شریف «الدروس التمهیدیه فی الفقه الاستدلالی علی المذهب الجعفری» از آثار حضرت آیتالله العظمی شیخ باقر ایروانی در خدمت شما هستیم. این از کتب خوبی است که در سالهای اخیر نوشته شده و کتابی جامع و با رویکردی نیمهاستدلالی است. یکی از تفاوتهای این کتاب با کتابهای دیگر، بهویژه کتب متقدم نسبت به خود، این است که واقعاً رویکردش نیمهاستدلالی است. بعضاً کتب، با همه جلالت قدر و جایگاهشان، نگاهشان نگاه درسی نبوده یا نگاهشان نگاه نیمهاستدلالی نبوده است.
**درباره لمعه و نویسنده آن**
کتاب شریف لمعه -خود لمعه که از آثار مرحوم شهید اول (رضوان الله علیه) است- اساساً برای دراست و تدریس نوشته نشده است. هنگامی که سِربَداران در سبزوار به حکومت میرسند، از مرحوم شهید اول -که مرجع کل مذاهب خمسه (یعنی هم شیعه و هم حنفیها و مالکیها و حنبلیها و شافعیها) از ایشان تقلید میکردند- درخواست میکنند. ایشان مرجعی بینظیر بودند. میگویند: «بکارت فقه را کسی از بین نبرد، مگر شهید اول و من و دو فرزندم.» این تعابیر عجیب و غریب در مورد خودشان هستند. و همچنین میگفتند: «بین من و لوح محفوظ فاصلهای نیست، غیر از یک تأمل.» تأملِ کشف. یا: «اگر تمام کتب شیعه نابود شود، همه کتب فقهی شیعه را من "من الباء الی الیاء" (از باب بسم الله تا تای تم) همه را از حفظ، بدون اینکه کلمهای جا بیفتد، مینویسم و احیا میکنم.» تعابیر بسیار بلندی است، مبالغه نمیکنم.
شیخ انصاریان در مورد مکاسب همیشه تعبیری که در مورد ایشان شهید اول دارند، «بعض الاساطین» است؛ بعضی از استوانههای فقاهت. این را دیدهاید. منظور کاشف الغطاء هیچوقت با اسم شهید اول نیست؛ کاشف الغطاء یک همچین تعبیری دارد که: «او اول کسی بود که فقه را از بکارت درآورد.»
حالا این جناب شهید اول کتاب «لمعه» را برای سبزواریها نوشتند. همشهریهای ما که در حکومت سِربَداران، به عنوان مرجع فقهی محسوب میشدند، از ایشان درخواست کردند که شما بیا اینجا قاضی القضات باش؛ ما حکومت تشکیل دادیم، ولی فقیه جزء بدیهیات بوده دیگر، جزء ارتکاز متشرعه بوده که ما ولی فقیه لازم داریم. و درخواست میکنند که شما بیا اینجا ولایتت را داشته باش و خلاصه بر اساس فقاهت، حکومت را اداره کن. شهید اول میگویند: «من در دم گرفتار هستم، ولی کتابی مینویسم برای شما که این کتاب مبنای فقهی شما باشد برای اداره حکومت؛ یعنی جای من را پر کند.» و میفرمایند: «هر مسئله و خلاصهای به این کتاب مراجعه کنید.» ایشان این کتاب را مینویسند.
مرحوم شهید ثانی در مقدمه میفرمایند: «هذا من کرامات الشیخ»، «کرامات الشیخ الشهید.» این کتاب خودش از کرامات شیخ شهید است؛ چون وقتی که ایشان مشغول نوشتن کتاب لمعه میشوند، خب مرجع عامه اهل تسنن بوده و اهل تسنن در رفت و آمد بودند با ایشان. قضات و فقهای اهل تسنن. و ایشان عمدتاً تقیه میکردند و در ارتباط بودند. از عجایب این است که کسی که هر روز محل رفت و آمد اهل تسنن و فقهای عامه و اینها بوده، در مدت ۱۰ روزی که مشغول این کتاب میشود -۱۰ روزه!- در مدت ۱۰ روزی که مشغول نوشتن این کتاب میشود، احدی از این فقها، قضات و اینها به بیت ایشان رفت و آمد نمیکند. ایشان با خیال راحت مینشیند این اثر را مینویسد.
**شرح لمعه و ویژگیهای آن**
کتاب لمعه حجمش کم است، به نسبت «شرح الروضة البهیه». «شرح مزجی» جناب شهید ثانی. فاصله زمانی هم تقریباً ۱۰۰ سالی بوده. تعلق خاطری دارد شهید ثانی به شهید اول؛ به همین دلیل چند اثر ایشان را شرح کرده است. رؤیاها هم که حالا مثلاً هم خود ایشان دیده بوده و هم قبل ایشان دیده بودند و هم بعد ایشان دیده بودند، این دو تا شهید را همیشه با هم در عالم برزخ امام خمینی (ره) با تأسف یاد میکردند نسبت به شهیدین، شهید اول و شهید ثانی، از جهت فقاهت. فقاهتشان شاید نظیر نداشتند. حالا این «شایدش» از این تعبیر است، چون به مقام مرجعیت نرسیدند. مقام معظم رهبری در مورد این غصه داشتند که اینها به جایگاه مرجعیت و حق خودشان در واقع نرسیدند و جز مظلومیت و خلاصه دشمنی با این حال، چیزی نصیبشان نشد. هر دو هم در سنین کم به شهادت رسیدند. فاصله بین شهادتشان ۵۰ و خردهای سال بود. شهید ثانی ۵۵ سال داشتند، شهید اول هم به نظرم کمتر از این سن.
حالا کتاب لمعه اساساً برای تدریس و دراست نوشته نشد و شرح لمعه هم برای تدریس و دراست نوشته نشده است. لمعه که خب آرا است. نهایت کتاب فقهی ایشان هم نیست. «ذکری» و «دروس» از آثار دیگر شهید اول است که دروس از جهتی، خب کتاب قویتری هم محسوب میشود و مرجع اصلی در بررسی افکار شهید اول، کتاب «دروس» است. شهید ثانی هم در لمعه عمدتاً تکیه دارد به دروس، یعنی با مطالب دروس. اتفاقاً خیلی وقتها مطالب لمعه را با کتاب ذکری مقایسه میکند. ذکری هم بسیار فاخر است. شهید اول و «الفیه» و «نفلی» و اینها هم که حالا تو صلات از ایشان است و آثار دیگری شهید اول دارند. و شهید ثانی خیلی عنایت دارد و آثار مهم ایشان را خوانده است.
اینکه ما میخواهیم این کتاب الدروس التمهیدیه را بخوانیم، به معنای چشمپوشی از آثار قدما و این تراث عظیمالقدر نیست. بحث این است که این آثار اساساً آثار تدریسی نیستند. کتاب درسی نیستند. کتاب «شرح لمعه» و «روضة البهیه» هم همینطور نیستند.
**رویکرد کتاب «الدروس التمهیدیه»**
شرح مزجی الروضة البهیه برای کتاب لمعه، این در واقع رویکردش رویکرد بررسی اقوال کلیه در موضوع است. خب، از اولین آثاری است که وارد این میشود که تفنن در اقوال داشته باشد. کمتر آثار اینشکلی ما داشتیم که بخواهد بررسی بکند که در این موضوع مثلاً چند تا قول بین شیعه وجود دارد. حالا کتاب «خلاف» شیخ طوسی، شیخ الطائفه، آنجا اقوال اختلافی بین شیعه و سنی درش مطرح شده، ولی اقوال اختلافی بین خود فقهای شیعه در کمتر کتابی قبل از لمعه و قبل از شهید اول مطرح شده است. خب آنقدر هم تعدد و تنوع اقوال نبود. اجتهاد بیشتر رونق گرفته و جلوتر آمده، تعدد و تنوع اقوال بیشتر شده، مبانی عقلیه بیشتر وارد مباحث شدهاند، تفنن پیدا شده است.
حالا از کتاب «الروضة البهیه» اقوال در حد کلی دارد مطرح میشود. مسئله «اربعة اقوال، اجودها الف.» این از تعابیر رایج شرح شهید ثانی است. خیلی اینجور بحث میکند: «تو این مسئله چهار تا قول هست. تو این مسئله سه تا قول هست. تو این مسئله دو تا قول هست، هم ال اوجلهما، بهترین دو قول فلان است.» از بین ته دو قول این است. شاید منظورش این بوده که «این قول دیگر اصلاً مطرح نشده.» دو تا قول، بهترش این است. خب قول دوم چیست؟ از قرینهای که «این بهتر است»، باید کشف کنی که آن یکی چیست. در همین حد. اینکه حالا بخواهد استدلال از آن قول هم مطرح بشود که دیگر هیچ! قول داریم دیگر. «وجه» چیزی که به ذهن میرسد، آن چیزی است که گفته شد. «وجوه» در این مسئله چهار وجه فرض عقلی دارد. یک وقت میگوید چهار تا قول است. چهار تا قول یعنی فقط فرض عقلی نیست، قائل هم دارد؛ فقیه بر اساس او فتوا میدهد. یک وقت قول را مطرح میکند، فتوا را هم میگوید، استدلال را هم میگوید، دلیل را هم میگوید.
خب در کتاب شرح لمعه، خصوصاً در لمعه که خب تقریباً اینجور نیست، در شرح لمعه هم به ندرت پیدا میشود که مرحوم شهید ثانی وارد شده باشند و توضیح بدهند که اینجا در این مسئله چه استدلالی بوده برای آن قول دیگر. خب اگر کاری هم شده، در این حد بوده که استدلالهایی که برای خود این قولی که الان میداند صحیح است، فی الجمله مطرح میشود. یک صحیحهای مثلاً هست، یک اطلاقی دارد در این حد. آیه کریمهای هست، یک دلیل عقلی دارد، یک استصحابی داریم، یک برائتی داریم. در این حد مباحث مطرح میشود.
**عدم کفایت شرح لمعه برای اجتهاد**
در واقع ما شرح لمعه را نمیتوانیم کتاب نیمهاستدلالی بدانیم. کتاب نیمهاستدلالی کتابی است که باید شما را با کلیات استدلالی که در این مسئله هست آشنا بکند، ولی با یک استدلال که بدانید اولاً در این مسئله چند تا قول جدی وجود دارد و این چند تا قول جدی چه استدلال جدی پشتش است. اگر اینجور شد، میشود نیمهاستدلالی که ذهن آماده بشود برای اینکه وارد بحث بعدی بشود و مباحث استدلالی را کار بکند.
**انتقاد آیتالله ایروانی به کتب درسی حوزه**
خب در مقدمه جناب آیتالله ایروانی به این نکته اشاره میکنند. مطالب خوبی دارد مقدمه، اینکه چی شده... نه دیگر، عرض کردم خود لمعه، شرح خودش که نه، شرحش هم نه، نیمهاستدلالی نیست. نیمهتوضیحالمسائلی است در واقع. یعنی مثلاً کتاب «جامع المسائل» آیتالله بهجت را شما نگاه کنید. کتب بسیار خوبی است. حتماً دوستان رساله ایشان را مطالعه کنند ولی ۵ جلد رساله ایشان و کتابی بسیار قابل استفاده، بسیار هم سنگین. یعنی بعضی جاهایش از جواهر الکلام سنگینتر است، از مکاسب سنگینتر است. کتاب رساله ایشان برای عموم نیست. مثل ملاصدرا که فلسفه را برای عموم نوشته است. اسفار برای عموم. دقیقاً مثل کفایه برای طلاب مبتدی. یا شیخ بها مثلاً صمدیه را برای عموم نوشته؛ عمومش مشخص بود کی بوده.
