متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا اباالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
ربِّ اشرح لی صدری و یسّرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
این همه صبح تا شب اینجا جریمه میکنم؛ کمر و گردن و آرتروز و فلان... آخر ماه، مثلاً میخواهم دو تومان به ما بدهند. جریمههایی که میخواهم مثلاً 200 تومان طرف را جریمه کنم، 10 تا از این جریمههای 200 تومانی را طرف بگوید: «آقا 100 تومنش را به خودت میدهم، ننویس.» آن دو تومن، پنج تومنی که آخر برج میخواهند به ما بدهند... با چند تا از اینها تو یک روز کاسبم! بعد ننویسم؟ آیا بنویسم؟ بنویسم؟ بگویم پولم را بگذار توی جیبت؟ آخرش هم به همان دو تومن، سه تومن اکتفا کنیم؟
خاطرات اسنپی تعریف کردم برایتان یا نه؟ به نظرم اینجا تعریف کردم. حالا باز اگر تعریف نکردم، یادآوری. ما تهران معمولاً جلسات و اینها را با تاکسی اینترنتی، عرض کنم که با اینها میرفتیم جلسات اینور و آنور.
یکی از خاطرات ماندگار این است: ما از غرب تهران میرفتیم شرق تهران. جلسهای داشتیم. خیلی هم تهران راهها طولانی است دیگر. یعنی مثلاً از غرب تهران به شرق تهران یک ساعت و نیم، دو ساعت، سه ساعت تقریباً راه. بعضی روزها چهار ساعت، پنج ساعت. مسلمان! یک وقت از شرق تهران به غرب تهران میرفتیم. سه بعدازظهر راه میافتادیم که دو، سه ساعت بزرگراه حکیم و اینها... این مسیرها طولانی بود. خلاصه یک سرگذشتی از رانندهها ما داشتیم. اینجا مشهد همین. مینشینی اسنپ، پیاده میشوی. به گفتگو دیگر به مذاکره نمیرسد. آنجا نه. آنجا قشنگ یک دور سلسله رجال دودمانشان را طرف میز میشوید، دایره تحویلت.
تو یک سفر رفت و برگشتش دو تا چیز کاملاً متضاد و متناقض دیدم. خیلی جالب و عجیب بود برایم. در مسیر رفت یک بنده خدایی بود. خیلی هم درشت هیکل. گفتش که: «من فلان جای عالی تهران، بالا شهر، پاساژ خیلی خوب، چند سالی گذشته. دو دهنه مغازه داشتم آنجا. مغازه خیلی گرانقیمت. بعد با داداشم بودیم و...» آن قدری که فهمیدم، با این داداش بزرگوار با هم خیلی میتکیدهاند. آنجوری که داشت گزارش میداد. خیلی هم خورده بودند از اینور و آنور، خیلی برده بودند. آن داداشش هم خیلی باز درشتتر از خودش. 130 کیلو، 150 کیلو وزنش بوده و خلاصه یک شب سکته قلبی میکند و در سن کم از دنیا رفته بود داداشش.
بعد میگفت: «این دو تا خلاصه، ما یکجوری اینها را جمع و جور کردیم و آن پاساژ ماساژ اینها افتاده دست این دو تا یتیمه و حالا ماجرا...» خودش ورشکست شده بود و سهم داداشش افتاده بود دست بچهها. و میخواست سهم این دو تا بچه را... دنبال راه حل شرعی بود. میگفت که: «من چون بعد از داداشم اینها را گرفتم، بزرگ کردم، راه ندارد که من این مغازهها را از دست اینها در بیاورم.» یکجوری. ماشینش هم بعد گفت: «من الان ورشکست شدم. افتادم از همین راه دارم تأمین زندگی میکنم. ماشین معمولی، پرایدم. گام بلا پرت شدم پایین. شاسی بلند داشتم. خونه کجا داشتم. حالا مثلاً اینجا دارم کار میکنم.»
بعد حالا بعضیاش ابتلا و امتحان، بعضیاش بیبرکتی زندگیهایمان است. این خیلی خلاصه ناله کرد. از داداشش هم که آن بنده خدا هم که خب خیلی مشکل بود و من بهش گفتم که: «شما خودت را که ول کن. این بچهها را بنشین بچسب. فقط برای این داداشت کار کن. بدبخت کمی آنور بتواند نفس بکشد. مشکلات دارد.»
بعد این شد مسیر رفت ما. مسیر برگشت ما یک آقای جا افتاده، لاغر، تکیدهای بود. نورانی. معلوم شد که ایشان پاکبان شهرداری (راننده) است. گفت: «من از راه حقوق پاکبانی به همین ماشین برای خودم خانه خریدم. برای پسرم خانه خریدم. بعد مثلاً 50 میلیون هم پول آن موقع به این پسره دادم برای اینکه بتواند باهاش زندگیش را سر و سامان بدهد و الان نمیدانم مثلاً خواهرهایم را هم تأمین میکنم و...»
خدایا! تفاوت را ببین که این آدم، آن چقدر خورده و برده و باز هم هشتش گروی نهش بود. واقعاً میلنگید. این با یک پنجاهم حقوق او، مثلاً دارد زندگی میکند. برکت این است. «بقیه الله خیر لکم ان کنتم مؤمنین.» قوم حضرت شعیب مشکلشان مشکل اقتصادی بود دیگر. اینها اهل بخور بخور بودند. حضرت شعیب پیغمبر مفسدین اقتصادی. اینها اهل بخور بخور، مشکلات مفاسد اقتصادی بوده. یک جملهای دارد حضرت شعیب به اینها. خیلی جمله طلایی و عالی است. خطاب به قومش میفرماید که این آیه معروفی که شنیدید اینجاست که: «آقا بخور بخور نکنید، دزدی، گرگی نکنید. بقیه الله خیر لکم ان کنتم مؤمنین.»
این آیه را معمولاً برای کجا استفاده میکنند؟ برای امام زمان. امام زمان «بقیه الله». «بقیه الله» یعنی چه؟ یعنی از آن حجم انبوه انبوه انبوه انبوهی که توی مسیر غیرخدا است، در برابرش یک دانه خدا، یک دانه گزینه دارد. درست شد؟ همه آنها میرود. آنی که مال خداست میماند. باقی میماند میشود «بقیه الله». درست شد؟ «بقیه الله». میلیارد میلیارد آدم رفت. الان دو میلیون آدم فقط با کرونا رفته تو یک سال. دو میلیون آدم فقط با کرونا رفت. انگلیسیها 10 میلیون فقط با قحطی از ما ایرانیها کشتند. بعد واکسن بگیریم، پیشرفت کردیم. 10 میلیون نفر را تو جنگ جهانی 100 سال پیش. 10 میلیون آدم کشتند تو ایران. آنقدر جنازه کف خیابان بود که نمیتوانستند مردم دفن بکنند. تلنبار شد جنازهها. جمعیت 18 میلیون ثبت شده که باید میشد 21 میلیون نفر در اثر رشد جمعیت، شد 9 میلیون نفر. تهران ما نصف شد جمعیتش. 500 هزار نفر شد 250 هزار نفر. فاصله چقدر؟ چهار سال. فکر کنم عجیب غریبی بود قتل عام در جنگ جهانی. چند میلیون آدم کشته شد؟ 60 میلیون. اگر اشتباه نکنم 60 میلیون آدم تو جنگ جهانی کشته شد. 60 میلیون، ایران است برای خودش. چندین کشور دنیاست. 60 میلیون! اینها همه رفتند. یک دانه خدا آدم دارد. یک دانه مانده. که جانمان فدایش بشود الهی. هرجور هست سلام. اما بهشت ارواحنا فداه.
