حقی که به گردن ماست

جلسه دوم

00:56:13
303

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن إلی قیام یوم الدین.
«رب اشرح لی صدری و یسر لی أمری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی».
در مورد رساله حقوق، در بحث رساله حقوق، در حق شکم. مباحث تا این حق را داشتیم. قبلاً در مورد حق شکم هم یک جلسه با هم صحبت کردیم. دوباره می‌خوانیم، حالا باز هم نکاتی عرض می‌شود ان‌شاءالله تا برسیم به حق بعدی.
«و اما حق البطن فإن لاتجعله وعاءً لقلیل من الحرام و لا کثیر».
«حق بطن» در این است که حق شکم این است که آن را ظرف قرار ندهی نه برای حرام کم، نه برای حرام زیاد. هیچ حرام راه به این پیدا نکند. خوب، قبلاً عرض شد این اعضا و جوارحی که ما داریم، این‌ها هم هر کدام یک ابزار و امانت دست ما، هم یک ملکوتی دارد، یک حیاتی دارد. همه این عالم، موجودات این عالم زنده است. ما عالم را از پشت پرده می‌بینیم، آن‌قدری غرق حجاب و غفلتیم که وقتی مثلاً بگویند یک عالم ربانی بعد از رحلت، چشمش را یک ثانیه واسه ما باز کرده، می‌گُرخیم! در و دیوار حیات دارد، شعور دارد، زنده است. ما مرده‌ایم! ما مردیم! تعجب می‌کنیم از اینکه یک نفر هم بعد از مرگش حیات داشته باشد! البته چون ما مردیم، این حرف‌ها را نباید برای ماها نقل کرد. ما باید از همین مردنی‌ها گفت. مثل اینکه بستنیِ مثلاً "اوس کریم" خوشمزه است، نمی‌دانم دیزی حاجی تقی خوب است! اهل بیت هم در همین حد حرف زده‌اند برای ما. پیغمبر خواص کرفس مثلاً می‌گفتند یا مطالب عمیق بلند را صادر می‌کردند؟ تو همین مسائل ظاهری!؟
کتاب فضل القرآن، در کتاب شریف کافی، روایتی هست. می‌فرماید که روز قیامت، نمازت باهات حرف می‌زند. راوی می‌گوید برگشتم گفتم که: «هَل الصلاة تتکلم؟»، گفت: مگر نماز هم حرف می‌زند؟! «الدلفینو پرواز می‌کند»! لبخند زد. بله «رحم الله ضعفاً شیعتنا انهم اهل تسلیم»؛ خدا این شیعیان ضعیف ما را بیامرزد، هر چه می‌گوییم گوش می‌دهند. نماز مگر حرف می‌زند؟ نماز حرف می‌زند؟ فکر کردی مثلاً نماز یعنی پا می‌شوم، می‌نشینم؟ این مجموعه پا می‌شوی و می‌نشینی، یک حقیقت ملکوتی است. این را با این نشستن و پا شدنَت می‌آوری پایین، جلوه می‌دهی. زنده است!
شب اول قبر، نمازش را می‌بیند، روزه‌اش را می‌بیند، می‌گوید: «تو کیستی؟». می‌گوید: «من نمازم». «تو کیستی؟». «من روزه‌ام». «تو کیستی؟». «من زکاتم». «تو کیستی؟». «من زیارتم». «تو کیستی؟». «من ادخال سرور به برادر مؤمنت، دلش را شاد کردی، مشکلش را حل کردی». همه زنده! اعضا و جوارح زنده‌اند! ما در یک عالم فوق‌العاده عجیب و غریبی داریم زندگی می‌کنیم؛ سراسر حیات، سراسر نور. هفتاد تا پتو کشیدیم روی سرمان! هیچ خبری نیست! هیچ خبری نیست! هیچ خبری نیست! «ثم کلا سوف تعلمون». راست می‌گویی، شما بعداً می‌فهمی. نه، بازم بعداً کامل نمی‌فهمد. «ثم کلا»، یعنی نه باز بعداً، یعنی بعداً می‌فهمی. یعنی تو برزخ هم همه چیز معلوم نمی‌شود. قیامت باید بروی. «کَلاً لو تعلمون علم الیقین، لَتَرَوُنَّ الجحیم».
اگر به علم الیقین برسی، به یقین برسی، نفست توی موقعیت ثابتی از این تلاطم‌ها حفظ بشود، این ظرف آب را ببینید. ثابت است. الآن زیرش معلوم است، بیرونش معلوم است، بغلش معلوم است. حالا اگر من آن را بهم بزنم که بریزم به هم نظمَش را، اگر یک کم تکان بخورد، تصویر دیگر تویش معلوم نیست. باید بگذاری آرامش پیدا کند. قشنگ آرام که شد، به این حالت می‌گویند یقین. آرام که می‌شود، تصویر تویش می‌افتد. اگر این‌جوری شد، تصویر حقایق تو نفس آدم، باطن آدم می‌افتد. می‌فهمد عالم این شکلی که فکر می‌کنیم نیست.
راحت مسخره می‌کنیم، راحت فحش می‌دهیم، راحت می‌زنیم در می‌رویم، می‌خوریم، بردیم. اتوبان. آمبولانس می‌افتد تو خط سبقت بزرگراه امام علی تهران. تهران قفل است. دیگر بزرگراه امام علی، یک سه-چهار ساعتی معمولاً هر روز طول می‌کشد که آدم بخواهد برود-بیاید. غلغله. آمبولانس، کنار بروید، کنار! خط اول را باز کردند. دنبال این هم راه افتاد. با صد تا! خیلی هم حال می‌دهد دیگر. همه قفل، چند هزار ماشین چسبیده، تو با صد تا داری می‌روی. این رفت و آن آمبولانس هم یک جا زد روی ترمز، این هم زد جمع شد و آن هم رفت. انداخته پشت آمبولانس با صد تا دارد می‌رود. زرنگی مثلاً!؟ بقیه هالوها این کار را بلد نیستند!
زرنگ اونی بود که مراقبت کرد حرام نخورد. الآن اینجا به اون‌هایی که حرام‌خوری نمی‌کنند، می‌گویند «مُشَنگ». توی مجموعه‌ای همه دارند با هم می‌خورند، یک نفر آنجا هست نمی‌خورد. بقیه‌ی جمع می‌گویند «نمی‌گذارم بخورد، می‌اندازمش بیرون!» اعصاب‌خردکن! حال‌بهم‌زن! سفره پهن شده دیگر! یک موقعیتی دور هم داریم استفاده می‌کنیم.