خدمت شما عرض کنم که اینجا در جامع المسائل، رویکرد، رویکرد استدلالی است. یعنی مسئله را دارند میگویند و استدلالی که پشت مسئله مطرح است. از این جهت خیلی کتاب خوبی است. و در واقع لمعه شبیه به شرح لمعه، شبیه به جامع المسائل است؛ یعنی بیشتر فتوا است. آخر شما از حیطه فتاوای شهیدین خارج نمیشوید. این مشکلاتی است که طلبهها دارند. ۵ سالی درس خوانده و حالا معمم شده مثلاً. شرح لمعه خوانده، میرود تبلیغ. درس را خوب خوانده باشد. چیزی که بلد است فتاوای شهید، شهید اول و شهید ثانی است. البته نباید اختلافی هم باشد که بتواند بگوید اختلاف شهید اول با شهید ثانی در مسئله ای است. حالا نهایتاً با شیخ مفید و شیخ طوسی، اختلافاتی بعضاً مطرح میشود. در آن حد بتوانند. الان آقای سیستانی چی میفرمایند؟ آقای خویی.
یک دوره فترتی ما داریم که حالا صدر حلقات به این مسئله اشاره میکنند. میگویند: «طلبهای که مقدمات را میخواند، وقتی میآید خارج، احساس میکند ۳۰۰ سال از علم عقب است. لااقل ۱۰۰ سال عقب است. اتفاقاتی افتاده که شما تو غار بودید و هیچ خبر ندارید. آخرین آرای علمی که من خبر دارم مال شیخ انصاری بود.» آقا شیخ انصاری آمد و رفت. پنبه شد! آخوند خراسانی بعد آخوند خراسانی آمد. آقا ضیاء عراقی آمد. کمپانی اصفهانی آمد. حکیم اصفهانی آمد. امام خمینی آمد. خود شهید صدر آمد. تازه اینها بزرگان اصلیاند. اینقدر نائینی آمد. اینقدر اینها این علم را دست به دست کردند و هم زدند که اصلاً دیگر هیچ اتفاقی نمانده. شما هر کدام از اینها محل وقوف است. فقط نائینی را میتوانی رویش ۲۰ سال کار کنی. کمپانی را تو اصول حداقل ۳۰ سال میتوانیم کار کنیم. کمپانی آمد اصول فلسفه را از بحثهای عرفی خارج کرد. برد تو بحثهای فلسفی. جالب است که دو تا مرجع داریم در اصول که اینها سرآمد اصولیونند، ولی در مرجعیت خیلی اقبال به کمپانی نیست. اینها فهول اصول بودند. اصول را ریختند به هم اصلاً.
خوب شما الان چیزی که خواندید مثلاً در اصول «معالم» خواندید که حالا الان عوض شده. حالا «الموجز» میخوانید. یکم نزدیک میشوید به فضای جدید. «مظفر» میخوانید که به تعبیر مرحوم شهید صدر: «اصول مظفر بعضی جاهایش از معالم سادهتر است، بعضی جاهایش از کفایه سختتر است.» کتاب درسی اش از مشکلات لایهبندی. بعدش هم میآیید «رسائل» و «کفایه» میخوانید. بعد میآیید درس خارج و درس خارج میبینید که همه گیر کردهاند. مثلاً سر فلان شبهه نائینی، شبهه اِبیِّه را مثلاً میخواهم بگویم. حرفی ازش نیست. صد ساله این حرفها رفته اصلاً. شما از کفایه وقتی میخواهی بیایی درس خارج، این حرفها نیست. سیستم درسی مشکل دارد.
**مشکلات سیستم درسی فعلی حوزه**
در فقه که وضع بدتر است. در اصول باز یک تحولاتی صورت گرفته. باز آثار جدیدی نوشته شده. یک دفعه از لمعه میپری مکاسب! یعنی از قرن ۸ میپرد قرن ۱۱. از قرن یازدهم قرن ۱۴. قرن چندم؟ ۱۲. قرن ۱۴ قمری. بعد ۱۵، ۱۳. از آنجا میپری قرن جدید. این فترت را شما در بحثهای فقهی دارید. ما بینش هم بحثها پر نشده و مشخص است. اصلاً خود تاریخ علم یکی از بحثهای جدی است که اول هر علمی مطرح میشود. کتاب آیتالله سبحانی در بحث تاریخ علم در «فقهاء» آثار بسیار خوبی است که ایشان یک دور شرح دادهاند که فقه چه دورههایی را گذرانده است. کتاب بسیار خوب. دوستان تاریخ فقه. حالا اسمش دقیق یادم رفت. تو مجموعه آثار ایشان، «طبقات الفقهاء» که از آثار خوب ایشان است و آن بله.
غرض اینکه حالا یک مشکل این است که شما با آرای روز آشنا نیستید. یک مشکل دیگر این است که شما با نیمهاستدلال آشنا نیستید. یکی دیگر این است که مباحث علمی تطبیق داده نمیشود. شما یک چیزی اصول میخوانید، یک چیز دیگر تو فقه دارید میخوانید. نه اونی که تو اصول میخوانیم تو فقه به دردتان میخورد، نه اینکه تو فقه میخوانید قبلاً چیزی را تو اصول برایش مهیا کردید. کاملاً مجزا از همدیگر است. شما درس اصول مظفر و برید کنارش لمعه برید، احساس میکنید دو تا دانشکده جدا داریم. درس جدا میخوانید. هیچ ربطی به همدیگر تقریباً ندارد. مگر اینکه یک وقتهایی یک اسمی از برائت و استصحاب میآورند. آخر سال باید برسید به برائت و استصحاب. الان میخوانید، آخر سال یک دفعه معلوم میشود یک دفعه میترکد. خللی است.
**اهمیت تحول در دروس حوزوی از دیدگاه آیتالله ایروانی**
ایروانی اینجا در مقدمه مطرح میفرمایند. بخوانم چون مهم است. «فلم یدخر الکتاب للمتخرجین و لا لکل من له ذهن یستوعب ما فیها بل للمبتدئین.» کتاب برای فارغالتحصیلان و برای هر کسی که ذهنی دارد که آنچه در آن است را درک کند، ذخیره نشده، بلکه برای مبتدئین نوشته شده است. «احد الاهداف التی رمینا الیها فی هذا الکتاب و هو ضرورة تجدید النظر فی المناهج و کتب الدرس فی الحوزه.» یکی از اهدافی که ما در این کتاب به آن اشاره کردیم و مد نظر قرار دادیم، ضرورت تجدید نظر در کتب درسی حوزه است. «فکر الحاجه» دلش خوش است. ایروانی در کجا؟ جلد ۱. حالا دوستان گفتند که این آبیه را بخوانیم دیگر. کتاب مدرسه. دوست دارید که این کتاب آبی را دارند. نیمه نیمه استدلالی. خودش نیمه استدلالیه. آن ربع استدلالی. من فکر نمیکنم که تفکر نیاز به تجدید نظر در کتب درسی، یعنی اینکه نیاز به تحول در دروس داریم، فکر نمیکنم از چیزهایی باشد که حتی دو نفر از طلبههای حوزه در آن اختلاف داشته باشند. «و بالاخص فی المجال الفقهی» مخصوصاً در بحثهای فقهی. «فانهی مرحله السطوح و لا یشعر من نفسه» طلبه مرحله سطوح را تمام میکند و در خودش احساس نمیکند. «شعوره نمیکشه.» در خودش احساس نمیکند «انتمی نفس شوت او ربعه الی مرحله الاجتهاد.» احساس نمیکند حتی یک گام، نصف گام، یک چهارم گام از «شوت». «شوت» به معنای دوری است که دور کعبه میزنی. یک دور که میزنی، میشود «شوت». هفت تاش که تمام میشود، میشود یک طواف. احساس نمیکند که یک دور، یک نصف دور یا یک چهارم دور زده باشد برای اجتهاد. خواندی تمام شد، الان چند چندی باهاش؟ هیچ ربطی ما نداریم به اجتهاد. اجتهاد کجا، ما کجا؟ در حالی که این باید یک درصدی از اجتهاد را در خودش کشف بکند. ۵ درصد، ۱۰ درصد، ۲۰ درصد. یک مایههایی در ما شکل گرفت. «وزرع روح الاجتهاد فی نفسه.» طال حرفهای تندی است. حرفهای خوبی هم هست. «وسبب واضعه.» حالا خوبیش این است که ایشان ایران نیست، کسی بتواند بهش حمله بکند. نجف است.
«سبب واضحه هو ان ما یدرسه الطالب من کتب لم یشید بنیانها لیزرع روح الاجتهاد فی نفس الطالب.» سببش واضح است؛ به خاطر اینکه آنچه که درس میگیرد طلبه، آن را از کتبی میخواند که تشیید نشده، بنا نشده برای اینکه روح اجتهاد را در نفس طالب بخواهد زرع بکند، روح آن را بکارد. «فيبقى مهما كرهها و أمثالها سنوات بعیدا.» سالها در همین بحثها میماند و سالها از آن حقیقت مخصوص خود اساسی اش دور میماند. «حجر الاساس فیها کتب» کتبی که نوشته نشده برای اینکه محور دراست باشد. کتب علمی، آرای علمیه. اینها پایاننامههای حضرات بوده. پایاننامههای علمی. آن پایاننامه علمی شهید اول، آن پایاننامه علمی شهید ثانی. کجای دنیا توی دانشگاه پایاننامه استاد را تدریس میکنند؟ پایاننامه خوب است، بنشین مقایسه کن. کتاب درسی فرق میکند. کتاب علمی نظریهسازی است. یک لحظه به خورد مخاطب بدهی با چه ابزاری، با چه شیوهای. اینها در دنیا الان یک کتاب ۵ سال تدریس نمیشود.
با زبان انگلیسی شروع کرده بودیم با یکی از دوستام. گفت برو بخر کتاب را. رفتیم خریدیم. ۲۰، ۳۰ تومان پیاده شدیم. رفتیم شروع کردیم. یک مدت وقفه افتاد. یکی دو سال بعد، گفتیم خب ادامه بدهیم. آن کتاب دیگر تمام شد. الان کتاب آقا که ۲ سال است. آن کتاب را به حساب نمیآورند توی مجامع. الان این وضعیت است. خب باز با آن شروع کردیم. الان اینجوری است. گفت: «سال به سال دارند ایشان میگفتند که سال به سال کتب انگلیسی کلاً تو عالم جمع میشود.» آکسفورد کلاً چند ده میلیون نفر را دارد تعلیم زبان میدهد تو دنیا. سال به سال تمام کتب را جمع میکند. سال بعد کتاب جدید با شیوه جدید، متد جدید، با ابزارهای جدید. تا پارسال فلان چیز را نداشتیم، امسال این را داریم. با این شیوه. حالا حالا ما تو حوزه اینگونه نیست. برکت دارد. بله.