این یک دانه خدا مانده. میلیون میلیون با کرونا و وبا و آنفولانزای مرغی و آنفولانزای خوکی و چی و ایدز و هپاتیت و سرطان، با اینها رفتند. یک نفر مانده: «بقیه الله خیرلکم.» درست شد؟ حضرت شعیب میفرمود به آن گندهگندههایی که آنور گیرتان میآید نگاه نکنید. اینور کماش برکت داشت. از آن کسی که با ماهی 500 تومن زندگی میکند. این اصلاً چیزی برای از دست دادن که ندارد. این که هیچی.
بعضی از این رفقای نزدیک ما که حالا ما کمی از فضای طلبگی این شکلی خودمان فاصله گرفتیم. از اولش هم با شهریه و اینها زندگی نکردیم. آیتالله مصباح (رحمت الله علیه) فرمود: «من در عمرم از شهریه استفاده نکردم.» با شهریه زندگی نکرد. تو همین شهریه 500 هزار تومانی، 700 هزار تومانی. الان خیلی دیگر باشد مثلاً یک تومن، یک و دویست اینها. این همه جای خانه میدهد، هم بچه مدرسه میفرستد. هم بعضی از رفقای ما که هر روز هم میبینیمشان، با همین هزینهها دارند زندگی میکنند. من به اینها نگاه میکنم.
همینطور که اینها هر بلایی سرشان آمد، باز زنده ماندند. دیگر ما در تاریخ ثبت میشود. این طلبهها اینجوری که آدم نگاه میکند. این است که این دیگر اصلاً ته این سنبلاند. تو با این وضعیت اقتصادی بعد مثلاً موتور ماشینش خراب شده. رفته مثلاً دو تومان هم داده پول موتور ماشینش. واقعاً اینجوریهاست. جدی دارم میگویم. یعنی شما نمیدانی زندگی طلبگی چیست. آنهایی که طلبگی زندگی میکنند، طعم عجیبی دارد. امثال ما که نه تقوایی داریم و نه درسی خواندیم و نه چیزی به درد اسلام و مسلمین میخوریم. قشنگ این را توی زندگی میبینیم.
قشنگ همین دوست ما میگفتش که: «من رفتم تو بورس سرمایهگذاری کردم، 9 تومن گیرم آمد. 10 تومن خسارت دادم به اینور و آنور ولی 10...» آخرش هم از این بورس و نمیدانم کجا و کجا و اینها ضربه خوردم. همین شهریه زندگی ما را چرخاند. «بقیه الله خیر لکم ان کنتم مؤمنین.» علوم تجربه کردیم. محیطهای دیگری که میرفتیم برای کار و فعالیت و اینها میدیدیم اصلاً پولش برکت ندارد. اصلاً حالا من اسم نمیآورم کجا. اصلاً یک چیز عجیبی بود. این به 10 روز نمیرسید. بعد میدید اصلاً این پودر شد، این پوله کجا رفت. ماشین من از جلو پمپ بنزین که رد میشود، بوی پمپ بنزین به مشامش میرسد 50 کیلومتر اضافه راه میرود. بوی شهریه از دور که میخورد به زندگی طلبه، از دور حیات پیدا میکند. یک چیز عجیبی است واقعاً. یعنی اصلاً نمیفهمد آدم با چه قواعدی دارد کار پیش میرود. قاعدهاش همین است: «بقیه الله خیر لکم ان کنتم مؤمنین.»
پولهای دیگر، جاهای دیگر، به هیچکی هم توهین نمیکنم. پولی که هست، آنها هم خوب است. آنها هم خیر است. ولی این اصلاً یک طعم، یک چیز دیگر است. کلاً از یک جای دیگر است. اصلاً با یک طعم دیگر است. با یک رنگ دیگر است. یک حضور دیگری دارد. یک برکت دیگری دارد. صد تا لقمههای شبههناک اینور و آنور چرب و نرم اینجا آنقدر میدهند و آنجا اینطور میدهند و اینجا سفرهشان این شکلی است و اینهایی که میخواهند با طلبه ازدواج بکنند یا مثلاً خواستگار طلبه دارند و اینها. حالا البته الان به خود طلبهها باید این حرفها را زد که یک کمی دلشان قرص بشود. بعضیها هم خیلیها میترسند بیایند سمت طلبه به خاطر همین مثلاً به مشکل نخوریم.
حالا خاطره از خودمان اگر ما بخواهیم بگوییم، نمیخواهیم وقت جلسه را به این چیزها بگذرانیم ولی حرف زیاد است که ما مثلاً وقتی من طلبه شدم، یک زندگی شاهانهای را رفتیم سمت عالم طلبگی. فضای خوبی بود. فضای اقتصادی. پدر ما آن موقع دو تا مغازه داشت. بهترین جای کرج. و یک مغازه را هم کامل در اختیار ما میگذاشت و من خیلی امکانات، چیزهای مواهب دیگر. حتی همین چند سال پیش هم برگردی کرج، بخواهی بیایی اینجا زندگی بکنی، من شرایط اینجوری برایت فراهم میکنم. دیگر من خاطراتی دارم برایت بخواهم بگویم که ما تو این مشهد یک وقتی زندگی میکردیم. من منبر میخواستم بروم، پول تاکسی... خیلی شیرین است. اصلاً شما باید بچشید اینها را. وقتی که خانه بابات بودی، امکاناتی که داشتی مثلاً فلان بوده. آن...
آنجا این سر سفره امام زمان... و البته آنجا نیستیم اصلاً هیچ ربطی به امام زمان نداریم. یک نمایش آدمی تو زندگی میچشد. خیلی خوش طعم است. فرمود: «فقر با ما را بیشتر از غنای با دیگران دوست داشته باشی.» بدنم از یک جاهایی تأمین میشود. یک جورهایی تأمین میشود. امشب یکی از رفقا گفتم، گفتم: «اهل بیت همیشه آدم را خجالتزده میکند.» یعنی یکجوری بعداً یک جایی برایت یک چیزهایی درست میشود، شرمنده میشوی از اینکه توی برههای برای اهل بیت مثلاً خواسته ای یک کاری بکنی. دیگر شد این.
این خیلی نکته مهمی است: «بقیه الله خیر لکم» توی زندگی طلبگی. آقا! این فتح و فراوان است. ما چقدر از این رفقای مهندس و دکتر و بچههای نخبهای که دانشگاه عالی کشور ول کردند، آمدند. دارند به شهریه مختصر زندگی میکنند. میبینیم خوشبخت اند. الحمدلله زندگی تأمین میشود. یکجوری با سختی البته. حالا بالاخره باید قناعت کرد و ساخت. آن هم که خواستگار طلبه دارد، خانوادههایی هم که طلبه میآید برای خواستگاری یا خانوادههایی که بچه شان میخواهد طلبه شود. این یک دانه را به حساب نیاورید. این اصلاً زشت است. این درآمدش چقدر؟ حقوقش چقدر میخواهد بکند؟ و افتخار باشد برای آدم که توی زندگی بچهاش را بفرستد یا پسرش را یا دخترش را با این نمک زندگی بکند.