همه موجودات عالم زنده است، بدین شکل شکم زنده است. این نورانی می‌شود، باصفا می‌شود یا تاریک می‌شود. بعد از روشناییِ این شکم، نور می‌آید. از تاریکی‌اش، تاریکی می‌آید. «انما یأکلون فی بطونهم ناراً و سیسلون سعیرا». حق بچه‌ی یتیم را می‌خورند. تو شکمش چیه؟ آتش. شکمش آتش است. این شکم اینجا نه ها! که ببرنش تو آزمایشگاه کالبدشکافی، باز کنند. می‌گوید هیچی نبود، حتی درجه حرارت تنَش هم مثلاً تغییر نکرد. نه، این یک جای دیگر، بطن دیگری است. دریافت‌کننده دیگری از یک عالم دیگری. آنجا اونی که اهل است، می‌فهمد! یک کم لقمه این‌ور-آن‌ور می‌شود، می‌فهمد. «نه، لقمه خیلی لقمه روبه‌راهی نبود.» «نه، لقمه روبه‌راهی نبود.» «از فلان جا فلان چیز را خوردم، حالم تغییر کرد.» «لقمه فلانی را خوردم، حالم خوب شد.» «لقمه فلان کس را خوردم، توفیق نماز شب پیدا کردم.» یکی که خوردم، اشکم بسته شد، آن یکی اشکم جاری شد، این یکی زلال شدم.
یکی از اساتید ما مشکل میگرن دارند و شیرینی و این‌ها خیلی اذیت می‌کند. یک وقتی خدمت آیت الله حق‌شناس بودم (رحمت الله علیه). شیرینی زبانه‌ای بوده، دانمارکی بوده، چی بوده. استاد می‌گفت «منفجر شدم!» میزِ سیستم درد. گفت: «خوردم دیدم اصلاً انگار درمان کرد مرا.» بابا شیرینی که، اونی که مگر شیرینی زده!؟ شیرینی زده دیگر. صلوات می‌فرستاده. یک سینی، یک دیس شیرینی زده. چطور اگر از آن دیس بقیه‌اش را بردارم بخورم، سردرد می‌شوم، این یک دانه که حق‌شناس داده بخورم، خوب می‌شوم؟ سرَش چیه؟ یک نوری است دیگر.
خودِ این استاد فرموده بود که مرحوم آیت‌الله موحدی تهرانی که از بزرگان بود، غمگین بود. ما یک وقتی ایشان را ناهار دعوت کردیم منزل. تهرانی، از شاگردان آقای بهجت بود. انسان وارسته‌ای. استاد بزرگوار ما فرمود که ما منزل، سفره بود، دعوت کردیم. بعد خانم ما این‌ها که درست کرده بود، همه را با ذکر و دعا و این‌ها درست کرد. عرض کنم، کشمش و عدس و فلان و این‌ها. همه‌اش با ذکر و صلوات و دعای... گذاشتیم. نگاه می‌کند! معلوم است که خانواده ذکر زیاد گفته به این‌ها. چطور مشخص است؟ نورانیت. امام شبیه به این داریم.
خدا رحمت کند استاد بزرگوار مرحوم علامه آیت الله مصباح یزدی. آقازاده ایشان همسایه‌مان بود، مجتبی مصباح. همسر ایشان که می‌شد عروس حاج آقا، زیاد منزل ما می‌آمدند. رفت و آمد داشتند البته ما نمی‌رفتیم آن‌ور، آن‌ها بیشتر می‌آمدند. عرض کنم که چون ما روضه هفتگی داشتیم، آقای مجتبی مصباح آزاد، خیلی متواضع، اصلاً فوق‌العاده. یعنی مثل خود پدر، خیلی باصفا. خدا حفظ کند. این آقازاده‌های پاک، ایشان هم می‌آمد گاهی روضه. بعضی وقت‌ها هیچ مردی تو روضه ما نبود، همه زن بودند، ایشان تک و تنها می‌آمد می‌نشست بغل ما. صحبت می‌کردیم. توی اتاق جدا بودیم، خانم‌ها آن‌ور بودند. من دیدم‌شان، در را باز کردند، بغل ما نشست. وقتی ما داشتیم صحبت می‌کردیم، ۱۹ سالم بود. ایشان استاد سطح عالی حوزه و یک دانشمند. آمد نشست و آخرِ جلسه نگاه می‌کرد. چقدر ما را محبت کرد، چقدر تشویق کرد ما را. و خانواده ایشان هم همیشه می‌آمدند هر هفته، آن جلسات بحث نهج‌البلاغه‌ای داشتیم.
بعد، خدمت شما عرض کنم که دیگر گاهی واسطه بودیم، بین ایشان با ما و حاج آقا مطالبی اگر سؤالی، مطلبی، چیزی، مثلاً دعایی بود، واسه ایشان عرض می‌کردم. یک شب والدین ما برای هیئت قورمه‌سبزی درست کردند. بعد با چند تا از این شاگردانشان و از دوستان و این‌ها. این‌ها آمدند و خیلی ذکر و دعا و این‌ها توی پاک کردن سبزی‌ها زیاد داشتند. بعد این هم مجلس روضه بود و غذای روضه بود. و آخرش که تمام شد جلسه، تابستان هم بود به نظرم. این عروسشان داشت می‌رفت منزل خود حاج آقا، یک دانه غذا والدین ما داد. گفت: «این هم ببرید به حاج آقا.» می‌گفت که بعداً این را تعریف کرد: «ما که رفتیم منزل حاج آقا، داشتند شام می‌خوردند. شام ایشان هم نان و پنیر. شام ساده.» غذا را گذاشتم جلوی ایشان. گفتم: «که یکی از دوستان فرستاده برای شما.» می‌گفت که حاج آقا نان و پنیر را گذاشتند کنار و «آیا محبت و شوقی، این غذا نورانیت خاصی دارد؟» با همه شما هیئتم فرق می‌کرد. آن واقعاً واسه‌اش وقت گذاشته بودیم، رویش حسابی کار کرده بودیم. یک تیم سبزی‌ها و این‌ها که این فرق می‌کند! حرف زیاد است! خاطره ناب. یک چیز ساده گفتم که بالاخره بعداً شهرت نشود، وگرنه مطالب از ایشان، ماجراها، خاطرات جالب‌تر و بکرتری هم هست، می‌شود چیزهای دیگر هم گفت.