**تأثیر کتب درسی و نحوه تدریس**
خدمت یک آقایی رسیدیم اول طلبگیمان، قدر ایشان در حد مرجعیت بود. ناشناخته بود. الان هم ناشناخته است. خدا رحمت کند. از شاگردان آقا بزرگ تهرانی بود. دوستان تهرانی. تقریباً ۱۰۰ جلد فقط نوشته بود. بغل دست من کتابهایی که نوشته، از آن بالا تا پایین چیده بود. چند تا از آثارش را هم به من داد. یک کتاب نوشته بود فقط در طعن زنها! «سبت روایت: اگه زنها عقل...» چاپ هم بیرون نمیشد. فقط تو بیت ایشان. سیستم جالبی هم داشت. ۲۰ تا بچه داشت. بعد همینجور دور تا دور نشسته بودند. همه هم سید و روحانی. مجلس. هفتاد و خردهای سالش بود. یک تیم سنتی عجیب و غریب. «این بچه آوردم و اینا. دیگه خانمم نمیکشد. رفتم یک زن جوان گرفتم. الان یک دانه نوزاد دارم. زهرا بگیر.» نه از دانشگاه بگیر. برو تو بیابانها، روستاهای بیسواد. «درس چی میخوانی؟» گفتم: «من سُیوُطی میخوانم.» ایشان گفتش که: «سُیوُطی زمان ما باز دوباره خیلی اینجوری نبود. فاصله داشتیم با آن.» «از کدام کتاب است؟ از این چاپهای لیتوگرافی فلان و اینا که نیست؟ از این چاپهای چاپخانهای و اینا؟» گفتم: «چرا.» گفت: «اینها برکت ندارد. برو چاپ سنگی پیدا کن. از این فرمانیها. یکی دو ماه چشمت در میآید، ولی خیلی برکت دارد. کمکم برکاتش ظاهر میشود.» جز اولین کسانی بودیم که درسهای خارج را، یعنی چند سال بعد درس را با لپتاپ میرفتیم. بنده خدا! اگر باشد، الان ببین.
خلاصه نگاه ما عمدتاً این است، یعنی اعراض کنیم از این کتب. آثار باید جدید بشود، به روز بشود. سال به سال. لااقل، لااقل ۱۰ سال یک بار کتابها عوض بشود. لااقل ۱۰۰ سال یک بار کتاب عوض بشود. اگر ما صد سال هم یک بار عوض میکردیم، هنوز سه چهار بار کتابهایمان عوض شده بود. حرفش و «تبع الفاظها المتلسمه». الفاظ طلسم شده. آن الفاظ گنگ و عجیب و غریب. عرایض بنده روشن میشود. آنجا دردش را موقع احساس میکنی. شما همه انرژیتان را میگذارید بفهمی چی نوشته. مبتدا چیست، خبر چیست، چی خواسته بگوید. در حد دلالت تصوری. به دلالت تصدیقی نمیرسد. یعنی شما یک شبانهروز باید وقت بگذارید علت تصوری کلام برایت ایجاد بشود. بعداً هم یک سال باید وقت بگذاری. همان یک جملهای که خواند. تو یک کلمه قشنگ معنا فهمیده میشود. به قول حضرت آقا میفرمایند که: «الان دنیا در سال ۷۴ است. الان دنیا به جایی رسیده که با یک جمله، پنج تا مطلب به شما بفهمانند.» بعد ما تو حوزه خلاصه یک جمله، ۵ سال درگیر این چی چی میخواهد بگوید. مبتدا، خبر. تو کفایه داشتیم، خندهام گرفته بود. استاد ما یک جملهای شروع کرد. گفت: «بچهها این مبتداست. خبرش برو صفحه بعد. برو بعد. برو بعد.» وسط کلام یک فازون دارد. این خبر اونه. سه صفحه بعد خبرش آمده. ذهن میخواهد درگیر این عبارات باشد و «تحمل فی صحتها و سقمها.» و تحمل کنید از صحت و سقمش. همه وقت و انرژی میبرد.
این کتاب از خوبیهایش این است که شما درگیر عبارت و متن و اینها نمیشوید. «تلاسم یعود و یلحه عاجزا عن التعملات التی تنقی.» بعد از اینکه صیدش تمام شد، طلسمش شکست، تازه میماند که این چی چی گفته. حالا محتوا چیست؟ «لطالب العلم و التی بها یأخذ بالتطور و تقدم.» خطاست دیگر. لازم نیست خود همان مطلب که بلند هست، ما هی هم گیر بیندازیم توی اصطلاحات و عبارات. گاهی پوزیشن علمی است. ها؟ یکجور صحبت بکنی کسی نفهمد، خیلی کلاس دارد. یک پزی است بالاخره. و یکجور صحبت کنی همه بفهمند. مطلب خاصی. عمق مطلب فهمیده میشود. حضرات علما که این کار را کردند، خواستند پوزیشنی نشان بدهند؟ نه. حالا ادبیات بالاخره رایج بوده بین علما. و عرض کردم معمولاً پایاننامههای اینها بوده. این کتاب کفایه پایاننامه کاری مرحوم صاحب کفایه. محصول چند ۳۰ سال، ۴۰ سال زحمت اصولی ایشان خلاصه شده تو این یک جلد کفایه. این ادبیات را مستقیم تدریس بکنی. ما تو درس کفایه میدیدیم برخی عزیزانی که بودند، من واقعاً میماندم باید بگریم یا بخندم. بودن مواردی که درس کفایه بغلدستیم نگاه میکردیم میدیدیم که این ۱۳ دور کفایه درس خوانده و کتابش دیگر پاره پاره. یعنی یک دور مشخص بود با مداد نوشته بوده، یک سال. یک سال با خودکار آبی. یک سال با خودکار سبز. و هنوز هم شبهه داشت. درس که میآمد. خدا رحمت کند یکی از دوستان بود. او دقیقاً سالی که با هم ما کفایه میخواندیم، سنش هم تقریباً ۲۰ سالی از سالی که با هم کفایه میخواندیم، یعنی درسی که ما کفایه میخواندیم، او هم میآمد. استاد ما حاج آقای حیدری فرمود که: «من روز اولی که این درس شروع کردم، ۱۷، ۱۸ سال پیش، فلانی بود و همینجا نشسته بود. جایش هم مشخص بود.» و هر سال میآید. دنیا رفت و آمد. و اشکال میکرد. درس را خوب فهمیده بود. طلبهها گیر میداد. یعنی طلبه جرئت نمیکرد از جلویش رد بشود. پوزیشنی بود بالاخره. به برخی طلبههای کلاس یک نیست دیگر. شما بلد باشی اینها را از حفظ بخوانی. صد تا کتاب همدیگر را بچسبانی. ور بری به قول طلبه: «کفایت و سلاح میخواند.» هم کفایه، هم رد کفایه، هم رد رد کفایه. یک آیه قرآن نمیتواند تفسیر کند. معروف بود که وقتی یک طلبه، یک عالمی اگر شروع میکرد قرآن مطرح بشود، یک خرده افقهایمان به هم نزدیک بشود، معروف بود که در نجف اگر کسی تفسیر یا نهج البلاغه میخواند. نهج البلاغه که دیگر خیلی. الان هم همینطور است. ولی تفسیر هم اینطور. اگر شروع میکرد، اصلاً اعتبار علمیاش از بین میرفت. تفسیر سرمایه فقه و اصول و معروف است دیگر. ماجرایی که آیتالله خویی (رضوان الله علیه) بهشان گفته بودند که مصاحبهای کرده بودند. آیتالله خویی. تهرانی. مخدوداتشان. انبار. چاپ شده از آثار ایشان. میپرسند که: «ولی خب با این حال خیلی تند با تهرانی سرشاخ بودند. حسابی هم تو بحثهای عرفانی با بهجت مخالف بودند.» گفته: «نه الحمدلله بابام از دنیا...» گفتگوهای این شکلی داشتند و یک سری بحثهای این شکلی. حالا بحثهای علمیشان هم که با همدیگر مکاتبات داشتند. «حوزه جوابگوی دنیا نیست. شما برای اینکه پاسخ دنیا را بگویید.» جواب ایشان که گفته بود: «چرا؟ همین محمدرضا مظفر و محمد باقر صدر و اینها هستند. اینها جواب اینها محصول حوزهاند؟ یا خودرواند؟ حوزه برای اینکه اینها را تربیت بکند، کجا را دارد؟ الان اینجور شخصیتها تربیت میشوند؟» او میگوید که: «شما ببینید آیا طباطبایی را رفتند قم؟ منشأ اثر و منشأ برکات شدند. دارند تفسیر میگویند، فلسفه میگویند. علامه در کمپانی بوده. سرآمد شاگرد عربی و اصول. ولی میآید علامه شروع میکند فلسفه گفتن، بدایه نوشتن برای مدرسه علوی، برای راهنمایی. مدرسه علوی تهران. بگو شهدا. برای مدرسه علوی ۶ جلد اصول عقاید مینویسد برای مدرسه راهنمایی.» شوخی نیست این حرفها. خیلی حرفها جدی است. من و شما حاضر نیستیم همچین کارهایی را بکنیم. تعارف نداریم. «مدرسه ابتدایی میخواهیم تدریس کنیم.» بیکارم؟ مگر علامه طباطبایی چه کرده بود؟ بعد فقه و اصول و المیزان و فلان ۶ جلد اصول عقاید نوشته برای مدرسه. بعد گفته بودند این آمده. الان شاگرد خوبی هم دارد پرورش میدهد. فرموده بودند که: «ایشان خود او تزحیه است. طباطبایی تص تصور. تزیین.» «من یک تفسیر گفتم البیان. چقدر برکت داشت. چقدر حیف شد که این ادامه پیدا نکرد.» گفتم: «من یک مدت شروع کردم تفسیر گفتن.» «آن یک سالی که تفسیر گفتم، تجار نجف آمدند گفتند: "ما به شما وجوهات نمیدهیم که تفسیر بگویی. ما وجوهاتیم که اصلاً تعطیل شدیم."» هنوز هم هست. تو قم شما تازه الان آیتالله جوادی بعد از ۴۰ سال تفسیر گفتن و این همه اعتبار و وزن و اینها. به حساب مگر درسشان یک دانه تفسیر داریم در قیاس ۴۰۰ تا درس خارج فقه و اصول. آنها را با هم جمع بکنی. این چقدر میان، آنها چقدر میروند. طلبه. فلسفه. هیچ درس فلسفه. تازه تو قم کلام خبری نیست.
غرض اینکه غصههای ما اینهاست دیگر. این کسر شأنها. همه دخالت در این مباحث داریم. جان دوستم دارم ببینم اگه کسی دارد. یک نفر آمده به من گفته که به جای «شرح لمعه» بیایید «جامع المسائل» آقای خوانساری را بخوانید. به نسبت او گفتند این کتاب آن موقع نوشته شده. کتاب یک دهم باشد. مثلاً این ویژگیها را داشته باشد. اینطور بشود. اینجوری با خواندنش که مخالف نیستیم. ما میگوییم «شرح لمعه» را بخوانید. «الفیه» را بخوانید. «نفلیه» را بخوانید. «دروس» را بخوانید. «ذکری» را بخوانید. آثار شهید ثانی را بخوانید. بحث کتاب درسی است. یک بحث دیگر است در مورد کتب درسی. سال ۷۴، سال ۷۰ در قم. چیزهایی که فرمودند خیلی روشن است اینکه باید اینها اصلاح بشود، عوض بشود. متناسب با شرایط روز باشد. ادبیات عوض بشود. محتوا حفظ بشود. ادبیات کتاب درسی باشد. همان محتوا با این قالب. درس مقدمه بحث از این سطح میرود. درس خارج مینشیند. با یک انبوهی از روایات مواجه میشود که چیکار بکند؟ طلبه لمعه خوانده، منبر میخواهد برود. یک سر سوزن از اینهایی که خوانده، نمیتواند روایتی را که میخواهد بالای منبر پیاده بکند، میخواهد بگوید، پیاده بکند. هیچ مایه اجتهادی در او شکل نگرفته که همان مقداری که فهمیده، یک اطلاقگیری کند، تحقیق بزند، تعارض دو تا روایت را حل بکند در حد خودش. در حد خیلی ساده. یک جمع عرفی کند. ترجمه کنند روایت را. ترجمهاش باشد. کتاب داری میدهی. ما از رویش بخواهیم بخوانیم. من ترجمه روایت بدون ترجمه نمیتوانم. خواندن متن عربی. تذکر میدهیم. انشاءالله حالت تعارض. وقتی تعارض میبیند، نمیداند چیکار بکند. «بِزغم من اَنَ المُجتهدَ لا یکونُ مجتهداً الاّ...»