علامه طباطبایی (رحمت الله علیه) لابد گفتم باز هم. ایشان اخویاش سید محمد حسن آقای الهی. در تبریز، شادآباد که روستایشان بود، اخوی ایشان از ایشان بزرگتر بود. استاد محمد حسن. یک خاندان جلیلی هم بودند اینها. خاندان فوق العادهای بودند. از علامه طباطبایی... علامه فرموده بود: «از من تا اهل بیت که سلسله ساداتیم، همه اجداد من عالم بودند.» خاندان طباطبایی خاندان عجیبی است. اخوی ایشان با خود ایشان هر دو عارف بودند. پسر عموی ایشان از علی آقای قاضی. باز اخوی آقای قاضی یک خاندان عجیبی است. اخوی علامه زودتر از علامه رفته بود نجف و کار میکرد و اینها، درسهاش را بحثهاش را. بعد برمیگردد تبریز، میرود سر زمین. درآمدی چیزی نداشته. سر زمین کار میکند و علامه را ایشان وضعیت اقتصادی تأمین میکرده. پول میفرستاده برایش. در نجف یک مدت رابطه دولت ایران و عراق به هم ریخت. الان من توی نجف بودم. ایشان هم شهریه نمیگرفت. آنجا وضع اقتصادی اصلاً جوری نبود که بخواهند شهریه این مدلی بدهند. مثلاً فضای حوزه نجف آن موقع فضای سختی بود. معمولاً زندگی همینجوری تأمین میشد که از شهرهایشان برایشان یک چیزی میفرستادند و حق عجیبی هم در نجف حاکم بود. معروف بود دیگر. گفتند که: «اینجا کنار امیرالمؤمنین طلبهها گرسنهاند.» گرسنگی نجف معروف بود. فقر عجیب و غریب در نجف حاکم بود.
علامه طباطبایی فرموده بود که: «ما دیدیم که وضعمان خیلی به هم ریخته است. یک کمی پول تو دست و بالم بود و برای ماه بعد هم چیزی نداشتیم و مرز هم که بسته بود. مشغول مطالعه بودم. یک هو به ذهنم این زد که ما ماه بعد چیکار کنیم؟ هر ماه دیگر. چیکار؟» پشت میز نشسته بودم. دیدم در میزند. پا شدم. رفتم در را باز کردم و دیدم یک آقایی در یک چهره قدیمی آذری، واسه خودمان تبریزی، کلاهی هم سرش. گفت که: «من شاه حسین ولی هستم.»
این ماجرا، ماجرای جالبی است. این را در ترجمه تفسیر المیزان (تفسیر المیزان را علامه نوشتهاند. ترجمه تفسیر المیزان را جناب آقای موسوی همدانی شاگرد علامه نوشتهاند.) ایشان ترجمه میکرد. هر روز میبرد، هفته چند روز خدمت علامه میخواند که: «آقا من این سفر اینجوری ترجمه کردم.» علامه تأیید میکردم. تو ترجمه تفسیر المیزان، تو پاورقی نوشته که: «این داستان را اینجا نقل میکند. الان میروم منزل علامه طباطبایی. متن تفسیر را برایش بخوانم. این را برای علامه نمیخوانم چون علامه بخوانم نمیگذارد چاپ بشود. برای تو خواننده مینویسم که بدانی.» تو پاورقی باشد. برای تو قشنگ کرامات علامه طباطبایی.
در برخی شاگردان خاصش گفته بود. ایشان فرموده بود که: «این آقا به من گفت که من شاه حسین ولی هستم. خدا من را فرستاد. خدا من را فرستاد به شما بگویم، به آقای طباطبایی بگویید: در این 12 سال مگر آنیم و از او غافل بودهایم؟ او را رها کردهای که حالا نشسته فکر ماه بعدش را میکند؟ فکر فردایش را میکند؟» گفت: «یک لحظه به خودم آمدم. دیدم من اصلاً پشت میز تکان نخوردم.» اصطلاحاً مکاشفه بوده. مکاشفه برزخی. یک ارتباط برزخی بوده. اصلاً در نبوده، پاشدن و تا در رفتن و اینها نبوده. مکاشفه برزخی بود. 12 سال ماجرا چی بود؟ 12 سال چی شده؟ طلبگی ماست. ما 20 ساله طلبه شدیم. نجف آمدنمان است. ما 10 ساله نجف آمدیم. 12 سال است که من عمامه به سر شدم. ایشان بعداً برمیگردد تبریز و میگوید: «یک روزی که رفته بودم یکی از قبرستانهای تبریز که دارم، یک قبرستانی که مولوی وصیت میکند یک مقدار از خاکش را بر من بیاور تو خاک تو قبر من بریزید.» بس که علما، بزرگان، مقبره دفنند. قبرها را نگاه میکردم به یک قبری رسیدم. دیدم نوشته: «شاه حسین ولی». مال 300 سال پیش بود. از عرفای آنجا. خدا فرستاده و بهش بگه که: «مگه ما ولت کردیم؟»
خلاصه آقا به خاطر نان و لقمه و اینها خودمان را نفروشیم. حیف نکنیم خودمان را. ما دیدیم رفقایی که به خاطر نان جای دیگر رفتند، خسارت کردند. یک محک اینجا. کسی گرسنه نمیماند به شرط اینکه در اختیار بگذاریم خودمان را. مثل من نباشیم. در اختیار عالم ارتباط با اهل بیت، عالم نوکری. آقا! عالم عجیب است. نوکرداری را بلدند. میگوید: امام رضا علیه السلام سر سفره که مینشستند برای غذا، غذا نمیخوردند مگر اینکه اول همه اینهایی که توی دربار مشغول کارند، تو دستگاه برای امام رضا علیه السلام. گفت: «حتی سائس و البواب.» تا آنی که نگهبان و دربان باید میآمدند سر سفره قبل از امام رضا. کنار حضرت. حضرت به اینها لقمه میداد. هم کاسه میشدند با امام رضا. بعد حضرت غذا را شروع میکردند. میخواهد چی بگوید؟ میخواهد بگوید: «آنجا کسی از مد نظر ما دور نمیماند.»
بابا! اینها لقمه خودشان را میدادند به مردم. لقمه نوکرشان را نزنند. برویم تو روضه با این داستان ماجرای معروف: «و یطعمون الطعام علی حبّه مسکیناً و یتیماً و اسیراً.» چه ماجرایی! امام حسن، امام حسین مریض شدند. امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا نذر کردند اگر این دو تا خوب بشوند، سه روز روزه بگیریم. فضه خادمه گفت: «من هم با شما شریکم.» خود امام حسن، امام حسین هم گفتند: «ما میخواهیم روزه بگیریم.» اگر خوب شد. اینها خوب شدند. این پنج نفر با همدیگر روزه گرفتند.
روز اول حالا مگر غذا اینها چی بود؟ نمک بود و نان. تمامشان بود نمک. نمکهای قدیمی اگر دیده باشید. روز اول آمدند افطار کنند، در زدند. سر سفره بودند. قبل از اینکه شروع کنند افطار کنند. در را باز کرد. رفتید. کیه؟ مسکین. سائل. گدا. نان را دادند. بهترینش را دادند. نان را دادند. با نمک و آب افطار کرد.