بالاخره آدم صفای باطن داشته باشد، می‌بیند این لقمه با آن لقمه فرق می‌کند. این غذا با آن غذا، این قورمه‌سبزی با بقیه قورمه‌سبزی‌ها فرق می‌کند. به امام صادق علیه السلام گفتند: «آقا غذای عروسی طعم دیگری دارد. چرا اینجوریه؟» همین زرشک‌پلو با مرغی که همه جا می‌دهند. البته ظاهراً آن دوران بود، حالا آن دوران نمی‌دانم شام چی می‌دادند برای عروسی. این‌ها! همین و عروسی که می‌خوری، یک طعم دیگر دارد. البته حالا ما عروسی‌اش را خیلی تجربه نداریم، چون خیلی قیمه امام حسین و محرم. خداوکیلی نمی‌دانم چرا اینجوریه! هیچ قیمه‌ای، قیمه امام حسین و محرم نمی‌شود! کلاً همه قیمه‌ها سوءتفاهم‌اند. قبل و بعد محرم. آدم دوست دارد فقط محرم شود و عاشورای سال بعد را درک کند. شاعر از مضمون «قیمت» گفت. روضه خواندَش، روضه می‌خواند. گفت «آتش به خیمه‌ها را سوزاندم». من کلی خودم را زدم. بابا دارد می‌گوید خیمه‌ها را سوزاندند، پس حق قیمت‌ها را نسوزانیم!؟
آقا چرا طعم غذای عروسی فرق می‌کند؟ حضرت فرمودند که: «این یک طعامی است که واسه مجلسی که توخذ للحلال، برای اینکه از یک حرامی فرار کنند، به یک حلالی مجلسی می‌گیرند، غذایی می‌دهند، ولیمه می‌دهند. این چون اینجوریه، ملائکه از نهرهای بهشتی آبِ ادویه و این‌ها برمی‌دارند می‌آوردند، می‌ریزند تو این غذا. باعث می‌شود که غذای عروسی برای حلال گرفته شده.» مدارس عروسی الان اکثراً خودِ خودِ حرام‌اند. حسین! یعنی این از توی کثافات و آشغال‌های جهنم، شیاطین می‌روند هم می‌زنند، چند تا چیز می‌آورند می‌اندازند توش. واسه همین حاضر نیستند با این غذا، سفره غذای عروسی‌های الان، عروسی همچین ساده و خدایی-پیغمبری. نه! عروسی‌های این شکلی که هرکی هم که آلوده نشده و پاک است و آدم خوبیه و این‌ها، تو این عروسی‌ها خرابش می‌کند. یا می‌آورنش وَسَط برای اولین بار، ترسش می‌ریزد. دیگر از عروسی راه می‌افتد، خودش از عروسی بدِ کار می‌آید وسط؛ لازم متعدی می‌شود. عروسی اول لازم، عروسی‌های بعدی متعدی. فاعلی که مفعول را می‌آورد با خودش. عروسی اول می‌آورندش. عروسی که حیاها می‌ریزد و شرم‌ها قورت داده می‌شود و ترس‌ها می‌ریزد و قبح‌ها می‌ریزد و چشم و هم‌چشمی و چشمم فرو کنند که این سالانه چطور بود! این دی جی دیدید چقدر ۲۵ میلیون گرفته یک ربع بیاد بخواند اینجا!
ولی آن مجلسی که حالا برای حلال، یعنی حضرت فرمودند برای حلال گرفته شده، هر مجلس دیگری هم باشد همین. هر ولیمه دیگری هم که باشد، همین است. حالا چه مجلسی بهتر از مجلس اهل بیت؟ چه مجلسی بهتر از مجلس امام حسین؟ آن برای حلال است. ملائکه این‌جور عنایت بهش می‌کنند. در رابطه با اینکه آقا اجر رسالت: «قُلْ مَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى». اجر رسالت عشق به اهل بیت است. بعد شما مجلس گرفته‌اید برای عشق به اهل بیت، برای حلال است. این‌جور ملائکه بریز و بپاش دارند توش. اینجا مجلس برای مودت اهل بیت. پیاده‌روی اربعین. آدم می‌مانَد. هیچ‌کدام بهداشتی نیستند اصلاً! یعنی حداقل بهداشت را هم ندارند. بندگان خدا آب ندارند، نه گاز دارند. عراق گاز ندارد! گاز شهری ندارد! با کپسول. خوب، آب‌گرم ندارد. یک تقار سالاد درست کرده. خیاره را درست حسابی نشسته‌اند و گوجه را هم که بعد مابینش هم هی پا شده‌اند، رفته‌اند گوجه‌ها را... ولی می‌خوری اصلاً می‌گویی: «خدایا! از این خوشمزه‌تر مگر تو این عالم هست؟» این ملکوت نوری تو این غذا است.
امثال من هم که می‌رویم کربلا پیاده‌روی و این‌ها، به عشق همان نور همین می‌رویم دیگر. مخصوصاً آن کنتاکی‌ها و این‌هایی که می‌دهند تو مسیر، خیلی نور عجیبی دارد. جوجه می‌دهند و این‌ها. کباب ترکی‌ها که اصلاً خودِ نور است! یک قبه نور است! دیدید چه صفی هم دارد؟ یک دو-سه ساعت باید صفش بایستی که بتوانی این حجرالاسود را لمس کنی. فلافل‌ها و این‌ها البته زیاد نور ندارد. بغل می‌روند ماهی درست می‌کنند، اصلاً بیا آنجا ببین، نور را می‌بینی. قشنگ نزدیک. ولی دیگر سفره مشخص است. یعنی حال و هوای شما را، همان غذا را خودت دستورَش رو بگیر، بیا اینجا درست کن، نمی‌شود. نمی‌گیرد. می‌دانی؟ یک نور، یک ملکوت، حضور دیگری است توی این فیلم.
آدابی هم هست به ما تو روایت سفارش شده. مثلاً در مورد پخت نان، ما چقدر روایت داریم. خدا رحمت کند مرحوم آیت‌الله مجتهدی تهرانی می‌فرمود: «بابا قدیم نان می‌خواستند بپزند، طرف حدیث کسا می‌گذاشت، سحر پا می‌شد، نماز شبش را می‌خواند، اشکَش را می‌ریخت، بعد خمیرش را می‌گرفت، با ذکر شروع می‌کرد.» با بسم‌الله و با قرآن و با چی چی و... دارد که توی هیچ چیزی وساطت ملائکه به اندازه پخت نان نیست. کمک ملائکه. نان خیلی بابرکت است. خیلی ارزشمند. تو روایت هم دارد دیگر. اقوام گذشته توی امت بنی‌اسرائیل این‌ها به نان بی‌احترامی کردند. روایت، خدای متعال عقابشان کرد. یک‌جوری افتادند به آدم‌خواری، مبتلا شدند به آدم‌خواری. چون به نان بی‌احترامی کرده‌اند. نان خیلی حرمت دارد. این‌قدر حرمت دارد. سر سفره اگر نان بود، نونش را گذاشته‌اند، کبابش را می‌خواهم بیاورم. اینجا نباید منتظر کباب بشوی.