اساسیترین باب اصول که برخی اساتید فرمودند: «اگه اصول نخوندید، یک تیکهاش را فقط خارج را بخوانید، آن هم تعادل و تراجیح.» اگه اصول هیچیش را خارج نرفتید، اول خارج که اصول خارج میرفتیم، ولی با یکی از دوستان مفصل نشستیم درسها را گوش دادیم. بعد پیاده کردیم و بعد مباحثه کردیم. حتی برخی مباحث دو دور مقایسه کردیم. بحث تعادل و تراجیح. بحثهای بسیار اصلی مباحث اصول، تعادل و تراجیح که تعارض روایت را چیکار کنیم. تعارض دارد که عمده روایات هم همینهاست. مربوط به اینجاست. عمده مشکل فقها توی برخورد با روایت در دوره معصوم هم اینجا بوده. رقص الفاظ و اینها اصلاً یا نبوده یا به ندرت بوده. خیلی مباحث اصول مستغلات اقلیونی که اصلاً نبوده، غلط است. نه، درست است. ولی عمده درگیری فقیه تو این حرفها نیست. عمده درگیر تعادل و تراجیح. و عمده کارمان هم اتفاقاً تو تطبیق هم همانجاست. عمده مشکلمان که تو روایت داریم همین است. شما منبر هم که میخواهی بروی، ۱۰۰ تا روایت متعارض. بعضاً از پای سخنرانی خود شما دو تا روایت متعارض پیدا میکند. پریروز فلان چیز را گفتی، امروز این را گفتی. این دو تا با هم تعارض دارد. واقعاً راهکارش چیست؟ دانشجوها میگویند که شما گفتی که اصلاً خود قرآن تعارض پیدا کرده بود. گفتم: «باریکلا.» «تو گفتی که حضرت یوسف جزء مخلصین بود، بعد اومدی میگویی که «فنساه الشیطان» سوره یوسف. شیطان فریبش داد. تعارض دارد یا ندارد؟ «الا عبادک منهم المخلصین.» من اغوا میکنم. اگر مخلصین قرآن است، دیگر روایت هم نیست. «المخلصین.» اغوا میکنم. اینجا هم «فنساه الشیطان». شیطان در فرانسه و شیطان دو تا بحث است که این ضمیرها به کی برمیگردد؟ به آن صاحب سجن برمیگردد یا بحث یوسف است. حالا فرض اینکه بحث یوسف برگردد، هم نسا کرده، هم مخلص. اولاً که «انسا» با اغوا فرق میکند. یک بحث. بعدش هم خود مقام مخلصین درجات دارد. تو یک سری مراتب بسیار بالای مخلصین اصلاً نفوذ ندارد. بعد همینجور سلسله مراتب پیدا میکند. تو یک جاه شیطان نفوذ داشته. کارهای اینجور مباحث زیاد است. حالا تو روایات که دیگر هیچی. چون فهم عرفی ملاک بوده. عموم صحبت کردند. کاملاً دو تا روایت دارند همدیگر را میزنند. اول چه شکلی جمع عرفی کنیم؟ این خیلی مهم است. اینها را باید یاد بگیریم. تو بحث دیگر. تو مکاسب همه هنر شیخ به این است که جمع عرفی را دارد به شما یاد میدهد. روایت را جمع کنیم. بعضی وقتها هم دیگر جمع نمیشود. حالا مرجحات میآید. بعضی وقتها مرجحات هم نمیآید. تعارض میکند. تساقط میکند. بعد باید به اصل مراجعه کنیم یا باز تزاحمش یک بحث است. تعارضش. بعد از اینکه اصل کار اینهاست که طلبه باید یاد بگیرد. خبری ازش نیست. باید رویکرد تمرینی داشته باشیم. هی هر چی که میخوانیم تطبیق بدهیم. خودمان کار بکنیم. صرف اینکه بخوانیم و بریم فایده ندارد.
«و استصحاب العدم الازلی و کیفیت تطبیقه رسماً و لا اثر استصحاب.» اصول عملی باید تطبیق داده بشوند. و به تعبیر شامل: «لا یعرف ربط ما قرأه فی علم الاصول بما یحتاج الی استنباطه من احکام فلفل.» آنهایی که تو اصول خوانده، چه ربطی به فقه دارد، نمیداند. «طلاقه بین الفقه و الاصول خفیا علیه.» نمیدانم ربط فقه و اصول چیست. تا بیاید درس خارج تازه میفهمد آنهایی که اصول خوانده، چه ربطی به فقه دارد. «لحاظ اسباب و غیرها عادت فکرت النظر فی مناهج الدراس قویتاً ضروری.» برای همین است که تحول دروس یک قضیه ضروری است، بدیهی است. «ولاکن الفکر به قدر ما هی ضروریه، صبت المنال و طریق علیها اشواک.» راهی که خار زیاد دارد. «فمن الذی یتصدی و کیف یتصدی و کیف یقبل من و کیف و کیف و کیف.» کی میخواهد بیاید وارد بشود که کار را به عهده بگیرد؟ کی ازش قبول کنند؟ درسها را تحول ایجاد کند. واقعاً لباس ضد گلوله پوشیده باشد کسی بخواهد بیاید آنجا تحولی انجام بدهد.
شهید ثانی اخلاصش را نمیگذاری. کتاب «رضوان الله.» میگوید: «اخلاصی که تسلط بهش داشتن امثال شهید ثانی و شیخ اعظم نظیر موفق بودند.» «فالکاتب محمود اوتی من هو علمیت و جود توفیق لازم دارد. قبول عمل و اجازه اخلاص و العمل لله سبحانه و تعالی.» خب قطعاً اخلاص داشتند که کار پیشرفت کرده و اثرگذار بوده. آیتالله جوادی میفرمودند که: «برکت یعنی اینکه روزی ۲۰ هزار نفر میگویند قال شهید رحمه الله.» شهید ۲۰ هزار نفر لقمه خون نخورده. لااقل داریم بیش از ۲۰ هزار نفر هر روز میگویند: «قال شهید رحمه الله.» برکت یعنی این. خدا چند ساله دارند. این همه آدم هی هر روز وجدانی فخر.
وقتی که بیماری قلبی پیدا کردند، بستری شدند. ایشان متوسل میشود به شهید ثانی. میگوید: «اگر من از این بستر بلند شدم، عهد میکنم تا آخر عمر لمعه درس بدهم.» و خوب میشود و تا آخر عمر هم در حسینیه مرحوم آیتالله مرعشی ایشان و شرح ایشان میشود گفت بهترین شرح است. «الجواهر الفخریه» بهترین شرحی است. «و انتقال من قاعده المیسور لا یسقط بالمعسور اخذت الفکرت التی عاشقت معنا فطرتاً اخذ فطرت من الزمان بعد امتیازی دراست بعد متون الفقیه شروع کردیم حالا طبق قاعده المیسور لا یسقط بالمعسور حالا در حد توانمان، در حد بضاعتمان شروع کردیم نوشتن.» «بعداً تمام کتابت بعد فصول کتاب علی فلاحت علیها وجود.» بررسی.
**هفت نکته مهم درباره این کتاب**
خیلی سریع بگویم هفت تا نکته مهم این کتاب چیست:
۱. فقط از ترجمه باید بگویم عرضه کرده مقدار بسیاری از روایات را، «غیر قلیل»، یعنی بسیار از روایات در هر مسئلهای تا طالب علی احبت الاستعداد باشد. این شرایط برای شکل گرفتن روح اجتهاد است. تا طلبه بتواند با این کم عظیم از روایات در مرحله خارج مواجه بشود، برای او یک ذهنیت است.
۲. روایات متعارضه را عرضه کردیم و طریقه علاجش را توضیح دادیم. این خیلی مهم است. این ویژگی که کمتر دیده میشود. این کتاب خیلی ویژگی دارد و این از نکات بسیار مهم این کتاب است.
۳. تأکید ربط احکام فقه به قواعد اصول دیگر. فقه ما دائماً ما پایمان را از اصول برنمیداریم. همیشه پایمان تو اصول است. دقیقاً بحثهای حلقات هی دارد تطبیق داده میشود که این مطلب اصولی به چه درد میخورد؟ چیکارش باید بکنم؟ تازه میفهمم چه خاصیتی دارد و مقدار حاجت به آن.
۴. اشاره بعضی نکات رجالی. نقطه قوت هست. خودم نقطه ضعف کتاب. حالا بعداً عرض میکنم. یک خرده غلظت رجالی کتاب بالاست. خیلی هم لازم تا طالب آماده بشود برای مواجهه با تفاصیل در محل خارج و بتواند در وقت کمتری ارتباط برقرار کند با آن.
۵. کتاب پوشیده که در الفاظ جود نداشته باشد. شبه هم نداشته باشد. «الله یجود.» نه بذل و بخشش داریم، نه خیلی ساده گرفتیم، نه خیلی سخت گرفتیم. یک متن معمولی که نیاز به استاد هم دارد. کتاب افکار عمیقه. یک خرده فشار بده. یک ذکری وارد کن. یک فشار در عبارت صغیره. عبارت کوتاه است. یک فشاری وارد میکند. «حفاظ علی العلاقه بین التلمیز و الکتاب.» همش ساده بشود دیگر. یک خطی آوردیم توش. فشار است. به خود استاد هم فشار میآید. البته شرح هم ندارد.
۶. عملیات ارز احکام فقهی و استدلال بر آن تمام نمیشود مگر در بعضی قلیل از آنچه که اشاره کردند فقهای ابرار ما به آن. به خاطر اینکه مقصود ما تمرین طلب است بر عملیات اجتهاد و تقدیم سر خط برای آن. سرنخ در واقع. رأس الخط. سرنخ. و آن متوقف نیست بر استعراض همه احکام، همه مسائل را مطرح کنیم. سرنخها را فقط. بلکه آن توسع موجب تشویش میشود. اگر میخواستیم مطرح کنیم که موجب تشویش میشده. باز یکی از نکات نسبت مثبت نسبت به لمعه همین است. او آمده همه مسائل را آورده. ضرورتی ندارد. ولی اینجا سرفصلها و کلیات و اصول را دارد مطرح میکند و فروعش را شما میتوانید بعداً تو درس خارج پیدا کنید.
۷. طریقه استدلال قیام نکرده بر اساس رأی فقیه معین. بلکه ملاحظه میکنید آنچه که مثل اصول مظفر نیست که انگار از اول خواسته بگوید مرحوم مظفر (رضوان الله علیه) من میخواهم از تو این کتاب کمپانی در بیاورم. سر و تهش را که میخوانی، همش کمپانی غربی اصفهانی. انگار قسم بالله خورده که من باید رأی خودم را اثبات کنم تو این کتاب اصول مظفر. تو این کتاب اینجوری نیست. شما یک رأی معین، یک فقیه معین نیست که حرفش اثبات بشود. هر چی که سادهتر است برای فهم.
و یک سری نکات را مطرح فرمودند که دیگر نیاز به خواندنش نیست. بحثی که فردا انشاءالله شروع خواهیم کرد: «تکلیف و شروطش» که باب تکلیف است.