روز دوم افطار کنند. خب تجربه قبلی پیش آمده دیگر. و چیکار کنم؟ قاعدهاش این است که شما روز قبل موقع افطار در زدند. امروز دیگر موقع افطار نباید در را باز کنی. افطارت را بکن. شاید مثل دیروز باشد. اینها مگر میشود کسی در بزند، فاطمه زهرا باز نکند؟ دم افطار باز کردند. دیدند یتیم. یتیم بیاید در خانه علی گرسنه برگردد؟ علی که خودش میرود در خانه یتیم. نمک را دادند به این یتیم. با آب افطار کردند.
شب آخرش جالب است. «یطعمون الطعام.» «طعام» یعنی «مسکین» به «یتیم». مسکین روز اول، یتیم روز دوم. روز سوم به کی دادند؟ آقا! اسیر. یعنی چی اسیر؟ کجا اسیر میشود؟ مسلمان که اسیر نمیشود. اسیر کافری بوده که توی میدان جنگ داشته با شما میجنگیده. دستگیرش کردند. آوردند توی شهر. کار میکند برای مردم. این میشود اسیر. یعنی اگر دستگیرش نمیکردند داشته میکشته شما را. میگیری چی میگویم؟ دیگر به این میگویند اسیر. فاطمه زهرا، امیرالمؤمنین روز سوم که گرسنه و تشنه بودند. آب هم دیگر نبود. همین آبی که بود دادند به اسیر. به اسیر. امام حسن، امام حسین. فقط آب تو بساطشان بود. دادند به اسیر. اطعام کردند.
آن وقت اینها اسیر را اطعام کنند. اسیر از میدان جنگ. من و تویی که یک عمر است اسیر اینهاییم. در به در اینها باشیم. محل نگذارند! میشود بهت میگویند: «کرونا بگیر.» من فاطمیه هیئت نرم؟ میگویم: «ساعت نه بیای، جریمه میشوی.» میگوید: «فدای سر حضرت زهرا.» میگویند: «شام نمیدهند. وضعیت بهداشتی اینجوری است.» میگوید: «مگر من به خاطر شام میرفتم؟» بابا! هرچی میگویند، میگوید: «من... من نمیتوانم. من باید بروم روضه.» و تو بیایی اینجا صدا بزنی: «فاطمه!» جواب ندهد؟ «یطعمون الطعام علی حبه مسکیناً و یتیماً و اسیراً.»
میشود باورت میشود جواب ندهد؟ فاطمه جواب میدهد. هرکی در بزند. فاطمه. صدای فاطمه را شنید. برگشتند به آن رئیسشان. گفتند که: «ان فی فاطمه.» «تو این خونه فاطمه است.» بیا تمامش کنیم. فاطمه پشت در است. گفت: «هرکی میخواهد باشد، باشد. هیزمها را بردارید، بیاورید.» خیلی با مسکین و یتیمها هستی!
روضه زیاد میشد خواند که شب آخر آب را دادند به اسیر. کربلا هم یک سر میتوانستیم برویم که از آب هم مضایقه کردند کوفیان. ولی حالا آنجا نمیرویم. بیایم همین پشت در که در زدند دم افطار. باز کردند این در را. بابا! به روی همه باز بود. مسکین و یتیم و اسیر. و فقط محترمانه بیا پشت در. تو هم پشت در نیا. خود علی میآید پشت در خانهات. بازوقه میگذارد. آخه! این چه طرز آمدن است؟ کسی پشت در خانه فاطمه این شکلی میرود؟ با هیزم میآیند؟
آ نمیدانم. من حال خودم حال خوبی نیست. نمیدانم چه شکلی روضه بخونم. اگه شماها کمک میکنید روضه بخونم، وگرنه این سمت نمیتوانم بروم. دیگر ما یک فاطمیه که بیشتر با هم نیستیم. روضه را بگویم؟ عزیزم! بعدش انشاالله ادامه. کمک کنید رفقا.
با این روضه. روضه سختی است. این رئیس اراذل و اوباش میگوید: «حقیقتش خودم هم صدای فاطمه را شنیدم.» یک جوری یک لحظه گفتم: «بیا برگرد. نامه نوشته بود به رفیقش.» گزارش داده بود: «یا صاحب الزمان! آقا جان شما با این روضه ما گریه میکنی؟ برای شما روضه بخونیم، به ما صله میدهی یا صاحب الزمان؟»
آخی! خانههای مادر شما! چقدر روضهها سخت است. میگوید: «صدای فاطمه را که شنیدم بالاخره روی آن تعصبی جاهلی هم، روی همون غیرت و حمیت جاهلیشان میگفتند: «ما با زن که دعوا نداریم. کسر شأن بخواهیم با زن بجنگیم.» تو همون فضای خودش گفتش که: «من کسر شأن است برایم با فاطمه درگیر بشوم.» توهین هم کرد آنجا به حضرت زهرا. گفت: «برو کنار. با این شعرهای زنانه من را فریب نده.» حضرت زهرا فرمود: «چقدر تو جرأت داری، جسوری به خدا و پیغمبر؟!» اینجا دیگر گام بلند. روضهخوان اگر آمادهای با هم میرویم.
میگوید: «من یک لحظه قلبم، دلم رقیق شد. میخواستم کوتاه بیایم. میخواستم به اینها بگویم بساط را جمع کنیم، برویم. بیخیال علیاش.» ولی به یادم آمد کینههایی که از علی داشتم. نفرت و احقاد و و بدریه و خیبریه. خیلی کینه از علی تو دلم بود. میگوید: «هرچی کینه از علی تو دلم بود جمع کردم. این قوا را تو وجود خودم جمع کردم. همه را آوردم توی پایم. فکلت الباب.» همچین این پا را به در فشار دادم، در کنده شد. دیدم آرام نمیشود دلم. میدانستم فاطمه پشت در است. شروع... آنقدر فشار دادم. صدای... دیگر خودش نقش زمین شد پشت در. نمیخواهم مجلسداری کنم، مجلس گرمکنی کنم. ولی خداییاش جا دارد به سادات بگویم: «گوشهایتان را بگیرید. این دو خط را میخواهم روضه بخوانم.»
40 نفر از این در رد شدند. مادر من و شما. دیوار افتاده. فاطمه خیلی باحیا. هیچ وقت هم درخواست ندارد. امیرالمؤمنین بهش میگفت: «فاطمه جان! هرچی میخواهی بهم بگو.» «علی جان! میترسم نتونی اجابت کنی. خجالت بکشم. نمیخواهم از تو. من چیزی نمیخواهم.» اینجا دیگر واقعاً حاجت دارد فاطمه. نیاز دارد. فاطمیه است. شاید خدا رحمتش را جاری کند. با این حال اینجا نیاز زنانه داشت مادرم. از یک طرف نامحرم وسط است. حیا دارد. علی شرمنده نشود. هم جلو نامحرم زشت نباشد. هم فرمود: «مشکل پیش آمده.» صدا زد: «یا فضه!» بگویم یا نه؟ نامحرم. تو خودت حیا داری جلو نامحرم نمیگویی: «زنم باردار است.» خانمت به نام... «من باردارم.» اینجا فاطمه زهراست. عفت و حیای الهی. با خودش کد داد به فضه که فضه بفهمد. نامحرمها نفهمند. «یا فضه خذینی! لقد واللهُ قلَّ ما في احشائي.» «ما احشائي» میدانی یعنی چی؟ «احشا» به دل و روده میگویند. فرمود: «دل و رودهام ریخت.»