اساتید، هنوز نمک نیامده بود. بعد این استاد فرمود که: «آقا نمک چی شد؟ نمک بیاورید!» گفتم: «حاج آقا روایت داریم، نان که بود، منتظر هیچی نمان.» شروع کرد خوردن! منتظر نمک هم دیگر نشد. نان وقتی هست، احترام دارد. حالا بعضی مراعات‌های دقیق‌تری داشتند؛ با چاقو و فلان و این‌ها. خیلی نباید بیفتد به لوده‌گری که حالا مثلاً چاقو نمی‌زنند به نان و این‌ها. دقت‌هایی بوده دیگر. از باب حرمتش بوده. یک وقت شما می‌بینی که اسراف می‌شود، مثلاً با دستت بخواهی خردَش کنی. حالا اینجا با حفظ حرمت و فلان و این‌ها، از باب مصلحتت بالاتری. ولی نان خیلی حرمت دارد. خیلی ارزش دارد.
الان چی؟ یک نانوایی کرج. ما یک پسر جوانی بود. برداشته‌اند. آقایان الان نکته آقای مجتهدی تهرانی را خوانده بودیم. اینجا با یک تیپ یا قیافه یا فلان، صدا و آهنگ و چی و... همه درگیر این‌اند که این چرا این مدلی است و این چه تیپی است و چه قیافه‌ای است! اصلاً هیچ. یاد خدا! نانوایی که الآن که دیگر البته اون زیر ابرو و این‌ها خوب است، الان دیگر فحشَهَش به بالا و پایین... و نان شده چند؟ مثلاً ۲۵۰۰. اگر خدا بگم چیکارشان کنه این فلان‌فلان‌شده‌ها رو! نانوای! نور عجیبی دارد! الآن بس که فحش خورده، این در و دیوار، خواهر و مادر این دیوار، مخصوص فحش خواهر! اون دیوار نور عجیبی دارد! صفای خاصی دارد! فضا فضای ذکر است! نانوایی نباید باشد برای وقت اضطرار. گفته که برکت نیست تو آن خانه‌ای که نانش را از بیرون می‌آورد. خودت بپزی. بعدش آردش را، گندمش را. این‌ها هم باز بهترش این است که آردش را هم خودت درست کنی. بهترش این است که گندمَش هم از خودت باشد.
یک وقتی شهرستانی رفته بودیم، حالا این خاطرات ارزش چیزی ندارد ها! فقط از نکته‌اش عرض می‌کنم. کسی دنبال این مسائل راه نیفتد. گاهی ما از این خاطرات می‌گوییم، بعداً شَر می‌شود برایمان. یکی از رفقا گفتش که: «آقای اهل دلی هم اینجا هست.» البته بعداً دیدیم اهل دلش هم یک کمی روی دلم دارد! ولی حالا بالاخره. رفتیم پیش آن اهل دل. اختلافات بعداً از جهت سیاسی و این‌ها دیدیم هست. ولی خب آدم باصفایی بود. رفتیم پیشش و بعد گفت که: «من این‌هایی که بهت گفتم می‌دانی از کجا؟ به خاطر این بود که تو عمرم خودم پرورش دادم با دانه‌ای که خودم بهش دادم. خودم دَرو می‌کنم، خودم فلان می‌کنم. این‌هایی که دارم، این صفاهای باطنی که دارم و دارم بهت می‌گویم که تو فلانی بشوی و این‌ها، از آنجا دارم.» گفت: «آخرالزمان چیزی که پیدا نمی‌شود لقمه حلال است.» روایت داریم: «عبادت ده جزء دارد، نه جزوش طلب حلال و لقمه حلال.» پیدا نمی‌شود به آخرالزمان لقمه حلال، برادر خوب، تو پیدا نمی‌شوی، آدم مؤمن درست حسابی، شیله‌پیلِه و صاف و ساده و لقمه پاک. مطمئن باشی به اینکه این دیگر آقا هیچ حرفی تویش نیست. خود آدم یک زمینی داشته باشد آنجا کِشت بکند و پدری از آدم درمی‌آید.
نان پخته‌اید تا حالا؟ تجربه داشته باشید، خیلی تجربه جالبیه. خودت می‌خواهی نان بپزی. ما یک مدتی، ایامی بود توی روستایی زندگی می‌کردیم. همین چند وقت پیش، یک ماه فکر کنم شد. مجموعه خمیر گرفتیم و درست کردیم و صبح پا شدیم مثلاً ۶ صبح. گفتیم: «بچه‌ها امروز می‌خواهیم نان خودمان درست کنیم.» تا ۱۲ ظهر سه تا نان توانستیم تولید کنیم! با چه مصیبتی! هی باید ببری-بیاری که وَرز پیدا کند و بعد باز شود و بعد نمی‌دانم چی چی. بعد اوه! ماجراها دارد. می‌گرفتیم، نصفَش را هم می‌ریختیم دور. اصلاً آن نان را خودت شرمنده نان بودی. «من با این مربا سر می‌کنم، شما راحت باش!» دلم نمی‌آید تو را بخورم! نانی که آدم از ۶ صبح تا ۱۲... خوردن آن نمی‌خواهد! کلی ارزش و بها دارد.
الان لقمه و غذا و خوراک و… که همین‌جور یک چیز ساده و بی‌در و پیکر و از هرجا هرچی گیرمان آمد و از هر مغازه... شیرازی کبابی داشتیم تو قم (حالا تبلیغات می‌شود، اشکال ندارد؛ البته الان کاسبی‌شان بدبخت درب و داغان است. مثلاً آن کوچه را برداشته‌اند، پارکینگ‌های حرم را انداخته‌اند آن پشت. اصلاً کسی هم دیگر نمی‌تواند چیزی بخرد!) یک کبابی نمی‌دانم الآنم همان حال و هوا را دارد یا نه. آیت الله انصاری شیرازی، مهمان که برایشان می‌آمد (رحمت الله علیه)، همچین با دقت. سیب‌زمینی چند است؟ ایشان می‌گفتش که: «برو دو سیخ کباب بگیر.» از مهمانی که می‌آمد، می‌گفت: «فقطم از فلان کبابی!» حساسیت به اینکه این قصابَش آدم معلوم باشد، مرغش را از کی بگیرد، گوشتش را از کی بگیرد، ماستش را از کی بگیرد. این حساسیت‌ها نیست تقریباً بین ماها. هرچی هرجا گیرمان آمد، از هر نانوایی به هر نحو و هر کیفیتی.