بسم الله الرحمن الرحیم. با کتاب شریف «الدروس التمهیدیه فی الفقه الاستدلالی علی المذهب الجعفری» از آثار حضرت آیتالله العظمی شیخ باقر ایروانی در خدمت شما هستیم. این از کتب خوبی است که در سالهای اخیر نوشته شده و کتابی جامع و با رویکردی نیمهاستدلالی است. یکی از تفاوتهای این کتاب با کتابهای دیگر، بهویژه کتب متقدم نسبت به خود، این است که واقعاً رویکردش نیمهاستدلالی است. بعضاً کتب، با همه جلالت قدر و جایگاهشان، نگاهشان نگاه درسی نبوده یا نگاهشان نگاه نیمهاستدلالی نبوده است.
**درباره لمعه و نویسنده آن**
کتاب شریف لمعه -خود لمعه که از آثار مرحوم شهید اول (رضوان الله علیه) است- اساساً برای دراست و تدریس نوشته نشده است. هنگامی که سِربَداران در سبزوار به حکومت میرسند، از مرحوم شهید اول -که مرجع کل مذاهب خمسه (یعنی هم شیعه و هم حنفیها و مالکیها و حنبلیها و شافعیها) از ایشان تقلید میکردند- درخواست میکنند. ایشان مرجعی بینظیر بودند. میگویند: «بکارت فقه را کسی از بین نبرد، مگر شهید اول و من و دو فرزندم.» این تعابیر عجیب و غریب در مورد خودشان هستند. و همچنین میگفتند: «بین من و لوح محفوظ فاصلهای نیست، غیر از یک تأمل.» تأملِ کشف. یا: «اگر تمام کتب شیعه نابود شود، همه کتب فقهی شیعه را من "من الباء الی الیاء" (از باب بسم الله تا تای تم) همه را از حفظ، بدون اینکه کلمهای جا بیفتد، مینویسم و احیا میکنم.» تعابیر بسیار بلندی است، مبالغه نمیکنم.
شیخ انصاریان در مورد مکاسب همیشه تعبیری که در مورد ایشان شهید اول دارند، «بعض الاساطین» است؛ بعضی از استوانههای فقاهت. این را دیدهاید. منظور کاشف الغطاء هیچوقت با اسم شهید اول نیست؛ کاشف الغطاء یک همچین تعبیری دارد که: «او اول کسی بود که فقه را از بکارت درآورد.»
حالا این جناب شهید اول کتاب «لمعه» را برای سبزواریها نوشتند. همشهریهای ما که در حکومت سِربَداران، به عنوان مرجع فقهی محسوب میشدند، از ایشان درخواست کردند که شما بیا اینجا قاضی القضات باش؛ ما حکومت تشکیل دادیم، ولی فقیه جزء بدیهیات بوده دیگر، جزء ارتکاز متشرعه بوده که ما ولی فقیه لازم داریم. و درخواست میکنند که شما بیا اینجا ولایتت را داشته باش و خلاصه بر اساس فقاهت، حکومت را اداره کن. شهید اول میگویند: «من در دم گرفتار هستم، ولی کتابی مینویسم برای شما که این کتاب مبنای فقهی شما باشد برای اداره حکومت؛ یعنی جای من را پر کند.» و میفرمایند: «هر مسئله و خلاصهای به این کتاب مراجعه کنید.» ایشان این کتاب را مینویسند.
مرحوم شهید ثانی در مقدمه میفرمایند: «هذا من کرامات الشیخ»، «کرامات الشیخ الشهید.» این کتاب خودش از کرامات شیخ شهید است؛ چون وقتی که ایشان مشغول نوشتن کتاب لمعه میشوند، خب مرجع عامه اهل تسنن بوده و اهل تسنن در رفت و آمد بودند با ایشان. قضات و فقهای اهل تسنن. و ایشان عمدتاً تقیه میکردند و در ارتباط بودند. از عجایب این است که کسی که هر روز محل رفت و آمد اهل تسنن و فقهای عامه و اینها بوده، در مدت ۱۰ روزی که مشغول این کتاب میشود -۱۰ روزه!- در مدت ۱۰ روزی که مشغول نوشتن این کتاب میشود، احدی از این فقها، قضات و اینها به بیت ایشان رفت و آمد نمیکند. ایشان با خیال راحت مینشیند این اثر را مینویسد.
**شرح لمعه و ویژگیهای آن**
کتاب لمعه حجمش کم است، به نسبت «شرح الروضة البهیه». «شرح مزجی» جناب شهید ثانی. فاصله زمانی هم تقریباً ۱۰۰ سالی بوده. تعلق خاطری دارد شهید ثانی به شهید اول؛ به همین دلیل چند اثر ایشان را شرح کرده است. رؤیاها هم که حالا مثلاً هم خود ایشان دیده بوده و هم قبل ایشان دیده بودند و هم بعد ایشان دیده بودند، این دو تا شهید را همیشه با هم در عالم برزخ امام خمینی (ره) با تأسف یاد میکردند نسبت به شهیدین، شهید اول و شهید ثانی، از جهت فقاهت. فقاهتشان شاید نظیر نداشتند. حالا این «شایدش» از این تعبیر است، چون به مقام مرجعیت نرسیدند. مقام معظم رهبری در مورد این غصه داشتند که اینها به جایگاه مرجعیت و حق خودشان در واقع نرسیدند و جز مظلومیت و خلاصه دشمنی با این حال، چیزی نصیبشان نشد. هر دو هم در سنین کم به شهادت رسیدند. فاصله بین شهادتشان ۵۰ و خردهای سال بود. شهید ثانی ۵۵ سال داشتند، شهید اول هم به نظرم کمتر از این سن.
حالا کتاب لمعه اساساً برای تدریس و دراست نوشته نشد و شرح لمعه هم برای تدریس و دراست نوشته نشده است. لمعه که خب آرا است. نهایت کتاب فقهی ایشان هم نیست. «ذکری» و «دروس» از آثار دیگر شهید اول است که دروس از جهتی، خب کتاب قویتری هم محسوب میشود و مرجع اصلی در بررسی افکار شهید اول، کتاب «دروس» است. شهید ثانی هم در لمعه عمدتاً تکیه دارد به دروس، یعنی با مطالب دروس. اتفاقاً خیلی وقتها مطالب لمعه را با کتاب ذکری مقایسه میکند. ذکری هم بسیار فاخر است. شهید اول و «الفیه» و «نفلی» و اینها هم که حالا تو صلات از ایشان است و آثار دیگری شهید اول دارند. و شهید ثانی خیلی عنایت دارد و آثار مهم ایشان را خوانده است.
اینکه ما میخواهیم این کتاب الدروس التمهیدیه را بخوانیم، به معنای چشمپوشی از آثار قدما و این تراث عظیمالقدر نیست. بحث این است که این آثار اساساً آثار تدریسی نیستند. کتاب درسی نیستند. کتاب «شرح لمعه» و «روضة البهیه» هم همینطور نیستند.
**رویکرد کتاب «الدروس التمهیدیه»**
شرح مزجی الروضة البهیه برای کتاب لمعه، این در واقع رویکردش رویکرد بررسی اقوال کلیه در موضوع است. خب، از اولین آثاری است که وارد این میشود که تفنن در اقوال داشته باشد. کمتر آثار اینشکلی ما داشتیم که بخواهد بررسی بکند که در این موضوع مثلاً چند تا قول بین شیعه وجود دارد. حالا کتاب «خلاف» شیخ طوسی، شیخ الطائفه، آنجا اقوال اختلافی بین شیعه و سنی درش مطرح شده، ولی اقوال اختلافی بین خود فقهای شیعه در کمتر کتابی قبل از لمعه و قبل از شهید اول مطرح شده است. خب آنقدر هم تعدد و تنوع اقوال نبود. اجتهاد بیشتر رونق گرفته و جلوتر آمده، تعدد و تنوع اقوال بیشتر شده، مبانی عقلیه بیشتر وارد مباحث شدهاند، تفنن پیدا شده است.
حالا از کتاب «الروضة البهیه» اقوال در حد کلی دارد مطرح میشود. مسئله «اربعة اقوال، اجودها الف.» این از تعابیر رایج شرح شهید ثانی است. خیلی اینجور بحث میکند: «تو این مسئله چهار تا قول هست. تو این مسئله سه تا قول هست. تو این مسئله دو تا قول هست، هم ال اوجلهما، بهترین دو قول فلان است.» از بین ته دو قول این است. شاید منظورش این بوده که «این قول دیگر اصلاً مطرح نشده.» دو تا قول، بهترش این است. خب قول دوم چیست؟ از قرینهای که «این بهتر است»، باید کشف کنی که آن یکی چیست. در همین حد. اینکه حالا بخواهد استدلال از آن قول هم مطرح بشود که دیگر هیچ! قول داریم دیگر. «وجه» چیزی که به ذهن میرسد، آن چیزی است که گفته شد. «وجوه» در این مسئله چهار وجه فرض عقلی دارد. یک وقت میگوید چهار تا قول است. چهار تا قول یعنی فقط فرض عقلی نیست، قائل هم دارد؛ فقیه بر اساس او فتوا میدهد. یک وقت قول را مطرح میکند، فتوا را هم میگوید، استدلال را هم میگوید، دلیل را هم میگوید.
خب در کتاب شرح لمعه، خصوصاً در لمعه که خب تقریباً اینجور نیست، در شرح لمعه هم به ندرت پیدا میشود که مرحوم شهید ثانی وارد شده باشند و توضیح بدهند که اینجا در این مسئله چه استدلالی بوده برای آن قول دیگر. خب اگر کاری هم شده، در این حد بوده که استدلالهایی که برای خود این قولی که الان میداند صحیح است، فی الجمله مطرح میشود. یک صحیحهای مثلاً هست، یک اطلاقی دارد در این حد. آیه کریمهای هست، یک دلیل عقلی دارد، یک استصحابی داریم، یک برائتی داریم. در این حد مباحث مطرح میشود.
**عدم کفایت شرح لمعه برای اجتهاد**
در واقع ما شرح لمعه را نمیتوانیم کتاب نیمهاستدلالی بدانیم. کتاب نیمهاستدلالی کتابی است که باید شما را با کلیات استدلالی که در این مسئله هست آشنا بکند، ولی با یک استدلال که بدانید اولاً در این مسئله چند تا قول جدی وجود دارد و این چند تا قول جدی چه استدلال جدی پشتش است. اگر اینجور شد، میشود نیمهاستدلالی که ذهن آماده بشود برای اینکه وارد بحث بعدی بشود و مباحث استدلالی را کار بکند.
**انتقاد آیتالله ایروانی به کتب درسی حوزه**
خب در مقدمه جناب آیتالله ایروانی به این نکته اشاره میکنند. مطالب خوبی دارد مقدمه، اینکه چی شده... نه دیگر، عرض کردم خود لمعه، شرح خودش که نه، شرحش هم نه، نیمهاستدلالی نیست. نیمهتوضیحالمسائلی است در واقع. یعنی مثلاً کتاب «جامع المسائل» آیتالله بهجت را شما نگاه کنید. کتب بسیار خوبی است. حتماً دوستان رساله ایشان را مطالعه کنند ولی ۵ جلد رساله ایشان و کتابی بسیار قابل استفاده، بسیار هم سنگین. یعنی بعضی جاهایش از جواهر الکلام سنگینتر است، از مکاسب سنگینتر است. کتاب رساله ایشان برای عموم نیست. مثل ملاصدرا که فلسفه را برای عموم نوشته است. اسفار برای عموم. دقیقاً مثل کفایه برای طلاب مبتدی. یا شیخ بها مثلاً صمدیه را برای عموم نوشته؛ عمومش مشخص بود کی بوده.