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا اباالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
ربِّ اشرح لی صدری و یسّرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
این همه صبح تا شب اینجا جریمه میکنم؛ کمر و گردن و آرتروز و فلان... آخر ماه، مثلاً میخواهم دو تومان به ما بدهند. جریمههایی که میخواهم مثلاً 200 تومان طرف را جریمه کنم، 10 تا از این جریمههای 200 تومانی را طرف بگوید: «آقا 100 تومنش را به خودت میدهم، ننویس.» آن دو تومن، پنج تومنی که آخر برج میخواهند به ما بدهند... با چند تا از اینها تو یک روز کاسبم! بعد ننویسم؟ آیا بنویسم؟ بنویسم؟ بگویم پولم را بگذار توی جیبت؟ آخرش هم به همان دو تومن، سه تومن اکتفا کنیم؟
خاطرات اسنپی تعریف کردم برایتان یا نه؟ به نظرم اینجا تعریف کردم. حالا باز اگر تعریف نکردم، یادآوری. ما تهران معمولاً جلسات و اینها را با تاکسی اینترنتی، عرض کنم که با اینها میرفتیم جلسات اینور و آنور.
یکی از خاطرات ماندگار این است: ما از غرب تهران میرفتیم شرق تهران. جلسهای داشتیم. خیلی هم تهران راهها طولانی است دیگر. یعنی مثلاً از غرب تهران به شرق تهران یک ساعت و نیم، دو ساعت، سه ساعت تقریباً راه. بعضی روزها چهار ساعت، پنج ساعت. مسلمان! یک وقت از شرق تهران به غرب تهران میرفتیم. سه بعدازظهر راه میافتادیم که دو، سه ساعت بزرگراه حکیم و اینها... این مسیرها طولانی بود. خلاصه یک سرگذشتی از رانندهها ما داشتیم. اینجا مشهد همین. مینشینی اسنپ، پیاده میشوی. به گفتگو دیگر به مذاکره نمیرسد. آنجا نه. آنجا قشنگ یک دور سلسله رجال دودمانشان را طرف میز میشوید، دایره تحویلت.
تو یک سفر رفت و برگشتش دو تا چیز کاملاً متضاد و متناقض دیدم. خیلی جالب و عجیب بود برایم. در مسیر رفت یک بنده خدایی بود. خیلی هم درشت هیکل. گفتش که: «من فلان جای عالی تهران، بالا شهر، پاساژ خیلی خوب، چند سالی گذشته. دو دهنه مغازه داشتم آنجا. مغازه خیلی گرانقیمت. بعد با داداشم بودیم و...» آن قدری که فهمیدم، با این داداش بزرگوار با هم خیلی میتکیدهاند. آنجوری که داشت گزارش میداد. خیلی هم خورده بودند از اینور و آنور، خیلی برده بودند. آن داداشش هم خیلی باز درشتتر از خودش. 130 کیلو، 150 کیلو وزنش بوده و خلاصه یک شب سکته قلبی میکند و در سن کم از دنیا رفته بود داداشش.
بعد میگفت: «این دو تا خلاصه، ما یکجوری اینها را جمع و جور کردیم و آن پاساژ ماساژ اینها افتاده دست این دو تا یتیمه و حالا ماجرا...» خودش ورشکست شده بود و سهم داداشش افتاده بود دست بچهها. و میخواست سهم این دو تا بچه را... دنبال راه حل شرعی بود. میگفت که: «من چون بعد از داداشم اینها را گرفتم، بزرگ کردم، راه ندارد که من این مغازهها را از دست اینها در بیاورم.» یکجوری. ماشینش هم بعد گفت: «من الان ورشکست شدم. افتادم از همین راه دارم تأمین زندگی میکنم. ماشین معمولی، پرایدم. گام بلا پرت شدم پایین. شاسی بلند داشتم. خونه کجا داشتم. حالا مثلاً اینجا دارم کار میکنم.»
بعد حالا بعضیاش ابتلا و امتحان، بعضیاش بیبرکتی زندگیهایمان است. این خیلی خلاصه ناله کرد. از داداشش هم که آن بنده خدا هم که خب خیلی مشکل بود و من بهش گفتم که: «شما خودت را که ول کن. این بچهها را بنشین بچسب. فقط برای این داداشت کار کن. بدبخت کمی آنور بتواند نفس بکشد. مشکلات دارد.»
بعد این شد مسیر رفت ما. مسیر برگشت ما یک آقای جا افتاده، لاغر، تکیدهای بود. نورانی. معلوم شد که ایشان پاکبان شهرداری (راننده) است. گفت: «من از راه حقوق پاکبانی به همین ماشین برای خودم خانه خریدم. برای پسرم خانه خریدم. بعد مثلاً 50 میلیون هم پول آن موقع به این پسره دادم برای اینکه بتواند باهاش زندگیش را سر و سامان بدهد و الان نمیدانم مثلاً خواهرهایم را هم تأمین میکنم و...»
خدایا! تفاوت را ببین که این آدم، آن چقدر خورده و برده و باز هم هشتش گروی نهش بود. واقعاً میلنگید. این با یک پنجاهم حقوق او، مثلاً دارد زندگی میکند. برکت این است. «بقیه الله خیر لکم ان کنتم مؤمنین.» قوم حضرت شعیب مشکلشان مشکل اقتصادی بود دیگر. اینها اهل بخور بخور بودند. حضرت شعیب پیغمبر مفسدین اقتصادی. اینها اهل بخور بخور، مشکلات مفاسد اقتصادی بوده. یک جملهای دارد حضرت شعیب به اینها. خیلی جمله طلایی و عالی است. خطاب به قومش میفرماید که این آیه معروفی که شنیدید اینجاست که: «آقا بخور بخور نکنید، دزدی، گرگی نکنید. بقیه الله خیر لکم ان کنتم مؤمنین.»
این آیه را معمولاً برای کجا استفاده میکنند؟ برای امام زمان. امام زمان «بقیه الله». «بقیه الله» یعنی چه؟ یعنی از آن حجم انبوه انبوه انبوه انبوهی که توی مسیر غیرخدا است، در برابرش یک دانه خدا، یک دانه گزینه دارد. درست شد؟ همه آنها میرود. آنی که مال خداست میماند. باقی میماند میشود «بقیه الله». درست شد؟ «بقیه الله». میلیارد میلیارد آدم رفت. الان دو میلیون آدم فقط با کرونا رفته تو یک سال. دو میلیون آدم فقط با کرونا رفت. انگلیسیها 10 میلیون فقط با قحطی از ما ایرانیها کشتند. بعد واکسن بگیریم، پیشرفت کردیم. 10 میلیون نفر را تو جنگ جهانی 100 سال پیش. 10 میلیون آدم کشتند تو ایران. آنقدر جنازه کف خیابان بود که نمیتوانستند مردم دفن بکنند. تلنبار شد جنازهها. جمعیت 18 میلیون ثبت شده که باید میشد 21 میلیون نفر در اثر رشد جمعیت، شد 9 میلیون نفر. تهران ما نصف شد جمعیتش. 500 هزار نفر شد 250 هزار نفر. فاصله چقدر؟ چهار سال. فکر کنم عجیب غریبی بود قتل عام در جنگ جهانی. چند میلیون آدم کشته شد؟ 60 میلیون. اگر اشتباه نکنم 60 میلیون آدم تو جنگ جهانی کشته شد. 60 میلیون، ایران است برای خودش. چندین کشور دنیاست. 60 میلیون! اینها همه رفتند. یک دانه خدا آدم دارد. یک دانه مانده. که جانمان فدایش بشود الهی. هرجور هست سلام. اما بهشت ارواحنا فداه.