اهلِ مواظبت، اهلِ دقت! حرام‌خوری‌ها و آلودگی‌ها اوه! ماجرا! البته حالا این‌ها این نیستش که بگوییم هیچ‌کی این کار را نمی‌کند. این بحث، بحث فقهی نیست که اگر این‌جوری کردیم، حرام است یا مثلاً مشکل فقهی دارد، فلان. این حرف‌ها نیست‌ها. حلال است. شما از هر نانوایی هر نانی بگیرید، تا وقتی یقین نداشته باشید که این نجس است یا حرام است یا مشکلی دارد، همه‌اش پاک است، حلال است، هیچ خوردنش هیچ اشکال ندارد. هر خانه‌ای رفتید، آقا طرف خمس نمی‌دهد، اصلاً نزول‌خوره. الان هرچی که سر سفره حلال درست شد باید بخوری. باید یقین داشته باشی اینی که به من می‌دهد از همان‌هایی است که خمسَش را نداده، از همان‌هایی است که با پول نزول است. اصلاً خود همین با پول نزول رفته خریده. می‌دانم این الان گاوصندوقش پر پول نزول است. ولی من که نمی‌دانم این نان را از همان پول‌ها خریده یا نه، و یقین پیدا کنم: «حتی تعلم انه الحرام به عینه‌!» روایت: «بدانی خودِ خودِ همین چیه حرامه.» وگرنه راحت. این قاعده فقهی‌اش بخش عمومی است. ولی اونی که می‌خواهد اهل مواظبت و دقت باشد، «فَلْیَنْظُرِ اْلإِنْسَانُ إِلَى طَعَامِهِ». این را هم قرآن گفته دیگر! آدم باید به خوراکش نگاه کند، بررسی کند: «بابا! این این خوراک تا ابد با من می‌مانَد ها!» متن زندگی من این خوراک است. بدن می‌شود نطفه بچه‌ی من. این خوراک بدن می‌شود فکر من، اعضا و جوارح و قطعات پیکره من می‌شود بدن من. خونی که تو بدن من تولید شده، این خونی که دارد عضو را تغذیه می‌کند، خوراک است دیگر! همین چایی است که دارید می‌خورید، همین آبی که دارید می‌خورید. روی همین آب حساسیت دارند. روی همین چایی، روی همین قند دقت دارد، مواظبت دارد.
هرچیزی خیلی نکته مهمی است. بعدش هم آن بحث اینکه ظرف حرام نشود. این شکم هیچ وقت. یک لقمه، یک سر سوزن... رهبر انقلاب رفته بودند مازندران، آیت‌الله حسن‌زاده آملی. خدا حفظشان کند. ایشان پابرهنه مثلاً آیا حالت خیلی خاصی راه افتاده بود رفته بود برای دیدن ایشان. سال ۷۷ که آن کتاب «انسان در عرف عرفان» را هم ایشان هدیه کرد به رهبر انقلاب. حالا تو آن کتاب حالات عرفانی و معنوی خودش را ایشان نوشته. «مشغول ذکر فلان بودم. روح از بدنم جدا شد. رفتم بهشت. حقیقت سوره واقعه را دیدم. نهرهایی که در فلان سوره گفته، دیدم. ماجرای فلان و فهمیدم.» تو مقدمه کتاب بنویسه که: «این کتاب را هدیه می‌کنم به رهبر انقلاب به خاطر تشریف‌فرمایی ایشان به مازندران.» که ایشان خودش همه مسائل را، حقیقت بارز، این سنگین است. طبیعی هم هست، اشکال ندارد! می‌رویم آن‌ور ان‌شاءالله می‌فهمیم چی به چیه.
دوستان! از طریق یک قاضی، روی یک وضعیتی... خیلی چیزها این‌ور یک چیز دیگری است، قیامت بفهمیم، یک چیز دیگری است. اصل ماجرای قیامت این است. این‌هایی که فکر می‌کنی به حساب نمی‌آیند و فحش می‌دادی، آن‌ور سلطنت دارند. این را هم که خیلی گنده کرده‌ای، پشه‌ای هم انبارش نمی‌کند! بالاخره چه خبر؟ آقای حسن‌زاده رفته بود برای دیدن رهبر انقلاب. خیلی با تجلیل به ایشان گفته بودند: «آقا چرا این‌قدر تجلیل کردید ایشان را؟ شما که مسئولین و فلان و این‌ها اهمیت نمی‌دهید!» آمده بودند به ایشان توی ایران گفته بودند که: «ته جیب علما این چیزها بوده.» بهشان گفته بودند که: «آقا می‌خواهیم این جاده ایران را که روستایی در مازندران، ایشان آنجا می‌رود، می‌رفت قبلاً که سالم بودند اهالی روستایشان. آن کوه هراز و این‌ها جاده بکشیم.» من این کوه دماوند را اگر اشاره کنم با دستم طلا می‌شود. نمی‌خواهد این کار را. بروید دنبال مسئولیت و ریاست و به خاطر این حرف‌ها. گفت: «نه، من دیدم در وجود این مرد به اندازه یک هسته‌ی خرما، حرام از اول تا حالا نبوده، در تمام عمرش.»
حسین! با این احترام آمدم: «یک هسته‌ی خرما حرام تو وجود این آدم راه پیدا نکرد.» یک عمر زندگی کنی، یک هسته‌ی خرما حرام! مواظبت و دقت و کنترل. این بحث مهمی است. حالا در موردش باید ان‌شاءالله بیشتر صحبت بکنیم. فرمود: «ظرف حرام نباشد، نه کَمَش، نه زیادش.» تو حلالش هم: «و ان تخف فی الحلال میانه باش.» تو حلالش اندازه. حلالش هم اندازه. حلالش هم نیفت توش! دیگر این حلال است. حالا اگر حلال پیدا بشود البته، همان حلالش هم دیگر، چون حلال است، تویش نیفت! البته تو روایت دارد که: «کسی که ما را دوست دارد، لقمه ما را هم دوست دارد.» اشتهایَش هم باز می‌شود. قیمت خیلی جالبی هم هست. سر سفره ما که می‌نشینند علامت محبت است.