خدمت شما عرض کنم که اینجا در جامع المسائل، رویکرد، رویکرد استدلالی است. یعنی مسئله را دارند میگویند و استدلالی که پشت مسئله مطرح است. از این جهت خیلی کتاب خوبی است. و در واقع لمعه شبیه به شرح لمعه، شبیه به جامع المسائل است؛ یعنی بیشتر فتوا است. آخر شما از حیطه فتاوای شهیدین خارج نمیشوید. این مشکلاتی است که طلبهها دارند. ۵ سالی درس خوانده و حالا معمم شده مثلاً. شرح لمعه خوانده، میرود تبلیغ. درس را خوب خوانده باشد. چیزی که بلد است فتاوای شهید، شهید اول و شهید ثانی است. البته نباید اختلافی هم باشد که بتواند بگوید اختلاف شهید اول با شهید ثانی در مسئله ای است. حالا نهایتاً با شیخ مفید و شیخ طوسی، اختلافاتی بعضاً مطرح میشود. در آن حد بتوانند. الان آقای سیستانی چی میفرمایند؟ آقای خویی.
یک دوره فترتی ما داریم که حالا صدر حلقات به این مسئله اشاره میکنند. میگویند: «طلبهای که مقدمات را میخواند، وقتی میآید خارج، احساس میکند ۳۰۰ سال از علم عقب است. لااقل ۱۰۰ سال عقب است. اتفاقاتی افتاده که شما تو غار بودید و هیچ خبر ندارید. آخرین آرای علمی که من خبر دارم مال شیخ انصاری بود.» آقا شیخ انصاری آمد و رفت. پنبه شد! آخوند خراسانی بعد آخوند خراسانی آمد. آقا ضیاء عراقی آمد. کمپانی اصفهانی آمد. حکیم اصفهانی آمد. امام خمینی آمد. خود شهید صدر آمد. تازه اینها بزرگان اصلیاند. اینقدر نائینی آمد. اینقدر اینها این علم را دست به دست کردند و هم زدند که اصلاً دیگر هیچ اتفاقی نمانده. شما هر کدام از اینها محل وقوف است. فقط نائینی را میتوانی رویش ۲۰ سال کار کنی. کمپانی را تو اصول حداقل ۳۰ سال میتوانیم کار کنیم. کمپانی آمد اصول فلسفه را از بحثهای عرفی خارج کرد. برد تو بحثهای فلسفی. جالب است که دو تا مرجع داریم در اصول که اینها سرآمد اصولیونند، ولی در مرجعیت خیلی اقبال به کمپانی نیست. اینها فهول اصول بودند. اصول را ریختند به هم اصلاً.
خوب شما الان چیزی که خواندید مثلاً در اصول «معالم» خواندید که حالا الان عوض شده. حالا «الموجز» میخوانید. یکم نزدیک میشوید به فضای جدید. «مظفر» میخوانید که به تعبیر مرحوم شهید صدر: «اصول مظفر بعضی جاهایش از معالم سادهتر است، بعضی جاهایش از کفایه سختتر است.» کتاب درسی اش از مشکلات لایهبندی. بعدش هم میآیید «رسائل» و «کفایه» میخوانید. بعد میآیید درس خارج و درس خارج میبینید که همه گیر کردهاند. مثلاً سر فلان شبهه نائینی، شبهه اِبیِّه را مثلاً میخواهم بگویم. حرفی ازش نیست. صد ساله این حرفها رفته اصلاً. شما از کفایه وقتی میخواهی بیایی درس خارج، این حرفها نیست. سیستم درسی مشکل دارد.
**مشکلات سیستم درسی فعلی حوزه**
در فقه که وضع بدتر است. در اصول باز یک تحولاتی صورت گرفته. باز آثار جدیدی نوشته شده. یک دفعه از لمعه میپری مکاسب! یعنی از قرن ۸ میپرد قرن ۱۱. از قرن یازدهم قرن ۱۴. قرن چندم؟ ۱۲. قرن ۱۴ قمری. بعد ۱۵، ۱۳. از آنجا میپری قرن جدید. این فترت را شما در بحثهای فقهی دارید. ما بینش هم بحثها پر نشده و مشخص است. اصلاً خود تاریخ علم یکی از بحثهای جدی است که اول هر علمی مطرح میشود. کتاب آیتالله سبحانی در بحث تاریخ علم در «فقهاء» آثار بسیار خوبی است که ایشان یک دور شرح دادهاند که فقه چه دورههایی را گذرانده است. کتاب بسیار خوب. دوستان تاریخ فقه. حالا اسمش دقیق یادم رفت. تو مجموعه آثار ایشان، «طبقات الفقهاء» که از آثار خوب ایشان است و آن بله.
غرض اینکه حالا یک مشکل این است که شما با آرای روز آشنا نیستید. یک مشکل دیگر این است که شما با نیمهاستدلال آشنا نیستید. یکی دیگر این است که مباحث علمی تطبیق داده نمیشود. شما یک چیزی اصول میخوانید، یک چیز دیگر تو فقه دارید میخوانید. نه اونی که تو اصول میخوانیم تو فقه به دردتان میخورد، نه اینکه تو فقه میخوانید قبلاً چیزی را تو اصول برایش مهیا کردید. کاملاً مجزا از همدیگر است. شما درس اصول مظفر و برید کنارش لمعه برید، احساس میکنید دو تا دانشکده جدا داریم. درس جدا میخوانید. هیچ ربطی به همدیگر تقریباً ندارد. مگر اینکه یک وقتهایی یک اسمی از برائت و استصحاب میآورند. آخر سال باید برسید به برائت و استصحاب. الان میخوانید، آخر سال یک دفعه معلوم میشود یک دفعه میترکد. خللی است.
**اهمیت تحول در دروس حوزوی از دیدگاه آیتالله ایروانی**
ایروانی اینجا در مقدمه مطرح میفرمایند. بخوانم چون مهم است. «فلم یدخر الکتاب للمتخرجین و لا لکل من له ذهن یستوعب ما فیها بل للمبتدئین.» کتاب برای فارغالتحصیلان و برای هر کسی که ذهنی دارد که آنچه در آن است را درک کند، ذخیره نشده، بلکه برای مبتدئین نوشته شده است. «احد الاهداف التی رمینا الیها فی هذا الکتاب و هو ضرورة تجدید النظر فی المناهج و کتب الدرس فی الحوزه.» یکی از اهدافی که ما در این کتاب به آن اشاره کردیم و مد نظر قرار دادیم، ضرورت تجدید نظر در کتب درسی حوزه است. «فکر الحاجه» دلش خوش است. ایروانی در کجا؟ جلد ۱. حالا دوستان گفتند که این آبیه را بخوانیم دیگر. کتاب مدرسه. دوست دارید که این کتاب آبی را دارند. نیمه نیمه استدلالی. خودش نیمه استدلالیه. آن ربع استدلالی. من فکر نمیکنم که تفکر نیاز به تجدید نظر در کتب درسی، یعنی اینکه نیاز به تحول در دروس داریم، فکر نمیکنم از چیزهایی باشد که حتی دو نفر از طلبههای حوزه در آن اختلاف داشته باشند. «و بالاخص فی المجال الفقهی» مخصوصاً در بحثهای فقهی. «فانهی مرحله السطوح و لا یشعر من نفسه» طلبه مرحله سطوح را تمام میکند و در خودش احساس نمیکند. «شعوره نمیکشه.» در خودش احساس نمیکند «انتمی نفس شوت او ربعه الی مرحله الاجتهاد.» احساس نمیکند حتی یک گام، نصف گام، یک چهارم گام از «شوت». «شوت» به معنای دوری است که دور کعبه میزنی. یک دور که میزنی، میشود «شوت». هفت تاش که تمام میشود، میشود یک طواف. احساس نمیکند که یک دور، یک نصف دور یا یک چهارم دور زده باشد برای اجتهاد. خواندی تمام شد، الان چند چندی باهاش؟ هیچ ربطی ما نداریم به اجتهاد. اجتهاد کجا، ما کجا؟ در حالی که این باید یک درصدی از اجتهاد را در خودش کشف بکند. ۵ درصد، ۱۰ درصد، ۲۰ درصد. یک مایههایی در ما شکل گرفت. «وزرع روح الاجتهاد فی نفسه.» طال حرفهای تندی است. حرفهای خوبی هم هست. «وسبب واضعه.» حالا خوبیش این است که ایشان ایران نیست، کسی بتواند بهش حمله بکند. نجف است.
«سبب واضحه هو ان ما یدرسه الطالب من کتب لم یشید بنیانها لیزرع روح الاجتهاد فی نفس الطالب.» سببش واضح است؛ به خاطر اینکه آنچه که درس میگیرد طلبه، آن را از کتبی میخواند که تشیید نشده، بنا نشده برای اینکه روح اجتهاد را در نفس طالب بخواهد زرع بکند، روح آن را بکارد. «فيبقى مهما كرهها و أمثالها سنوات بعیدا.» سالها در همین بحثها میماند و سالها از آن حقیقت مخصوص خود اساسی اش دور میماند. «حجر الاساس فیها کتب» کتبی که نوشته نشده برای اینکه محور دراست باشد. کتب علمی، آرای علمیه. اینها پایاننامههای حضرات بوده. پایاننامههای علمی. آن پایاننامه علمی شهید اول، آن پایاننامه علمی شهید ثانی. کجای دنیا توی دانشگاه پایاننامه استاد را تدریس میکنند؟ پایاننامه خوب است، بنشین مقایسه کن. کتاب درسی فرق میکند. کتاب علمی نظریهسازی است. یک لحظه به خورد مخاطب بدهی با چه ابزاری، با چه شیوهای. اینها در دنیا الان یک کتاب ۵ سال تدریس نمیشود.
با زبان انگلیسی شروع کرده بودیم با یکی از دوستام. گفت برو بخر کتاب را. رفتیم خریدیم. ۲۰، ۳۰ تومان پیاده شدیم. رفتیم شروع کردیم. یک مدت وقفه افتاد. یکی دو سال بعد، گفتیم خب ادامه بدهیم. آن کتاب دیگر تمام شد. الان کتاب آقا که ۲ سال است. آن کتاب را به حساب نمیآورند توی مجامع. الان این وضعیت است. خب باز با آن شروع کردیم. الان اینجوری است. گفت: «سال به سال دارند ایشان میگفتند که سال به سال کتب انگلیسی کلاً تو عالم جمع میشود.» آکسفورد کلاً چند ده میلیون نفر را دارد تعلیم زبان میدهد تو دنیا. سال به سال تمام کتب را جمع میکند. سال بعد کتاب جدید با شیوه جدید، متد جدید، با ابزارهای جدید. تا پارسال فلان چیز را نداشتیم، امسال این را داریم. با این شیوه. حالا حالا ما تو حوزه اینگونه نیست. برکت دارد. بله.