این یک دانه خدا مانده. میلیون میلیون با کرونا و وبا و آنفولانزای مرغی و آنفولانزای خوکی و چی و ایدز و هپاتیت و سرطان، با اینها رفتند. یک نفر مانده: «بقیه الله خیرلکم.» درست شد؟ حضرت شعیب میفرمود به آن گندهگندههایی که آنور گیرتان میآید نگاه نکنید. اینور کماش برکت داشت. از آن کسی که با ماهی 500 تومن زندگی میکند. این اصلاً چیزی برای از دست دادن که ندارد. این که هیچی.
بعضی از این رفقای نزدیک ما که حالا ما کمی از فضای طلبگی این شکلی خودمان فاصله گرفتیم. از اولش هم با شهریه و اینها زندگی نکردیم. آیتالله مصباح (رحمت الله علیه) فرمود: «من در عمرم از شهریه استفاده نکردم.» با شهریه زندگی نکرد. تو همین شهریه 500 هزار تومانی، 700 هزار تومانی. الان خیلی دیگر باشد مثلاً یک تومن، یک و دویست اینها. این همه جای خانه میدهد، هم بچه مدرسه میفرستد. هم بعضی از رفقای ما که هر روز هم میبینیمشان، با همین هزینهها دارند زندگی میکنند. من به اینها نگاه میکنم.
همینطور که اینها هر بلایی سرشان آمد، باز زنده ماندند. دیگر ما در تاریخ ثبت میشود. این طلبهها اینجوری که آدم نگاه میکند. این است که این دیگر اصلاً ته این سنبلاند. تو با این وضعیت اقتصادی بعد مثلاً موتور ماشینش خراب شده. رفته مثلاً دو تومان هم داده پول موتور ماشینش. واقعاً اینجوریهاست. جدی دارم میگویم. یعنی شما نمیدانی زندگی طلبگی چیست. آنهایی که طلبگی زندگی میکنند، طعم عجیبی دارد. امثال ما که نه تقوایی داریم و نه درسی خواندیم و نه چیزی به درد اسلام و مسلمین میخوریم. قشنگ این را توی زندگی میبینیم.
قشنگ همین دوست ما میگفتش که: «من رفتم تو بورس سرمایهگذاری کردم، 9 تومن گیرم آمد. 10 تومن خسارت دادم به اینور و آنور ولی 10...» آخرش هم از این بورس و نمیدانم کجا و کجا و اینها ضربه خوردم. همین شهریه زندگی ما را چرخاند. «بقیه الله خیر لکم ان کنتم مؤمنین.» علوم تجربه کردیم. محیطهای دیگری که میرفتیم برای کار و فعالیت و اینها میدیدیم اصلاً پولش برکت ندارد. اصلاً حالا من اسم نمیآورم کجا. اصلاً یک چیز عجیبی بود. این به 10 روز نمیرسید. بعد میدید اصلاً این پودر شد، این پوله کجا رفت. ماشین من از جلو پمپ بنزین که رد میشود، بوی پمپ بنزین به مشامش میرسد 50 کیلومتر اضافه راه میرود. بوی شهریه از دور که میخورد به زندگی طلبه، از دور حیات پیدا میکند. یک چیز عجیبی است واقعاً. یعنی اصلاً نمیفهمد آدم با چه قواعدی دارد کار پیش میرود. قاعدهاش همین است: «بقیه الله خیر لکم ان کنتم مؤمنین.»
پولهای دیگر، جاهای دیگر، به هیچکی هم توهین نمیکنم. پولی که هست، آنها هم خوب است. آنها هم خیر است. ولی این اصلاً یک طعم، یک چیز دیگر است. کلاً از یک جای دیگر است. اصلاً با یک طعم دیگر است. با یک رنگ دیگر است. یک حضور دیگری دارد. یک برکت دیگری دارد. صد تا لقمههای شبههناک اینور و آنور چرب و نرم اینجا آنقدر میدهند و آنجا اینطور میدهند و اینجا سفرهشان این شکلی است و اینهایی که میخواهند با طلبه ازدواج بکنند یا مثلاً خواستگار طلبه دارند و اینها. حالا البته الان به خود طلبهها باید این حرفها را زد که یک کمی دلشان قرص بشود. بعضیها هم خیلیها میترسند بیایند سمت طلبه به خاطر همین مثلاً به مشکل نخوریم.
حالا خاطره از خودمان اگر ما بخواهیم بگوییم، نمیخواهیم وقت جلسه را به این چیزها بگذرانیم ولی حرف زیاد است که ما مثلاً وقتی من طلبه شدم، یک زندگی شاهانهای را رفتیم سمت عالم طلبگی. فضای خوبی بود. فضای اقتصادی. پدر ما آن موقع دو تا مغازه داشت. بهترین جای کرج. و یک مغازه را هم کامل در اختیار ما میگذاشت و من خیلی امکانات، چیزهای مواهب دیگر. حتی همین چند سال پیش هم برگردی کرج، بخواهی بیایی اینجا زندگی بکنی، من شرایط اینجوری برایت فراهم میکنم. دیگر من خاطراتی دارم برایت بخواهم بگویم که ما تو این مشهد یک وقتی زندگی میکردیم. من منبر میخواستم بروم، پول تاکسی... خیلی شیرین است. اصلاً شما باید بچشید اینها را. وقتی که خانه بابات بودی، امکاناتی که داشتی مثلاً فلان بوده. آن...
آنجا این سر سفره امام زمان... و البته آنجا نیستیم اصلاً هیچ ربطی به امام زمان نداریم. یک نمایش آدمی تو زندگی میچشد. خیلی خوش طعم است. فرمود: «فقر با ما را بیشتر از غنای با دیگران دوست داشته باشی.» بدنم از یک جاهایی تأمین میشود. یک جورهایی تأمین میشود. امشب یکی از رفقا گفتم، گفتم: «اهل بیت همیشه آدم را خجالتزده میکند.» یعنی یکجوری بعداً یک جایی برایت یک چیزهایی درست میشود، شرمنده میشوی از اینکه توی برههای برای اهل بیت مثلاً خواسته ای یک کاری بکنی. دیگر شد این.
این خیلی نکته مهمی است: «بقیه الله خیر لکم» توی زندگی طلبگی. آقا! این فتح و فراوان است. ما چقدر از این رفقای مهندس و دکتر و بچههای نخبهای که دانشگاه عالی کشور ول کردند، آمدند. دارند به شهریه مختصر زندگی میکنند. میبینیم خوشبخت اند. الحمدلله زندگی تأمین میشود. یکجوری با سختی البته. حالا بالاخره باید قناعت کرد و ساخت. آن هم که خواستگار طلبه دارد، خانوادههایی هم که طلبه میآید برای خواستگاری یا خانوادههایی که بچه شان میخواهد طلبه شود. این یک دانه را به حساب نیاورید. این اصلاً زشت است. این درآمدش چقدر؟ حقوقش چقدر میخواهد بکند؟ و افتخار باشد برای آدم که توی زندگی بچهاش را بفرستد یا پسرش را یا دخترش را با این نمک زندگی بکند.