هرکی به هرکی علاقه دارد، هم اشتهایش باز می‌شود از لقمه او، هم اینکه پخته با عشق. وقتی پخته باشد، اشتهاآور است. وقتی عرض کردیم برنامه توله کشمیری. برنامه‌اش این بود که سر سفره که می‌نشینی، شاد باز می‌شود. این آن‌که پخته با عشق پخته، در غیر این صورت بسته می‌شود. گرسنه بود ها! یعنی داشت روده‌ی کوچکه را می‌خورد. تا می‌نشیند می‌بیند بسته. قواعدی که در ملکوت عالم است، محبت است. باز شد. این اصلاً این خوراک من است. این رزق من بوده که خدا به این برادر مؤمن داده بوده. رزق الهی بوده. رزق خدایی بوده. اشتها باز می‌شود. حضرت فرمود: «سر سفره ما که می‌نشینیم، این محبت ما یک طعم دیگری برایت دارد این لقمه.» این غذا. غذای حضرتی خوردید تو حرم یا آن را هم گیرتان نمی‌آید؟ «هفته دوبار می‌روند یک دونه ناهار، یک دونه شام با انتخاب خودشان مشهد گیرمان می‌آمد.» از حرم خبری نیست. با آن رفیق داشتیم می‌گفتیم آقا بریم توی نمی‌دانم سامانه فلان. طعم دیگری دارد. صبحانه حرم. همین پنیر را؟ نه، رضوی می‌گذارد با گوجه با خیار. یعنی حالا ما در ایام طفولیت شیشلیک شاندیز هم خورده بودیم، قابل مقایسه نیست. معلومه که خیلی خوب است. نان سنگکَش!؟ بابا نان سنگک دیگر چیه! همین سبزی‌اش باغ حضرتی است و فلان و...
یک خاطره خیلی جالبی دارم، یکی از علمای مشهد. این الان یادم افتاد، به‌به، عجب ماجرایی! یکی از علمای مشهد یک وقتی آمده بود تهران. آمده بود تهران. من ایشان را کرج دیدم. توی مسجدی، شاگردان آیت الله میلانی و آیت الله خویی، مرحوم آیت الله قوچانی و سید قاضی. سن و سال‌دار. ایشان رئیس مسئول کتابخانه نجف بوده و همسر ایشان هم اصلاً مال کربلا و نجف و این‌ها بود. ایشان را آنجا دیدیم و بعد چند روز هم ایشان آمد قم. زنگ زد و گفتش که: «می‌خواهیم بیاییم پیش شما.» گفتیم که: «خب پس ما یک صبحانه خدمت شما باشیم.» صبح می‌خواست برود. صبح آمدند و یک صبحانه خیلی بچسبی هم شد. آن روز تعریف کرد و این‌ها. بعد یک خاطره تعریف کرد گفتش که: «گفت من این قیافه‌ام، چهره علمایی و نورانی و سید و فلان، سن و سال‌دار و این‌ها، تو حرم به ما التماس دعا زیاد است.» گفت: «که اینجا تو حرم من یک وقتی نشسته بودم، یک دو سه تا جوان از تهران، از تهران آمدند پیش ما. گفتند که: آقا سید!» غذای حضرتی بگو. گفتم که: «شما ساعت ۲ اینجا باشید، حواله امام رضا است! نمی‌توانم رد کنم.» چهار نفر! ایشان فرمود که رفتم دیدم که کارت داریم؟ نه، هیچی! سوار ماشین شدم. رفتم یکی از رستوران‌های معروف که اسم نمی‌آورم چون تبلیغاتش می‌شود. معروف‌ترین رستوران مشهد. رفتیم آنجا و چهار تا غذای خوب گرفتیم و به این تاکسی گفتم که: «توی زیرگذر حرم یک دور بچرخ!» کوفته تو دلم گفتم: «یا امام رضا! غذا با غذا فرق نمی‌کند. شما غذا را غذا می‌کنی. هرچی به غذاهای خودت می‌دهی، به این هم بده.» تو ذهنَش بود. گفت آمدم. بعداً گفتند که: «بابا ما غذای حضرتی خورده بودیم. این از همه حضرتی‌تر خوشمزه‌تر بود!» بیرون حرم! این سبزی، آبش و فلان، ماستش و این‌ها، نور امام رضا و آن انتصاب و عشقی که اونی که دارد خُرد می‌کند، با یک عشقی دارد خُرد می‌کند. اونی که دارد می‌خرد با یک عشقی می‌خرد. آن نور این‌هاست. طعام را عوض کرده. آن عشق، عشق یک چیز دیگری است!