**تأثیر کتب درسی و نحوه تدریس**
خدمت یک آقایی رسیدیم اول طلبگیمان، قدر ایشان در حد مرجعیت بود. ناشناخته بود. الان هم ناشناخته است. خدا رحمت کند. از شاگردان آقا بزرگ تهرانی بود. دوستان تهرانی. تقریباً ۱۰۰ جلد فقط نوشته بود. بغل دست من کتابهایی که نوشته، از آن بالا تا پایین چیده بود. چند تا از آثارش را هم به من داد. یک کتاب نوشته بود فقط در طعن زنها! «سبت روایت: اگه زنها عقل...» چاپ هم بیرون نمیشد. فقط تو بیت ایشان. سیستم جالبی هم داشت. ۲۰ تا بچه داشت. بعد همینجور دور تا دور نشسته بودند. همه هم سید و روحانی. مجلس. هفتاد و خردهای سالش بود. یک تیم سنتی عجیب و غریب. «این بچه آوردم و اینا. دیگه خانمم نمیکشد. رفتم یک زن جوان گرفتم. الان یک دانه نوزاد دارم. زهرا بگیر.» نه از دانشگاه بگیر. برو تو بیابانها، روستاهای بیسواد. «درس چی میخوانی؟» گفتم: «من سُیوُطی میخوانم.» ایشان گفتش که: «سُیوُطی زمان ما باز دوباره خیلی اینجوری نبود. فاصله داشتیم با آن.» «از کدام کتاب است؟ از این چاپهای لیتوگرافی فلان و اینا که نیست؟ از این چاپهای چاپخانهای و اینا؟» گفتم: «چرا.» گفت: «اینها برکت ندارد. برو چاپ سنگی پیدا کن. از این فرمانیها. یکی دو ماه چشمت در میآید، ولی خیلی برکت دارد. کمکم برکاتش ظاهر میشود.» جز اولین کسانی بودیم که درسهای خارج را، یعنی چند سال بعد درس را با لپتاپ میرفتیم. بنده خدا! اگر باشد، الان ببین.
خلاصه نگاه ما عمدتاً این است، یعنی اعراض کنیم از این کتب. آثار باید جدید بشود، به روز بشود. سال به سال. لااقل، لااقل ۱۰ سال یک بار کتابها عوض بشود. لااقل ۱۰۰ سال یک بار کتاب عوض بشود. اگر ما صد سال هم یک بار عوض میکردیم، هنوز سه چهار بار کتابهایمان عوض شده بود. حرفش و «تبع الفاظها المتلسمه». الفاظ طلسم شده. آن الفاظ گنگ و عجیب و غریب. عرایض بنده روشن میشود. آنجا دردش را موقع احساس میکنی. شما همه انرژیتان را میگذارید بفهمی چی نوشته. مبتدا چیست، خبر چیست، چی خواسته بگوید. در حد دلالت تصوری. به دلالت تصدیقی نمیرسد. یعنی شما یک شبانهروز باید وقت بگذارید علت تصوری کلام برایت ایجاد بشود. بعداً هم یک سال باید وقت بگذاری. همان یک جملهای که خواند. تو یک کلمه قشنگ معنا فهمیده میشود. به قول حضرت آقا میفرمایند که: «الان دنیا در سال ۷۴ است. الان دنیا به جایی رسیده که با یک جمله، پنج تا مطلب به شما بفهمانند.» بعد ما تو حوزه خلاصه یک جمله، ۵ سال درگیر این چی چی میخواهد بگوید. مبتدا، خبر. تو کفایه داشتیم، خندهام گرفته بود. استاد ما یک جملهای شروع کرد. گفت: «بچهها این مبتداست. خبرش برو صفحه بعد. برو بعد. برو بعد.» وسط کلام یک فازون دارد. این خبر اونه. سه صفحه بعد خبرش آمده. ذهن میخواهد درگیر این عبارات باشد و «تحمل فی صحتها و سقمها.» و تحمل کنید از صحت و سقمش. همه وقت و انرژی میبرد.
این کتاب از خوبیهایش این است که شما درگیر عبارت و متن و اینها نمیشوید. «تلاسم یعود و یلحه عاجزا عن التعملات التی تنقی.» بعد از اینکه صیدش تمام شد، طلسمش شکست، تازه میماند که این چی چی گفته. حالا محتوا چیست؟ «لطالب العلم و التی بها یأخذ بالتطور و تقدم.» خطاست دیگر. لازم نیست خود همان مطلب که بلند هست، ما هی هم گیر بیندازیم توی اصطلاحات و عبارات. گاهی پوزیشن علمی است. ها؟ یکجور صحبت بکنی کسی نفهمد، خیلی کلاس دارد. یک پزی است بالاخره. و یکجور صحبت کنی همه بفهمند. مطلب خاصی. عمق مطلب فهمیده میشود. حضرات علما که این کار را کردند، خواستند پوزیشنی نشان بدهند؟ نه. حالا ادبیات بالاخره رایج بوده بین علما. و عرض کردم معمولاً پایاننامههای اینها بوده. این کتاب کفایه پایاننامه کاری مرحوم صاحب کفایه. محصول چند ۳۰ سال، ۴۰ سال زحمت اصولی ایشان خلاصه شده تو این یک جلد کفایه. این ادبیات را مستقیم تدریس بکنی. ما تو درس کفایه میدیدیم برخی عزیزانی که بودند، من واقعاً میماندم باید بگریم یا بخندم. بودن مواردی که درس کفایه بغلدستیم نگاه میکردیم میدیدیم که این ۱۳ دور کفایه درس خوانده و کتابش دیگر پاره پاره. یعنی یک دور مشخص بود با مداد نوشته بوده، یک سال. یک سال با خودکار آبی. یک سال با خودکار سبز. و هنوز هم شبهه داشت. درس که میآمد. خدا رحمت کند یکی از دوستان بود. او دقیقاً سالی که با هم ما کفایه میخواندیم، سنش هم تقریباً ۲۰ سالی از سالی که با هم کفایه میخواندیم، یعنی درسی که ما کفایه میخواندیم، او هم میآمد. استاد ما حاج آقای حیدری فرمود که: «من روز اولی که این درس شروع کردم، ۱۷، ۱۸ سال پیش، فلانی بود و همینجا نشسته بود. جایش هم مشخص بود.» و هر سال میآید. دنیا رفت و آمد. و اشکال میکرد. درس را خوب فهمیده بود. طلبهها گیر میداد. یعنی طلبه جرئت نمیکرد از جلویش رد بشود. پوزیشنی بود بالاخره. به برخی طلبههای کلاس یک نیست دیگر. شما بلد باشی اینها را از حفظ بخوانی. صد تا کتاب همدیگر را بچسبانی. ور بری به قول طلبه: «کفایت و سلاح میخواند.» هم کفایه، هم رد کفایه، هم رد رد کفایه. یک آیه قرآن نمیتواند تفسیر کند. معروف بود که وقتی یک طلبه، یک عالمی اگر شروع میکرد قرآن مطرح بشود، یک خرده افقهایمان به هم نزدیک بشود، معروف بود که در نجف اگر کسی تفسیر یا نهج البلاغه میخواند. نهج البلاغه که دیگر خیلی. الان هم همینطور است. ولی تفسیر هم اینطور. اگر شروع میکرد، اصلاً اعتبار علمیاش از بین میرفت. تفسیر سرمایه فقه و اصول و معروف است دیگر. ماجرایی که آیتالله خویی (رضوان الله علیه) بهشان گفته بودند که مصاحبهای کرده بودند. آیتالله خویی. تهرانی. مخدوداتشان. انبار. چاپ شده از آثار ایشان. میپرسند که: «ولی خب با این حال خیلی تند با تهرانی سرشاخ بودند. حسابی هم تو بحثهای عرفانی با بهجت مخالف بودند.» گفته: «نه الحمدلله بابام از دنیا...» گفتگوهای این شکلی داشتند و یک سری بحثهای این شکلی. حالا بحثهای علمیشان هم که با همدیگر مکاتبات داشتند. «حوزه جوابگوی دنیا نیست. شما برای اینکه پاسخ دنیا را بگویید.» جواب ایشان که گفته بود: «چرا؟ همین محمدرضا مظفر و محمد باقر صدر و اینها هستند. اینها جواب اینها محصول حوزهاند؟ یا خودرواند؟ حوزه برای اینکه اینها را تربیت بکند، کجا را دارد؟ الان اینجور شخصیتها تربیت میشوند؟» او میگوید که: «شما ببینید آیا طباطبایی را رفتند قم؟ منشأ اثر و منشأ برکات شدند. دارند تفسیر میگویند، فلسفه میگویند. علامه در کمپانی بوده. سرآمد شاگرد عربی و اصول. ولی میآید علامه شروع میکند فلسفه گفتن، بدایه نوشتن برای مدرسه علوی، برای راهنمایی. مدرسه علوی تهران. بگو شهدا. برای مدرسه علوی ۶ جلد اصول عقاید مینویسد برای مدرسه راهنمایی.» شوخی نیست این حرفها. خیلی حرفها جدی است. من و شما حاضر نیستیم همچین کارهایی را بکنیم. تعارف نداریم. «مدرسه ابتدایی میخواهیم تدریس کنیم.» بیکارم؟ مگر علامه طباطبایی چه کرده بود؟ بعد فقه و اصول و المیزان و فلان ۶ جلد اصول عقاید نوشته برای مدرسه. بعد گفته بودند این آمده. الان شاگرد خوبی هم دارد پرورش میدهد. فرموده بودند که: «ایشان خود او تزحیه است. طباطبایی تص تصور. تزیین.» «من یک تفسیر گفتم البیان. چقدر برکت داشت. چقدر حیف شد که این ادامه پیدا نکرد.» گفتم: «من یک مدت شروع کردم تفسیر گفتن.» «آن یک سالی که تفسیر گفتم، تجار نجف آمدند گفتند: "ما به شما وجوهات نمیدهیم که تفسیر بگویی. ما وجوهاتیم که اصلاً تعطیل شدیم."» هنوز هم هست. تو قم شما تازه الان آیتالله جوادی بعد از ۴۰ سال تفسیر گفتن و این همه اعتبار و وزن و اینها. به حساب مگر درسشان یک دانه تفسیر داریم در قیاس ۴۰۰ تا درس خارج فقه و اصول. آنها را با هم جمع بکنی. این چقدر میان، آنها چقدر میروند. طلبه. فلسفه. هیچ درس فلسفه. تازه تو قم کلام خبری نیست.
غرض اینکه غصههای ما اینهاست دیگر. این کسر شأنها. همه دخالت در این مباحث داریم. جان دوستم دارم ببینم اگه کسی دارد. یک نفر آمده به من گفته که به جای «شرح لمعه» بیایید «جامع المسائل» آقای خوانساری را بخوانید. به نسبت او گفتند این کتاب آن موقع نوشته شده. کتاب یک دهم باشد. مثلاً این ویژگیها را داشته باشد. اینطور بشود. اینجوری با خواندنش که مخالف نیستیم. ما میگوییم «شرح لمعه» را بخوانید. «الفیه» را بخوانید. «نفلیه» را بخوانید. «دروس» را بخوانید. «ذکری» را بخوانید. آثار شهید ثانی را بخوانید. بحث کتاب درسی است. یک بحث دیگر است در مورد کتب درسی. سال ۷۴، سال ۷۰ در قم. چیزهایی که فرمودند خیلی روشن است اینکه باید اینها اصلاح بشود، عوض بشود. متناسب با شرایط روز باشد. ادبیات عوض بشود. محتوا حفظ بشود. ادبیات کتاب درسی باشد. همان محتوا با این قالب. درس مقدمه بحث از این سطح میرود. درس خارج مینشیند. با یک انبوهی از روایات مواجه میشود که چیکار بکند؟ طلبه لمعه خوانده، منبر میخواهد برود. یک سر سوزن از اینهایی که خوانده، نمیتواند روایتی را که میخواهد بالای منبر پیاده بکند، میخواهد بگوید، پیاده بکند. هیچ مایه اجتهادی در او شکل نگرفته که همان مقداری که فهمیده، یک اطلاقگیری کند، تحقیق بزند، تعارض دو تا روایت را حل بکند در حد خودش. در حد خیلی ساده. یک جمع عرفی کند. ترجمه کنند روایت را. ترجمهاش باشد. کتاب داری میدهی. ما از رویش بخواهیم بخوانیم. من ترجمه روایت بدون ترجمه نمیتوانم. خواندن متن عربی. تذکر میدهیم. انشاءالله حالت تعارض. وقتی تعارض میبیند، نمیداند چیکار بکند. «بِزغم من اَنَ المُجتهدَ لا یکونُ مجتهداً الاّ...»