علامه طباطبایی (رحمت الله علیه) لابد گفتم باز هم. ایشان اخویاش سید محمد حسن آقای الهی. در تبریز، شادآباد که روستایشان بود، اخوی ایشان از ایشان بزرگتر بود. استاد محمد حسن. یک خاندان جلیلی هم بودند اینها. خاندان فوق العادهای بودند. از علامه طباطبایی... علامه فرموده بود: «از من تا اهل بیت که سلسله ساداتیم، همه اجداد من عالم بودند.» خاندان طباطبایی خاندان عجیبی است. اخوی ایشان با خود ایشان هر دو عارف بودند. پسر عموی ایشان از علی آقای قاضی. باز اخوی آقای قاضی یک خاندان عجیبی است. اخوی علامه زودتر از علامه رفته بود نجف و کار میکرد و اینها، درسهاش را بحثهاش را. بعد برمیگردد تبریز، میرود سر زمین. درآمدی چیزی نداشته. سر زمین کار میکند و علامه را ایشان وضعیت اقتصادی تأمین میکرده. پول میفرستاده برایش. در نجف یک مدت رابطه دولت ایران و عراق به هم ریخت. الان من توی نجف بودم. ایشان هم شهریه نمیگرفت. آنجا وضع اقتصادی اصلاً جوری نبود که بخواهند شهریه این مدلی بدهند. مثلاً فضای حوزه نجف آن موقع فضای سختی بود. معمولاً زندگی همینجوری تأمین میشد که از شهرهایشان برایشان یک چیزی میفرستادند و حق عجیبی هم در نجف حاکم بود. معروف بود دیگر. گفتند که: «اینجا کنار امیرالمؤمنین طلبهها گرسنهاند.» گرسنگی نجف معروف بود. فقر عجیب و غریب در نجف حاکم بود.
علامه طباطبایی فرموده بود که: «ما دیدیم که وضعمان خیلی به هم ریخته است. یک کمی پول تو دست و بالم بود و برای ماه بعد هم چیزی نداشتیم و مرز هم که بسته بود. مشغول مطالعه بودم. یک هو به ذهنم این زد که ما ماه بعد چیکار کنیم؟ هر ماه دیگر. چیکار؟» پشت میز نشسته بودم. دیدم در میزند. پا شدم. رفتم در را باز کردم و دیدم یک آقایی در یک چهره قدیمی آذری، واسه خودمان تبریزی، کلاهی هم سرش. گفت که: «من شاه حسین ولی هستم.»
این ماجرا، ماجرای جالبی است. این را در ترجمه تفسیر المیزان (تفسیر المیزان را علامه نوشتهاند. ترجمه تفسیر المیزان را جناب آقای موسوی همدانی شاگرد علامه نوشتهاند.) ایشان ترجمه میکرد. هر روز میبرد، هفته چند روز خدمت علامه میخواند که: «آقا من این سفر اینجوری ترجمه کردم.» علامه تأیید میکردم. تو ترجمه تفسیر المیزان، تو پاورقی نوشته که: «این داستان را اینجا نقل میکند. الان میروم منزل علامه طباطبایی. متن تفسیر را برایش بخوانم. این را برای علامه نمیخوانم چون علامه بخوانم نمیگذارد چاپ بشود. برای تو خواننده مینویسم که بدانی.» تو پاورقی باشد. برای تو قشنگ کرامات علامه طباطبایی.
در برخی شاگردان خاصش گفته بود. ایشان فرموده بود که: «این آقا به من گفت که من شاه حسین ولی هستم. خدا من را فرستاد. خدا من را فرستاد به شما بگویم، به آقای طباطبایی بگویید: در این 12 سال مگر آنیم و از او غافل بودهایم؟ او را رها کردهای که حالا نشسته فکر ماه بعدش را میکند؟ فکر فردایش را میکند؟» گفت: «یک لحظه به خودم آمدم. دیدم من اصلاً پشت میز تکان نخوردم.» اصطلاحاً مکاشفه بوده. مکاشفه برزخی. یک ارتباط برزخی بوده. اصلاً در نبوده، پاشدن و تا در رفتن و اینها نبوده. مکاشفه برزخی بود. 12 سال ماجرا چی بود؟ 12 سال چی شده؟ طلبگی ماست. ما 20 ساله طلبه شدیم. نجف آمدنمان است. ما 10 ساله نجف آمدیم. 12 سال است که من عمامه به سر شدم. ایشان بعداً برمیگردد تبریز و میگوید: «یک روزی که رفته بودم یکی از قبرستانهای تبریز که دارم، یک قبرستانی که مولوی وصیت میکند یک مقدار از خاکش را بر من بیاور تو خاک تو قبر من بریزید.» بس که علما، بزرگان، مقبره دفنند. قبرها را نگاه میکردم به یک قبری رسیدم. دیدم نوشته: «شاه حسین ولی». مال 300 سال پیش بود. از عرفای آنجا. خدا فرستاده و بهش بگه که: «مگه ما ولت کردیم؟»
خلاصه آقا به خاطر نان و لقمه و اینها خودمان را نفروشیم. حیف نکنیم خودمان را. ما دیدیم رفقایی که به خاطر نان جای دیگر رفتند، خسارت کردند. یک محک اینجا. کسی گرسنه نمیماند به شرط اینکه در اختیار بگذاریم خودمان را. مثل من نباشیم. در اختیار عالم ارتباط با اهل بیت، عالم نوکری. آقا! عالم عجیب است. نوکرداری را بلدند. میگوید: امام رضا علیه السلام سر سفره که مینشستند برای غذا، غذا نمیخوردند مگر اینکه اول همه اینهایی که توی دربار مشغول کارند، تو دستگاه برای امام رضا علیه السلام. گفت: «حتی سائس و البواب.» تا آنی که نگهبان و دربان باید میآمدند سر سفره قبل از امام رضا. کنار حضرت. حضرت به اینها لقمه میداد. هم کاسه میشدند با امام رضا. بعد حضرت غذا را شروع میکردند. میخواهد چی بگوید؟ میخواهد بگوید: «آنجا کسی از مد نظر ما دور نمیماند.»
بابا! اینها لقمه خودشان را میدادند به مردم. لقمه نوکرشان را نزنند. برویم تو روضه با این داستان ماجرای معروف: «و یطعمون الطعام علی حبّه مسکیناً و یتیماً و اسیراً.» چه ماجرایی! امام حسن، امام حسین مریض شدند. امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا نذر کردند اگر این دو تا خوب بشوند، سه روز روزه بگیریم. فضه خادمه گفت: «من هم با شما شریکم.» خود امام حسن، امام حسین هم گفتند: «ما میخواهیم روزه بگیریم.» اگر خوب شد. اینها خوب شدند. این پنج نفر با همدیگر روزه گرفتند.
روز اول حالا مگر غذا اینها چی بود؟ نمک بود و نان. تمامشان بود نمک. نمکهای قدیمی اگر دیده باشید. روز اول آمدند افطار کنند، در زدند. سر سفره بودند. قبل از اینکه شروع کنند افطار کنند. در را باز کرد. رفتید. کیه؟ مسکین. سائل. گدا. نان را دادند. بهترینش را دادند. نان را دادند. با نمک و آب افطار کرد.