الان یک خانم تو خانه دارد آشپزی می‌کند، کار می‌کند. با همین عشق کار بکند، ببیند چه آثاری دارد برایش! عشق اهل بیت. بعضی‌ها هستند غذا که درست می‌کنند خانم‌ها نیت می‌کنند به نیت این سفره حضرت زهرا قورمه‌سبزی ظهرش را درست می‌کند. قورمه‌سبزی هر روزش. این خیلی فرق می‌کند. بگویند شکم این فلان‌فلان‌شده‌ها را من چه شکلی سیر کنم!؟ پا می‌شود گوشت را می‌اندازی و بعد نمی‌دانم لوبیا را در می‌آوری و بعد با یک اعصاب‌خردی و یک دانه تو سر این می‌زنی و دوتا با لگد آن را می‌زنی و خفه‌خون بگیر! الان درست می‌شود! این‌ها یک‌جور یک چیز می‌شود، از تویش یک چیزی ازش در می‌آید. اینکه می‌گویی خانم جان! این‌ها شیعیان شمال. فرق می‌کند. آدم به مدرسه می‌رود دنبال بچه‌اش. بچه تو مدرسه مانده، برم بیاورم. یک وقت می‌گوید که این قرار است بعداً نوکر امام حسین بشود، گریه‌کن امام حسین، هیئت امام حسین قند پخش، چایی می‌ریزد. من این چایی‌ریز هیئت امام حسین را می‌روم از مدرسه. فرق نمی‌کند. کربلایی کاظم نور قرآن را فهمیده بود دیگر. قرآن علما بهش کتاب می‌دادند جلویش می‌گذاشتند، نگاه می‌کرد. کتاب عربی، نه فارسی. خطش، متنَش هم یک جوری بود که فونتش فرق نمی‌کرد، همه را یک شکل نوشته بودند. «این دو کلمه از قرآن است، بقیه‌اش عربی.» نورَش مشخص است. تستش می‌کردند. کلمات مختلف می‌نوشتند، مدل‌های مختلف. یکی دیگر خیلی فوق‌حرفه‌ای برداشته بود آمده بود دوتا واو نوشته بود. واو دیگر چیه!؟ یکی به نیت مثلاً «والعصر»، یکی «واو» معمولی. این قرآن این قرآن نیست. نیت نور می‌دهد. چای درست می‌کنی تو خانه. همیشه نیت چای روضه کن. بعد روضه است دیگر! یک بار تو خانه‌ات روضه خواندند، شما تا ۵ سال چایی روضه را بده. این چه چیز مُفتی داریم از دست می‌دهیم. چقدر مُفتی می‌شود کاسبی کرد تو این در این خانه. می‌شود، نمی‌شود؟ غذایی که دارد درست می‌کنی. «امام زمان حضرت، گذاشتم و این‌ها. شما برای سربازهای شما، برای محبین شما، اینجا مجلس شماست. نذر امام حسن، ثوابَش را هدیه می‌کنم شهاب شهید و حضرت زهرا در آشپزی می‌کند.» آن با چه عشقی دارد کار می‌کند. دارد آبکش می‌کند و نمی‌دانم دَم می‌کند و هی سر می‌زند و بعد ظرف می‌کند و ما تو فضای خانه‌مان می‌بینیم دیگر. این خانم می‌گوید که پاشو مثلاً این غذای بچه را گرم کن، هیئت امام حسین آمده. ۵ ساعت! این خانم می‌گوید: «تو یک چایی برای من نمی‌ریزید!» تَبَهیَش هم می‌کنی! بابا اینجا عشقیه دیگر. البته این عشقه را آدم بردارد تو خانه‌اش هم ببرد، مسائل حل می‌شود. یک طعم دیگری است این محبت است، این جنس است.
فرمود: «حلالم اگر داری میانه باش.» بعد دیگر حالا وقتمان هم چون اضافه شده، یک جمله دیگری هم بخوانیم تمامش کنیم. فرمود که: «ولا تخرجه من حد تقویة إلی حد تهوین». غذا آن‌قدری نباشد که به جای اینکه قویت بکند، سستت بکند. درست شد؟ غذا در خدمت من باشد، من در خدمت غذا نباشم. غذا برای من است. من که برای غذا نیستم. غذا انگار که این را آفریدند برای اینکه آن این را بخورد. مقدمات علم مقدمه. به قول طلبه‌ها قاطی شده. غذا مقدمه است برای ماست. آن برای ما خلق شده. ما برای این خلق شدیم. این همه فکرش و ذکرش و از صبح پا می‌شود تو این پیج‌های آشپزی می‌چرخد و تستَر است و خبر بده. این‌ها دیگر با چه کسی؟ تنبل‌تر از من کیه؟ اونی که به من می‌گوید «التماس دعا!»، حال مفت می‌خورد. صد سال پیش به مردم می‌گفتند: «در اقوام نه چندان دوری در آینده، مردمانی چیزهایی از جیب خود بیرون می‌آورند و با انگشت این را مثلاً صفحه را باز می‌کنند و ساعت‌ها بررسی می‌کنند. ببینند چه کسی در کجا دارد چه غذایی را تست، و از دسترنج خود به او می‌دهند که او برود جای دیگری تست کند و به این‌ها خبر دهد.» قطعاً همه‌شان خودشان را قطع نسل می‌کردند که اصلاً کسی بعد از ما نیاید که بخواهد این‌جوری باشد زندگی می‌کنی. وضعیت واقعاً! «خیلی خوشمزه بود بچه‌ها!» دوتا استوری هم می‌گیرد. هر کدام ۵۰ میلیون!
ماجرای واقعاً غذا شده بت. خوراکی شده هدف. بعد دیگر کثافات‌کاری‌هایی که خرما و مدل‌ها و جذب توریست و مشتری و توی چین مثلاً... دیگر من نمی‌توانم بگویم. روضه کثیف می‌شود! فقط کلیَش را بگویم: «سیفون مثلاً توالت را توی وَن شبیه‌سازی می‌کنند، توش مثلاً سالاد درست می‌کنند، یک عق می‌زند، بعد ازش منو، هرچی دوست داری بِبَر!» سیفون فرنگی چیه!؟ یک فضای فوق‌العاده کثیفی داریم ما زندگی می‌کنیم. یعنی ببین اهل بیت آمدند ما را کجا ببرند! امیرالمؤمنین و حضرت زهرا، ما تو کجا داریم زندگی می‌کنیم! خوراک‌های دیگرشان بماند که میمون زنده زنده اره‌برقی. کلَش را باز می‌کنند، مغزش را در می‌آورند، داغ داغ می‌ریزند همان‌جا سرو می‌کنند! کنسرو جنین! سقط جنین زیاد است، این را برمی‌دارند، واسه کنسرو ماهی قطعاتَش را درست می‌کنند، سرو می‌کنند، پخش می‌کنند.
آگه خوراک‌ها و غذاها و این‌هایی که... همینم که از خفاش شروع شد دیگر این کرونا. این‌جوری که می‌گفتند از خفاش ماجراهای این شکلی. این ماجرای زندگی ماست. وقتی افتادیم به این‌جور کثافات‌کاری‌ها، خدا آن لذت زندگی طیب را از ما می‌گیرد. اهل بیت آمدند برای اینکه ما را سر به راه کنند، آدم کنند، از زندگی لذت ببریم. شما زندگی امیرالمؤمنین و حضرت زهرا را نگاه کنید. خوراک این‌ها مگر چی بود؟ استراگانوف مثلاً با هم می‌خوردند؟ امیرالمؤمنین که در تمام عمرش فرمود: «من مزه گندم، لا أجد طعم البر.» من اصلاً نمی‌دانم گندم چه مزه‌ای دارد. من گندم نخوردم. «تو گفتم شما بالاتری؟» یا آدم به آدم گفتند گندم نخور، خورد! به من گفتند خوردی اشکال ندارد. در تمام عمرم نمی‌دانم گندم چه مزه‌ای دارد. من همیشه جو! این‌ها غذا. بعد آن نان جو خشکیده. بعد آن عشق و محبت و صفا!