اساسیترین باب اصول که برخی اساتید فرمودند: «اگه اصول نخوندید، یک تیکهاش را فقط خارج را بخوانید، آن هم تعادل و تراجیح.» اگه اصول هیچیش را خارج نرفتید، اول خارج که اصول خارج میرفتیم، ولی با یکی از دوستان مفصل نشستیم درسها را گوش دادیم. بعد پیاده کردیم و بعد مباحثه کردیم. حتی برخی مباحث دو دور مقایسه کردیم. بحث تعادل و تراجیح. بحثهای بسیار اصلی مباحث اصول، تعادل و تراجیح که تعارض روایت را چیکار کنیم. تعارض دارد که عمده روایات هم همینهاست. مربوط به اینجاست. عمده مشکل فقها توی برخورد با روایت در دوره معصوم هم اینجا بوده. رقص الفاظ و اینها اصلاً یا نبوده یا به ندرت بوده. خیلی مباحث اصول مستغلات اقلیونی که اصلاً نبوده، غلط است. نه، درست است. ولی عمده درگیری فقیه تو این حرفها نیست. عمده درگیر تعادل و تراجیح. و عمده کارمان هم اتفاقاً تو تطبیق هم همانجاست. عمده مشکلمان که تو روایت داریم همین است. شما منبر هم که میخواهی بروی، ۱۰۰ تا روایت متعارض. بعضاً از پای سخنرانی خود شما دو تا روایت متعارض پیدا میکند. پریروز فلان چیز را گفتی، امروز این را گفتی. این دو تا با هم تعارض دارد. واقعاً راهکارش چیست؟ دانشجوها میگویند که شما گفتی که اصلاً خود قرآن تعارض پیدا کرده بود. گفتم: «باریکلا.» «تو گفتی که حضرت یوسف جزء مخلصین بود، بعد اومدی میگویی که «فنساه الشیطان» سوره یوسف. شیطان فریبش داد. تعارض دارد یا ندارد؟ «الا عبادک منهم المخلصین.» من اغوا میکنم. اگر مخلصین قرآن است، دیگر روایت هم نیست. «المخلصین.» اغوا میکنم. اینجا هم «فنساه الشیطان». شیطان در فرانسه و شیطان دو تا بحث است که این ضمیرها به کی برمیگردد؟ به آن صاحب سجن برمیگردد یا بحث یوسف است. حالا فرض اینکه بحث یوسف برگردد، هم نسا کرده، هم مخلص. اولاً که «انسا» با اغوا فرق میکند. یک بحث. بعدش هم خود مقام مخلصین درجات دارد. تو یک سری مراتب بسیار بالای مخلصین اصلاً نفوذ ندارد. بعد همینجور سلسله مراتب پیدا میکند. تو یک جاه شیطان نفوذ داشته. کارهای اینجور مباحث زیاد است. حالا تو روایات که دیگر هیچی. چون فهم عرفی ملاک بوده. عموم صحبت کردند. کاملاً دو تا روایت دارند همدیگر را میزنند. اول چه شکلی جمع عرفی کنیم؟ این خیلی مهم است. اینها را باید یاد بگیریم. تو بحث دیگر. تو مکاسب همه هنر شیخ به این است که جمع عرفی را دارد به شما یاد میدهد. روایت را جمع کنیم. بعضی وقتها هم دیگر جمع نمیشود. حالا مرجحات میآید. بعضی وقتها مرجحات هم نمیآید. تعارض میکند. تساقط میکند. بعد باید به اصل مراجعه کنیم یا باز تزاحمش یک بحث است. تعارضش. بعد از اینکه اصل کار اینهاست که طلبه باید یاد بگیرد. خبری ازش نیست. باید رویکرد تمرینی داشته باشیم. هی هر چی که میخوانیم تطبیق بدهیم. خودمان کار بکنیم. صرف اینکه بخوانیم و بریم فایده ندارد.
«و استصحاب العدم الازلی و کیفیت تطبیقه رسماً و لا اثر استصحاب.» اصول عملی باید تطبیق داده بشوند. و به تعبیر شامل: «لا یعرف ربط ما قرأه فی علم الاصول بما یحتاج الی استنباطه من احکام فلفل.» آنهایی که تو اصول خوانده، چه ربطی به فقه دارد، نمیداند. «طلاقه بین الفقه و الاصول خفیا علیه.» نمیدانم ربط فقه و اصول چیست. تا بیاید درس خارج تازه میفهمد آنهایی که اصول خوانده، چه ربطی به فقه دارد. «لحاظ اسباب و غیرها عادت فکرت النظر فی مناهج الدراس قویتاً ضروری.» برای همین است که تحول دروس یک قضیه ضروری است، بدیهی است. «ولاکن الفکر به قدر ما هی ضروریه، صبت المنال و طریق علیها اشواک.» راهی که خار زیاد دارد. «فمن الذی یتصدی و کیف یتصدی و کیف یقبل من و کیف و کیف و کیف.» کی میخواهد بیاید وارد بشود که کار را به عهده بگیرد؟ کی ازش قبول کنند؟ درسها را تحول ایجاد کند. واقعاً لباس ضد گلوله پوشیده باشد کسی بخواهد بیاید آنجا تحولی انجام بدهد.
شهید ثانی اخلاصش را نمیگذاری. کتاب «رضوان الله.» میگوید: «اخلاصی که تسلط بهش داشتن امثال شهید ثانی و شیخ اعظم نظیر موفق بودند.» «فالکاتب محمود اوتی من هو علمیت و جود توفیق لازم دارد. قبول عمل و اجازه اخلاص و العمل لله سبحانه و تعالی.» خب قطعاً اخلاص داشتند که کار پیشرفت کرده و اثرگذار بوده. آیتالله جوادی میفرمودند که: «برکت یعنی اینکه روزی ۲۰ هزار نفر میگویند قال شهید رحمه الله.» شهید ۲۰ هزار نفر لقمه خون نخورده. لااقل داریم بیش از ۲۰ هزار نفر هر روز میگویند: «قال شهید رحمه الله.» برکت یعنی این. خدا چند ساله دارند. این همه آدم هی هر روز وجدانی فخر.
وقتی که بیماری قلبی پیدا کردند، بستری شدند. ایشان متوسل میشود به شهید ثانی. میگوید: «اگر من از این بستر بلند شدم، عهد میکنم تا آخر عمر لمعه درس بدهم.» و خوب میشود و تا آخر عمر هم در حسینیه مرحوم آیتالله مرعشی ایشان و شرح ایشان میشود گفت بهترین شرح است. «الجواهر الفخریه» بهترین شرحی است. «و انتقال من قاعده المیسور لا یسقط بالمعسور اخذت الفکرت التی عاشقت معنا فطرتاً اخذ فطرت من الزمان بعد امتیازی دراست بعد متون الفقیه شروع کردیم حالا طبق قاعده المیسور لا یسقط بالمعسور حالا در حد توانمان، در حد بضاعتمان شروع کردیم نوشتن.» «بعداً تمام کتابت بعد فصول کتاب علی فلاحت علیها وجود.» بررسی.
**هفت نکته مهم درباره این کتاب**
خیلی سریع بگویم هفت تا نکته مهم این کتاب چیست:
۱. فقط از ترجمه باید بگویم عرضه کرده مقدار بسیاری از روایات را، «غیر قلیل»، یعنی بسیار از روایات در هر مسئلهای تا طالب علی احبت الاستعداد باشد. این شرایط برای شکل گرفتن روح اجتهاد است. تا طلبه بتواند با این کم عظیم از روایات در مرحله خارج مواجه بشود، برای او یک ذهنیت است.
۲. روایات متعارضه را عرضه کردیم و طریقه علاجش را توضیح دادیم. این خیلی مهم است. این ویژگی که کمتر دیده میشود. این کتاب خیلی ویژگی دارد و این از نکات بسیار مهم این کتاب است.
۳. تأکید ربط احکام فقه به قواعد اصول دیگر. فقه ما دائماً ما پایمان را از اصول برنمیداریم. همیشه پایمان تو اصول است. دقیقاً بحثهای حلقات هی دارد تطبیق داده میشود که این مطلب اصولی به چه درد میخورد؟ چیکارش باید بکنم؟ تازه میفهمم چه خاصیتی دارد و مقدار حاجت به آن.
۴. اشاره بعضی نکات رجالی. نقطه قوت هست. خودم نقطه ضعف کتاب. حالا بعداً عرض میکنم. یک خرده غلظت رجالی کتاب بالاست. خیلی هم لازم تا طالب آماده بشود برای مواجهه با تفاصیل در محل خارج و بتواند در وقت کمتری ارتباط برقرار کند با آن.
۵. کتاب پوشیده که در الفاظ جود نداشته باشد. شبه هم نداشته باشد. «الله یجود.» نه بذل و بخشش داریم، نه خیلی ساده گرفتیم، نه خیلی سخت گرفتیم. یک متن معمولی که نیاز به استاد هم دارد. کتاب افکار عمیقه. یک خرده فشار بده. یک ذکری وارد کن. یک فشار در عبارت صغیره. عبارت کوتاه است. یک فشاری وارد میکند. «حفاظ علی العلاقه بین التلمیز و الکتاب.» همش ساده بشود دیگر. یک خطی آوردیم توش. فشار است. به خود استاد هم فشار میآید. البته شرح هم ندارد.
۶. عملیات ارز احکام فقهی و استدلال بر آن تمام نمیشود مگر در بعضی قلیل از آنچه که اشاره کردند فقهای ابرار ما به آن. به خاطر اینکه مقصود ما تمرین طلب است بر عملیات اجتهاد و تقدیم سر خط برای آن. سرنخ در واقع. رأس الخط. سرنخ. و آن متوقف نیست بر استعراض همه احکام، همه مسائل را مطرح کنیم. سرنخها را فقط. بلکه آن توسع موجب تشویش میشود. اگر میخواستیم مطرح کنیم که موجب تشویش میشده. باز یکی از نکات نسبت مثبت نسبت به لمعه همین است. او آمده همه مسائل را آورده. ضرورتی ندارد. ولی اینجا سرفصلها و کلیات و اصول را دارد مطرح میکند و فروعش را شما میتوانید بعداً تو درس خارج پیدا کنید.
۷. طریقه استدلال قیام نکرده بر اساس رأی فقیه معین. بلکه ملاحظه میکنید آنچه که مثل اصول مظفر نیست که انگار از اول خواسته بگوید مرحوم مظفر (رضوان الله علیه) من میخواهم از تو این کتاب کمپانی در بیاورم. سر و تهش را که میخوانی، همش کمپانی غربی اصفهانی. انگار قسم بالله خورده که من باید رأی خودم را اثبات کنم تو این کتاب اصول مظفر. تو این کتاب اینجوری نیست. شما یک رأی معین، یک فقیه معین نیست که حرفش اثبات بشود. هر چی که سادهتر است برای فهم.
و یک سری نکات را مطرح فرمودند که دیگر نیاز به خواندنش نیست. بحثی که فردا انشاءالله شروع خواهیم کرد: «تکلیف و شروطش» که باب تکلیف است.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
در حال بارگذاری نظرات...