روز دوم افطار کنند. خب تجربه قبلی پیش آمده دیگر. و چیکار کنم؟ قاعدهاش این است که شما روز قبل موقع افطار در زدند. امروز دیگر موقع افطار نباید در را باز کنی. افطارت را بکن. شاید مثل دیروز باشد. اینها مگر میشود کسی در بزند، فاطمه زهرا باز نکند؟ دم افطار باز کردند. دیدند یتیم. یتیم بیاید در خانه علی گرسنه برگردد؟ علی که خودش میرود در خانه یتیم. نمک را دادند به این یتیم. با آب افطار کردند.
شب آخرش جالب است. «یطعمون الطعام.» «طعام» یعنی «مسکین» به «یتیم». مسکین روز اول، یتیم روز دوم. روز سوم به کی دادند؟ آقا! اسیر. یعنی چی اسیر؟ کجا اسیر میشود؟ مسلمان که اسیر نمیشود. اسیر کافری بوده که توی میدان جنگ داشته با شما میجنگیده. دستگیرش کردند. آوردند توی شهر. کار میکند برای مردم. این میشود اسیر. یعنی اگر دستگیرش نمیکردند داشته میکشته شما را. میگیری چی میگویم؟ دیگر به این میگویند اسیر. فاطمه زهرا، امیرالمؤمنین روز سوم که گرسنه و تشنه بودند. آب هم دیگر نبود. همین آبی که بود دادند به اسیر. به اسیر. امام حسن، امام حسین. فقط آب تو بساطشان بود. دادند به اسیر. اطعام کردند.
آن وقت اینها اسیر را اطعام کنند. اسیر از میدان جنگ. من و تویی که یک عمر است اسیر اینهاییم. در به در اینها باشیم. محل نگذارند! میشود بهت میگویند: «کرونا بگیر.» من فاطمیه هیئت نرم؟ میگویم: «ساعت نه بیای، جریمه میشوی.» میگوید: «فدای سر حضرت زهرا.» میگویند: «شام نمیدهند. وضعیت بهداشتی اینجوری است.» میگوید: «مگر من به خاطر شام میرفتم؟» بابا! هرچی میگویند، میگوید: «من... من نمیتوانم. من باید بروم روضه.» و تو بیایی اینجا صدا بزنی: «فاطمه!» جواب ندهد؟ «یطعمون الطعام علی حبه مسکیناً و یتیماً و اسیراً.»
میشود باورت میشود جواب ندهد؟ فاطمه جواب میدهد. هرکی در بزند. فاطمه. صدای فاطمه را شنید. برگشتند به آن رئیسشان. گفتند که: «ان فی فاطمه.» «تو این خونه فاطمه است.» بیا تمامش کنیم. فاطمه پشت در است. گفت: «هرکی میخواهد باشد، باشد. هیزمها را بردارید، بیاورید.» خیلی با مسکین و یتیمها هستی!
روضه زیاد میشد خواند که شب آخر آب را دادند به اسیر. کربلا هم یک سر میتوانستیم برویم که از آب هم مضایقه کردند کوفیان. ولی حالا آنجا نمیرویم. بیایم همین پشت در که در زدند دم افطار. باز کردند این در را. بابا! به روی همه باز بود. مسکین و یتیم و اسیر. و فقط محترمانه بیا پشت در. تو هم پشت در نیا. خود علی میآید پشت در خانهات. بازوقه میگذارد. آخه! این چه طرز آمدن است؟ کسی پشت در خانه فاطمه این شکلی میرود؟ با هیزم میآیند؟
آ نمیدانم. من حال خودم حال خوبی نیست. نمیدانم چه شکلی روضه بخونم. اگه شماها کمک میکنید روضه بخونم، وگرنه این سمت نمیتوانم بروم. دیگر ما یک فاطمیه که بیشتر با هم نیستیم. روضه را بگویم؟ عزیزم! بعدش انشاالله ادامه. کمک کنید رفقا.
با این روضه. روضه سختی است. این رئیس اراذل و اوباش میگوید: «حقیقتش خودم هم صدای فاطمه را شنیدم.» یک جوری یک لحظه گفتم: «بیا برگرد. نامه نوشته بود به رفیقش.» گزارش داده بود: «یا صاحب الزمان! آقا جان شما با این روضه ما گریه میکنی؟ برای شما روضه بخونیم، به ما صله میدهی یا صاحب الزمان؟»
آخی! خانههای مادر شما! چقدر روضهها سخت است. میگوید: «صدای فاطمه را که شنیدم بالاخره روی آن تعصبی جاهلی هم، روی همون غیرت و حمیت جاهلیشان میگفتند: «ما با زن که دعوا نداریم. کسر شأن بخواهیم با زن بجنگیم.» تو همون فضای خودش گفتش که: «من کسر شأن است برایم با فاطمه درگیر بشوم.» توهین هم کرد آنجا به حضرت زهرا. گفت: «برو کنار. با این شعرهای زنانه من را فریب نده.» حضرت زهرا فرمود: «چقدر تو جرأت داری، جسوری به خدا و پیغمبر؟!» اینجا دیگر گام بلند. روضهخوان اگر آمادهای با هم میرویم.
میگوید: «من یک لحظه قلبم، دلم رقیق شد. میخواستم کوتاه بیایم. میخواستم به اینها بگویم بساط را جمع کنیم، برویم. بیخیال علیاش.» ولی به یادم آمد کینههایی که از علی داشتم. نفرت و احقاد و و بدریه و خیبریه. خیلی کینه از علی تو دلم بود. میگوید: «هرچی کینه از علی تو دلم بود جمع کردم. این قوا را تو وجود خودم جمع کردم. همه را آوردم توی پایم. فکلت الباب.» همچین این پا را به در فشار دادم، در کنده شد. دیدم آرام نمیشود دلم. میدانستم فاطمه پشت در است. شروع... آنقدر فشار دادم. صدای... دیگر خودش نقش زمین شد پشت در. نمیخواهم مجلسداری کنم، مجلس گرمکنی کنم. ولی خداییاش جا دارد به سادات بگویم: «گوشهایتان را بگیرید. این دو خط را میخواهم روضه بخوانم.»
40 نفر از این در رد شدند. مادر من و شما. دیوار افتاده. فاطمه خیلی باحیا. هیچ وقت هم درخواست ندارد. امیرالمؤمنین بهش میگفت: «فاطمه جان! هرچی میخواهی بهم بگو.» «علی جان! میترسم نتونی اجابت کنی. خجالت بکشم. نمیخواهم از تو. من چیزی نمیخواهم.» اینجا دیگر واقعاً حاجت دارد فاطمه. نیاز دارد. فاطمیه است. شاید خدا رحمتش را جاری کند. با این حال اینجا نیاز زنانه داشت مادرم. از یک طرف نامحرم وسط است. حیا دارد. علی شرمنده نشود. هم جلو نامحرم زشت نباشد. هم فرمود: «مشکل پیش آمده.» صدا زد: «یا فضه!» بگویم یا نه؟ نامحرم. تو خودت حیا داری جلو نامحرم نمیگویی: «زنم باردار است.» خانمت به نام... «من باردارم.» اینجا فاطمه زهراست. عفت و حیای الهی. با خودش کد داد به فضه که فضه بفهمد. نامحرمها نفهمند. «یا فضه خذینی! لقد واللهُ قلَّ ما في احشائي.» «ما احشائي» میدانی یعنی چی؟ «احشا» به دل و روده میگویند. فرمود: «دل و رودهام ریخت.»
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...