ما حسرت زندگی امیرالمؤمنین را می‌خوریم. امیرالمؤمنین، غذایی که حضرت زهرا برایشان درست می‌کردند، آهنگ! مثلاً با یک دستور آشپزی ایتالیایی فلان! همین نان جو را حضرت زهرا با یک عشقی می‌پخت برای امیرالمؤمنین. امیرالمؤمنین فرمود: «بیرون که میام به فاطمه نگاه می‌کنم، خستگی عالم از دلم در میاد.» با یک عشقی نان جو را با هم می‌خوردند و می‌پختند. سلمان آمد با حضرت زهرا کار داشت. وحشت کرد از صحنه‌ای که دید. چشم حقیقت‌بین داشت. با وحشت برگشت خدمت پیغمبر. گفت: «یا رسول الله! چیز عجیبی دیدم.» فرمود: «گفت رفتم دیدم فاطمه گندم آرد می‌کرد با دوتا بچه کوچک. خستگی کار و زحمت و تلاش و فعالیت و این‌ها به بدن نحیف و ضعیف فاطمه زهرا با آن عبادات سنگین و این‌ها. دیدم که در حال آرد کردن گندم از شدت خستگی غش کرده فاطمه و بچه‌های او هم گرسنه‌اند و خوابشان می‌آید و غذا می‌خواهند و این‌ها. دیدم جبرائیل دارد یکی‌شان را می‌خواباند، میکائیل دارد به یکی دیگر غذا می‌دهد.» فاطمه زهرا کنار آسیا از شدت خستگی غش کرد. خوب، این این سفره، این نمک، این غذا، این عشق، این یک چیز دیگری است! با چه عشقی داشته فاطمه زهرا گندم را آرد می‌کرده که مثلاً علی می‌آید، علی می‌آید. یک نانی من، نان داغی بگذارم سر سفره این مرد خدا از میدان جهاد. بعد یک روز پرزحمت می‌آید، خستگی‌اش در برود.
خستگی امیرالمؤمنین را فقط فاطمه در می‌آورد! می‌فهمید که هرچی خسته می‌شود بیرون. این‌قدر زخم‌زبان می‌شنیدند، این‌قدر حسودی می‌کردند، این‌قدر دلش خوش بود. «می‌روم خانه به چهره این جمال دلربای حق نما نگاه می‌کنم، خستگی‌هایم در می‌رود.» دیگر این اواخر هم که سلام نمی‌کردند به علی، این اواخرترَش که دیگر جواب سلام علی را هم نمی‌دادند، دلش خوش بود به فاطمه. تنها حامی و یار و یاور و تنها رفیق من تو این شهر فاطمه است. تنها رفیق من تو این عالم فاطمه است. عالم نبودن اینجا بند نمی‌شد. عالم علی دوام می‌آورد تو این دنیا به خاطر فاطمه است. می‌خواهم بگویم بفهمید، خیلی سخت گذشت به امیرالمؤمنین. شوخی نیست. می‌گویند خیلی سخت گذشت. خیلی سخت گذشت. با یک عشقی بیایی خانه، خانَمت آرد درست کرده باشد، با دست‌های خودش نان پخته باشد. بعد... بعد چند روز بیایی ببینی بستر پهن است، همسر جوانت گوشه‌ای از سر افتاده. این بچه‌های قد و نیم‌قد ویلون و سیلون وسط خانه. دیگر بوی دستپخت فاطمه نمی‌آید تو این خانه. «چند وقته برایمان نان درست نکردی خانم جان. پاشو تنور آتش کن. سه ماهه تو بستر افتادی. دلم برای دستپختت تنگ شده. پاشو سفره عَلَم کن. همان سفره ساده را هم با عشق من به چهره تو نگاه کنم. من اصلاً از غذا سیر نمی‌شوم، من از تو سیر می‌شوم. با دیدن تو سیر می‌شوم.»
فرمود: «هرکی ما را بیشتر دوست دارد، لقمه ما را بیشتر دوست دارد.» حالا علی و فاطمه که برای هم می‌میرند، ببین علی چقدر لقمه فاطمه را دوست دارد. غذایی که فاطمه بدهد. خلاصه آقا نان این خانواده آجر شد. نان این خانواده آجر شد. اوضاع خیلی ریخت به هم.
خانه علی از هم پاشید. می‌گویند خانه با زن خانه است. خانه زن نباشد مشخص است. می‌روی می‌بینی لباس‌های جاافتاده! ظرف‌ها کثیف است! نه، غدای زن تو خانه است. سامان می‌دهد به خانه. سامان زندگی علی. روز و شب اول این روضه را بگویم و بریم. رسم در بین عرب، خصوصاً رسم عالم اسلام، از آداب این است که وقتی کسی عزادار می‌شود، غذا نپزد تا سه روز برایش غذا بیاورند؛ همسایه‌ها، دوست، آشنا. فضای مدینه. وقتی کسی غذا درست می‌کرد، آتش از آن تنور بالا می‌رفت، بقیه می‌فهمیدند. این از تنور هر خانه‌ای مشخص بود؛ بوی دود و بوی آتش و این‌ها. یک دو-سه روزی از رحلت پیغمبر گذشته و یکهو مردم مدینه دیدند که خلاف قاعده از خانه علی و فاطمه بوی دود دارد می‌آید. بوی دود دارد! «عجبا!» این‌ها غذا دارند درست می‌کنند! تنورشان را آتش کرده‌اند! این خلاف قاعده است. خلاف سنت است. تعجب کردند. احتمالاً قاعدتاً آمدند ببینند سر و گوشی آب بدهند، ببینند چه خبر است، چی شده که این‌ها تنورشان را آتش کرده‌اند. آتش از این خانه بلند است. یکهو دیدند نه، بابا این آتش از تنور، تنور نیست! این آتش از دَر! دَر است که سوخته. این آتش دَر است. این دری که پیغمبر وقتی می‌خواست وارد شود، در می‌زد، پشت دَر می‌ایستاد. اول از بیرون یک بار سلام می‌داد. اگر جواب سلام می‌دادند، اجازه می‌گرفت که وارد شود. حالا دو-سه روز گذشته. پشت در جمع شدند با یک خروار هیزم، با قداره و تازیانه و شمشیر و...
«یا فاطمة الزهرا، یا بنت محمّد، یا قرّة عین الرسول، یا سیّدة مولانا، انا توجّهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدی حاجاتنا یا وجیهة...»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات حقی که به گردن ماست

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00